/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۸۶

1
  • درس سیصد و هشتاد و ششم

  • وجود ذهنی و کیفیت ماهیتش در وعاء تنوعات وجود

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • بحث راجع به وجود ذهنی و کیفیت ماهیتش در وعاء تنوعات وجود به اینجا رسید که حقیقت وجود بذاته دارای صرافت محض است و هیچ نوع تشخص و تعین به ذات خودش ندارد چون نفسِ تعین و تشخص، حد برداشتن وجود است درحالی‌که وجود حدی ندارد.

  • حالا در اینجا مطالب مختلفه‌ای پیش می‌آید؛ یکی از آن متفرعاتش این است که نفس تصور صرف الوجود بودن،‌ خود تصور صرف الوجود بودن اقتضاء می‌کند که مانعی از تعین وجود،‌ وجود نداشته باشد. به عبارت دیگر اگر چنانچه ما قائل بشویم بر اینکه وجود، وجود بسیط و بالصرافه است و هیچ حدی ندارد در خود این تعریف ما قبول حد هم خوابیده است. چرا؟ چون لازمۀ عدم تعین، اجتماع با تعین است. یک وقت ما عدم تعین را به‌عنوان بشرط‌لا اخذ می‌کنیم و صرفیت و صرافت را به‌عنوان بشرط‌لا اخذ می‌کنیم مثل ماء قُراحی که بشرط عدم تغیّر لون و طعم و رائحه باشد خب این همان ماء قراح است. یک وقتی نه، آن حقیقت شیء را لابشرط از حدّیت تصور می‌کنیم؛ یعنی همان معنای سیال بودن که موجب اجتماع او با تقید و با تعین می‌شود. در اینجا خود ماء فی‌حدّنظر مطرح است اما آن بشرط‌لا بودن دیگر در اینجا مطرح نیست.

  • در مسئلۀ وجود هم با توجه به مطالبی که قبلاً گفته شد همین معنا را ما باید ملتزم بشویم؛ مسئلۀ وجود از نقطه‌‌نظر وحدانیت خودش و از نقطه‌نظر اصالت خودش و از نقطه‌نظر اشتراک در حقیقت و در تکوّن خودش اقتضاء می‌کند که تحقق اعیان به همین صرف الوجود باشد پس وقتی که ما به یک شیء نگاه می‌کنیم ...

  • پاسخ شبهۀ مخالفین با مسئلۀ اصالت وجود

  • ببینید شبهه‌ای که مخالفین با مسئلۀ اصالت وجود و وحدت وجود آن شبهه را ذکر می‌کنند الآن دیگر کاملاً به راحتی برطرف می‌شود. وقتی ما می‌گوییم وجود، وجودی است که حد ندارد بنابراین هر تعینی از این وجود که در خارج تکوّن پیدا کند او تعین تمام الوجود نیست زیرا نفس اثبات تعین برای یک تحقق و عین خارجی، او را از تمام الوجود بودن خارج می‌کند؛ همین‌که شما می‌گویید: زید، دیگر نمی‌شود تمام الوجود باشد چون شما به زید اشاره کردید و زید دارای حد و قید است، حد و قیودش مشخص است همین‌که گفتید: زید، پس زید نمی‌شود تمام الوجود باشد. زید عبارت از بعض الوجود است منتها نه بعض الوجودی که منفک از اصل است.

جلسه ۳۸۶

2
  • مسئله مانند دانۀ پرتقالی است که شما این ده دوازده‌تا دانه‌ها و قسمت‌ها را یک‌به‌یک جدا کنید و بعد در آخر چیزی از این پرتقال باقی نماند، نیست. وقتی که می‌گوییم: زید، این زید نه تمام الوجود است که بگوییم: زیدٌ هو الوجود و الوجودُ هو زید، و نه زید بعض الوجود است به‌عنوان بعض منعزل! بعضیت به‌عنوان حصّه است نه به‌عنوان منعزل؛ شما وقتی که یک ظرف آبی را وارد حوضی که پر از آب هست می‌کنید، یک وقت ظرف را در عین اینکه داخل حوض کردید از حوض بیرون نمی‌آورید، طبعاً مقداری از این آب داخل کاسه هست، در آنجا می‌توانید بگویید: آب در این کاسه هست و کاسه‌ای که در این آب هست بعضی از حوض است و این بعض، بعض انعزالی نیست بلکه بعضی است که ارتباطی است یک وقت کاسه را داخل در آب می‌کنید و از حوض بیرون می‌آورید و کنار می‌گذارید. الآن می‌گویید که این آب داخل در کاسه هست و این آب بعضی از این حوض است که از این حوض منعزل شده است و این دو مسئله است.

  • بحث ما دربارۀ وجود به آن قسم اول از مثال برمی‌گردد نه به مثال ثانی؛ ما حصّه‌ای از وجود هستیم که در عین حصّه بودن در خود وجود مستغرق هستیم و جدای از وجود نشده‌ایم که این جنبۀ جدائیت ثانی برای وجود را اثبات می‌کند و طبعاً ثنویّت در اینجا لازم می‌آید. ما حصه‌ای هستیم که در عین تبعّضیت درعین‌حال منغمر در اصل الوجود و فی صرافة الوجود! هوایی که الآن در اینجا هست این هوا دارای حصص مختلف است ولی همۀ این حصص باهم ارتباط دارند. یک وقتی شما هوا را می‌گیرید و داخل در پلاستیکی قرار می‌دهید؛ مثلاً یک مقداری از هوای این اتاق وارد پلاستیک می‌شود و در آن را می‌بندید، الآن می‌توانید بگویید که هوای محفظۀ پلاستیک منعزل از هوای اطاق است چون این محدودیت و این قید و این ماهیت آمده این هوا را از هوای اطاق خارج کرده است. می‌توانید این پلاستیک را هم از این اتاق بیرون ببرید. این توپ را می‌توانید از همین هوای اطاق پر کنید و ببندید و بعد این را خارج کنید. این بعضیت انعزالیه می‌شود اما مسئلۀ وجود این‌طور نیست بلکه وجود همان بعض است در عین این‌که بعض است حصّه‌ای از اوست و این حصّه در همان ماهیت غوطه‌ور و منغمر است و جدای از او نمی‌شود به‌طوری‌که نه از او جدا می‌شود و نه تمام اوست!

جلسه ۳۸۶

3
  • تصور اشتباه مخالفین با مسئلۀ وحدت وجود

  • افرادی که به مسئلۀ وحدت وجود اشکال پیدا می‌کنند اشتباهشان در اینجا روشن می‌شود؛ آنها تصور می‌کنند که در مسئلۀ وحدت وجود، قائلین به وحدت وجود می‌گویند که چون وجود، وجود واحد است پس آن حقیقت کلی در یک تعین خارجی بتمام حدّ ذاته تحقق پیدا می‌کند یعنی این لیوانی که الآن در دست من هست در عین اینکه این لیوان حصّةٌ مِنَ الوجود هست درعین‌حال تمام الوجود است! می‌گویند که چطور ممکن است بگویند که هذا هو الله؟! چون اصل الوجود هو الله است و نسبت به این مسئله نمی‌توانند انکار کنند.

  • پس ظهور حصّه‌ای از وجود را به معنای تحقق تمام الوجود در این حصّه فرض کردند. از اینجاست که به مسئلۀ وحدت وجود اعتراض می‌کنند و می‌گویند: معنا ندارد! من این لیوان را در دستم گرفتم درعین‌حال به این لیوان بگویم: هذا هو الله! اینکه خلاف و کفر است و معنا ندارد! اگر این لیوان است پس چرا اسم الله بر این می‌گذارید؟! اگر الله، الله واقعی است پس چرا شما قائل به وحدت وجود هستید؟! خب این چه ارتباطی به او دارد؟! هیچ ربطی به او ندارد؛ مسئلۀ وحدت وجود به قوت خودش باقی است اشتباه در انطباق حقیقت کلیه بر یک تعین خارجی هم به حال و قوت خودش باقی است!

  • در مسئلۀ وحدت وجود صحبت در این است که وجود، ثانی ندارد خب این مسئله به‌جای خودش محفوظ است و بر این مسئله هم برهان اقامه شده است. در مسئلۀ تحصّص این حصّه به حصّه‌ای از وجود معنای این حصیّت این است که این خارج از وجود نیست، خارج از وجود نبودن با تمام الشیء بودن دوتاست!

  • معنای صحیح کلام ابوسعید در «لَیسَ فى جُبَّتی إلاّ الله»

  • عباراتی الآن به نظرم آمد از ابوسعید نقل شده که ایشان در یک عبارتی دارد «لَیسَ فى جُبَّتی إلاّ الله»1 به‌نظر می‌رسد از جبّه خودش را قصد کرده نه‌اینکه جیبش یا مثلاً چیزهای دیگرش را قصد کرده باشد! من در یکی از صحبت‌ها دیدم که شخصی راجع به این مسئله صحبت می‌کرد و به ایشان اعتراض می‌کرد که الآن ابوسعید در این تعبیر اشتباه کرده است زیرا آمده خدا را مقید به ما فی الجبّة کرده است و به عبارت دیگر او که دارای وجود نامحدود و وجود اطلاقی است، با صرافت خود چطور می‌تواند در یک وجود محدود و متعیّن خود را محصور و حبس کند؟! پس این تعبیر تعبیر اشتباهی است! اینکه ایشان دارد: لیس فی جبّتی إلی الله؛ در جبّۀ من جز خدا نیست، خدا را آورده و محدود در جبّۀ من کرده است درحالی‌که خدا کجا و فی جبّتی کجا؟! این دو باهم چه ارتباطی دارند؟! اعتراضی که به ایشان می‌کنند از همین افرادی است که در این‌طرف و آن‌طرف مجالسی دارند و شرح و تفسیرهایی می‌گویند و خیلی هم در حرف‌هایشان شَدُرسنا2 دارند! آدمی که وارد نیست نباید بیاید معرکه بگیرد اگر معرکه بگیرد خرابکاری می‌کند!

    1. مشارق الدّرارى، ص 634.
    2. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مطلع انوار، ج ٢، ص ٣١٨.

جلسه ۳۸۶

4
  • اینکه ابوسعید دارد: «لیس فی جبّتی إلی الله» کلام ایشان خیلی کلام صحیح و درستی است؛ یک وقت ایشان می‌گویند که الله فی جبّتی این همان حرف اشتباه است که اگر ایشان بگوید، می‌شود به ایشان اشکال وارد کرد که خدا را به فی ما جبّتی محدود کند، این کفر و شرک است، این محدودیت لا حد است و محدودیت حقیقت اطلاقی در یک امر مقید و متعین است و این واضح‌البطلان است مثل اینکه من آب تمام حوض را در این شیشه‌ای که الآن در اینجا هست محدود کنم و بگویم که آب حوض تماماً در این شیشه هست! این خلاف است و مسئله واضح‌البطلان است اما یک وقتی این‌طور می‌گویم که آنچه در این شیشه هست غیر از آب حوض نیست؛ یعنی از جوی برنداشتم، این شیشه را از آب حوض پر کردم. دقت کردید؟! اینجا مطلب و فرمایش جناب عارف بر این است که آنچه در جبۀ من هست غیر از خدا نیست؛ یعنی یک وجودی در حیاز وجود خدا و در کنار وجود خدا نیست که شرک لازم بیاید. آنچه که در جبۀ من هست نشئت گرفتۀ از وجود خداست. این‌هم حرف درستی است، کجایش غلط است؟! آنچه که در جبۀ من هست جدای از آن وجود بسیط نیست و اقتضای آن به وجود بالصرافه این است که نه‌تنها خودش و نه‌تنها همۀ ظواهر خودش بلکه ما فی جبّتی را هم بگیرد. بسیار خوب اینکه مسئله‌ای نیست و اشکال به این قضیه وارد نمی‌شود. ببینید با یک «إلاّ» کفر می‌شود و ایمان، با یک تغییر، یک حرف یک‌مرتبه کفر می‌شود، یک‌مرتبه ایمان!

  • کلام امام رضا علیه‌السّلام در خصوص جبر و تفویض

  • اتفاقاً یک روایت هم راجع به قضیۀ جبر و تفویض از امام رضا علیه‌السّلام نقل شده که من اصل عبارت را نمی‌دانم و فراموش کردم اما این روایت قطعاً ـ به‌نظرم می‌رسد ـ در جلد سوم الله شناسی مرحوم آقا آمده است در آنجا با «ما» یا «بما» حالا وجودش یا عدمش قضیه را کفر می‌کند و قضیه را ایمان می‌کند. حالا خودتان بروید پیدا کنید بسیار روایت دقیق و خیلی روایت عالی است! خیلی واقعاً روایت پر معنایی است. یک کلمه [یا] یک حرف می‌آید یک‌مرتبه مطلب را به این کیفیت تغییر می‌دهد.

جلسه ۳۸۶

5
  • پس در مسئلۀ وحدت وجود الآن دیگر کاملاً واضح شد که این مخالفین با وحدت وجود اصلاً متوجه شدند که آیا قائلین به وحدت وجود تمام حقیقت وجود را منحصر در این تعیّن می‌کنند ...، هیچ دیوانه‌ای هم چنین حرف نمی‌زند! مثل اینکه بگویید: تمام حوض مدرسۀ فیضیه در این بطری آب قرار گرفت! این حرف یک دیوانه است! یک وقتی صحبت در این است که می‌گوییم: از نقطه‌نظر ماهیت و از نقطه‌نظر شکل و کیفیت آنچه که در این شیشۀ آب قرار دارد نشئت گرفته‌ای از اینجا است، این درست است! قائلین به وحدت وجود ـ بیچاره‌ها ـ این را می‌گویند که آنچه که در عالم حاکم است و تحقق خارجی دارد عبارت از مسئلۀ صرافت وجود و بسیط الحقیقه است پس اگر ما ملتزم بر این اصل می‌شویم باید ملتزم به این‌هم بشویم که هیچ تعینی را خارج از این صرافت وجود دیگر نباید قبول کنیم! هیچ تعیّنی؛ چه مسلمان باشد چه کافر باشد! چه جماد باشد چه نبات باشد! چه ماده باشد چه مجرد باشد! چه سماء باشد چه ارض باشد! چه بشر باشد چه ملائکه باشد! چه جن باشد چه شیطان باشد! تمام آنچه که حقیقت خارجی دارند ـ نه در عالم اعتبار ـ و وجود خارجی دارند و می‌شود به آنها گفت: «این» و می‌شود به آنها گفت: «هست»، آن باید در تعین خودش و در آن ریشه‌اش منبعث از آن مسئلۀ صرافت وجود باشد. می‌گویند: آقا چطور ممکن است؟! مگر یک هم‌چنین چیزی می‌شود؟! میکروب چطور می‌تواند خدا باشد؟! مگر این میکروب می‌شود خدا باشد؟! چطور ممکن است این خاکی که این‌قدر کثیف و سفت و چیز است خدا باشد؟! اینها آمدند یک خدایی درست کردند محدود و این خدا را به عوالمی از کهکشان رد شده شوت کردند و در یک نقطه این خدا را نگه داشتند! یک لَگد به این خدا زدند و این خدای بدبخت بیچاره رفته رفته رفته از کهکشان‌ها گذشته و از آسمان‌ها گذشته و آن بالا رفته و دیگر جا نداشته برود لذا در همان‌جا ایستاده است! این شده خدا! می‌گویند‌: این خدا خدایی است از آنجا و بعد هم چنان با یک تعظیمی می‌گویند: این مقام حضرت عزت و مقام فلان و... حالا فکر می‌کنند با این‌طوری کردن و با ریش دراز جنباندن و تعظیم کردن معرفت خدا پیدا می‌شود! نه آقا بیخود ریش نجنبان و برو فهم یاد بگیر! می‌گویند که مقام حضرت عزت والاتر است از اینکه انسان بخواهد ...

جلسه ۳۸۶

6
  • نه‌خیر آقاجان هیچ هم بالاتر نیست! آدم قشنگ فکر می‌کند تا آنجایی که عقلش می‌رسد می‌آید تصور می‌کند و آنجایی که عقلش نرسید به‌دنبال می‌رود تا مسئله را بفهمد! با قدس و تقوا و مسئله را هم‌چنین پیچیده کردن، نه تقدسی ثابت می‌شود و نه ایمان قوی برای شخصی ثابت می‌شود و نه معرفتی ثابت می‌شود! اینها عین الاغ هم نمی‌فهمند که قضیۀ معرفت و شناخت پروردگار در یک هم‌چنین وعائی عین شرک و عین کفر و عین محدودیت و دست خدا را بستن است. ﴿وَقَالَتِ ٱلۡيَهُودُ يَدُ ٱللَهِ مَغۡلُولَةٌ غُلَّتۡ أَيۡدِيهِمۡ﴾؛1 دست خدا بسته است؛ خدا آنجاست و خدا دارای یک محدودیت است و این محدودیت اقتضاء می‌کند که هیچ ارتباطی بین او و خلائق وجود نداشته باشد! می‌گوییم که آقا چگونه ممکن است بین خلائق و او مرتبط نباشد؟! می‌گویند: احاطه دارد! می‌گوییم که آیا این احاطه مانند احاطه‌ای است که من نسبت به این دارم؟! پس این جدا است و من هم جدا هستم؛ این را در اینجا می‌گذارم و یک متر هم بین من و این فاصله هست و بنده به این احاطه دارم و اصلاً هیچ ارتباطی بین من و این وجود ندارد! احاطه یعنی دائماً این را در مشت داشتن درعین جدایی!

  • پس شما وجودی را فرض کردید که این وجود در مقابل وجود پروردگار عرض اندام می‌کند منتها فرقش با وجود خدا این است که وجود خدا وجودی است که کسی بالای سرش نیست تا نگهش دارد اما خدا دست انداخته و این وجود را در دستش گرفته است. این عین ثنویت و اثبات وجود ثانی برای وجود پروردگار است! اگر این وجود از جای دیگری آمده است، آنجا کجاست؟! اگر این وجود از خود ذات پروردگار نشئت گرفته است وقتی که نشئت بگیرد دیگر جدا نمی‌شود! وقتی که ذات پروردگار با فرض اینکه تکّه و قسمت نمی‌شود و مانند آب نیست که این آب را بشود تکّه کرد ...، حالا برای تقریب این مثال را عرض می‌کنیم: اگر شما آبی داشته باشید در یک محفظه‌ای که نشود این آب از آن محفظه خارج شود، آیا شما می‌توانید برای این آب فرض قسمت کنید؟! دیگر از این محفظه خارج نمی‌شود.

    1. . سوره مائده (5) آیه 64. مهر تابان، ص 400، تعلیقه 2:
      «یهود مى‌گویند: دست‌هاى خدا در غلّ و دربند کشیده شده است؛ دست‌هاى آنان در غلّ کشیده شود.»

جلسه ۳۸۶

7
  • الآن درِ این شیشه سفت بسته است که اصلاً به هیچ عنوان خارج نمی‌شود، این آب را چطور می‌توانید قسمت کنید؟! همه‌اش یک پارچ و یک تکّه است. حالا اگر این ظرف کامل پر بشود یعنی دقیقاً مالامال بشود، آن‌وقت هرچه تکانش بدهید هیچ نمی‌فهمید، اینکه الآن می‌فهمید به‌خاطر این است که در آن هوا هست و این هوا باعث می‌شود قسمت بالا و فوقانی این شیشه مشخص بشود؛ در قسمت تحتانی آب و در بالا هواست! حالا اگر این آب دقیقاً تا اینجا مالامال بود به‌طوری‌که به‌اندازۀ یک قطره هم هوا وجود نداشته باشد یک سر سوزن هوا وجود نیست و بعد شما با دستگاه بگیرید نسبتاً یک خلأ در این ایجاد کنید بعد وقتی که این را حرکت می‌دهید شما نگاه کنید آیا تغییری در این قسمت می‌بینید؟! تا همین یک سانتی که در اینجا هست؟! من الآن دارم این را حرکت می‌دهم شما چه تغییری می‌بینید؟! آیا می‌بینید که این دارد حرکت می‌کند؟! احساس نمی‌کنید. چرا؟! چون در اینجا تقسیم نشده و قابل تقسیم نیست! می‌شود یک واحد سیال! یعنی در این محدوده به‌عنوان یک واحد سیال الآن تکوّن دارد.

  • وجود پروردگار، وجودی سیال و غیر قابل تقسیم

  • وجود پروردگار به‌واسطۀ صرافتی که دارد یک واحد سیال است و اصلاً قابل تقسیم و قابل تجزیه نیست! هر چیزی که از آن وجود تجزیه شود و از آن وجود تقسیم بخواهد بشود، موجب ترکب در ذات است درحالی‌که در وجود ترکب معنا ندارد! اینکه آب را تقسیم می‌کنید چون آب قابل ترکیب است که شما تقسیم می‌کنید اما اگر وجود را مجرد گرفتید دیگر وجود مجرد قابل تقسیم نیست. بله، آن وجود می‌تواند به ظهورات مختلفی درآید در عین ‌اینکه وحدت خود را ازدست نداده است.

  • در اینجا عرفا برحسب مکاشفات خودشان و در مقام عرفان نظری قائل به مراتب هستند. از نقطه‌نظر فلسفی وجود مادی یک تعیّنی از وجود مجرد است چطور اینکه وجود مثالی و وجود صوری در عالم مثال هم یک حصّه‌ای از مراتب وجود است و از این نقطه‌نظر مسئله‌ای نیست. یعنی وقتی که برهان فلسفی بر مسئلۀ اصالت وجود و وحدت وجود قائم بشود بنابراین همان مسئلۀ تجرد در وجود به مسائل ماده و مسائل مثال و سایر تطورات و تکونات تسری پیدا می‌کند که اینها همه عارض بر وجود می‌شوند. پس آن وجود مجرد با فرض قبول اصل صرافت خودش و فرض قبول لا ثانی برای خودش و با فرض قبول اشتراک در وجود خودش که همۀ اینها مبیّن شده، همان وجود بالصرافه وقتی که به تعیّن می‌آید آیا آن وجود فی‌حدّذاته یعنی آن وجود کلی متعیّن می‌شود یا آن وجود کلی متعین نمی‌شود؟ ببینید آمدیم به سر مسئله و سر مطلب رسیدیم؛ آن وجود کلی که وجود صرف بود که عبارت از وجود حق و مبدأ اعلاء بود که آن وجود در قالب‌های متعددی از نقطه‌نظر مراتب سعه و ضیق محدود می‌شود آیا فی‌حدّنفسه ‌محدود می‌شود یااینکه نمود برای ما حاصل می‌شود که او الآن محدود است؟

جلسه ۳۸۶

8
  • یعنی وقتی که او خود را به این حد درمی‌آورد به عبارت دیگر نهایت وجود خود را در این حد قرار می‌دهد که دیگر از این حد تجاوز نکند؟ آیا مسئله این است؟! به عبارت دیگر این‌طور تصور کنیم که این آبی که الآن در این شیشه هست بالا می‌آید بالا می‌آید تا این حد که می‌رسد می‌ایستد، یعنی چه؟ یعنی محدودیت ماهیت من در این شیشه تا این‌قدر است و از این به بعد دیگر نسبت به من عدم است؛ یعنی این تکوّن خارجی تا اینجا می‌آید و از اینجا به بعد عدم می‌شود. بله! ما یک لیوان آب دیگر روی آن خالی بکنیم باز این اضافه می‌شود بالا می‌آید، وقتی به اینجا می‌رسد از اینجا به بعد عدم می‌شود؛ نسبت به آب عدم می‌شود.‌ اگر از این آب برداریم و پایین برویم به هرجا برسیم آن مقداری که زیر دست ما هست آب است و آن مقداری که بالای دست ما هست دوباره عدم می‌شود چون آب نیست بلکه هوا است.

  • حالا گفتیم که وجود پروردگار وجود بالصرافه است و در این شکی نیست و این وجود بالصرافه وجود مجرد است. این وجود می‌آید تلألؤ و ظهور و تعین پیدا می‌کند در جناب زید، در سماء، در ارض، در هر چیز، یعنی آن وجود آمد اینجا ایستاد و از این به بعدش عدم است؟ تعینی که الآن زید پیدا کرده است این تعین خودش حلّ در آن وجود بالصرافه است پس دیگر تعینی نیست! تعین نه به معنای جدا شدن از وجود است بلکه به معنای نمود و ظهور نفس خود آن وجود است. این وجود به این شکل ظهور پیدا می‌کند نه‌اینکه خود را به این حد محدود می‌کند.

  • ببینید مسئله چقدر دارد حساس می‌شود! وقتی که در وجود خارجی و در شیء خارجی نگاه می‌کنیم می‌بینیم الآن این آب آمده تا اینجا ایستاده و دیگر از اینجا خارج نمی‌شود. حالا شما همین مقدار آب را ببرید در خود حوض مدرسۀ فیضیه بگذارید گفتیم که وجود، همه یکی است یعنی همه باهم ارتباط دارند. فرض کنید که آبی که در این لیوان و شیشۀ شما هست شیشه آن را محدود نمی‌کند یک شکافی در اینجا بدهیم و همه را سوراخ کنیم و فقط حجم این شیشه باقی می‌ماند و این آب از این‌طرف و آن‌طرف جریان دارد ـ در مثال می‌خواهیم تقریب به مسئله کنیم ـ شما این شیشه را داخل آب کنید و بیرون بیاورید، در آن آب نیست، بالأخره این سوراخ است. حالا این را شما داخل آب می‌کنید آیا این حجمی از آب را دربر می‌گیرد یا نمی‌گیرد؟! می‌گیرد، درعین‌حال با سایر آب‌ها ارتباط دارد؛ هم حجم در اینجا هست و هم قسمت در اینجا نشده است. اگر این را بفهمیم مسئلۀ وحدت وجود برای ما حل می‌شود؛ یعنی کیفیت تبدل وجود بالصرافه و بسیط الوجود که وجودِ مجرد است کیفیت تبدلش به وجود متعین [روشن می‌شود]. اینکه بعضی از اهل ذوق که متصوفین هستند می‌گویند: تعینات «نمود» هستند، نه‌اینکه «بود»‌اند، اشاره به این مرتبه دارد. حرف لا یعتنیٰ نمی‌زنند، خیلی حرف چیز نمی‌زنند.

جلسه ۳۸۶

9
  • اشکالی که بعضی از مقررین منظومه مرحوم حاجی به آنها کردند حرف‌هایی است که اینها خالی از معیار تحقیق است به‌نظر می‌رسد که چندان حرف آنها هم خالی از تحقق نباشد. چرا؟ چون آنها تصورشان بر این است یعنی مشاهدۀ آنها بر این است که آنچه که در نظام عالم وجود قرار دارد عبارت از وجودات مستقله‌ای نیست که بیاید به آن اصل الوجود و صرافت وجود حد بزند. الآن گرچه این آب از نقطه‌نظر نشویۀ خودش آب حوض مدرسۀ فیضیه است ولی بالأخره این آب جدا شده و الآن در این اطاق هست. شما دیگر الآن نمی‌توانید بگویید که این آب، حوض فیضیه است. حوض فیضیه در آنجاست و این آب با آن آب تفاوت دارد، گرچه از آن آب گرفته شده و از خارج نیامده ولی بالأخره این یک قسمتی مجزّا و مستقل است و در محاذات آن آب مدرسه قرار دارد ولی در واقع وقتی که با این تفصیل مسئلۀ تجرد وجود را بررسی کردیم به این نتیجه رسیدیم که از تجرد وجود چیزی خارج نیست؛ یعنی از یک طرف مسئلۀ تجرد وجود قابل خدشه نیست و از طرف دیگر تعینات خارجی هم قابل خدشه نیستند بالأخره داریم می‌بینیم که این زید است این فرش است این آسمان و زمین است و... یا باید بگوییم که اینها همه سراب است همان‌طور که بعضی‌ها گفتند، ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ﴾1 یعنی اصلاً ‌تحقق خارجی را بر این انکار کردند! خب این حرف قابل توجه نیست. یا باید بگوییم که اینها وجود مستقل درقبال وجود خدا هستند که این فضیحتش إلی‌ماشاءالله است؛ «یا» نه به معنای قضیۀ منفصله بلکه به‌عنوان واقعیت یعنی غیر از این نمی‌شود. یا باید قائل باشیم براینکه وجود مجرد وقتی که متعین می‌شود این تعین موجب تجزّی و قسمت و حدّ آن وجود مجرد نخواهد شد. نتیجۀ بحث: آن وجود مجرد در عین ماده بودن به تجرد خودش باقی می‌ماند!

    1. . سوره نور (٢٤) آیه ٣٩:
      ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمۡ‍َٔانُ مَآءً﴾الله شناسی، ج ٢، ص ١٨:
      «اعمالشان همچون آب‌نما و سرابی می‌باشد که در زمین همواری قرار دارد.»

جلسه ۳۸۶

10
  • پس ماده و مثال و صورت و اطوار خارجی و تمام اینها نمودهایی است که ما اسم ماده روی آن می‌گذاریم و در واقع ماده‌ای نداریم. الآن ما اسم این را سیاه گذاشتیم چون یک اختلافی داریم می‌بینیم به‌خاطر همین لون ماه، کیفیت انعکاس، الآن داریم به این سفید می‌گوییم. اما اگر شما چراغ را خاموش کنید دیگر نه سفیدی می‌ماند نه سیاهی و نه قرمزی، همه چیز سیاه می‌شود. وقتی که آن نور بتابد این چیزها را شما می‌بینید. این در اینجا قرمز می‌شود این سیاه می‌شود، این سبز می‌شود، این زرد می‌شود. همین‌که چراغ را خاموش کنید حالا رنگ‌ها را به من نشان بدهید! رنگی نیست! رنگ در صورتی است که نور باشد و اگر نور نباشد دیگر رنگی نیست. ماده هست رنگ نیست. رنگ قائم به نور است رنگ قائم به ضوء است. در مسئلۀ تجرد وجود آنچه که در خارج تعین پیدا می‌کند یا ماده یا صور نوعیه است یا بالاتر از او معناست یا بالاتر از آن، اصل الوجود است این سه مرتبه‌ای است که برای رسیدن... البته تعبیر به عوالم هم در اینجا می‌شود، در لسان شرع تعبیر خاص به خودش را دارد. در لسان فلاسفه تعبیر دارد. همین‌طور در لسان عرفا هم اینها مراتب متفاوت خودشان را دارند.

  • ماده عین مجرد و مجرد عین ماده!

  • پس در تجرد در وجود، با حفظ تجرد می‌گوییم: ماده، با حفظ تجرد می‌گوییم: صورت، با حفظ تجرد می‌گوییم: معنا، با حفظ تجرد می‌گوییم: ناطق، با حفظ تجرد می‌گوییم: مثال، با حفظ تجرد می‌گوییم: عاقل، با حفظ تجرد می‌گوییم: حجر، آن تجرد در این ماده بودن خدشه برنمی‌دارد. آن تجرد در این تعین خودش تغییر پیدا نمی‌کند. لذا اینجاست که ماده عین مجرد می‌شود و مجرد عین ماده می‌شود. چرا اینها عین هم می‌شوند؟ چون قابلیت تجرد همین است؛ مسئلۀ تجرد اصلاً همین است؛ تا تجرد ماده نشود که دیگر مجرد نیست. گفتیم: مجرد لابشرط است نه بشرط‌لا. اگر بشرط‌لا باشد حد می‌خورد و حد هم با تجرد منافات دارد. پس در مسئلۀ جمع بین مجرد و ماده وجود مجرد و وجود ماده هردو یک واحد است منتها آن تجرد به صورت ماده خود را می‌آورد ما ماده می‌بینیم، همان تجرد به این صورت می‌آورد ما آن را به این صورت می‌بینیم.

جلسه ۳۸۶

11
  • مثالی در خصوص تبیین مسئلۀ وحدت وجود

  • شما آینه‌های متفاوتی را در اطراف خود قرار دهید و یک نفر جلوی آینه بایستد ...، گمان می‌کنم این مثال مرآت را خود مرحوم حاجی هم نقل کرده‌اند، بسیاری این مثال را نقل کرده‌اند، مرحوم آخوند ملاعلی هم این قضیه را در آن رسالۀ وحدة‌ الوجود نقل کرده‌اند و بسیار مثال خوبی است! می‌گویند: وقتی که شما آینه‌ها را در دور هم بگذارید و یک انسان در اینجا بایستد، به تعداد ذرات و به تعدادِ میلِ میلِ اتجاه این انسان با مرآئی [آینه‌های] مختلف در اطراف خودش زید وجود دارد؛ زیدی که در مقابل است! زیدی که این‌طور است! زیدی که آن‌طور است! درحالی‌که یک زید بیشتر نیست آینه زیاد است زید زیاد نشده است! چون آینه زیاد است صورت زید هم در اینجا زیاد است پس تمام اینها زید هستند درعین‌حال از وحدت زید در اینجا چیزی کم نشده است و زید همان زید واحد است! وجود هم در عالم تکوین واحد است ولی نمودهای وجود متفاوت هستند؛ این به این شکل آ‌ن‌هم به آن شکل اما درعین‌حال همه واحد هستند یعنی همه در تحت آن واحد، به وحدت آن وجود همه خودشان واحد هستند!

  • پس مسئلۀ تجرد و مسئلۀ ماده کاملاً حل می‌شود و دیگر دراین‌صورت اشکالی نمی‌ماند. ما دیگر نه ماده‌ای داریم، نه صورتی داریم، نه مثالی داریم؛ ماده نداریم یعنی ماده‌ای درمقابل نداریم در عین این‌که ماده داریم مثال داریم معنا داریم صور داریم تمام این ماهیات مختلفة الحقائق را داریم تمام این انواع را داریم درعین‌حال همۀ اینها مجرد هستند و همۀ اینها داخل در قالب حقیقت وجود هستند. این مربوط به این فصل بود.

  • اما مسئلۀ دیگر که در اینجا وجود دارد این است که آیا یک تعین با حفظ تعین خودش می‌تواند تعین دیگری را هم قبول بکند یا نه؟

  • تلمیذ: در بحث وجود شما وجودات را از وجودیت انداختید و فقط نمودی به آنها دادید مشکل اینجاست که اگر ما آن وجود مطلق را بتوانیم... مثالی که به مرآت زدند برای نمود است نه وجود!

جلسه ۳۸۶

12
  • استاد: ما چه موقع آمدیم این بیچاره‌هایی که این‌همه زحمت کشیده‌اند و در این دنیا آمده‌اند را از وجود بیندازیم و خلع صلاح کنیم؟! در مورد مرآئی هم همین‌طور است و قضیه تفاوت نمی‌کند. بالأخره شما در این مرآت عکس می‌بینید یا نمی‌بینید؟ این را که دیگر نمی‌توانیم انکار بکنیم درحالی‌که ذوالصوره واحد است.

  • رهرو منزل عشقیم و ز سرحدِّ عدم***تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمده‌ایم1
  • أللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 366.