/15
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۸۸

1
  • درس سیصد و هشتاد و هشتم

  • کار ذهن و حقیقت وجود ذهنی

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • بحث راجع به کیفیت تطورات وجود و تبدل حقیقت وجود به مظاهر مختلف با حفظ وحدت اصلیۀ خود آن وجود بود. همان‌طوری‌که عرض شد تا وقتی که ما به وجود نظر کنیم و آن نظر بر اصل و حقیقت وجود باشد مسئله به وحدت خودش باقی می‌ماند و تعینی که در اینجا هست تعین حقیّه و اصلیه است، نه اعتباریه که از او تعبیر به مقام احدیت یا به مقام هوهویت می‌شود و به عبارت دیگر در تعبیری که به‌نظر می‌رسد که ما این تعبیر را مناسب‌تر می‌دانیم مقام جامعیت است که در حقیقت جامعیت آن وحدت انسلاخ پیدا نمی‌کند و به قوت خودش باقی است منتها نظر بر همان حقیقة الشیء است که آن حقیقة الشیء در تعین خودش ...، که تعین او عبارت از لا تعینی است نه‌اینکه تعین او تعین سلبی و بشرط‌لا است بلکه آن تعین، تعین لا بشرط مقسمی است که به وحدت خودش باقی می‌ماند.

  • بحث راجع به تعیناتی است که پیدا می‌کند. شکی نیست در اینکه این مظاهری که در خارج وجود دارند مظاهر حقیقی است، نه اعتباری! منظور از اعتباری به معنای عدم و صرف الانتزاع است ولی مقصود ما از حقیقی در اینجا نه به معنای استقلالی است بلکه به معنای وجود خارجی است و بَینهُما بونٌ بَعید! یک وقت ما یک امری را درمقابل مجازی و اعتباری به اعتبار معتبر، حقیقی می‌دانیم مانند این عنایاتی که در باب حقیقت و مجاز به‌کار برده می‌شود فرض کنید می‌گوید که بَنَی الأمیرُ المَدینةَ، مقصود از بناء یک وقتی بناء فاعلی و مباشری است که طبعاً عمله و بنّا این بناء را انجام می‌دهند. یک وقتی مقصود از بناء تسبیب است و در اینجا فاعل به تسبیب است. خب بِالاستعارةِ والعِنایة استناد بناء به امیر در اینجا جایز است و این استناد، استناد مجازی است و همین‌طور نسبت به کنایات و مجازات و استعارات مسئله به همین کیفیت است. وقتی که می‌گوید: جائَنی أسدٌ و منظور زید است در اینجا این اسد نه به معنای این است که در معنای مجازی استعمال شده که عبارت از زید است بلکه اسد در همان اسدیت خودش استعمال شده است. جائنی أسدٌ یعنی اسد آمد، شیر آمد منتها متکلم در عالم اعتبار دو فرد برای اسد فرض می‌کند یک فرد واقعی که آن حیوان مفترسی است که در حدیقة الحیوانات است یا در صحاری و غابات است. یک فردی هم از اسد درست می‌کند که همان شیر است منتها یال و کوپال ندارد ولی همان شیر است. اینجاست که اعتباراً و مجاز باز این عقل و ذهن یک خلاقیتی از خود به‌وجود می‌آورد و یک طبیعت مهمله‌ای در کنار طبیعت مهملۀ اسدیت در وعاء اعتبار جعل می‌کند و این جعل خیلی باب دارد مخصوصاً در بحث‌های اصولی و فقهی در باب جعل تنزیلی و بحث‌های ولایت فقیه و احکام حاکم، این مباحث تنزیل و جعل در آنجا خیلی محطّ کلام برای اهل ‌فن است و بحث‌های خیلی پیچیده و با طول و تفسیر مرحوم آقا ضیاء در همین مباحث حجیت جعل و اعتبار و کیفیت ترسیم این مسئله، آنجا خیلی جای صحبت دارد.

جلسه ۳۸۸

2
  • جعل طبیعت مهمله، کار ذهن

  • علیٰ‌کلّ‌حال این مسئلۀ جعل خیلی مسئلۀ مهمی است و این کار، کار ذهن است یعنی ذهن می‌آید یک طبیعت مهمله‌ای را در کنار طبیعت مهملۀ اسدیت و طبیعت مهملۀ انسانیت به نام طبیعة الثالثه جعل می‌کند؛ این طبیعت ثالثه حدّ مشترک بین دو طبیعت می‌شود. وقتی حدّ مشترک شد، دو فرد در خارج دارد؛ همان‌طوری‌که طبیعت مهملۀ اسدیت و طبیعت مهملۀ انسانیت دارای افراد متعدد خارجی است این طبیعت مهملۀ فاصل و برزخ بین این دو هم دارای افراد متعدد مختلفة الحقائق است. یک اسد که در غابات هست و یکی هم که فی الحمام است منتها فی الحمام را همیشه قرینه می‌آورند و مثل اینکه غیر از حمام هم جایی بلد نبودند که این عنایت و قرینه را بیاورند! خب جائنی أسدٌ این معلوم است شیر که از بیابان نیامده است جان من! خود همین جائنی أسدٌ خودش قرینه است و دیگر فی الحمام نمی‌خواهد! شیر در خیابان که راه نمی‌رود. این طبیعت مهمله‌ای است که ذهن این طبیعت مهمله را به‌عنوان مفاهیم ثانویه می‌آید خلق می‌کند یا مفاهیمی ثالث، یعنی مفاهیم ثالثیه باید به او بگوییم نه‌اینکه ثانویه چون اول آن مفاهیم ثانویه آن مفاهیم طبیعت نوعیۀ خود اشیاء هستند بعد از آن‌هم یک انتزاع دیگری می‌کنیم.

  • علیٰ‌کل‌ّحال این مقام، مقام جعل است یعنی این واقعیت را جعل می‌کند آن‌وقت این مجاز می‌شود نه‌اینکه این‌طوری که معروف است که این لفظ برای رجل شجاع وضع شده است برای رجل شجاع که دیگر مبالغه نیست. رأیتُ اسداً فی الحمامِ أی رأیتُ رَجلاً شُجاعاً فی الحمامِ خب قربان عمه‌ام بروی! این چه مبالغه‌ای در اینجا هست؟! مثل اینکه بگوید: رأیتُ رَجلاً شُجاعاً. این مسئله، مسئلۀ تصرفی است که دارد تصرف می‌کند و به‌واسطۀ تصرف، خلق صنف و خلق فرد می‌کند و می‌گوید که من اصلاً شیر دیدم! در حمام باز بود یک شیری آن داخل آمد و ما شیر دیدیم. بعد از او سؤال می‌کنند که حالا چه شیری دیدی؟ می‌گوید که یک شیری بود که خودش را هم می‌شست! حالا شیر این‌طوری بوده است!! ولی در واقع منظور این قسمی بوده است نه‌اینکه حالا رأیتُ رَجلاً شُجاعاً، اینکه مسئله‌ای نیست. لذا در اینجا حق با سکاکی است ـ در اختلافی که در اینجا در بحث عنایت هست ـ تا تفتازانی و غیره.

جلسه ۳۸۸

3
  • حقیقت تأصلیه حقیقتی دارای وجود خارجی

  • نکته‌ای که در اینجا هست منظور ما این بود که حقیقت تأصلیه آن حقیقتی است که وجود خارجی دارد و در اینجا ذهن به او وجود خارجی می‌دهد ولی نه! واقعاً حقیقت تأصلیه حقیقتی است که وجود خارجی دارد. بنابراین وقتی که وجود به تعینات مختلف متعین می‌شود برحسب سلسلۀ علل و فاعل این متعین که همان عبارت از اضافه و افاضۀ اشراقیه است آن وجود بر طبق مراتب تشکیک در خارج تعین پیدا می‌کند به‌نحوی‌که مابه‌الاِمتیاز در این مراتب تشکیک او را از وحدت خارج نمی‌کند. این می‌شود آن تشکیکی که مورد نظر ما است، نه آن تشکیکی که مشائون قائل هستند بر اینکه هر مرتبه منحاز و جدای از آن مرتبۀ دیگری است. نه! در مراتب تشکیک که منافاتی از نقطه‌نظر تعبیر و مفهوم با وجود واحد شخصی ندارد این تشکیک با همان واحد شخصی در اینجا یکسان خواهد بود.

  • لذا بحثی که در توحید علمی و عینی مرحومین علمین دارند، اگر مرحوم آقا شیخ محمدحسین تشکیک را به این ‌نحو مطرح می‌کرد دیگر مرحوم آقا سید احمد در اینجا همان مطلب و مراد خودش را از تشکیک در وجود می‌یافت و اعتراضی وارد نبود. یعنی در واقع حق با همان مرحوم آقا سید احمد است یعنی در این مسئله فرق نمی‌کند منتها اختلاف در تعبیری که در کلام مرحوم کمپانی و مرحوم آقا سید احمد هست این اختلاف تعبیر موجب شده است که یکی مثل مرحوم آقا سید احمد بر وحدت شخصیۀ وجود پای بفشارد و دیگری مثل مرحوم اصفهانی بر مسئلۀ تشکیک در وجود که موجب جدا شدن مقام ذات از تعینات است دلیل بیاورد، همان مسئله‌ای که مرحوم آقا سید احمد خیلی روی این قضیه انکار دارد. اما اگر مرحوم آقا شیخ محمدحسین مسئلۀ تشکیک در وجود را به همین کیفیت مطرح می‌کرد که تشکیک در وجود این است که یک وجود با حفظ مراتب مختلف تعینی که دارد با حفظ این مراتب، نفسُ الوجود بِوحدتهِ در همۀ تعینات محفوظ می‌ماند و موقعیت تعینی خودش را در همۀ ظواهر خارجی حفظ می‌کند اگر به این کیفیت بود دراین‌صورت هم اشکالی بر مبنای قائل به تشکیک نمی‌آمد هم وحدت شخصی وجود در اینجا اثبات می‌شد و دراین‌صورت وحدت شخصیه به لحاظ تعین خود صرف الوجود بود و خود صرف الوجود به تعینی که دارد اثبات وحدت شخصیه را می‌کند. از آن‌طرف حفظ مراتب تشکیک به‌خاطر اختلاف در مرایا و مظاهر و مراتب، اقتضاء تشکیک در مراتب و مراحل را هم در اینجا دارد. بنابراین دراین‌صورت نزاع به‌طورکلی برداشته می‌شود.

جلسه ۳۸۸

4
  • حال صحبت ما از این مسئله و تمام صحبت‌هایی که در این چند جلسه کردیم مقدمه برای مسئله و مطلب وجود ذهنی ما و کیفیت تحقق این وجود در ذهن و خلقیت این تعینات توسط ذهن بود. اینها همه مقدمه برای این ‌جهت بود که در اینجا بگوییم که این مسئلۀ وجود چگونه با ذهن انطباق پیدا می‌کند و چگونه ذهن از این مسئلۀ وجود استفاده می‌کند؟ وقتی که ما مسئلۀ وجود صرف را در منافات با تعین او به مظاهر مادی و صوری ندیدیم و هیچ منافاتی را در اینجا مشاهده نکردیم بلکه به همان مقدار که ماده بودن با وجود صرف الحقیقة استبعاد داشته باشد صوری بودن این وجود و مظاهر هم با صرف الوجود استبعاد دارد و به همان مقدار که صوری بودن صرف الوجود با صرف الوجود استبعاد داشته باشد به همان مقدار تعین وجود در عالم معنا هم با اصل الوجود استبعاد دارد. بنابراین اگر استبعاد باشد در همۀ مراتب هست پس چطور آقایان این مسئلۀ عدم سنخیت بین صرف الوجود و وجودات مادی را تصور کردند اما در سایر مراتب این منافات ذکر نشده است؟! درحالی‌که آنچه که وجود را از صرف بودن بیرون می‌آورد با اصل الوجود منافات دارد؛ یعنی آن تعین با تعین اول منافات پیدا می‌کند!

  • در اینجا می‌گوییم که منافاتی به‌هم نمی‌زند یعنی آن تعین اول چون به معنای لابشرط مقسمی است می‌تواند در تمام تعینات ثانوی سریان و جریان پیدا کند پس هیچ منافاتی بین دو تعین در اینجا نیست! حالا که منافات بین دو تعین نشد این تعین با تعین دیگر اختلافی ندارد! حالا چه تعین از مقام صرف الوجودی که مقام ذات و أحدیة الذات و هوهویت است به مقام اسماء تنازل کند یااینکه آن وجود از مقام اسماء به اسماء جزئیه تنزل کند. چه اسماء کلیه چه اسماء جزئیه هردوی اینها جدای از آن تعین در ذات در عالم تعین و اعتبار هستند اما عین ذات در حقیقت و در هویت خارجی خودشان هستند و در هویت خارجی خودشان هیچ فرق و تفاوتی بین وحدت وجود و تعینات خارجی نیست.

جلسه ۳۸۸

5
  • وجود اختلاف در تعینات خارجی

  • آنچه که در جلسۀ قبل گفتیم این بود که بین خود تعینات خارجی اختلاف هست و قطعاً بین این قرطاس و این اختلاف هست در قرطاسیت و در این صورتیت خارجه اختلاف هست، نه در حقیقت و اصلش. اصل این و اصل او یکی است. بله، تا وقتی این قرطاس است تبدیل به این ظرف نخواهد شد و تا وقتی که ظرف است تبدیل به این [قرطاس] نخواهد شد. پس اینکه در عالم صوَر و برزخ و مثال مشاهده می‌کنیم که یک حقیقت تبدیل به حقیقت دیگر می‌شود با حفظ آن صورت تبدیل می‌شود؟! آیا این‌طور است؟! یا نه، این صورت را نگه می‌دارد و بعد به‌صورت دیگر تبدیل می‌شود؟! یعنی صورت دیگری در کنار او قرار می‌گیرد یعنی یک حقیقتی می‌شود که در عین اینکه این حقیقت یک صورت دارد درعین‌حال این حقیقت، صورت دیگری هم در کنار خود دارد! چه اشکال دارد که یک حقیقت واحده دو صورت مختلف داشته باشد و انسان این دو صورت را به یک حقیقت ارجاع بدهد؟! چه اشکال دارد که یک حقیقت دارای چند صورت باشد؟! یک حقیقت دارای یک صورت باشد و یک حقیقت از یک صورت به‌صورت دیگر برگردد و این صورت محو بشود!

  • گاهی اوقات ممکن است در خواب دیده باشید یا مثلاً ارباب کشف این را نقل می‌کنند که دیدند زید آمد و یک‌مرتبه این زید تبدیل به عمرو شد! اِ اینکه قیافۀ عمرو است پس زید کجاست؟! بعد دوباره این عمرو تبدیل به زید شد و زید تبدیل به خالد شد یعنی آن صورت می‌رود محو می‌شود و صورت جدیدی بر آن ماده تعلق پیدا می‌کند. البته منظور مادۀ طبیعی نیست بلکه منظور همان هیولا است حالا هیولا هم نه، بر همان خود طبیعت نوعیه‌اش که جنبۀ جنسیتش باشد، بر آن یک صورت دیگری در اینجا عارض می‌شود. آن صورت محو می‌شود و یک صورت دیگر در اینجا عارض می‌شود و در واقع زید است. در واقع وقتی که این صورت زید تبدیل به عمرو می‌شود این عمرو شروع می‌کند از خودش گفتن و آثار و افکار عمرو را بیان می‌کند نه‌اینکه فقط صورت عوض می‌شود و آن آثار زید را می‌گوید، نه نه نه! متوجه هستید چه می‌خواهم بگویم؟

جلسه ۳۸۸

6
  • یک وقتی چهره در پس این نقاب پنهان است مثل این چیزهایی که بچه‌ها در خیابان می‌فروشند؛ پلاستیک‌هایی هست که روی سرشان می‌گذارند و به شکل حیوانات و این انسانِ حیوان و پیرزن و پیرمرد درمی‌آیند اما صورت فقط یک صورت ظاهری است. صحبت که می‌کند خودش است، افکاری که ارائه می‌دهد خودش است، کارهایی که انجام می‌دهد خودش است و فقط صورت یک صورت پیرزن است. صورت، صورت پیرزن است آن‌وقت حرف که می‌زند مثل مردها حرف می‌زند این معلوم می‌شود که این نقاب است و اصل و واقعیت ندارد اما مهم در اینجا این است که وقتی این صورت تبدیل به‌ صورت دیگر می‌شود حرف زدنش حرف زدن عمرو می‌شود و افکارش افکار عمرو می‌شود و اصلاً کارهایش کارهای عمرو می‌شود. بعد همین صورت برمی‌‌گردد و تبدیل به‌ صورت خالد می‌شود و کارش کار خالد می‌شود و تمام آنچه را که شما از خالد در دنیا سراغ داشتید الآن از این مشاهده می‌کنید. آنچه را که از زید سراغ داشتید از این مشاهده می‌کنید چون حَقیقةُ الشیءِ بِصورتهِ لا بِمادتهِ. آن وجود وقتی که صورت دیگری را به‌خود می‌گیرد فقط شکلش را که نمی‌گیرد بلکه آن طبیعت نوعیه و شخصیۀ او را به‌خود می‌گیرد پس یک وجود واحد است. آیا متوجه شدیم که چطور این وحدت به حال خودش باقی است؟ اگر غیر از این تصور کنید قائل به ثنویت و شرک شدید ها! وقتی که این وجود می‌آید و به این صورت درمی‌آید دیگر این وجود این‌طور نیست که مُهر خورده باشد و این یک تکه جدا شده باشد و فقط شکل ظاهر عوض کند! این جدا شدن و یک تکه از آن اصل برداشتن است! اما اینکه الآن داریم در اینجا تصور می‌کنیم یعنی در اینجا داریم بین براهین فلسفی و عرفان نظری که ارباب مکاشفه مطرح کردند، خلط و مزج می‌کنیم و بین این دو الآن داریم به‌هم می‌پیچانیم. آن وجودی صرافتش محرز است و نباید آن صرافت هیچ‌وقت ازبین برود و به‌هیچ‌وجه نباید آن صرافت موجب بشود که یک تعین خاصی او را از آن اصل و مبدأ خودش جدا کرده. آن مسئلۀ واحد برمی‌گردد و به یک طبیعت نوعیۀ خارجیه تبدیل می‌شود! همان واحد طبیعت نوعیه‌اش عوض می‌شود.

جلسه ۳۸۸

7
  • [مثل] یک موم، یک موم را در دستتان بگیرید. می‌دانید موم چیست؟ موم‌های مجسمه‌سازی در دستتان بگیرید و الآن این موم را شروع کنید بمالید. او هیچ صورتی ندارد بعد شروع کنید از این موم یک ماهی درست کنید الآن این ماهی است سمک است. شکل و رنگ و خصوصیاتش سمک است برایش فلس هم بگذارید بعد آن را یک‌دفعه بپیچانید و تبدیل به یک مار، حیّه کنید و برایش چشم بگذارید، این حیّه می‌شود. بعد دوباره همین را برگردانید و به یک غنم تبدیل کنید بعد همین را تبدیل کنید، یک‌دفعه می‌بینید در یک ساعت نشسته‌اید و دائماً دارید خلق می‌کنید! وجود، واحد است آن وجود همان نفس مادۀ اولیه است بعد آن تبدیل به اشکال مختلف می‌شود تبدیل به اشکال مختلف که می‌شود خواص مختلف هم دارد! همۀ صحبت سر این است. وقتی که این گرد است شما با این می‌توانید توپ‌بازی کنید اما وقتی که درازش می‌کنید دیگر نمی‌توانید با آن توپ‌بازی کنید!! وقتی که این را صافش می‌کنید این فقط به‌درد این می‌خورد که روی زمین پهنش کنید یا بیایید به دیوار بچسبانید، دیگر نمی‌توانید با آن بازی کنید چون صاف مثل کاغذ شده است بیینید چطور الآن این کاغذ روی زمین هست بعد گرد می‌شود، بعد لوله می‌شود، بعد برایش چشم درست می‌کنید، بعد هم برایش گوش و دم درست می‌کنید! در تمام اینها می‌بینید با این عوض شدن خواصش هم دائماً دارد عوض می‌شود. واحد است و مدام خواصش عوض می‌شود.

  • منظور از شعر «هر لحظه به شکلى بت عیار برآمد»

  • پس وقتی که می‌گوید: «هر لحظه به شکلى بت عیار برآمد»1 این اشاره به مقام وحدت در جمعیت و کثرت و اشاره به همان حفظ وحدت می‌کند که آن وجود در مقام وحدت و صرافت خودش، خودش است که دارد به یک شکل و به صور مختلف درمی‌آید نه‌اینکه وقتی که درآمد جدا شد! این مسئله را در اینجا گفتیم. بعد شما بروید در مهر تابان مباحثات مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ با علامه طباطبائی [را ببینید] که مرحوم علامه در آنجا نمی‌خواهند کیفیت فنا را بپذیرند اشکال مرحوم علامه را متوجه می‌شوید که آن اشکالی که ایشان به مرحوم آقا دارند ناشی از یک اشتباهی است که به‌نظر می‌رسد مرحوم علامه آن‌طور که باید و شاید در اینجا به این قضیۀ حفظ و احتفاظ وحدت وجود با اختلاف در صور نرسیده بودند.

    1. کلّیات شمس تبریزی، ص ٤٨٣:
      هر لحظه به شکلى بت عیّار بر آمد***دل برد و نهان شد
      هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد***گه پیر و جوان شد

جلسه ۳۸۸

8
  • البته مرحوم آقا آن‌طوری که بعد به من گفتند، ظاهراً مرحوم علامه در جلسات آخر قبول کردند که مسئلۀ وجود مسئلۀ وحدت شخصیه است. ایشان این را پذیرفته بودند و خیلی هم [مبتهج] شده بودند. من یادم هست که یک جلسه به آخر مانده بود که ظاهراً ایشان می‌خواستند این مطلب را قبول بکنند و بحث تمام شد من دیدم که مرحوم علامه به آقا فرمودند که إن‌شاءالله خداوند به‌واسطۀ شما ما را هدایت می‌کند! این کلام برای من خیلی [عجیب] بود که مثلاً مرحوم علامه طباطبایی استاد آقا جنبۀ استادی داشت و واقعاً یک هم‌چنین مرد بزرگی چقدر باید نفس قدسی‌ای داشته باشد و این‌قدر مرد بزرگوار و بی‌نفسی باشد که نسبت به ادراک حقایق یک هم‌چنین تعابیری بیاورد بااینکه مرحوم آقا شاگرد ایشان بودند. علیٰ‌کلّ‌حال ایشان این مسئله را در کتاب مهر تابان در آن مباحثات علامه نیاوردند ولی می‌خواهم بگویم که مطلب به اینجا کشیده شد. این مطلب تا اینجا تمام شد و من خیال می‌کنم توضیحی بیشتر راجع به این مسئله در اینجا ضرورت نداشته باشد و رفقا باید نسبت به این قضیه إن‌شاءالله در مباحث بعد بیشتر ممارست داشته باشند.

  • حالا صحبت ما در وجود ذهنی است که وجود ذهنی از چه باب است؟ با توجه به این مقدمه‌ای که در اینجا گفتیم قضیۀ وجود ذهنی کاملاً برای ما حل می‌شود. وجود ذهنی عبارت از اتصال نفس به مبدأ خلاقیت و اسم خالق پروردگار است. نفس در مقام و مرتبۀ ذات خودش یک جنبۀ تجرد دارد که این جنبۀ تجرد جنبۀ خالقیت و افاضه دارد. وقتی که نفس به همان جنبۀ اسم خالق متصل می‌شود به این جنبۀ وجودی خودش... چون وقتی که اتصال دارد دیگر در اینجا حدومرز ندارد که بگوییم: نفس از وجود خودش یک تکه برمی‌دارد و این را به‌عنوان وجود ذهنی خلق می‌کند. وقتی که نفس متصل به اسم خالق است به مقدار اتصالی که دارد و شدت و ضعفی که با این اسم دارد می‌تواند نسبت به مراتب وجود تصرف کند. اولین مرتبه‌ای که برای او حاصل می‌شود همین صوری است که در ذهن خودش خلق می‌کند یعنی در ارتباط با خارج آن ماهیت شیء را در وجود خودش خلق می‌کند بِعینِ ما فی الخارجِ کَما هوَ هو این را می‌آید در خودش خلق می‌کند.

جلسه ۳۸۸

9
  • بنابراین با توجه به این قضیه آن کلام مرحوم صدرالمتألهین که آنچه که در ذهن می‌آید عین همان ماهیت خارجی است، از این نقطه‌نظر به حال خودش باقی است اما حقیقت قضیه چیست؟ حقیقت مسئله عبارت از همان صرف الوجود است. آن صرف الوجود است که به آن صورت در ذهن تجلی پیدا می‌کند یعنی همان صرف الوجود را خلق می‌کند. همان‌طور که خودش صرف الوجود است که به این صورت تعین ‌کرده، این صرف الوجود می‌آید صرف الوجود را متعین می‌کند چه به صور قبیحه و چه به صور حسنه. در هردوی اینها این صرف الوجود را به این کیفیت درمی‌آورد. چطور اینکه صرف الوجود به همۀ اعیان خارجی چه قبیحه و چه غیر قبیحه تبدل پیدا می‌کند. وقتی که نفس از این مرحله بالاتر رفت آن مسئلۀ صرف الوجود را در وجود خودش محقق می‌کند وقتی که می‌خواهد به آن وجود خارجی بدهد؛ یعنی ذهن می‌آید یک حقیقتی را که می‌خواهد در خارج محقق کند ...، البته این مربوط به اصحاب و ذوی الإرادة و همت است، افرادی که دارای همت هستند! طبق تعبیر فرمایش بوعلی، افرادی که دارای همت و اراده هستند که «العارفِ یَفعلُ بِهمَّتهِ و یَخلقُ بِهمَّتهِ»1 این همت در اینجا مقام ارادۀ نفس است. نفس می‌آید آنچه را که می‌خواهد در خارج [ایجاد می‌کند].

  • ما الآن احساس می‌کنیم در ذهن چیزی نیست اما حقیقت مسئله به عبارت دیگر 99 درصدش انجام شده است آن 99 درصد، اسدی است که در نفس مبارک امام خلق شده است. یک درصدش یا حتی نیم درصدش باقی مانده است که آن اسدی هم که الآن در نفس امام خلق شده، امام به آن اسد یک تعین دیگری می‌دهد. بنابراین امام در اینجا چه می‌کند؟ ـ حالا ما پایمان را در همۀ ابعاد بالاتر گذاشتیم ـ امام آن صرف الوجود را در نفس خودش تبدیل به اسد کرد. پس الآن کار تمام شد و پروندۀ این‌هم بسته شد. در نفس امام علیه‌السّلام یک اسد هست اگر بخواهد به آن اسد در خارج یک تعین دیگری می‌دهد و اگر نخواهد آن اسد را در همان نفس و در وعاء خودش نگه می‌دارد! و چون قصد امام تحقق خارجی است آن صرف الوجود را که تبدیل به اسد کرده است تعین خارجی هم پیدا می‌کند و اسد خارجی می‌شود. اسد خارجی شد همان‌طوری‌که در اسد عادی و ظاهری همین‌طور است.

    1. فصوص الحکم، ج 2، ص 81، با قدری اختلاف.

جلسه ۳۸۸

10
  • مسئله در عصای حضرت موسی علیه‌السّلام همین‌طور است. حالا برای امام رضا علیه‌السّلام اصلاً [اسد] وجود خارجی نداشت و فقط یک عکسی بر پرده بود1 اما دربارۀ حضرت موسی این چوب و عصا بوده است. ﴿وَمَا تِلۡكَ بِيَمِينِكَ يَٰمُوسَىٰ قَالَ هِيَ عَصَايَ﴾2 چوب و عصای من است. این چوب تبدیل به ﴿فَإِذَا هِيَ حَيَّةٞ تَسۡعَىٰ﴾3 می‌شود این ﴿حَيَّةٞ تَسۡعَىٰ﴾‌ همان است فرق نمی‌کند. چوب که حیّه نمی‌شود بلکه آن ارادۀ حضرت موسی بر این خشب این را برمی‌گرداند و طبیعت نوعیۀ خشب را در ذهن خود تبدیل به طبیعت حیّه می‌کند.

  • وقتی که [حیّه] شد این طبیعت حیّه را منتقل به این طبیعت خشبیۀ خارجیه می‌کند و این طبیعت خشبیه تبدیل به حیّه می‌شود. این کاری است که حضرت موسی کرده است. کاری که امام رضا علیه‌السّلام کرده بالاتر از این است، آن اصلاً چیز خارجی هم نبوده و فقط یک صورتی بوده است و صورت که ماده ندارد. می‌گوید: «خُذ یا أسدَ اللَه عدوَّ اللَه»4 همین‌که می‌گوید: «خُذ» امام علیه‌السّلام آن صرف الوجود را بدون اینکه از کسی یا جایی بیاورد و بدون اینکه خاکی بردارد [آن را تبدیل می‌کند]. حالا دربارۀ حضرت عیسی علیه‌السّلام داریم که یک خاکی را برمی‌داشت: ﴿وَإِذۡ تَخۡلُقُ مِنَ ٱلطِّينِ كَهَيۡ‍َٔةِ ٱلطَّيۡرِ بِإِذۡنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيۡرَۢا بِإِذۡنِي﴾5 یک خاکی را برمی‌داشت و با آب ترکیب می‌کرد و گل تبدیل به یک حیوانی می‌شد اما امام رضا آن کار را هم نکرد و خاکی از جایی برنداشت. اگر از حضرت سؤال بکنید که آقا شما از این باغچه سیصد کیلو خاک [برداشتید] ...، بالأخره آن شیر سیصد کیلو وزنش است شیری که آدم بخورد که پنجاه کیلو نیست! فقط یک لنگ آن آدم بین دندان‌هایش گیر کرده بود! [بگوییم که] شما سیصد کیلو خاک از باغچه برداشتید تا تبدیل به این شیر بشود؟ حضرت می‌گوید که نه! بروید نگاه کنید خاک باغچه یکسان است. می‌گویید که شما از کوچه خاک برداشتید؟ [حضرت می‌گوید که نه]، بروید نگاه کنید اگر یک میل یا یک گرم خاک کوچه فرق کرده باشد.

    1. عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، ج ٢، ص ١٧١. عنوان بصری، ج 7، ص 267.
    2. . سوره طه (20) آیه 17.
      ترجمه: «و اى موسى، اینک بازگو تا چه به دست راست دارى‌؟ موسى عرضه داشت: این عصاى من است» (محقق)
    3. . سوره طه (20) آیه 20.
      ترجمه: «عصا اژدهایى مهیب شد که (به هر سو) مى‌شتافت.» (محقق)
    4. الأمالی، شیخ صدوق، ص ١٤٨؛ عنوان بصری، ج 7، ص 267، با قدری اختلاف.
    5. . سوره مائده (5) آیه 110. معاد شناسى، ج ‌5، ص 307 و 308:
      «و در آن زمانى که تو از گِل مثل صورت پرنده‌اى مى‌ساختى به اذن من، و پس از آن در او میدمیدى و بدین جهت آن گِل دمیده شده به اذن من‌ به صورت پرنده‌اى به پرواز در مى‌آمد! »

جلسه ۳۸۸

11
  • عدم کفایت صِرف دروس حوزوی برای شناخت امام علیه‌السّلام

  • می‌گویید که پس شما از کجا آوردید؟! می‌گوید که آهان! شما درس نخواندید؟! باید بروید درس بخوانید تا بفهمید من چه کردم! درس هم بخوانید نمی‌فهمید! باید بیایید مثل خودم بشوید تا بفهمید! اینجاست که می‌گوییم: اینها کافی نیست! اینها فقط راه‌گشا هستند باید رفت مثل امام رضا شد. مثل امام رضا که نمی‌شویم ولی نوکر و غلام امام رضا بشویم تااینکه یک چکه و قطره‌ای از معارفش به ما بدهد. حالا بدهد یا ندهد به کرم خودش [بستگی دارد]. پس وقتی که از این امام رضا علیه‌السّلام سؤال می‌کنید که شما چه کردید؟ حضرت در اینجا با زبان بی‌زبانی ـ ما حالا داریم روی گردن امام رضا می‌گذاریم! ـ می‌گوید که ما آمدیم صرف الوجود را اول در ذهن خودمان به یک شیر تبدیل کردیم و بعد به آن تعین مادی دادیم و به یک شیر چهارصد کیلویی تبدیل شد و بعد دوباره همین شیر و ماده را به صرف الوجود و تعین نفسانی تبدیل کردیم و بعد آن را در وعاء خودش نگه داشتیم. لذا در روز قیامت که می‌شود می‌بینیم یک شیر هم در کنار امام رضا ایستاده است. این همانی است که آن روز امام رضا این را تبدیل به این اسد خارجی کرد و دیگر ازبین نمی‌رود.

  • تعریف حقیقت وجود ذهنی

  • این حقیقت وجود ذهنی است که عبارت از تبدل صرف الوجود به تعیناتی است که ذهن این تعینات را برای او به‌وجود می‌آورد. یک تعین می‌آورد بعد یک تعین را می‌برد و تعین دیگر می‌آورد همین‌طور با مسئلۀ صرف الوجود بازی می‌کند. این بحثی بود که راجع به مسئلۀ وجود ذهنی بود و به‌نظر می‌رسد که تا اینجا آنچه را که نسبت به مسئله باید گفته بشود [گفته شد] البته تا حدودی، چون در اینجا بحث خیلی زیاد است؛ عالم اعتبارات، کیفیت افاضه، مسائل اشراقیین و ارتباط نفس با مثال منفصل که مطرح کردند. به‌نظر می‌رسد اینها چیزهایی است که در بحث و مطالعات باید نسبت به اینها نظر داد. اصل و لبّ مسئله ‌این بود که ما در این چند جلسه مطلب را به اینجا رساندیم. إن‌شاءالله از جلسۀ بعد بحث عادی خود اسفار را ادامه می‌دهیم.

جلسه ۳۸۸

12
  • تلمیذ: ... هر چیز در نفس و وجود و ذهن، خودش خلق می‌کند؛ عرض، عرض است و جوهر هم جوهر است. این عرضی که در نفس متحقق می‌شود معروض می‌خواهد؟

  • استاد: عارض نمی‌شود ها! آن عرض خارجی است. یعنی وقتی که شما یک غنم و گوسفندی را در ذهن می‌آورید منظور این است که آن گوسفندی که در ذهن شما هست حیوان است یا دیوار است؟ حیوان است! این یک قسمت است! چون آدم خیلی چیزها درنظرش می‌آورد... می‌دانید که! حالا این گوسفند را در ذهن آوردیم آن ماهیت و طبیعتی را که در ذهن آوردیم غنم است اما رنگِ پشمش عرض می‌شود، سیاهی چشمش و طول و عرضش اینها همه اعراض هستند. عرض به این منوال است. عرض یعنی نفس کپی همان امر خارج می‌آید...

  • تلمیذ: یعنی عرض مستقل در ذهن نمی‌آید؟

  • استاد: نه، آن اصدار نفس است.

  • تلمیذ: یعنی اگر رنگ و لونی را در ذهنش بیاورد...

  • استاد: آنها را خلق کرده است. عرض است ولی عرض را خلق کرده است.

  • تلمیذ: در آنجا که ماده معروض ندارد؟ آن عرض در ذهن معروض ندارد.

  • استاد: [معروض] نداشته باشد خلق است. مثل اینکه یک رنگی خلق بشود.

  • تلمیذ: در خارج رنگی که می‌خواهد خلق بشود، هر عرضی معروضی دارد.

  • استاد: احسنت. رنگی که می‌خواهد در خارج خلق بشود همراه با معروضش است که معروضش موضوع است. وقتی نفس هم می‌خواهد آن رنگ را خلق بکند همراه با موضوعش است و موضوعش همان وجودی است که الآن به این تلوّن داده است.

  • تلمیذ: نه، خود رنگ را بدون موضوع تصور می‌کنم.

  • استاد: نه، در خارج موضوع بر این ماده است اما موضوع در نفس همان وجود صرف الوجود است. همان صرف الوجود تعین پیدا می‌کند.

  • تلمیذ: پس در اینجا دیگر عرض نیست.

  • استاد: چرا عرض نیست؟

  • تلمیذ: به دلیل اینکه چون خود وجود بدون عروض آمد.

  • استاد: این وجود چه حدی دارد؟ صرف الوجود است یا تعین پیدا کرده است؟

جلسه ۳۸۸

13
  • تلمیذ: تعین دارد.

  • استاد: احسنت. ولی تعینش چیست؟ تعین جوهری است یا تعین عرضی؟ اعراض است! آنچه را که می‌خواهیم عارض بشود آن عرض خارجی است، نه آنچه که در ذهن هست! آنچه که در ذهن هست مانند آنچه هست که در خارج است ولو اینکه در ذهن هست عارض نشده و از جایی نیامده است.

  • تلمیذ: آنچه که در ذهن هست جوهرٌ و آنچه که ما فی الخارج است عرضٌ.

  • استاد: نه، چرا جوهر است؟! وجود است!

  • تلمیذ: به دلیل اینکه می‌گوییم: إذا وُجدَ ِفی الخارجِ وُجدَت فی موضوع.

  • استاد: قضیه نسبت به جوهر هم همین‌طور است. جوهر جزو مقوله‌ای است که داخل در تحت مقولات عشر نباشد. یعنی موضوعی باشد که سایر مقولات بتوانند بر این عارض بشوند. آنچه که در نفس هست آن‌هم جوهر نیست، آن وجود است. چرا جوهر باشد؟ بحث ما عبارت از همان ماهیت خارجی است یعنی ماهیتی بإ‌زاء خارج. مرحوم آخوند هم در اینجا گفتند که اگر این ماهیت را بخواهید در خارج تحقق پیدا بکنید احکام جوهر و عرض در خارج به او ثبت است اما همین ماهیت در ذهن [تحقق] پیدا بکند احکام جوهر و عرض ندارد و وجود می‌شود.

  • تلمیذ: پس دراین‌صورت چرا ما جوهر و عرضش می‌کنیم؟ یک‌مرتبه بیاییم این تعاریفی که آقایان حکماء می‌گویند همه را دور بریزیم و می‌گوییم که جوهر آن چیزی نیست که إذا وُجدَ ِفی الخارجِ وُجدَت فی موضوع.

  • استاد: نه، بحث جوهر بحث خارجی است. همیشه [در مورد جوهر] بحث از خارج می‌کنند. جوهرِ در خارج جوهری است که إذا وُجدَ وُجدَ لا فی موضوعٍ. عرض در خارج إذا وُجدَ وُجدَ فی موضوعٍ اما همین‌ جوهر و عرض که در ذهن باشد، این اصلاً صرف الوجود است! اگر این باشد خب سر جناب‌عالی باید منفجر بشود!

  • تلمیذ: همین را می‌خواهم عرض کنم که بنا بر این فرمایش شما، دیگر تمام اشکالات اصلاً برچیده می‌شود!

  • استاد: بله ما هم می‌خواهیم برچیده شود!

جلسه ۳۸۸

14
  • تلمیذ: تناقضی که آقایان قائل هستند [همه ازبین می‌رود].

  • استاد: آقایان خیال می‌کنند؛ از یک طرف می‌بینند آنچه که در ذهن هست مانند آن است که در خارج هست آن‌وقت خیال می‌کنند و تصورشان این است که پس آنچه که در ذهن هست باید آثار خارج را هم داشته باشد. اینجا اشکال پیدا می‌شود. اینجا یکی می‌گوید که چون آثار نیست پس شبح است، چون آثار نیست پس آنچه که در خارج هست، نیست و عرض است عرض یعنی کیف است، چون آثار نیست پس صرف ارتباط و اضافه است و چون آثار نیست پس خیال است. همه به این برمی‌‌گردد اما اگر به این آقایان گفت که آنچه که در ذهن پیدا می‌شود، ذهن او را خلق می‌کند چطور اینکه اگر این مسئله را نسبت به وجود درنظر بگیریم حتی وجود خارجی، این مسئله در آنجا پیدا می‌شود. آنچه که در خارج پیدا می‌شود مگر غیر از وجود است؟ پس وجود جوهر برای این می‌شود یا نه؟ بحث وجود جدا می‌شود یعنی وقتی که این کاغذ در خارج خلق می‌شود وجود است که به‌صورت کاغذ درمی‌آید یا عدم است؟ وجود است. حالا که وجود است آن وجودی که به این صورت درآمده مجرد است یااینکه ماده است؟ باید مجرد باشد. وجود به‌صورت ماده درآمد حالا که به‌صورت ماده درآمد این بساط پیدا شد ماهیت پیدا شد، جوهر پیدا شد و عرض پیدا شد. جوهریتش عبارت از قرطاسیتش است. عرضیتش عبارت از بیاضش یا سوادش است. اینها همه بعد از مرتبۀ وجود است ولی در خود مرتبۀ وجود که نمی‌گوییم که وجود یکی از مقولات است! یعنی بحث دیگر در وجود نمی‌رود. وقتی که وجود متعین شد آن‌وقت ما بحث می‌کنیم که حالا این وجود متعین جوهرٌ أو عرضٌ.

  • مسئله در وجود ذهن هم همین است و ذهن می‌آید وجود را متعین می‌کند. وقتی که ما در ذهنمان یک غنم آوردیم، ذهن وجودی را صورت غنمیت داد. حالا نسبت به خود آن وجودی که در ذهن آمده آن داخل در مقوله نیست و نسبت به آن غنمی که در ذهن آمده، بالأخره غنم آمده آن غنم خودش یک موضوع است و عرضی بر آن عارض شده که عبارت از لونش باشد. قدش، قواره‌اش، وضعش و خصوصیاتش همۀ اینها عارض بر او هستند. آن غنمی که الآن شما در ذهن دارید آن رنگ پشم به کجا تعلق گرفته است؟ به پشم غنمی که شما در ذهن آوردید! آن رنگ به چشمش تعلق نگرفته بلکه به پشم [تعلق گرفته است] درحالی‌که شما هم دارید می‌بینید. الآن انگار می‌خواهید سر یک غنم را در مقابل من ببرید می‌گویید که آقا این پوستش را خوب نگه دار و سوراخ نکن بعد ما به دباغی بدهیم و زیرمان بیندازیم. اینکه الآن دارید تصور می‌کنید و می‌گویید که هان پوستش چه شد، و از آن قصاب سؤال می‌کنید، الآن دارید به آن غنم در ذهنتان ترتیب‌اثر می‌دهید غنم خارج که نیست، آن را دارد قصابی می‌کند! آن غنم در ذهن شما رنگ داشت یا نداشت؟!

جلسه ۳۸۸

15
  • تلمیذ: چرا شما مثال را در آنجا می‌برید؟ مثال را در جایی ببرید که قضیه منفصل باشد مثلاً کمّ، مثلثی که در ذهن می‌آید ...

  • استاد: چه تفاوتی می‌کند آقاجان؟ اگر شما در یکی تصور بکنید بقیۀ آن‌هم درست می‌شود فرق نمی‌کند. وقتی که شما آن غنم را در ذهن می‌آورید خود آن غنم جوهرٌ. دارید می‌بینید آن جوهر است آنکه دیگر عرض نیست چون طبیعت آمده ولی آیا جوهرش هم عین جوهر خارجی است؟ نه‌ آقا! این جوهر خارجی هشتاد کیلو وزنش است اما آنچه که در ذهن شما هست وزن ندارد ولی در جوهریت همان است نه‌اینکه چون آثار خارج را دارد بلکه چون مابإزاء خارج است، اگر همین بخواهد در خارج باشد این می‌شود ولی این در ذهن هست نه در خارج.

  • تلمیذ: در ذهن جوهر نیست.

  • استاد: در ذهن جوهر است! وجود شما خلق جوهر کرده ولی خلق جوهر ذهنی کرده است، نه خلق جوهر خارجی!

  • تلمیذ: بنا بر فرمودۀ حضرت‌عالی تعینِ وجود است و خود وجود جلوی این جوهر آمده است.

  • استاد: خب آمده جوهر شده و همین وجود هم عرض شده است. پس موضوعش مشخص شد جوهریت است و آن رنگ پشمی که در غنم ذهن شما هست آن رنگ هم تعلق به پشم گرفته است بنابراین هم موضوع و هم عرض و هم جوهر دارد اما وزن دارد؟! نه، چون وزن برای جوهر خارجی است. سنگینی دارد؟! نه، چون برای جوهر خارجی است. یک آثاری مربوط به جوهر خارجی و یک آثاری مربوط به جوهر ذهنی است ولی هردو مربوط به وجود هستند و دلیل نیست بر اینکه آن وجود از این وجود ضعیف‌تر باشد. این‌هم هست یعنی یک آثاری مربوط به ماده بودن است و یک آثار مربوط به مجرد بودن است با حفظ جوهریت و عرضیت. دیگر مشکلی نیست.

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد