پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی مبناییِ جایگاه نفس در مقولات فلسفی پرداخته و اشکال مرحوم علامه طباطبایی به مرحوم آخوند ملاصدرا مبنی بر اندراج نفس در تحت مقوله جوهر را واکاوی میکنند. بحث با تبیین حقیقت وجودی نفس و نقد قاعده «کل ممکن زوج ترکیبی» آغاز میشود و استاد با تفکیک میان ترکیبهای مادی و حقایق مجرد، به این نتیجه میرسند که نفس و سایر موجودات مجرد، دارای «انیت صرفه» هستند و ماهیت به معنای حدّ وجود، امری جدا از نفسِ وجود نیست. در ادامه، با استناد به آیات و روایات، به کیفیت ظهور حقایق مجرد در مظاهر مادی اشاره شده و این حقیقت تبیین میشود که تمام موجودات در مراتب مختلف، دارای تجرد هستند. در نهایت، استاد با تأکید بر لزوم اصلاح مبانی فلسفی بهجای تخریب آنها، به اهمیتِ سلوک عملی و اعراض از دنیا در سیره بزرگان اشاره میکنند.
درس هفتصد و یکم
اشکال مرحوم علامه طباطبائی به مرحوم آخوند در عدم اندراج نفس در تحت مقولۀ جوهر
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
صحبت در کیفیت اندراج نفس در تحت مقولۀ جوهر و عدم اندراج
صحبت در کیفیت اندراج نفس در تحت مقولۀ جوهر و عدم اندراج نفس بود که آیا این حقیقت نفس مانند سایر حقایق موجودۀ خارجیه داراى ماهیت است و این ماهیت داخل در تحت مقولۀ جوهر است یا در تحت مقولۀ عرض است چون هر چیزى که داراى ماهیتى باشد و تشخّص عینى داشته باشد طبعاً این یا إذا وجِدَ وجِدَ لا فى موضوعٍ است که جوهر مىشود یااینکه إذا وجِدَ وجِدَ فی موضوعٍ است یعنى مسبوق به موضوع باید باشد که عَرَض مىشود. پس حقایق خارجیه خارج از این دو مقوله نیستند؛ یا جوهر هستند و یا عرض و نفس هم یکى از اینها خواهد بود. از این نقطهنظر تفاوتى بین نفس و بین سایر آن مقولات نیست.
البته مرحوم آخوند در بحث نفس راجع به حقیقت نفس صحبت مىکنند و آن حقیقت تجردیۀ او را اثبات مىکنند ولى صحبت در اینجاست که حالا که ما به قول مرحوم آخوند نفس را داخل در تحت مقولۀ جوهر قرار ندادیم بلکه او را یک وجود مستقل رابطى مىدانیم که بهواسطۀ نشئتش از آن حقیقت صقع وجود داراى تشخّص خارجى است و آن حقیقت ربطیۀ اوست که به او قوام مىبخشد، آنوقت دیگر این جوهریت که داراى ماهیت و شکل و ابعاد خاص خودش است ـ البته نه ابعاد خارجى که مربوط به ماده است بالأخره بعضى از مسائل مجرده هم داراى ابعاد هستند یعنى نه منظور بُعد کمى بلکه رتبى و این داراى ابعاد خاص خودش هست ـ پس چطور ما در اینجا نمىتوانیم این را داخل در تحت جوهر قرار بدهیم؟!
اشکال علامه به مرحوم آخوند ...
مرحوم علامه در اینجا ایرادى به مرحوم آخوند وارد مىکنند و آن ایراد هم همین یک جملۀ معروفى است که کلُّ ممکنٍ زوجٌ ترکیبىٌ و هر چیزى که داراى زوج ترکیبى است باید داراى ماهیت باشد و وقتى که ماهیت داشت آنگاه داخل در تحت جوهریت یا داخل در تحت عرضیت خواهد بود.
حالا ممکن است همانطورىکه بعضیها مثل مرحوم سبزوارى در اینجا فرمودند که آن جنبۀ جوهری تجرد او بر جنبۀ جوهریت او غلبه دارد اما نهاینکه بخواهد او را از جوهریت خارج بکند. این قضیه کلُّ ممکنٍ فَهو زوجٌ ترکیبىٌ باعث شده است که این شبهه بیاید که کلام مرحوم آخوند از نقطهنظر استدلال در عدم اندراج نفس در تحت مقولۀ جوهر مخدوش باشد و بالأخره خود مرحوم علامه هم مسئله را به همین کیفیت پایان مىبرند که این اشکال سر جایش هست گرچه کلام مرحوم آخوند بر اینکه یک حقیقت نوریه است و همینطور کلام شیخ اشراق که ایشان در اینجا مىفرمودند: آن إنیّت صرفه است مثل «الحقُ ماهیتُه إنیّته» این إنیّت متنازلۀ از آن إنیّتِ حق، شائبۀ ترکیب در او نیست طبق فرمایش مرحوم شیخ اشراق و همان رتبۀ وجودى اوست که هوهویت او را تشکیل مىدهد همان رتبۀ وجودى است بدون اینکه در او ترکیب و مزجى باشد از محدودیتهایى که براى سایر موجودات خارجیه وجود دارد.
حقیقت خارجى عبارت از جمع بین دو حیثیت
این مسئله از این نقطهنظر طبعاً مورد اشکال است و حتى غیر از خود مرحوم علامه هم نسبت به این مسئله ایراد کردند که اگر قرار باشد وجود نفس وجود محدّد و محدود باشد پس این وجودش وجود امکانى است و وجود غیرامکانى همان وجود بالذات و وجود واجب الوجود است که آن وجود عین وجوب است و وجوب ذاتى اوست و در آن وجوب است که ترکیب راه ندارد، احتیاج به علت در آنجا راه ندارد، او غنى بالذات است و صمدیت دارد و سایر موجودات در هر رتبه که مىخواهند باشند بالأخره ممکن هستند و ممکن مسبوق به علت است و آن علت باعث مىشود که این شیء مادون و معلول خود را از دو حیثیت مختلف بهوجود بیاورد که جمع بین آن دو حیثیت همان حقیقت خارجى است منتها یا مادى است یا غیرمادى است. این زوجٌ ترکیبىٌ از اینجا بهوجود مىآید یعنى همینکه یک علتى مىخواهد افاضه در معلول کند و معلول را ایجاد کند خود آن معلول یعنى شیءٌ غیرَ العلة، این غیریت را باید بهعنوان ماهیت براى او درنظر بگیرد والاّ دیگر علت و معلولى در اینجا وجود ندارد و دیگر در اینجا شیئی نیست.
نوع ترکیبها در اشیاء مادى خارجى
این کلامى است که از حکما سرزده و مرحوم علامه هم که خب بر طبق همان مشى بر کلام حکما نسبت به مرحوم آخوند ایراد وارد مىکنند. این مسئله همانطورىکه عرض شد محل تأمّل است. زیرا اولاً منظور از کلُّ ممکنٍ زوجٌ ترکیبىٌ ترکیب خارجى و ترکیب مزجى نیست که مثل سرکه و انگبین این دو باهم مخلوط بشوند و یک سکنجبینى در خارج متولد بشود که با سرکه و انگبین فرق مىکند. بله، در اشیاء مادى خارجى ترکیبها ترکیبهاى مزجى است. شما نمک را با آب مخلوط کنید آبنمک بهدست مىآید، شکر را با آب مخلوط کنید شربت بهدست مىآید، دواها و عقاقیر را ترکیب کنید فلان داروى خاص بهدست مىآید، اینها همه ترکیب مزجى است و نسبت به این مسئله درست است ولى صحبت در مجردات است، چگونه ما در آنجا ترکیب قائل بشویم؟!
حقیقت وجودیۀ حضرت جبرائیل و ملائکه دیگر
گرچه آنها از حیث جهت معلولیت و مخلوقیت ممکن هستند ولى آن حیثیت محددۀ آنها همان نفس رتبۀ آنها است نهاینکه در آنها یک ترکیبى مختلف هست و خدا این دوتا را باهم مخلوط کرده است مثلاً حقیقت وجودیۀ حضرت جبرائیل عبارت از یک نوع وجود خاص به اضافۀ یک شیئهاى خاص و یک امور دیگر که اینها باهم ترکیب شدند زوجٌ ترکیبىٌ یا حضرت اسرافیل همینطور یا فرض کنید که انوار عقول مجرده همینطور. آیا این به این کیفیت است یااینکه نه همان حقیقت وجودیۀ نوریه که در همۀ مراتب کمال منغمر و منمحى و مندک است آن حقیقت وجودیه در هر رتبهاى که آن فیاض مشیّتش به آن رتبۀ تعلق بگیرد، در همان رتبه یک حقیقت متشخصۀ عینیۀ خارجیه بروز مىدهد، حالا فرض کنید این از آن وجودیه در آن کمّ است، آن کمّ بودن زوج ترکیبى میشود.
بنابراین عدم آن حیثیت کمالیه است که منضم به این حقیقت وجودیه شده است و این عین خارجى تشکیل شد. سراغ این آمدیم عدم آن حیثیت کمالیه است در این رتبه که او آمده ضمیمه شده ـ اینها همه ضیق خناق است والاّ عدم که حیثیتى ندارد تااینکه ضمیمه بشود یا سلب بشود و یا موضوع قرار بگیرد، این را ما از باب تسهیل در عبارت بیان مىکنیم ـ این جنبۀ عدمى آمده اضافه شده و آن حقیقت نفسیه در آنجا تشکل و حضور پیدا کرده و همینطور در همۀ مراتب وجودى نسبت به مجردات در عین اینکه آنها ممکن هستند و بدون افاضۀ علت، عدم مطلق هستند در عین امکانشان از دو چیز بهوجود آمدند؛ حیثیت اول حیثیت نوریه و حیثیت دوم حیثیت عدم آن وجود اضافى، حیثیت نفس رسول الله آن حیثیت نوریه است که مقام واحدیت است و آن حیثیت عدمش همان حیثیت ذاتیۀ استغناى عن العلة است که بهعنوان صادر اول در آنجاست، همینطور صوادر بعدیه تمام آنها داراى حیثیات مختلف به همین کیفیت هستند، پس جناب مستشکل ما در اینجا چه حیثیت ترکیبى داریم تااینکه با آن حیثیت ترکیبى، ماهیتى در اینجا متحقق بشود و آن ماهیت یا در تحت جوهر قرار بگیرد یا در تحت عرض قرار بگیرد؟! ما دیگر در اینجا جوهر و عرض نداریم چون جوهر عبارت از یک موضوع متشخص خارجى است که داراى ماهیتى است و آن ماهیت مرکب از آن امور متعدده است که جنبۀ جنسیت داشته باشند، جنبۀ فصلیت داشته باشند و از انضمام جنس و فصل است که جوهریت و عرضیت تبلور پیدا مىکنند، وقتى که در اینجا جنسیت و فصلیت را برداشتیم و هر شیئی براى خودش یک فصل خاص بود و یک صورت خاص بود و یک صورت نوعیهاى بود که داراى فصل است دیگر در اینجا جنسیت و فصلیت شما ندارید تااینکه بخواهید... بله، عقل مىآید یک اشتراکاتى را درست مىکند و اسمش را جنس مىگذارد و افتراقاتی را درمىآورد اسمش را فصل مىگذارد ولى آن حقیقت خارجیۀ متشخصۀ مشت پُرکن که در خارج هست بگویید جنس است یا فصل است؟ بگویید ببینم مزج و ترکیبش کجاست که بهواسطۀ آن ترکیب شما او را داخل در عرض یا آن را داخل در جوهر بکنید؟!
به صرف عدم احتیاز حیثیت کمالیۀ فوق که این مرکب نمیشود عزیز من تااینکه این را بخواهید داخل در تحت جوهر بگیرید! پس مسئله همان طورى است که مرحوم شیخ اشراق در اینجا فرمودند که نفس و روح عبارت از إنیّات صرفه است که این إنیّت یعنى نفس الوجود، إنیّت در مقابل ماهیت است و ماهیت یعنى حدود إنیّت یعنى نفس الوجود؛ نفس الوجود است که این نفس الوجود، نفس الوجودِ ضعیفتر از آن وجود مافوق که وجود اطلاقى است میباشد و آن وجود مافوق که وجود علت است داراى اطلاق است و این آن اطلاق را ندارد.
تلمیذ: این شامل تمام موجودات مىشود حتى مادیات!
استاد: احسنت! منتها مرحوم شیخ در اینجا نسبت به مادیات که داراى آن جنبۀ مادى و ثقل هستند و از ترکیب و امتزاج تشکل پیدا کردند این مطلب را نمىگویند! همانطورىکه عرض کردم حقیقت مائیه با حقیقت ملحیه دوتا است نه آب را مالح مىگویند و نه نمک را بلکه از انضمام بین این دو و از انضمام بین عناصر مختلفه این اشیاء مختلفه بهدست مىآید. در آنجا این حرف را نمىتوانیم بزنیم. بله، ما نسبت به خود آن شیءِ خارج و عینیت خارج این حرف را مىتوانیم بزنیم چطور اینکه قبلاً عرض کردیم حتى نسبت به ماده هم ما در اینجا مادهاى نداریم، آنچه که هست صورتى است که براى ما آن صورت بهعنوان ماده جلوه مىکند اما اینکه بین مجرد و ماده فرق بگذاریم که مجرد إنیّت محضه است ولی ماده از نقطهنظر ماهیت محدد به این ممیزات ماهوى است این را قبول نداریم.
عینیت ماهیت با نفس الوجود
در مورد ماهیت همانطورىکه قبلاً عرض کردیم ماهیت چیزى غیر از نفس الوجود نیست؛ همان نفس الوجود است که در مرتبهاى قرار گرفته است. چطور شما نسبت به ارواح و عقول کلیه یا نفوس مجرده قائل به إنیّت صرفه هستید و آن إنیّت را منافى با امکان نمىدانید در عین اینکه شیء، ممکن الوجود است درعینحال داراى إنیّت صرفه است و آن إنیّت صرفه بهواسطۀ اختلاف در مراتب عدمى است که موجب شده آن وجودات خارجیۀ متمایزه از یکدیگر، در مراتب مختلف بهوجود بیایند، همینطور این مسئله نسبت به ماده و مادیات هم هست زیرا ماهیت چیزى غیر از وجود نیست و اگر وجود را شما إنیّت صرفه مىدانید و آن إنیّت داراى حقیقت مجرده است آن إنیّت صرفه در هر رتبه که مىخواهد بروز پیدا کند باز همان إنیّت و حقیقت خود را دارد و آن حقیقت وجودیه و ذاتى خودش تغییر پیدا نمىکند. آب، آب است شما وقتى که آب را بیرون مىریزید آب است و در دست شما در پیاله هم هست آب است و وقتى که در گلدان مىریزید باز هم آب است چیزى که هست از خاک آب عبور مىکند و رد مىشود و بعد از آن طرفِ گلدان پایین مىآید ولى خصوصیات مائیۀ آن عوض نمىشود حتى اگر بخواهد به نظر شما در برگ درخت برود و برگ درست کند باز در آن برگ درخت آب است لذا مىبینید برگ خشک مىشود و آن مائیت آن تبخیر مىشود. این جنبۀ مائیت در همۀ این سلسله مراتب مختلفه و ظروف مختلفه وجود دارد. چگونه ممکن است یک حقیقت مجردهاى که در ذات او تجرد است و ذات او اقتضاى تجرد را مىکند همینکه به ماده مىرسد یکدفعه تبدل ذاتى برایش پیدا مىشود و از تجرد برگردد و تبدیل به جنبۀ متافیزیکى و جنبۀ فیزیکالى شود و خودش را اصلاً به صورت دیگر درآورد؟! نه، همان جنبۀ متافیزیکى هست منتها چشم ما کور است نمىبینیم آن حقیقتى که به قول مرحوم حکیم سبزوارى:
| مَفهومُهُ مِن أعرَفِ الأشیاءِ | *** | وَ کُنهُهُ فی غایَةِ الخَفاءِ1 |
آن «کنُه فى غایةِ الخفاء» بهخاطر این است که ما آن حقیقت مجرده را نمىبینیم ولى اگر [بهطور صحیح تعقل کنیم] و عقل را بهکار بیندازیم آنوقت مىفهمیم که همان حقیقت مجردۀ نوریه که آن إنیّت صرفه بود و از آن وجود حق تنازل پیدا کرد، در همۀ این مرایا و اوانى و مظاهر، آن حقیقت ذاتىِ خودش را ازدست [نمىدهد] زیرا ذاتى لا یتغیر و لا یتبدل! وقتى که حقیقت وجودیه داراى تجرد باشد آیا ممکن است در جایى تجرد خود را ازدست بدهد؟! پس تجرد، ذاتى وجود نیست بلکه عارضى است و وقتى که عارض بود حقیقت وجود چیز دیگرى خواهد شد و هذا خلفٌ. اینکه ما وجود را یک حقیقت مجرده بدانیم و آن حقیقت مجرده، ذاتى او باشد، این ذاتى باید در همۀ مظاهر خودش، خودش را نگه دارد!
مرحوم شیخ اشراق دیگر نسبت به مسائل دیگر این را نفرمودند، فقط در مرتبۀ نفس و همان عقول مجرده و نفوس ملکوتیه توقف کردند و اى کاش ایشان مطلب را باز توسعه مىدادند و نسبت به سایر حقایق خارجیه هم این مسائل را مىفرمودند.
تجرد تمام موجودات!
بنابراین ما در خارج هیچ موجود مادى نداریم، تمام موجودات همه مجرد هستند منتها آن تجرد مختلف است؛ برحسب مراتبى که دارد ظهورات آن تجرد مختلف است و ظهورهایش فرق مىکند. حالا فرض بکنید چون این بیست گرم یا سى گرم هست بنابراین این ماده است؟! نه، عزیز من این بیست یا سى گرم ظهور آن تجرد است و تجرد خود را با بیست گرم مىسازد و وفق مىدهد، با سى گرم هم خود را وفق مىدهد، با یک فیل ده تنى هم خودش را مىسازد، با نهنگ کذایى هم مىسازد، با کوه دماوند و البرز و هیمالیا هم مىسازد، با تمام کهکشانها و آن سیاراتى که دهها میلیون سال نورى با ما فاصله دارند نیز مىسازد، با تمام اینها مىسازد، با عالم مثال و برزخِ علّىِ نسبت به اینها مىسازد، با ملکوت مىسازد، همینطور مدام با همه مىسازد تا برسد به آن صقع وجود که همان حقیقت وجودیۀ مطلقه است، با همۀ اینها مىسازد. وقتى که در اینجا میآید و همینکه به مثال مىرسد ـ حالا بگوییم به این دنیا، غربیها مثال و اینها را قبول ندارند ـ همینکه به ماده مىرسد اسمش را فیزیک مىگذارند و همینکه بالاتر از این مىرود مىگویند: چون نمىدانیم، اسم آن را متافیزیک مىگذاریم ولى تمام اینها همه در تحت متافیزیک هستند، فیزیک و متافیزیک همۀ اینها کنار مىروند و یک حقیقت باقى مىماند و آن حقیقت مجرده است که آن حقیقت مجرده داراى صور مختلف و داراى مظاهر مختلف است.
کیفیت ظهور حقیقت جبرئیل برای رسول خدا
نسبت به این قضیه روایات عدیدهاى داریم که فرض کنید خداوند بر حضرت موسى به آن شکل تجلى کرد، خداوند بر رسول خدا به آن شکل تجلى کرد، جبرائیل تجلى کرد درحالىکه بال او [تمام جهات را] گرفته بود!1 جبرائیل که بال ندارد مثل کبوتر پر بزند! حالا بالش بزرگتر باشد و کوچکتر باشد و تمام آنطرف عالم را بگیرد و اینطرف عالم را بگیرد و...! رسول خدا نگاه کرد دید در مقابل، جبرائیل هست و در پشت سرش جبرائیل هست و در سمت راست و در شش جهت این حقیقت علمیۀ حضرت جبرائیل در آنجا بر رسول خدا تجلى مىکند! اینکه رسول خدا در این سمت مىبیند و در آن سمت مىبیند، [جبرئیل] سمت ندارد منتها چون این مواجهۀ با این حقیقت تمام وجود او را گرفته است همۀ جهات را از نقطهنظر مادى در برمىگیرد، به این معنا که مادهاى دیگر در اینجا مشاهده نمىشود! منتها ظهور آن حقیقت مجرده به این شکل است که انسان این پدیده را با این ظهور خاص مشاهده مىکند و چون این ظهور خاص سمت و جهت ندارد تمام وجود خود را منغمر در این ظهور خاص احساس مىکند. نهاینکه جبرائیل از آنطرف داشت حرف مىزد! آنطرف ندارد! جبرائیل دارد از صقع وجود رسول خدا با او تکلم مىکند و آن حقیقت علمیهاش دارد براى او ظاهر مىشود و آن صقع وجود چون جنبۀ خاصى را نمىبیند همهجا را مىبیند، نهاینکه یک نقطۀ مشخص را مشاهده بکند که نقطۀ دیگر فاقد او خواهد بود.
ماهیت نارِ مشاهَد حضرت موسی
خیلى مسائل عجیب است! آیات قرآن هم بر همین قضیه هست. همین قضیۀ حضرت موسى که از دل درخت صدا درآمد: ﴿إنِّيٓ أَنَا۠رَبُّكَ فَٱخۡلَعۡ نَعۡلَيۡكَ إِنَّكَ بِٱلۡوَادِ ٱلۡمُقَدَّسِ طُوٗى * وَأَنَا ٱخۡتَرۡتُكَ فَٱسۡتَمِعۡ لِمَا يُوحَىٰٓ﴾2 این واقعه، واقعۀ عجیبى است! یعنى واقعاً همه چیز در قرآن هست منتها ما چشم خود را بستهایم و به این مسائل توجه نمىکنیم! این درخت را حضرت موسى در آن موقع درخت دید یا درخت ندید؟! بالأخره ما کر و کور که نیستیم، این قرآن براى ما است یعنى براى ما آمده است و براى فهم ما آمده است، نمیشود همینطور شلّوها یک چیزی بیندازیم و رد شویم! حضرت موسى در آن موقع که دید: ﴿إِنِّيٓ ءَانَسۡتُ نَارٗا لَّعَلِّيٓ ءَاتِيكُم مِّنۡهَا بِقَبَسٍ أَوۡ أَجِدُ عَلَى ٱلنَّارِ هُدٗى﴾3 این حقیقت ناریه، نار دید یا ندید؟! نار بود، گفت: دارم نار مىبینم. آن نار آتش بود؟! خدا با هیزم آتش روشن کرده بود؟! چراغ نفتی بود؟! چه بود؟! آتشی بود که آن حقیقت با نفت، هیزم، زغال سنگ، بنزین، گازوئیل نبود بلکه یک حقیقت ناریهاى بود که از نقطهنظر ظاهر نار مىنمود ولى نار نبود یعنى نارى که ما با آن انس داریم و مأنوس هستیم که باید توسط نفت باشد یا درخت یا بنزین یا پی و دنبه باشد، نبود. سابق با آنها [آتش روشن میکردند]. یک بنده خدایى رفته بود پیش یکى از آقایان که الآن هم هست خودش براى من مىگفت که ـ آن موقع مسئول یک سازمانى بود حالا دیگر بیشتر توضیح نمىدهم ـ رفتم و آن آقا گفت که این دستگاههای سازمان با چه کار مىکنند؟ سوختشان چیست؟ او هم آرام گفته بود دنبه است قربان!
حالا این نارى که جناب حضرت موسى دید ماهیتش چه بود؟! بالأخره چشمش دید و این را احساس کرد، این صدایى که از این درخت آمد آیا از درخت بود یا نبود؟! درخت بود، درخت سر جایش بود، ریشه داشت، این ریشهها در زمین بود، تنه داشت، ساقه داشت، برگ داشت، قبل از اینکه حضرت موسى به آنجا بیاید آن درخت در آنجا بود و یکدفعه سبز نشده بود. مثل معجزه امام رضا علیهالسّلام نبود که یکدفعه شیر را [از روی پرده] همینطورى راه انداخت!1 نه، آن درخت بود و در زمین بود منتها از آنجا صداى ﴿أَنَا۠رَبُّكَ﴾ آمد؛ از خود این درخت این صدا آمد! از کجاى درخت صدا آمد؟ از کدام برگش آمد؟! چرا ما به این چیزها نباید توجه کنیم؟! از کدام شاخه صدا آمد؟! از کدام قسمت؟! آن حقیقت وجودیۀ إنیّه که جناب شیخ اشراق در اینجا مىفرماید، این حقیقت وجودیۀ إنیّه در آنجا براى حضرت موسى تجلّى مىکند! دیگر «از کجا آمد» در اینجا معنا ندارد و چون آن نفس و روح حضرت موسى متصل به همین حقیقت إنیّه شده در آنجا دیگر چشم همان را مىبیند که گوش مىشنود و فکر احساس مىکند. یعنى آن نفس در اتصالش به آن حقیقت ربطیۀ وجودیه، آن توحید را از این حقیقت استشمام مىکند. البته براى حضرت موسى در آنجا این قضیه روشن شد. قطعاً حضرت موسى از این مرتبه هم بالاتر رفته نهاینکه نرفته، براى اولیاء خدا از همۀ زمین و آسمان این ﴿أَنَا۠رَبُّكَ﴾ بالا مىرود نهاینکه این درخت یک درخت مخصوصى بوده که خدا بهوسیلۀ جبرئیل آن را کاشته است که این بگوید و آن درخت بعدی نگوید.
حقیقت وجودیه همان حقیقت تجردیه
به قول مرحوم حاجى سبزوارى:
| موسئی نیست که دعویِّ أنا الحق شنوَد | *** | ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست2 |
درختهاى مدرسۀ فیضیه هم دارند ﴿أَنَا۠رَبُّكَ﴾ مىگویند، ﴿فَٱسۡتَمِعۡ لِمَا يُوحَىٰٓ﴾ میگویند ولى ما نمىشنویم. این چوب خشکى که در اینجا مىبینیم، این تیرآهن و این چراغ و تکتک سبزههایى که در اینجا هستند همه دارند همین را مىگویند. منتها در آنجا براى حضرت موسى این قضیه پیش آمده که نسبت به یک نقطه، نفس او اتصال پیدا کند، براى او در بعد از این مرتبه که ارتقاء پیدا کرده و همینطور براى اولیاى الهى همه تجلّی و مظهر مىشود. لذا باباطاهر هم مىفرماید:
| به دریا بنگرم دریا تو بینم | *** | به صحرا بنگرم صحرا تو بینم |
| به هر جا بنگرم کوه و در و دشت | *** | نشان از قدّ رعنای تو بینم1 |
این شعر اشاره به همان ظهور حقیقت نوریه است [اعم] از کوه، در، دشت، دریا، وحوش، آسمان، زمین و سایر موجوداتى که هستند. این حقیقت وجودیه همین حقیقت تجردیه است.
وارد نبودن اشکال علامه به مرحوم آخوند
صحت نظریۀ عدم اندراج نفس در تحت مقوله جوهر
بنابراین نمىتوانیم بگوییم که اشکال مرحوم علامه بر آخوند اشکال واردى است و توجیه مرحوم سبزوارى هم گرچه تا حدودی فرق مىکند ولى باز ناتمام است و حق با مرحوم آخوند است و همینطور با مرحوم شیخ شهابالدین سهروردى ـ رضوان الله علیهم أجمعین ـ که این بزرگان قائل به عدم اندراج نفس در تحت مقولۀ جوهر هستند بهواسطۀ آن حقیقت ذاتیهاى که در إنیّةُ الوجود نهفته است و آن حقیقت عبارت از تجرد آن است.
حلقۀ مفقوده بین امور مادی با سایر امور
اضافه بر این مسئله ما اضافه مىکنیم که اگر قرار باشد بر اینکه این حقیقت ذاتیه در خود صقع وجود باشد ما دیگر نباید در جایى این تجرد را ازدست بدهیم و تبدیل به ماده کنیم. این مسئله اگر براى ما روشن بشود دیگر مسئلۀ حلقۀ مفقودهاى که بین حادث و قدیم هست، بین ماده و مجرد هست، بین امور مادى و مثالى هست، آن حلقۀ مفقوده را پیدا خواهیم کرد و او این است که بهطورکلی ما اصلاً حقایق مادیّه به این معنا که منفصل از مجرد باشد نداریم بلکه تنها صورى است که این صور تفاوت پیدا مىکنند. یک وقت به آن صورت است و یک وقتى به این صورت است و اسم این صورت را ماده مىگذاریم و اسم آن صورت را مجرد مىگذاریم درحالىکه همۀ اینها در تحت یک حقیقت مجردۀ واحد هستند.
مجرد یعنى ذات مطلق و ذات مبرّاى از هر تقیّد
تلمیذ: صفت مجرد هم دیگر بیجا مىشود و فقط باید بگوییم که صرف وجود است چون تجرد در مقابل ماده است، کلمۀ مجرد که مىگوییم یعنى لیسَ بمادةٍ وقتى که ماده را کنار گذاشتیم مجرد هم دیگر معنا نمىدهد!
استاد: خب همین مجرد یعنى ذات خودش، خود مجرد یعنى ذات مطلق و ذات مبرّاى از هر تقیّد، این که هست منتها ما این را درقبال ماده مىگیریم چون ما با ماده و مادیات مأنوس هستیم آمدیم آن را درقبال این قرار دادیم والاّ اگر اصلاً تجرد را به این معنا فرض کنیم که حقیقةٌ ذاتیةٌ فى الوجودِ المتشخص لا یحتاجُ إلى موضوعٍ و لا یحتاجُ إلى مکانٍ و لا یحتاجُ إلى زمانٍ با این تعریفى که ما نسبت به زمان و مکان مىبینیم یعنى در دور خودمان مىبینیم، آنوقت دراینصورت تغییر پیدا مىکند مثلاً زمان و مکان دیگر زمان و مکان مادى نیست بلکه زمان و مکان صورى مىشود یعنى خود صورت، نهاینکه مادهاى در اینجا هست؛ این صورت در این صورت قرار مىگیرد و این صورت خودش در آن صورت قرار مىگیرد نهاینکه یک مادهاى جداى از آن مجرد باشد، در واقع آن ظهورات مختلف است که باهم اختلاف پیدا مىکنند.
تلمیذ: در حقیقت باید فلسفه را جمع کرد دیگر!
استاد: نباید جمعش کرد! باید اصلاحش کرد. جمع کردن و تخریب و... حالا مگر طورى مىشود؟! نه آقا! نه آسمان به زمین مىآید و نه طورى مىشود!
محراب محلِّ حرب!
این «محراب» که میگویند، درست است. محل حرب است! دیشب داشتم این جلد سوم را مىنوشتم به این قضیه برخورد کردم و این را هم به مناسبتی نوشتم. مرحوم آقا مىفرمودند که [مردم] پیش مرحوم شیخ محمد بهارى آمدند که آیا میرزاى دوم میرزا محمدتقی شیرازى که شاگرد میرزاى شیرازى بود به طهارت نفس و ملکه تقوا و عدالتى که لازمۀ مرجعیت است رسیده است؟ گفت: صبر کنید باید امتحانش کنم!
روش خاصِ شیخ محمد بهارى در سلوک
روش شیخ محمد بهارى اصلاً یک روش خاصِ خودش بود سلوکش قلندر مآبانه بود و خیلى اهل شوخى و مطایبه و اینها بود و کارش را هم در این لابهلا انجام مىداد. مرحوم میرزا در کربلا در صحن نماز مىخواند، موقع نماز مغرب که مىشود یکدفعه همینکه میرزا مىخواهد براى اقامۀ نماز مغرب بلند شود مرحوم بهارى مىآید سجادهاش را کنار سجادۀ میرزا مىگذارد و شروع به اقامه گفتن مىکند و الله اکبر میگوید و همه هم مىبینند ـ خب احترامش هم مىگذاشتند ـ و میرزا در اینجا یک مقدارى عقب مىآید که اقتداى به مرحوم شیخ محمد بهارى کند و همۀ جمعیت هم به او اقتدا مىکنند یعنى به مرحوم بهارى، در واقع نماز مغرب را این مىآید و سجاده پهن میکند و یا على میخواند. بابا ما آمدیم حالا چه کسى گفته تو هستى! بسیار خوب حالا یک شب هم ما بخوانیم و... همۀ جمعیت به مرحوم بهارى اقتدا مىکنند بعد از نماز بلند مىشود سجاده را در صف مىاندازد و نماز عشا را با میرزا مىخواند. بعد رو مىکند به آن افرادى که از او سؤال کردند مىگوید: از او مىتوانید تقلید کنید زیرا من در تمام این نماز دیدم که او بهاندازۀ سر سوزنى در دلش حتى خطور هم نکرد! خیلى عجیب است ها! حتى خطور هم نکرد چه برسد حالا بخواهد مبارزه کند! ممکن است در دل انسان خطور کند که بابا دکان و دستگاه ما را بههم زدی و کار ما را خراب کردی و... اما خب حالا عیب ندارد، شیطان است و کلنجار میرود [تا دفع کند] به قول مرحوم مطهرى دفع خواطر مىکند، معلوم است میرزا جلوتر از آقاى مطهرى بود چون دفع خواطر هم نمىکرد و راحت بود.
خلاصه گفت: دیدم بهاندازۀ سر سوزنى حتى در دلش خطور هم نکرد که چرا این الآن اینجا آمده و ما را کنار زده و خودش ایستاده است. همینطور آرام نماز مغربش را خواند و بدون هیچگونه مسئله...
البته خب این را در تتمۀ مطالب دیگر عرض کردم و خب اینها باید به گوش مردم برسد، این مسائل باید برسد. گفت: این نفس ندارد. یعنى چه؟
تلمیذ: میرزای شیرازی شاگرد هم داشته است؟! خود میرزا هم تربیت شده بود؟
استاد: مرحوم میرزا شیرازی غیر از مسائل فنى و فقهى و متعارف یک جلساتی هم داشت. یک شاگردانى هم داشت و اهل مراقبه بود. میرزاى شیرازى هم در تحت تربیت بود و با مرحوم آخوند ملا حسینقلی ارتباط داشت. مرحوم آخوند که در درس شیخ مىآمد یک جلسات خصوصى داشته ازجملۀ آن افراد میرزاى شیرازى بود. شب هم که شیخ پیش مرحوم آخوند میرفت و استفاده مىکرد و این حرفها. شب او مىرفت و صبح او به درسش مىآمد. لذا ازجملۀ آنها میرزاى شیرازى بود که با مرحوم آخوند ارتباط داشت و از او دستور داشت. بیخود اینها چیز نبودند، کارشان بى حساب نبود. آنوقت میرزا محمدتقى هم با میرزاى شیرازى باهم ارتباط خاص داشتند. میرزاى شیرازى بعضى از شاگردانى داشت که دارای ارتباط خاص بودند.
واقعاً آنها چه بودند! وقتى ما اوضاع فعلى را مىبینیم باور نمىکنیم که یک همچنین افرادى هم بودند و خیال مىکنیم که اینها همه تمثیل است و واقعیت خارجى نیست! وقتى که این چند نفر به مرجعیت میرزا حکم مىکنند ـ واقعاً براى ما قابل تصور نیست که چطور مىشود یک نفر از شدت ناراحتى به گریه دربیاید ـ میرزاى شیرازى مثل زن بچه مرده گریه کرد و گفت: چرا این کار را کردید؟! از آنطرف هم حکم شرعى است و باید انجام بدهد و میرزا آدمى نبود که بخواهد دلقکبازى و فیلم دربیاورد. این هنرپیشهها هستند گریه مىکنند، آدم مىگوید: گریهشان هم درآمد، حالا نمیدانم چه میکنند گاز اشکآور میزنند یا پیاز میچکانند یا... گاز اشکآور آن موقع نبود تازه الآن آمده، بزرگان ما هنرپیشه نبودند الآن هنرپیشه خیلى زیاد است، هر جا نگاه مىکنى هنرپیشه هست! واقعاً چطور اینها مُعرض از دنیا بودند، مثل همین میرزا که چگونه از این دنیا اعراض داشتند! اصلاً براى ما قابل قبول نیست! آنقدر ما در اطرافیان خودمان و در خودمان فاقد این اتصاف را مشاهده کردیم که کأن این یک حقیقت خارجیۀ واقعیه براى ما شده و غیر از این برای ما واقعیت ندارد. وقتى که مرحوم آقا به مشهد رفتند و مسجد طهران را رها کردند من در یک مجلسى بودم که حدود چهل پنجاه نفر از ائمۀ جماعات تهران بودند، عصر پنجشنبه مجلس روضه بود ما رفته بودیم. من وقتى به آنها گفتم که ایشان براى مشهد رفتند و دیگر به مسجد نمىآیند اصلاً همه داشتند شاخ درمىآورند، حالاتشان عجیب بود! میگفتند: ایشان مسجد را رها کردند؟! مسجد خوبى بود جایگاه مناسبى بود خیلى جایگاه مناسبى بود! به ذهن هیچکدام از این چهل پنجاهتا هنرپیشه نرسید که ممکن است غیر از مسجدِ خوب بودن چیزهاى دیگر هم باشد که من و تو از آنها غافل هستیم! بعد صاحب مجلس درآمد گفت: آخر مریدانشان اینجا هستند چگونه مىشود که رفتند؟! من دیگر اینجا طاقت نیاوردم و گفتم که در کاسهشان بگذارم. گفتم: مرید باید تابع مراد باشد یا مراد؟! این را که گفتم دیگر ماستهایشان را کیسه کردند و...
آن آدم معرض دنیا پدر ما بود و مىگفت: دیگر اسم مسجد قائم را نمىخواهم بشنوم! اسمش را هم دیگر نمىخواهم بشنوم! آن موقع ما فهمیدیم وقتى به ما در تهران مىگفت: یک ساعت در تهران را به اختیار خودم نیستم، راست مىگفت. 22 سال ایشان تهران بود 22 یا 21 سال، آن موقع که بیا و برو مسجد فلان این رفیق... آن موقع ما فهمیدیم اینها یک ظاهرى بود و فقط یک تکلیفى بود. اسمش را تکلیف بگذاریم بهتر است، یک جامعیت دارد، تکلیفى بود منتها ما این تکالیف را اصالت مىپنداشتیم ولی تکلیف ممکن است متغیر باشد. اگر یک تکلیفى خودش مستقر بشود پس همان ضد تکلیف مىشود و همان اصالت پیدا مىکند. مثل اینکه مىگوییم: آقا احساس تکلیف کردیم! برو پى کارت فقط تو احساس تکلیف کردى بقیه نکردند؟! هر کسى را مىبینى میگوید که آقا احساس تکلیف کردیم. چرا دیروز نکردى و امروز کردى؟! ولى احساس تکلیف او درست بود، واقعاً به زور مسجد مىرفت ما این را مىدیدیم واقعاً به زور با اطرافیانش نشست و برخاست مىکرد، عین فنرى که رهایش کنى کره ماه میرود. ایشان اینطور بود. وقتى زمان جدا شدن از رفقاى آن موقع رسید صاف همه را کنار گذاشت. زمانى رسید که یک عده باید تصفیه شوند و با ایشان در متابعت از حق همراهى نکردند، تمام را صاف کنار گذاشت. در عین اینکه نصیحت کرد در عین اینکه صحبت کرد در عین اینکه دلسوزى کرد ولى وقتى که دید نه حساب فرق کرده و نمىخواهند، تمام شد! با ماشین آمدند دم در که ایشان را جلسه ببرند، من آنوقت دهساله بودم بچه بودم و خیلى عجیب بود، گفتند: من نمىآیم! این نمىآیم که ایشان گفتند اصلاً آسمان بر سر آنها خراب شد. عجب! آقا سید محمدحسین ازدست رفت! آقا سید محمد حسین دیگر تمام شد! شما من را براى چه مىخواهید؟! پلو بخورید؟! مجلستان را بگردانید؟! اگر براى این مىخواهید خدا خیرتان بدهد بروید! اگر براى این مىخواهید که از حرفهاى من استفاده کنید چرا عمل نمىکنید؟! من دارم حق را راهبهراه به شما نشان مىدهم لگد مىاندازید؟! یعنى همینکه ایشان گفت: من نمىآیم، با نمىآیم تمام شد؛ یعنى نمىآیم و نمىآیم تمام شد! گرچه تا آخر عمر باز بهخاطر تکلیف گاهگاهى یک راههایى را باز مىکردند که رجوع کنند و برگردند. این کارها را ایشان مىکردند آدم نامردی نبود، لوطىمنش بود. راههایی را باز مىکردند ولى دیگر حساب جدا شد دیگر مسئله جدا شد. این رفتار بزرگان هست که انسان مىتواند کار، رفتار، عمل، فکر و فهمش را روى این زمینه پایه بگذارد و روى این حساب جلو بیاورد و جلو ببرد.
ایشان مىخواستند با چند نفر یک مسافرتى بروند بعد یک نفر در آن جمعیت بود و یکدفعه ایشان تا متوجه شدند که فلان شخص در آن جمعیت است باطل کردند و مسافرت را لغو کردند بعداً به یک نفر گفتند که من چه مسافرتى بکنم با یک فردى که دقیقه به دقیقه مىخواهد چشم من به او بیفتد؛ به این شخص مخالف و چیز. این دیگر مسافرت نیست؛ مسافرتى که بخواهم انجام بدهم و هر روز و شب چشمم به همچنین آدمى بیافتد براى چه بلند شوم بروم؟! قیافۀ این آقا را ببینم؟! لذا اصلاً سفر زیارتی را کنسل کردند و اصلاً نرفتند. بله، دلیل ندارد آدم با یک نفر مسافرت برود که آدم معاندى است آدم فلان است این سفر نیست مدام خاطرات مدام خاطرات... اینها که غیر از تولید خاطرات فاسده و اغتشاش ذهن، کار دیگرى انجام نمىدهند. الحمدلله برکت اینطور نفوس همین است حالا آدم بلند شود با اینها سفر زیارتى برود! اینکه زیارت نمىشود کوفتش مىشود! مگر مجبورى بروى خب نرو! یک دفعۀ دیگر برو! یک وقت برو که کسى نیست. ایشان نمىرفتند. ایشان خیلى مراعات این جهات را مىکردند، خیلى!
من یک وقت گفته بودم اگر ما چشممان به اینها نیفتاده بود مثل مرحوم آقا و بزرگان و اینها چطورى مىخواستیم در این دنیا زندگى کنیم با این هجوم شخصیتهاى مختلف و افکار مختلف و سلیقههاى مختلف؟! اقلاً خدا یک مواردى نشان ما داد یک چندتایى نشان ما داد که ما بفهمیم که چه باید کرد. خود ایشان هم مىفرمودند: اگر ملاقات ما نبود با امثال مرحوم علامه طباطبائى و یکى دو سه نفرى که بودند معلوم نبود که بتوانیم با آنچه که دیدیم در آن موقع به آن مسیرمان ادامه بدهیم. علامه طباطبائى آمد و نشان داد که هستند افرادى که مىشود انسان نسبت به راهش اطمینان خاطر پیدا کند والاّ ماشاءالله...
اللهم صل علی محمد و آل محمد