پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه «مُثل افلاطونی» در نظام هستی و ارتباط آن با «علم عنایی» الهی میپردازند. بحث با نقد رویکردهای سطحی و تعصبآمیز نسبت به آرای حکمای یونان آغاز میشود؛ رویکردی که مانع از درک حقیقتِ اتصالِ نفسِ این حکما به عالم غیب و ادراکِ حقایقِ هستی میگردد. استاد با تأکید بر لزوم قضاوت بیطرفانه و آزاداندیشی در مباحث علمی، بر این نکته پای میفشارند که حقیقت، منحصر به زمان یا مکان خاصی نیست و باید با نگاهی توحیدی به پدیدهها نگریست. در ادامه، ضمن اشاره به کیفیتِ سلوک و مراقبه در مسیرِ اتصال به مبدأ، تفاوت میان «تظاهر به ولایت» و «ولایتِ حقیقی» تبیین میشود. در نهایت، ایشان با بررسی رفتارهای اولیاء الهی، بر لزومِ تشخیصِ ملاکاتِ واقعیِ شرعی در افعالِ آنان تأکید کرده و حقیقتِ صدق و اخلاص را معیارِ اصلیِ تمیزِ ولیّ از غیرِ ولیّ معرفی میکنند.
درس هفتصد و پنجم
بحث در مُثل افلاطونیه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
خب امروز روز اول است، گرچه برای ما اغلب روزها روز اول است ولی خب! امروز واقعاً روز اول است! خوب است که همیشه برای آدم روز اول باشد! این بحثی که مرحوم آخوند شروع کردند.
تلمیذ: قرار بود یک بحث دیگر را شروع کنید.
استاد: بهبه! تازه ما را یاد مسائلمان انداختید!
تلمیذ: خودتان فرمودید قبل از شروع کردن [یادآوری کنم].
استاد: درست است. [بحث] چه بود؟
تلمیذ: بحث...
استاد: آهان! درست است.
تلمیذ: رفقا هم مشتاق بودند و گفتند که به آقاجان عرض کنید ...
استاد: حالا با توجه به وضعیت خود ما، این [مبحث] زیاد است. بحث مُثل افلاطونى یک بحث خیلى مهم و درعینحال پرمطلبى است و طبعاً مواردى از نظر هم هست. من الآن به نظرم آمد که اگر اول این را شروع کنیم بعد [آن را مطرح کنیم] چون آن مطلب با این بحث بى ارتباط نیست ولى اگر بخواهیم این بحث را شروع کنیم احتمالاً به تعطیلات آخر سال کشیده مىشود و آنچه که مورد نظر شما است انجام نمىشود. گرچه بهتر این است که آن مسئله بعد از این باشد ولی اگر بخواهیم آن را مطرح کنیم بنابراین فعلاً باید این را مطرح نکنیم. پس میخواهید که فعلاً آن را شروع کنیم. إنشاءالله! من اصلاً هیچ یادم نبود و درنظر نداشتم.
تلمیذ: هرطور شما صلاح میدانید.
استاد: نه، به نظر من اگر این [مبحث] را بعد از این شروع بکنیم بهتر است چون قضیۀ مُثل افلاطونى بالأخره به سلسلۀ علل طولیه برمىگردد و اگر این باشد بهتر است. خیلی خب حالا مىخواهید همین این را فعلاً مطرح مىکنیم و إنشاءالله که در ضمنش از آن مطالب هم عرض مىکنیم.
بحثى که راجع به مُثل افلاطونیه مطرح شده، این مطلب از زمان سابق بوده است یعنى از خود زمان افلاطون و قبل از افلاطون که سقراط [بود] و ایشان پایهگذار مسائل اشراق بودند، راجع به عالم مُثل مطالبى دارند و این مسئله را باید توجه داشته باشیم که مطالبى که از حکماى یونان بهدست ما رسیده است، این اسم یونانى یکقدرى مسئله را براى ما مستغرب قرار داده و با یک دیدگاه نامناسبى به این مسائل نگاه مىکنیم. اگر این اسم و پسوند را از این عنوان بردارید و حکماى قدیم بگویید، ذهن خیلى استیحاشى از برخورد با این مطالب و این مسائل ندارد. البته این یک مسئلهاى است که متأسفانه دامن جامعۀ علمى را گرفته است که توجهش به مبانى، توجه به ظاهر و اعتبارات است و همین مسئله است که اجازه نمیدهد رشد کنیم و فکرمان باز بشود و نسبت به مسائل دیدگاه بهترى داشته باشیم. همینکه احساس بشود یک مطلبى از یک جایى که بهنظر قدرى ناآشنا مىآید رسیده است فوراً در مقابل او مىایستیم و با یک دیدۀ تحقیق به او مىنگریم. گرچه آن مسئله صحیح باشد و همینکه یک مطلبى از یک شخصیتى که مورد قبول و مورد پذیرش است بهدست مىرسد، از همان اول، نفس درقبال آن مطلب تعظیم مىکند و خاضع مىشود درحالیکه دو ریال این مسائل ارزش ندارد! تا وقتى که یک شخص پست و مسئولیتى پیدا نکرده و در خیابان راه برود، مردم جواب سلام او را هم نمىدهند! ولى همینکه یک موقعیتى پیدا مىکند تا حرف میزند همۀ گوشها که هیچ، دماغ و دهان آنها هم تبدیل به گوش و پردۀ صماخ2 و اعصاب شنوایى مىشود و خیال میکنند که حالا چه سخنان گوهرباری از دهان مبارک ایشان دارد خارج میشود! بابا او همان کسى است که دیروز در خیابان راه مىرفت و یک کت و شلوار پوشیده بود! اصلاً شما او را نمىشناختى که قدش چند سانت است و وضعیت او چطور است. همینکه یک مطلبی از شیخ میرسد، همه در مقابل او باید خاضع بشوند و کسى راجع به این قضیه نباید صحبت کند اما اگر یک مسئلهاى از شخص دیگرى بخواهد [مطرح] بشود نسبت به او موضع مىگیرند اگر شخص عادى یا کلاهى باشد یااینکه طلبۀ باشد و شخص معروفی نباشد، دیدگاه نسبت به مسئله از اول یک دیدگاه بىاعتناگونه است و این صحیح نیست. این طرز تفکر و بینش و این دیدگاه، دیدگاه یک فرد علمى نیست.
| مرد باید که گیرد اندر گوش | *** | ور نوشته است پند بر دیوار1 |
بسیارى از مطالبى را که انسان مىتواند استفاده کند مطالبى است که دیگران گفتهاند و افراد دیگر رسیدهاند.
کسب فیض همۀ افراد به مقتضاى صفا و خلوص نفسشان
یک کتاب روانکاوى از یک روانکاو بود که فعلاً هم حیات دارد و یهودى است و بسیار فرد معتقدى است و در غرب در اتریش هست. من یک وقتى این را مطالعه مىکردم و مطالبى هم نوشته بودم، الآن نمىدانم که آن کتاب کجاست، قرار بود روى آن بررسى بشود و اصلاً بهطورکلی با آن تمهیدات، تطبیقى بین روانکاوى اسلامى و روانکاوى غربى انجام بدهیم ولى دیگر آن مسئله عقیم ماند. من وقتى که این کتاب را مطالعه مىکردم مىدیدم ـ عجب! ـ بسیارى از دیدگاههایى که او نسبت به اتصال انسان با مبدأ مطرح مىکند چیزهایى است که خود ما به آن اعتقاد داریم! حالا یک فرد یهودى است [باشد] حالا تا مىگوییم: «یهودى» یعنى هیچ تمام شد؟! دنیا دیگر به آخر رسید؟! نه! یک یهودى یا یک نصرانی یا یک بودیسم ممکن است مطالبى را بگویند که مطابق با حق و واقع باشد. همۀ اینها انسان هستند، همۀ اینها بندگاناند و نفس دارند و به مقدار صفا و خلوصشان مىتوانند کسب فیض کنند. کسب فیض فقط اختصاص به بنده و امثال بنده ندارد، نهخیر! همۀ افراد به مقتضاى خودشان و نفس خودشان و میزان اتصال و استضعاف خودشان مىتوانند به بعضى از مطالب و مبانى برسند.
خلاصه مواردى بود که من همینطور که حواشى یادداشت مىکردم مىدیدم که مطلب، مطلب غلطى نیست و مسئله درست است ولیکن مطلب مافوقى وجود دارد و آنها را باید مورد توجه قرار بدهیم. خب این دیدگاه اگر در ما پرورش پیدا بکند چقدر قضاوتهاى ما عوض مىشود! چقدر مسائل فرق خواهد کرد! چقدر به پدیدهها و حوادث به دیدۀ دیگرى نگاه مىکنیم و چقدر دیدگان ما باز خواهد شد! نفس ما چقدر سعه پیدا خواهد کرد و در ارتباط با افراد و اشخاص دیگر دُگم و خودمحور نخواهیم بود و خودمحورى را کنار خواهیم گذاشت و باب حقایق را براى همه باز خواهیم کرد و خود را جزئى از این دریاى متلائم خلائق که براى هرکدام از اینها نصیب خاصّ مفروضى وجود دارد مىبینیم، نه حاکم و مقدِّر و مشرف بر این دریا، درحالىکه خودمان قطرهاى بیش نیستیم. تازه اگر آن قطره باشیم!
کیفیت اتصال نفس فلاسفه و حکمای یونان با عالم غیب
لذا ما در مطالب فلاسفه و حکماى یونان به مطالبى برخورد مىکنیم که این مسائل، مسائلى است که حاکى از کیفیت اتصال نفس آنها با عالم غیب است و بهواسطۀ آن اتصال است که مسائل نازل میشود. مگر این حکماى یونان در سلسلۀ تاریخ و بستر خلقت آدمیان نبودند؟! مگر اینها در همان زمانهایى نبودند که پیغمبران هم بودند؟! مگر اینها در زمانهاى لقمان و امثال لقمان، موسى، عیسى، ادریس و اینها نبودند؟! مگر آنها انبیاء نبودند؟! خب اینها هم افرادى بودند که متصل بودند و داراى عقل و ارتباط و حال بودند. اینها هم اهل مراقبه و سلوک بودند و به میزان سلوک و صفاى خاطرشان مطالب را ادراک مىکردند. همینکه اسم حکماى یونان مىآید، یکدفعه مىگویند که آقا این حرفها و این مطالب و مسائل چیست؟! ما نمىگوییم که همۀ این مطالب صددرصد درست است ولى چه کسى همۀ مطالبش صددرصد درست است؟! شما بیایید بگویید! کدام فقیهى همۀ مطالبش صددرصد درست است؟! آن فقیهى که صبح یک فتوا مىدهد و غروب فتوایش را عوض مىکند، همۀ مطالبش درست است؟! آن مفسّرى که امروز یک تفسیر مىکند و فردا تفسیرش را تغییر مىدهد، همۀ مطالبی که میگوید درست است؟! خب یا این است یا آن است دیگر! اینکه معنى ندارد! چطور شد فقط این چوب و چماق تکفیر باید بر سر حکماى یونان بخورد؟! میگویند که اینها مطالبشان از یونان است و خلاف است! نه، مطالب همین الآن [در اینجا هم همینطور است] چرا یونان؟! فرض مىکنید که همین الآن در روز شنبه 1431 در ماه جمادى، شخصى به نام افلاطون هست و مىگوید که آقا نظر بنده این است. خب شما چه مىگویید؟! آن آقا مىگوید که بنده نه اهل یونان هستم و نه اهل غیر یونان بلکه من اهل همین قم و مدرسۀ فیضیه و همینجا هستم. بسیار خب یا حرف تو درست است یا غلط است دیگر! حالا اگر فرض بکنید که زمان به عقب برگردد و یک فقیهى به یونان برسد همین مطالب و همین کتابها را [ارائه دهد] شما نسبت به او چه نظری مىدهید؟! فقط زمان در اینجا برداشته شده است. اینجاست که خیلى از مبانى عوض مىشود و خیلى از مطالب تغییر پیدا مىکند و آن پردۀ تحجّرى که دیدگان ما را گرفته است؛ زمان در اینجا آمده و فاصله شده کنار مىرود و خود اصل و واقع مطلب و حقیقت قضیه و لبّ مسئله براى انسان حاصل مىشود و دیدگاه انسان را نسبت به واقعیت روشن مىکند و نفس انسان را برای همه نوع مقابلۀ با حقایق در همۀ موارد و همۀ شئون پذیرا مىکند. آنچه که مهم است نفس است، نفس باید بخواهد در این مسئله به یک مقام امن و اطمینانى برسد، حالا این مطلب یا درست است یا غلط است. این یک مسئلهاى است که جایگاه خودش را دارد و یکى مىآید اثبات مىکند و یکى نفى مىکند.
اهمیت قضاوت بیطرفانه
آنچه که براى ما از برخورد با این مطالب باید بهدست بیاید عبارت از آن تأثیرى است که این قضایا ابتدائاً باید روى نفس ما داشته باشد؛ یعنى این مسائل بهعنوان یک مسئلۀ فلسفى باید باعث بشود که نفس ما بهنحوى متحول و متغیر بشود که نسبت به تاریخ، اجتماع، مسائل سیاسى، مسائل فقه و اجتهادى و نسبت به هر کسى باید قضاوت بىطرفانهاى داشته باشیم. من وقتى که این کتاب رساله صلاة جمعه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ شروع به تحشیه کردم آنچه فقط در نظر من بود امام صادق علیهالسّلام بود و بس! والله العظیم به نفس مبارک امام صادق علیهالسّلام قسم مىخورم که وقتى من این کتاب را باز کردم فقط و فقط امام صادق بود و هیچ چیز دیگر نبود. با این دیدگاه شروع به [تحشیه] کردم و بعد به یک جاهایى رسیدم که رفقا به من اعتراض مىکردند که آقا شما دیگر خیلى دارید ـ حالا آنها این حرف را نمىزدند ولى زبان حالشان [این بود] ـ در ارائۀ مسئله و مقابلۀ با مطلب جسارت مىورزید! الآن رفقایى که حتى به من اعتراض مىکردند در اینجا هم حضور دارند. [میگفتند] که آیا عین عبارتهایى که شما اینجا نوشتهاید را بیاوریم؟! گفتم: ما در مطالب علمی حرفی نداریم و با کسی [تعارف] نداریم، فقط آن که مقابل ما هست امام صادق است والسّلام! ما باید به او نگاه کنیم. پدر ما، ما را به این سمت دعوت کرد و من این حالت و مواجهۀ خودم را [از پدرم میدانم]. لذا شما مىبینید در قضایا و مطالب و پدیدهها و حوادثی که اتفاق میافتد، من هیچوقت تا آنجایى که خدا توفیق داده باشد ـ ﴿وَمَآ أُبَرِّئُ نَفۡسِيٓ﴾،1 نه نمىتوانم بگویم که در بعضى از موارد پاى نفس در کار نبوده است اما تا آنجایى که توفیق از طرف او بود ـ اینطور نبود که ملاحظات دنیوى در کار باشد. اگر ملاحظهاى بوده در راستاى همان تحصیل رضاى او باید انجام بشود نه ملاحظات و مصالح دنیوى. و این حالت را بنده از کیفیت ارتباط و روش سلوکى مرحوم والد نسبت به خودم مىدانم، اگر کسى نمىداند بنده مىدانم که ایشان من را به این نحوه مىکشاندند و دعوت مىکردند و راه میبردند. یک مقاله ایشان مىنوشتند بعد به من مىگفتند که برو ببین در کجاى این مقاله اشتباه کردم. بقیه مىگفتند که خواهش مىکنیم، این حرفها چیست شما بزرگتر از این هستید! ولى من نه، من مىگفتم که شاید یک اشتباه کردهاند! بلند مىشدم مىرفتم مقاله را نگاه مىکردم و آن اشتباه را بهدست مىآوردم و ایشان تصحیح مىکردند! در مباحثاتمان وقتى که با ایشان بحث و این چیزها داشتیم کاملاً راه را براى یک بحث آزاد براى ما باز نگه مىداشتند. بله، در یک جا بود که ایشان مىگفتند: در اینجا دیگر عقلت نمىرسد و اینجا مسئله این است. در طرح مسائل اجتماعى و سیاسى مواردى اتفاق مىافتاد که ما به یک مطلب مىرسیدم و ایشان مىفرمودند که گرچه شما این را مىگویى ولى اینگونه عمل کن! یعنى دیگر مسئله تمام است. اینجا دیگر مطلب ماوراء بحث مسئله است. لذا اگر غیر مرحوم پدرمان بود مىگفتم که برو پى کارت بچه! من را که میشناسید! ولى اگر ایشان میگفتند، مىگفتم که چشم. ولى قبل از اینکه به این حد برسیم نه! کاملاً مسئله آزاد بود و در برخى از موارد اعتقاد و نظر فقهی ایشان برمىگشت! من الآن براى اولینبار است که به شما مىگویم. خب چرا؟! یک مرتبه ایشان به یک نفر این مسئله را گفته بودند و من از او شنیدم درحالىکه اصلاً براى من مسئلهاى نبود، من هم مثل سایر افراد هستم. حالا آن طرف خیال مىکرد که بنده امام پانزدهم هستم! مىگفت که من از پدر شما راجع به شما شنیدم، گفتم: خب شنیدى [اینکه چیزی نیست] حالا من نه یک نفر دیگر! شما چیز مهمى نشنیدهاى. گفت که من از پدر شما شنیدم که راجع به شما گفتند که چه اشکال دارد که بعضى از بچهها از پدر بهتر بفهمند. گفت که [منظورشان] شما بودید؟ گفتم که نهخیر آقا! بنده خاک طویلۀ پدرم هم نمىشوم، بیخود شما این را براى ما به حساب نگذار، این چیزها در کَتِ ما نمیرود! آنچه که دارم از ایشان دارم و آنچه را که مىفهمم از ایشان مىفهمیدم و این مسئله تواضع نیست چون در من، تواضع نیست. تواضعى که جنبۀ نفاق دارد و مردم مىکنند نه، تواضع خوب است ولیکن نهاینکه از آن جنبۀ حقیقى خودش خارج شود و به جنبۀ نفاق تبدیل شود! تواضعى که یک لبخندى بزنند و وقتى که یک حرف از آدم بشنوند همچنین اخم بکنند که آدم دو متر آنطرف پرت شود، نه، آن تواضع نیست! آن خیمهشببازی و تئاتر است، اسمش تواضع است! من در این حرفها نیستم ولى مسئله این است که این کلام ایشان یعنى آقا این فیض الهى جارى مىشود حالا یا از دریچۀ او یا از دریچۀ دریچۀ دیگری. من به آن شخص گفتم که از کجا [معلوم است که] این مطلبى که به ذهن من رسید از طرف خود ایشان نبوده است؟! شما این را از کجا مىتوانید بفهمید؟! آن بزرگ که نمىآید اینطور بگوید. آنها بزرگ، عزیز، متین، کریم و داراى رفعت هستند و بلند نمىشوند [اینطور بگویند]. شاید آنچه به نظر و به فهم من رسیده او در قلب و فکر من انداخته است منتها خودش را کنار مىکشد و [میگوید که] عجب عجب شما یک مطلبى دارید! آقا دست شما درد نکند! دارید براى ما چیز مىکنید! کسی که زرنگ باشد مىفهمد که او الآن [تجاهل میکند] و من در این مسئله دلیل دارم؛ گاهى از اوقات مىشد ما در یک مسئلهاى با ایشان بحث مىکردیم وقتى که به نقطۀ آخر مىرسیدیم و صحبتی نبود یک لبخند مىزدند و آن لبخند همه چیز را به ما مىرساند و همه چیز را به ما مىگفت و همه چیز را به ما مىفهماند. ما آن لبخند را که مىدیدیم پى کارمان مىرفتیم بعد از یک مدت معناى آن لبخند را مىفهمیدیم که آن قضیه چیست.
امکان و عدم امکان اشتباه تعمدی اولیاء
تلمیذ: یعنى تعمداً اولیاء خدا اشتباه مىکنند؟
استاد: بله، اشتباه نه یعنى [مطّلع] هستند منتها در مقام نفس و در مقام ظهور نمىخواهند آن حقیقت را بیاورند. این بهخاطر ادب است که آنها را با امام اشتباه نگیرند. یکوقت مردم نیایند و خیال کنند که [آنها امام هستند]. امام اشتباه نمىکند و امام عصمت دارد و این عصمت باید حفظ بشود، وظیفۀ اوست! فرض کنید که امیرالمؤمنین علیهالسّلام تأدباً بیاید بگوید که به من امیرالمؤمنین نگویید! حق ندارد! لقب امیرالمؤمنین باید باشد و خود امام زمان هم نمىتواند به خودش امیرالمؤمنین بگوید! امام زمان به ما مىفرماید که باید به جدّم این لقب گفته بشود. آن حساب تکلیف است و تکلیف الهی جای خود دارد.
تقیۀ ائمه علیهالسّلام در مقابل کینهتوزان
ائمه نمىتوانند اشتباه کنند، ائمه نمىتوانند خلاف کنند! وقتى که امام صادق علیهالسّلام در آن مجلس که نعمان بن ثابت ابوحنیفه حضور داشت آمدند با یک حالت گفتند که مردم راجع به ما چه مىگویند که ما علم غیب مىدانیم؟! الآن کنیزم به این حرف من عمل نکرده و مىخواهم تنبیهش کنم، او خودش را مخفی کرده و دارم دنبالش مىگردم ولى پیدایش نمىکنم. آنوقت مردم مىگویند که ما علم غیب داریم و اطلاع داریم.1 این الآن یکی از مسائلی است که دارند روى این روایت خیلى مانور مىدهند ولى خب چرا ذیل روایت را نگاه نمىکنیم؟! وقتى که بیرون رفتند و مجلس تمام شد و منقضى شد دو سه نفر از اصحاب ـ یکى از آنها داود بن کثیر بود ـ که تا سر کوچه رفتند و وقتی بقیۀ افراد رفتند، بعد از ده دقیقه برگشتند و در زدند، خادم گفت: [شما چه کسی هستید؟] گفتند: [از اصحاب امام] هستیم. خادم گفت: داخل بیایید. آمدند و به حضرت رو کردند و گفتند: یا ابنرسول الله ما که [شما را] مىشناسیم، این چه حرفى بود که زدید؟! بعد حضرت فرمودند: این آیه را نخواندهاید؟! ﴿وَكُلَّ شَيۡءٍ أَحۡصَيۡنَٰهُ فِيٓ إِمَامٖ مُّبِينٖ﴾؟2 این همان خندۀ آقا است! حضرت فرمودند که خب فلانى در مجلس بود! اینها اینطوری نگه میداشتند! اگر حضرت بیایند و غیر از آنچه که هست یک چشمۀ دیگر نشان بدهند خب مىدانند این مرتیکۀ بیدین لامذهب حرامزاده چطور آن احقاد و کینههایى که نسبت به امام در دل دارد غلیان پیدا مىکند و بلند مىشود و میرود و شروع به چیز کردن میکند. [ولى هنگامی که حضرت] اینطور گفتند، [با خودش میگوید که آهان] این مثل خودمان است و از نظر و ارتباطات اجتماعى خیلى ما را کنار نمیزند و با ما خیلی فاصله ندارد. والاّ اگر او بنشیند و پنجاه نفر هم نشستهاند و حضرت بیاید یک چشمه، دو چشمه، سه چشمه و مدام یکى پس از دیگرى نشان بدهد خب این بدبخت همانجا بلند مىشود و صاف پیش منصور مىرود و مىگوید که دارى چهکار مىکنى؟! مگر نمىبینید که در این دنیا چه خبر است؟! داریم با چشم خودمان میبینیم دیگر. نمیتوانند یک نفر را ببینند که دارد دو کلمه حرف میزند! تا وقتی کسی حرف نزده نه باکی هست و نه فلان، هیچ! همینکه آمد و دوتا کلمه حرف زد و یک پلّه از خودشان بالاتر رفت، [میگویند که] هان چیست؟! چه کسی است؟! از کجاست؟! این را قبول ندارد؟! آن را قبول دارد؟! مرام و مکتبش چیست؟! جد و آباء و عمه و خالۀ او کیست؟! بهخاطر اینکه آمد یک حرف را کمی بالاتر زد و دو نفر بیشتر به او توجه کردند.
نفس، نفس است دیگر فرق نمىکند! چه شما روى این نفس کلاه بگذارید و چه عمامه بگذارید، یکى است! عمامه باعث تطهیر نمىشود والاّ جناب عمر سعد هم عمامه داشت! جناب یزید که آمد پسر پیغمبر را کشت، ایشان عمامه داشت! همین آقای ابن زیاد که آمد آن مسائل را انجام داد، عمامه داشت! اینها همه عمامه داشتند؛ شریح قاضى، کسروى و سید ضیاءالدین طباطبایى عمامه داشتند، سید نصرالله تقوى و سید حسن تقیزاده عمامه داشتند دیگر! اگر قرار باشد عمامه بیاید انسان را تطهیر بکند، آدم از فردا عمامه مىگذارد و بعد هم مستقیم به بهشت مىرود! نه آقاجان! عمامه این کار را نمىکند. عمامه تازه وسیله است براى اینکه آنچه که در نفس هست بتواند ظهور و بروز پیدا بکند!
معنای تقیه
امام صادق علیهالسّلام در آنجا با این عملشان تقیه کردند؛ تقیه یعنى انجام دادن یک فعلى براى حفظ و صیانت از مصالح اخروى با پوشش غیرواقعى و غیرحقیقى. حضرت مىفرمایند: ﴿وَكُلَّ شَيۡءٍ أَحۡصَيۡنَٰهُ فِيٓ إِمَامٖ مُّبِينٖ﴾ من از ملک و ملکوت تا روز قیامت را خبر مىدهم آنوقت نمىدانم که کنیزم رفت پشت پستو مخفی شده است؟! این مسئله خندهدار نیست؟!
مثل افلاطونیه؛ سلسلۀ علّى از علم عنایى
در باب مثل افلاطونیه امروز بحث را [شروع میکنیم] إنشاءالله بقیه برای جلسۀ بعد باشد. مثل افلاطونیه مسئلهاى است که به سلسلۀ علّى از علم عنایى برمىگردد؛ یعنى اصل و حقیقت این پدیده و تفکر مثل افلاطونى ـ که در بعضى از تعابیر از او به مثل الهى هم تعبیر شده ـ به علم عنایى برمىگردد که علم عنایى در ذات الهى قبل از تکوّن عالم خلق به چه چیزى تعلق گرفته است و این وجود علمى اشیاء در ذات الهى به چه نحو بوده است. خب شکى بر این نیست که بالأخره عالم کون و فساد محتاج به بستر زمان است و زمان یکى از علل موثرۀ در این تکوّن است همانطورىکه مکان هم به همین کیفیت است و طبعاً زمان حقیقت متدرّجُ الحصول است و باید این حقیقت، حقیقتى باشد که در انمحاء آن و تولد و تکوّن آنِ بعد باشد و از این انمحاء و تکوّن جدید تعبیر به فساد آورده مىشود که البته تعبیر صحیحى نیست و راجع به این مسئله إنشاءالله عرایضى هست گرچه مطالبى را که در باب حرکت جوهرى عرض کردیم و اختلاف این مبنا با آنچه که مورد نظر است در ادراک صحیح این فصل بسیار موثر خواهد بود؛ یعنى کیفیت ارتباط ربط بین حادث و قدیم در قضایا و در پدیدهها و همینطور در ادراک صحیح از حرکت جوهریه و در اشکالى که بر حرکت جوهریه هست بر مبنایى که عرض شد، این مسائل ما را بسیار کمک خواهد کرد تااینکه ببینیم آیا آنچه را که این بزرگان بهعنوان مُثل الهى در علم عنایى حق مطرح کردهاند به همین کیفیت است یااینکه صورت و شکل دیگرى دارد؟
تمیز ولیّ از غیر ولیّ
تلمیذ: اگر ولىّ تأدباً اشتباه کند، تمیز ولىّ از غیر ولىّ براى شخصى که جاهل به ولایت است چگونه است؟
استاد: آن کسى که ولىّ است اگر در یک جا اشتباه بکند در صد جاى دیگر درست مىکند و براى آن کسى که بخواهد به حق برود، او خودش آنچه را که در جاى خودش باید مطلب به او برسد خواهد رساند و اینجا دیگر اشتباه نمىکند و در ضمن مىآید براى اینکه خود او نسبت به راهش دچار تزلزل نشود یا نسبت به اطرافیان و اجتماع دچار مفاسدى نشود در بعضى جاها اشتباه هم مىکند ولى براى کسى که مىخواهد بهدنبال مطلب و بهدنبال حق برود و همچنین در عرضۀ شخصیتى خودش بهعنوان فردى که اطلاعى مافوق اطلاع سایرین دارد نه، ممکن است مطالبى را بیان کند و اینطور نباشد که همیشه در مقام خفا باشد. آن دیگر تشخیصش با خودش است که در کجا اشتباه کند و در کجا به همان باطن و واقع خودش عمل کند. ما نمىدانیم چون ملاک در دست ما نیست که بفهمیم او الآن در اینجا تعمداً این اشتباه را کرده یا نه. آنچه را که با ملاک در دست ما هست آن ملاکاتى است که بیان کردند؛ اتصال قلب یا اطلاع بر مسائل علمى باید به حقیقت و واقعیت خودش باشد گرچه حالا اصطلاح و اینها را هم [حفظ] نداشته باشد و رعایت موازین شرع در رفتارها و در فراز و نشیبها باید باشد.
مثلاً یکى از مواردى که همه مىدانند، چه مطالبى قبلاً راجع به افراد صحبت مىشد و چه مسائلى مطرح مىشد و چه قضایایى نسبت داده مىشد که فلانى کیست، چطور است، اتصال دارد، از عالم غیب خبر دارد و عارف کذا و کذا است، ولى در قضایا و مسائلى که اتفاق افتاد همه دیدند که مسائل نفسانى عمل شد! یعنى روشنتر از این دیگر چیزى نبود؛ یعنى اگر این را نفهمیم اصلاً بهطورکلی باب بسته است! یعنى براى بنده بعد از 54 سال اگر این قضیه [روشن نباشد] و بگویند که نه شما نفهمیدید، خب اگر من نفهمیدم یعنى هیچ کسی در این عالم نمىفهمد!
منشأ اعمال و افعال ظاهریه
تلمیذ: مسائل نفسانى از معاملات شرعى جداست؟ چون بحث ولایت مافوق شرع است دیگر و با ملاک شرعى که نمىشود ولایت را فهمید؟
استاد: نه، حقیقت ورود ملاکات شرع در نفس آن شخص، و شرع هم که شرع ظاهر نیست؛ منظور از شرع اتصال نفس و سرّ و ذات با ملاکات واقعیّه است که براساس آن اتصال، اعمال ظاهریه و افعال ظاهریه نشئت پیدا مىکند و وقتى که شما با او نشستید و حالات و رفتار خودش را در موارد مختلف متفاوت دیدید در آنجایى که یک قضیۀ خوشایند پیدا مىشود لبخند تا بناگوش مىآید و شروع به تواضع مىکند و صحبت و ما نیستیم و...! ولى وقتى در آنجایى که برخلاف مىآید چنان این ابرو هفت پیدا مىکند که اصلاً یک وضعیت خاص تشکیل مىدهد و کسی هم با جنابعالى دیگر نمىتواند حرف بزند و تا یک حرف بزند خفه شو و برو گم شو نصیبش میشود خب معلوم میشود که بابا همه کشک است و همه بیخود است! شما وقتى که آمدى عمل امیرالمؤمنین علیهالسّلام را مقایسه کردى و آمدى معاویه را دیدى، حالا معاویه بیاید بگوید که من ولىّ خدا هستم! شما از کجا مىفهمید؟! شما در دربارش مىروید خب جلوى شما که عرق نمىخورد! حالا آن یزید مىخورد ولى معاویه که جلوى شما نمىخورد، پشت سر مىرود مىخورد! میبینید که عمامه دارد بسیار خب. عبا میاندازد و ریشش هم تا اینجا [پایین] آمده است، اینهم از اینطرف. در مسجد هم میرود نماز مىخواند یک ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾1 مىگوید که ششتا مثل شما نمىتواند بگوید! قشنگ نماز را با تمام اینها مىخواند و بعد هم دست در جیبش مىکند و به این و آن پول میدهد و به فقرا انفاق مىکند! این چیزهایى که انجام مىدهد [میبینید و میگویید که] عجب آدم خوبى است! مىگویند که معاویه فلان است، ما که والله چیزى ندیدیم!
حالا یزید نه، آن یزید از آن اول معلوم بود که عرقخور، میمونباز، سگباز، اهل شطرنج و این چیزها بود ولى معاویه خیلى پدرسوخته و کلک و حقهباز بود عین منصور دوانیقى و مأمون بوده است. این مأمون مأمون مأمون خیلى آدم چیزی بود! اتفاقاً آدم عالمى هم بوده است مأمون فاضل بود! وقتى که شما مىروید این چیزها را مىبینید خب این قضایا اتفاق مىافتد و شما یکدفعه با او در جنگ مىروید و میبینید که هنوز نیامده [آب را] بست! تا مىبندد [میگویید که] هان! چرا بست؟! چرا مردم و حیوانها باید تشنه باشند؟! خب این با مبنای شرع نمیخورد. کارها را نگاه مىکنى و مىبینى که با مبناى شرع نمىخورد. آنجا دیگر اتاق جنگ است، آنجا دیگر روى تخت سلطنت و پادشاهى، بذل و بخشش، نماز و ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾ خواندن نیست! از اینطرف این را نگاه میکنی. از آنطرف مىبینى که امیرالمؤمنین علیهالسّلام دستور مىدهد که بروند و [آب را] باز کنند. وقتى باز مىکنند مىگوید که نه اینها باید مثل ما [از آب استفاده کنند]! هان! یکدفعه مىبینى او مروّت، مردانگى، انصاف و عدالت به جانش رفته و به جان او نرفته است و آن تظاهر بود!
لزوم تفکر بر روی جریان عمروعاص
میآیی [رفتار ایشان] در ارتباط با عمروعاص [را میبینی]. خیلى باید روی این جریان عمروعاص فکر کنید. من این را در جلد سوم [اسرار ملکوت] از مواردى که راجع به تشخیص ملاکات است، مىآورم. خلاصه روی این قضیه باید فکر کرد. جریان عمروعاص یک جریان عادى نیست، جریانى است که مىتواند آدم را به خیلى از جاها برساند؛ یعنى این قضیۀ عمروعاص قضیهاى است که امیرالمؤمنین علیهالسّلام با زدن یک شمشیر جنگ صفین را تمام مىکرد [ولی] او این کار را انجام نمىدهد! و با این انجام ندادن جنگ را بر علیه خودش تمام مىکند. با این ضربه نزدن! اینجا مىفهمیم که نه! این قضیه از قضیۀ بستن آب مهمتر است! در قضیۀ بستن آب حالا مىشد این بجنگد و آن بجنگد و یک طورى مسئله را [تمام کرد] ولى این دیگر یک مسئلهاى است که نمىشود کارى کرد.
اینجا تا شما این را از امیرالمؤمنین دیدید باید پشت سر او راه بیفتید. وقتى در خیمه آمد هان؟! یا على چه بود؟! آدم رند و آدم کیّس اینجا یقه را مىگیرد! یقۀ امیرالمؤمنین را باید اینجا گرفت! یا على این قضیه چه بود؟! باید براى ما روشن کنى! خلاصه ما دیدیم! خب آن عمروعاص هم مثل معاویه ریش داشت. بابا مگر تو به مردم نمىگویى که منِ عمروعاص از اولیاى خدا هستم! و من چه هستم، من فلان هستم، من پیغمبر را ادراک کردم و من جزو اصحاب بودم! عمروعاص [جزو اصحاب] بود دیگر! خیلی خب پس چرا شلوارت را پایین کشیدى؟! [عمروعاص میگوید] صدایت درنیاید هان! بیا این کیسۀ پول را بگیر و پشتش هم این شمشیر است ـ همهجا همین هست هان! ـ اول پول را بگیر، شمشیر هم هست! اگر نفر دوم از تو بشنوم آن شمشیر در کار میآید! خیلی خب تمام شد خداحافظ شما! تو دیگر ولىّ خدا و آدم درست و حسابى نیستى! حالا سراغ امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىآیی که [بدانی] این قضیه چه بوده است! اینجا مىروی. آنوقت امیرالمؤمنین اگر بگوید که نه، اهلش هستى مىآید بیان مىکند و مىگوید که بابا تمام این جنگها براى رسیدن به اوست!
امام علیهالسّلام مسلط بر نفوس و مشرف بر حقایق و بواطن
تلمیذ: براى ما که دور هستیم مىشود از دور تاریخ را بررسى کنیم ولی آن افرادى که در محضر مولا امیرالمؤمنین علیهالسّلام بودند طبق فرمایش جنابعالى باید یک چند سال بىطرفانه نگاه به قضایا مىکردند بعد ولایت حضرت را مىپذیرفتند؟
استاد: نه، چند سال نمىخواهد آقا! یک هفته با امیرالمؤمنین بودن مىرساند! یک هفته! چند سال؟! یک ساعت! شما یک ساعت با امیرالمؤمنین بیطرف بنشین آن که باید بیندازد، مىاندازد! بله! یک ساعت بیطرف! نیم ساعت! ماهها نمىخواهد! از هر اشارۀ ابرویش یک علامت به انسان مىرساند از هر خندهاش یک نشان به انسان یاد مىدهد، از هر کلامش، از هر خطورش، از هر حرکتش، از هر در زدنش و از هر آوردنش [مسائلی به انسان یاد میدهد]. اولیاء خدا نیاز ندارند. اینکه مىگویند: «افراد باید مدتها بنشینند»، براى امثال ما و عوام و فلان است والاّ اگر انسان بلند شود برود پیش امام علیهالسّلام بنشیند [متوجه میشود]. آخر ما داریم امام را با خودمان مقایسه مىکنیم! بابا امام ولىّ است! ولىّ مسلط بر نفوس و ضمائر است، ولى مشرف بر حقایق و بواطن است. امام صادق علیهالسّلام مشرف است و تمام زوایاى مخاطب در دست اوست، وقتى احساس بکند بر اینکه او بهدنبال مطلب است، یک نگاه میکند، همان یک نگاه، از هزارتا شقّ القمر برای آن فرد بالاتر است. مسئلۀ امام [فرق میکند]! اینکه مىگویند: بلند شویم بگردیم بهخاطر ضیق خناق است. بهخاطر اینکه فردا هر کسى نیاید بگوید که بنده هم یک نظر انداختهام و من هم این کار را مىکنم! اینهمه شعبدهباز و حقهباز و منافق و این حرفها وجود دارد دیگر!
البته بنده بیش از این نمىگویم که ما بعد از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ چه دیدیم! این حرفها را براى این زدم. آن افراد غریبهاى که مىگفتند که ما بر نفوس و ضمائر و مسائل اطلاع داریم و با این حرفهاى خودشان فریفتند و گول زدند و به انحراف کشاندند، چطور نفهمیدند آن وقتى که دارند از آنها [بهانه] مىگیرند بفهمند؟! چطور که آن چیزهایى که الآن مخفی شده و دارد از اینها [بهانه] مىگیرد را نفهمیدند؟! هان؟! این به گفتن که نیست که آدم [فقط] بگوید که ما اشراف بر نفوس داریم! شما که اشراف بر نفوس دارید چطور غرض آن میزبانت را نفهمیدى؟! چطور نفهمیدى براى اینکه افراد را به جاهاى دیگر بکشانند، دارند چه دامهایى مىاندازند؟! مگر نمیگوییم؟! مگر مدعى نیستیم؟! من به یکى از این افرادی که همین مطالب را مىگفت ـ دیگر جلوى ما که نمىتواند معلّق بزند! ما که دیگر جزو کار قضیه هستیم ـ گفتم: مگر شما مشرف نیستید؟! گفت: بله. گفتم: من یک نیتى کردم! چه نیتى کردم؟! هرچه چرتکه انداخت [دید نمیشود]! خب این چه حرفى است دارى مىزنى آقا؟! چه مسائلی داری میگویی؟! خب هر چیزى یک حسابى [دارد]! امروز توانستیم دو نفر را بفریبیم اما فردا این فریب و حیلۀ ما رو مىشود! براى فردا چه فکرى کردى؟!
تلمیذ: فیالجمله نمیتوانند؟ مثلاً در مقام تلویح باشند و بگوید که بعضى وقتها این حال براى ما بهدست مىآید، خب ما که نمیفهمیم.
استاد: عمۀ بنده هم همینطور است! یک شب خواب مىبیند فردا [نمیبیند]، چه کسى است که نبیند؟! بله فیالجمله پیدا مىشود! ولى حالا یک وقتى فرض کنید که در صدتا مورد دوتا مورد است! یک وقتى مىبینید در صدتا مورد، دو مورد اینطرفى است و 98 تاى آن چرت است، پنجاه یا شصتتای آن چرت است! بله شما یک وقت یک خوابى مىبینید، براى من هم گاهى اوقات از این تصوّرات و تخیّلات و این حرفها پیدا مىشود، براى شما هم پیدا مىشود، براى هر کسى این مسئله هست. این غیر از این است که انسان در ارتباط با ولىّ الهى ببیند که نه، اینطرف این است و او این کاره است! وقتى که فهمید این کاره است حالا در یک جایى میبینی که یکدفعه اشتباه کرد، او دیگر نمىآید اساس را ازبین ببرد، مىگوید که نه، اشتباه به یک جهتى بوده و یک علتى داشته است. خود آدم هم مىفهمد و رد مىکند و رد مىشود. والاّ اگر آدمی باشد که یک اشتباه یک درست، یک اشتباه ... خب من هم خودم همین هستم دیگر! یک اشتباه یک درست دوتا اشتباه یکى درست سهتا اشتباه یکى درست خب از اینها که إلىٰماشاءالله در عمرمان دیدیم! بیچارهها نه ادّعاى ولایتى کردند و نه چیزی!
بنده کسى را مىشناختم که در همینجا [بود] و شما هم مىشناختید به رحمت خدا هم رفته است؛ خب هر استخارهاى که مىکرد [همه چیز را] مىگفت. خود بنده هم در مجالسى حضور داشتم افرادى مىآمدند و از سیر تا پیاز آن مورد را مىگفت. یک موردش هم من نشسته بودم یک شب جمعهاى بود، دو سه نفرى بودند، خیلى با آنها چیز [مراوده] نداشت، یک جوانى آمد و گفت که من یک دخترى را مىخواهم، پدر و مادرم هم مخالف هستند مىخواهم ببینم بالأخره مىتوانیم [وصلت را] انجام بدهیم یا نه؟ او یک کاغذ درآورد و یک اعدادى را شروع به نوشتن کرد، دو سه دقیقه طول کشید ـ حالا مىگویید که ولىّ خدا کیست؟! به من هم بدهید [بلد هستم که انجام دهم] ـ یک چیزهایى نوشت گفت که موردى که شما مىخواهید بروید [و با او وصلت کنید] چشمش اینطورى است و یک سیاهى در سفیدى چشم چپ او هست. یکدفعه آن جوان دهانش همینطور باز ماند! خب در کجاى این کاغذ سیاهی چشم او آمده است؟! مگر این آیینه است که چشم این دختر را در فلان شهر نشان بدهد؟! [در ادامه گفت] و یک عیب دیگرى دارد و در ضمن بدان که الآن کلیۀ سمت چپ او ناراحت است فوراً به دکتر مراجعه بکن و [درمان] کن! و این براى تو خوب است بعد از یک ماه دیگر یک قضیه بین فامیل او و فامیل تو پیش مىآید و این نقار برطرف مىشود و این وصلت انجام مىشود، غصه نخور! خب همینطور شد. شما از یک ولىّ خدا دیگر چه مىخواهید بالاتر از این چه مىخواهید؟! بیچاره نه مىگفت که من ولىّ خدا هستم نه هیچى دیگر هیچى نمىگفت. حتى راجع به بنده هم گفت! خوب است؟! من دیگر توضیح نمىدهم. چیزی را که من از او پنهان کرده بودم را خودش گفت، البته یک جای دیگر سر او تلافیاش را درآوردم! گفتم که برای من ... . داشتیم جایی میرفتیم، من متوجه یک جهتی بودم، یکدفعه او گفت: بله دیگر! آدم فکرش اینجا و آنجا میرود و این [حرف] و آن [حرف] را میگوید و فلان! گفتم که حالا باشد! صبر کن ما هم آنجایی که تو نمیخواهی کسی بفهمد [میگوییم که در ذهنت چه خبر است]! ولى وقتى همین شخص را ملاحظه مىکنم مىبینیم که در آنجایى که باید تسلیم تقدیر خدا باشد به یکطور دیگر عمل مىکند! تمام شد! این آدم خوب و صالح است ولى آن یک مسائل دیگر است. حالا آدم مىآید او را نسبت به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ میبیند و مىگوید که این ولىّ است!
اینکه مىگویم که ملاکات شرع در نفس او حک شده باشد و اتحاد بهنحو وحدت و عینیت پیدا کرده باشد، آن خودش را نشان میدهد! آن نیازى به این مسائل و برخوردها و جهتگیریها ندارد. یک ملاک شرع من به شما بگویم؛ اگر کسى در حال خطبه کردن1 باشد کراهت دارد انسان در آن خطبه دخالت کند و وارد این خطبه شود،2 وقتى که بنده با چشم خودم مىبینم که یک همچنین قضیهای انجام گرفته، چه بگویم؟! تمام شد! این چیزى است که در توضیحالمسائل این را نوشتهاند که وقتى پسرى یک موردى را مىخواهد و صحبت هم شده و هردو طرف بر این مسئله متمکّن شدند؛ یعنى قرار گرفتهاند، یک شخصى بلند شود بیاید بگوید که نه آقا آن دختر را براى پسر من بدهید و بروید برای او چهکار کنید! خب معلوم است بابا اینها دکان و دستگاه است دیگر! اینکه دیگر نیازى به رمل و اسطرلاب انداختن ندارد! این قضیه روشن است. ولى در یک جاى دیگر همین ولىّ الهى که مىبینید، براى فرزند خودش آنچنان عمل مىکند که انسان مىگوید که این اصلاً قصد دشمنى با من را دارد والاّ اینطور عمل نمىکرد؛ یعنى بهنحوى برخورد، برخورد عادلانه و از روى واقع و حق است که اصلاً به ذهن انسان خطور نمىکند که او مىخواهد جانبی بگیرد و فقط رعایت مصلحت و مشیّت الهى را در اینجا براى خودش درنظر قرار مىدهد.
حقیقت صدق اولیاء الله
بابا آدم یونجه نخورده است و مىفهمد! آنچه که براى ما ارزش داشت حالات مرحوم آقا اخبار از غیب و اینها نبود! اخبار از غیب را از دیگران هم شنیدم، خیلى از افراد هستند؛ حالا [مثلاً] سهتا درست و یکی [اشتباه]، از اینطور مسائل هست. آنچه را که براى ما مهم بود، تست کردن ایشان در این موارد بود که مىدیدیم که این نفس، نفسى است که با عالم ملاکات وحدت پیدا کرده و مخلَص شده است نه مخلِص! متواضع نیست! حقیقت او حقیقت صدق شده است! این براى ما ارزش داشت ولى با غیر از اینها ارزش ندارد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد