پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین یکی از مبانی کلیدی عرفان نظری و فلسفه، یعنی رابطه میان «وجود بالصرافه» و «اعیان ثابته» میپردازد. بحث با این پرسش آغاز میشود که چگونه وجود مطلق و نامحدود حضرت حق میتواند با تعینات و تشخصات محدودِ موجودات (اعیان ثابته) جمع شود، بدون آنکه اطلاق ذات الهی دچار تقیید یا نقص گردد. استاد با بهرهگیری از مثالهای ملموس، نشان میدهد که همانگونه که آب در عین حفظ حقیقتِ مایع بودن، میتواند به اشکال مختلفی همچون یخ یا بخار درآید، وجود حق نیز در عین حفظ اطلاق و بساطت، در مقام مشیت و اراده به تعینات مختلف ظهور مییابد. در ادامه، این قاعده در تحلیل حقیقت ملائکه و خلیفةاللهی انسان به کار گرفته شده و تبیین میشود که چگونه کثرات عالم، همگی در وجود واحد حق محوضت دارند و هیچگونه دوئیتی میان خالق و مخلوق در مرتبه ذات وجود ندارد.
درس هفتصد و هشتادم
اثبات عدم تنافی عین ثابت با وجود حضرت حق
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
لازمۀ حصول تشخص
بحث راجع به عین ثابت و تقیّد ذات واجب الوجود و وجود بالصرافه به عین ثابت بود و از این نظر به او عین ثابت گفته مىشود كه یك تحقق عینى در اینجا متشكّل مىشود و از مرحلۀ ابهام و اجمال خارج مىشود چون اگر وجود، وجود بالصرافه فرض بشود دراینصورت هیچ نوع تقیّدى نمىتواند آن را محدود كند. بنابراین بین زید و عمرو و بكر دیگر تفاوتى نخواهد بود پس لازمۀ حصول این تشخص كه ملازم با تمایز و مساوق با تفاوت و مساوى با تعدّد است این است كه آن وجود بالصرافه به یك تقیّد خاص و تشخص خاص دربیاید كه موجب و مقتضى اشارۀ علمیه نه اشارۀ حسیه بشود كه این زید است و آن عمرو است و آن بكر است و آن شخص، شخص دیگرى است. از این مرتبۀ تشخص مرتبۀ صرافت باید خارج بشود.
بنابراین ـ به مقتضاى اینكه ـ خود وجود یك حقیقتى است كه لایتناهى است و آن حقیقت، حقیقت مقیّدى نیست و آن حقیقت یك حقیقت مطلقى است والاّ با اصل مسئلۀ وجود تنافى پیدا مىكند. ما حالا كارى به موجود نداریم و به خود مسئلۀ وجود و حقیقتِ وجود كار داریم. وقتى كه در این مسئله، وجود را در این نقطه قرار میدهیم خواهىنخواهى نفس الوجود باید در مرتبۀ تمایز و تفاوت بین مقیّدها و متشخصها به مرتبۀ نازله متنازل شود و چارهاى از این مسئله نیست زیرا اگر بخواهد این وجود در همان مرتبۀ صرافت باقى بماند پس تشخص اعیان ثابته از كجا پیدا مىشود؟! اینها همه در همان مسئلۀ صرافت باقى مىمانند. اگر قرار بر این باشد آن وجودى كه مقید مىشود، از نفس خود وجود جدا شود و از آن حقیقتى كه دارد جدا شود و بیرون بیاید پس ما وجود را از اطلاق خودش انداختیم و ساقط كردیم و این وجود، وجود مقید به مقیدات، مقید به متشخصات، مقید به محدودات و مقید به متعینات یعنی آنهایى كه تعیّن دارند مىشود. مثل این وجودى كه الآن مقید به این شیء دیگر است یعنى یك دیوار و یك حصارى به دور حیطۀ وجودى او كشیده شده است كه او را از سایر متشخصات خارجى و متعینات خارجى متمایز مىكند.
حالا اگر قرار باشد خود آن وجود ـ نه این موجودات دیگر ـ بخواهد به این مسئله مقید بشود یعنى این متشخص از او جدا شود بهطوریكه وجود متشخص، دیگر از سنخ همان وجود بالصرافه نباشد و یك سنخیت دیگر و یك جوهر دیگرى داشته باشد پس آن وجودِ اول، مقید مىشود و از اطلاق خودش ساقط مىشود. بزنگاه مطلب همین است كه ما مىخواهیم اینجا حلقه را بههم وصل كنیم و آن وجود بالصرافه را با وجود مقیده كه در عین ثابت هست ـ همان عین ثابت است ـ باهم آشتى بدهیم و مىخواهیم این دوتا را از حالت تباین و قهرى كه بین این دو بهوجود آمده و باهم قهر كردهاند، آشتى بدهیم و در کنار هم قرار بدهیم.
تعریف عین ثابت
این وجود بالصرافه كه وجود حضرت حق است و همان وجود اطلاقى است همان وجود بالصرافه در مقام مشیّت و اراده تنازل به تشخص عینى مىكند و ما اسم آن تشخص عینى را عین ثابت میگذاریم. بنابراین از رتبۀ خودش جدا نمىشود بلكه این تشخص در درون خودش ایجاد مىشود. حالا من یك مثال مىزنم كه [مطلب] با این مثال روشن بشود؛ شما یك تکه یا قالب یخ بردارید و در این لیوان آب بریزید، الآن كه شما نگاه مىكنید مىبینید كه این آب در اینجا به چه نحوى است و آن قالب یخ هم به چه نحوى است، مشخص است و مىبینید. این قالب یخى كه الآن در این لیوان هست كیفیتش با خود آب تفاوت كرده است یعنى کمی سفتتر شده است، آن آب مَیعانش در یك حدى است ولى یخ آن معیان را ندارد و یكخرده خودش را گرفته و سفت شده است ولى نگاه كه مىكنید مىبینید همان است، یعنى همان مادۀ آب الآن در همین یخ هست منتها بالأخره با یك خصوصیات و كیفیتى كه یخ را از آب جدا كرده است. آیا این یخ مىتواند مدعى شود كه من خارج از این آب هستم؟ نمىتواند! چون در آب هست و یك مدت هم بگذرد كمكم کمکم حل مىشود و اصلاً تبدیل به آب مىشود و دیگر یخى هم باقى نمىماند. شما الآن کل این لیوان یا فنجان که داخل آن آب است را درنظر بگیرید همهاش الآن آب هست اینطرفش آب هست و آنطرفش آب هست و همهاش یک مایع هست حالا اگر در تحت یک شرایطى قرار بدهید كه یكدفعه یك مقدار از این آب تبدیل به یخ شود، فرض كنید وسط این لیوان آب یكدفعه یك قالب كروى یا مكعب یخ پیدا شود، این یخ از كجا آمد؟ از خود این آب آمده است، ما از جاى دیگر كه نیاوردهایم. حالا در آن مثال اول از جای دیگر آوردیم اما اینجا مسئله را خیلی نزدیکتر میکنیم؛ خود همین آبى كه الآن در اینجا هست یكمقدارش تبدیل به یخ شد. آیا یخ مىتواند بگوید که من جداى از این آب هستم؟ بگوید که برو پى كارت من براى خودم یك وجود دیگرى دارم! آب مىگوید که نه صبر كن، یكدفعه شرایط را عوض مىكند و خود یخ دوباره تبدیل به آب مىشود. مىگوید حالا چه شد؟! خودت را نشان بده! بیا و خودت را به ما بنما! بیا تشخص خودت را و تقیّد خودت را و تعیّن خودت را به ما نشان بده!
حالا همین مثال را بهعنوان مقرّب درنظر بگیرید، آن وجود بالصرافۀ حق تعالىٰ كه همان حقیقت ذاتیۀ اوست وقتى كه در قید تنازل پیدا میكند تبدیل به عین ثابت مىشود. پس آیا عین ثابت از وجود حق تعالىٰ خارج شد یا هنوز در وجود حق تعالىٰ است؟ خارج كه نشد! از كجا خارج بشود؟! از آن وجود كجا برود؟! پس همان عین ثابت با آن تنازلى كه وجود بالصرافه پیدا كرد و تشؤُّنى كه پیدا كرد و همان شأنیّت و مشیّت او که او را به یك كیفیت خاصى درآورد، آن عین ثابت مىشود در عین اینكه هنوز در ذات اوست و خارج نشده است. حقیقتى است كه در ذات اوست. اسم آن حقیقتى كه در ذات اوست، عین ثابت مىشود. حالا هنوز مسئله را به مُثُل برنگرداندهایم و فعلاً داریم در عین ثابت صحبت مىكنیم تا بعد این را یك درجه حتی از اینهم لطیفتر كنیم، فعلاً این مقدار از قضیه در اذهانمان تثبیت بشود.
پس روشن شد هر تعیّنى كه در وجود پیدا مىشود از وجود خارج نمىشود بلکه مثل آبى است كه یك مقدارش تبدیل به یخ مىشود و یك مقدارش تبدیل به بخار مىشود، باز هم همین در یك كاسه هست و یك مقدارش تبدیل به برف مىشود و امثالذلک و هركدام از اینها تکهتكۀ خود آب است درعینحال كه از آب جدا نیست و بعد با یك تغییر و تبدّل دوباره به حال اول خودش برمىگردد یعنى به همان حال لاقیدى و لارسمى و لاحدّى خودش برمیگردد كه الآن در این آب مشاهده مىكنید كه نه رنگ دارد و نه كَم دارد، حالا آن كمّ و اینها به جاى خود، لون هم ندارد!
عدم منافات نفس وجود متعیّن و متشخص با وجود مجرد حق
این مسئلۀ عین ثابت كه الآن یك همچنین وضعیتى پیدا كرد آیا با وجودِ مجرد حضرت حق منافات دارد یا منافات ندارد؟ پاسخ این سؤال را شما باید بدهید. ما تا اینجا دیگر براساس برهان جلو آمدیم. این وجودى كه الآن تبدیل به عین ثابت شده و درعینحال در خود ذاتِ حق هست، آیا با وجود تحقق و محوضتش در خود آن وجود بالصرافه و بسیط، منافى با آن وجود است یا قابل جمع با آن وجود است؟ منافى نیست! اگر منافى باشد باز همین اشكالات پیدا مىشود و باز باید بین قید و مقیَّد و اینها فاصله پیدا بشود، آن مقیِّد به یك نحو باشد، مقیَّدش به یك نحو باشد، معیِّن به یك كیفیت باشد، متعیّن باید به یك نحو دیگر باشد و این اشكالاتى كه در اینجا پیش خواهد آمد. پس خود نفس همان وجود متعیّن و متشخص هیچ منافاتى با همان وجود حق ندارد. شما در یك همچنین مرحلهاى چه اسمى براى این عین ثابت مىگذارید؟ اسم فانى! عین ثابت در آن وجود بالصرافه فانى است در عین اینكه تشخص دارد.
حل اشکالات وارده به عین ثابت در صورت تحقق فناء ذاتی
پس تمام مسائل و اشكالات و مطالبى كه بین مرحوم علامه و والد ـ رضوان الله علیهما ـ بود همۀ اینها به این راحتى حل شد و دیگر دراینصورت اشكالى باقى نمىماند! تمام اشكال مرحوم علامه ـ رضوان الله علیه ـ به مرحوم والد این بود كه اگر فناء ذاتى بخواهد محقق بشود عین ثابت ازبین مىرود، ما مىگوییم که عین ثابت از اول بوده است چرا ازبین برود؟! چطور عین ثابت از اول بهوجود آمد؟! جناب علامه براى ما توضیح بفرمایید؟! البته ما كارى به فناء نداریم كه سالك مىآید در مقام تربیت و تزكیه و فلان، مراتب را یكىیكى طى مىكند و حذف أنانیت و استقلال و كذا [میکند]. از آن اول عین ثابتش از كجا بهوجود آمد؟ آیا آن موقع كه بهوجود آمد فانى بود یا نبود؟ آن موقع فنا داشت و بعد تعلق به كثرات و توغّل در كثرات پیدا كرد، اولش كه اینطور نبود.
| من ملک بودم و فردوس برین جایم بود | *** | آدم آورد درین دیر خراب آبادم |
| فاش می گویم و از گفته خود دلشادم | *** | بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم1 |
ما آنجا بودیم! «فاش می گویم و از گفته خود دلشادم»! بهبه خدا رحمتش كند! این بیت دوم مهم است: «بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»!
نه در این جهان كسى مىتواند بر سرم كلاه بگذارد و نه در آن جهان حور و غلمان و نِعم الهى و اینها میتوانند این کار را بکنند. هرچه در اینجا بخواهید نگاه كنید مثل قاذورات [است] حیف قاذورات، قاذورات را اقلاً مىبرند و آنها را كود مىكنند! شنیدهام اصفهانیها سر آن دعوا میکنند!! علىٰكلّحال اقلاً اینها یك خاصیتى دارند، این دنیا همین است جداً! من گاهى اوقات با خودم فكر مىكنم مىگویم که آدم اگر عقل داشته باشد جداً براى دنیا بر سَر همدیگر مىزند؟! جداً اینها عقل دارند؟! جدى مىگویم و شوخى نمىكنم. آخر براى دنیا كه تو رئیس شوى و آن دیگرى مرئوس بشود و او زیردست شود، این پُست را بگیرى و آن پست را بگیرى! بلند مىشوى این كارها را مىكنى، براى این پرونده درست مىكنى، براى آن میآیی دردسر درست كنى، براى آن مىآیى و میگویی که این كار را بكنم زمینش بزنم و آن كار را بكنم. این بود؟! این بود آموزههایى كه ما از بزرگان خودمان به یاد داریم؟! این بود؟! الحمدلله خوب شد در زمان ائمه امیرالمؤمنین اقلاً چهار سالى آمد یك حكومتى كرد که به ما نشان بدهد كه حكومت چیست و اوضاع و مسائل و اینها چیست! آمد به ما نشان داد والاّ ما چطور مىتوانستیم قضاوت كنیم؟! واقعاً این دعاى حضرت سجاد علیهالسّلام:
«إلَهی مَن ذا الَّذی ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِکَ فَرامَ مِنکَ بَدَلاً»1 اصلاً مو بر تن انسان راست مىكند! همین كلام ما هست منتها با این عبارت. آخر اگر آدم عاقل باشد میآید محبت خدا را بر سایر مسایل ترجیح مىدهد؟! آیا آدم آن لطف خدا و جذبهها و نفحات را بر این مسائل، دنیا، بگیر و ببند، خورد شدن اعصاب، نمّامى، سخنچینى، غیبت و تهمت و... دیگر برو جلو و حدّیقفى هم ندارد! آیا میآید اینها را ترجیح بدهد؟! مدام بیاید پروندهسازى كند و نگه دارد که تا یك روزى رو کند! من اینها را نگه دارم تا یک روزی حساب اینها را برسم! كجا یك همچنین مطلبى هست؟! این برای دنیایش اینطور است و آخرتش هم همینطور است.
| فاش می گویم و از گفته خود دلشادم | *** | بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم |
| نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار | *** | چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم2 |
بله، خدا رحمتش كند. جداً اگر اینها نبودند ما از كجا مىخواستیم این معارف را یاد بگیریم؟! از چه كسى؟! از كجا؟! اگر اینها نبودند ما با چه بیانى مىتوانستیم راه به مطلب ببریم؟! با چه بیانى؟! میآیند و مىگویند که آقا مولانا فلان است، حرفهایش فلان است، چه و چه و سنّى است. باشه مولانا سنّى است، خوب است؟! تو شیعه، تو عالم، تو هم خیلى با تشكیلات و امثالذلک هستی. دو صفحه شعر مولانا را مىآوریم، تو هم بیا دو صفحه مطالب اخلاقى مثل این بگو، کنار هم مىگذاریم! مگر تو نمىگویى که من شیعه هستم؟ شیعه از چه كسى [مطالبش] را مىگیرد؟ شیعه از امیرالمؤمنین و اولادش و ائمه علیهمالسّلام مىگیرد. مگر تو نمىگویی که من درس خواندهام؟! مگر نمىگویى که شیعه هستم؟! مگر نمىگویى که تمام آسمان و زمین همه به ارادۀ بنده است و چرخ و فلك و افلاك همه بر مدار افكار بنده مىگردد؟! حالا چه بگویند و نگویند همین هست. مولانا یك كتاب اینقدرى به نام مثنوى دارد ولی نیاز به آن كتاب نیست فقط دو صفحه از مطالب مولانا را جلوی تو مىگذاریم دو صفحه تو بیا بگو! اگر ذوق شعر دارى خب شعر بگو. اگر هم ذوق شعر ندارى بیا نثرش را بگو قبول داریم هرطوری مىخواهى بگو! اصلاً بابا شعرِ نو بگو خوب است؟! هرچه دلت مىخواهد بیا بگو بعد خودت سرت را پایین بینداز و خجالت بكش و برو در خانهات بشین! آن حرفها و شعور و فهم و ادراكت از حقایق و معارف [به جای خود] باشد. مىگوییم که مولانا راجع به این قضیه این را گفته، حالا تو هم بیا بگو ببینیم چه درمىآید؟! حافظ این را گفته تو هم بیا بگو!
ما خودمان آمدیم روزنۀ حقایق را به روى خودمان بستهایم والاّ كسى نمىتواند جلوى آفتاب را بگیرد! خودمان در اتاق رفتیم و پردهها را هم انداختیم و در را هم بستیم و نمىگذاریم نور بیاید. آفتاب دارد نور خودش را مىتاباند هر كسى كه طالب باشد در حیاط مىرود و در اتاق نمىآید و هر كسى هم كه طالب نباشد در اتاق میآید و در را میبندد و پنجرهها را هم مىبندد و پرده را هم مىاندازد بعد مىگوید که خورشید نیست! عُرضه ندارد بگوید که من عرضه ندارم، مىآید خورشید را انكار مىكند و مىگوید که او نیست! مىگوییم که بابا پس این بقیه ... مىگوید که اینها خیالات است و این حرفها چیست؟!
حل مسئلۀ تحقق وجود عین ثابت با وجود بسیط و بالصرافه بهوسیلۀ قاعدۀ علیّت و معلولیّت
بنابراین آن مسئلهاى كه عین ثابت در آن ذات بارى تحقق پیدا كرده است، همان مسئلۀ فنائى است كه در مقام اجمال، آن فناء قبل از ظهور در این دنیا و قبل از بروز در این دنیا بوده است و این چیز اضافى نیست كه بخواهد بعداً پیدا شود و این اشكال پیدا بشود كه پس چگونه با وجودِ بسیط و وجود بالصرافه این عین ثابت تحقق پیدا كند؟ البته بنده یادم هست در همان اواخر حیات مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ یك روز با ایشان راجع به این قضیه صحبت مىكردم و این مسئله را مطرح كردم و گفتم كه آقا نیازى به این بحثها و اینها نبود و فقط همین قاعدۀ علیّت و معلولیّت مسئله را حل مىكند! حالا این مسئله بهجای خود است. ایشان هم فرمودند: بله، این مطلب خیلى جاى [بحث] ندارد.
علىٰكلّحال مسئلۀ عین ثابت یعنى تحقق همان تشخص در ذات بارى. اشكال ما در این است كه ما وجود حضرت حق و آن وجود بالصرافه را مثل یك كاسه فرض مىكنیم که در این كاسه هوا یا آب قرار دارد. حالا اگر چیزى در این آب قرار بدهیم یك چیزى جداى از این مایعى میشود كه در این كاسه قرار دارد و مىگوییم که این دوتا با همدیگر تفاوت دارند! درحالىكه وجود حضرت حق، كاسه نیست كه در آن كاسه هوا باشد و بعد یك چیز خارجى بخواهد در آن قرار بگیرد و در اینجا حكم به تمایز بین آن امر خارجى كه عین ثابت است و بین او داشته باشد و اگر بخواهد آن تمایز ازبین برود عین ثابت باید تبدیل به هوا بشود، همان هوایى كه در كاسه هست. وقتى كه تبدیل به هوا شد آنوقت مىگویند: پس زید كجاست؟ همۀ اشكالات برای این بود که مىگویند: پس زید كجاست؟! اگر قرار بر این است كه آن عین ثابت در خود آن كاسه باقى بماند پس بین این كاسه و این هوا دوئیت است لذا فناء ذاتى اصلاً نباید در عالم وجود تحقق پیدا كند و ما اصلاً چیزى به نام فناء ذاتى نداریم!
فناء ذاتى باعث مىشود كه آن عین ثابت در آن فضاى مانندِ كاسه، حالا بنا بر اصطلاح ما، عین ثابت در آن فضا هویت خودش را ازدست بدهد و هویت او همان هویت هوا و مظروف این ظرف بشود، اگر شد پس حالا شما برو و زید را پیدا كن، دیگر زیدى نیست! اگر دوباره این عین ثابت پیدا بشود پس این عین ثابت غیر از زید اول است پس این یك شخص دیگرى غیر از اوست پس او به فناء نرفته که بعد دوباره برگشته باشد بلکه دوباره خلق جدیدى در اینجا تحقق پیدا كرده است. زید خلق جدیدى دارد، عمرو هم یك خلق جدیدى دارد و ارتباطى هم با همدیگر ندارند. اینهم همینطور است؛ شخص وقتى كه در آن فناء ذاتى قرار مىگیرد دیگر حقیقت و هویت اولیۀ خود را ازدست مىدهد و دیگر شیئى نیست. وقتى شیئى نشد تبدیل به لاشىء مىشود و دوباره اگر شیئى بخواهد تحقق پیدا كند آنوقت مانند او مىشود.
دیدهاید كه بعضى از دوقلوها چقدر شبیه همدیگر هستند؟ بعضىها اینقدر شبیه هم هستند كه انسان تشخیص نمىدهد! اصلاً بین این دوتا را تشخیص نمىدهد و خیلی شدت تشابه بالا است ولى بالأخره دوتا هستند، دوتا مانند همدیگر هستند. حتى اگر شما از یك شخص دوتا عكس هم بگیرید، این كاغذ را با این كاغذ [مقایسه كنید] باز دوتا عكس است، دوتا عكسى است كه حكایت از یک ذوالعكس و ذوالصورة مىكند ولى بالأخره دوتا هست. شما دوتا آینه یكى در اینطرف و یكى در آنطرف بگذارید، عكس شما در هردوتا آینه مىافتد بالأخره دوتا آینه هست و دوتا صورت هست اما خود ذوالصورة یكى است و آن عکس دوتاست همینطور سهتا و چهارتا به همین كیفیت است.
بنابراین در اینجا این اشكال براى این است كه ما آن حقیقت ذات بارى را كه آن وجود بالصرافه است مانند كاسه فرض كردیم كه آن كاسهاى است كه در او پر از آب یا پر از هواست و اگر یك شیئى در اینجا قرار بگیرد تا وقتى كه از جنس او نیست با او متمایز است و فناء حاصل نشده است اما وقتى كه از جنس او شد دیگر او نیست و دیگر او ازبین رفته است و اگر بخواهد دوباره [شکل] پیدا بكند آن شیء، شیء ثانى است و دیگر شیء اول نیست. آنوقت اینجا باید یك تمحّلات1 و یك مسائلی آورد كه خود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در اینجا ادله و مطالبى مىآورند.
اما مىتوانیم خیلى بهطور آسان و خیلى واضح و روشن این مطلب را حل كنیم و آن این است كه هر تعیّنى كه از آن ذات تعلق پیدا میکند آیا آن تعیّن خارج از ذات است یا نه؟ دو دوتا، چهارتا. اگر خارج از ذات است پس این بینونیّت است و منافات با بالصرافه بودن دارد و اگر خارج از ذات نیست در همان عین ذات آیا آن وجود بالصرافه شامل او مىشود یا نمىشود؟! اگر شامل او شد بنابراین او وجود بالصرافه به تجرد خودش آن مقیَّد را هم در درون خودش جاى داد در عین اینکه كه شما به او عین ثابت مىگویید! خب این با همدیگر منافات ندارد و این حقیقت و جوهره و خصوصیت وجود حضرت حق است كه وجود واحد بالصرافه و بسیط است چون وجود حق وجود لاحدّى و اطلاقى است لذا تحقق عین ثابت در آن وجود اطلاقى منافى با محوضتِ عین ثابت و فناء او و تجرد آن وجودِ اطلاقى ندارد و باهم جمع مىشوند، حالا شما همین مطلب را مدّنظر بگیر و پایین بیا؛ آن عین ثابت كه تبدیل به آن وجود ملكوتى مىشود باز همین است و آن وجود ملكوتى که [تبدیل به] وجود مثالى میشود باز به همین كیفیت است و وجود مثالى كه در عالم مُلك متحقق و بارز به یك وجود مُلكى و به یك وجود خارجى و به وجود جسمى مىشود [باز همین است] بنابراین تمام عالم وجود، همه در وجود بالصرافه و وجود حق محوضت دارند و هیچ اشكالى هم ندارد. این همینطور است، آن همینطور است، دیگری همینطور است و... تمام آنچه را كه در این عالم احساس مىكنید جسم است، خیال مىكنید جسمیت منافات دارد ولى این جسمیت یك تشكّل و یك تنوّعى است كه این تنوّع باعث شده شما از آن حقیقت مجرده غفلت كنید درحالىكه آن حقیقت مجرده در همین تشكّل هم رسوخ كرده و نیزهاش را هم در همین وجود بالصرافه، در همین وجود خارجى، تشكّل خارجى و تعیّن خارجى فرو كرده است و همۀ اینها آمده است.
دلیل خلیفة اللهی انسان
با توجه به این قضیه، اعیان ثابته متشخصاتى هستند كه هركدام از اینها یك حقیقت فردیۀ در تحت نوعیت انسان هستند كه هركدام از اینها یك حقیقت فردیۀ منحصربهفرد از باب لا تکرارَ فِى التَّجلى هستند كه خود آن حقیقت فردیه عبارت از یكیك آن افراد و اشخاص خارجى است. آن اشخاص و همۀ اشیاء خارجى در یك همچنین مسئلهاى هستند منتها خصوصیت آن عین ثابت در انسان، خصوصیتى است كه با سایر اعیان ثابته فرق مىكند چون فقط عین ثابت كه اختصاص به انسان ندارد! شیر هم عین ثابت دارد، ببر هم عین ثابت دارد، فیل هم عین ثابت دارد، زرافه هم عین ثابت دارد، حیوان هم عین ثابت دارد، شجر هم عین ثابت دارد، مدر هم دارد، دریا، آسمان و زمین همۀ اینها اعیان ثابته دارند فقط انسان كه نیست! منتها آن نحوۀ تشكّل حقیقت وجود بالصرافه به عین ثابت انسان، به یك نحوهاى است كه مستجمع همۀ اسماء كلیۀ الهیه و صفات كلیه است لذا او مىتواند مقام خلافة اللهى پیدا كند و بقیه اینطور نیستند. جبرائیل هم عین ثابت دارد و عزرائیل هم عین ثابت دارد همۀ اینها براى خودشان اعیان ثابته دارند! حضرت جبرائیل یك فرد است نهاینكه یك حقیقت نوعیه است یك فرد است منتها آن یك فرد، یك فردى است كه داراى خصوصیات دیگر است.
مثلاً یكى از تصوراتى كه ما مىكنیم این است كه ملائكه ﴿قُلۡ يَتَوَفَّىٰكُم مَّلَكُ ٱلۡمَوۡتِ ٱلَّذِي وُكِّلَ بِكُمۡ﴾1 در اینجا ملك الموت جناب عزرائیل است، بعد تصور ما این است که یك ملائكهاى داریم كه این ملائكه هركدام براى خودشان یك مَلك جداگانه هستند و یك فرد جداگانه هستند و مانند لشکر هستند كه این لشکر یك امیرى دارد و بر هر فوجى یك امیر هست و خلاصه این شخص حالا سرتیپ است یا سرلشکر است هرچه هست بر اُمراء این فوج فوجها امیر است و آن اُمراء هم بر خود افراد در تحت فرمان خودشان امیر هستند. اینطور تصور ما از ملائكه است و یك همچنین برداشتى داریم. ملائكه هم همینطور، هركدام از این ملائكه همه دارای وجود خاص خودشان هستند كه اینها مخلوق پروردگار هستند. خدا به عزرائیل گفته که تو مأمور و مسلط بر این فوج هستى، به جبرائیل گفته كه تو مأمور بر این فوج هستى، به جناب اسرافیل هم همینطور گفته است و هركدام از این ملائكۀ مقرّب امیر هستند مثل سرلشکر بر افواجى امیر هستند. آن جانها را مىستاند، آن جان مىدهد، آن ارزاق را پخش مىكند، آن قهر و غلبه و زلزله و این مسائل را مىآورد و آن جبرائیل مَلك علم است و علوم را بر همۀ دنیا افاضه مىكند بهواسطۀ افراد زیردست خودش كه همان ملائكۀ متنازل هستند.
لذا در آیۀ قرآن هم داریم: ﴿ٱلَّذِينَ تَتَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ ظَالِمِيٓ أَنفُسِهِمۡ﴾،1﴿تَتَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ﴾ نه تَتوفاهمُ مَلکُ الموت. چطور ما تصور كنیم؟! از یك طرف ملك الموت داریم كه آن قبض روح مىكند، ﴿قُلۡ يَتَوَفَّىٰكُم مَّلَكُ ٱلۡمَوۡتِ ٱلَّذِي وُكِّلَ بِكُمۡ﴾، ﴿مَّلَكُ ٱلۡمَوۡتِ﴾ یكى، ﴿ٱلَّذِي﴾ یكى، مفرد، ﴿وُكِّلَ﴾ مفرد، وُکِّلَ وُکِّلا وُکِّلوا، وُکِّلَ وُکِّلَتا وُکِّلنَ وُکِّلتَ وكیل، وكالت ـ ولایت! حالا فعلاً از وكالت بالاتر هم رفتیم! با وكالت جایمان عوض شده است! ـ این وُکِّل یکی ﴿وُكِّلَ بِكُمۡ﴾ این موكِّل به شما شده است، اگر یكى موكَل شده پس آن جنود ملائكهاى كه آنها قبض روح مىكنند، ﴿ٱلَّذِينَ تَتَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ﴾ جزو ﴿ٱلَّذِينَ﴾ مىآورد، ﴿ٱلَّذِينَ﴾ آن افرادى كه ﴿تَتَوَفَّىٰهُمُ﴾ جمع است، ملائكه هم جمع است، هم مردم جمع هستند ﴿ٱلَّذِينَ تَتَوَفَّىٰهُمُ﴾ هم ملائكه، چطور آنجا فقط ملك الموت است و اینجا ملائكه است؟! قضیه چیست؟! آن نكتهاى كه در حقیقت و نزول وجود مقیّدۀ عین ثابت عرض كردم همان را شما در تحقق ملائكه بیاورید پیاده كنید! وقتى كه جبرائیل آن مَلك اعظم است نه به این معناست كه بر ملائكهاى كه در تحت فرمان او هستند نظارت دارد، اشراف دارد، سلطه دارد و آمریت دارد بلکه خود آن ملائكه، جبرئیل هستند نهاینکه دوتاست! مَلكى كه ملكالموت است، نهاینکه خدا او را بر یك فوج موكل كرده است و چند میلیارد از ملائكه را گفته که آقا اینها در تحت اختیار تو هستند او هم مىفرستد آقا تو برو جان این را بگیر و تو برو جان آن را بگیر خلاصه هرکدام [میروند در تحت فرمان عزارائیل جان افراد را میگیرند] نه! خود ملائكهاى كه اینها ﴿ٱلَّذِينَ تَتَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ ظَالِمِيٓ أَنفُسِهِمۡ﴾ خود آن ملائكهاى كه متوكل بر قبض روح هستند، خود آنها عزرائیل هستند! یعنى خود حضرت عزرائیل در مقام علیتِ در آن ابراز ارادۀ قابضیت، خود او، مَلك مىسازد نهاینكه آمر بر مَلك است! آمر بر ملائكه، یعنى چندتا ملك داریم و اینها براى تو هست مثل الآن که شما در یك پادگان بروید چندتا سرباز مىآورند. یك گروهان یا گردان چند نفر است؟ آقا تو رئیس این دهتا و بیستتا باش و دهتا و بیستتای دیگر را دیگری رئیس باشد خب این فرق مىكند، آن فرق مىكند، اینها چندتا هستند، دهتا هستند، بیستتا هستند، قدشان و وزنشان و سنشان تفاوت مىكند. خب اینها جدا هستند، انسان هم جداست. فرض كنید كه مىگویند: آقا دو روز تو رئیس باش بعد تو كنار برو آن رئیس تو باشد.
| چنین است رسم سرای درشت | *** | گهی پشت به زین و گهی زین به پشت1 |
یك روز بالا مىروى و یك روز پایین مىآیى! روزى كه بالا میروی مىخندى! به همه میگویی که بله، الحمدلله دیگر خیلى اوضاع خوب است! اما روزی که پایین هستى همچنین این ابروها هفت مىشود اوه اوه اوه! به زمین و آسمان و بالا و پایین فحش میدهی!
یك دفعه در یک جایی مىشنیدم که یك بنده خدایى نفر اول شده بود و مىگفت كه [با این انتخابتان] قلب رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم را شاد كردید! چون تو نفر اول شدى [قلب رسول الله شاد شد]؟! خودم میشنیدم! چند سال بعد كه رفت نفرهاى آخر شد، رسول الله عزادار شد!! رسول الله عزادار شد!! رسول الله كه سر جایش هست، تو بالا رفتی و پایین آمدى! رسول الله نه آن موقع قلبش خوشحال شد و نه الآن عزادار شد! اتفاقاً آن موقع که تو بالا رفتی عزادار شد، حالا تو عوضى فهمیدى! الآن شاد شده است كه تو آخر شدی! دنیاست! در این دنیا نفر اول مىشویم و از حساب رسول الله خرج مىكنیم! وقتى ما نفر اول مىشویم مىآییم از حساب رسول الله خرج مىكنیم! میگوییم: الحمدلله! بعد که یكخرده كمتر آمدند و ... دیگر حرف زیاد است آقا! خودتان بهتر از من مىدانید! فقط سر ما كلاه نرود! همۀ این حرفها براى این است که سر من و شما كلاه نرود! حالا سر بقیه رفت، رفت رهایش كنید اما سر ما كلاه نرود!
خدا مرحوم پدر ما ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را رحمت كند همیشه مىگفتند که دنیا را به اهلش بسپارید و اعتناء نكنید، بگذارید بروند خوش باشند بالأخره دنیا هم یك آدمهایى را مىخواهد! من كه عُرضه ندارم بیایم این دنیا را بگردانم، این دنیا اینطور است. خب این دنیا نمىخواهد که یكى بیاید او را بگرداند؟! خیلی خب خدا جور كرده است حالا تو غصۀ چه چیزی را مىخورى؟! خیلى از خدا هم تشكر كن که در دل یک عدهای چنان محبت دنیا را گذاشته كه اگر خون از او درآید این محبت دنیا از او درنمىآید، خیلى ممنون خدایا! خیلى ممنون!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ وقتى كه با مرحوم آقاى خوئى در كوفه ملاقات كردند و دیدند كه اصلاً [ایشان به] چه مسائل و چه مصائب و چه قضایایى [مبتلا] است، به ما فرمودند که ما به مسجد كوفه رفتیم و در همان محرابى كه امیرالمؤمنین علیهالسّلام شهید شدند دو ركعت نماز خواندیم و گفتیم که خدایا اگر قرار است ما را آخر عمرى به این مسائل مبتلا كنى همین الآن جان ما را بگیر! نیاید آن روزى كه بخواهیم به این مسائل و به این قضایا گرفتار شویم!
آنها رمز مطلب را فهمیدند و دیگر سر آنها كلاه نمىرود! هرچه بگویند که شما را فلان مسئول مىكنیم! مىگوید که برو بابا پىكارت خدا خیرت بدهد. اصلاً به این طرز تفكر و این مسائل مىخندد!
پس این جلسه صحبت به اینجا رسید كه وجود بالصرافۀ حق هیچ مانعیت و تمایز و اختلافى با تحقق اعیان ثابته در خود ندارد. تمام شد.
این مطلب اصل و اساس بسیارى از مسائل فلسفى و مسائل عرفان نظرى است و اگر کسی اشكالى داشته باشد [برای این است که] تصور اینها بر این است كه وجود اطلاقى حق مثل یك كاسه است که مثل فضا است كه اصلاً نه رنگ دارد و نه شكل دارد و نه بو دارد و بعد تحقق یك امر خارجى با اصل این هویّتِ مظروف، تفاوت پیدا مىكند پس باید سنخۀ او را از سنخۀ مظروف جدا كرد و دیگر فناى ذاتى نباید تحقق پیدا كند ولى ما در اینجا خیلى راحت آمدیم این مسئله را روشن كردیم و خیال نمىكنم اشكالى باشد. جلسۀ بعد اگر رفقا و دوستان مطلبى به نظرشان مىرسد مطرح كنند.
وجود حضرت حق همان وجود بالصرافه است اگر بخواهید حكم به اطلاقیت و تجرد آن وجود را بكنید باید بگویید كه با عین ثابت اصلاً منافات ندارد چون اگر منافات داشته باشد آن ریشه را زدهاید. نه مثل مرحوم كمپانى ـ رضوان الله علیه ـ که قائل به تشكیك در مراتب و... اشكال همۀ اینها در این است كه اینها تصور كردهاند كه آن عوالم مثل كاسه مىماند؛ این كاسه یك ظرفیتى دارد و این كاسه یك ظرفیتى دیگر دارد و این دو ظرفیتها با همدیگر منافات دارند ولى تصور یك عارف كامل و یك كسى كه به نقطه شهود رسیده است ـ حالا ما نقل قول مىكنیم، ما که نمىفهمیم عارف را با الف مىنویسند یا با عین مىنویسند! ـ عارف كامل در مرتبۀ شهود، همین خود را مىبیند. همانطور كه حضرت حق خود را مىبیند و از خود مىگوید و اوصاف خود را بیان مىكند، آنهم خود را مىبیند.
لذا این مطالبى را كه در كتب بزرگان بسیار از اینگونه مطالب و مسائل شنیدهایم كه موجب ابهام و موجب سؤال هست، برگشت همۀ اینها به این است كه سخنانى را كه آنها گفتهاند در یك همچنین حالى گفتهاند نه در حال توجه بلکه در وقتى گفته شده كه آن جنبۀ عین ثابت، محوضت در تجرد اطلاقى حق را در آنجا پیدا كرده است. آنوقت مىگوییم که چرا این حرف را زدهاند و چرا آن حرف را زدهاند و چرا یك همچنین حرفى را زدهاند؟!
وقتی که حضرت موسی از آن درخت شنید: ﴿إِنِّيٓ أَنَا۠رَبُّكَ فَٱخۡلَعۡ نَعۡلَيۡكَ إِنَّكَ بِٱلۡوَادِ ٱلۡمُقَدَّسِ طُوٗى﴾1 درخت در چه وضعیتى این مطلب را گفت؟ بالأخره درخت گفت یا نگفت؟! اگر بگوییم که درخت نگفت پس معلوم مىشود كه این آیۀ قرآن خلاف است كه میگوید: حضرت موسى از درخت این را شنید. اگر بگوییم که درخت گفت، خب درخت چگونه با حیثیت تعینیۀ خودش مىگوید: ﴿إِنِّيٓ أَنَا۠رَبُّكَ﴾ چطور مىگوید؟! منافات دارد! یا باید بگوییم که درخت نگفت یا اگر درخت گفت با این تعیّن چطور این حرف جور درمىآید؟! باید بگوید: هو الله إنَّهُ لا إلهَ إلاّ. اشكال ندارد ما هم مىگویم: إنَّهُ لا إله من كه نمىگویم: إنّى أنا الله میگوییم: لا إله إلا الله.
ببینید چقدر در قرآن رموزهایى هست! اینها همه مسائلی است كه فلسفه و عرفان اثباتش مىكند. خود آیات قرآن براى همین است، آیات قرآن مىآید راه و مطلب را نشان مىدهد كه آدم راه را خلاف نرود و اشتباه نرود و دوئیت را بردارد و وحدت را باید ایجاد كند. إنشاءالله تتمۀ مطالب برای جلسۀ بعد بماند.
یكى از رفقا و دوستان مطلبى را متذكر شد، گفتم که بگویم. یکی از دوستان جلسۀ قبل فرموده بودند که گرچه روح همان حیثیت تعلقیۀ بالاتر از تعلق به نفس است ولى از آنجایى كه قرآن بر همان زبان عربى سخن گفته و نازل شده و در زبان عربى روح به همان نفس گفته مىشود كه مؤنث هست لذا در اینجا خدا هم از همین قوانین عرب و قوانین ادب تبعیت كرده است.
عرض بنده این است كه در خود قرآن و استفادهاى كه در مذكر یا مؤنث آوردن روح است در جایى است كه حیثیت تعلقیۀ به نفس مورد لحاظ باشد. اگر آن مرتبۀ روح بالاتر از نفس باشد، آیا باز هم در آنجا مؤنث مىآوریم؟! عرض بنده این است که آنجا مذكر است. لذا در اینجا نسبت به روح جنبۀ تذكیر آورده شده است: ﴿يَوْمَ يَوۡمَ يَقُومُ ٱلرُّوحُ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ صَفّٗا﴾ كه روح در اینجا حكایت از یك حقیقت مافوق مَلك مىكند كه آن حقیقت مافوق مَلك همانى است كه راجع به این میخواهیم كلام افلاطون در مُثُل افلاطونى را بر این روح حمل کنیم كه منظور از این مثال در اینجا این جهت هست. یااینكه ﴿نَزَلَ بِهِ ٱلرُّوحُ ٱلۡأَمِينُ﴾،1 ﴿يَوۡمَ يَقُومُ ٱلرُّوحُ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ صَفّٗا لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنۡ أَذِنَ لَهُ ٱلرَّحۡمَٰنُ وَقَالَ صَوَابٗا﴾2 آن حقیقت روحیه قبل از تعلقش به نفسى كه به این عالم دنیا اشراف پیدا مىكند، آن هنوز جنبۀ مذكر و مؤنث ندارد! وقتى كه صورت تأنیث به خود گرفت یعنى تعلق پیدا كرد، آنجاست كه دو حقیقت بهوجود مىآید؛ یك حقیقت، حقیقت تأنیثیّه كه ماده است و یك حقیقت هم حقیقت مذكر است. اما آن روحى كه ما از او صحبت مىكنیم مافوق این مرتبۀ نفس است و در آن مرتبه دیگر اصلاً مذكر و مؤنث بودن معنا ندارد لذا در آن مرتبه است كه دیگر بین حضرت زهرا سلاماللهعلیها و بین ائمه و پیامبر و امیرالمؤمنین علیهمالسّلام در آنجا دیگر معنا ندارد و در همۀ آنها یك حقیقت مافوق تأنیث و مافوق تذكیر قرار دارد.
تلمیذ: پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودهاند که فاطمۀ زهرا از رجال است.3
استاد: بله، بله.
تلمیذ: ﴿تَنَزَّلُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ﴾؛4 فعل مؤنث است.
استاد: بله، تتنزل بوده است و آن بهخطر ملائکه است.
تلمیذ: خب روح هم وصل به این میشود؟
استاد: آن جنبۀ اغلبیّت است، ملائكه كه جمع است لحاظ شده است. ملائکه جنبۀ اغلبیّت است.
تلمیذ: نكتهای که فرمودید: اعیان ثابته با اطلاق و محوضت ذات تنافى ندارند، اینجا وقتى که عین ثابت قرار بگیرد به آن كیفیت و نحوهاى كه فرمودید مثل یخِ داخل آب، همینكه اطلاق این حالت را به خودش مىگیرد كه زیدى باشد که در این سال با این خصوصیات است دارد جنبۀ اطلاقى خودش را ازدست مىدهد چون در جنبۀ اطلاقى زید و عمرو و بکر فرقى نداشتند. اینكه گفت: زیدى در این سال با این خصوصیات باشد یك حدود عدمیهای را انگار ما داریم لحاظ مىكنیم كه این را جدا كنیم.
استاد: حدود عدمیه نه، وجودیه! فرق نمىكند.
تلمیذ: یعنى یك كیفیتى كه عمرو نیست، بكر نیست، در سال یك نیست و در سال دو نیست.
استاد: ببینید شما بهجاى اینكه بگویید: نیست، نیست، نیست، یك چیزى را در این موقع فرض كنید؛ زید در سال فلان تحقق پیدا مىكند با این شكل، با این قیافه، با این قد، با این وزن، پدرش این و مادرش این هست. آنوقت جنبههاى عدمى بعداً متولد مىشود، ما حالا به عدم كار نداریم، به خصوصیت کار داریم؛ این خصوصیت از كجا آمده است؟!
تلمیذ: آن جنبۀ اطلاقى یك كیفیتى پیدا كرد!
استاد: همان تمام شد.
تلمیذ: خب حالا با اطلاقیتش نمىسازد چون كیفیتى پیدا كرد!
استاد: پس این از كجا آمد؟ ما مىگوییم که جنبۀ اطلاقى با این نمىسازد پس این قید از كجا آمد؟ از خانۀ خالهاش كه نیامد!
تلمیذ: همان اطلاق متعیّن شده است.
استاد: همان اطلاق در حین تعیّن اطلاقیت خودش را ازدست نمىدهد! همۀ صحبت این است كه اگر بخواهد ازدست بدهد پس دیگر مطلق نیست.
تلمیذ: ولى مرتبهاش باید على القاعده فرق بكند.
استاد: خودش است، در همان مرتبۀ خودش كه خودش را دارد به اشكال مختلف و به الوان مختلف و به خصوصیات مختلف نشان مىدهد بدون اینكه از مرتبه پایین بیاید یعنى مرتبهاى ازدست نمىدهد! الآن فرض كنید كه ششتا پله هست، پلۀ بالا ششم، پنجم، چهارم، سوم، دوم و اول. وقتى كه شما بخواهید به پلۀ چهارم برسید باید از پلۀ ششم، پلۀ پنجم را رد كنید، نمىتوانید در عین اینكه پلۀ پنجم را دارید سر پلۀ چهارم بیایید، مىتوانید؟ نمىتوانید! این طفره مىشود و طفره كه محال است. حالا اگر این جنبۀ اطلاقى بخواهد مقیّد بشود و این تقیّد با آن جنبۀ اطلاقى منافات داشته باشد پس این جنبۀ اطلاقى باید اطلاقیت خودش را رها كند و بیاید مقیّد بشود پس دیگر الآن خدا مطلق نیست و دیگر وجود مطلق نیست! بنابراین اینطور نیست.
اطلاق چون مطلق است لذا با تقیّد هم مىسازد و هیچ تفاوتى نمىكند، چه مقیّد بشود و چه نشود یكى است. «کانَ اللهُ و لَم یَکُن مَعه شَیءٌ و الآنَ کَما کانَ»1 عبارت موسى بن جعفر علیهماالسّلام همین است؛ یعنى وقتى كه خدا بود و عالَم نبود، تا خدا هست و عالم پیدا شد و خدا هست و عالم نباشد همه یك حالت دارد و همه یك صورت دارد و در ذات خدا تفاوتى نمىكند. شأن خدا تفاوت مىكند، خداى بدون شأن و خداى با شأن، این خداى با شأن و بدون شأن تفاوتى در ذات بارى ندارد كه از آن مرتبۀ تجرد خارج بشود و به مرتبۀ تقیّد برسد چون دراینصورت همه چیز بههم مىریزد پس لازمۀ تجرد اصلاً همین است! لازمۀ آب این است كه وقتى كه شما روی زمین بریزید جلو برود، این لازمۀ آب است. شما آبى روی زمین بریز ولی نرود خب این آب نیست. اگر شما آب را آب فرض مىكنید باید وقتى روى زمین مىریزید سیلان داشته باشد. قاعدۀ آن این است. لازمۀ هوا این است كه از دریچه هم وارد بشود، حالا اگر شما یك هوایى تصور بكنید كه نتواند از دریچه وارد بشود منبابمثال مثل پرده بماند، خب این دیگر هوا نیست و اسمش پرده است، پرده از دریچه وارد نمىشود. آن هوا هست كه وارد مىشود. لازمۀ موج این است كه از دیوار رد شود، حالا اگر شما بگویید كه نه، این موج یك موجى است كه از دیوار رد نمىشود، خب این دیگر موج نیست.
شما اگر خصوصیتى براى شیء قرار بدهید، باید آن خصوصیاتش بتواند همراه با او باشد، اگر شما وجود را وجود مطلق مىدانید، باید این وجود مطلق بتواند با مقید هم همراه باشد، اگر نباشد پس اصلاً شما نمىتوانید از اول به او مجرد بگویید. توجه مىكنید كه چه مىخواهم عرض بكنم؟
تلمیذ: این همان اطلاقش با تقیّدش جمع شد!
استاد: احسنت! اگر شما به او مطلق مىگویید باید این مطلق بتواند با مقیّد جمع باشد والاّ در آن اطلاقش اشكال وارد است! حالا ما كارى به مقیّد نداریم. اگر شما به یك وجود مجرد مىگویید چون مجرد هست باید بتواند با مقیّد باهم یكى باشند.
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد