668

تحلیل حقیقت فناء و بقاء عین ثابت

بررسی تطبیقی دیدگاه‌های عرفانی و فلسفی در سیر و سلوک

14022
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبحث پیچیده «فناء و بقاء عین ثابت» می‌پردازند. بحث با نقد رویکردهای سطحی و قشری در مواجهه با حقایق عرفانی آغاز شده و با عبور از تمثیل‌های روشن، به تحلیل جایگاه «تغییر جوهری» در سیر و سلوک می‌رسد. استاد با تفکیک میان عالم اعتبارات و عالم حقایق تکوینی، توضیح می‌دهند که چگونه سالک در عین باقی ماندنِ هویت شخصی، به مقام فناء دست می‌یابد. در ادامه، با بهره‌گیری از مثال‌های ملموس و استدلال‌های عقلی، نسبت میان «تعین اول» و «تعین ثانی» در وجود تبیین می‌شود تا مشخص گردد که چگونه حقیقت واحد در مظاهر مختلف تجلی می‌یابد. این جلسه در نهایت با اشاره به مباحثات علمی میان علامه طباطبایی و مرحوم علامه طهرانی، به این نتیجه می‌رسد که تغییر در مقام کشف، ناشی از تحول در ذات و جوهر سالک است، نه صرفاً عروضِ عوارض ظاهری.

/25
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۶۸

1
  • درس ششصد و شصت و هشتم

  • بحث راجع به عین ثابت (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • ﴿يَوۡمَ تُبۡلَى ٱلسَّرَآئِرُ * فَمَا لَهُۥ مِن قُوَّةٖ وَلَا نَاصِرٖ﴾1 اگر این دنیا ﴿تُبۡلَى ٱلسَّرَآئِرُ﴾ بشود خیلی عالی می‌شود، کل نظام مقدس به‌هم مى‌ریزد!! ﴿يَوۡمَ تُبۡلَى ٱلسَّرَآئِرُ﴾، آدم نگاه مى‌کند که اینها چطور دم از خدا و پیغمبر و اسلام مى‌زنند و افراد مخالف با خودشان را مخالف با اسلام مى‌دانند و از اسلام خرج مى‌کنند؛ به حساب اسلام از اسلام خرج مى‌کنند، یک‌دفعه مى‌بینى همۀ اینها را از خود مى‌گفتند!

  • مایه گذاشتن قلدرها در طول تاریخ از دیگران

  • یزید مى‌آید با امام حسین علیه‌السّلام مقابله مى‌کند، نمى‌گوید: حسین بن على با من مقابله کرد. یک وقتى مثلاً طرف آن‌قدر حریت و آزادى دارد و مى‌آید به حساب خودش مى‌گذارد، مى‌گوید: هر کسی با من مخالفت کرد این کار را مى‌کنم خیلى خب ‌باز هم خدا پدرش را بیامرزد دیگر خودش است! اما یک وقتى آدم از یک کیسۀ دیگر خرج مى‌کند این خیلى بد است! [می‌گوید: مخالفت با من] مخالفت با خدا و اسلام و حکم الهی [است].

  • یزید به مردم مى‌گفت: امام حسین با نظام مسلمین مخالف شد، نمى‌گفت که با من مخالف شد بلکه مى‌گفت: حسین بن على با نظام مسلمین مخالف است و بر خلاف اجماع و بر علیه حکومت مسلمین حرکت مى‌کند! مدام به آن‌طرف مى‌زند، چون اگر بگوید به خودش، خودش که آبرو ندارد بدبخت! همۀ مردم او را مى‌شناسند؛ سگ‌باز و قمار‌باز و شطرنج‌باز و اینهاست! مدام به اجماع مسلمین مى‌زند! شریح قاضى هم که فتوا و حکم مى‌دهد او هم به مسلمین مى‌زند؛ کسى که بر علیه اجماع مسلمین حرکت کند دفعش واجب است، از اینجا مایه مى‌گذارند!

  • همیشه در طول تاریخ این‌طور بوده که قلدرها مى‌آمدند از دیگران مایه مى‌گذاشتند، هیچ نمى‌آمدند از خودشان به خودشان مایه بگذارند و این در همه چیز هست؛ خود ماها هم همین‌طور هستیم، ما هم نمى‌آییم [به] همین کیفیت از خودمان این مسئله را شروع و حل کنیم و از خودمان مطلب را پیگیرى کنیم، مدام سراغ چیزها و مسائل دیگر مى‌رویم، خیلى جریان عجیبى است! من خیلى مسائل را مقایسه مى‌کنم با آنچه را که در زمان بعد از مرحوم پدرمان اتفاق افتاده طابقُ النعل بالنعل اصلاً یک واقعه‌اى در تاریخ است که آن واقعه هر روز براى افراد دیگر کلیشه مى‌شود خب صورتش فرق مى‌کند ولى انسان در جریانات دیگر همان خط و خطوط‌ها [را] مشاهده مى‌کند.

    1. . سوره طارق (86) آیه 9. معاد شناسى، ج 5، ص 124:
      «در آن روز مخفیات (نیت‌هاى پنهان) آشكار مى‌شود؛ افكار و عقائد آشكار مى‌گردد.»
      سوره طارق (86) آیه 10:
      ترجمه: «و آن روز قوّتی در خویش و یاوری بر نجات خود نیابد.» (محقق)

جلسه ۶۶۸

2
  • خیلى جالب و شیرین است؛ براى افرادى که نسبت به مسائل دیگر و مشابهات حوادث اطلاع داشته باشند کاملاً برایشان ملموس و شیرین و قابل هضم است و خیلى عجیب و جالب است که چطور در مسائل و اینها این‌طور بودند!

  • شما نگاه کنید از اولِ شروع این خلاف‌هایى که بعد از فوت مرحوم پدر ما [اتفاق افتاد] ما درصدد شفاف‌سازی مسائل بودیم و مى‌گفتیم: باید مسائل روشن باشد، پدر ما قایم‌باشک با کسى نداشت، باید هرچه که اتفاق مى‌افتد روشن باشد، آنچه که بر آن محوریت، مسائل قرار مى‌گیرد باید که کاملاً واضح باشد که گفتند: نه، نباید بگویید! هر چیزى را نباید گفت! نمى‌شود همه چیز را گفت! من صحبت مى‌کردم، مى‌گفتند: نه ایشان شخص فتنه‌گری است. خب چه چیزی را دارم فتنه مى‌کنم؟! آنچه که دارم فتنه مى‌کنم آن چیست؟! مى‌گفتند: نه، ایشان یک آدمی است که با بزرگان و اولیاء مخالف است، چرا من مخالفم؟! آن جهت مخالفت چیست؟! به آنجا که مى‌رسیدند یک‌جوری از قضیه فرار مى‌شد و نسبت به آن توجه نمى‌شد. من مى‌گفتم که در آن مواردى که ما مخالفیم و دیگران مخالف هستند آیا راه حلى دارد یا ندارد؟! ممکن است بعضى چیزها هم در دنیا باشند اصلاً راه حلى هم نداشته باشند، آیا این از آنها است؟! یک پدیده‌اى بعد از این شخص بزرگ به‌وجود آمده و آن پدیدۀ لا ینحلّى است و باید هم با آن مقابله و مبارزه و طرد کرد و این پدیده را باید ازبین برد و هیچ راه حل و پاسخى هم براى او نیست.

  • چقدر من مدعى شدم بر اینکه یک مجلسى در حضور همه باشد که به‌دور از هوا و کینه باشد و هر کسی هم مى‌خواهد در آن مجلس باشد، به‌دور از هیچ حد و حصری بیایند مطالب و مسائل را روشن کنیم، از روشن شدن مسائل و مطالب در این دنیا چه کسى ضرر کرده [است]؟! گفتند: نه، صلاح نیست! ما این صلاح نیست را نفهمیدیم چه مقوله‌اى است! نه، همین است و کسى نباید حرف بزند و کسى نباید سلام و علیک بکند و کسى نباید که این اطراف باشد همین! و خلاصه، اینها مخالف‌اند بر علیه چیز‌ند و... خیلى عجیب است! عین همان مطالب و مسائل را داریم مى‌بینیم، آدم باید با افراد صحبت و بحث کند؛ بحثِ آزاد بگذارد، بحث را بی‌طرف بگذارد و همه هم ببینند، اگر ریگى به کفش کسى نباشد، همه هم ببینند و تماشا بکنند خب دیگر وضع را مى‌بینید، می‌بینید که طرف محکوم شد دیگر، خب این را با چشمشان مى‌بینند حرف‌ها را هم مى‌شنوند ولى نه، کسى نباید صحبت کند مسئله همین است! کسى حرف نزند اگر حرف بزنى فلان!

جلسه ۶۶۸

3
  • مى‌بینید همان مطلب و قضیه و همان کیفیت است، اگر امام حسین علیه‌السّلام به یزید مى‌گفت که بیا و باهم در مسجد کوفه مناظره کنیم، اگر نمى‌آیی من مى‌آیم مسجد شام و براى آمدن حرف ندارم، مردم از هردو طرف در مسجد بنشینند ما و شما حرف مى‌زنیم و مردم در آخر مناظره هرکدام را خواستند انتخاب کنند، امام حسین حتى تا شام هم مى‌رفت! براى چه خونریزى شود؟! براى چه این‌همه مسائل و فجایع و جنایات پیدا شود؟! خب مى‌رفت و مشخص بود که نتیجه هم به کجا می‌رسید! اما یزید چه مى‌گفت؟! قبول مى‌کرد؟! نه، می‌گفت: صلاح نیست، مى‌خواهى یا نمى‌خواهى مسئله همین است و اگر حرف بزنى فلان مى‌کنیم و ... مطلب این است! یعنى نظام حریت و نظام مکتبى اسلام به این سمت مى‌رود و او به آن سمت مى‌رود، یا این به آن سمت مى‌رود آن به این سمت مى‌رود.

  • جریاناتى که بعد از فوت پیغمبر صلّى ‌الله ‌علیه ‌و آله و سلّم اتفاق افتاد عین همین وجود دارد، واقعاً در این [که] رسول خدا فرمود: هرچه در بنی‌اسرائیل اتفاق افتاد در امت من هم اتفاق مى‌افتد «طابق النعل بالنعل و حذو القذة بالقذة»1 عین همین مسائل در آن موقع جریان داشت، دقیق دقیق دقیق دقیق، واقعاً با چه دقتی! سراغ امیرالمؤمنین علیه‌السّلام رفتند و گفتند که اگر مخالفى باید بلند شوى بیایی، ما این حرف‌ها را درقبال اجماع و حکم مسلمین نداریم باید بیایى و قبول کنی! مى‌گوید: حرف شما را قبول کنم یا حرف رسول خدا؟! رسول خدا دیگر مرد و تمام شد، باید حرف ما را قبول کنی! نمى‌گوید: حرف ما را، مى‌گوید: مسلمین، دوباره از مسلمین مایه مى‌گذارد! اگر بگوید: حرف ما، حضرت مى‌فرمایند: شما کى هستید؟! شما که نمی‌دانی پنج انگشت داری یا شش انگشت! انگشت‌هایت را بلد نیستى بشمری، لذا اگر بگوید: بیا حرف من را قبول کن در آن مى‌ماند، گردن مسلمین و جامعۀ مسلمین و اجماع مسلمین مى‌اندازد، [می‌گوید که حرف] اینهایى که ما را انتخاب کردند؛ مردم این را مى‌گویند، شما با مسلمین مخالفت مى‌کنید؟! مدام گردن آنها مى‌اندازد.

    1. كمال الدین، ج ۲، ص 530، با قدری اختلاف.

جلسه ۶۶۸

4
  • مسلمینِ بی‌ارزش!

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام مى‌گوید: مسلمین اگر صد میلیارد باشند در مقابل یک حرف پیغمبر صلّى الله علیه ‌و آله‌ و سلّم ارزش ندارد! مکتب امیرالمؤمنین این است، مى‌گوید: بسیار خب این مسلمینى که بیایند و درقبال نصّ صریح رسول خدا چشمشان را ببندد و روى آن عقل و قلب و وجدانشان سرپوش بگذارند این مسلمین چه ارزشى دارند؟! اگر این مسلمین روز قیامت بیایند و دست ما را درقبال ملائکۀ غلاظ و شداد و یوم الحساب بگیرند ما حرفى نداریم، ولى اینها خودشان هشتشان گرو هشتاد خودشان است! بسیار خب ایراد ندارد!

  • تأثیر نفس و شیطان در خواب انسان

  • من در یک مسئله‌اى که قبلاً اتفاق افتاده بود در همان جریانات یک بندۀ خدایى که از ارحام هم بود به ما گفت که فلانی خواب دیده که بین بهشت و جهنم بهشت را انتخاب کرده، من گفتم: مگر بهشت را در خواب ببیند! بعد گفت: انسان باید به این مطالب توجه کند! خب یک شخصى بود که حقى نسبت به ما داشت و ما باید رعایت احترام و ادب را به او مى‌داشتیم ولى دیدم که اینجا باید انسان صریح باشد، وقتى دیدم آن شخص مطلب را در جلوى افراد دیگر گفت، گفتم: عذر مى‌خواهم جناب کذاى کذاى کذا ـ با احترام و اینها گفتم ـ اگر من 25 سال درس و بحث و این‌گونه مطالب را بخواهم در ازاء یک خواب دیدن کنار بگذارم بهتر است که ریش خود را بتراشم و به‌جاى آن سرخاب بمالم! آدم دیگر چه بگوید؟! چون بندۀ خاله‌زنک، خانمی خواب دیده تمام آنچه را که شنیدم و دیدم و تجربه کردم را کنار بگذارم براى یک خوابى که خود بزرگان هم فرمودند که خواب هزارتا علت شیطانى و نفسى مى‌تواند داشته باشد؟! هزاران هزار! هر شخص به میزان نفسیت خودش مى‌تواند در خوابى که مى‌بیند تأثیرگذار باشد. به من چه ربطى دارد؟! شما برو انتخاب کن چرا به بقیه مى‌گویى؟! این یک!

جلسه ۶۶۸

5
  • ثانیاً اگر قرار بر خواب باشد من هم این‌طرف خواب‌هایى دیدم خب چرا شما نمى‌آیید؟! شما بیا بپذیر! من سنم بیشتر است و مَرد هستم و شما هم که معمولاً یک تخته‌‌تان کم است! خب شرایط رجحان و تفضیل در این‌طرف اقوىٰ از آن‌طرف است به کمیت هم نگاه بکنید، کمیت این‌طرف بیشتر است! باسکولى و کِشِى‌منى هم حساب کنید [بیشتر است]؛ تو چندتا خواب دیدى مثلاً گروه شما چندتا؟! دویست تا؟! ما 320 تا! صدتا اضافه دیدیم! باسکول است! همۀ اینها باد هواست و همیشه این قضایا بوده است.

  • مرحوم پدر ما مى‌فرمودند: من که در نجف بودم نفس الوجود و حضور من در نجف موجب تحریک و برانگیخته شدن آن نفسانیات بود. بابا ما که با کسی داد و بیداد نمى‌کردیم! ایشان مى‌گفتند: ما با کسى که حرف نمى‌زدیم منبر نمى‌رفتیم ولى همین‌که احساس مى‌شد یک نفر شاگرد علامۀ طباطبائی ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در نجف هست و داراى افکار فیلسوفانه و عارفانه است، همین خودش انگیزه براى تحریک و اینها بود! خب این نشد و دلیل نیست که به‌خاطر شما دست از آن مسیر بردارد.

  • من پارسال یک شب از این حرم بیرون آمده بودم، در بالاسر نشسته بودم دیدم یک سیدى دارد مدام به ما نگاه مى‌کند، سنش حدود 55 یا 60 سال بود. بیرون آمدیم هوا هم سرد بود، زمستان بود دیدم او هم آمد و گفت: آقا واجب العرض هستم. گفتم: بفرمایید، از طرز صحبتش فهمیدم برای نجف است چون حروف را غلیظ می‌گفت! گفت: شما با آقاى آقا سید محمدحسین طهرانى ارتباط و انتسابى دارید؟! گفتم: حالا منظورتان؟ گفت: نه، مى‌خواهم بدانم! گفتم: حالا بدانید ثُمَّ ماذا؟! گفت: شما کى هستید؟! گفتم که من پسر ایشان هستم؛ متأسفانه و شرمنده هستم از اینکه منتسب به چنین فردى هستم! گفت: بله بله ایشان خیلى اشتباهاتى داشت. شروع کرد: در نجف هم که بود اشتباهاتى داشت و مطالب خلاف داشت و... گفتم: غلط کردى ـ همین‌طوری گفتم ـ غلط کردى و غلط مى‌کنى! گفت: ساکت شو تو هم پسر همان بابایی! تو هم بچۀ همان بابایی! گفتم: بله، من هم بچۀ همان بابا هستم و نمى‌گذارم شما این غلط‌ها را بکنید و صدایمان بلند شد و فکر کرد من نگاه می‌کنم و ... خواهش مى‌کنم و ...! گفتم: تو غلط کردی! تو کى هستی؟! تو نمى‌فهمى حاج محمدحسین با «ح» حوله است یا با «هاء» هویجى که مى‌خوری! اصلاً تو نمى‌فهمی، گفت: شما هم معلوم است پسر همان پدرى! گفتم: بله من پسر همان حاج محمدحسین هستم که پدر همه‌‌تان را درآورد و یک نفر جرئت نداشت حرف بزند و آبروى هرچه نفاق و جهل و دورویى و سالوسى و دروغ را بُرد! گفتم که ما کجا آنها کجا؟!

جلسه ۶۶۸

6
  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ به ما هم مى‌گفتند که گناه ما این بود که مى‌گفتیم: آقا ما نمى‌خواهیم خر بار بیایم، عین عبارت ایشان است! ترک‌ها [به] خر اِیشَک مى‌گویند ـ یک قضیۀ ایشَکى به شما گفتم! ـ ما نمى‌خواهیم خر بار بیایم، ما مى‌خواهیم بفهمیم، ما می‌خواهیم مسائل را بفهمیم، ما مى‌خواهیم هرچه اطرافمان مى‌گذرد بفهمیم، ما مى‌خواهیم روى پاى خودمان بایستیم، کسى براى ما دیکته نکند! زمان وحى تمام شد و کسى نباید ادعاى وحى و این حرف‌ها را داشته باشد و بگوید: حرف و مسئلۀ من! نه آقا! دودوتا چهارتا مى‌شود. افراد هم دیگر اشتباه مى‌کنند، هم مطالبشان مطلب راست است.

  • مى‌گفتند: نه، نباید بفهمید! خب این همان مرام است دیگر! حالا شما در حوزه در کنار امیرالمؤمنین علیه‌السّلام نشستى و دارى همان مکتب خلفا را در اینجا ترویج مى‌کنی، بابا بیا حرف بزن بیا بحث بکن، بیا صحبت بکن! مى‌گویند: آقا اینها همه وحدت وجود است. خب وحدت وجود هست که هست تو بیا رد کن، بازى درآوردن‌ها و این مسائل چیست؟!

  • إن‌شاءالله این مسائل دیگر کم‌کم زمانش دارد تمام مى‌شود، آثار و طلیعه‌اش دارد پیدا مى‌شود، دیگر مردم و مخصوصاً قشر جوان دارند از تقلید کورکورانه بیرون مى‌آیند و نمى‌خواهند آنچه را که دغدغۀ فکر آنهاست و در شب و روز با آن دغدغه به‌سر مى‌برند و براى روز را به شب و شب را به روز آوردن مجبورند با آن دغدغه‌ها کلنجار بروند و یا آنها را در نفس خودشان سرکوب کنند، دیگر نمى‌خواهند با چنین وضع و مسئله‌اى روبرو باشند و ببینند. البته هر کسى براى ابراز این مطلب روش خاص خودش را دارد و چه‌بسا بعضى از روش‌ها هم روش‌هاى ناپسند است ولکن باطنش این مسئله است که این قضیه دارد شکل مى‌گیرد و در نفوس این مسائل دارد پیدا مى‌شود.

  • تابه‌حال هیچ زمانى نبوده که این‌طور حرکت در نفس به‌سوی واقعیت و حقیقت باشد. من به نظرم نمى‌آید در طول تاریخ چنین مسئله‌اى با این وضعیت و با این موقعیتى که مشاهده مى‌کنیم وجود داشته باشد که چطور تودۀ افراد دارند به وجدان خودشان مراجعه مى‌کنند و بازگشت به آن فطریات دارد برایشان پیدا مى‌شود و زدودن حجاب‌ها و نقاب‌ها و کدورت‌ها دارد براى آنها انجام مى‌شود. حالا تا کى خدا این‌طور تقدیر کند که کاملاً همۀ چهره‌ها و دسته‌ها کنار بروند. شاید در این زمینه از جملۀ افرادى که کنار بروند خود ما باشیم! این‌طور نباشیم که تصور کنیم نه، ما از این مسئله مبرّا و جدا هستیم و خلاصه براى افراد و جریانات دیگر چنین پیرایش و آلایشى را تصور کنیم!

جلسه ۶۶۸

7
  • آن حقیقت مطلقه و محضه که بخواهد طلوع و تجلى کند در آن حقیقت محضه دیگر این صنف و آن صنف نمى‌شناسد. بنابراین ما نباید منتظر باشیم براى اینکه آن خورشید طلوع کند تا ما ببینیم که چه خبر خواهد شد؟ باید از حالا خودمان را براى طلوع چنین واقعیتى آماده کنیم، ببینیم که اشکال در کجا است؟ و در خود چه چیزهایى را مى‌بینیم که موجب تقابل با آن واقعیت است. این مسئله به‌درد انسان مى‌خورد و مى‌تواند براى او مفید باشد.

  • راجع به آن مطلبى که در مورد بقاء عین ثابت و فناء بحث شد به نظر رسید که هنوز بعضى از مطالب مانده است و این از کیفیت صحبتى که در آن مسئله و سؤال و جوابی‌ که نسبت به این قضیه شد معلوم است. لذا قرار شد بر اینکه به‌طورکلی در این جلسه صحبت را در این زمینه قرار بدهیم، من به‌عنوان یک مرور اجمالى بر مسائل گذشته مسئله را خدمت رفقا عرض مى‌کنم، بعد آن‌وقت اگر رفقا اشکالى در این زمینه دارند سؤال بکنند.

  • عرض بنده این بود که در وقایع و حقایق خارجیه و تکوینیه اعتبار راه ندارد که ما بگوییم که بر یک فرض این‌طور و بر یک فرض آن‌طور است، بر یک فرض آن واقعیت خارجیه به این شکل درمى‌آید و بر یک فرض به شکل دیگر، الآن فرض کنید حجر در مقابل ماست و این یک واقعیت خارجیه است که از یک اشیاى خاصى ترکیب شده و تبدیل به این هویت خارجى و ماهیت متشخصه شده و این هویت و ماهیتش با شجر و با حیوان متفاوت است و ما نمى‌توانیم بگوییم که بنا بر یک اعتبار این حجر است و بنا بر یک اعتبار این شجر است. بنا بر اعتبار شجر بودن ممکن است که حالا بگوییم که این شجر است اما فعلیت ندارد و ممکن است بعداً بر اثر تغییر و تحولاتى این تبدیل به شجریت بشود، بِکُنهِ ذاتِه و بِحقیقَتِهِ الجوهریة و بِموادِه و بِذاتیاتِه در اثر مرور زمان و تغییر و تحولات تبدیل به شجر بشود، اشکال ندارد ولى صحبت در این هویت فعلیۀ اوست، این هویت فعلیه که الآن در خارج هست لا یَتَغَیَّر و لا یَتَبَدَل است به شرط اتصاف به همان ماهیَتَه الفِعلیَه. تا وقتى که این حجر، حجر است تسمیه به حجریت بر او واجب است، بعداً که این تغییر و تحول پیدا کرد، حکم دیگرى دارد. خب این بحث، بحث دیگرى است، فعلاً این حجر است و اعتبار در او راه ندارد.

جلسه ۶۶۸

8
  • به اعتبار ما یَئول که به آن اعتبار أوْل گفته مى‌شود از باب مجاز، یکى از موارد مجاز و دواعى بر مجاز خودش یکى قرینۀ أوْل است، لحاظ أوْل یعنى بعداً این مسئله انجام مى‌شود و از الآن حکم فعلى روى آن بار مى‌شود مثل اینکه هر کسى که در دانشگاه قبول شد فوراً به او آقاى دکتر مى‌گویند! بابا هنوز درس نخوانده و پایش را هم در دانشگاه نگذاشته فورى آقاى دکتر مى‌گویند! سفره مى‌اندازند و همه را هم دعوت مى‌کنند که بله، آقاى دکتر آقاى دکتر را به بدبخت مى‌بندند که او بیچاره خبر ندارد که چه خواهد شد! از الآن که مى‌گویند، فعلیت ندارد و همه مجاز است یااینکه طرف همین حاشیۀ کبرى منطق را شروع به خواندن کرد و گفته بود ما فلاسفه نظرمان در مورد مسئله این است! هنوز صغرىٰ و کبرىٰ را هم نمى‌دانست که صغرىٰ را با قاف مى‌نویسند یا با غین مى‌نویسند! صغرىٰ خوردنى است یا نوشتى است، استفاده‌اش چگونه است! خلاصه مى‌گفت: ما فلاسفه نظرمان در این مسائل ...!

  • من قصدم این بود که در افق وحى در رد این مسئلۀ آقاى کذا مقاله‌اى بنویسم، بعد وقتی که ردها را نگاه کردم دیدم این ردود منتشر شده است و دیدم عجب آبروریزی‌ای است، عجب! طرف آمده قضیۀ این بندۀ خدا را به مسئلۀ وحدت وجود ربط داد، آخر قضیۀ این وحدت وجود، قضیۀ ماست و دروازه است!1 این اصلاً چه ربطى به همدیگر دارد؟! گفته بود که بله، این مسائل همه ناشى از وحدت وجود است و یکى از علماى مشهد درباره ردّ وحدت وجود کتابى نوشتند و من تاکنون نتوانستم براى اشکالات بر وحدت وجود پاسخى بیابم! آدم واقعاً چه بگوید؟! من دیدم اصلاً این آقا به‌عنوان کارشناس در مسائل اعتقادى و مبانى آمده صحبت کرده و بیشتر این مطالب دستاویز شده است. لذا دیدیم فایده‌اى ندارد و مقاله نوشتن دردى را دوا نمى‌کند باید که به این مطالب پرداخت البته آنجا من نوشتم چه ربطى بین ماست و دروازه، و وحدت وجود هست!

    1. . ضرب المثل «ماست و دروازه را یکی کردن» در مواردی به کار می‌رود که شخصی دو مطلب متضاد را که هیچ ارتباطی به هم ندارند را در کلام به هم ربط می‌دهد. (محقق)

جلسه ۶۶۸

9
  • یکى دیگر از این آقایان مراجع فرمودند که اینها همه ناشى از تفکرات و مطالب صوفیانه است! گفتم که پدرجدّم و اینها همه از بزرگان بودند! علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ عمرشان را در این مسائل گذراندند! گفتم: خود بنده‌ کجا در این مدت حتى براى یک لحظه چنین خزعبلاتى به ذهنم راه پیدا کرده است که حالا ...؟! انگار قرار بر این است که همۀ راه‌ها به روم ختم بشود و هر اشکالى که در منظومۀ شمسى که سهل است بلکه در کهکشان راه شیرى پیدا بشود این کاسه و کوزه‌اش بر سر عرفان بدبخت بشکند! عین همان قضیه‌ای که عرض کردم که گردن این و آن انداختند.

  • تغییر و تبدیل واقعیت خارجیه به اعتبار عول

  • پس این واقعیت که خارجیه است قابل تغییر و تبدیل نیست مگر به اعتبار أوْل که مسئله‌اش فرق مى‌کند و آن در دایرۀ مجاز است نه در دایرۀ حقیقت.

  • صحبت بنده این است که طرح مسئلۀ بقاء عین ثابت و فناء عین ثابت آیا در عالم حقایق مى‌خواهد شکل بگیرد یا در عالم اعتبارات و مجازات؟ طبعاً نمى‌شود در [عالم اعتبارات باشد]. بزرگان در طرح این مسئله به‌دنبال واقعیت هستند یعنى به‌دنبال آن واقعیت خارجى و آن حقیقت خارجى‌اند که چگونه شکل مى‌گیرد، آیا شکل می‌گیرد یا شکلش همان است که بود؟ آیا تغییرى در خارج انجام مى‌شود یااینکه آن تغییر در بعضى از مراتب و مسائل دیگر است و تغییر در خارج انجام نمى‌شود. اینها چیزهایى است که روى این مسئله باید دقت کرد.

  • بنابراین آنچه که نسبت به مطلب مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ به‌دست مى‌آید این است که مرحوم علامه به‌دنبال تثبیت یک واقعیت خارجى هستند. یعنى ایشان مى‌خواهند بفرمایند: وقتى که در حقایق خارجیه ما قائل به تغییر و تحول بشویم دیگر تسمیةَ الشىء که سابقاً این شی‌ء مسمّاى به او بود در تسمیۀ جدید معنا ندارد. الآن این حجر با این خصوصیات که من دارم آن را مى‌بینیم عرف بر این اسم حَجَر مى‌گذارد، بعد این حَجَر در تحت شرایط دیگرى تبدیل به شَجَر شد، شما دیگر نمى‌توانید به این هذا حَجَرٌ بگویید آن موقع باید به این شَجَرٌ بگویید و الآن نمى‌توانید به این شجرٌ بگویید بلکه هذا حَجَرٌ؛ حَجَر با این خصوصیات است، شَجَر با خصوصیات دیگر است و این حَجَر داراى این مواد است، آن شَجَر هم داراى مواد دیگرى است و چیزهاى دیگرى در آن تجمع و ترکیب پیدا کرده و چنین حالتى را به خود گرفته است. این حَجَر حرکت نمى‌کند درحالى‌که شَجَر حرکت مى‌کند، این حَجَر نمو و تغذیه ندارد، شَجَر تغذیه و نمو و تولیدمثل دارد، حجر تولیدمثل ندارد.

جلسه ۶۶۸

10
  • اینها چیزهایى است که ما آنها را از مواد و آثار ظاهر به لحاظ ذاتیاتش نه به لحاظ عوارضش، رنگش، شکلش، طول و عرضش مشاهده مى‌کنیم. به لحاظ ذاتیاتى که دارد که به‌واسطۀ آن ذاتیات الآن یک ‌چنین شی‌ء خارجى با این وصف در خارج متمثل شده است، این ذاتیات این بروزات را دارد، آن ذاتیات آن بروزات را دارد، آن ذاتیات که حیوان یا انسان باشند این بروزات را دارند و هرکدام براى خودشان بر طبق همان ذاتیاتى هستند که عبارت از مواد تشکیل‌دهنده بر همان صورت نوعیۀ خارجیه است که حَقیقَةُ الشی‌ء بِصورَتِه است.

  • تحول آثار و صفات ظاهرى انسان به‌واسطۀ تغییر جوهرى

  • این اشکالى است که در اینجا مطرح است. اگر طرح مسئله به این کیفیت باشد که شخصى که سلوک در راه خدا دارد و به‌واسطۀ عبور از حجب نفسانیه و تربیت و تزکیه که پیدا مى‌شود تغییر ماهوى و ذاتى در او داده بشود یعنى فرض بکنید مثل این سنگ که در آن کلسیم هست این کلسیم به سلولز تغییر داده بشود و سلولز در آن پیدا بشود که در شجر تغییر پیدا شده، یعنى یک ماده مى‌رود یک مادۀ دیگر به جایش مى‌آید، فرض کنید که در آن پتاسیم هست آن پتاسیم گرفته مى‌شود به‌جاى آن مواد گلوکزی قرار داده مى‌شود، یک ماده‌اى دیگر دارد آن همه‌اش گرفته مى‌شود و دائماً تبدیل مى‌شود، اگر این‌طور شد بعد از یک مدت باید گفت: هذا لیس بِحجرٍ بلکه هذا شجرٌ. اگر شخص در سیر و سلوک و تربیت نفس یک‌به‌یک خصوصیات خودش را ازدست بدهد، یعنى صفات خودش را ازدست بدهد بعد حالات خودش را ازدست بدهد و بالاتر، ملکات خودش را ازدست بدهد و به‌واسطۀ این ازدست دادن تبدیل به خلق جدیدى بشود، چون مدام تغییر و تحولى که پیدا مى‌کند این تغییر و تحولِ ذاتى است که موجب تغییر و تحول عرضى و خارجى است، تا تغییر جوهرى در انسان پیدا نشود این آثار و صفات ظاهرى در انسان متحول نخواهد شد.

جلسه ۶۶۸

11
  • صفات ظاهری انسان، معلولِ علتِ باطنی

  • زیرا تفضّل و ترجیح معلول بر علت محال و ممتنع است، باید علت تغییر کند تااینکه معلول او هم تغییر پیدا کند، یک شخص فاسقى که مى‌خواهد شخص صالحى بشود، این شخص براى رسیدن به مقام صلاحیت باید تغییر ذاتى در او پیدا بشود و این تغییر ذاتى موجب تغییر عَرَضى خواهد شد تا ذات او تغییر پیدا نکند فکر و عواطف و آنچه را که در خارج مشاهده مى‌شود تغییر پیدا نخواهد کرد. تغییر، تغییر عَرَضى نیست.

  • بیان مراتب فناء

  • این اشکالى است که در اینجا ممکن است نسبت به افرادى که به مبانى فناءِ فعل و فناءِ صفت و فناءِ اسماء بدون توجه به فناء ذاتى این مسئله را مطرح مى‌کنند طرح شود که محل تأمّل و اشکال است. فناء صفاتى چه وقت براى انسان پیدا مى‌شود؟! در وقتى که فناء اسمائى پیدا شد، فناء اسمائى چه وقت براى انسان پیدا مى‌شود؟! در وقتى که فناء ذاتى پیدا شده است منتها مرتبۀ فناء ذاتى چون بسیار مرتبۀ رقیق و دقیق و عمیقى است، بِالکُلیه ممکن است که حاصل نشود و بخشى از آن مسئلۀ تجرد ذات براى انسان موجب تجرد در صفات شده باشد که فناى صفات به‌واسطۀ یک تلنگرى است که به ذات و به همان عینیت و به عین ثابت خورده است و این تلنگر وقتى شدید مى‌شود تبدیل به فناء اسمائى خواهد شد که فناء اسمى باز به‌واسطۀ تلنگرِ ذات است.

  • لزوم تغییر ذات و جوهر انسان برای رسیدن به مقام کشف

  • ولى در اینجا ذات به‌حال خودش باقى مانده و مستحیل و ممتنع است که حقایقى که بر انسان کشف بشود فقط صرف یک‌سرى مشاهدات باشد بدون اینکه در خود ذات انسان هیچ تغییر و تحولى پیدا نشود. مسئله مسئلۀ عروض عوارض نیست بلکه مسئله مسئلۀ مقام کشف است و در مقام کشف باید خود ذات و جوهر انسان حرکت و تغییر کند.

جلسه ۶۶۸

12
  • الآن من در اینجا نشسته‌ام چه شخص صالحى باشم و چه شخص طالحى باشم در هردو حالت آنچه را که مشاهده مى‌کنم یکسان است؛ یعنى اگر شخص طالحی باشم افرادى که در اینجا هستند را به تعداد مشخصى مى‌بینم و اگر شخص صالحى باشم باز آن افراد را افراد مشخصى مى‌بینیم. به‌واسطۀ صلاح، یکى از آنها کم و زیاد نمى‌شود مثلاً چون آدم خوبى شدم افرادى که در اینجا سى نفر هستند بشوند سى و یک نفر و حالا اگر دوباره برگردم فرد فاسقى بشوم آن افراد بیست و نُه نفر بشوند! نه، افراد یکسان‌اند شنیدنی‌ها یکسان‌اند چرا؟! چون اینها معلومات عَرَضى هستند که ارتباطى با مَن، مِن حیثُ أنا أنا ندارند بلکه یک عوارض و پدیده‌هاى خارجى هستند که در اقتران با شخصیت و ذات من قرار گرفتند. حالا یا مقترن مى‌شوند یا نمى‌شوند؛ یک روزى مقترن هستند و یک روز کنار هستند.

  • تفاوت فهم شخص صالح با طالح

  • ولى صحبت در آن برداشت خود فرد نسبت به مسائلى که ادراک مى‌کند هست. آن حقایقى را که ادراک مى‌کند دیگر آنجا نمى‌توانیم بگوییم که صلاح و فساد در او تأثیر ندارد بلکه صلاح و فساد به میزان هر مقدارى که در شخص هست نحوۀ تفکر او نسبت به حقایق و واقعیات و کلیات مختلف است. یک آیۀ قرآن را گرچه یک شخص فاسق مى‌فهمد ولکن همان آیه را شخص صالح با نحو و با قسم دیگرى مى‌فهمد و هَلُمّ جَرّا. این مسئله به‌واسطۀ تغییر و تحولى است که در ذات پیدا مى‌شود و به همان مناسبت آن تغییر و تحول در مقام اسمى و در مقام وصفى انسان هم پیدا می‌شود و به تبع او در مقام فعل هم پیدا می‌شود. واقعیت خارجى یکى است.

  • اشکال مرحوم علامه ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در اینجا این است که شخصى که به اسم زید مسمىٰ ‌است داراى یک هویت خارجى است که آن هویت خارجى او را از بقیۀ هویت‌ها جدا می‌کند، اشتراط را ازبین مى‌برد، الجُزئى لا یَکونُ کُلیاً و لا یَکون عاماً، الجزئىُ جزئیٌ، جزئى، کلى و عام نیست ـ البته جزئى نه به معناى مفهومش، مفهومش کلى است، بلکه به معنای مصداقش ـ مصداق جزئى یک مصداق متمایزى از بقیه است و به لحاظ همین مصداق است که شما تسمیۀ خاصى را بر او مى‌گذارید وقتى که یک نفر به‌واسطۀ تغییر و تحولات به یک جایى رسید که دیگر هیچ چیزى از او نماند، وقتى که یک سنگ به‌واسطۀ تغییر و تحولات کم‌کم حرکت کرد حرکت کرد و مدام ازدست داد و خصوصیاتش عوض شد و آثارش تغییر پیدا کرد ذاتیات و اجزاء ترکیبیۀ او شروع به استحاله کردند و به‌سمت شجریت حرکت کردند ...، حالا چرا آن سنگ را بگوییم که یک مقدارى براى ما بعید است؛ [من‌باب‌مثال] انسان، آقا این انسانى که در خاک دفن مى‌کنند، در قبر مى‌گذارند این انسان چیست؟ این انسان لحم است. الآن جنازه‌اى را که مى‌گذارند اسم این جنازه چیست؟ به این جنازه لحم مى‌گویند، به او عظم مى‌گویند، به او جِسمُ الإنسان مى‌گویند، دیگر انسان نمى‌گویند، جِسمُ الإنسان مى‌گویند و این جنازه [را] که در خاک مى‌گذارند همین‌طورى که باقى نمى‌ماند... البته بعضی‌ها هستند به‌خاطر هر جهت حالا یا عنایتى به ایشان شده یا به‌خاطر خصوصیت فیزیکى یا شیمیایی ـ ما نمى‌دانیم ـ بالأخره در همان وضعیت مى‌مانند.

جلسه ۶۶۸

13
  • چندى قبل بود مى‌گویند: یکى از همین شهدا، جوان‌هایى که در حدود خیلى وقت قبل شهید شده بودند، زمین را باز کردند و به جنازۀ این شهید برخورد کردند دیدند انگار همین الآن شهید شده است. بنده خودم عکس را دیدم، واقعاً چه نورانى بود خیلى خیلى عجیب بود! نورش خیلى زیاد بود! انگار همین یک ساعت قبل این جوان شهید شده بود. واقعاً ما چه جوان‌هایى را ازدست دادیم واقعاً مثل گل! اگر اینها بودند واقعاً چه مى‌شد؟! چه جوان‌هایی! اینها خیلى جاهایشان آن‌طرف خوب است؛ البته اینهایى که قصد قربت داشتند و به‌خاطر خدا بوده است. من از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ نسبت به اینها خیلى مطالب بالایى شنیدم، البته همه نه، دواعى فرق می‌کند یعنى واقعاً اینهایى که قصدشان خالص و قربت و با نیات صاف بودند، خوش به حالشان! این بدن اصلاً انگار بیست یا بیش از بیست سال است که مى‌گویند همین‌طور بوده و انگار که دو دقیقۀ قبل به شهادت رسیده و خب اینها هم مورد عنایت و لطف خاص خدا هستند، صد هزار سال هم بماند او همین است تفاوتى نمى‌کند. ولى نه، حالا فرض کنید افراد عادى که اینها را دفن مى‌کنند الآن به این جسم می‌گویند، تراب نمى‌گویند، شما وقتى جنازه را دفن مى‌کنید آن تسمیۀ فعلیۀ آنها تراب است؟! حجر است؟! نه، جسم است و یک خصوصیتی دارد، اگر چاقو بزنى خونى که باقى مانده بیرون مى‌آید. شما هرچه به خاک چاقو بزنید که خونى از او بیرون نمى‌آید. خاک، خاک است و ماهیتش، ماهیت خاک است ولى وقتى که او را در خاک مى‌گذارید استحاله و حرکت جوهرى به‌سمت ترابیت شروع مى‌شود، همین‌طور آرام‌آرام، ذره‌ذره، ثانیه‌ثانیه، لحظه‌لحظه این خاک شروع مى‌کند این بدن را به استحاله کردن و خصوصیات بدن را گرفتن و خصوصیات خود را جایگزین کردن، کم‌کم این استحاله پیدا می‌شود تا وقتى که شما بعد از بیست سال یا بیشتر یک‌دفعه قبر را باز کنید اصلاً بدن نمى‌بینید و دیگر بدن وجود ندارد.

جلسه ۶۶۸

14
  • یک دفعه یکى از ارحام به قم آمده بود و من آن موقع کوچک بودم مى‌خواستند دفنش بکنند من رفتم سر قبر نگاه کردم یک قبرى برای یکى از ارحامشان بوده که قبلاً یکى را در آن دفن کرده بودند من فقط چندتا استخوان و مهره دیدم و روى هم رفته جمعش کردند کنار گذاشتند اندازۀ یک مشت هم نمى‌شد، یعنى آن بدنى که موقعى که در اینجا گذاشتند هفتاد یا هشتاد کیلو وزنش بود اما حالا بعد از بیست سال آن بدن کجا رفت؟! یک مشت استخوان مانده آن‌هم یکى دو سال دیگر تکلیفش معلوم است تمام مى‌شد! شما به این خاکى که الآن در این زمین قرار دارد چه مى‌گویید؟ مى‌گویید: هذا جسمٌ، هذا انسانٌ، هذا لحمٌ، هذا عظمٌ؟! نه، مى‌گویید: هذا حجرٌ، هذا ترابٌ این خاک است الآن تغییر پیدا کرده [است]. درست شد؟!

  • حالا اگر حکم این ازبین رفت و تمام شد الآن شما نمى‌توانید به آن جسم و انسان بگویید، دیگر نمى‌توانید آن آثار و خصوصیاتى که در زمان انسانیت و جسمیتش بوده به او بار کنید. الآن خصوصیت دیگر بار مى‌کنید، الآن یک بیل هم از این خاک برمى‌دارید و داخل باغچه‌‌تان مى‌ریزید یا برمی‌دارید این خاک را کنار مى‌ریزید. اصلاً هیچ توجه نمى‌کنید که آی! این الآن بدن است، بى‌احترامى مى‌شود! قبلاً این‌طور نبود، اگر دست مى‌زدى مى‌گفتند: مبادا خدشه‌ و خراشى وارد شود. الآن تسمیه عوض شده، تسمیه هم که عوض شود طور دیگرى مى‌شود.

  • سگ نجس است و این نجس العین است اگر دست به این سگ بخورد و تر بشود دستتان نجس می‌شود و باید بروید آب بکشید. شما همین سگ کذا را در یک جایى که شوره‌زار است مانند این بیابان‌هاى قم بگذارید سال دیگر به آنجا بروید سگ است یا شوره و نمک است؟! اصلاً تبدیل به نمک شده و شما مى‌توانید آن نمک را با خیال راحت میل و نوش جان کنید حتى خاصیت دارد، نمکش ید و سدیم دارد. این سگى که سال قبل اگر دست تر به آن مى‌زدى باید دستت را آب می‌کشیدی و دست نزده کنار شما پارس مى‌کرد الآن تسمیه عوض شد و به‌طورکلی تغییر کرد، آیا این هویت همان هویت سال قبل است؟! یا الآن هذا ملحٌ و یُؤکَل؟! در سال قبل این کَلبِ لا یُؤکَل بود [ولی الآن] تسمیه‌اش تغییر پیدا کرد. درست شد؟!

جلسه ۶۶۸

15
  • صحبت ما این است که اگر همین نمک دوباره در یک تغییر و تحولاتى یک سیر و جریانى را طى کند که در آن جریان حالا ده سال، بیست سال یا سى سال طول بکشد، در آن جریان برگردد و یک کلب بشود آیا این همان کلب است یا نه؟ یک کلب دیگر است و ارتباط ندارد. آن یک اسمى ‌داشت برای این یک اسم دیگر مى‌گذارند. هرکدام از این خارجی‌ها در خانه‌شان یک سگ دارند و برای سگشان اسم مى‌گذارند. الآن دیگر آن اسم را نمى‌گذارد، یک اسم جدید مى‌گذارد، یک سگ جدید متولد شده مثل بقیۀ متولدها و اشیاء دیگر.

  • صحبت و اشکال علامه این است که وقتى این زید به مقام فنا مى‌رسد بنا بر معتقدین به محو و ازبین رفتن و عدم ـ محو یعنى عدم، چون محو با وجود که معنا ندارد، یک شیئی درعین‌حال که محو و فانى و نیست بشود درعین‌حال موجود بشود بلکه بین نیست و هست تقابل است، بین وجود و بین عدم، تقابل اس، بین فناء و عدم فنا تقابل است ـ صحبت ایشان این بود که در یک هم‌چنین شرطى وقتى که آن زید به مقام فناء مى‌رسد بنا بر نظر معتقدین به فناء ذاتى و محو عین ثابت و فناء عین ثابت و عدم الوجودِ عین ثابت، حالا این بقائى که فعلاً پیدا مى‌کند... حالا نسبت به این قیافه‌اى که الآن در اینجا نشسته، مرحوم علامه مى‌گوید: ما نسبت به این هیچ حرفى نمى‌زنیم، اصلاً ما به این قیافه جِسمُ الإنسان مى‌گوییم، اما نه‌اینکه خود انسان و خود آن عارف در یک عالم و افق دیگرى است و ما به این بدن و جسمیت شخص که الآن در اینجا نشسته کارى نداریم ما به او کار داریم.

  • آن شخص که به فناء رسیده و عین ثابت در او محو شده است ـ الآن به‌طورکلی محو شد ـ او که الآن مى‌خواهد دوباره در اینجا تحقق پیدا بکند آیا این خلق جدید است یا عین اوست؟! اگر عین او باشد در آن صورت مسائل و اشکالات فلسفى در آنجا وارد است که اعادۀ معدوم و امثال‌ذلک است. اگر خلق، خلق جدید است بنابراین این شخص، شخص دیگرى نخواهد بود و دیگر ما نمى‌توانیم بگوییم: زیدى که سلوک کرده است همان زید الآن به بقاء الله باقى شده است یا همان بعد الفناء در اینجا تعلق نفس پیدا کرده است. نه، این یک شخص دیگرى است و آن کسی هم که براى خودش سلوک کرده نفر دیگر است و این ارتباط به او ندارد. انگار از اول خدا یک شخصى را از شکم مادر عارف به‌دنیا آورده است! خدا دنگش گرفته از آن اول یکى را به‌دنیا مى‌آورد فرض بکنید که نسبت به همۀ مسائل اطلاع دارد و اصلاً همۀ مراتب براى او کشف شده و همۀ عوالم براى او شهود است! مگر ائمه علیهم‌السّلام در شکم مادر که بودند صحبت نمی‌کردند؟! مگر آثار غیر بشرى از آنها دیده نمى‌شد؟! آنها بودند دیگر!

جلسه ۶۶۸

16
  • مگر حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در شکم مادر، با مادرش صحبت نمى‌کرد؟! حالا کسى دیگر هم از ماها حرف مى‌زند؟! حالا مگر سایر ائمه و اینها این‌طور نبودند؟! مگر امام زمان علیه‌السّلام آیات قرآن را نمى‌خواند؟! مگر امیرالمؤمنین علیه‌السّلام وقتى که به‌دنیا آمد در دست پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم سورۀ مؤمنین را نخواند؟!1 ﴿قَدۡ أَفۡلَحَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ * ٱلَّذِينَ هُمۡ فِي صَلَاتِهِمۡ خَٰشِعُونَ2 این سوره که هنوز بر پیغمبر نازل نشده بود امیرالمؤمنین زودتر از پیغمبر خبر دارد که چه مى‌خواهد بیاید و اوضاع چگونه خواهد بود! ما چگونه مى‌توانیم این را تفسیر کنیم؟! جناب آقایانى که منکر وحى هستید و وحى را ناشى از شرایط وجودى پیغمبر مى‌دانید [جواب بدهید]! وحى را ناشى از آن شرایط قبیله‌اى و خویشاوندى و کیفیت تربیت و غیره مى‌دانید، چطورى این قضیه را توجیه مى‌کنید؟! یا باید بگویید: دروغ است که از همه راحت‌تر همین است که دروغ است و غُلات شیعه درآوردند و دارند مى‌گویند! همین‌ها زیارت جامعه را هم گفتند که غُلات درآوردند! باباجان چطورى بایست بفهمی؟! چرا این مسائل پیش پا افتاده را ما نمى‌دانیم؟!

  • آخر عزیز من شما که یک بچۀ ده‌ساله خواب مى‌بیند که ماه بعد این اتفاق مى‌افتد این را هم مى‌گویید: دروغ است؟! بنده خودم شنیدم ـ حالا اسمش را خواب مى‌گذارید مکاشفه می‌گذارید هرچه مى‌خواهید بگذارید ـ وقتى شخص دارد قضیه‌اى که اتفاق نیفتاده را خواب مى‌بیند، الآن چیزى نیست ولى دارد مى‌بیند که این قضیه اتفاق مى‌افتد، آیا این تخیل است؟! این چطور تخیلى شد که موبه‌مو یکى‌یکى تمام‌ مطالب و جریانات همه سر جاى خودش هست؟! این چه تخیلى است؟! این کجایش تخیل است؟! چه توجیهى براى این مسئله هست؟! خب بیایند توجیه کنند!

  • همان توجیه که شما مى‌کنید راجع به اینکه در خواب مى‌بیند، در مکاشفه، پیشگویی‌ها و مسائل دیگر مى‌بیند [ما هم همان توجیه را می‌کنیم]! خودتان پیشگویى و غیب‌گویى و این چیزها را قبول دارید، و این عیناً انجام مى‌شود شما چه توجیهى براى این مسئله دارید؟! ما هم مى‌گوییم: امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هم همین است منتها شما یک ماه بعدش را در خواب مى‌بینید، امیرالمؤمنین ده سال بعدش را این‌طور و به اراده و قدرت خدا بیان مى‌کند و طبعاً هر چیزى به اراده و قدرت خدا برمى‌گردد، خواب هم به اراده و قدرت خدا است و بدون آن‌هم یک چنین مسئله‌اى انجام نمى‌شود. این‌قدر اینها مسائل به این آسانى و سادگى و بسیط را مشکل مى‌کنند [همۀ] اینها به‌خاطر تفکرات مادى است که دیگر انسان به اینجا مى‌رسد.

    1. الأمالی، شیخ طوسی، ص 708.
    2. . سوره مؤمنون (23) آیه 1 و 2. انوار الملكوت، ج ‌1، ص 127:
      «به‌راستى‌كه مؤمنان رستگار شدند * آنان كه در نمازشان خشوع دارند.»

جلسه ۶۶۸

17
  • چگونه باید این مطلب و مسئله را ارزیابى کرد؟! اشکال اول این است که این شخص دیگر شخص قبل نخواهد بود و اما اشکال دوم این است الآن که این شخص در مقام فنا هست آیا به او اشاره‌اى مى‌توان کرد که آن شخص الآن در فنا هست؟! یا اصلاً به او اشاره نمى‌توان کرد و حکم به عدم باید کرد؟! خب نمى‌شود که به او اشاره نکرد، این آقا نشسته و دارد حرف مى‌زند فرض کنید در حال فَناء هم هست.

  • مى‌گویند که ابن فارض علیه‌الرحمه این اشعار قصیدۀ تائیه‌اش را در فنا مى‌گفته و خودش نمى‌نوشته،‌ بلکه شاگردانش مى‌نوشتند:

  • سقتنی حمیّا الحبِّ راحة َ مقلتی *** و كأسی محیّا من عنِ الحُسن جلَّتِ1

  • حدود ششصد یا هفتصد بیت است! درست شد؟!

  • این شخصى که الآن دارد این را مى‌گوید و انشاء مى‌کند آیا مى‌توانیم به او هو یُنشِد؟! بگوییم یا نه؟! خب الآن این قضیه و مسئله از زبان او بیرون مى‌آید آیا مى‌توانیم بگوییم؟! بله، مى‌توانیم بگوییم. اگر این شخص عین ثابتش محو شده باشد چطور مى‌توانیم ضمیر هو را به او ارجاع بدهیم؟!

  • در اینجا آیۀ قرآن خیلى مى‌تواند به ما کمک کند در قضیۀ حضرت موسى علیه‌السّلام ﴿إِذۡ قَالَ مُوسَىٰ لِأَهۡلِهِۦٓ إِنِّيٓ ءَانَسۡتُ نَارٗا2 و وقتى که به آن شجر مى‌رسد ﴿أَن يَٰمُوسَىٰٓ إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ3 این ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ از این شجر آمد این شجر در وقتى که ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ مى‌گفت شجریتش را ازدست داد یا درعین‌حال شجر بود؟! این شجر در عین ساقه، تنه و در عین شاخه‌ها و فرع‌ها و در عین اوراق و درعین‌حال اگر ثمرى هم داشته ـ مى‌گویند: شجر سدر بوده ـ و میوه‌هایش هم به او بود در تمام این خصوصیات مى‌گوید: ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ تا وقتى که مى‌گوید: ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ یک‌دفعه شاخه‌هایش عوض و بدل نمى‌شود بلکه همانى که هست، همان تنه‌اى که هست، هست. همان اوراق و سبزه و رنگى که الآن به این اوراق است همه به‌جاى خودش است؛ در عین اینکه اینها به‌جاى خودش هست درعین‌حال این شجر مى‌گوید: ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾. آیا با گفتن: ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ تحول ذاتى و هویتى و ماهیتى در شجر پیدا شد یا شجر، شجر است؟! اگر همان شجر را بردارند ارّه کنند، ارّه مى‌شود. اگر همان شجر را بردارند در آن نار بیندازند تبدیل به‌ شعله و حرارت و نار مى‌شود، اگر همان موقع از این میوۀ سدر بکنند و بخورند همان مزه را مى‌دهد و همان خصوصیات را دارد، هیچ تفاوتى ندارد در عین اینکه این شجر الآن مى‌گوید: ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ و بقیه نمى‌گویند. اگر بقیه مى‌گفتند، خدا مى‌گفت که از تمام زمین و زمان حضرت موسى علیه‌السّلام ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ مى‌شنید، در این شجر ﴿إِنِّيٓ أَنَا۠رَبُّكَ فَٱخۡلَعۡ نَعۡلَيۡكَ إِنَّكَ بِٱلۡوَادِ ٱلۡمُقَدَّسِ طُوٗى﴾ شنید.4 درخت در اینجا مى‌گوید: ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾.

    1. دیوان ابن‌فارض، ج 1، ص 26.
    2. . سوره نمل (27) آیه 7.
      ترجمه: «[(به یاد آر) هنگامی که موسی (وقت بیچارگی و درد حمل زن در آن بیابان سرد و ظلمت نوری دید و)] به اهل بیتش گفت: مرا آتشی به نظر آمد.» (محقق)
    3. . سوره قصص (28) آیه 30. الله شناسى، ج ‌1، ص 212:
      «[و چون موسى به سمت آتش آمد، از كنار طرف راست وادى در زمین بدون سقفِ بركت داده شده به وى از درخت ندا آمد كه]: اى موسى! من هستم خداوند، پروردگار عالمیان»!
    4. . سوره طه (20) آیه 12. انوار الملكوت، ج ‌1، ص 146، تعلیقه 3:
      «من هستم تحقیقاً پروردگار تو! پس دو نعل خود را از پا بیرون كن! تو اینك در وادى مقدّسى كه نام آن وادى طوى است مى‌باشى.»‌

جلسه ۶۶۸

18
  • این حکایت از مرتبۀ شهود حضرت موسى نسبت به این درخت مى‌کند، نه حکایت از تغییر و تحول در این [درخت]، این درخت در سر جایش هست، عین ثابتش محفوظ است، تنه‌اش محفوظ است، اوراقش محفوظ است، همه چیز محفوظ است و درعین‌حال این ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ مى‌گوید، ملاّ هادى سبزوارى هم مى‌فرماید:

  • موسیی نیست که دعویِّ أنا الحق شنوَد***ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست1
  • یعنى در همۀ اشجار این زمزمۀ ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ وجود دارد، براى حضرت موسى الآن در این [درخت] تجلى پیدا کرده است، اگر تجلى براى حضرت موسى یک تجلّى عامى مى‌شد از سنگ هم این ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ را مى‌شنید. اگر آن جنبۀ علمى و ادراکش وسعت بیشترى پیدا مى‌کرد، ظهور توحید را در سایر موارد هم مشاهده مى‌کرد، حالا شاید هم دیده منتها این مظهر در اینجا به این کیفیت بوده است علىٰ‌کل‌ّحال پیامبران مراتبشان یک مرتبه نبوده و آنها مراتبشان‌ مختلف بود لذا ما مى‌بینیم بسیارى از افراد حتى کسانى که در اواسط راه هستند مسائل و مشاهداتى که نقل مى‌کنند همین است.

  • مثلاً یکى از دوستان مى‌گفت که صبح قبل از طلوع از خواب بیدار شدم آمدم حیاط وضو بگیرم، از تمام درخت‌‌ها و برگ‌هاى منزل لا إله إلا الله مى‌شنیدم خب این همان ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ است ولی آن در کوه سیناء براى حضرت موسى تجلى کرده و این قضیه براى این بندۀ خدا در خانه‌اش تجلى کرده است.

  • آیا من‌باب‌‌مثال امروز که روز چهارشنبه است یک‌دفعه درخت‌ها عوض شدند یا درختِ بیچاره همان درخت روز سه‌شنبه است و تو عوض شدی؟! تو تغییر پیدا کردی! تا دیروز خیال مى‌کردى فقط تنه و شاخه و درخت است و امروز حقیقت دیگرى براى تو تجلى پیدا کرد، اگر امروز بیایى یک پشتک بزنى و شلنگ بیندازى و شیطنت کنى فردا که بلند مى‌شوى دیگر این ﴿إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ﴾ را نمى‌شنوى درحالی‌که درخت همان است! درخت مدام مى‌گوید: من دارم أنا الله مى‌گویم من دارم لا اله إلا الله مى‌گویم تو چرا دیروز رفتى شیطنت کردی، گناه و کار خلاف کردی؟! اگر نمى‌کردى تو هم امروز مثل دیروز مى‌شنیدی!

    1. دیوان حکیم سبزواری، غزل 42.

جلسه ۶۶۸

19
  • بنابراین اینکه امروز نمى‌شنود به‌خاطر مدرکات خود اوست که نمى‌شنود! حالا این کسى هم که امروز آمده او را مى‌بیند عین ثابت او تغییر پیدا کرد؟! مى‌گوییم: نه عین ثابتش همان است و من همان دیروزى و همان دیشبى هستم که خوابیدم و الآن هم بلند شدم و یک ‌چنین پدیده‌اى براى من ظهور پیدا کرده که دیروز نبود.

  • ارتباط کیفیت مکاشفات به‌ حالات شخص

  • پس این تغییر در او انجام شده بدون اینکه زید عوض شده باشد و جایش را به عمرو بدهد و بدون اینکه درخت تغییر پیدا کند و درخت دیگر بشود. او مى‌گفت: درخت سیب بود، درخت سیب یک‌دفعه پرتقال نمی‌شود که شروع کند به لا هو إلاّ هو گفتن یا لا إله إلاّ الله گفتن کند و عجیب اینکه مى‌گفت: هرچه حال من تغییرش بیشتر مى‌شد آنچه را که من از ذکر توحیدى مى‌شندیم آن رقیق‌تر و عمیق‌تر و دقیق‌تر مى‌شد، امروز لا إله إلاّ الله بود فردا لا إله إلاّ هو بود بعد لا هو إلاّ ...، همین‌طور مدام در این ظهورات و بروزات انسان به مراتب مختلفى از مظاهر پروردگار دسترسى پیدا مى‌کند که براساس تغییر و تحولاتى و تجردى که در او پیدا مى‌شود. بنابراین واقعیت خارجیه در مقام فناء تغییرى نمى‌کند.

  • مباحثات علامه طباطبائى و علامه طهرانى دربارۀ فناء و بقاء اعیان ثابته‌

  • اگر مرحوم والد ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ با این شکل و با این طریق نسبت به قضیۀ فناء عین ثابت مطلب را جلو مى‌بردند که حقیقت خارجیه در فناء خودش که همان فناء در وجود بالصرافه است در همۀ این موارد مختلفه تفاوتى نمى‌کند و به این قسم مسئله را مطرح مى‌کردند مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ پاسخى نداشتند. مسئله به این کیفیت مطرح مى‌شود که حقیقت وجود بالصرافه و حقیقت وجود بسیط در عین بالصرافه و بسیط بودن، آن حقیقت، متعیّن به تعیّنات متعدده و مختلفه است و ظاهر به مظاهر متفاوته و متشته و مختلفه است، در عین اینکه آن بساطت و تجرد و صرافت و اطلاق خودش را نگه مى‌دارد و همان‌طورى‌که عرض شد به لحاظ لا ثانىَ لِلوجودِ آن ظهورات در مظاهر مختلفه باعث حدّ پذیرى و ترکیب و نقص نسبت به مراتب خود وجود ایجاد نمی‌شوند؛ یعنى همان وجود بِالصرافِه لازمۀ بِالصِرافه بودن او، اجتماع مَعَ المَظاهِر المُختلفة است و ظهور بِالمَظاهِر المُتَفاوِتِة است والاّ دیگر بالصرافه و بِالإطلاق و بِالبِساطَة نبود. لازمۀ بالصرافه بودن یعنى اجتماع مع ألفِ شرط، معنای وجود و حقیقت لا بشرط، اجتماع مَعَ ألف شرط است.

جلسه ۶۶۸

20
  • اگر در نظر داشته باشید مثالى که من در سابق براى رفقا مى‌زدم کاملاً مشخص بود؛ آن صوتى که الآن از گلو خارج مى‌شود آن صوت را همان وجود بالصِرافه و وجود اطلاقى در این مثال براى تقریب مطلب درنظر بگیرید، آن صوتى که از دهان خارج مى‌شود در همان حقیقت ذات خودش چه شکلى دارد؟ آیا به شکل سین است یا به صوت لام است یا به صوت ب است؟! به چه شکلى آن صوت خارج مى‌شود؟! اگر از همان ابتدا آن صوتى که خارج مى‌شود با تعیّن خاص باشد که آن تعیّن منافى با تعیّن دیگرى است. آیا ممکن است که صوت سین همان صوت یاء و کاف و جیم باشد؟! نمى‌شود، اگر آن صوت به مظهریت کاف درمى‌آید دیگر نمى‌تواند با آن شین و با سین جمع بشود که اگر هردو جمع بشوند [صوت به‌صورت دیگر درمى‌آید] و اصلاً حروفى نداریم؛ یک حرف بیشتر نداریم. اینکه الآن صوت متفاوت است، به‌خاطر خروجى و شکل‌گیری آن صوت واقعى و صوت ریشه‌اى و صوت مایه‌اى است که آن اصل و حقیقت براى همۀ این اصوات است.

  • پس اصل و حقیقت آن اصواتى که ما در 32 حرف مشاهده مى‌کنیم که حتى «ز» هم تفاوت مى‌کند؛ یکى با «ذ» است یکى با صاد ضاد است و یکى با طا ظا است چهار نوع ما در اینجا «ز» داریم حتى در بعضى از الفباى سایر ممالک بیش از این دارند، مثلاً بین «ف» و «و» یک صوتى دارند که باهم تفاوت مى‌کند، سین که شما تلفظ مى‌کنید یک «ث» و یک سین است یک صاد است اینها همه فرق مى‌کنند، حروفات و کلمات مختلفه با این تشکیل می‌دهند.

  • آن ریشه و حقیقتى که به این صور مختلف درمى‌آید واحد است و شکل ندارد! توجه کنید قضیه این است که آن صوت، شکل و لون ندارد!

  • خیال مى‌کنم دیگر رفقا از اینجا متوجه شده باشند که سمت‌گیرى من چه نقطه‌ای را مى‌خواهد در آنجا مشخص بکند؛ آن صوت شکل ندارد و به هیچ‌کدام از آنچه را که ما مى‌شنویم شباهت ندارد. چرا؟ چون اصلاً صوت و شکل ندارد. آن شکلش چیست؟ آن تعینش به صوت سین است یا به جیم است؟ هیچ‌کدام، پس چرا شما دارید مى‌شنوید؟! چرا شما دارید ادراک مى‌کنید؟! چرا گوش شما چیزى که به شکل سین یا جیم نیست را مى‌شنود؟! تابه‌حال به این قضیه فکر کردید؟!

جلسه ۶۶۸

21
  • چیزى که الآن به‌صورت «ب» نیست به‌صورت «ی» نیست به‌صورت «کاف» نیست به‌صورت «گاف» نیست پس چرا الآن شما دارید آن را مى‌شنوید و ادراک مى‌کنید؟! آن صوتى که شما مى‌شنوید گاف است، لام است، جیم است، سین است، شین است، شما اینها را دارید مى‌شنوید و هرکدام از اینهایى که دارید مى‌شنوید معلوم می‌شود که یک ریشه دارد، نه‌اینکه سین براى خودش یک ریشه جدا داشته باشد و مثلاً صداى سین از حلق دربیاید ولى صداى جیم از جاى دیگر دربیاید! شما در این قضیه ‌تحقیق کردید؟! [با خود می‌گویید که] در این جلسه چه چه داری می‌گویی!

  • تلمیذ: از آن‌طرفش درست است ولی برای شخص مدرک می‌شود ...

  • استاد: ما به مُدرِک کار نداریم ما به همان حقیقت خارجى کار داریم، الآن این مُدرک جاى خود، فعلاً به او کارى نداریم. شما دارید صحبت مى کنید و در دنیا هیچ کسی نیست که صداى شما را بشنود، بهتر! شما بروید در مدرسۀ فیضیه شروع به صحبت کردن کنید و با خودتان حرف بزنید. می‌گویند: مُخش قاطی کرده است! هیچ مخاطب و مستمعى هم نداشته باشید و خودتان با خودتان فکر کنید ـ اگر فکرى باشد! ـ این صوتى که دارد الآن به مظاهر و به صور مختلف خارج مى‌شود، از کجا خارج مى‌شود؟ یک نگاه به خودتان مى‌کنید مى‌بیند که از این گوش صدا درنمى‌آید بلکه صدا درگوش مى‌رود و داخل بینی هم که جای تنفس است پس آنچه که هست فقط دهان‌ مى‌ماند و بس، و تمام این صداها دارد از این دهان خارج مى‌شود، بعد مى‌گویید: این صوتى که دارد از این دهان خارج مى‌شود تا قبل از اینکه من اراده بکنم چیزى خارج نمى‌شود، باید اراده بکنم و دهانم را باز بکنم، این دو لب باز بشود، آن هوایى که دارد بیرون مى‌آید آن هوا که در آن، موج قرار دارد ...، شما ممکن است فوت کنید و صدا نداشته باشد نه، آن هوایى که همراه با یک موجى است که آن موج از ترکیب عضلات صوتى و تارهاى صوتى در بالاى ناى ـ این دَم سه راهى است! ـ این تارهاى صوتى به‌وجود می‌آید، این هوا مى‌آید به آن تارهای صوتی مى‌خورد، اینهایى که تار مى‌زنند را دیده‌اید؟! من دیدم ولی خودم تابه‌حال نزدم! مى‌گویند: بعضى‌ها تار مى‌زنند، بعضی‌ها سنتور مى‌زنند، بعضى از این آلات موسیقى مى‌زنند و خلاصه دیگر:

جلسه ۶۶۸

22
  • جنگ بین هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه***چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!1
  • دیدید این تاری که می‌زنند چندتا است؟! من نمی‌دانم؛ یک تار داریم، دو تار داریم، سه‌تار داریم یا این چیزهاى مختلف هفت هشت ده‌تا است! دست که به اینها مى‌خورد آن تار همراه با لرزش با هوا و فضاى مجاور شروع مى‌کند صدایى را به‌وجود آوردن، یا وقتى که نى مى‌زند شخص در این مى‌دمد، یعنى در این نى فوت مى‌کند، این فوتى که مى‌کند یک چیز است و چند شکل که نیست بلکه یک واحد است ولى وقتى که داخل نى مى‌رود شما مى‌بینید که صداهاى مختلفى از او درمى‌آید، آنچه که در این وارد می‌شود یکى است ولى شما در خروجى به اشکال و کیفیت‌هاى مختلف مى‌شنوید. لذا خوشتان مى‌آید ولى اگر فرض کنید یک صداى خاص باشد خب خوش آمدن ندارد؛ یک صوت خاص است دیگر و آن فراز و نشیب و بالا و پایین و نرمى و سفتى و آن خصوصیاتى که در صوت ایجاد مى‌شود آن برای خروجى است. آن اصل یک چیز است، آن اصل که واحد است‌ مى‌آید [درحالی‌که] همان اصل در تحت شرایط مختلف است و آن شرایط مختلف هیچ‌وقت از او جدا نمى‌شود حالا که شما نى مى‌زنید بعد از دو سال دیگر دو گرم از این نى شما کم مى‌شود؟! نه هیچ از او کم نمى‌شود بلکه فقط در تحت یک شرایط یک خروجى دارد و همین نى در تحت یک شرایط دیگر یک خروجى دیگر دارد و هَلُمَّ جَرّا درست شد؟!

  • این صوتى که از دهان به این اشکال مختلف بیرون مى‌آید، یک واحد بسیط و مجردى است که آن حقیقت بسیط و مجرد در قرار گرفتن فضاى مختلف و شرایط مختلف تعیّن و [تشخّص پیدا مى‌کند]، در عین اینکه تعیّن خودش را هم دارد. تمام این چیزهایى که من مى‌گویم، شما همه را بر وجود حمل کنید؛ یک تعیّن داریم که تعیّن ذاتى خودش است و آن اینکه از گلو خارج مى‌شود و تعیّن دارد زیرا اگر وجود خارجى نداشت ما صدا نمى‌شنیدیم، تا من حرف نزنم که شما چیزى از من نمى‌شنوید، پس آنچه را که الآن دارد از گلوى من خارج مى‌شود یک تعیّن است، یک وجود است، یک تشخّص است، یک حقیقت غیرقابل انکار است، درست شد؟! منتها باید روی آن فکر کرد و باید آن را تجزیه و تحلیل کرد که آن چیست.

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 184.

جلسه ۶۶۸

23
  • این تعیّن، تعیّن اول مى‌شود، این تعیّن در عین تعیّن، صرافت هم دارد، در عین آن تعیّن، بساطت هم دارد؛ آن ریشه و اصل و حقیقتش صرافت دارد. این تعیّن که همان تعیّن اول است مى‌آید در شرایط مختلف قرار مى‌گیرد؛ در یک شرایط زبان در یک نقطۀ از دهان قرار دارد [لذا] صدایش صداى سین مى‌شود چرا؟ چون الآن زبان در یک شرایطى قرار دارد. دندان در این مسائل تأثیر بسیار زیادى دارد. خود دندان، کرسی، دندان عقل و فک، تمام اینها شکل‌دهنده هستند. لذا بهترین صدا برای کسى است که از نظر دندان هیچ اشکالى نداشته باشد و از نظر فک، فک او بتواند کاملاً صداى صاف بدهد. آنهایى که صداهاى مختلف دارند در دندان‌هایشان ایراد وجود دارد که اینها بایستى ارتودونسى بشوند! آقای دکتر باید برای اینها دندان بگذارند تااینکه صداهایشان مناسب بشود! یااینکه اگر بعضى‌ها فکشان ایراد دارد و متعادل نیست باید معالجه شوند!

  • همۀ اینها در این شرایط مختلف دخالت و تأثیر دارد. یادمان نرود آن تعیّن اول در تحت هر شرایطى به تعیّن ثانى متحول مى‌شود؛ در عین اینکه آن تعیّن اول را دارد تعیّن ثانى را دارد نه‌اینکه تعیّن اول را ازدست مى‌دهد. آخر بندۀ خدا وقتى که این تعیّن اول بخواهد ازدست برود پس این صدا از کجا مى‌خواهد دربیاید؟! باید آن تعیّن اول وجود داشته باشد تااینکه پشتوانه براى آن تعیّن ثانی بشود؛ تا آن صداى اول که خمیرمایه است نباشد شما از کجا مى‌خواهید صداى سین را بشنوید؟! درست شد؟!

  • [جناب] مولانا مى‌گفت که آن آقا به حمّام رفته بود و داشت دعا مى‌خواند، گفت:

  • گفت شخصی خوب ورد آورده‌ای***لیک سوراخ دعا گم کرده‌ای1
  • و شعر دومش هم خودتان دیگر بفرمایید! واقعاً عجب آدم حرّى بوده است.

  • الآن ما این مسئله را تا اینجا رساندیم گرچه ناتمام ماند ولکن خیال مى‌کنم خیلى رفع شبهه کرده است. إن‌شاءالله ما تتمه‌اش را براى روز شنبه مى‌گذاریم.

    1. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر چهارم، ص 379.

جلسه ۶۶۸

24
  • پس فراموش نکنید که ما دو تعیّن داریم؛ تعیّن اول تعیّن بِالصِرافه است و در تعیّن دوم تعیّن مقید و محدّد و داراى صورت است و در عین تعیّن دوم، تعیّن اول به‌جاى خود باقى است و به‌طورکلی اصل و ریشۀ اوست و این مسئله در حل مشکل در این نزاع بین علمین خیلى دخالت دارد.

  • تلمیذ: البته با این بیانی که فرمودید اگر مرحوم علامه به این نحوه فنا را ثابت می‌کردند مرحوم آقا جوابی را که ... این بیان، بیان مرحوم علامه نزدیک‌تر است با این توجیه می‌شود مبنای مرحوم علامه را به حق نزدیک‌تر ...

  • استاد: ببینید اصلاً صحبت در این است که بقاء عین ثابت است، مرحوم علامه مى‌فرمودند: عین ثابت فانى نمى‌شود. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مى‌فرمایند: عین ثابت فانى مى‌شود نتیجه همان نتیجه‌اى که ایشان [مرحوم آقا] مى‌گویند، منتها راه برای آن است، اگر علامه بپذیرد که عین ثابت فانى مى‌شود خب دیگر بحث تمام مى‌شود و دیگر کسى دعوا ندارد حالا به هر طریقى مى‌خواهد باشد. صحبت و هدف و نتیجه این است که آیا عین ثابت فانى مى‌شود یا نمى‌شود؟ حالا با این طریق باشد یا طریق دیگر باشد [باشد]، خب مسیرى که مرحوم آقا طى مى‌کنند و یک قدرى توأم با مسائل ذوقى هست خلاصه آنچه را که ایشان مطرح مى‌کنند، آن باشد به هر راهى مى‌خواهد باشد صحبت در این است که علامۀ طباطبائى ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ فناء عین ثابت را قبول ندارد و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ قبول دارد.1

  • تعریف از مرحوم علامۀ طباطبائى رضوان الله تعالیٰ علیه

  • ما مى‌گوییم: با این مقدمه نمى‌رسد، ما باید مقدمۀ دیگرى را براى این مسئله قرار بدهیم گرچه در نتیجه حق با مرحوم آقا است و مرحوم علامه در آخر پذیرفتند همان‌طور که من آوردم.2

  • یادم است در آن جلسه ... چقدر واقعاً این بزرگان ... من یک دنیا در آن مجلس از علامه درس گرفتم. این مرد که استاد مرحوم آقا است با این عظمت همین‌طورى که نشسته بود رو کرد به‌ طرف ایشان و گفت:

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مهر تابان، ص 195 ـ 302.
    2. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به حریم قدس، ص 115.

جلسه ۶۶۸

25
  • الحمدلله که خدا شما را وسیلۀ هدایت ما قرار داد!1

  • آدم با این‌همه طهارت مى‌ماند، چقدر این طهارت نفس مى‌خواهد؟! چقدر خلوص می‌خواهد؟! جداً ما باید عبرت بگیریم باید از این‌جور مسائل یاد بگیریم که چقدر اینها بزرگ بودند، واقعاً چقدر اینها صاف بودند، چقدر اینها خالص بودند، چقدر اینها براى خدا بودند؛ تمام وجودشان خدا شده بود اصلاً علامه نفس نداشت، انانیت نداشت ولى الآن ما داریم هزار تا غلط مى‌کنیم و کارهاى خودمان را درست مى‌شمریم و خودمان را به ائمه ‌ علیهم‌السّلام تشبیه مى‌کنیم! علامه با آن مقام عظمت خودش، شاگردش این حرف را بزند و بالأخره او را بعد از شش جلسه متوجه این مسئله بکند [و او این گونه بگوید]!

  • البته شاید یک مطالب دیگرى هم بوده که ما عقلمان نمى‌رسد؛ شاید تصرفى بوده، شاید یک نحوه چیزهاى دیگر بوده خیلى مرحوم علامه در این مسئله پافشارى مى‌کردند و عجیب بود که مرحوم آقا به من فرمودند: در وقتى که با هم در اخلمد بودیم من یک شب در اخلمد سه سال مانده به فوت ایشان با ایشان صحبت کردم، ایشان گفتند: پسر مرحوم قاضى، ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مرحوم آقا سید محمدحسن قاضى به من گفت که یک روز من وارد شدم و دیدم بین پدرم و بین علامه طباطبائی بحث است آمدم دقت کردم دیدم همین مطالبى که شما بحث مى‌کنید است و همین مطالب را مرحوم قاضى مى‌گفت و علامه طباطبائی در آن موقع نپذیرفت. بحثشان خیلى فلسفى بود و به این وسیله حل شد.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مطلع انوار، ج 5، ص 63، تعلیقه.