پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - طهران
تاریخ 1436/08/26
هو العلیم
مراقبه و اهمیت آن در خارج کردن انسان از حیات حیوانی
سلوک خانواده ـ طهران ـ جلسه 41
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا أبىالقاسم مُحَمّدٍ
و على آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
توفیق مجددی بود كه دوباره خدمت رفقا و دوستان رسیدم و این توفیق مصادف با ایامی است كه نزدیك به شهر رمضان است و شاید تا بعد از ماه مبارك، مجلس عنوان بصری هم دیگر انجام نشود. لذا در واقع میتوان گفت كه این جلسه تاحدودی در حول و حوش مطالب جلسۀ عنوان بصری انجام میگیرد.
اهمیت ویژه نسبت به ماه مبارک رمضان در کلام اولیاء
رسم و دَیدن بزرگان مخصوصاً مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بر این بود كه قبل از ماه مبارك رمضان برای رفقا و دوستان، جلسهای را در منزل میگذاشتند، حالا یا در همان روز جمعه و یا در یك شب دیگر، و مطالب خاصی را كه بهطور عموم نمیتوانستند مطرح كنند، در منزل برای دوستانشان میگفتند و تذكر میدادند. و من از دوران طفولیت به یاد دارم كه یكهمچنین مطلبی را ایشان داشتند و دوستان و شاگردانشان راجع به خصوصیات ماه مبارك، مطالبی را از ایشان استماع میكردند و استفاده میكردند و خب بهرهاش را هم میبردند.
چندی پیش بود كه یكی از مخدرات سؤالی كرده بود، منتها من نتوانسته بودم آن موقع پاسخ اجمالی بدهم، و آن سؤال این بود كه با وجود اینكه راجع به خصوصیت ماه رجب این همه تأكیدات هست و آثار و بركات و مطالبی كه راجع به ماه رجب مطرح شده و گفته شده و از ادعیۀ ماه رجب هم این استفاده را میتوان كرد كه ماه خاصی است، پس چطور مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و سایر بزرگان نسبت به ماه رمضان اینقدر توجه داشتند و آن را محترم میشمردند و مطالبی هم كه مرحوم آقا در روح مجرد نسبت به ماه رمضان دارند [حاکی از اهتمام به ماه مبارک است؟1 حالا] با وجود مسائل ماه رجب، این [دو قضیه، یعنی اهمیت ماه رجب و درعینحال توجه شدید بزرگان نسبت به ماه مبارک،] چطور باهم وفق میدهد؟!
خب این روایت معروف را همه شنیدیم كه: «ماه رجب ماه خدا است و شعبان، ماه رسولخدا و رمضان ما امت خدا است.»1 اگر بخواهم راجع به این قسمت توضیح بدهم ـ كه چطور ماه رجب، ماه خدا است و شعبان، اختصاص به رسولخدا دارد و ماه رمضان اختصاص به امت خدا دارد؟ ـ خب وقت مجلس میگذرد و شاید به آن مطالبی كه در نظر هست نرسیم.
ولی بهطور اجمال راجع به آن سؤالی كه شده عرض میكنم كه خصوصیت ماه رجب، خصوصیتی است كه اختصاص به بندگان خاص در حالات خاص دارد. یعنی ماهی است كه حالات توحیدی كه برای انسان در آن ماه پیدا میشود، آن حالات برای اولیاء خدا در یك مرتبۀ خاص پیدا میشود و نسبت به آن جنبۀ توحیدی و تجردی، این مسئله در آنجا شكل پیدا میكند. ولی ماه مبارك رمضان ماهی است كه رحمت خدا جنبۀ واسعی دارد، مثل دریایی است كه همه را دربرمیگیرد منتها در آن دریا یك نفر در روی آب میتواند شنا كند، یك نفر حتی در عمق دو متری هم میتواند برود و یك نفر مانند بعضی از ماهیها حتی میتوانند كه در اعماق دریا هم شنا كنند. یعنی ماه مبارك رمضان یك ماه خاصی است كه افراد مختلف در مراتب مختلفی كه دارند، میتوانند از این ماه بهرهمند بشوند. این است كه بزرگان نسبت به ماه رمضان توجه خاصی را داشتند و منتظر حلول ماه مبارك بودند و آن حالاتی كه برای آنها به مقتضای مرتبهای كه داشتند پیش میآمد، از یك جنبۀ سعی و عامالشمولی در همۀ جوانب وجودی و اسماء و صفات پروردگار حكایت میكرد نهاینكه فقط مثل خصوص حالات توحیدی و تجلیات توحیدی باشد که در ماه رجب برای آنها حاصل میشده است.
لذا میتوانیم بگوییم كه در ماه رمضان، این مسئله برای آنها دلنشینتر و با یك رحمت واسعهای تلقی میشد كه آن حكایت از طراوت روح و آن لذتی میکرد كه نفس در مراتب مختلف تجلیات اسماء و صفات پروردگار احساس میكرد، بهخلاف ماه رجب كه فقط آن جنبۀ توحیدی تجلیات پروردگار تمركز دارد و افراد به آن حیثیت میتوانند بهرهمند شوند.
از این نقطهنظر بزرگان نسبت به ماه مبارك، خیلی تأكید داشتند و خود رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هم نسبت به این قضیه در آن خطبهای كه قبل از حلول ماه مبارك رمضان برای مردم خواندند [این قضیه را] میفرمایند كه:
«فان الشقی من حرم غفرانَ اللَه فی هذا الشهر العظیم»1
یعنی چه قضیه و واقعهای میخواهد در این ماه اتفاق بیفتد و تحقق پیدا بكند كه بدترین افراد هم در این ماه مورد عنایت پروردگار قرار میگیرند؟! ما نباید فكر كنیم كه ما كجا و بزرگان كجا؟! اینها اولیاء خدا بودند، اینها مراتب خودشان را داشتند، اینهمه افراد هستند، مختلف هم هستند، امّا خدا به ما نظر نمیكند! خب مگر ما بندۀ خدا نیستیم؟!
هر کسی در این دنیا پروندۀ خاص به خودش را دارد
چندی پیش با چند نفر از دوستان راجع به این قضیه صحبت شد، من عرض كردم که ببینید رفقا! هر كسی كه در این دنیا میآید معلوم است كه با پروندهای در این دنیا آمده، اینجا كسی گتره به دنیا نمیآید که تقی به توقی بخورد و یكی متولد بشود! نه! همۀ اینها حساب شده است. یعنی تكتك افرادی كه الآن در اینجا نشستیم، قبلاً روی ما برنامهریزی شده بود، قبلاً روی ما حسابرسی شده بود. در ادارۀ خدا، ملائكه برای تكتك ما حساب باز کردند که این شخص با این خصوصیات و با این صفات و با این مرتبۀ وجودی در این زمان و در این مكان و در این موقعیت و با توجه به این شرایط، باید پا به عرصۀ وجود بگذارد و میگذارد. پس هركدام از ما با حساب و كتاب آمدیم و هركدام از ما پروندۀ خاص به خودش را دارد و هركدام از ما حال خاص به خودش را دارد و به دیگری ارتباط ندارد.
یکسان بودن اولین و آخرین جملۀ سلوکی مرحوم علامه طهرانی به فرزندشان
دیشب در آن جلسهای كه خدمت رفقا بودیم، عرض كردم و در اینجا هم برای دوستان تكرار میكنم، مهمترین مسئلهای كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در تمام ایام عمرشان به دوستانشان تذكر میدادند این بود كه:
فقط خودتان را بپایید، فقط مواظب خودتان باشید.
اولین جملهای كه مرحوم آقا بهعنوان جملۀ سلوكی به بنده فرمودند، من در آن موقع سنم هفده سال بود، مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در آن سفر كربلا كه مرحوم آقا هم در روح مجرد، از آن سفر یاد كردند، در آن سفر به من فرمودند: «دستورات شما را پدرت بعد از آمدن به ایران به شما میگوید.» ما وقتی كه به ایران آمدیم، چند روز كه گذشت مرحوم آقا من را صدا كردند و فرمودند: «بیا طبقۀ بالا.» و من رفتم. ایشان فرمودند كه: «آقای حداد یكهمچنین مطلبی را گفتند و خلاصه من باید به شما مطالبی را بگویم.»
اولین جملۀ سلوكی كه به من گفتند این بود كه:
آقا سید محسن فقط خودت را بپا و به اینطرف و آنطرف نگاه نكن! (حتی تأكیدشان این بود كه) نه به برادرت نگاه كن، نه به عمویت نگاه كن، نه به همسایهات نگاه كن و نه به رفیقت نگاه كن، فقط به خودت نگاه كن و موقعیت خودت را در نظر بگیر و تكلیفی كه متوجه خود تو است، این تكلیف را در نظر داشته باش.
این اولین جملهای بود كه ایشان به من فرمودند و بعد دستوراتی را دادند و مطالبی كه خب در این مدت ایشان میفرمودند. آخرین جملهای هم كه ایشان در زمان حیاتشان به من فرمودند همین بود، یعنی جملۀ اول با جملۀ آخر یكی بود! آخرین جملهای كه به من فرمودند و من دیگر توفیق زیارت ایشان را پیدا نكردم تا دو ماه بعد كه آن كسالت پیش آمد و ما شب به مشهد رفتیم و دیگر فردایش ایشان به رحمت خدا رفتند، در آن جلسۀ آخری كه خدمت ایشان رسیدم و دو ماه قبل از فوت ایشان بود و ایشان در آن جلسه مطالب مهمی را به بنده فرمودند، آخرین حرف ایشان این بود كه:
فلانی فقط خودت را بپا و فقط به خودت نگاه كن و نگذار كه افراد تو را اینطرف و آنطرف ببرند و تو را مانند شمعِ در مجلس، از اینسو به آنسو بكشانند که در اینجا عمر تو بر باد رفته و فرصت تو ازدست رفته است، ببین كه خدا برای تو چه تكلیفی را تقدیر كرده و به همان عمل كن و به كسی دیگر نگاه نكن.
چشمپوشی خداوند متعال از اشتباه و خطا نه از عناد و استکبار
و من بعد از فوت مرحوم آقا تاكنون به همین دستور عمل كردم، كارهایی كه انجام دادم طبق همان دستور بوده است! البته ما كه معصوم نیستیم، معصوم چهارده نفرند و ما بشر هستیم و مدعی عصمت هم نیستیم، مثل سایر افراد اشتباه میكنیم، خطا میكنیم و ایرادی هم ندارد. خدا میخواست ما را مثل امام خلق كند تا ما هم اشتباه نکنیم، حالا كه مثل امام خلق نكرده خب ما هم اشتباه میكنیم و به خدا هم میگوییم: میخواستی ما را معصوم خلق كنی، حالا که معصوم خلق نکردی خودت باید چشم بپوشانی و چشمت را ببندی! و خدا هم چشمش را میبندد، همینقدر که عناد نداشته باشیم، همینقدر که در مقابل خدا نایستیم خدا هم میبخشد و چشمش را بر خطاهای ما میبندد. خیلی این قضیه مهم است که ما عناد نداشته باشیم.
من چون دیگر با رفقا و دوستان مطلب (رودربایستی) ندارم، به همین خاطر رفقا هم جسارت ما را بپذیرند! ما اگر به خودمان نگاه كنیم میتوانیم بهدست بیاوریم که آیا ما در مقابل او میایستیم و سرمان را لای برف میكنیم و رد میشویم یا اینكه نه، واقعاً اشتباه میكنیم؟ اشتباه اشكالی ندارد، هیچ مسئلهای نیست و خدا هم میبخشد و حتی نیاز به توبه هم ندارد. همینقدر كه ببینیم اشتباه كردیم و همینكه بگوییم ایداد ما اشتباه کردیم! این یعنی توبه، ای وای خدایا اشتباه كردیم! همین توبه است. دیگر نیازی به نماز و غسل و این تشكیلات هم ندارد، خدا هم خدای خیلی خوبی است! الحمدلله كه خدای خوبی داریم! اگر قرار بود خدا از ما حسابرسی بكند كه كارمان خیلی زار بود! خدایمان خدای خیلی خوبی است، از ناحیۀ او خاطرمان جمع است. ولی خدا یك چیز را از ما خواسته، و آن این است که اشتباه میكنی بكن، خطا میكنی بكن، لغزش پیدا میكنی بكن، این طبیعی است و اشكالی هم ندارد چون من خودم تو را اینطوری خلق كردم، خودم اینطوری خواستم تااینكه به مراتب بالا برسی كه در آنجا مسئله فرق میكند، ولی در مقابل من نایست، در مقابل حق نایست، در مقابل مطلبی را كه میفهمی نایست، مقاومت نكن، مقابله نكن. خلاصه این آن چیزی است كه خدا نمیتواند از آن رد بشود.
خب ما هم میبینیم، ما هم مشاهده میكنیم که واقعاً یك نفر مطلبی را اشتباه میگوید یا اینکه میداند و اشتباه میگوید! توجه میکنید؟! آدم وقتی چیزی را میخواند، آدم وقتی چیزی را میشنود، آدم وقتی به چیزی توجه میكند، كاملاً میفهمد که این نویسنده نویسندهای است که خاطی است و اشتباه میكند یا اینکه دارد عناد بهخرج میدهد! چون در این موقعیت قرار گرفته میگوید تا جایی كه جا دارد اشكال میتراشم! تا جایی كه جا دارد مطلب را طور دیگری نشان میدهم! اینها چیزهایی است كه خدا از اینها نمیگذرد! والاّ اگر اشتباه كرد، خب انسان اشتباه میكند، مسئلهای هم نیست و مطلبی هم نیست و حتی گاهی از اوقات همین اشتباه برای انسان نعمت است، آدم وقتی اشتباه میكند با خودش میگوید عجب! پس منهم اشتباه میكنم! پس باید بفهمم چه كسی هستم که یك وقت مطلب را اشتباه نگیرم، یك وقت در جایی كه جای من نیست پا نگذارم! این اشتباهات، همه نعمتهایی است كه خدا برای انسان پیش میآورد، میگوید ببین تو اشتباه میكنی، تو خطا میكنی. بسیارخوب میگوییم: خدایا اشتباه كردیم، تو ما را ببخش! او هم میگوید: باشد، میبخشیم، كاری نداریم، بخشیدن كه خیلی مهم نیست، میبخشیم. توجه فرمودید؟ این بزرگان هم همینطور نسبت به این قضیه این مطلب را داشتند.
تأکید بزرگان بر لزوم توجه به خود
بزرگان میفرمودند: مواظب خودت باش، نباید به اینطرف و آنطرف نگاه بكنی. و روی این مسئله هم خیلی تأكید داشتند. و یكی از موارد بسیار مهمی كه ما میبینیم و حتی از دوستان هم میشنویم و برای افراد هم پیش میآید، این است كه میگویند: فلانی ده سال اینجا بوده، حالا نگاه كن ببین یكدفعه چه شد؟! فلانی پانزده سال بود دیدی چه شد؟! پس حالا ما چه کنیم؟ دیگر چه تضمینی برای ما هست كه ما هم بعد از یك مدت اینطور نشویم؟ مگر قرار بر این است كه همه مثل همدیگر باشند؟! مگر قرار بر این است كه همه یك پرونده داشته باشند؟! مگر قرار بر این است كه همه یك راه را بروند؟! آن كسی كه به دستور عمل میكند و به آنچه گفته میشود جامهعمل میپوشاند، او كه دیگر نباید نگاه كند ببیند که مثلاً آن شخص بیست سال در اینجا بوده و بعد به راه دیگری رفته! خب بله، بیست سال بوده و بعد به راه دیگری رفته! خب رفته كه رفته! آن ده سال بوده و بعد به راه دیگری رفته، خب رفته كه رفته! مگر قرار بر این است كه خدا همه را به یك نظام و به یك نسق دربیاورد؟! اگر اینطور باشد پس این دعوتی كه كردند، این دعوت لغو است! یعنی واقعاً بزرگان آمدند که ما را سركار بگذارند؟! آیا بزرگان به غیر از سرکار گذاشتنِ ما كار دیگری نداشتند؟! وقتی كه گفتند كه بیایید این كار را بكنید، آن كار را بكنید تا به این نتیجه برسید، آیا خواستند که ما را سركار بگذارند؟! برای چه؟ خب ما هم میتوانستیم غیر از این، زندگی را بگذرانیم، ما هم میتوانستیم به یك نحو دیگری زندگی را بگذرانیم.
لزوم عبور از زندگی حیوانی
خب الآن در خیلی از كشورها، در خیلی از جاها، در خیلی از ملل خیلی از افرادی هستند كه سالك هم نیستند، یك زندگی برای خودشان دارند و كارهایشان را انجام میدهند و عمرشان هم پنجاه و شصت و هفتاد سال میشود و بعد هم فوت میكنند، مشكلی هم پیش نمیآید، مسئلهای هم برایشان پیش نمیآید، در جمعیت و در اجتماعشان قانون دارند كه كسی به كسی دیگر نمیتواند تعدی بكند ـ توجه كردید؟! ـ افراد نمیتوانند به همدیگر تعدی بكنند و میدانند که اگر بخواهند تعدی بكنند قانون پیگیر آنها خواهد بود. خب یك زندگی میكنند شصت سال هفتاد سال و بعد هم تمام میشود، خب بعد چه؟ آیا تمام شد؟! یعنی زندگی همین بود؟! یعنی اینكه شما به این دنیا آمدی و اسم انسان را برروی شما گذاشتند و این خصوصیات را به شما دادند، آیا همۀ اینها برای این بود كه مانند یك حیوان بخوری و بخوابی و زندگی را بگذرانی و بعد از شصت سال هم بروی؟! پس دراینصورت با آن اسب یا با آن گاو و... چه فرقی داری؟!
خیلی از این حیوانات هستند که سنشان از انسان هم بیشتر است، خب ما وقتی که به آنها نگاه میكنیم، فقط به دید یك حیوان به آنها نگاه میكنیم نه بیشتر، چه نفعی از این شصت سال بودنِ در این دنیا بردند؟! چه نفعی از این هفتاد سال بودنِ در این دنیا بردند؟! چه نتیجهای بردند؟! هیچ! فقط در همان مرتبۀ از وجود و در همان مرتبۀ از فهم كه بودند، الآن هم در همان مرتبه هستند، تفاوتی نمیكنند.
امروزه در بسیاری از جاها افرادی هستند که مانند حیوان زندگی میكنند! حیوان چطور زندگی میكند؟ اینها هم همانطورند! انسان هستند، پزشك است، مهندس است، فرد عادی است، ولی رفتارش در اجتماع مانند حیوان است! ـ متوجه عرضم كه میشوید؟! ـ خب اینها چه فهمی از این عالم برایشان پیدا شده؟! واقعاً چقدر رشد كردند؟! خب تو كه مثل آن الاغ هستی و فرقی نمیكنی، تو كه مثل آن گاو و اسب كه همینطور در خیابان راه میرود، همینطور در صحرا حركت میكند و تو هم همانطور راه میروی پس تو با آن حیوان چه فرقی كردی؟! چه تفاوتی در فكر و فهم و نفس و این نحوۀ وجودی تو پیدا شد؟! چه فرقی؟ هیچ! شصت سال زندگی كردی بعد هم گفتند كه مثل یك حیوان میمانی و بعد هم رفتی!
مسئله این است که این نعمت الهی كه نعمت فهم و برخورداری از آن خصوصیات و صفات و اسماء الهی است، انسان در این دنیا باید در بوتۀ شریعت و طریقت و راه و تربیت و تزكیه، از این مرتبۀ حیوانی خارج بشود، اگر خارج نشد در همان مرتبۀ حیوان باقی میماند و حتی بدتر از حیوان هم میشود! و اگر خارج شد خب به آن مراتبی میرسد كه دیگر عقل در آن مراتب راه ندارد.
مراقبه یعنی كیفیت و نحوۀ رفتاری كه انسان را از مرتبۀ حیوانیت خارج كند
وقتی كه انسان به حالات بزرگان و اولیاء نگاه میكند میبیند اصلاً آنها در یك وادی دیگری هستند! این حالت و این وضعیتی كه برای انسان در این موقعیت پیش میآید، این نیاز به تربیت دارد، نیاز به عمل دارد، نیاز به پیروی از دستور دارد، نیاز به موقعیت مناسب دارد، نیاز به بستر مناسب دارد تا به آن تربیت، جامهعمل بپوشاند و حركت و رشد كند و انسان بالا بیاید، اگر آمد خب طبعاً آن مطالب هم برای او حاصل خواهد شد. توجه كردید؟! اسم این را میگذارند مراقبه.
پس مراقبه یعنی كیفیت و نحوۀ رفتاری كه آن نحوۀ رفتار، انسان را از مرتبۀ حیوانیت خارج كند و به آن مرتبه برساند، و انسان هم خودش این را میفهمد. فرض كنید که اگر یك مدت به یك دستور عمل كرد احساس میكند كه حالش فرق كرد، مثلاً اگر پارسال یكهمچنین حرفی را به او میزدند فوری برآشفته میشد، ناراحت میشد، پاسخش را میداد، علیه آن شخص مقاله مینوشت، سخنرانی میكرد، ولی امسال وقتی که این حرف را میزنند هِرهِر میخندد! اصلاً انگار برایش مهم نیست! خب چه تفاوتی در این یك سال بهوجود آمد؟ چه قضیهای بهوجود آمد؟ تو كه اگر حرفی میزدند و میگفتند که بالای چشمت ابرو هست، شخص را تكهتكه میكردی، پشت سرش حرف میزدی، گوشی تلفن را برمیداشتی و به هزار جا تلفن میكردی که فلانی این را گفته، فلانی آن را گفته! كاه را كوه میكردی و هزارتا هم رویش میگذاشتی! چیزهایی را هم كه او نگفته بود میگفتی که گفته! افراد را برای رسیدن به مقاصد خودت، به دور خودت جمع میكردی، از افراد برای رسیدن به آن منویات خودت، كمك میگرفتی، شب و روزت در بیداری بود و خواب نداشتی تااینكه او را بكوبی و محكوم بكنی و آبرویش را هم ببری تا خیالت راحت بشود، اینطوری بودیم دیگر، ما اینطوری هستیم و اینطوری بودیم! خب حالا چطور شد كه در این یك سال، در این دو سال، در این سه سال خودت را در تحت یكهمچنین قوانینی درآوردی، خودت را در تحت یكهمچنین تربیتی درآوردی، گفتند که این كار را نكن نكردی، گفتند از این قضیه بگذر گذشتی، گفتند نسبت به این قضیه ادامه نده ندادی، گفتند این قضیه را رد كن رد كردی، گفتند راجع به این مطلب اقدام نکن نکردی و... .
امّا از آنطرف شیطان هم وسوسه میكند که نه! فردا برو به فلانی تلفن كن، فردا او را در جریان بگذار، فردا برای او اس ام اس بده، همۀ اینها را شیطان خوب بلد است و بهتر از ماها هم راهها را به ما یاد میدهد! میگوید یك وقت فراموش نكنی! آن شخص پشت سرت اینطوری گفت تو هم برو حسابش را برس! این از آنطرف.
وجود مطالب تربیتی در کار و حرف بزرگان و لزوم بهکار بستن این مطالب برای سالک
از اینطرف میگوید دستور اولیاء خدا این است كه این کار را نكن، رها كن، بگذر، حتی برو برای او دعا هم بكن، حتی برو برای او طلب خیر هم بكن، این زبان كه میچرخد چرا به بدی بچرخد؟ این زبان كه حركت میكند چرا به بدی حركت كند؟! خب به خوبی حركت كند! توجه میكنید؟! وقتی كه این مسئله انجام گرفت كمكم احساس میكنی كه نسبت به مسائل و جریاناتی كه در دور و اطرافت میگذرد، حالِتْ با سابق تفاوت كرده و فرق كرده است.
در زمان سابق یکی از شاگردان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از ایشان فاصله گرفت ـ البته الآن به رحمت خدا رفته است، انشاءالله كه خدا خودش از سر تقصیراتش بگذرد و خودش موانعش را برطرف كند، عرض کردم آدم چرا دعا به خلاف كند؟ چرا نفرین كند؟ انسان باید همیشه دعا به خیر بكند ـ در آن موقع بنده مشهد بودم، ایشان من را فرستادند که به قم بیایم، ما به قم آمدیم و رفتیم درب منزل او ولی او اصلاً ما را به خانهاش راه نداد! بچهاش را به درب منزل فرستاد و گفت که فرمایشتان چیست؟ حالا این شخص شاگرد من بود و چند سال هم مثلاً پیش من درس خوانده بود ولی اصلاً ما را هیچ حساب نکرد! حتی شب ماه رمضان هم بود، گفتیم: برو به پدرت بگو بابا ما میخواهیم بیاییم به خانهات که آب جوشی بخوریم و...! بچه رفت و برگشت و گفت: «پدرم گفته که بنده وقت ندارم!» گفتم: خیلیخوب برو به پدرت بگو مثل اینكه ما توفیق زیارت شما را نداریم! و برگشتیم. بعد به مشهد آمدیم و به مرحوم آقا گفتیم که ما درب منزلش هم رفتیم ولی ما را راه نداد! مثل اینكه خلاصه ایشان در مواضع خودش خیلی مستحكم و مستقر است!
اخوی بزرگ ما ـ حفظه الله ـ آنجا بود خیلی متأثر شد و ناراحت شد و رو كرد به آقا و گفت كه: آیا اینها خجالت نمیكشند؟! آیا اینها حق نمك را هم نمیشناسند که اخوی به درب منزلش رفته و او حتی اخوی را راه هم نداده؟! یكدفعه مرحوم آقا هرِهِر شروع كردند به خندیدن! ـ البته چیزی هم به مرحوم آقا گفته بود كه حالا عرض نمیكنم، جسارتی كرده بود! ـ ایشان شروع كردند به خندیدن! ها! ها! [اخوی گفت:] اینجا که جای خنده نیست! ایشان رو كردند به اخوی و فرمودند:
آقا كجایی؟! این شخص که به من جسارت نكرده! او که به من حرف نزده! (قبای ایشان به جارختی آویزان بود) او به این قبای من این حرف را زده و به من حرفی نزده است!
حرفشان این است كه كسی نمیتواند به من جسارت كند، اینهایی كه میبینید همه به لباس و قبا و پارچه و... میخورد، با دستشان اشاره كردند و فرمودند: «اینها به این لباس میخورد، به خود من چیزی نمیخورد!» یعنی میخواستند بگویند که من در جایی هستم كه اینها اصلاً من را پیدا نمیكنند كه بخواهند راجع من حرف بزنند حالا یا به بدی یا به خوبی!
این خیلی تربیت است! این حرف، حرف خیلی عجیبی است كه شما هم باید همینطوری باشید. این شخص كه الآن از روی نفهمی، از روی جهالت، به من یك جسارت كرده، آیا به نفس و روح من جسارت كرده؟ روح من که در جایی هست كه اصلاً این شخص خبر ندارد كه حالا بخواهد به او جسارت بكند یا بخواهد از او تعریف و تمجید بكند! این شخص فقط همین قیافه و لباس من را میبیند، فقط در همین حد از من شناخت دارد، و به همانمقدار شناختش هم، حالا چیزی گفته، خب اینكه من نبودم، لباس من بود، این قبای من بود. توجه میكنید؟! این حرف مثل آب سردی است كه روی شخصی بریزند و او را از آن حالت التهاب و موضع خصمانه و دشمنانهای که در آن است خارج كنند و او را به یك وادی معرفت و شناخت بكشانند.
پس بین تویِ سالك و بین بقیه چه فرقی است؟ خب این حرفها را که بقیه هم میزنند و این كارها را که بقیه هم میكنند، پس تو در اینجا با بقیه چه تفاوتی داری؟ تو در اینجا چه فرقی با بقیه میكنی؟ تو این چند سال كه در اینجا هستی چه یاد گرفتی؟ توجه میفرمایید؟! این چند سال كه اینجا بودی و پای صحبتهای ما بودی، یعنی صحبتهای مرحوم آقا، شبهای سهشنبه حرفهای ما را شنیدی، روزهای جمعه پای صحبت و منبر ما بودی، در جلسات خصوصی و غیرخصوصی آنچه از مطالب و مبانی ما شنیدی، چقدر از آنها را به گوش جان سپردی؟ چقدر به آنها عمل كردی؟ خب اینها اینجا به درد میخورد.
لذا من وقتی كه از درب منزل او برمیگشتم، اصلاً انگار نه انگار که آمدم و او مرا راه نداده و دارم برمیگردم! باور كنید که بهاندازۀ سر سوزنی هم ناراحت نشدم. همانطوری كه آقا میخندیدند من هم هِرهِر داشتم به جهالت او میخندیدم كه چطور انسان باید اینقدر جاهل باشد که اینگونه برخورد کند؟! حالا درب را باز میكردی ما میآمدیم داخل، بابا نمیخوردیمت كه! میآمدیم مینشستیم و یك چایی میخوردیم، افطاری میكردیم، حالا اگر حرف ما را هم قبول نمیكردی خب نمیكردی، كسی که اجبارت نكرده؟ اما این كار یعنی چه؟ و تأسفم برای این بود كه چرا سفرهای را كه ـ توجه كنید! ـ یك ولیّخدا در كنار تو گسترده، تو بر سر آن ننشستی و از غذا و اطعمهای كه برای تو آماده کرده بود نخوردی؟! خب این سفره است دیگر، فرستادن من سفره است، یعنی بفرما ما درب را نبستیم، درب ما باز است، برای همه باز است، حتی برای تو هم كه به ما جسارت كردی، این درب باز است! حتی برای تو!
واقعاً ما از روش بزرگان میتوانیم مطالب زیادی را بیاموزیم كه دیگر نیازی نداشتهباشیم که به اینطرف و آنطرف برویم، در روش و مرام و كارهای آنها [اینقدر مطالب هست که انسان را از همه جا بینیاز میکند.] خب دوستان در این سالهای سال از كیفیت تصرفات و نحوۀ ارتباط و مسائل آنها آنقدر از بنده مطلب شنیدند كه دیگر نیازی به مطالب اینطرف و آنطرف نیست. آیا آن داستانی را كه بنده از هنگام عمل چشم ایشان نقل كردم یادتان رفته است؟ وقتی كه ایشان چشمشان را بهخاطر ناراحتی دكولمان یا همان پارگی شبكیه عمل كرده بودند، در آن سال در بیمارستان لبافینژاد من خدمت ایشان بودم، دو هفتهای در آنجا بودند، یك روز به من گفتند كه فلانی! با فلانی و فلانی تماس بگیر و بگو كه پدرم چشمشان را عمل كردند و در بیمارستان هستند ـ دوتا از دوستان سابقشان كه دیگر مدتها بود که از ایشان جدا شده بودند و به جلسات دیگری كه در آن موقع معروف بود میرفتند ـ من خیلی تعجب كردم! حالا اگر ما باشیم میگوییم: به ما چه مربوط است؟ فرض كنید که شخص از اینجا رفته حالا ما تماس بگیریم و بگوییم كه آقا بلند شوید بیایید ما چشممان را عمل كردیم؟! خب ما اینطوری هستیم دیگر! خب این مسئله برای من سؤال بود! خب ما با هر دو نفر آنها تماس گرفتیم و مسئله را گفتیم، اتفاقاً هر دو نفر استقبال كردند و بندگان خدا به عیادت ایشان آمدند و حتی یكیشان دو مرتبه آمد، یكیشان هم یك مرتبه آمد، و خیلی خوشحال شد از اینكه ایشان او را مورد تفقد قرار دادند و اطلاع دادند! توجه میكنید؟!
خب ایشان یك هفته در یك وضعیت خاصی بودند، یعنی بهخاطر آن عملی كه كرده بودند میبایستی كه به رو بخوابند و چون من دیدم که صحبت كردن برایشان مشكل است چیزی از ایشان نپرسیدم و طرح مسئله را برای هفتۀ بعد گذاشتم. در هفتۀ بعد كه ایشان طاق باز و به پشت خوابیدند، من یك روز به ایشان گفتم: آقاجان من نفهمیدم این كار شما برای چه بود؟ مثل بقیۀ كارهایتان [که آنها را هم متوجه نمیشویم که برای چیست؟!] خلاصه اینكه گفتید که با این دو نفر تماس بگیرید و بگویید كه فلانی عمل كرده، این برای چه بود؟ ببینید! ولیّخدا این شخص است! از آمدن این دو نفر به عیادت ایشان، خب چه چیزی نصیب ایشان میشود؟ آمدند و نیم ساعت هم نشستند و بعد هم رفتند، خب چیزی نصیب ایشان نشد و مشخص هم بود که چیزی نصیب ایشان نشد، امّا ولیّخدا چه میکند؟ ولیّخدا میخواهد آن سفرهای را كه خدا برایش انداخته، همه را سر آن سفره بیاورد نهاینکه فقط خودش تنها بخورد! حالا كه قرار بر این است و این سفره هم وسیع است [خب چرا انسان بخل بورزد؟!]
یك وقت انسان سفرهای میاندازد و در آن سفره هم غذا نیست، خب میآیند مینشینند و میگویند آقا چه بخوریم؟! آخر چیزی در سفره نیست كه بخواهیم بخوریم؟! یك وقت هم سفره انداختند و اینقدر غذا در آن هست كه از كثرت غذا، انسان میماند که كدامغذا را بخورد؟! سفرهای را كه برای ولیّخدا انداختند و او كه الآن واسطه قرار گرفته ـ ولیّخدا واسطه است دیگر ـ میگوید حالا كه این سفره پهن است من چرا دعوت نكنم؟! چرا خودم تنها بنشینم؟! مگر از من كم میآید؟! حالا كه من را بر سر این سفره دعوت كردند چرا من دوستانم را بر سر این سفره نیاورم؟! مگر من بخیل هستم؟! وقتی که آن كسی كه سفره را انداخته كسی دیگر است و آنهم:
وقتی که قرار بر این است، خب من چرا دعوت نكنم؟! من چرا افراد را نخواهم؟! من چرا نگویم که بیایید؟! خب دو نفر هم دو نفر، یك نفر هم یك نفر، باز این یک نفر آمده و از این سفره بهرهمند شده.
ایشان فرمودند:
آقا سید محسن من نمیتوانم ببینم افرادی را كه مدتی با آنها نان و نمك خوردیم و با آنها رفاقت داشتیم (خب اینها زمان مرحوم آقای انصاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را هم ادراك كرده بودند، البته در اواخر) و حالا آنها در حال و هوایی هستند [غیر از آن حال و هوایی که ما در آن هستیم، اما با این حال،] وجدان من نمیتواند اجازه بدهد كه من که بر سر این سفره نشستم و دست آنها از این سفره كوتاه است [حالا آنها را بر سر این سفره دعوت نکنم!]
ببینید! این [کلام] چقدر [عالی و حیاتبخش است!] آیا واقعاً این برای ما درس نیست؟! آیا این برای ما بهعنوان یك درس سلوكی نیست؟! آخر سلوك كه فقط به نماز شب نیست، خب نماز شب یازده ركعت است و حمد و سورهاش هم مشخص است و بعد هم دعای به مؤمنین و مؤمنات، خب اگر كسی حال داشت چهل نفر را دعا کند و اگر حال نداشت بگوید: اللَهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات! خب آنهم معلوم است. اما آن مبانی و دستوراتی كه انسان را عبور میدهد و از این مرتبه به مرتبۀ بالاتر میآورد، نمازشب نیست، این را بدانید ای رفقا و دوستان! فردا در روز قیامت جلوی پدر من را نگیرید و بگویید که این پسرت آنچه از تو میدانست به ما نگفت!
اصل بر مراقبه است نه نمازشب و قرآن و...
آن مبانی سلوكی است كه باعث میشود انسان از یك مرتبه به مرتبۀ دیگری بیاید نه نمازشب و نه ذكر یونسیه و نه قرآن. آن نمازشب و قرآن و دعا و... همهاش لازم است و آن حال انسان را كه بهواسطۀ عملِ به این دستورات بالا رفته است، تثبیت میكند. حالا از باب مثال عرض میکنم که: یك نقاشی را كه میكشند، خب ممكن است بچه بر روی این نقاشی آب بریزد و دست بكشد و...، به همین خاطر روی آن نقاشی را با یك لایه و یا ورق نایلونی و یا چیزی كه روی آن را جلا میدهد، میپوشانند كه آنها این نقاشی را از گرد و غبار و دستبرد این صوارف و آنچه موجب تخریب آن است حفظ كند، حالا این دستورات هم كار آن لایه و ورق نایلونی و... را انجام میدهد.
اصل بر مراقبه است نهاینکه اصل بر نمازشب باشد، عمل به آن دستورات است كه [انسان را رشد میدهد.] اگر شما هزار سال نماز بخوانید بهاندازۀ عمل کردن به یكی از آن دستورات پیشرفت ندارید، آن مسئله، مسئله مهم است. و خب مطلب همین است؛ یعنی انسان باید در یكهمچنین ظرفیتی قرار بگیرد تااینكه بتواند خودش را رشد بدهد.
ویژگی خاص ماه مبارک و مجالس ائمه برای دسترسی سریعتر به مراتب تجرد
و این قضیه در ماه مبارك رمضان اتفاق میافتد. یعنی در ماه مبارك، آن عنایت خاصی كه پروردگار نسبت به بندگانش دارد و آنها در آن فضای روزه كه قرار میگیرند و در آن ارتباط خاص با پروردگار که واقع میشوند، در یكهمچنین موقعیتی، میتوانند سریعتر به آن مطالب برسند، یعنی فرض بكنید كه یك نفر اگر میخواهد یكی از این دستورات را در غیر از ماه رمضان انجام بدهد جانش به لبش میآید، در ماه رمضان شما میبینید كه راحت میتواند انجام بدهد.
یکی میگفت:
اگر از من پول میخواهید در مجلس امام حسین علیهالسلام بخواهید، آنوقت به من بگویید كه مثلاً به فلان فقیر صد هزار تومان، پنجاه تومان بده، چون اگر مجلس تمام شد و من از این مجلس بیرون رفتم، فردا دیگر پولی نمیدهم، در این مجلس برایم حالی پیدا میشود[که راحت پول میدهم ولی در غیر این مجلس این حال را ندارم.]
خب راست هم میگوید و درست هم است، چرا؟ چون مجلس، مجلس رحمت است، فیض امام حسین علیهالسلام میآید، آن عنایت حضرت میآید و آن ارتباطات و تعلقات را شُل میكند، كثرت را شل میكند، تكثّر را شل میكند، ارتباط انسان با دنیا را شل میكند، یكخرده انسان را به طرف آخرت میكشاند، اینكه یكخرده به طرف آخرت میكشاند، دستش راحتتر در جیب میرود. فردا كه دوباره به بازار بر سر كار و... میرود، خب آنجا که دیگر روضه و این حرفها نیست، آنجا بیا و برو و فلان است و كمكم كمكم ذهن از آن حال بیرون میرود و سفت میشود! معلوم است دیگر! میگوید: حالا نمیشود پنجاه تومانش كنی؟! حالا نمیشود آن را هم فرض كنید که چك شش ماه دیگرش كنید؟! خب بابا تو كه دیشب میخواستی نقدی بدهی حالا چه شده که میگویی چک و...؟! این برای بركات بازار است و آن هم برای بركات مجلس امام حسین علیهالسلام است. توجه كردید؟! این در همه جا هست.
در ماه رمضان انسان خیلی راحت میتواند بگذرد، انسان خیلی راحت میتواند مطالب را انجام بدهد و این سفره را خداوند در ماه رمضان برای ما گسترده است، یعنی میگوید شما كه همینطوری روزه نمیگیرید، شما كه همینطوری نمیآیید، بالأخره مجبوری باید شما را به طرف خودم بكشم! به همین خاطر این ماه رمضان را قرار دادم، بسمالله! این گوی و این میدان كه ببینم چقدر در این ماه رمضان میتوانید از این مراتب تكثر و تعلق و توجه به دنیا و كثرات عبور كنید و بهسمت تجرد بیایید.
توصیۀ مرحوم علامه طهرانی برای ادامه دادن حال و هوای بهدست آمده از ماه مبارک و مجالس ذکر
لذا مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ همیشه به ما و دوستانشان در طول ماه و یا بعد از ماه مبارك رمضان میفرمودند كه:
رفقا نگذارید این حالی كه برایتان در ماه رمضان پیش آمده است، راحت ازدست برود، این حال را كش بدهید، بگذارید بیشتر طول بكشد، با توجه و با آن مراقبهای كه دارید نگذارید [توجه شما به دنیا و کثرات بیشتر شود.]
همینطور در سایر موارد هم این قضیه هست، فرض كنید كه انسان از یك جای زیارتی برمیگردد، انسان در یك حال و هوای توجهی قرار میگیرد، خب وقتی که خارج میشوید این حال را كِش بدهید و مرتب این حال را ادامه بدهید. یا مثلاً فرض كنید كه راجع به جلسات عصر جمعه میفرمودند كه:
جلسات عصر جمعه باید این خصوصیات را داشته باشد و بعد هم وقتی که از جلسه بیرون آمدید باهم صحبت نكنید، حتّی وقتی هم که به منزل آمدید آن شب كه شب شنبه است، خیلی صحبت نكنید، فقط به مطالب ضروری بگذرانید و بگذارید این جلسۀ عصر و حالات و تجلیاتی كه در عصر برای شما اتفاق افتاده، مقداری ادامه پیدا كند، آن ادامهاش برای انسان خیلی مهم است!
لزوم عمل طبق مطالب بزرگان نه اکتفا کردن به صرف مسائل ظاهری
و همین هم هست و دلیلش هم همین است، شما نگاه میكنید میبینید كه یك ولیّخدایی [این مطالب را گفته، خب ما هم باید به این مطالب عمل کنیم دیگر.] این مطالبی را كه ایشان در كتابهایشان گفتند، در روح مجرد گفتند، خب این را برای ماها گفتند دیگر، واقعاً برای ما گفتند.
الآن چند روز دیگر بیشتر به ماه رمضان باقی نمانده است، آیا واقعاً ما با آن استعداد و آمادگی داریم بهسمت ماه مبارك میرویم؟! یعنی آن استعداد را، آن تلقی را، آن موقعیت را داریم؟! وقتی كه اینها برای ما توضیح دادند كه روزه مراتبی دارد، مرتبۀ ظاهر دارد، مرتبۀ مثال دارد، مرتبۀ نفس دارد، باطن دارد، پس چرا ما فقط به همان چیزی كه ظاهر است و همه هم عمل میكنند، بسنده كنیم؟! همینکه غذایی نخوریم و آبی ننوشیم و آن مبطلات روزه را انجام ندهیم و بعد هم دیگر حالا شب و كیفیت افطار هم که هر نوعی که شد شد و آنقدر هم بخوریم كه اصلاً تا سحری هم نتوانیم چیزی بخوریم و بعد هم آنقدر سحری بخوریم که اصلاً تا افطار، میل به غذا نداشته باشیم! خب اینكه نشد! یعنی چه فایدهای بر این نوع روزه گرفتن میتواند مترتب باشد؟! یا اینكه فرض بكنید كه هر كاری را كه میكنیم همان را ادامه بدهیم، هر كاری را كه در هر روز میكنیم، با هر كسی که صحبت میكنیم، بدون توجه، به این شخص تلفن میزنیم، به آن شخص تلفن میزنیم، مرتب فكرمان را مشغول میكنیم، باید بدانیم كه اینی كه الآن داریم صحبت میكنیم، مرتب به این شخص تلفن میکنیم، مرتب به آن شخص تلفن میکنیم، مرتب شروع میكنیم به اس ام اس دادن و...، اینها مرتب فكر را میبرد میبرد، گرچه مطلب هم مطلب خوبی باشد! حالا خلاف كه اصلاً در این فضا معنا ندارد، حتّی اگر مطلب خوبی هم باشد این مطلب خوب هم فکر را میبرد، مگر انسان باید هر مطلب خوبی را بگوید؟! مگر انسان باید ذهنش را به هر جایی ببرد؟! هر چیزی جایی دارد.
الآن فرض بكنید كه از اینجا تا آنجا میوههای مختلفی را چیدند، خب یك میوه برای انسان ضرردارد، خوب است ولی ضرر دارد، خب میگویند این را نخور و به جایش آن را بخور، الآن وقت برای این غذا است و وقت برای آن غذا نیست، این نیست كه حالا چون یك مطلب، مطلب خوبی است پس انسان باید این مطلب را بگوید، یا وقتش را به این مسئله بگذراند.
توصیۀ امیرالمؤمنین به مالک اشتر نسبت به استفاده از اوقات خود
بهترین وقت بیست وچهار ساعتهات را برای خودت بگذار نه برای مردم
امیرالمؤمنین علیهالسلام در نامهای كه به مالك اشتر مینویسند، میفرمایند: «بهترین وقت بیست و چهار ساعتهات را برای خودت بگذار نه برای مردم!»1 خب مگر مالك اشتر، نمایندۀ امیرالمؤمنین، چهكار میكرد؟ صبح درب منزلش را باز میكرد، محتاجها، فقرا، تقاضامندها، اسباب دعاوی و شكایا و امثالذلك میآمدند، خب بیایند [اما تو باید بهترین اوقات خود را برای خود و خدایت بگذاری!] گرچه ایشان به مصر نرسیدند، خب بنا بر این بود دیگر، برنامه این بود [که ایشان به مصر بیاید] ولی خب تقدیر خدا بهنحو دیگری بود. خب بهترین كاری كه مالك اشتر میكند چیست؟ این است که به مسائل مردم، نیازمندان، آنهایی كه مشكل دارند، مسائل دارند، به آنها برسد و بعد هم نماز جماعتی بخواند و بعد هم بلند شود برود در منزلش و دوباره بیاید و به كار اینها رسیدگی كند، یعنی رسیدن به خلق خدا و امور خلق خدا، این دیگر بهترین است، حضرت میفرمایند: خب این مربوط به خلق خدا است اما پس خودت چه؟ بالأخره آیا تو هم جزو خلق خدا هستی یا نیستی؟ این خدا که به تو تكلیف نكرده كه تمام بیست وچهار ساعت خودت را صرف امور خلق خدا کنی! از خوابت هم بزنی، از زندگیات هم بزنی، از استراحتت هم بزنی، از همه چیزت هم بزنی و فقط به مردم برسی! خب دو روز دیگر ازبین میروی پس خودت چه؟ ارتباط خودت با خدا چه میشود؟
این ارتباط با خدا یعنی اینکه خدا برای انسان تكالیف متعددی قرار داده است: یكی از آنها رسیدگی به امور مردم است نهاینکه همۀ آنها رسیدگی به امور مردم باشد، مقداری از آن در این ساعت رسیدگی به امور مردم است، در یك موقع دیگر رسیدگی به خودت است، بنشین، فكر كن که چهكار باید بكنی؟ چهكار نباید بكنی؟ امروزت چگونه گذشت؟ امروزت چطور فكر كردی؟ چه خطوراتی امروز بر تو گذشت؟ آیا خطوراتی را كه امروز داشتی با خطورات یك ماه پیشت فرق كرد یا نكرد؟ آنچه در دل داری، آن ذهنیاتت، نسبت به شش ماه قبل چه تغییری کرده؟ مطالبی كه داری، مسائلی كه نسبت به افراد داری با آنچه قبلاً داشتی چه فرقی کرده؟ اینها را بررسی كن، اگر ترقی كردی خدا را شكر كن و بگو خدایا بهتر كن، لطیفتر كن، تجرد این خطورات را بیشتر كن، از كثرت دورتر كن و به خودت و به عالم قرب خودت نزدیكتر كن. و اگر دیدی نه، حقدت نسبت به برادر یا خواهر ایمانی بیشتر شده، كینهات در دلت نسبت به خواهر و برادر ایمانی بیشتر شده ببین قضیه چه شده و چه مسئلهای اتفاق افتاده؟ او كه همان است، تو چرا بدتر شدی؟ چرا این قضیه در تو بیشتر رسوخ كرده؟ به فكر بیا، بهدنبال علاج برو و خودت را درست كن، اگر خودت را درست نكردی باختی، خودت باختی.
لزوم استفاده از فرصتهای زندگی
این دو روز میگذرد، ما را متوقف نمیكنند، ما به سمت جلو داریم حركت میكنیم، ما را متوقف نمیكنند و میرسیم به یك جا که میگویند حالا دیگر بفرمایید، پروندهتان تمام شد:﴿قَالَ رَبِّ ٱرۡجِعُونِ * لَعَلِّيٓ أَعۡمَلُ صَٰلِحٗا...﴾،1 خدایا ما را برگردان، یك وقت چشم باز میكنیم ای داد بیداد! به جای اینكه در آن دنیا فكر کنیم، شروع میكردیم به اس ام اس كردن و وقت گذشت! به جای اینكه فكر كنیم و به دردمان و درمانمان برسیم، مرتب با تلفن کردن به این شخص و آن شخص و حرف زدن با این و آن، وقتمان گذشت! سفره پهن شد و ما مرتب فقط به سفره نگاه كردیم، نیامدیم سر این سفره بنشینیم و استفاده کنیم تااینکه بالأخره سفره را جمع كردند، سفره كه همیشه پهن نیست، آن را جمع میكنند، خلاصه دیگر سفره جمع شد. مگر مرحوم آقا دربارۀ آنهایی كه از توفیق مصاحبت و زیارت و استفاده از مرحوم حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ محروم شدند نفرمودند که: «دیگر تمام شد»؟! خب این حرف را برای ما میزدند. من یك دفعه به مرحوم آقا گفتم که این روح مجرد برای ما است، در واقع خودتان را برای ما نوشتید! ایشان خندیدند و فرمودند: «حالا هر طوری که میخواهی فرض كن.» گفتم که واقعاً این یك دستورالعمل برای ما است. گذشت! آقای حداد رفت دیگر از روی زمین. البته كسی كه بخواهد در آن راه باشد، آن ارتباط وجود دارد و برای او تفاوتی نمیكند، ولی برای افراد عادی، دیگر تمام شد، مرحوم آقا هم رفت و تمام شد، خب حالا بنشینیم و یك كسی را مثل مرحوم آقا پیدا بكنیم! مگر میشود دیگر؟!
الآن من از شما سؤال میكنم؛ واقعاً هم سؤال میكنم: شما الآن در دنیا یك نفر را به من نشان بدهید كه بهاندازۀ یكدهم معرفت مرحوم علامۀ والد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ معرفت داشته باشد! من امشب، شب یكشنبه را به فردا نمیاندازم و به پیشش میروم! نشان بدهید! حالا نمیگویم که نیست و فلان، ولی ما نمیدانیم، حداقل این است كه ما نمیدانیم. خب فرقی نمیكند چه من ندانم که هست و چه اینکه اصلاً نباشد، هر دو یك نتیجه دارد، نتیجه یكی است، خب چرا وقتی که یكهمچنین سفرهای پهن است انسان نیاید بر سر آن بنشیند؟! بابا مردم دارند در دنیا لَهلَه میزنند و پیدا نمیكنند، حالا برای آدم گذاشتند و میكشند و میگویند بیا! نه! ناز میكنیم، نه اینجایش این است! ابرویش كج است! گوشش اینطور است! بابا دیگر ناز كردن ندارد! توجه میكنید؟! این مسئله است.
این نحوه روزهای كه میتواند برای انسان آن مسائل را بیاورد، انسان باید این نحوه روزه را بگیرد. آنوقت تقریباً همانطورهایی میشود كه بزرگان و آن اولیاء در آن موقع [به آن مسائل میرسیدند.]
توصیههایی برای ادراک بهتر از فیوضات ماه مبارک رمضان
انسان باید در ماه رمضان صحبت را كم كند، مثلاً ببیند قبل از ماه رمضان چقدر صحبت میكرده، در ماه رمضان صحبت را بیاورد به یكسوم، هیچ طوری نمیشود! آسمان به زمین نمیآید! از این وِر وِر کردن هیچ چیزی گیر آدم نمیآید. تلفنهایی را كه میزند یكپنجم یا یكدهم كند ـ چقدر بالا ببرم؟ چقدر رضایت میدهید؟! ـ البته نه دیگر آنقدر كه شورش هم دربیاید و بگویند که بابا این دیگر اصلاً رفته! نه! ببینید ضرورت [چقدر اقتضاء میکند؟] فقط [به همانمقدار ضرورت اکتفا کنید.] بدانید هر صحبتی كه میكنید، مقداری از شما رفت، این را بدانید! هر تلفنی كه میزنید یك تكه رفت، خب اگر آدم عاقل باشد، این کار را نمیكند، مگر مجبور است؟! فقط به حد ضرورت اكتفا میكند. یك فكر بد، یك خطور بد، حتی یک خطور بیخود نه حتی بد، یك تكه رفت، تمام شد، دیگر تمام شد. آن قسمت دیگر برنمیگردد.
لذا آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند:
رفقای ما باید مانند پاسبان كه او را بر درِ یك منزل قرار میدهند (دیدید دیگر! منازل و سازمانهایی كه در كنارش پلیس میگذارند) باید بر درِ منزلش بایستد و نگذارد كه هر واردی بر قلب او وارد شود!
یعنی خطورات، یعنی ذهنیات، یعنی این مسائل روزمره که این شخص این كار را كرد، آن شخص آن كار را كرد، فلان كار را كرد [اینها را از قلب و نفسش دور کند] ـ توجه میكنید؟ ـ آنوقت است كه احساس میكند این روزه دارد تأثیر میكند، خودش متوجه این تحول و تغییر خواهد شد.
این مسئله خب مطلبی بوده كه البته دوستان میدانند و اطلاع هم دارند و ما هم از باب تذكری كه بیاییم و دیداری بکنیم و چندکلمهای هم بیان کنیم، این مطالب را بیان کردیم وگرنه خب همۀ مطالب الحمدلله در خدمت رفقا و دوستان هست و انشاءالله كه به بهترین وجه، همه از این نعمت الهی كه خدا در مقابل ما گسترده است، بهرهمند خواهیم شد.
حالا با توجه به این فرصت کم، نمیدانم که میتوانم به این سؤالات ـ كه البته زیاد هم است ـ پاسخ بدهم یا نه؟
(مسئلۀ سلوکی)
راه مبارزه با سحر و جادو
سؤال: بسم اللَه الرحمن الرحیم
با سحر و جادو چه كنیم؟
جواب: این مسئله هست و یكهمچنین قضیهای وجود دارد و افرادی كه ایمان و اعتقاداتشان سست است به این مسائل روی میآورند. وارد شدن در این مسائل حرام است و افرادی كه بهدنبال اینها میروند، باید بدانند كه تبعات این قضیه بر سر آنها خواهد آمد! اینطور نیست كه شخصی كاری بكند و بعد از این قضیه، به سلامت و عافیت از این مسئله رد بشود، برای او هم پیش خواهد آمد و مستوجب عذاب الیمی خواهد شد! این مربوط به آن كسی كه بهدنبال این مطالب است. و اما اگر یكهمچنین مسائلی بود، بزرگان اجازه دادند كه انسان برای ابطالش اقدام بكند و راههایی هم هست، برای آنهایی كه به دنبال این مسائل هستند راههایی داریم. ولی مهمتر از همه این است كه انسان توكل به خدا بكند و اصلاً به این مطالب فكر نكند و نفسش را از این قضیه بگذراند، یعنی نگذارد كه این مطالب بیاید و در ذهن او جا باز كند و به این قضیه فكر كند. خود توجه نكردن و اذكار توحیدیه گفتن، ذكر «لا اله الا اللَه» و «لا حول و لا قوة الا باللَه» بهخصوص بهصورت مستمر و آنچه را گفتند انجام دادن، این از باطل كردن سحر، تاثیرش بیشتر است، و آن سحر با توجه به این قضیه، نمیتواند كاری انجام بدهد.
(مسئلۀ سلوکی ـ مسئلۀ اخلاقی)
اثر ازدواج و عمل کردن به وظایف در زندگی زن و مرد
سؤال: مگر خداوند در قرآن كریم وعده نداده است كه ازدواج، سبب سكون و آرامش میشود و اینكه وعده داده است كه ما بین زن و مرد مودّت و رحمت قرار میدهیم،1 پس چرا در بسیاری از ازدواجها پس از گذشت مدتی، این آرامش و محبت بین طرفین ازبین میرود؟! و بنده خودم در این مدت که ازدواج كردم متأسفانه روزبهروز فاصلهام بیشتر شده و محبتم كم شده و زمانی كه ایشان به منزل میآیند خانه دچار تنش و ناآرامی میشود!
جواب: ببینید! این مسئله برگشتش به نفس عملكرد خود ما است. خداوند فرموده است كه ازدواج برای محبت است و فقط بهخاطر صرف مسائل ظاهری نیست، مسئلۀ ازدواج، مسئلۀ بسیار مهمی است. اتفاقاً یكی از قضایایی است كه حالا بنده قصد داشتم یك وقت در همین جلسات عنوان، راجع بهخصوص مسئلۀ ازدواج مطالبی را خدمت رفقا عرض كنم. مسئلۀ مهم در قضیۀ ازدواج، یك مسئلۀ توافق روحی و ارتباط و نزدیكی روحی است. مسائل ظاهر را انسان بهنحو دیگری هم میتواند طی كند و سپری كند. آنچه مهم است همین قضیهای است كه بین دو نفر بهواسطۀ این عقد، این ارتباط پیدا میشود و آن ارتباط باعث میشود كه حركت و سیر آنها بهتر و راحتتر بشود، و تأثیر اعمال و عبادات در این موقعیت، بیشتر از حالت عزلت و عدم ازدواج است و خداوند هم برای همین قضیه این مسئله را قرار داده است، لذا پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم كه فرمودند: «كسی كه ازدواج نكند از امت من نیست، از سنت من خارج است»2 این نه برای صرف گذران مسائل ظاهری است! نهخیر! این مسئله برای رسیدن به این مرتبه است. بزرگانی كه ازدواج نكردند، از علما و بزرگان شیعه، اینها به آن مراتب بالا نرسیدند! این مسئله در اینجا مسئلۀ بسیار مهمی است. منتها در ازدواج خب انسان باید به شرایط عمل كند، به مسائل عمل كند، به دستورات عمل كند و باید این ازدواج طبق آن مطالب و دستورات باشد تااینكه طرفین بتوانند این فایده را ببرند. اگر طرفین به این مطالب عمل كردند كه خب این دیگر نورٌ علیٰ نور میشود، یعنی آن محبت و مودت و علاقه و... بهنحوی میشود که خب زندگی یك زندگی واقعاً شیرین و با طراوت و با شادابی خواهد بود و طرفین به این مراتب میرسند اما اگر یكی از طرفین نسبت به مبانی و تعهدات و التزاماتش آنطوركه باید و شاید عمل نكند، آنگاه طرف مقابل در صورتیكه عمل بكند، نصیبش را خواهد برد.
بنده خودم با بسیاری از افراد برخورد كردم و خودم این تجربه را دارم كه چه زن و چه مرد اگر طبق دستوراتی كه به آنها داده شده و مطالبی كه به آنها گفته شده عمل كردند نتیجهاش را هم با چشم خودشان دیدند. بنده به آنها گفتم که شما چهكار به شوهرت داری؟ شما كار خودت را بكن، شوهرت که دیگر بدتر از فرعون نیست! آسیه در منزل فرعون به آن مقامات رسید! چرا؟ چون به تكالیف خودش عمل كرد. توجه میكنید؟! عكسش هم نسبت به این قضیه صادق است.
بنابراین ازدواج بستری است كه خداوند این بستر را برای مرد و برای زن قرار داده است كه هر دوی اینها در این موقعیت بتوانند به آن مراتب از تلقی فیوضات برسند. ولی اگر ما دیدیم كه نه! فرض كنید كه شوهر و همسر آنطوری كه باید و شاید نیستند، مثلاً مرد نسبت به بعضی از مسائل تكاهل دارد، تساهل دارد، مسامحه میكند یا فرض بكنید كه نسبت به بعضی از قضایا در موقعیت مناسبی قرار ندارد و ما هم آمدیم در مقابلش ایستادیم یكی تو یكی ما! در اینصورت نه مرد به آن نتیجۀ مطلوب از ازدواج خواهد رسید و نه این زن به این نتیجه خواهد رسید. پس آدم زرنگ آن كسی است كه از فرصتی كه برای او پیدا شده است، بهترین استفاده را بكند. توجه میفرمایید؟!
نمیخواهم همینطوری سرسری جواب بدهم ها! من الآن دارم تجربۀ خودم را خدمتتان عرض میكنم. بنده اطلاع دارم و با مخدراتی ارتباط دارم كه اینها در زندگیشان با بعضی از این نابسامانیها مواجه هستند ولی بهواسطۀ عمل به تكالیف، بهواسطۀ عمل به دستورات سلوكی و اخلاقی به مراتبی رسیدند كه اگر آن همسرشان یك همسر مناسب بود شاید نمیرسیدند! این مسئله هست؛ یعنی این چیزی است كه واقعیت دارد و این مطلب پیدا میشود. حالا این دیگر بستگی دارد به اینكه چه قضیه و تقدیری برای انسان باشد.
در اینجا خودم خلاصه مزاحی هم بكنم، مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رفیق سلوكی زن نداشتند، فقط دو سهتا بودند و ایشان از این قضیه راحت بودند! ایشان به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند:
آقا سید محمدحسین تو چهكار میكنی با این خانمها كه اینقدر خلاصه شاگرد گرفتی؟! من دو سهتا بیشتر ندارم در آن ماندم! حالا تو آمدی و خلاصه اینقدر شاگرد زن گرفتی؟! (و به ما هم میفرمودند:) پدر شما عجب سعهصدری دارد كه اینقدر آمده با اینها [مدارا] كرده!
خب مرحوم آقا یك حالت خاصی داشتند، ایشان سعهشان خیلی عجیب بود! آقای حداد به بنده میفرمودند: «من از سعهصدر پدرت در عجب هستم!» ایشان استاد مرحوم آقا بود ولی میفرماید: «من از سعهصدر پدرت در عجب هستم كه ایشان چه سعهصدری دارد؟!»
علیٰكلّحال مرحوم آقا این سفره را برای همه پهن كردند و خلاصه همه را دعوت به این راه كردند. آقای حداد میفرمودند:
رفقای ما بعضیهایشان شانس از زندگی ندارند ولی بعضیهایشان شانس دارند، آقا سید محمدحسین تو از آنهایی هستی كه شانس آوردی!
خدا رحمت كند هر دو را، پدر و والدۀ ما را، واقعاً والدۀ ما حق بزرگی بر همۀ ما دارد و من این مطلب را در مجلس ترحیم والده خدمت آقای... عرض كردم كه ایشان هم این مطلب را بالای منبر گفتند:
اگر والده ما در زندگی پدر ما نبود، شاید پدر ما به این توفیقاتی كه بهدست آورده بود نمیرسید!
خب حالا نتیجهاش را الآن میبرد، الآن كه دیگر هر دو رفتند و خلاصه آنجا نمیدانیم که چه خبر است؟! توجه كردید؟!
مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند كه:
آن كسی كه با توجه به شرایطی كه دارد عمل بكند، سهم او خیلی زیاد میشود، نصیب او خیلی زیاد میشود!
این دیگر مربوط به تقدیر است که تقدیر در اینجا چه چیزی را برای انسان رقم بزند.
(مسئلۀ سلوکی)
عدم جواز گفتن ذکر یونسیه در ایام عذر شرعی
سؤال: آیا ذكر یونسیه را در زمان عذر شرعی میتوانیم بگوییم یا نه؟
جواب: خیر! بهتر است كه نگویید.
اگر دیگر رفقا اجازه بدهند انشاءالله پاسخ به بقیۀ سؤالات را بگذاریم برای یك فرصت دیگر. احساس میكنم كه من دیگر از آن حدی كه برایم تعیین شده یك قدری، یعنی دو قدری تجاوز كردم! و التزام هم دادیم بر اینكه بچۀ حرفشنویی باشیم! لذا از همین فرصتی هم كه برای زیارت دوستان دست داد[خدا را شاکریم و] خیلی این را مغتنم میشماریم و واقعاً خودم خیلی نیرو گرفتم، خودم خیلی احساس نیاز میكردم برای اینكه به زیارت رفقا برسم. باز وعده میدهیم كه انشاءالله وعدۀ دیگر خیلی بهطول نینجامد.
از همۀ رفقا التماس دعا داریم و از آن نعماتی كه خدا در این ماه مبارك قسمتتان میكند، خلاصه این درماندگان را هم مدد كنید، انشاءالله.
اللَهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد