پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - طهران
تاریخ 1425/05/28
توضیحات
موضوع:سلوک عقلانی 1 توضیحی پیرامون مسئله تعقّل و فهم در مقابل حال و وجد و شور. 2 توضیحی پیرامون روایتی که مرحوم علامه طهرانی رضوان اللَه علیه بر اساس آن شاگردان خود را نسبت به عقل وتعقل توجه می دادند. 3 تبیین حقیقت مسیر و راه سیرو سلوک الی اللَه. 4 مسئله فهم وتعقّل حیاتی ترین واصلی ترین و گران سنگ ترین مسئله در سلوک الهی می باشد. 5 آنچه که در راه خداوند متعال حاکم و محور امور می باشد عبارتست از حق. 6 توضیحی پیرامون کلام مرحوم آقای حداد رضوان اللَه علیه نسبت به مرحوم علامه طهرانی رضوان اللَه علیه. 7 در سلوک انسان باید از احساسات وتخیلات و اوهام خارج بشود. 8 توضیحی پیرامون سؤالات نکیر و منکر در هنگامی که فرد از دنیا می رود.
هوالعلیم
عقلانیت در سلوک
تبیین حقیقت مسیر و راه سیروسلوک الیاللَه
مبانی سیروسلوک الیاللَه - طهران جلسۀ 23
بیانات
آیتاللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس اللَه سرّه
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا مُحَمّدٍ و آله الطّاهرین
و لعنة الله عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
عقلانیت، مهمترین مسئلۀ سلوک
اگر نظر شریف دوستان باشد در جلسۀ گذشته میخواستیم قدری راجع به مسائل فهم سلوكی و اختلاف این طریق با طریق جاذبههای ظاهری و غلبۀ حال كه در سایر مكاتب و طرق دیگر وجود دارد، صحبت کنیم كه البته بهجهت نبودن وقت كافی آن بحث ناتمام ماند و بهنظر هم نمیرسد كه مطلب تا كجا رسید و بعد هم به پاسخ بعضی از سؤالات پرداختیم. البته من سؤالاتی را كه در جلسات قبل مطرح شده بود با خودم آوردهام و اگر در این جلسه هم سؤالاتی مطرح شود و فرصت اجازه بدهد در خدمت دوستان هستیم.
مسئلۀ فهم و ادراك، مسئلۀ بسیار مهمی است و حیاتیترین قضیه است و همانطوریكه در جلسۀ گذشته خدمت رفقا و دوستان عرض كردم خودم را ملزم دیدم كه با توجه به كیفیت ارتقاء فكری و رشد روحی و نفسی و حالاتی كه مطرح میشود و صحبت میشود، مطالبی را خدمت دوستان عرض كنم و قدری آن طریقه و مسیری كه موردنظر اولیاء الهی است را برای دوستان باز كنم گرچه تا به حال تمام صحبتهای ما چنانچه مستحضر هستید بر محوریت تعقل و فهم دور میزده است و بنده روی این مسئله بیش از سایر مسائل توجه داشتم.
یادم میآید تقریباً حدود چهار پنج سال پیش بهواسطۀ بروز بعضی از جریانات بنده راجع به این مسئله دائماً خدمت رفقا تذكر میدادم، یك روز یكی از مخدرات كه دارای حالاتی بود و مسائلی داشت نزد من آمد و اظهار داشت:
شما راجع به مسائل تعقل و فهم و ادراك خیلی صحبت میكنید، بهتر است که راجع به مسائل حال و وجد و شور و عشق و محبت هم كه لازمۀ حركت سالك بهسوی پروردگار است، مطالبی را مطرح کنید تا تصور یك طرفه نشود!
بنده به ایشان گفتم که هرچه بر سر ما آمده است چه در زمان حیات مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و بهخصوص پس از فوت ایشان بهجهت كنار گذاشتن این قضیه بوده است و بهطوركلی هرچه بر سر اسلام آمده است، همانطور كه إنشاءالله راجع به این مسئله توضیح خواهم داد همۀ اینها برای این بوده كه تعقل و فهم كنار گذاشته شده است. مسئلۀ تعقل و فهم و كیفیتِ بهكار انداختن عقل خدادادی برعهدۀ ما است و سایر مسائل برعهدۀ شما است، ما آنچه را مربوط به وظیفۀ خودمان است انجام میدهیم و دیگر راجع به بقیۀ مطالب صحبتی نداریم، البته نهاینكه صحبت نیست فعلاً مجالش نیست حالا إنشاءالله در جلسات آتی عنوان بصری راجع به این مسائل مفصلاً صحبت خواهد شد. راجع به كیفیت ارتباط و عزلت و مسائل شخصی و نحوۀ تجرید نفس و كیفیت و طرق آن مطالبی عرض خواهد شد.
روایت انتخاب عقل توسط حضرت آدم از میان عقل و دین و حیا
روایتی است كه این روایت را مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در خیلی از مجالسشان میخواندند و افراد را به این مطلب توجه میدادند كه وقتی خداوند حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام را خلق كرد جبرائیل نازل شد و با خودش سه چیز را آورد: یكی عقل و یكی دین و یكی حیا و شرم و رو كرد به حضرت آدم و گفت:
خداوند سلام میرساند و میفرماید که یكی از این سه چیز را باید اختیار كنی، یا عقل را، یا دین را، یا حیا را. حضرت آدم از آنجایی كه عقل داشت عقل را اختیار كرد و عقل را برای خودش برگزید.1
و در این قضیه خیلی نكته وجود دارد كه اگر انسان به این روایت توجه كند متوجه یك نكتۀ بسیار دقیقی میشود، لابد برای دوستان این سؤال پیدا شده است که وقتی كه هنوز جبرائیل عقل را در وجود آدم قرار نداده بود چرا آدم عقل را اختیار كرد؟! یعنی آن حسّی كه آمد و با آن شاخصههایی كه داشت عقل را برگزید و دین و حیا را كنار گذاشت درحالیكه هنوز عقل در وجود آدم قرار نگرفته است، این چطور ممكن است؟! پاسخ به این مسئله این است كه گرچه عقل بهعنوان عقل عملی در وجود حضرت آدم نبود اما نفس خلقت روحی آدم و آن روحی كه داشت و تعلقی كه به حضرت پروردگار داشت، نفس آن روح عبارت است از نوری كه آن نور مایز بین حق و باطل است و آن نور برای او عقل را برگزید.
راه سلوك یعنی راه تعقل و تجرد نفس
و از اینجا انسان استفاده میكند كه راه سلوك یعنی راه تعقل و راه سلوك یعنی راه تجرد نفس كه مساوی با تحقق علم است كه علم از صفات لازمۀ ذات پروردگار است یعنی در هر جا كه ذات الهی در آنجا جلوهگر است در آنجا علم وجود دارد و چون روح حضرت آدم آن روح تجردی خودش، نه روح آلوده به دنیا و زخارف دنیا و به رنگ و لعابها و به این نخود و لوبیاها و این جاذبههای عادی و ظاهری، وقتی كه آن روح به همان كیفیت خودش بوده بنابراین مساوی با علم بوده است و حضرت آدم بهواسطۀ علمی كه داشته است عقل را اختیار میكند و برای خودش برمیگزیند.
جبرائیل رو میكند به دین و حیا و میگوید: خب برگردید بر سر جای خودتان، یكی از اینها را آدم اختیار كرد كه عقل است و دوتای دیگر برگردند. آنها برنگشتند! جبرائیل گفت: چرا به موطن و عالم خودتان برنمیگردید؟!
یعنی آن حقیقت دین و حقیقت حیا برای حضرت آدم به صورتی ممثل شده بود. جبرئیل گفت:
برگردید به جای خودتان. آنها گفتند: خداوند به ما امر كرده است كه در هر جا كه عقل است شما هم باید همانجا باشید و در آنجایی كه عقل نیست شما هم نمیتوانید باشید.1
همراه بودن حیا و دین با عقل
از ضمیمه كردن این مطالب اینطور نتیجه گرفته میشود كه در هرجا عقل است در آنجا دین است و در آنجا حیا و شرم است و در هرجا كه قوۀ عاقله وجود ندارد، تعقل وجود ندارد، در آنجا دین هم وجود ندارد، احساسات است، اعمال است، ادا و اطوار است، سرخوش بودن به یكسری مسائل غیر واقعی است. چرا؟ چون تعقل وجود ندارد، احساسات وجود دارد. چرا كارهایی كه یك بچه میكند در نظر ما ارزش ندارد؟ چون تعقل وجود ندارد. كارهایی كه یك بچۀ سه چهار ساله انجام میدهد، مثلاً در مجلس میدود، با امور بچهگانه بازی میكند، اگر شما كارهایش را درنظر بگیرید میخندید و توجهی به کارهایش نمیكنید، چرا؟ چون تعقل ندارد، فهم ندارد و از دیدگاه ما این اعمال جنبۀ وجودی ندارد، جنبۀ ثبوتی ندارد، بودن با نبودنش یكسان است و تفاوتی از این نقطهنظر ندارد.
فهم و ادراك، حیاتیترین و اصلیترین و گرانسنگترین مسئله در سلوك
مسئلۀ فهم و ادراك حیاتیترین و اصلیترین و گرانسنگترین مسئله در سلوك است و همۀ بزرگان نسبت به این مسئله توجه داشتند. یك قدم با تعقل و فهم رفتن از هزار قدم بدون تعقل و با حال رفتن ارزشش بیشتر است و این مسئله واقعیت دارد زیرا انسان در حركت سلوكی خود باید از تخیلات و اوهام بگذرد. حركت سلوكی عبارت است از حركت از جزئیّت و رسیدن به كلیّت. اگر ما بخواهیم تمام سلوك را تعریف كنیم، در این یك جمله جمع میشود که انسان از جزئیت بیرون بیاید و به كلیت و به وحدت برسد. انسان از اعتباریات خارج شود، از اوهام بیرون بیاید، از قضاوتهای عجولانه خارج شود، از اظهارنظرهای نابخردانه و خام بیرون بیاید، از دیدگاههای تنگنظرانه و جزئی خودش را خارج كند، از آنچه بین مردم در داد و ستد است بیرون بیاید، از آنچه موجب بقاء زندگی مردم عادی است خود را بیرون بكشد، از كیفیت نگرش مردم به دنیا خود را خارج كند، این عبارت است از سلوک.
همۀ ما كم و بیش با این مطالب در ارتباط هستیم، اطرافیان خودمان را میبینیم، خودمان را میبینیم، دیدگاه های افراد را نسبت به مسائل مشاهده میكنیم، قضاوت افراد را میبینیم، كیفیت نظرات آنها را در مورد مسائلِ مختلف مشاهده میكنیم، تمام مطالب و دیدگاههای آنها بر اساس امور بچهگانه و عامیانه و خام و ناپخته و مسائل غیر واقعی و گذرا و مفسدهانگیز است.
سلوک یعنی تطبیق نفس با عالم تعقل
سلوك یعنی انسان از این حیطه و ورطه خود را بیرون بكشد و خودش را با عالم تعقل تطبیق بدهد، این معنا معنای سلوك است. اگر اینطور شد دین او منطق پیدا میكند، ارتباطات او منطق پیدا میكند، گرایشهای او منطق پیدا میكند، تمایلات او بر اساس امور عقلانی و قواعد عقلانی خواهد شد، امروز به یكی گرایش پیدا نمیكند و فردا صرفنظر كند، امروز تمایل به یكی پیدا نمیكند و فردا دست بردارد. امروز به راهی نمیرود و فردا از نیمۀراه برگردد، امروز جاذبههایی او را نمیگیرد و فردا بهواسطۀ بروز مخالفتها و مسائل متضاد به ندامت و پشیمانی برخیزد. نه، از اول دو دوتا چهارتا مسیر خودش را مشخص میكند. مطالب را در كنار هم قرار میدهد، امور را در كنار هم میچیند و به آنمقداری كه خداوند به او تحمل و علم و كشش داده است، به همانمقدار میرود و به هرجا كه رسید برمیگردد ولی از اول پایه و اساس را درست میریزد، از آن اول كارش را درست انجام میدهد. هیاهو او را جذب نمیكند، صحبتهای مردم او را نمیفریبد، كثرت جمیعت دیدگان او را كور نمیكند.
حکایتی از مصادیق غلبۀ احساسات بر مبانی عقلایی
الآن این قضیه یادم آمد، در واقعهای كه چندی پیش اتفاق افتاد، یك نفر آمده بود و مطلبی را به من گفت. گفت:
من از جریانی جدا شدم و آن جریان متوجه شد كه من دیگر برنخواهم گشت و مسائلی برای من روشن شد كه دیگر نمیتوانستم خود را در آن جریان قرار بدهم. وقتی كه با بعضی از افراد خداحافظی كردم و به عبارت دیگر با آنها تودیع كردم بهعنوان اینكه دیگر به آن مسائل برنمیگردم، آن بزرگی كه در آنجا بود این مطلب را گفت، او گفت: «اگر شما میخواهید از ما جدا شوید جدا شوید ایراد ندارد ولی به فلان سمت نروید چون اگر بروید وزنۀ آنها از ما سنگینتر خواهد شد!»
ببینید واقعاً چقدر این حرف، حرف بچهگانه و ابلهانه و كودكانهای است! آنجا نروید چون سنگینتر خواهد شد! مگر اینجا و آنجا كشیدنی است؟! مگر باسكول است كه این افراد در این یكطرف خودشان را قرار بدهند و طرف دیگر در آنطرف؟! عقیده كه ترازو برنمیدارد! اعتقاد كه وزنه برنمیدارد! این را میگویند غلبۀ احساسات و دور شدن از مبانی عقلایی. شما ببینید مطلب چقدر حساس و مهم است! در راه خدا آنچه حاكم است عبارت است از حق.
در آن فتنهای كه بعد از ارتحال مرحوم آقای انصاری اتفاق افتاده بود كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ هم در كتاب روح مجرد نقل كردند و بنده هم تا حدودی نسبت به آن مسائل اطلاع دارم چون در زمان طفولیت بنده بوده است، تمام همّ و سعی افراد مخالف بر این بود كه به هر نحوی بروند و افراد را بهسمت خودشان جذب كنند و از اینكه میدیدند یك نفر را جذب كردند و از آن مجلس یك نفر كم شده است، جشن میگرفتند! سور میدادند! سفره میانداختند! اطعام میكردند! به هم تبریك میگفتند كه یك نفر از دور آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كم شده است! یك نفر از دور آقا كم شده است! و به همدیگر بشارت میدادند!
وقتی كه یكی از دوستان مرحوم آقای حداد به ایشان میگوید:
آقا ما برای فلانی، (یعنی برای مرحوم آقا) نگرانیم چون بعضی از دوستان ایشان از زمرۀ آن طیف و دسته هستند، ایشان میفرمایند: نه! نگران فلانی نباشید او مانند كوه میماند و كسی نمیتواند او را متزلزل كند!
و بعد هم اضافه میكنند:
اگر فلانی (مرحوم آقا) هم رفت كه رفت! مگر ما چه داریم؟ ما خدا را داریم و كسی كه خدا را دارد از چیزی باكی ندارد.1
اگر آن مساكین همین یك جمله را میشنیدند كافی بود و دیگر نیاز به مطلب دیگری نبود. آنها برای اینكه یك نفر را جذب كنند به هم بشارت میدادند! مجلس تشكیل میدادند! اما او در جای خود نشسته و انگار نه انگار كه شخصی میرود یا یكی میآید، از افراد كم میشود، از جلسه كم میشود یا به جلسه اضافه میشود. چرا؟ چون او عاقل است. راه او بر مبنای عقلایی است، بر مبنای احساسات نیست، بر مبنای ازدیاد و كثرت جمعیت نیست. او حق را میبیند و در هر جا كه حق بود همانجا قدم میگذارد هر كسی خواست بیاید، بسمالله! هر كسی نخواست خانهاشآباد، خودش میداند. این را میگویند مبنای عقلایی.
علاقه و اهتمام مردم نسبت به مسائل غیرعادی و جاذب
در سلوك انسان باید با ملاكاتی كه بزرگان در اختیار انسان قرار دادند، از احساسات و تخیلات و اوهام خارج شود و به كلیت و وحدت و جمعیت بیاید، این حقیقت، حقیقت سلوك است و از آنجایی كه انسان در این دنیا آمده است و به این دنیا تعلق دارد، جاذبههای ظاهری برای انسان بهتر و نزدیكتر است از جاذبههای معنوی و از آن حقایق عقلانی و نورانی و روحانی.
فرض كنید كه در مجلسی یك شخص بیاید و از توحید صحبت كند، بخواهد از اسماء جمالیه و صفات جلالیۀ پروردگار حرف بزند و دعوتی را از افراد بهعمل بیاورد، در روزنامه هم بخواهد بگوید كه این مجلس، مجلس توحید است، از حق گفته میشود، فقط از خدا گفته میشود و از مسائل دیگر چیزی بهنظر نمیآید، چند نفر در این مجلس شركت میكنند؟! اگر خیلی شركت كنند صد نفر دویست نفر! حالا اگر قرار شود كه اعلان كنند که در این مجلس، آن شخص مسائل غیر عادی نشان میدهد، فرض كنید كه شعبدهبازی میكند، صورتی را به صورت دیگر برمیگرداند، حالا چرا ما بگوییم شعبده؟ واقعاً این لیوانی كه الآن در دست من است و شیشهای است، این لیوان را تبدیل به طلا خواهد كرد و آزمایش هم میكنند و محك هم میزنند و میبینند درست درآمده است، منبابمثال طلای هجده عیار، طلای بیست عیار! از این جمعیت یازده میلیونی طهران، ده میلیون در آن مجلس شركت میكنند! آیا غیر از این است؟!
چرا شركت میكنند؟ چون عقول ناقص افراد به مسائل ظاهری و جاذبههای ظاهری بیشتر توجه دارد. همینقدر بیایند ببینند که این شخص چه قدرتی دارد؟ این شخص كیست كه در اینجا نشسته و فرض کنید یك لیوان را تبدیل به طلا میكند؟ برویم ببینیم که این فرد کیست؟! اما اگر شخص آمد و عمیقترین و دقیقترین رموز توحید را آنچنان كه شایسته است بیان كرد البته صرفنظر از دوستان و رفقا، كسی نمیآید چون به این مسائل تعلقی ندارند.
یك وقت ما در مجلسی بودیم و افرادی كه در آن مجلس بودند از همین قبیل كارها و اینگونه مسائل كم و بیش حالا بهنحوی داشتند و به ما هم گفته بودند و ما هم رفته بودیم در آنجا و نخود آش اینها شده بودیم، ما كه از این كارها بلد نیستیم، نشسته بودیم و دیگر هر شخصی هر چیزی كه داشت به بازار میآورد و هر متاعی كه داشت عرضه میكرد! یكی طیالارض داشت، یكی...! وقتی همه صحبت كردند و مجلس گرم شد و خیلی جاذب بود و مطالب خیلی...! تقریباً هفت یا هشت نفری بودند. گفتم که كدامیك از شما طیالسماء دارید؟ خب یكی از مطالب طیالسماء است، در طیالارض این است كه مطلب از یك نقطه به یك نقطۀ دیگر زمین در یك مدت بسیار كمی طی شود، طیالسماء این است كه حركت در زمین نیست، بلکه حرکت در این دو مكان در فضا سریع انجام میشود. گفتم که كسی از شما طیالسماء دارد؟ گفتند: نه! گفتم: اگر كسی داشته باشد چه؟ گفتند که شما كسی را سراغ دارید؟ گفتم که بله. گفتند که چه كسی؟ گفتم که حالا اگر من باشم شما چه نظری دارید؟ گفتند که جدی میگویید؟! گفتم که بله جدی میگویم، خلاصه یكی از آنها گفت که مثلاً شما فاصلۀ طهران تا مشهد را در چه زمانی طیالسماء میكنید؟ گفتم که یك ساعت و ده دقیقه، چون هواپیما یك ساعت و ده دقیقه از طهران تا مشهد میرسد و حالا هواپیماهایی كه بعد میآید شاید زمان را كمتر هم بكند و به نیم ساعت و یكربع هم برسد! در زمان شاه یك هواپیماهایی آورده بودند كه خیلی سریع بود و سرعت بالایی داشت، اگر از آنها بود شاید فرض كنید كه یكربع یا بیست دقیقه هم میرفت. علیٰكلّحال گفتم که یك ساعت و ده دقیقه، یكمرتبه جا خوردند! آخر نفهمیدند ما چه میگوییم! گفتند که جدی شما یك ساعت و ده دقیقه میروید؟! گفتم که بله یك ساعت و ده دقیقه میروم. گفتند كه تا به حال چند مرتبه این كار را كردید؟! گفتم که اجازه بدهید بشمارم، بعد گفتم که حدود چهل یا پنجاه مرتبه میشود كه من به زیارت امام علی بن موسیالرضا علیهماالسلام كه مشرف شدم این كار را كردم! گفتند که از همین قم؟! گفتم که نه از طهران فرودگاه مهرآباد! تازه متوجه شدند كه قضیه از چه قرار است!
بعد من شروع كردم برای آنها صحبت كردن و گفتم: جان من! همه باختید و همه عمرتان را ضایع كردید و همه وقتتان را بر فنا دادید، میدانید چرا؟ چون وقتی كه شما و ما را در قبر بگذارند به جان شریف و عزیز خود شما قسم كه بنده تضمین میدهم این ملكین و دو فرشتهای كه به حساب و كتاب ما میرسند، یك كلام نه از طیالارض شما میپرسند و نه از تبدیل آلیاژها به یكدیگر سؤال میكنند و نه از امور غیرعادی میپرسند، اگر سؤال كردند شما جلوی ما را در روز قیامت بگیرید. ابداً و ابداً و ابداً! از آنچه میپرسند این است كه نماز را چطور خواندی؟ چقدر در نمازت حضور قلب داشتی و توجه تو در نماز به چه بوده است؟ روزه را چطور گرفتی؟ معرفتت نسبت به پروردگار چقدر بوده است؟ معرفت تو نسبت به امام زمان علیهالسلام چقدر بوده است؟ امام زمانت را در چه محدودهای شناختی؟ فقط در محدودهای كه پدرش و مادرش كه بود؟! همین؟! در همین مقدار شناختی؟!
مصادیقی از میزان فهم و معرفت اهل علم مخالف با عرفان
اخیراً یكی از آقایان معروف كه سنش حدود هشتاد نود سال است و سابقاً هم ارتباطاتی با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داشت ولی بعداً ارتباطش قطع شد و كتبی هم دربارۀ مسائل تاریخی و مسائل اهل سنت نوشته است و مسیرش با مسیر عرفان مخالف است و با مسائل توحیدی و عرفانی ضد است، ایشان به قم آمده بود و از جمله مطالبی كه گفت این بود كه گفت: «ما زیارت عاشورا را قبول نداریم! زیارت عاشورا سند ندارد!» این میزانِ معرفت این افراد است! و از او سؤال كردند كه آیا امام زمان علیهالسلام زن و فرزند دارد یا ندارد؟ گفت که نهخیر، ندارد چون اگر زن و فرزند داشته باشد، زن و فرزند او را میشناسند درحالتیكه امام زمان باید مخفی باشد! این جواب را نگاه كنید! ایشان امام زمان را با بقّال محل اشتباه گرفته است و خیال كرده امام زمان هم مثل قصاب و بقال است! معرفتش اینمقدار است! اینكه امام كیست و چه محدودهای دارد و چه توان و قدرتی دارد و چه ولایتی دارد و سؤالهای دیگر، و جوابهایی كه میداد از همین قبیل بود. بعد از نود سال میگوید که زیارت عاشورا سند ندارد و امام زمان را هم میشناسد! وقتی كه ما را در قبر بگذارند از این مسائل از ما میپرسند نه از طیالارض و طیالسماء و... .
این را میگویند فهم، این را میگویند میزان عقل، روایت را میخوانی ولی نمیفهمی، چه فایده دارد؟! تاریخ مینویسیم ولی تعقل نداریم، چه فایده؟! میگوییم امام زمان، زن و بچه ندارد چون او را میشناسند! اینمقدار از امام زمان میدانیم! یك فرد عادی میتواند طوری ازدواج كند كه كسی به این مسائل اطلاع پیدا نكند، آنوقت چطور فرض كنید امام زمانی كه در میان همه حضور دارد و همه را میبیند و كسی او را نمیبیند، او نمیتواند خود را غایب كند و یااینكه كاری كند كه فرض كنید كه این مسئله در میان افراد افشا نشود. چطور ممكن است؟! جان من آیا این را نفهمیدی كه عزوبت و مجرد بودن در اسلام كراهت شدید دارد؟! آنوقت آیا امام زمان كه خودش بانی شریعت است و دین قائم به او است، خودش مرتكب این عمل مكروه میشود و خودش بر خلاف شریعت عمل میكند؟ آیا یك مطلب به این سادگی را انسان متوجه نشود؟! اینها برای چیست؟ اینها برای این است كه ما تعقل نداریم. عقل و فهمی كه مسائل را ادراك كند نداریم.
نكیر و منكر از انسان میپرسند که امامت را چقدر شناختی؟ این امام را كه شناختی این بوده است؟! پیغمبرت را چگونه شناختی؟ میزان معرفت تو به خدا چه مقدار بود؟ از اینها سؤال میكنند. اما آیا سؤال میكنند كه چندتا خواب دیدی؟ چندتا مكاشفه دیدی؟ آیا طیالارض داشتی؟ این مطالب را قدری مبسوطتر در همین جلد دومیكه فعلاً مشغول آن هستم ـ و اگر خداوند توفیق بدهد شاید دو یا سه هفتۀ دیگر تمام شود ـ توضیح دادم و فرق بین مكتب عرفان و بین سایر مكاتب را در آنجا بیان کردم. در سایر مكاتب بیشتر روی قوای تخیلی انسان تمركز دارند تا قوای عقلانی. بیشتر روی اوهام و مسائل جزئیه تخیل دارند. افراد وقتی كه تعریف میكنند میگویند که فلان شخص را دیدیم كه از نیت فلان شخص خبر داد! دیدیم فلان شخص عمل غیرعادی انجام داد! دیدیم كار غیر عادی كرد! اینها برای آنها مهم است اما آیا مطلبی را كه حكایت از میزان معرفت آنها کند بیان كردهاند؟ قضیهای كه نشاندهندۀ مقدار معرفت آنها است چه بوده است؟ و كیفیت شناخت آنها در چه مرتبه و در چه مرحلهای بوده است؟ آیا راجع به آنها هم سؤال شده است و راجع به اینها هم صحبت شده است؟
چند روز پیش در جلسهای كه بین بنده و یك شخص اتفاق افتاد و او نسبت به مسائل ظهور مطالبی را بیان میكرد و تصورش بر این بود كه این مسائل، مسائل واقعی و حقیقی است، بنده به ایشان گفتم كه آیا شما درنظر ندارید كه در زمان مرحوم پدر ما و در آن مجلس كذایی، خود شما برای زمان ظهور حضرت وقت تعیین كردید و الآن نه سال است كه از آن زمان میگذرد و از ظهورحضرت خبری نیست؟ آیا به یاد ندارید؟ من كه به یاد دارم.
صحبت كردن در اینگونه مطالب بیشتر مردم را جذب میكند تااینكه آن شخص بیاید و راجع به مسائل ولایی امام علیهالسلام صحبت كند، راجع به حقیقت امام علیهالسلام حرف بزند، این مسئله خریدار ندارد ولی اگر بگویند امام زمان در فلان روز ظهور میكند همۀ مردم میآیند تا ببینند چه خبر است؟ و خیال میكنند چیزی است.
در مسئلۀ سلوك، حركت انسان از جزئیت به سمت كلیت است؛ یعنی انسان از تخیلات بیرون میآید، از اوهام بیرون میآید، از مسائل جزئیه بیرون میآید و فهم او تقویت و قوی میشود تا به مسئلۀ كلی برسد و پردهها كنار میرود و تا این مطلب حاصل نشود برای انسان مشكلی حل نخواهد شد.
عدم تأثیر مصاحبت ظاهری با پیغمبر در فهم و ادراک افراد
شما ببینید این مردم در زمان پیغمبر چند سال با پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بودند؟ بیست و سه سال با پیغمبر بودند، سیزده سال در مکه را ما كنار میگذاریم و میگوییم حداقل ده سال با پیغمبر بودند. در آن ده سال چقدر عقل و فهم اینها رشد كرد؟ این افرادی كه در زمان پیغمبر آب وضوی پیغمبر را از هم میدزدیدند و به سر و صورت میمالیدند و خیال میكردند دیگر كارشان تمام است، آبی را كه پیغمبر به روی دستش ریخته است به بدنشان میمالیدند، ولی آیا این تمام مسئله است؟ نه این تمام مسئله نیست، همۀ اینها تخیلات است، همۀ اینها مطالب چشم و گوش پركن است. من آن كسی بودم كه زمام ناقۀ پیغمبر را بهدست میگرفتم و در مدینه حركت میدادم، آن شخص میگوید که من آن كسی هستم كه برای پیغمبر آب میآوردم. آن شخص میگوید كه من آن كسی هستم كه خیمۀ پیغمبر را بهپا میكردم، او میگوید غذای پیغمبر را من درست میكردم، آب وضوی پیغمبر را من میآوردم، پشت سر پیغمبر برای نماز میایستادم. تمام اینها تخیلات است، تمام اینها مسائل چشم و گوش پركنی است كه در مسیر توحید وزنهای ندارد و حسابی روی آن بار نمیشود. واقعاً باید به این مطالب توجه كنیم، اینهایی كه خدمت شماعرض میكنم اسرار سلوك و اسرار حركت انسان است.
انحرافات بعد مرحوم علامه طهرانی ناشی از عدم فهم و معرفت نسبت به ایشان و مکتبشان
افرادی در خود زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودند بهواسطۀ تغییرات و تبدلات، ذهنیت آنها از مرحوم آقا بهكل برگشت! اینها برای چه بود؟ برای این بود كه با آقا با تخیلاتشان زندگی كردند و حركت كردند. من آن كسی هستم كه آقا وقتی جایی میرود در صندلی جلوی ماشین مینشینم، من آن كسی هستم كه وقتی آقا میخواهند به فلان شخص پیغام بدهند، من را برای پیغام رساندن انتخاب میكنند! ما آن موقع به این حرفها میخندیدیم. من آن كسی هستم كه وقتی ایشان پیغامی به مرحوم مطهری ـ رحمة الله علیه ـ میداد، من را انتخاب میكرد برای اینكه این پیغام را برسانم. چه قضیهای اتفاق افتاد؟! یك جریان و یك امتحان پیش آمد و یك تغییر و تحولاتی پیش آمد كه همه میدانیم، بهكل آقای طهرانی كنار رفت و فرد دیگری به جای او نشست! و ای كاش فقط كنار میرفت، طعنه و تمسخر و اعتراض مسائل روزمرۀ این افراد را تشكیل داده بود. میگفتند که كنار نشستن و فقط صحبت كردن كه كاری را دوا نمیكند اگر راست میگویید شما هم بیایید! شما هم در این مسائل شركت كنید! التفات میكنید؟
اینها چه كسانی بودند؟ اینها افراد عادی نبودند، اینها افرادی بودند كه در حال نماز برای اینها حالت بیهوشی و غشوه پیدا میشد! افرادی بودند كه از مافیالضمیر انسان اطلاع داشتند، افرادی بودند كه امور غیرعادی انجام میدادند، افرادی بودند كه جریانات گذشتۀ تاریخ را در هنگام ذكر و در هنگام ورد مشاهده میكردند. برای خود من نقل میكردند كه ما جریان كربلا را در فلان قضیه دیدیم! فلان جریان را در فلان جا دیدیم! با فلان شخص صحبت كردیم! با فلان شخص حرف زدیم! با فلان شخص محشور هستیم! اینها اینگونه افراد بودند ولی این مسائل و این حالات از محدودۀ صور برزخی آنها تجاوز نكرده بود، در محدودۀ صور مثالی و عالم برزخ حقایق را مشاهده میكردند نه در محدودۀ ملكوت و بالاتر از ملكوت، عالم برزخ و عالم مثال به قوای عقلانی انسان اضافه نمیكند.
ما هزارتا خواب هم ببینیم بهاندازۀ سرسوزنی به عقلمان اضافه نمیشود، هزارتا مكاشفه ببینیم بهاندازۀ ذرۀ مثقالی به قوای عقلانی ما اضافه نمیشود. صوری را میبینیم، مسائلی را میبینیم و حقایقی را میبینیم و درست هم هست نهاینكه اینها خلاف است ولی در آنجایی كه مسیری میخواهد دو قسم شود و امتحانی پیش میآید و راه مشتبه میشود و در یكطرف قضیه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ با مبانی و مطالبشان قرارمیگیرند و در طرف دیگر افراد دیگری قرار میگیرند كه آنها هم عالمند، آنها هم اهل خبره هستند، آنها هم اهل اطلاع هستند، یكمرتبه میبینیم چون مسیر با قوای تعقلی آنها توأم نبوده است شروع به گرایش پیدا كردن میکنند!
انحرافات بعد از پیغمبر ناشی از عدم فهم و معرفت نسبت به پیغمبر و دین
خب این فردی كه یك عمر با او بودی و این مطالب را از او یاد گرفتی، چرا او را زمین گذاشتی و رها كردی؟! آیا عقل و فهم و علم آن شخص بیشتر از این فرد است؟ این فرد كه اسلام را از تو بیشتر شناخته است، حالا در اسلام او خدشه وارد میكنی و میگویی که این اسلام نیست؟! تو اسلام را شناختی و او نشناخته است؟! او كه عمرش را در همین اسلام گذرانده است، او كه عمرش را در همین كتب و مسائل و مبانی و معارف عرفانی و اسلامی و تشیع گذرانده است! شما وقتی آقا را میخواهید كه مطلبی پیش نیاید! شما وقتی این فرد را میخواهید كه هنوز امتحانی نیامده است، همه چیز صاف است، جاده هموار است و مسئلۀ خلافی درمقابل این پیش نمیآید.
آیا شما پیغمبر صلّی الله علیه و اله و سلّم را میخواهید تا وقتی كه ابوبكری هنوز بر مسند پیغمبر قرار نگرفته است؟! پیغمبر از دنیا رفته است ولی آیا پیغمبر علی علیهالسلام را تعیین نكرد؟! آیا پیغمبر همین دیروز و یك شبانهروز قبل از فوتش ابوبكر را در نماز كنار نزد درحالیكه ابوبكر نماز میخواند؟! نهاینكه هنوز تكبیر نبسته بود، سورۀ حمد ابوبكر داشت تمام میشد اما پیغمبر آمد و ابوبکر را كنار زد! یعنی نماز تو باطل است! مسئله به این نحوه بوده است، تاریخ اینطور بوده است گرچه بعضی نوعی دیگر نقل میكنند! و آیا پیامبر به منبر نرفت و برای مردم بیان نکرد که بعد از من به علی مراجعه کنید؟! آخر این مردم مگر كاه خورده بودند؟! انسان تعجب میكند! تو كه سبقت میگیری و آب وضوی پیغمبر را از دیگری برمیداری، همین پیغمبر روی این منبر گفته است كه از علی علیهالسلام پیروی كنید و او خلیفه و وصی من است. یك شبانهروز بیشتر از این مسئله نگذشته است فقط یك شبانهروز ولی همه دنبال ابوبکر رفتند! خب این قضیه چیست؟!
یعنی آیا ما نباید قدری بهخود بیاییم؟! آیا ما نباید قدری بیشتر توجه كنیم؟! تو كه افتخارت این بود كه زمام ناقۀ پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را میگرفتی و راه میبردی چطور این علی علیهالسلام را كه همین دیروز پیغمبر او را اختیار كرد؛ دو ماه پیش یا هفتاد روز قبل در روز غدیر علی را اختیار كرد، در اوقات مختلف و در موارد متفاوت همین علی را نشان داد، رها کردی؟! آیا پیامبر این کار را كرد یا نكرد؟ آیا شنیدی یا نشنیدی؟ اگر دیدی و شنیدی پس چرا حالا علی را رها میکنی و دنبال ابوبکر میروی؟!
این را میگویند احساسات. یعنی همینكه ما ببینیم جمعیتی به این سمت میرود، دیگر نگاه نكنیم که محتوای این جمعیت چیست! دیگر به درایت و عقل جمعیت فكر نكنیم و همین كه این جمعیت میرود ما هم میرویم! بلکه این جمعیت در چاه برود، بلکه این جمعیت به دریا فرو برود، در اینصورت آیا تو هم باید بروی؟! سلوك یعنی همین. و خیال نكنید كه فقط افراد عادی اینطور هستند، نه مسئله اینطور نیست. حتی افرادی كه علم داشتند، افرادی كه اهل اطلاع بودند و با مرحوم والد ما ـ رضوان الله تعالی علیه ـ ارتباط داشتند چون این ارتباط بر جان و قلب و سرّ آنها نفوذ نكرده بود با اختلاف جو و با اختلاف ظرف مسیر خود را عوض كردند.
من نزد مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رفتم و عرض کردم که آقا فلان شخص که الآن فلان كار را انجام میدهد آیا از شما اجازه گرفته است؟ ایشان فرمودند که نهخیر، از من اجازه نگرفته است. عرض کردم که چطور میشود که اجازه نگیرد؟! آخر مگر ایشان از شما دستور نمیگیرد؟! مگر ایشان كارش را از شما نمیپرسد؟! مگر ایشان ارتباطاتش را از شما سؤال نكرده است؟! ایشان فرمودند که نهخیر، فلان شخص یكدهم از خودش را به ما داد و نُهدهم را برای خودش برداشت.
شاخصۀ مرحوم علامه طهرانی نسبت به سایرین، بهکار انداختن عقل و بهدور انداختن احساسات
علت اختلاف بین مرحوم والد ما ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و سایر افراد كه آنها هم اهل علم و اطلاع و چهبسا مجتهد و اهل خبره هم بودند این بود كه مرحوم والد ما مغزش را بهكار انداخت نه احساساتش را و عقلش را بهكار انداخت نه حالش را. استعدادهایی را كه خدا به او داده بود بهكار انداخت و شد آنچه باید بشود لذا هیچوقت ایشان اظهار پشیمانی نكرد. مگر بقیه اظهار پشیمانی نكردند؟! مگر در اواخر عمر نگفتند که آنچه را ما میپنداشتیم جور دیگری از آب درآمد؟! مگر نگفتند؟! چرا گفتند؟! مگر نگفتند که نحوۀ دیگری تصور میكردیم؟! چرا باید اینطور باشد؟! نتیجه چیست؟! نتیجه این است كه آن قوا و استعدادهایی كه خداوند قرار داده است، در نیمۀ راه ابتر و ناتمام میماند و پرونده هم بسته میشود و میگویند که حالا دیگر بفرمایید! دیگر وقت و فرصتی نیست!
توجه خاص مكتب مرحوم علامه طهرانی به فهم و عقل
در تمام تجربه و مطالعاتی كه بنده نسبت به احوالات عرفا داشتم، در تمام اینها هیچ مكتبی را نیافتم كه مانند مكتب مرحوم والد روی فهم و عقل سالك بیشتر توجه كند. بله بوده است، هر كدام از اینها كه راهشان محكمتر و صحیحتر بوده است به مسائل عقلانی و فهم بیشتر توجه میكردند ولی هیچكدام بهپای ایشان نرسیدند. اما آیا ما توانستیم از این موهبت استفاده كنیم؟! آیا توانستیم یا نتوانستیم؟! ما به چه میزان عقل خود را در این زمینه رشد دادیم و به فعلیت رساندیم؟! كتابهای ایشان، مطالب ایشان همه در راستای تقویت قوای عاقله و فهم سالك است. الآن من كتاب ولایت فقیه را مطالعه میكنم و مطالبی كه بهنظرم میرسد در آن حواشی یادداشت میكنم و میبینم كه واقعاً ایشان انگار این كتاب را برای الآنِ من نوشتند، مسائلی كه در این كتاب تذكر میدهند، كیفیت بیان مطالب كه در این كتابهای ایشان بهچشم میخورد، تمام اینها در راستای تقویت قوای عاقله و فهم سالك است.
و اگر [به اینها] نپرداختیم، با كمترین تغییر و تبدلاتی كه برای ما پیدا میشود یكمرتبه برای ما شك و شبهه پیدا میشود كه چرا اینطور و چرا آنطور؟ این فرد اینكار را میكند، آن فرد آنكار را میكند، فلان شخص یك همچنین اموری از او سر میزند پس باید به او مراجعه كنیم! فلان شخص یك همچنین خوارق عاداتی دارد بنابراین او محكمتر و قویتر است و باید بهسمت او حركت كرد! تمام اینها برای چیست؟ برای این است كه آن فهم وجود ندارد.
توجه به ظهورات عالم برزخ و مسائل غیرعادی مانع از بهکارگیری فهم و عقل
وقتی كه مبانی برای ما روشن است دیگر چرا به مسائل غیر مبنایی توجه داشته باشیم؟! این دیگر عمر را باختن است! لذا ما در مسیر و مكتب ایشان مشاهده میكنیم كه توجه به حال و مسائل غیر عادی وجود ندارد، گرچه هست ولی توجهی به آن وجود ندارد.
دو مطلب برای سالك بسیار خطرناك و قابل توجه است، یكی مسائل و ظهورات عالم برزخ و مثال است كه این ظهورات و بروزات برزخی و مثالی چهبسا ممكن است جلوی عقل و فكر و فهم انسان را بگیرد و انسان نباید به این مسائل توجه داشته باشد و باید آن مطالب را با آن مبانی بسنجد. تمام انحرافی كه بعد از زمان فوت والد ما ـ رضوان الله تعالی علیه ـ پیش آمد بهخاطر این بود كه مسائل برزخی و مثالی آمد و جلوی قوای عقلانی و فهم و مبانی سلوك را گرفت، همهاش برای این بود. فلان شخص همچنین حالی پیدا كرده است و اینطور برای او مشخص شده است، فلان شخص فلان خواب را دیده و اینطور برای او منكشف شده است، فلان شخص اینطور شده...، اگر قرار به خواب است فلان شخص هم ممكن است خواب مخالف ببیند، چطور ممكن است است دو چیزِ در قبال هم صحیح باشند؟! وقتی كه ما توضیح میدادیم كه باید حالات، با مبانی و آن معیارهای سلوكی و عرفانی سنجیده شود میدیدند كه نه! خدشه وارد میشود، نسبت به مسئله اشكال وارد میشود، بنابراین از قضیه رد میشدند و عبور میكردند و میگذشتند.
حکایتی از توجه افراد به مسائل ظاهری و احساسی
یك وقت من خارج از ایران در یكی از همین كشورهای عربی بودم، در مجلسی بودم که شخصی از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هدیهای گرفته بود، حالا شالی یا دستمالی یا... بوده است و این را در جای مخصوصی گذاشته بود و هر كسی که به آنجا میآمد، این مشخص بود و آن را نشان میداد و میگفت كه این از مرحوم علامه است و از ایشان گرفته شده است و این را بهعنوان یک افتخار نقل میكرد! ما هم شام دعوت بودیم و بعد رو كرد به ما و گفت كه این را مرحوم پدر شما به ما هدیه دادند و ما این را برای تبرك در اینجا نگه داشتیم، البته منظوری داشت یعنی مرحوم پدر شما به ما عنایت داشتند! ما هم كه همیشه بیادب و بیتربیت بودیم، گفتیم که اگر قرار است هدیه دادن یك شال برای تو موجب افتخار باشد ما كه از چنین شخصی اصلاً به دنیا آمدیم درحالیكه خودمان وضعیت خودمان را میبینیم و اوضاع خودمان را مشاهده میكنیم، خلاصه همه خندیدند و مجلس به شوخی و... گذشت البته مقداری شوخی و... ولی مقداری هم شوخی نیست. ببینید انسان به یك جا برود و نگاه كند و ببیند كه مرد بزرگی یك هدیه به شخصی داده است، آیا با این هدیه دادن مطلب تمام است و حالا هرچه این شخص میگوید درست است و هرچه را این شخص میگوید باید پذیرفت و قبول كرد؟! ببینید این میشود احساسات و آن میشود تعقل، این میشود تخیلات و آن میشود فهم. با یك جمله مجاز از حقیقت تشخیص داده میشود.
همین قضیه نسبت به خود من هم هست، شما باید نسبت به خود من هم همین قضاوت را بكنید، من الآن برای شما صحبت میكنم، تنها امتیازی كه بین من و شما هست این است كه من از نظر نسب به چنین شخص بزرگی منتسب هستم همین، ولی آیا این تمام است؟ و آیا همین مسئله باعث میشود كه هرچه گفتم شما بپذیرید و روی آن فكر نكنید و روی آن تعقل نكنید و مطالب مرا در معیار حق و باطل نسنجید؟ اگر اینطور باشد این هم درست مثل همان شال است و هیچتفاوتی ندارد. آیا چون من فرزند ایشان هستم بنابراین هرچه میگویم باید پذیرفت؟! چرا؟! خب من هم اشتباه میكنم. لذا بنای ما از ابتدای رفاقت با دوستان بر این بوده است كه هیچگاه مطالبی را كه چه در سطح علمی و تئوری و چه در سطح تربیتی و اجتماعی مطرح میشود، بهعنوان تعبد و یكسونگری به آن توجه نشود. مطالب بیان میشود ولی پذیرفتن و نپذیرفتن آن برعهدۀ خود آن فرد است.
وظیفۀ بزرگان بیان مبانی و ملاکات، و عمل کردن و تطبیق آنها برعهدۀ افراد
و از همین جا من استفاده میكنم و این مطلب را خدمت دوستان عرض میكنم که بسیاری از نامههایی كه داده میشود و در آن نامهها حالات داخلی و مسائل خانوادگی مطرح میشود و از حقیر استشاره و كسب تكلیف میشود یااینكه راجع به مسائل تربیتی و مسائل درسی، محیطهای خارج، اختلافات داخلی، ارتباطات، شركت در مجامع عمومی و جاهایی كه راجع به این مسائل صحبت شده كه اگر این كار را انجام ندهیم مشكل پیش میآید، حالا ما چه كنیم؟ اگر فلان مسئله را نپذیریم فلان قضیه پیش میآید، حالا ما چه كنیم؟ این چه كنیمها را كه بنده نباید پاسخ بدهم. چه كنیم مربوط به خود شما است و وظیفۀ من این است كه آنچه بهنظر میرسد برای رفقا و دوستان بیان كنم، وظیفۀ بنده فقط همین است. اما تطبیق این مسئله و رعایت الاهم فالاهم و اینکه كدام مهمتر است و به كدام باید بهتر پرداخت و رعایت مصالح در کدام است، این دیگر برعهدۀ بنده نیست و این برعهدۀ دوستان است.
من در این محدوده میتوانم معیار در اختیار رفقا قرار بدهم، شركت در مجامع عمومی به آن نحوی كه قبلاً گفته شد موجب كدورت است این را بنده میگویم، این كدورت میآورد و شكی در آن نیست. نشستن بر سر سفرۀ مختلط منهی شارع است و این وظیفۀ من است كه بگویم که كسی كه این كار را انجام بدهد از رحمت خدا بهدور است. آن سفرهای كه در آن اختلاط است بركت از آن سفره برداشته میشود، این وظیفۀ من است كه بگویم. شركت در بعضی از مجامع درسی و تربیتی كه موجب انحراف اولاد است، اشكال دارد، این وظیفهای است كه بنده باید بگویم. اما تطبیق این مطلب و چه كنیم، دیگر وظیفۀ بنده نیست. بنده كه نمیتوانم بگویم چه كنیم. هر شخص باید خود را با آن مبانی تطبیق بدهد و مصالح را باید خودش درنظر بگیرد. در اختیار قرار دادن ملاكات و معیارها چه از نقطهنظر شرعی و چه از نقطهنظر سلوكی و روحی تا آنجایی كه در اختیار من باشد و عقل ناقص و فهم ضعیف ما اجازه بدهد، به مقتضای سعۀ وجودی إنشاءالله كوتاهی نمیشود، بهكارگیری آنها و تركیب آنها و كیفیت استفادۀ آنها مطلب دیگری است.
یك مرتبه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به من فرمودند:
ما در این مدت عمری كه با رفقا و دوستانمان بودیم چند برابر آن مقداری كه برای سلوك یك نفر سخن لازم است صحبت كردیم!
یعنی برای اینكه یك نفر بتواند الگویی را در قبال خودش قرار بدهد و مطالب را بسنجد و به همان مطالب عمل كند. آیا پس از زمان مرحوم آقا به این مطالب عمل شد؟! آن الگوهایی كه باید به آن مسائل توجه شود آیا مورد دقت و نظر قرار گرفت؟! آیا این طور بود؟!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ برای تشخیص استاد كامل و ولیّ كامل چه مطالبی را الگو قرار داده بودند؟ اینکه شخص باید برود و سؤال كند، برود بپرسد. اتفاقاً بنده در جلد دوم اسرار ملکوت1 این مسئله را آوردهام که وقتی كه مرحوم آقا به آقای مطهری ـ رحمة الله علیه ـ میفرمایند كه برو و آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را امتحان كن، صحبت كن، با او بنشین، آقای مطهری فرد عالمیاست، فرد دانشمندی است، فرد خبیری است، به مسائل وارد است و كسی نمیتواند او را گول بزند، یك فرد عادی كه نیست. میرود و صحبت میكند و یك ساعت حرف میزند و میآید و میگوید: این سید محیی است یعنی احیاء كننده است!
حالا اگر آقای مطهری میرفت و سؤالی از ایشان میكرد و آقای حداد را محكوم میكرد ـ مگر ما با آقای حداد صحبت نمیكردیم؟ البته آن زمانی كه من با آقای حداد ملاقات كردم بنده سنم حدود هجده سال بود، من از ایشان سؤالاتی میكردم و ایشان هم به مقتضای فهم و ادراك من پاسخ میدادند ـ و ایشان در جواب آن سؤال به لكنت زبان میافتاد، تأمل میكرد و نمیتوانست جواب بدهد و میگفت بگذار بروم فكر كنم! قدری به من مهلت بده! كار تمام بود، دیگر مسئله تمام بود. آنوقت مرحوم پدر ما در قبال چنین شخصی چه پاسخی داشت که بدهد؟ اگر مرحوم مطهری میگفت که مگر شما مرا به چنین شخصی حواله ندادید؟! من رفتم و سؤال كردم و او از عهده برنیامد حالا چه میفرمایید؟! ایشان چه میگفتند؟ آیا میگفتند که باید بروی نیتت را خالص كنی؟! آیا میگفتند که باید بروی قلبت را درست كنی؟ آیا او را مسخره میكردند؟! درحالیکه همین حرفها را در اختلافات پیش آمده بعد از مرحوم آقا به من زدند! من میگویم که ما كه این راه را رفتیم به این اشكال برخورد كردیم، میدانید به ما چه جواب دادند؟ گفتند که باید بروی نیتت را خالص كنی! حالا بفرمایید چطوری نیتمان را خالص كنیم؟! باید بروی توسل كنی! خب رفتیم توسل كردیم، حالا بفرمایید چطوری توسل كنیم؟! درست توسل كنید! هرچه بگوییم یك چیزی پشت آن خواهد آمد و وقتی به نقطهای برسیم كه دیگر قابل پاسخ نباشد رها میكنند و میگویند که تو اصلاً معاند هستی! اصلاً دارای غرض و مرض هستی!
آیا این معیاری بود كه مرحوم پدر ما داد؟! آیا این آن ملاكهایی بود كه در اختیار گذاشتند؟! حالا آیا اگر همین ملاك مرحوم آقا را انجام میدادیم به چنین مفسدهای گرفتار میشدیم؟ آیا به چنین مطلبی میافتادیم یا نه؟ اینجا است كه شیطان میآید و پا در میان میگذارد و به بیراهه میرود، ره چنان رو كه رهروان رفتند.
درست فهمیدن و درست عملکردن، شرط اساسی حركت در راه خدا
بنابراین شرط اساسی و اولی حركت در راه خدا عبارت است از درست فهمیدن و درست عمل كردن. اگر همۀ مردم دنیا آمدند و مطلبی را گفتند توجه نكنیم، ببینیم خودمان چه میفهمیم. اگر مردم آمدند و داد و بیداد و بیا و برو، ما نباید توجه كنیم. چرا؟ چون آن اقبالی كه مردم در یك زمان میكنند بر اساس فهم و درایت نیست بلکه بر اساس تخیلات است، بر اساس اعتبارات است، بر اساس سنجشهای عامیانه است. مگر همۀ ما با چشم خود ندیدیم كه چطور آن افرادی كه به یك نحوه فكر میكردند بعداً نظرشان چطور عوض شد؟!
روایت موسی بن جعفر علهیماالسلام در ملاک نبودن آراء اکثریت
یادم میآید در یكی از این انتخابات بود كه یك نفر از این نمایندگان طهران وقتی كه نفر اول شده بود و اتفاقاً با ما هم قوم و خویشی دارد، بنده خودم از رادیو شنیدم كه وقتی با او مصاحبه میكردند گفته بود که مردم در این انتخابات قلب رسولالله صلّی الله علیه و آله و سلّم را شاد كردند! عجب!!! چرا؟ چون شما نفر اول شدید! و همین شخص وقتی در انتخابات بعدی نفر چندم شد قلب رسولالله جریحه دارد شد! این مردم كه همان مردم بودند! آن مردمی كه به شما رأی دادند که از كرۀ ماه پایین نیامده بودند، از كشور دیگری که نیامده بودند، همین مردم بودند منتها آن موقع یك طرز تفكر داشتند و جنابعالی نفر اول شدید بعد طرز تفكر عوض شد و شما رفتید نفر آخر یا نفر وسط. به یكی دیگر گفته بودند كه آقا شما چرا رفتید آخر؟ گفته بود که چون اسم ما به حروف الفبا آخر است لذا ما هم آخر انتخاب شدیم! و همین افراد در یك انتخابات دیگری دیدید که چطور رأی دادند؟ همین مردم، و بعد برمیگردند و بعد اضافه میشوند و بعد همینطور و بعد همینطور، همینطور سیر تاریخ میگردد. پس نه به كثرت جمعیت باید نگاه كرد و نه به قلت آن باید دلتنگ شد. امام كاظم علیهالسلام به هشام بن سالم میفرمایند:
ای هشام! اگر در كف دست تو خزف است و همۀ دنیا بگویند كه در كف دست تو مروارید و جواهرات است نباید خوشحال شوی چون خودت میدانی این چیست و اگر در دست تو دُرّ است، مروارید است و جواهر است و همۀ دنیا بگویند خزف است تو نباید ناراحت شوی.1
الآن در دست من دستمال است حالا اگر همۀ مردم بگویند كه این بلریان است من كه میدانم چیست. همین یك جملۀ موسی بن جعفر علیهماالسلام برای راه ما كفایت میكند. راه سلوك همین است، امروز اینطور شد بشود، فردا آنطور شد بشود، امروز مردم اینطور میگویند، ما راه خود را میرویم، فردا آنطور میگویند، باز ما راه خود را میرویم، امروز مردم اقبال كردند و آمدند سراغ ما و استقبال كردند که چه خبر؟ چه شد؟ فلان شد ولی فردا یك نفر هم نیامد ما نباید فرق كنیم، واقعاً نباید این دو صورت برای ما فرق كند! نهاینكه فقط به زبان بگوییم برای ما فرق نمیکند و این نباید فرق كند دم شتر را به زمین میرساند و به همین راحتی نیست! نه! باید دست بهكار شد و انسان خودش را در بوتۀ آزمایش و امتحان قرار بدهد.
خب بهنظر میرسد كه دیگر فرصت خیلی كم است و ما هم عذر میخواهیم میخواستیم نیم ساعت بیشتر راجع به این قضیه صحبت نكنیم، دوستان از راههای دور میآیند و میخواهند برگردند و با مشكلاتی مواجه میشوند، از ایننظر عذرخواهی میكنیم و آن مقداری كه برای این مسئله لازم است صحبت شد. إنشاءالله مفصلتر و مشروحترش هم به نظر رفقا و دوستان خواهد رسید. حالا سؤالهایی كه در اینجا شده است، بنده خیلی گذرا و عبوری پاسخ میدهم تااینكه دیگر بیش از این شرمندۀ لطف و كرامت دوستان نشویم.
مسئلۀ تربیتی
اهتمام پدر و مادر نسبت به مطالب تربیتی فرزندان
سؤال: با توجه به وضعیت آموزش و پرورش و مدارس دولتی و اینكه شركت بچهها در مدارس غیرانتفاعی هزینهای بسیار سنگین بر دوش پدران خانواده میگذارد و اینكه میدانیم و گفته میشود كه ذات و باطن هر بچهای باید درست باشد، اگر محصّلی را با این شرایط در مدارس دولتی ثبتنام كنیم، در حقوق آن بچه اجحافی وارد شده است و ممكن است كه بچه دچار مخاطرات دیگری شود و یا به هر صورتی كه هست باید این بار از طرف خانواده تحمل شود؟
جواب: پاسخ به این مطلب خیلی روشن است و آن اینكه البته پدر و مادر نسبت به بچه تعهد دارند و نسبت به تربیت بچه وظیفهای دارند و باید به آن وظیفه عمل شود اما نكتهای كه در اینجا هست این است كه خود تربیت پدر و مادر در محیط منزل و كیفیت ارتباط با آنها میتواند بسیاری از مشكلات را حل كند. بااینكه خود ما در آن موقع مدارسی میرفتیم كه در آن زمان خاص بود، ولكن مرحوم والد ما ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نسبت به كیفیت آموزش ما بیاعتنا نبودند. من یادم است که طفل بودم و غالب اوقات كه از مدرسه به منزل میآمدم، ایشان سؤال میكردند كه معلم تو امروز در كلاس و در هنگام درس چه گفت؟ دوستان شما چه كسانی هستند؟ منحیثالمجموع بدون اینكه من خودم متوجه بشوم ایشان نسبت به مسائل و مطالبی كه در محیط مدرسه میگذشت اطلاع حاصل میكردند. خودشان در محیط منزل برای ما صحبت میكردند و با ما كار میكردند. بسیاری از آن احادیثی را كه ما الآن حفظ هستیم آن احادیث و مسائل اخلاقیای بوده كه از زمان طفولیت یا حتی در زمان نوجوانی و... ایشان خودشان به ما آنها را درس میدادند، مثلاً فرض كنید كه ایشان در منزل به ما گلستان سعدی درس میدادند و ما را مكلف میكردند كه حفظ كنیم و خب ما آن حفظیاتی كه داریم از آن زمان است. خلاصه اینطور نبود كه ایشان نسبت به مسائل ما را رها كنند بلكه خودشان هم این را مدّنظر داشتند، این یك مطلب.
مطلب دیگر اینكه خداوند بر طبق مقدورات و استعدادات افراد تكلیف كرده است، البته گذاشتن در مدرسۀ صحیح و سالم كه با توجه به شرایط امروز آنهم خیلی بعید بهنظر میرسد، حالا مشكلاتی كه فعلاً در این زمینه هست البته در همه جا هست منتها كم و زیاد دارد ولی علیٰكلّحال گذاشتن در یك همچنین مدارسی اگر در شرایط خانواده باشد بهتر است كه انجام شود والاّ خداوند برحسب استطاعت و مقدورات هر شخص تكلیف را تعیین كرده است. اینطور هم نیست كه باید به هر كیفیتی و به هر مشقتی این مسئله انجام بگیرد.
مسئلۀ سلوکی
کیفیت مراقبه در ارتباط با افراد و مجالس
سؤال: یكی از اقوام بنده حتی قبل از اینكه به منزل ما هم تلفن بزند متوجه میشوم كه چه كسی هست و قبل از اینكه گوشی تلفن را بردارم حالت اضطراب به من دست میدهد و وقتی با او صحبت میكنم و یا حتی او را میبینیم این حالت به من دست میدهد و حتی ممكن است بر اثر این حالت با نزدیكترین فرد به خودم هم دعوا كنم و كلاً این فرد آدمیاست كنایهگو كه دل انسان را میشكند، لطفاً بگویید كه با این فرد كنایهگو یا افراد كنایهگویی از این قبیل، انسان باید چه رفتاری داشته باشد كه به روحش لطمه وارد نشود؟
جواب: البته این یك مسئلۀ عام البلوایی است و همه كم و بیش به این مسئله مبتلا هستند و طبعاً افرادی كه در دور و بر انسان هستند، همه افرادی نیستند كه به یك كیفیت فرهنگی و به یك مقدار از ادب و متانت و شرایط فرهنگی مناسب باشند. در اینگونه موارد اگر انسان برای صحبت كردن اضطرار دارد، بهتر است كه فقط گوش خود را بسپارد نه قلب خود را و فرض كند كه صوتی را میشنود اما اگر بخواهد دل و قلب خود را متوجه كند برای او ایراد پیدا میشود و این مسئله فقط اختصاص به تلفن و صحبتها و مكالمات ندارد بلكه این یك دستور سلوكی است كه به كیفیت مراقبۀ انسان برمیگردد. فرض كنید كه شما در مجلسی شركت میكنید و میبینید در این مجلس حرفهای غیر صحیح و غیر مناسبی زده میشود، آیا باید بروید و به هر حرفی كه زده میشود گوش كنید؟ نهخیر، شما میتوانید بنشینید و فكر خودتان را بهجای دیگری ببرید و مشغول ذكر شوید یااینكه فرض كنید كه صرفاً به بعضی از جملات اكتفا كنید و قبل از اینكه وارد آن مجلس شوید قدری تأمل كنید و بر نفس خود مسلط شوید و خود را به چهرۀ دیگری درآورید و شخصیت دیگری از خود بسازید و با شخصیت جدید وارد آن مجلس شوید، در اینصورت مسائل و جوّ آن مجلس نمیتواند چندان بر ما تأثیر بگذارد، این اصلاً یكی از دستورات سلوكی و مراقبه است كه راجع به این قضیه بعدها در همین جلسات عنوان توضیح خواهم داد.
مسئلۀ سلوکی
سؤال: در بعضی از مواقع احساس میكنم لوازم خانه از قبیل مبلمان یا تابلو به حركت درمیآید و یا باز میشود، این یك اشتباه است؟
جواب: البته نه! این اشتباه نیست، این یك حالت روحی است كه برای انسان در بعضی از موارد پیدا میشود و انسان نباید توجه كند. یك مرتبۀ ضعیف از جاذبههای جلالیۀ پروردگار است.
مسئلۀ عرفانی
سؤال: شبستری در گلشن راز میفرماید:
* * *
و تمام حالات قیامت را در وقت احتضار در وجود خود ما بیان میكند و آن را مطابق احوال قیامت صغری با قیامت كبری میداند. آیا حالت نزع، قیامت صغری است؟ و یا قیامت صغری بعد از فوت و عالم برزخ است؟ توضیح بفرمایید.
جواب: چه سؤالات خیلی دقیقی را از ما میپرسید! این سؤالات در شأن ما نیست كه ما به آنها پاسخ بدهیم و خود مرحوم شبستری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را میخواهد كه بیاید به این مطالب جواب بدهد!
حالت نزع همان قیامت صغری است كه با عالم برزخ شروع میشود و انسان وارد قیامت صغری میشود درحالتیكه هنوز در عالم برزخ و مثال آن تجرد برای انسان حاصل نمیشود، بنابراین حركت از دنیا به قیامت، حركت به قیامت صغری است و حركت از عالم برزخ به عالم حساب و كتاب همان مرتبۀ قیامت كبری است.
مسئلۀ اجتماعی
سؤال: آیا ما اجازۀ ضبط سخنرانی جنابعالی را داریم؟
جواب: بنده راجع به این مسائل چندان حساسیتی ندارم، البته مطلبی را قبلاً خدمت رفقا و دوستان عرض كرده بودم كه ضبطهایی كه اینجا آورده میشود، اینها سر و صدا میكند و ممكن است برای افراد موجب حواسپرتی باشد و بهتر است كه اذهان در موقع این مطالب آرامتر باشد و حتی بعضی از رفقا و دوستان كه ما با وسیلۀ آنها به جایی میرویم وقتی كه میخواهند سؤالی بپرسند من به ایشان میگویم كه اگر سؤالتان احتیاج به جواب مفصل دارد من در موقع حركت جواب نمیدهم زیرا ذهن باید كاملاً مواظب باشد اما اگر نه! سؤال، سؤال شرعی است اشكالی ندارد. بهطوركلی مطالبی كه صحبت میشود بسیار دقیق و حساس است و اگر آنچنان توجه كافی نشود ممكن است كه عبارت بهنحو دیگری قرار بگیرد. همانطوریكه دیده شده است که مثلاً فرض كنید كه بنده صحبتی كردم و بعد میبینم که درست بر خلاف آن مطرح شده است! این برای آن عدم توجه كافی است. بله، اگر وسیلهای باشد كه به هیچوجه باعث التفات ذهن نشود اشكالی ندارد و اگر همه هم از این وسایل داشته باشند و بخواهند ضبط كنند، مانعی از این نقطهنظر وجود ندارد، منع از ضبط فقط بهجهت این بوده است كه سر و صدا موجب حواسپرتی نشود.
مسئلۀ سلوکی
تأثیر فهم و درایت و تقرب و خلوص نیت در نماز
سؤال: آیا خواندن نماز و عبادات اگر روح نداشته باشد باز هم انسان را میسازد و یا فقط رفع تكلیف است؟ خصوصاً مسئلۀ عادت و ملكه شدن، و فرق این دو را بفرمایید.
جواب: نمازها و عبادات باید بر اساس تقرب و فهم و درایت باشد و هر مقدار كه فهم بیشتر است، آن عبادت تأثیرش بیشتر است و به هر مقدار كه نیت خالصتر باشد آن عبادت اثر بیشتری دارد، هر مقدار كه حضور بیشتر باشد طبعاً اثر آن عبادت بیشتر است. به فرمایش مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ:
عبادتی كه از روی لقلقۀ لسان باشد، ذكری كه از روی لقلقۀ لسان باشد، چندان اثری ندارد، بلكه ذكر باید با توجه به معنا و التفات به خود مذكور باشد و یا بهعبارت خیلی دقیقتر به ذاكر باشد.
اگر خلوص نیت در عبادات قوی باشد و حضور در آن بیشتر باشد، این اثرات خاص بهخودش را كمكم بر نفس وارد میكند. برای این منظور بهتر است كه مثلاً فوراً بعد از وضو گرفتن وارد در نماز نشویم، بلکه چند دقیقه در سجاده بنشینیم و حواس خود را از اینطرف و آنطرف جمع كنیم و به حقیقت توحید و پرودگار كه سمت و جهت ندارد معطوف كنیم و حضور حضرت حق را در همۀ جهات و حتی در وجود خود احساس كنیم و تصور كنیم كه با خود صحبت میكنیم یعنی آن خدایی كه برای او عبادت میكنیم آن خدایی نیست جدای از ما كه درمقابل ما قرار گرفته است، آن خدایی است كه در وجود خود ما هم هست. پس وقتی كه داریم ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ﴾1 میگوییم در واقع انگار داریم به خودمان خطاب میكنیم و خودمان را برای این ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ﴾ مخاطب قرار میدهیم، چون در اینجا حضرت حق در وجود خود ما هم تجلی كرده است تااینكه این معنا در قلب تثبیت شود و بهصورت ملكه درآید.
مسئلۀ احکام
سؤال: اگر پولی فراهم شد، به كربلا و حج عمره برویم مناسبتر است یااینكه سعی كنیم اول به حج تمتع برویم؟ اگر چند سالی صبر كنیم تا پولمان به حد كفایت برسد، آنوقت اگر اجل به سراغمان آمد نعمت همه را از دست خواهیم داد؟ لطفاً بفرمایید چه باید كرد؟
جواب: در حج آنچه هست مسئلۀ استطاعت است و باید استطاعت حاصل شود تااینكه انسان به مكه مشرف شود. اگر انسان احساس میكند كه به زودی یعنی در عرض یكی یا دو یا سه سال استطاعت برای او بهواسطۀ جمع كردن مال حاصل میشود باید از الآن این مال را جمع كند، یك وقت اشتباه نكنیم و خیال نكنیم كه آن سالی كه انسان مكه میرود همان سال باید انسان مستطیع باشد، استطاعت در افراد مختلف است، در بعضیها همان سال استطاعت حاصل میشود و باید همان سال بروند ولی برای بعضی همان سال حاصل نمیشود بلکه باید دو یا سه سال صبر كنند تااینكه مال آنها به آن حدّ برسد. باید آن شخص از الآن به پسانداز مال خود بپردازد تااینكه به آن حد استطاعت برسد و به مكه برود. اگر دید نه! به این زودی مستطیع نمیشود و میتواند با این مال به سفر كربلا برود، رفتن به سفر كربلا مانعی ندارد.
مسئلۀ اجتماعی
سؤال: در خیلی از مكانها با مانتو و روسری كاملاً پوشیده شركت میكنیم ولی چادر بر سر نداریم، آیا اشكال دارد؟
جواب: نهخیر هیچ اشكال ندارد. آنچه هست مسئلۀ حجاب اسلامی است و حجاب اسلامی چادر نیست. حجاب اسلامی عبارت است از پوششی كه حجم بدن زن در آن پوشش محفوظ باشد و چادر یكی از این پوششها است، البته از دیدگاه بنده، خود مانتویی كه بتواند حجم را بپوشاند حتی از چادر هم بهتر است چون زن میتواند كاملاً آزاد و راحت باشد و این دست و پاگیری كه برای چادر هست برای او طبعاً وجود ندارد و بهنظر میرسد كه این مسئله را در آن جلسهای كه برای خانمها در قم است عرض كردهام، نمیدانم دوستان و رفقا این نوارها به دستشان رسیده است یا نه؟ در آنجا مفصلاً به این مسئله پرداختم كه آنچه در شرع هست این است كه زن محفوظ باشد. از نقطهنظر حجم بدن، نباید حجم بدن زن مشخص باشد، اگر مانتو مانتویی باشد كه حجم بدن را نشان بدهد حرام است و همینطور اگر مانتویی باشد كه از نظر رنگ جلب توجه كند حرام است.
اگر این دو مطلب رعایت شود: اولاً حجم بدن بهنحوهای باشد كه مشخص نباشد والاّ در چادر هم این حجم معمولی پیدا است و این مقدار اشكالی ندارد، منظور آن كیفیتی است كه خب جلب توجه میكند. ثانیاً: از حیث رنگ جلب توجه نکند. اگر اینطور باشد آن هیچ اشكالی ندارد، نه شرعاً و نه سلوكاً هیچ مانعی برای او وجود ندارد. خیلی از دوستان ما در كشورهای عربی یا در سایر ممالك خارجی غیر از كشورهای عربی هستند و از بنده كه سؤال كردند بنده همین پاسخ را دادم و آنها هم به همین كیفیت هستند و بنده هم در این ارتباطها و ملاقاتها با همین پوششها و با همین حجابها هم ملاقات میكنم و از این نقطهنظر هیچ منعی برای این مسئله وجود ندارد. نظر مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم بر همین قضیه بوده است.
مسئلۀ روایی
سؤال: معنای این روایت كه فرمودند: «اگر فقر از یك در وارد شود ایمان از در دیگر خارج میشود»،1 چیست؟ آیا اثر طبیعی فقر بیایمانی است وجزء لاینفك آن بهشمار میرود كه همه روزه مردم به این مسئله استناد میكنند و دزدی و سرقت و دیگر اعمال شنیع و زشت را توجیه میكنند یا خیر؟
جواب: البته این روایت، روایتی صحیح است و مطابق با استعدادهای افراد این روایت بیان شده است. البته از آنجایی كه درجات ایمان مختلف و متفاوت است، بعضی از افراد هستند که طبعاً فقر را ممكن است با نهایت شدت تحمل كنند بدون اینكه كمترین خمی بر ابرو وارد كنند و این فقر را بپذیرند و برای آنها هیچ مشكلی بهوجود نیاید. ولی خب خیلی از افراد هستند كه اغلبیت و اكثریت افراد جامعه را هم اینگونه افراد تشكیل میدهند که از این نقطهنظر فقر ممكن است موجب زلاّت و لغزشهایی برای آنها شود ولی علیٰایِّحال آن شخصی كه مبادرت به عمل خلاف میكند باید متوجه باشد كه دقیقاً در همان دامی افتاده است كه شیطان میخواهد. چون فقری كه انسان را به دزدی وادارد، دزدی را برای انسان تصحیح نمیكند بلكه همان دزدی و سرقت و عمل خلاف در اینجا دقیقاً همان نقشهای است كه شیطان میكشد و انسان باید توكل بر خدا كند و تحمل كند و خود را با افراد دیگر مقایسه كند و ناراحتیهای دیگران را مدّنظر بیاورد و در ارتباط با این مسئله، مسئلۀ خود را تفویض كند تااینكه خداوند هم تحمل او را بالا ببرد و هم چهبسا موجب تغییر و تحول در او شود.
خب دیگر بهنظر میرسد كه قدری سخن طول كشید، گرچه اگر از رفقا و دوستان سؤال شود پاسخ داده خواهد شد كه خستگی و ملالتی نبوده است ولی از آنجا كه دیگر نزدیك غروب است و بعضیها از اماكن بعیده به اینجا آمدهاند، بهتر است كه سخن را در اینجا تمام كنیم و إنشاءالله بقیۀ مطالب را به جلسۀ بعد موكول كنیم.
اللَهمَّ صلِّ عَلی محمَّد و آلِ مُحمَّد