پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق فلسفی پیرامون نحوه انتزاع جنس از ماده و صورت میپردازند. بحث با طرح اشکالی مبنی بر اینکه چرا جنس باید از ماده اخذ شود و نه از صورت، درحالیکه هر دو دارای جوهر هستند، آغاز میشود. در ادامه، با تکیه بر مبانی فلسفی و کیفیت اخذ مشتق، پاسخ مرحوم آخوند تبیین میگردد که چگونه جنس به دلیل ابهام و اشتراک، اولویت انتزاع از ماده را دارد. در بخش دوم، استاد با عبور از نگاه مشّایی و استصحاب قهقرا، به تبیین جایگاه علیت در فلسفه اشراق و عرفان نظری میپردازند و با ذکر مثالهایی از کرامات اولیای الهی، نشان میدهند که چگونه حقیقت علیت، بدون نیاز به مسبوق بودن به سابقه مادی، در خارج ظهور مییابد. در پایان، با نقد رویکردهای سطحی در برخورد با مسائل اجتماعی و قضایی، بر اهمیت توجه به انگیزهها و باطن افعال در احکام شرعی تأکید میشود.
درس ششصد و هفتاد و نهم
بیان اشکال در باب اخذ جنس از ماده نه از فصل و صورت و پاسخ به آن (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بهدنبال بحث گذشته دربارۀ کیفیت انتزاع جنس از ماده و اشکالی که مطرح شده بود در این زمینه که چرا جنس باید از ماده اخذ بشود نه از فصل و صورت، درحالىکه خود صورت هم داراى جوهر است؛ جوهرى که خودش عبارت از امتداد است؛ جوهرى که امتداد در ابعاد ثلاثه براى او فصلیت را پیش مىآورد. صورت فصلیت او عبارت از امتداد در این جهات ثلاثه است. این قضیه این نتیجه را مىدهد ـ طبق آنچه که در جواهر خمسۀ عالیه در ذاتیات ذکر شده است؛ در ذاتى باب ایساغوجى ـ که خود جوهر براى آن ماده جنس مىشود و همینطور جنس براى صورت مىشود منتها در ماده یکى جوهرى است که صورتش عبارت از همان استعداد و قابلیت محضه است و در صورت، جوهرى است که امتداد فعلى یعنى امتداد خارجى در جهات ثلاثه، آن صورت براى جوهر است پس هم ماده جوهر دارد و هم صورت هردو جوهر دارند. وقتى که هردو جوهر دارند و آن جوهر آنها مابهالاِشتراک بین همۀ انواع خودش هست پس چرا شما جنس را از ماده مىگیرید؟! بگویید که جنس از فصل هم قابل انتزاع است.
این اشکالى بود که در اینجا بر ایشان وارد مىشد و اشکال هم اشکال صحیحى است زیرا همینکه شما مىآیید در صورت یک مابهالاِشتراک و مابهالاِمتیاز تصور مىکنید باز در آنجا این مسئلۀ عموم مطرح مىشود و شما از جنس، چیزى جز عموم نمىخواهید؛ جنس عبارت است از یکى حقیقتى که نسبت به انواع مختلفه عامالشمول باشد. پس بفرمایید خود صورت این عبارت از یک حقیقت کلیۀ عامه نسبت به همۀ آن مصادیق خارجى است که در تحت زیرمجموعۀ این صورت هستند. فرض کنید این کتاب، دفتر، دستمال کاغذى و هرچه را از این نوع مىتوانید ببینید مثل پنبه یا چیزهاى دیگر مثل کتان و لباس و قُماش، چیزهایى که محصول واحدى دارند مىتوانید در تحت انواع مختلف همین صورت را براى آنها بیاورید منتها با عوارض مختلفه در اینجا داراى اصناف متفاوته شدند.
پس در اینجا یک کلى داریم که اسمش عبارت از همان جنس است که همۀ انواع آنچه که در تحت این مادۀ خاص هست را شامل بشود. چرا شما جنس را از ماده انتزاع کردید؟! خب جنس را از صورت انتزاع بکنید! صورت هم یک جنس کلى دارد و یک مصداق خارجى دارد و این مصداق همان تشخّص است و این کتاب بااینکه از نظر صفحه و قرطاس با کتاب دیگر فرق نمىکند بالأخره دوتا است و تفاوت دارد و همین تفاوت کفَىٰ بِه مصداقاً و تشخّصاً گرچه هردو در تحت یک نوعِ واحد هستند.
مرحوم آخوند جوابى که مىدهند بر طبق همان ذاتى باب ایساغوجى است و جواب صحیحى هم مىباشد. در آن فضا پاسخ ایشان این است که مقصود و منظور از جنس در اینجا چیست؛ اگر منظور از جنس یک معناى عام و شاملی است که انواع مختلفى را در تحت چتر خودش قرار بدهد و آن جنس یک واقعیتى باشد که صورتهاى مختلفى بر او بار شود طبعاً این جنس باید از ماده اخذ بشود یعنى اولویت با ماده است نه با صورت، زیرا اینکه ما مىگوییم که این جوهر جوهرى است که داراى استعداد است فرقش را که در ماده اخذ مىکنید، فرقش با جوهرى که فعلیت دارد و فعلیت امتداد در ابعاد ثلاثه الآن بر او حاکم است در این است که جوهرى که فصلش عبارت از قابلیت و استعداد است چیزى را از ابهام خارج نمىکند یعنى مشخص نمىکند واقعیت و حقیقتِ این چیست و همینطور مسئله در ابهام باقى مىماند. فرض کنید این چیزی که استعداد و قابلیت براى یک شیء بشود باز آن را مشخص نمىکند باز آن را در خارج معیّن و نمودار نمىکند بلکه به همان ابهام خودش باقى است منتها همینقدر مطلبى را به انسان مىرساند که یک چیزى هست و آن چیزى که هست قابلیت براى تنوّع به انواع مختلفه را دارد ولى اینکه آن چیزى که هست، چه چیز است، قابل اشاره نیست؛ در مورد جوهرى که ما فصلش را قابلیت محضه مىدانیم، زیرا از آنجایى که خود جنس فناء در فصل خود دارد وقتى که شما مىگویید: این جوهرى است که قابلیت و استعداد براى امتداد را دارد ـ هنوز ندارد ـ بنابراین تمام این هویت خارجى که شما مىتوانید در این ماده تصور کنید عبارت از استعداد بودن است و استعداد بودن چیز مشخصى نیست بلکه چیز مبهم است.
فرض کنید که مىگویند: فلانى استعداد دارد، استعدادِ چه چیزی را دارد؟ استعداد عالم شدن یا نویسنده شدن یا پهلوان شدن دارد یا مىگوید که آقا فلانى فرد مستعدى است خب مستعدِ چه چیزى است؟ همینکه بگوییم که مستعد است با اینکه بگوییم که این درخت استعداد دارد چه فرق و چه تفاوتى دارد؟! استعداد استعداد است. باید متعلَّق استعداد مشخص بشود که این آماده بودن براى چیست. این ماده که الآن استعداد دارد و آماده براى صورت شدن است اسمش را ماده مىگذاریم وقتى که اسم این را ماده گذاشتیم، از آنجایى که جوهر فانى در آن فصلش هست و نمود او چه در صورت و چه در ماده هردوى اینها به فصل است بنابراین آنچه که در مقابل ما در ماده و صورت قرار مىگیرد همان استعدادیت محضه است و آن استعدادیت محضه است که فعلیت این شیء را ایجاب مىکند یعنى استعداد براى او فعلیت دارد و تمام وجودش را استعداد گرفته و هیچ چیزى غیر از استعداد ندارد و شما هیچ چیزى را نمىتوانید متعلق این استعداد قرار بدهید.
کیفیت اخذ مشتق
بله، بهعنوان استعداد استقبالى و مآل این شیء مىتوانید بگویید که این نطفه تبدیل به انسان خواهد شد اما اینکه در این استعداد آیا چیز دیگرى نهفته است، نهخیر هنوز خیلى مانده است که چند ماه بعد این تبدیل به انسان بشود. الآن آنچه را که این واجد است فقط یک قابلیت است. بعد مىگوییم که الآن این چیست که نگاه مىکنید؟! مىگویید: مضغه است و دیگر استعداد نیست بلکه خود فعلیت و صورت است. بنابراین آن جوهرى را که ما جنس براى استعداد مىدانیم، در واقع الجوهرُ هو الاستعداد از باب همان کیفیت اخذ مشتق [است] که ذات را در مشتق اخذ نمىکنند مثلاً در ضارب که ذاتٌ ثبَتَ لَه الضرب باشد یا مضروب ذاتٌ وقَعَ علیه الضرب باشد یا فرض بکنید در مضراب که ذاتٌ صدَرَ مِنه الضرب باشد و امثالذلک که در مشتق آن ذات را درنظر نمىگیرند بلکه مشتق عبارت از همان حیثیت فعلیۀ اتصافیه است که در انسان هست البته در ضارب وقتى که بخواهید ضارب را به انسان حمل کنید مىگویید: ذاتٌ انسانٌ وقَعَ مِنه الضرب.
همان ضارب اگر قرار است یک چوبى باشد که با دستگاه بیاید به کلۀ یکى بخورد بدون اینکه انسان در آن دخالت داشته باشد، شما اسم ضارب را روى آن چوب و چماق مىبرید، انسان [در این زدن دخالتى نداشته ولى آن چوب، همان ضارب مىشود] زننده آن زنندهاى است که از جنس چوب خواهد بود همین زننده اگر یک حیوانى باشد شما ضارب را روى حیوان مىبرید.
بنابراین این ذاتٌ که ثبتَ لَه الضرب این بهخاطر تقریب است یعنى در اذهان و در عوام این ذات که معناى جنسى است آن معنا را ملاحظه مىکنیم بعد این صفت را بر او حمل مىکنیم. اول یک ذات، حالا چه انسان چه جامد چه حیوان چه مَلک چه فَلک هرچه مىخواهد باشد، را بهعنوان یک شىء درنظر مىگیریم بعد حمل مىکنیم. ولى در دقتى که مىکنیم همانطورىکه خود مرحوم شیخ در شفاء فرمودند این ضارب یعنى زننده، یعنى حقیقت فعلیۀ خارجیۀ اتصافیۀ بِوصفٍ کذا، در این حقیقت خارجیه انسان یا حیوان یا جماد نخوابیده، در او فقط همان خصوصیت اتصافیه هست و مضروب کتک خورده است نه [به معنای] انسان کتک خورده نه جماد کتک خورده نه حیوان کتک خورده. مىگوییم: آقا این مضروب است این مضروب باید به معناى یک ذاتى باشد چون مضروب روى هوا نداریم فرض کنید که روى هوا به او بگویند مضروب! بالأخره مضروبِ در خارج، هر زنندهاى کتک خورده هم مىخواهد حالا این آدم باشد زن باشد مرد باشد پیر باشد جوان باشد حیوان باشد باید یک چیزى باشد تا آن جنبۀ مضروبیت صدق بکند البته این مطالب، مطالبى که نیست که واضع لغت به این دقتها رسیده باشد. واضع فقط مىآید نگاه مىکند و آن مفهوم عرفى را موضوعٌ له براى وضع خودش قرار میدهد و آن لغت را براى او وضع مىکند ولکن در دقت فلسفى وقتى که انسان نگاه کند مىبیند که در ضارب و مضروب یک ذات خاصى نیست و یک ذات خاصى مورد نظر نیست! اگر هم ذاتى بخواهد باشد آن ذات فانى در آن حقیقت اشتقاقیه است یعنى آن ذات در واقع داخل و فانى است خواهىنخواهى یک ذات درنظرتان مىآید نهاینکه خود ضارب یعنى ذاتٌ ثبَتَ لَه الضرب، ذات بهعنوان اسم باشد و ذات خودش یک مبتدا و خبر باشد براى خودش و یک جمله باشد که حکایت از همان صفت اشتقاقى بکند. ذهن این ذاتٌ ثَبَتَ لَه الضرب را کأنّ یک مسئلۀ مفروغى مىداند، یک مسئلۀ پذیرفته شدهاى میداند حتى اگر به بچه هم بگویید: بچهای کتک خورد، مىگوید: آى طفلی، کی؟! آى طفلى کی؟! این بچه مىفهمد که بالأخره کتک خورده باید یک چیز باشد مثلاً اگر بچهاى سرش به این آهن و شوفاژى که در اینجاست بخورد شما مىآیید مىگویید چه کسى تو را زد؟! مىگوید: این من را زد یعنى آن جنبۀ ضاربیت مورد نظر است چون در اینجا مصدوم شده آن صفت ضاربیت را ابراز مىکند درحالىکه خودش کلهاش را به این زده و خودش به او خورده اما چون در خودش الم مىبیند آن الم را بر جنبۀ فاعلى خودش ترجیح میدهد بخواهىنخواهى مىآید جنبۀ المیت را که حالا به این ظلم شده و مضروب شده بیان مىکند درحالىکه خودش سرش را به آن زد! اگر ما بگوییم که آن به سر من خورد پرونده درست مىشود و کار به بالا کشیده مىشود لذا هر وقت اینطور شد بگویید که آقا سر من به اینجا خورد اینطورى بگویید که در مقام پاسخگویى راحتتر باشید. اینطوری بفرمایید که برایتان مشکل پیش نیاید.
بعد این بچه که در اینجا مىگوید که این من را زد، شما هم مىآیید با دستتان چند ضربه به این شیء مىزنید، همینکه مىزنید بچه خوشش مىآید! مىگوید: هان این آقاجان من آمد این را زد! درحالىکه کسى دیگر باشد حالا بزرگتر باشد مىخندد ولى این شىء مضروب برایش مطرح نیست که آن مضروب انسان است یا حیوان است یا جماد است فقط مىخواهد یک کتکى در این وسط باشد فقط همین! حالا هرچه مىخواهد باشد به کله خورد خورد به شیشۀ ماشین خورد خورد به شیشۀ خانه خورد خورد بالأخره این دست که بالا مىرود یک فایدهاى باید بر آن مترتب باشد. همینطور دست خالى پایین نیاید.
بچه در اینجا خوب این مسئله را مىفهمد و آنچه که براى او مهم است آن جنبۀ مظلومیتى است که بهواسطۀ این براى او پیش آمد، با اینکه خودش در اینجا فاعل بود ولی ضارب بودن را گردن این آهن بیچاره مىاندازد و مضروب را که آهن بدبخت است تبدیل به ضارب مىکند و خودش را که ضارب است تبدیل به مضروب مىکند و کارى ندارد که این ذاتٌ ثبتَ لَه الضرب، فقط براى او در اینجا آن حیثیت اشتقاقى مهم است و این نکتۀ خوبى است که مىتواند در این مطلب مقرِّب باشد و آنچه انسان از معناى ضارب و معناى مضروب و همینطور سایر اشتقاقات مىفهمد کیفیت آن حدث در صورت خاص است نه نسبت به ذات خاص. کیفیت حدث در صورت خاص علت و غرض براى اشتقاق است.
مرحوم آخوند مىفرمایند که وقتى شما مىگویید: ضارب، ذاتٌ ثبَتَ له الضرب نداریم که در اینجا یک ذاتى باشد جنس باشد و بعد در اینجا آن فصل بیاید و این وَقَع منه الضرب، وقَعَ علیه الضرب، صَدَر منه الضرب، وسیلةٌ لِلضرب، مکانٌ لِلضرب، تمام این اشتقاقاتى که شما از ضرب و از مصدر و اینها مىگیرید حتى مصدر هم خودش یکى از اشتقاقات است و الآن مصدر معناى لابشرطى ندارد مصدر معناى بشرطشیء دارد، آن معناى لابشرطى که فقط صرف الحدث است آن معنا، مصدر نیست بلکه آن حقیقتى در اشیاء و اوزان مختلف است که اگر زمان در آن دخالت داشته باشد افعال میشود و اگر زمان در او دخالت نداشته باشد مانند اسامى صفت مشبهه، صیغۀ مبالغه، اسم فاعل، اسم مفعول و امثالذلک تمام اینها ظهور و بروز آن حدث به اشکال مختلفه است؛ حالا در اینجا یک شکلش در کیفیت مفعولى و یک شکلش در کیفیت فاعلی ظاهر مىشود و اسم آن حیثیت فاعلى را بر وزن فاعل مىگذارد، آن حیثیت مفعولی را بر وزن مفعول مىگذارد، آن حیثیت وسیله و آلت را بر وزن مِفعال و مِفعَل مىگذارد و امثالذلک یا مثلاً زمان و مکان را مَفعَل مىگذارد مفعِل مثل مشرق یا مثلاً مکان مثل مضرَب یا مِضراب که وسیله باشد و همینطور سایر آن اوزان اشتقاقیهاى که براى این پیدا مىشود.
این مسئله، این مطلب را به ما میرساند که نه در آن جوهرى که آن جوهر اختصاص به آن استعداد دارد، خود آن ذات در اینجا مطرح است چون آن فانى در همان استعداد و قابلیت است، و نه در آن جوهرى که براى آن صورت، جنس است که امتداد فعلى در ابعاد الثلاثه را واجد است او در آنجا براى خودش یک ذات مستغنى است که برایش عارض شده است، خود او هم فانى است.
بنابراین آن جوهرى که ما مىگوییم که جوهرٌ لَه الامتداد فى أبعادِ الثلاثةِ بِالفعل آن جوهر در امتداد فعلی الممتد فنا پیدا مىکند و این ممتد اشتقاقى در اینجا براى ما همان صورت مىشود، الممتد فعلی یعنى همان ممتد اشتقاقى فعلى، صورت مىشود و صورت هم جنبۀ فعلى دارد و وقتى که جنبۀ فعلى داشت دیگر جنبۀ تشخّص خارجى دارد. آن جوهرى که فصلش عبارت از استعداد و قابلیت است که همان استعداد و قابلیت محضه باشد از باب فناء جنس در فصل، در همان ابهام خودش که ابهام فعلى است باقى مىماند. یعنى وقتى که گفتیم: جوهرٌ مُستعدٌ و قابلٌ بِالإمکانِ الذّاتى یا بِالإمکانِ الاستعدادى الآن در اینجا این جوهر براى تبدل به نوع دیگر چون در فصل خودش فنا دارد و ما جز فصل چیزى نمىبینیم پس نتیجهاش این مىشود: الاستعدادُ و القابِلیَة، حالا این الاستعدادُ و القابِلیَة، در ماده و صورت معناى اشتراک است یا آن الممتدُّ فعلیاً؟ کدامیک از این دو حیثیت فعلى و حیثیت ابهامى دارد؟ الممتد حیثیت فعلى دارد چون خود ما الآن داریم مىگوییم، همینکه الآن جلوى ماست، داریم به آن اشاره مىکنیم و میگوییم که المُمتَدُّ فِعلى لهُ أبعادٌ ثلاثَة لهُ امتدادٌ فى الابعادِ ثَلاثه پس اینکه الآن داریم میگوییم، طبعاً باید جنس را از معناى اشتراک اخذ کنیم نه از آن معناى فعلی، چون در جنس اصلاً اشتراک و ابهام خوابیده است. بهعکس صورت که عبارت از بروز و ظهور است.
پس وقتى که ما مىخواهیم جنس را از ماده یا صورت انتزاع بکنیم کدامیک از این دو اولویت و حقّ تقدم دارد؟ وقتى که دوتا مغازه نزدیک منزل شماست یکى سر کوچه و یکى هم آخر خیابان هست کدامیک از این دو مغازه اولویت دارد که شما از او خرید کنید؟ وقتى که دو نفر هستند که احتیاج به کمک دارند و مثلاً یکى از آنها جزو خانواده است و دیگری غریبه است و شما فقط مىتوانید به یکى از آنها کمک کنید کدامیک از این دو اولویت دارند؟ یا سایر مسائل اولویت؛ فرض کنید دو نفر در آب افتادند و دارند غرق مىشوند و شما فقط یک نفر را مىتوانید نجات بدهید، یکى از آنها پدر شما است و یکى هم یک نفر غریبه است آیا شما سراغ غریبه مىروید یااینکه اول پدرتان را نجات میدهید؟ اول پسرتان را نجات مىدهید؟ و واقعش هم همین است [یعنی] هم عرف و هم شرع و هم عقل [تأیید مىکند] گرچه هردو انسان و واجب الإنقاذ هستند، تمام اینها به جاى خود محفوظ است ولى انسان بالأخره باید جهات فضیلت و رتبه و این مسائل همه را درنظر بگیرد. انسان در همین مسائل عرفى هم یک جهاتی را براى تقدیم و تفضیل درنظر مىگیرد.
این ماده و صورت که هردو قابلیت دارند براى اینکه شما جنس را از آنها بگیرید کدامیک از این دو در اولویت قرار دارند؟ چون هم جنس جوهرٌ لهُ استعدادٌ مَحضَة و لهُ قابلیةٌ مَحضة، هم صورت جوهرٌ. در جوهرٌ هردو شریک هستند هم ماده جوهر است و هم صورت جوهر است الاّ اینکه ماده جوهرى است که فقط محوضت در استعداد دارد ولى صورت جوهرى است که محوضت در فعلیت دارد وقتى که بین ماده و صورت مىخواهید یک جنس را که یک معناى عام و مبهم است بگیرید آیا از معنا و مصداق فعلى، جنس را انتزاع مىکنید یا از مصداق مبهم انتزاع میکنید؟! خب مشخص است باید از [معنا و مصداق فعلى انتزاع کرد]. این جواب مرحوم آخوند بود و الحق هم جوابی کافى است و این اشکال دراینصورت برطرف خواهد شد.
در اینجا مرحوم آخوند یک مطلب دیگرى مىخواهند بفرمایند که قبل از اینکه بنده آن مطلب مرحوم آخوند را بگویم یک مسئله را بهطورکلی مطرح مىکنم تااینکه فرق بین آنچه که ما تقریر مىکنیم و آنچه که ایشان در اینجا مىفرمایند و تفاوتش از نقطهنظر رتبه و عمق مشخص بشود.
ماده بهعنوان یک حقیقتى است بهعنوان مثال این کاغذ را که شما به این کاغذ نگاه مىکنید الآن او را یک حقیقت فعلیۀ داراى صورت خاص مىبینید؛ منبابمثال جمعاً دو یا سه گرم وزنش است، رنگش سفید است، قابلیت براى کتابت دارد و امثالذلک. اینها صورت فعلى است که الآن داریم مشاهده مىکنیم اگر کمى به عقب برگردیم مىبینیم شاید چند سال پیش این کاغذ در کارخانه درست شده است و در آنجا مادۀ این تبدیل به این صورت شده است و بعد در اینجا آمده و برش خورده است و تا به اینجا رسیده است یک چند سالى طول کشیده است، این را ما به سابق برمىگردانیم و همینطور به جلو ببریم و ببریم، مىبینیم حدّ یقفى ندارد؛ یعنى در اثر مرور زمان این شىء همینطور بوده است و بر مبنا و مشى عرف و اهل منطق و فلسفۀ مشاء بحث را اینگونه مطرح مىکنیم. الآن این را که در اینجاست همینطور به عقب ببریم ده سال قبل یا بیست سال قبل به عقب میرویم و مىبینیم این ماده وجود داشته است و شکلش تغییر پیدا کرده است. الآن آن را سفید مىبینیم ولى قبلاً سفید نبوده و به انواع دیگر بوده است. در جنگل مىرویم و مىبینیم این اصلاً جزئى از یک درخت بوده است [جزء آن] درختهایى که براى کاغذ مىگیرند و آنها را استفاده مىکنند بعد تازه آن درخت را جلوتر مىبریم مىبینیم اینها درختهایى هستند که سالها از آنها مىگذرد؛ صد سال یا سیصد سال مىگذرد بعضى از این درختها ـ حالا نمىدانم درست است یا نه ـ یک جایى رفتیم نوشته بود برای 3700 سال [قبل است] حالا نمىدانم نویسنده چه کسى بوده است و برای کدام شهر و منطقه بوده البته برای ایران نبود. نوشته بود 3700 سال طول عمر این درخت است. اصلاً درخت چند تکه شده بود یعنى انگار از پایه این تکهتکه شده بود و یک مقداری یکطورى بود حالا دور آن را هم خط کشیده بودند و دیوار و سیم خاردار زده بودند که کسى دست نزند و ممکن است که این درختى که 3700 سال عمر کرده است با دست بنده بیفتد! در همین لبنان بود! آنجا دیدیم نوشته بود 3700 سال، نمىدانم 2500 سال از این چیزها نوشته بود!
حالا ممکن است نویسندهاش از ایران به آنجا رفته و چنین چاخانهایی نوشته است! در همان منطقۀ ارض که آنجا هست، شاید هم راست باشد نمیدانیم! یا در همین ایران درختهایى همینطور هستند. بالأخره اینکه این را مىآیند مىبُرند و تبدیل به این کاغذ مىکنند یک زمانى از این گذشته است و این دارد مشاهده میشود و این چیزى نیست که بخواهیم انکار کنیم بلکه یک واقعیتی است که داریم با چشممان مىبینیم و حس مىکنیم و همین واقعیت را استصحاب قهقرا مىکنیم؛ یعنى ما یک واقعیت فعلى را مىگیریم و برحسب آن یقین فعلى که داریم آن یقین را امتداد مىدهیم.
تعریف استصحاب قهقرا
یکى از موارد استصحاب قهقرا این است. اگر در اصول خواندید استصحاب قهقرا باطل است، همهاش باطل نیست بعضیهایش هم درست است. استصحاب قهقرا این است که انسان اعتماد خود را که بهواسطۀ قرائن و شواهد بر تشخیص موضوعى بهدست آورده است، آن اعتماد را بر بقاء آن موضوع در زمان گذشته سرایت بدهد درصورتىکه قرائن و شواهد مخالف بر این وجود نداشته باشد و آن موجب تبدل آن [موضوع] نباشد استصحاب قهقرا دراینصورت خواهد بود پس وقتى که شما این را به عقب برمىگردانید، به هر میزان که خواستید برگردانید با توجه به همان باور فعلى نسبت به وجود خارجى و هویت خارجى این باور را به آنات قبل و به سال قبل منتقل مىکنید تا به جایى که عالَم بهوجود آمده است. حالا هر چند سالى یا چند میلیارد سالی میخواهد باشد در تمام این میلیاردها سال که از پیدایش و تکوّن عالم گذشته است شما مادهاى را مىبیند که دائماً در حال تغییر است و تغییرش هم بهواسطۀ صورت است و بهواسطۀ صورت، فانى در آن صورت است؛ یعنى آن اصلاً ظهور خارجى ندارد و آن ظهورش بهواسطۀ همان ظهورى است که شما دارید مىبینید. فردا او عوض مىشود و صورت دیگرى پیدا مىکند ـ منظورم از صورت، عرضى نیست که عارض بشود بلکه منظور همان هویت نوعیۀ اوست که پیدا مىشود ـ و این چیزى است که ما داریم مشاهده مىکنیم. برایناساس این مسائلى که مرحوم آخوند گفتند پیش مىآید.
اما وقتى که ما از دیدگاه فلسفۀ اشراق و مذاق اهل شهود به این قضیه توجه مىکنیم مىبینیم اصلاً قضیه به الآن، بعد، فردا، دو سال پیش، صد سال و یک میلیارد سال پیش برنمىگردد! این الآن به یک حقیقت و واقعیت ماوراء خودش مستند است و ما در فلسفۀ مشّاء آن حقیقت ماورائى را در پردههاى پشت و در آن پستو و در آن صندوقخانه نگه مىداریم اما در فلسفۀ اشراق و در عرفان نظرى آن واقعیتى را که در فلسفۀ مشّاء در پشت نگه مىدارند، به منصۀ ظهور مىآورند و نگاهى به قهقرا و آینده و اینها ندارند. وضعیت براى آنها وضعیت فعلیه است؛ یعنى وقتى که نگاه به یک شیء مىکنند؛ «ما رأیتُ شیئاً إلاّ و رأیتُ الله قبلهُ و بعدهُ و معهُ»،1 این «ما رأیتُ شیئاً» حکایت از یک حیثیت تسبیبى و تعلیلى مىکند که در مافوق او یک علتى قرار دارد و آن علت است که الآن این را براى ما مجسم کرده است. حالا قبلاً این علت بود یا نبود و این شیء بوده است یا نه، به او کارى نداریم.
منبابمثال پردهاى را که امام رضا علیهالسّلام تبدیل به شیر کردند حیثیت سابقه نداشت و مسبوق به سابقه نبود که یک مادهاى بوده است و حضرت دستش را از داخل جنگل بیرون آورده است و بعد جلوى چشم ما [تبدیل به شیر شده باشد] و آن شیر حالا سیصد کیلو بوده است. آن شیرى که بیاید آدم را بخورد نمىشود بره باشد باید حتماً یک چیزى باشد که به همدیگر بخورند و تناسب حکم و موضوع [ باید برقرار باشد] تقریباً [به اندازۀ] یک گاوی باید باشد که بخواهد آن آدم را بخورد! حتماً شخص هم چاق بوده است اگر خود شخص 130 یا 140 کیلو وزنش بوده است پس خود این شیر حتماً باید 600 کیلو وزن داشته باشد تا در شکم این، جا بگیرد.
کیفیت تبدیل شدن عکس شیر روی پرده به شیر واقعی توسط امام رضا علیهالسّلام
علىٰکلّحال از امام رضا علیهالسّلام همه چیز برمىآید؛ 300 کیلو براى شما درست مىکند! خلاصه اگر شما هم وزنتان کم است و نحیف هستید و مىخواهید اینطورى مشمول لطف حضرت بشوید یک 200 کیلویى هم کافی است! اگر نه، وزن زیاد است حضرت 400 کیلویى براى شما مىفرستد! او همه طور دارد و این مسئله برای او مهم نیست! آیا این بوده است که از جایى ماده و خاکى برداشته است و قضیه مثل قضیۀ حضرت عیسى علیهالسّلام بوده یا نه، حضرت کارى نکرده است؟! حضرت مِن غیرِ مسبوقٍ بِسابقَة فقط ایجاد علیت مىکند؛ یعنى نفس علیت و نفس ایجاد صورت برزخیه و صورت مثالیه، تکوّن خارجى یک شیر 300 کیلویى است! نفس آن مسئله! خب جناب شیر قبل از این کجا تشریف داشتند؟! یا آن که موسى بن جعفر علیهالسّلام اعجاز کردند کجا بوده است؟! یا ناقۀ صالح کجا بوده است و امثالذلک؟!
همّت ولىّ؛ مبداء ایجاد کرامات
در تمام این موارد به همّت ولىّ این امر در خارج تحقق پیدا مىکند، چه قضیهای بوده است؟! یا آن سیبى که جبرئیل آورد و به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم برای قبل از هنگام ازدواج با حضرت خدیجه و داستان حضرت زهرا علیهماالسّلام داد، این سیب از کجاى زمین بوده است؟1 بالأخره سیب ماده بوده است. یا مثلاً در آن موائدى که براى حضرت مریم علیهاالسّلام مىآمد ﴿يَٰمَرۡيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا قَالَتۡ هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَهِ إِنَّ ٱللَهَ يَرۡزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيۡرِ حِسَابٍ﴾2 گفت: ﴿أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا﴾ این از کجا آمده است؟! من ندیدم!
موهومی بودن قضیۀ جزیرۀ خضراء
او نگفت که از باغ فلانى اجنه براى من آوردند و از درخت کندند یا ملائکه رفتند از جزیرۀ خضراء موهومى براى ما میوه آوردند! قضیۀ خضرا هم خودش یک چیز واقعاً عالى است!! این را برداشتند براى ما آوردند! نه، ﴿هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾، صاف مىگوید که خدا بدون اینکه بخواهد مسبوق به سابقه براى این درست بکند و بخواهد که ماده براى این قضیه درست بکند که بله این بوده ولی شما نمىبینید! بلکه یکدفعه به حیثیت علّى برمىگرداند و میگوید: ﴿هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾! اینکه تو الآن دارى مىبینى ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ است؛ آن سیب، این اسد، آن جمل ناقۀ صالح و تمام اینها ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ است.
خب این ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ تمام شد؟! بگوییم که ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ و راحت شویم؟! یا نه باید برویم دنبال اینکه ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ چگونه ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ است؟! قبول داریم ﴿قَالَتۡ هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ ولى این چگونه ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ است و چه قضیهاى در اینجا تحقق پیدا کرده که این ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ در اینجا درست شده است؟! آیا همان قضیه نبوده است که این عالم را بهوجود آورده و آیا ما نیاز داریم که حتماً به عقب برگردیم و یک بیگ بنگ درست کنیم؟! یا نه، همان ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ است که کل این عالم را بهوجود مىآورد و همان ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ است که با یک اشاره صورت را به اسد سیصد کیلویى تبدیل مىکند همان ﴿مِنۡ عِندِ ٱللَهِ﴾ است که به کوه اشاره مىکند و از او ناقۀ صالح بیرون مىآید! ناقۀ صالح آن وسط کوه چهکار میکند؟!
تلمیذ: کبش ابراهیم.
استاد: بله، کبش ابراهیم هم همانطور است. ﴿وَفَدَيۡنَٰهُ بِذِبۡحٍ عَظِيمٖ﴾.1
ما در یک مجلس بودیم آقایانى اشکال مىکردند و مىگفتند که آن گوسفند بهشتى است! یعنى گوسفند بهشتى درقبال حضرت اسماعیل علیهالسّلام خیلى عظیم است! و حضرت اسماعیل با آن [مقامش] ...! آنوقت واقعاً خنده ندارد؟! آیا نباید بر این مدرّسین و بر این افکار گریست؟! ناخن حضرت اسماعیل علیهالسّلام بر هزارتا مثل آن کبش بهشتى و غیر بهشتى و بالا همه برترى دارد آنوقت آقا در درس مىفرمایند: آقا این کبش گوسفند بهشت است! خیلی هم تعجب مىکند و خیلى هم منت بر سر حضرت اسماعیل بگذاریم که آقا ما گوسفند بهشتى براى تو آوردیم!
آقا گوسفند بهشتى باز گوسفند است؛ گرچه از بهشت است ولى گوسفند است! بله، با گوسفندان بقیه فرق مىکند ولى بالأخره بع بع مىکند! اگر سرش را ببریم خون میآید برایت فلسفه که نمىگوید! و به قول آقاى نورى ـ خدا او را بیامرزد ـ این گوسفند برایت دعاى کمیل نمىخواند! ایشان میگفت که ما یک گوسفند گرفتیم و خانه بردیم تا او را نگه داریم دیدیم یک چشمش کور است گوسفند را بلند کردیم و به محلۀ نیروگاه قم رفتیم و به طرف گفتیم که گوسفندى را که گرفتیم چشمش کور است. او گفت: مگر مىخواهى براى تو دعاى کمیل بخواند؟! آنهم از روی مفاتیح! کور است که کور است! حالا این گوسفند بهشتى هم باشد براى تو دعاى کمیل نمىخواند و بالأخره باید ذبح بشود! لذا بندۀ خدا حضرت ابراهیم علیهالسّلام هم آن را ذبح کرد و اینطوری نبود که فرق کند، ذبح کرد و خونش آمد. پس اینها همان تجلّى علیت در معلول است که معلول را بهدنبال دارد. از این دیدگاه به مسئله نگاه کنید تا جلسۀ بعد إنشاءالله.
تلمیذ: باهم منافات که ندارد؟ در قضیۀ خلقت انسان هم سیر قهقرا داریم و هم مسئلۀ علیت مطرح است.
استاد: الآن خدمتتان عرض مىکنم، چه کسى گفته که منافات دارد؟! نه، بنده این را مىگویم که پس چرا ما باید در پاسخگویى متشبّث به یک فلسفهاى بشویم که بخواهد [راه طولانی را نشان دهد] چرا راه را میانبر نزنیم و به یک سمتی برویم که صاف رفع مشکل کند و حل مشکل بتّى کند؟!
تلمیذ: خود بحث علیت در فلسفه مشّاء إن قلت زیاد دارد و تناقضاتى دارد که در فلسفۀ مشّاء قابل حل نیست.
استاد: البته علیت فىحدّنفسه مسئلۀ اصلى و واقعى در نظام است بدون حیثیت علیت اصلاً هیچ چیزى ظهور و بروز خارجى ندارد. مسئلۀ علیت یک حقیقتى است که آن حقیقت، لازمۀ کل پدیده و حوادث به هر کیفیتى است منتها حالا در بیان علیت و در کیفیت تحقق خارجی آنجا مسائلى هست که بله، براى خیلىها شاید این مسئلۀ علیت حل نشده باشد.
مثلاً یکى از مطالبى که در همان سابق خودم اتفاقاً به مرحوم آقا عرض کردم قضیۀ بین مرحوم آقا شیخ محمدحسین کمپانى و مرحوم سید احمد کربلایى است که در همین کتاب توحید علمى و عینى آمده است. گفتم که آقا اصلاً مسئله به این راحتى است و یک قضیۀ علیت کلک کار را مىکَنَد! ایشان فرمودند: بله همینطور است. گفتم که ما جهات عدیدهاى داریم براى اینکه مرحوم آقا سید احمد مىتوانست از آنجا وارد بشود و مسئله را از همان دیدگاه خود مرحوم آقا شیخ محمدحسین حل کند و نیازى به این مسائل نبود بااینکه مرحوم آقا سید احمد هم در مسائل فلسفى بسیار وارد بود ولى وقتى که شما نگاه مىکنید مىبینید کیفیت ترتیب مقدمات در منطق مرحوم آقا شیخ محمدحسین انصافاً نسبت به آقا سید احمد قویتر بوده است. آقا سید احمد جنبۀ اشراقش غلبه داشته و زده کاسه و کوزه همه را درب و داغان کرده بود ولی اگر با همان منطق و کیفیت جلو مىآمدیم مسائل زیادى داریم. ایشان به مسائل توحید افعالى و اینها تشبّث کردند ولى به همین قضیۀ علیت، مسئلۀ فعلیت و استعداد، خود یکی از همینها یا خود مسئلۀ تشخّص در وجود و همۀ اینها [میتوانست تشبّث کند] یکى از آنها مسئلۀ علیت است که خود تبیین مسئلۀ علیت در آنجا بهطورکلی مسئله را حل مىکند که معلول چیزى جز همان علت نیست و هیچ تفاوتى ندارد الاّ [اینکه] این ظهور و بروز اوست نهاینکه یک چیزى بخواهد جدا بشود و شما براى جدا شدن قائل به مرتبه بشوید و بعد بگویید که این از آن مرتبه نمىتواند عبور کند پس ما در مرتبۀ عالیه نسبت به مرتبۀ دانیه باید قائل به ثنویت و افتراق بشویم و بعد این مسائل، مشکلات، افتراق اسماء با ذات، امثالذلک، جدایى مقام واحدیت و أحدیت و اینها همه پیش بیاید.
تلمیذ: مرحوم آقا سید احمد مىفرماید که وجود معلول همان وجود تنزیلی علت است؟
استاد: نه، مىدانم ایشان فرمودند که در بعضى جاها صدرالمتألهین چون به ضیق خناق افتاده اعتراف کرده است ولى منظور من تبیین و کیفیت بیان این قضیه است که این اشکال را حسم مىکند؛ یعنى کیفیت اینکه چگونه خود علت ظهور در معلول دارد بهنحوىکه شما نمىتوانید انفکاکى بین این دو قائل بشوید. این مسئله است! حالا این قضیه را در جلسۀ بعد یک مقدار مطابق با بحث مطرح مىکنیم. البته بحث کلىاش در همان مباحث علیت مىماند که در آنجا باید مطرح بشود. بله، درست است مرحوم آقا سید احمد هم به این مسئله تصریح دارند ولى صحبت من در تبیینش است که چگونه این مسئلۀ علیت را براى آقا شیخ محمدحسین بیان کند بهنحوىکه مرحوم آقا شیخ محمدحسین به همان کنه حقیقت علیت پى ببرد لذا آن زمان ایشان نتوانستند آنطورى که بایدوشاید این قضیه را جا بیندازند. بعد از فوت آقا سید احمد یکى از شاگردان ایشان مىرود با مرحوم آقا شیخ محمدحسین بحث مىکند که ظاهراً مرحوم آقا سید حسن کشمیرى بوده است ـ غیر از آن مرحوم کشمیری که بیرون رفتند ـ و ایشان را ملزم مىکند. لذا شما در آن منظومۀ مرحوم آقا شیخ محمدحسین مىبینید که ایشان به کُنه مطلب رسیده است و وقتى که به اینجا رسیده در مسئلۀ هوهویت، که حتى در مورد اِثنین وقتى که ایشان قضیۀ اِثنینیت را بیان مىکند یکى از آن هوهویتها رفع إنّیّت بین دو شیء مىداند، در اینکه دو شیء است و در آنجا اعتراف مىکند بر اینکه مسئلۀ هوهویت مىتواند با دو مَظهَر مختلف وجود داشته باشد و آن این است که إنّیّت از این وسط برداشته شود، برداشته شدن إنّیّت یعنى فناء معلول در علت. خب آن موقع این قضیه براى ایشان نبود و بعداً پیدا شده است.
واقعاً خدا همهشان را رحمت کند که افراد درست و پاکی بودند. اگر اینها زنده بودند و وضعیت و اوضاع ما را مىدیدند چه مىگفتند؟! آقا میرزا محمدتقى شیرازى آن آدمی که اصلاً در صفا و اخلاص او، دوست و دشمن معترف بود! مىگویند که شخصى بود یکى از همین فضلاء خیلی معروف به نام آقا شیخ هادى تهرانى که به او مکفَّر مىگفتند، خلاصه چون به پرو پاى همه مىپیچید بهخاطر همین مکفَّر میگفتند و اگر نمىپیچید هرچه هم کفر مىگفت کاری به او نداشتند! ولى چون به پرو پاى حضرات مىپیچید لذا این دیگر خط قرمز است خط قرمز آن جایى است که انسان بپیچد! بله هر فحشى که به هر امامى داده بشود مسئلهاى نیست فقط به پر و پاى ما نپیچید مشکل نیست!
ایشان هیچ کسى را قبول نداشت و همه را [تخطئه] مىکرد، بعضاً مىگفت که این خر است و این الاغ است و این نفهم است. براى گندهها اینطور تعابیرى داشت خیلى هم مرد فاضلى بود من یک وقت تقریرات ایشان را مىخواندم، خیلى از تقریرات ایشان را خواندم آن زمانی که کفایه داشتیم. واقعاً مرد فاضلى بود اصلاً با شیخ انصارى مثل عروسک بازى مىکرد! یک شرح بر مکاسب هم دارد. ایشان از همه ایراد مىگرفت، یعنی هیچ کسی را قبول نداشت و خیلى هم راحت بود مثلاً یکدفعه مىدیدى که درسش تعطیل مىشد. در درسش هم ده پانزده نفر بیشتر نمىرفتند ولى درسش خیلى عمیق بود یکدفعه مىدیدى او غیبش زد! آقا هرچه مىگشتند پیدایش نمىکردند! رفت! یکدفعه بعد از یک هفته مىدیدند که در کوفه رفته و دارد براى خودش حال مىکند. زن هم نداشت و یکى از این حجرات کوفه را گرفته و خوش دارد کنار شط قدم مىزند! بابا بلند شو بیا! میگفت: من یک پولى از ایران برایم رسیده است تا اینجا تمامش نکنم بلند نمىشوم! خیلى راحت بود میگفت که تا تمامش نکنم نمىآیم! بلند شوید شما هم بروید. بعد مىگفت که شما هم اینجا بیایید پول را قسمت مىکرد و بقیه هم مىخوردند و تمام! میگفت: حالا بلند شویم سراغ امیرالمؤمنین علیهالسّلام برویم پولمان تمام شد! برویم آنجا بنشینیم.
ایشان وقتى در مقام تنقید مىخواست از آقا میرزا محمدتقی انتقاد بکند مىگفت که خوبى ذاتی اوست و او هنر نکرده است! نمىگفت که اکتسابى است! مىگفت که ذاتاً خوب است و این هنر نیست! هنر آن است که... یعنى این دیگر نهایت انتقاد و تعییرى که مىتواند بیاورد این بوده است. آنوقت کسى مثل آقا میرزا محمدتقی دارد احتیاطاتش را [به آقا سید احمد کربلایى] ارجاع مىدهد، مرحوم آقا از آقا میرزا محمدتقی شیرازى خیلى تعریف مىکردند و مىگفتند که خیلى مرد بىهوایى بوده است! چه چیزها به او که نگفتند و چه فحشها که به او ندادند و چه سعۀ صدرى داشته است! چه اهانتهایی که همین آقا سید محمدکاظم یزدى به ایشان نکرد! حالا مطالبى که إنشاءالله اگر خدا بخواهد بیرون بیاید و منتشر بشود در همین نوشتههاى خطى مرحوم آقا [میبینید که] خود مرحوم آقا از مرحوم آقا میرزا محمدتقی مطالبى دارند و وقتى انسان مىخواند تعجب مىکند و عبرت مىگیرد که چقدر باید ما روش خودمان را با این مرامها منطبق کنیم.
آنوقت آقا سید احمد وقتى مىبیند که آقا میرزا محمدتقی زمینۀ براى مرجعیتش را دارد فراهم مىکند چنان برمىآشوبد که براى آقا میرزا محمدتقی نامه مىدهد که یا دست از این کار برمىدارى یا در روز قیامت حساب و کتابت با جدم است! آنجا دیگر حاکم ما هستیم و سلطنت بهدست ما است و جلوى جدم را مىگیرم و نمىگذارم که رد بشوی!! اصلاً آدم فقط صاف به این مطالب نگاه میکند ولى نباید انسان به اینطرف و آنطرف نگاه کند و فقط باید به این رفتار بزرگان نگاه کند و مدام خودش را نزدیک کند و نزدیک کند اگر آدم بخواهد مدام به اینطرف و آنطرف نگاه بکند کثرات زیاد است و غیر از کدورت هم براى انسان هیچ اثرى ندارد.
ما زمان سابق یک چیزیمان مىشد همان موقعها که از حالا کمی جوانتر بودیم ـ حالا هم پیر نشدیم، به ما اهانت نکنید! ـ بعد یک چیزهایی گیرمان میآمد و یک خبرهایى اینطرف آنطرف از آقایان [مىشنیدیم] که اصلاً از تعجب شاخ درمىآوردیم! عجب! مثلاً یک همچنین چیزى و یک همچنین قضیهاى میشود باشد؟! طلبه بهخاطر اینکه با فلان آقا مخالف است و اینها، یک نفر را [اجیر] کنند و پانصد تومان آن زمان به او بدهند و بیاید دَم همین سهراه موزه درِ گوش طلبه بزند و او را در جوى آب بیندازد و بگوید که خجالت نمىکشى پشت سر ناموس مردم راه افتادی؟! مردم را [جمع کند] و داد بیداد کند که یعنی چه؟! وقتی آبرویش برود بلند شود و از قم بیرون برود! ما وقتى اینها و نظایر این حرفها را مىشنیدیم برایمان خیلى عجیب بود! ولى خب گذشتِ زمان حل کرد، چه حلّی! آنچنان حل کرد که آنها را فراموش کردیم، تمام آنچه را که قبلاً مىشنیدیم و براى ما معجِب بود که چطور مىشود که مثلاً آقایى بیاید و اینطور استخدام بکند که این کار بکند و...!
خدا مرحوم آقاى غروى را رحمت کند ایشان مىگفت که در اواخر عمر میرزا غلامرضاى زنجانى همهکارۀ این آقاى شریعتمدار بود یعنى براى خودش قدرتى بود و اصلاً به دولتیها دستور مىداد! من میرزا غلامرضا را دیده بودم ایشان دستور مىداد و [الآن هم] فوت کرده است. یک دفعه شخصی آمده بود از دست رئیس ساواک قم ـ محمدى یا کامکار بود نمىدانم یکى از این دو تا بودند ـ به شکایت آمده بود مثلاً کسى را واسطه کرده بود و او آمده بود، او گفته بود که برو پى کارت و نمىدانم فلان و تو چه کسى هستى و اینها، این هم آمد به این گفت، او گفت: فردا مىروى به او مىگویى که فلانی گفت یا انجام بده یا تا ظهر تو را از [جایگاهت برکنار مىکنم]! اینطوری بوده است! و وقتى که رفت گفت خلاصه طرف ماستهایش را کیسه کرد! گفت: یا انجام بده یا تا ظهر برکنارت میکنم. بعد هم که فوت مىکند یک اختلافاتى بین ایشان و آقاى شریعتمدار پیش میآید سر مسائل مالى و خیلى مسائل زیادى بوده است.
خلاصه مرحوم آقاى غروى میگفتند: یک روز من در حجره بودم دیدم که در مىزنند، دَم در رفتم دیدم ایشان آمده است، این حاج غلامرضا به حجره کسى برود؟! اصلاً سابقه نداشته است. آن موقع ایشان در مدرسۀ حجتیه بوده است. گفتم که بفرمایید و ایشان آمد و گفت که من یک خوابى دیدم ـ حالا شاید خدا مىخواسته دستگیرى کند و دستش را بگیرد ـ البته ایشان خوابش را گفت ولی چون گفتند نگو، من نمیگویم. خلاصه آمدم ببینم که قضیه چیست. ایشان هم مىگفت: من به او گفتم که شما دو سال دیگر بیشتر در این دنیا نَمىمانى! بیچارۀ، بدبخت! دو سال دیگر خداحافظى مىکنید! خلاصه خیلى مضطرب و فلان شد که چه کنم و این حرفها و مىگفت که شروع کردم به او گفتن. آنوقت همۀ کارها زیر سر این بوده است، باید بروى آن کسانى که چه کردى، فلان کردی، آبرو بردى و هتک حیثیت کردى یکىیکى فلان بکن. گفت که همۀ این کارها را مىکنم و رضایتشان را جلب مىکنم به هر نحوى که شده است! گفتم که شما از این به بعد هم دیگر نباید در خانه بنشینى و هر کسى هم که با تو کار دارد بهصورت ایستاده دور حیاط قدم مىزنى و حرفت را دور حیاط مىگویی! یعنی مىخواسته بساط درست نکند! همانطور که دارى با او راه مىروى حرفش را مىزند و کارش را هم انجام میدهی. دوباره یکى دیگر [آمد] همینطور قدم بزنید و راه بروید! خدا بیامرزدش بالأخره ایشان اینطوری چیز کردند.
خدا رحمت کند آقاى غروى خیلى آدم خوبى بود خدا ایشان را بیامرزد و مىگفت که او دیگر همین کار را مىکرد و دیگر در یک جا نمىنشست و هر وقت کسی ایشان را مىدید در حال قدم زدن بود حالا از کجا این قدم زدن نشئت مىگیرد؟! بعد هم ایشان فوت مىکند همان دو سال هم شد و بعد ایشان هم گفت که من خودم در تشییع رفتم! بنده خدا [آقاى غروى] خیلى هم منقلب شده بود. مىگفت در نماز میت وقتى که به اینجا رسیدیم: «اللهم إنَّ هذا المُسجّى قدّامَنا عَبدُک» گریهام گرفت و مىگفت که برایم مشخص بود که مورد رحمت و مغفرت قرار گرفته است و برایم اینطور مشخص شد که دیگر کارش خیلى سبک شده است و در این دو سال درصدد جبران برآمده بود.
خب چقدر خوب است آدم از اول همینطور آماده باشد براى این روزى که دیگر تمام شد، تمام شد! «اللهم إنَّ هذا المُسجّى قدّامَنا عَبدُک و ابنُ عَبدِک وابنُ أمَتِك نَزلَ بِک و أنتَ خیرُ منزول بِه»1 خیلى عجیب است!
تلمیذ: ببخشید عمرۀ مفرده به نظر شما یک بار واجب است؟
استاد: بله یک بار عمره یک بار حج.
تلمیذ: عمرۀ حج کفایت از عمرۀ مفرده نمىکند؟
استاد: خب چرا، عمره واجب است منتها خود عمره اگر بدون اشهر حج باشد مفرده است اگر در اشهر حج باشد عمرۀ تمتع بهحساب مىآید مگر اینکه شخص قصد حج نداشته باشد و بخواهد برگردد که عمرهاش عمرۀ مفرده است ولى اگر بخواهد حج انجام بدهد خود آن عمره عمرۀ تمتع مىشود.
تلمیذ: اگر کسى استطاعت حج ندارد پس عمره بر او واجب مىشود؟
استاد: خب واجب است و دوتا چیز جدا است باز فعلاً باهم انجام مىشود ولی دو چیز جداست. لذا اشخاص مىتوانند بیایند اصلاً عمره انجام ندهند و حج بروند. اصلاً براى حج احرام ببندند بدون اینکه عمره انجام بدهند.
تلمیذ: عمرۀ مفرده در غیر اشهر حج فرمودید که مفرده است.
استاد: بله، فرق نمىکند یک عمره واجب است چه شما بخواهید آن را در غیر اشهر حج بهجا بیاورید چه در اشهر حج.
تلمیذ: راجع به حلق در عمره دو مبنا از شما بیان شده است یکى اینکه نباید حلق کرد یکى اینکه باید حلق کرد؟
استاد: نگفتم، چه زمانی گفتم؟!
تلمیذ: ما در حجی که پارسال مشرف بودیم من حلق کرده بودم یکى از رفقا من را دید و گفت که چرا این کار را کردی؟ گفتم که استحباب دارد، گفت: نظر آقا نیست، بعد امسال که آقای... که مشرف شدند دیدم که حلق کردند و گفتند که خودم از آقا پرسیدم.
استاد: یادم نمىآید من گفته باشم [حلق نکنید].
تلمیذ: بهتر است حلق بشود یا باید حلق شود؟
استاد: کجا؟
تلمیذ: عمرۀ مفرده؟
استاد: بهتر است.
مسائل قصاص
... خیلى فاجعه است یک بچه که در هفدهسالگی در عالم طفولیت و این حرفها قتلى بهوجود مىآید چند سال نگه مىدارند و بعد اعدام مىکنند این چه حساب و کتابى است؟! پول نمىتوانى به او بدهی، آنوقت دارى اعدامش میکنی؟! قضیه چطوری میشود؟
تلمیذ: چندتا دیگر هم در صف خواباندند. من یک زنى را در سایتها دیدم خیلى عجیب بود، بندۀ خدا مثل اینکه پدرش در اهواز سیگارفروش بوده و از بچگى در همان سیگارفروشی مىرود مثل اینکه زیبا هم بوده است بعد از همانجا به انحراف کشیده میشود. بعد پدر مىمیرد و دایى آنها از مادر و خواهرهاى دیگرش سرپرستى مىکند. این مىرود که مىرود و بعد هم مثل اینکه بچۀ چندماهۀ خودش را میزند میکشد، اعدامش کردند. اسم مستعار دارد و اسم اصلیاش را فقط امداد دارد بعد او براى دایىاش نامه نوشت که من سه سال است در زندان هستم میوه نخوردم همبندیهاى من براى خودشان میوه مىآورند دلم میوه مىخواهد اگر مىشود یک مقدار براى من میوه بیاورید. او هم مىگفت که نه تو حقت است و میوه هم برایش نبردند و حالا که اعدامش کرده بودند وصیت کرده بود که جنازۀ من را به مادرم و داییام ندهید! اصلاً این بچۀ چندروزه یا چندماهه بوده که از این زن ... مشخص است که این زن از اول بهسوی انحراف رفته بود آن هم به سبب همین موقعیت اجتماعی.
استاد: مشکلات و مسائل داشته است و در یک بحران روحى گیر کرده خب اینها همینطور ...
تلمیذ: این جملهای که شما فرمودید 98 درصد .....
استاد: بله همۀ اینها خلاف است.
تلمیذ: این مطلبى که در کشورهاى اروپایى و غربى هم مطرح است که مجرمین را قبلاً مىبرند به روانشناس ارائه مىدهند که ببینند مشکلى داشته یا نداشته است این در اسلام هم مورد تأیید است؟!
استاد: قطعاً قطعاً در اسلام هزار برابر نهتنها به روانشناس بلکه به غیر روانشناس ...، چون روانشناس فقط از یک دید نگاه مىکند. مسائل دیگر هست شاید یک فرد حتى فرد عادى باشد و دیگر روانشناس تشخیص نمىدهند که او در بحران روحى قرار گرفته است یا نه و انسان اینها را باید از مقارناتش و از شواهد و از خصوصیات او بهدست بیاورد که انگیزۀ او چه بوده است؟! حرف را اینطرف و آنطرف بکند حالات او و خصوصیاتش را ببیند. ممکن است در یک وهله انجام داده و واقعاً در نظرش این بوده که اگر این بچه بزرگ بشود مثل خودش مىشود. نه، از روى اختیار هم این کار را کرده ولى این باورش بوده است یعنى در یک باور قرار داشته و از نظر روحى هم چیز نبوده است.
تلمیذ: همین هم بوده است.
استاد: بله، یعنى باورش بوده که او اگر بزرگ بشود سرنوشت او هم مثل این است! خب یک آدم جاهلى بوده نهاینکه بخواهد کسى را بکشد، این از مسئلۀ روانشناسی هم حتی بالاتر است! روانشناس فقط نگاه مىکند به اینکه آیا او در آن موقع دچار بحران روحى بوده یا نبوده است، دیوانه بوده یا نبوده است، نه پزشکى قانونى تأیید مىکند که این دیوانه نبوده و حالش خوب بوده و [سریع او را اعدام میکنند.] ولى نه، اصلاً بالاتر از این باید رفت دید انگیزۀ او چه بوده است.
ملاک نبودن فعل ظاهرى در قصاص و در حد
تلمیذ: آیا این سبب هرجومرج نمىشود؟ الآن فلسفۀ حد و حدودی که جاری میشود نسبت به آن مبنای جنابعالی که راجع به گناه [از کلام] امام صادق علیهالسّلام تفسیر فرمودید، این در ذهن تداعی میشود که الآن تمام حدود نسبت به فعلى است که انجام مىگیرد نه نسبت به نیات، اگر نسبت به نیت در نظر بگیریم یک جوان مطابق با شئونش، آن شأنیت و حال و هوایى که دارد ممکن است شرب خمر کند یا نعوذبالله زنایی مرتکب بشود ولی علیأیّحال شارع نسبت به این فعل خارجى ـ که حضرتعالی فرمودید ملاک نیست ـ حد جاری میکند
استاد: نهخیر شارع این را نمىگوید، چه کسى گفته است؟!
تلمیذ: اگر شرب خمر باشد.
استاد: شرب خمر باشد، شاید اول خیال کرده آب است اگر نیت نباشد که باید ...
تلمیذ: همین سبب هرجومرج مىشود یعنی هر کسى ادعا کند که آقا من نمىدانستم اینطور است.
استاد: هرجومرج مىشود به جهنم بشود! شارع مىگوید که اگر این را شما بهعنوان آب خوردى و بعد شراب درآمد نباید حد به شما جارى کرد. هرجومرج یعنى چه؟!
تلمیذ: الآن واقعاً به نیت شراب خورده.
استاد: خب تمام شد. ببینید من پاسخ شما را دادم. شارع مىگوید که در قصاص و در حد فعل ظاهرى ملاک نیست. در آنچه که فعل ظاهرى ملاک است آن عبارت از غرامت است شما فرض مىکنید که دارید میروید پایتان مىخورد و شیشه را مىشکنید باید [غرامت] بدهید نه عقابى اینجا در کار است و نه قصاص و فلان ولی در مورد حد و قصاص که مسئلۀ اختیار در میان است در آنجا کجا شارع آمده گفته که فقط فعل ظاهر؟! اتفاقاً 99 درصد روى باطن آورده است! گفته که باید ببینى با چه نیتى خوردى؟! آیا به نیت آب خوردى و خمر درآمد؟! مىگوید که نه، به نیت خمر نخوردم. آیا داشتى از تشنگى مىمردى و به نیت اکل میته خوردى؟! نه آن هم نبود. آیا به نیت دارو بود؟! یکىیکى همه را مىسنجد آخرش مىگوید که بابا نمىدانستم حرام است خب اگر نمىدانستى حرام است پس هیچ! یک وقتى نه، مىگوید آقا منکر بود یک وقتى بالاتر از این مىگوید که فلانی فلان کرده من هم از روی لج آمدم این کار را کردم. شارع در اینجا باز مىگوید که دست نگه دارید. این نیامده شرب خمر را از باب انکار و عناد انجام بدهد بلکه از باب اینکه لج فلانى [دربیاید این کار را کرده است] مثل اینکه بچهها از لج قهر مىکنند و نماز نمىخوانند [میگویند که] یا برایم پفک بخر یا مثلاً نماز نمىخوانم. از این مسائلى که هست. تمام اینها [ملاک] هست.
در زمان امیرالمؤمنین علیهالسّلام زن آمد و خودش اقرار کرد که من زنا کردم! آنوقت شما مىگویى که هرجومرج میشود؟! [آن زن دارد] اقرار مىکند! حضرت میگوید که برو پی کارت اصلاً دارى چه مىگویى؟! اینجا آمدی و داری چرتوپرت مىگویى! مىگوید: یا على! من زنا کردم. بالاتر از این؟! خودم دارم مىگویم که با عقل و شعور و اختیارم زنا کردم! حضرت مىگوید که پاشو برو گمشو این حرفها چیست که میزنی؟! خجالت بکش! برو فعلاً بچه دارى و فلان دارى! حضرت مدام مىخواهد دفع کند! همینطورى فرض کنید که یک نفر یکى دیگر را مىکشد مىگویى که هرجومرج شد؟! نهخیر، آنطرفش هم هست طرف را مىآورند صحبت مىکنند بفهمند چه خصوصیاتى دارد، [ولی الآن] مىبرند کلۀ دار نگه مىدارند تا همه هم ببینند! پس مسئله هرجومرج نیست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد