پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین یکی از ظرایف مهم نفسانی میپردازند که چگونه تغییر حالات درونی انسان، مستقیماً بر کیفیت تفکر و نوع تصمیمگیریهای او اثر میگذارد. ایشان با اشاره به اینکه مغز و قوای ذهنی در این تغییرات ثابت هستند، علت تفاوت قضاوتهای یک فرد در زمانهای مختلف را ناشی از تغییر در تشکل نفسانی او میدانند. در ادامه، ضرورت مراقبه برای حفظ نفس در مرحلهای از استعداد و تهیؤ جهت دریافت حقایق نوریه مورد تأکید قرار گرفته و بیان میشود که بدون مراقبه، کدورتهای نفسانی جایگزین معارف شده و مسیر تصمیمگیری را منحرف میکنند. همچنین با بررسی نمونههای تاریخی و اجتماعی، این نکته تبیین میشود که چرا در مسائل حساس، بهویژه در موضوعاتی مانند مرجعیت، تبدل حال نفس میتواند موضوع را تغییر داده و استصحاب عدالت را با چالش مواجه کند؛ ازاینرو اتصال نفس به عالم قدس و طهارت روح، شرط لازم برای ارزیابی صحیح مسائل است.
درس هفتصد و دوم
عوض شدن تفکر انسان بهواسطۀ تبدل حال
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
نکتةٌ مشرقیةٌ.
لعلَّک قَد تَفطَّنتَ ممّا تَلوناه علیکَ سابقاً و لاحقاً بِأنَّ العالمَ کلَّه وجودٌ و الوجودُ کلُّه نورٌ و النورُ العارضُ نورٌ على نور فانظُر إلى البدنِ الانسانى کیف یکونُ مِن حیثُ اشتمالِه على الصورِ و القوَىٰ التى هى مبادى الافاعیل معسکراً لِجنودِ النفسِ النوریةِ الإسفَهبُدیه فى عالمِ الأضداد و محلاً لأنوارها و آثارِها.1
در واقع مىشود گفت که بحث ما تتمیم بحثهاى نسبت به حقیقت وجود و حقیقت مظاهر وجود گذشته است و در واقع خود مرحوم آخوند به یک نحوى درصدد تتمیم آن مطالب عرشیۀ مرحوم شیخ اشراق هستند که در جلسۀ قبل عرض شد اى کاش ایشان مىآمدند و همان حقایق إنیّۀ نفسیه را که عین همان إنیّت حقیقة الوجود و صرف الوجود است را توسعه مىدادند. اینجا خود مرحوم آخوند این مطلب را متکفل شدند و در تتمیم آن مباحث، ایشان این مسئله را به این نحو مطرح مىکنند و واقعاً هم مسئلۀ بسیار مهم و دقیقى است و ازجمله مطالبى است که شاید در تمام این مباحث ـ هشت یا نُه جلد ـ کتاب اسفار ازجمله موارد نادرى است که بسیار از اتقان خاصى برخوردار است!
تأثیر غلبۀ حال نفس در کیفیت تفکر انسان
معمولاً مرحوم آخوند در مسائل و مبانى خودشان بهواسطۀ آن غلبۀ حال و انکشاف نفس، در حالات مختلف بودند. اینهم یک نکتۀ بسیار دقیق و رقیقى است که چطور خود غلبۀ حالِ نفس در کیفیت تفکر انسان تأثیر مىگذارد! گاهى از اوقات دیده شده که یک مسئلهاى به روى آدم بسته مىشود و انسان هرچه فکر میکند نمىتواند به عمق و وسعتش برسد و در بعضى از اوقات انسان احساس مىکند که خیلى راحت مىتواند به آن مطلب برسد و در بعضى از احوال احساس مىکند که در یک ثانیه آن مطلب براى انسان روشن شد و بعد یکمرتبه یک پردۀ ابهامى او را گرفت، این حالات مختلفى که براى انسان پیدا مىشود در کیفیت حقایق علمیه بهخصوص در مطالب فلسفیه و عرفانیه [اثر دارد] و اینها همه ناشى مىشود از کیفیت خود تشکّل نفس که نفس در هنگام مواجهه با این حقیقت علمیه چه تشکّلى دارد و چه موقعیتى دارد! این خیلى مسئلۀ مهمی است! بسیار مسئلۀ مهمی است!
علت تأکید بزرگان بر مراقبه
به همین جهت است که بزرگان تأکید کردند که انسان باید داراى مراقبه باشد و این مراقبه او را در یک مرحلۀ استعداد و تهیؤ در تلقّى معارف قرار مىدهد. اگر مراقبه نباشد، آن حقایق علمیه دیگر روزنهاى پیدا نمىکنند چون اینها حقایق نوریه هستند که میبایست به قلب وارد بشوند و وقتى که نتوانستند وارد بشوند، به جاى او یک قبض بر افکار حاکم مىشود و قبض هم مشخص است که چه مسیرى را طى مىکند و چه راهى را مىرود. اینکه شما مشاهده مىکنید که یک فرد، امروز یک چیزى مىگوید و فردا یک چیز دیگر میگوید، علتش همین است. امروز یک حرف مىزند فردا 180 درجه خلافش را مىگوید، این بهخاطر همین است که در دو حالت مختلف نفسانى است! مغزش که همان است و این مغز و سلولهاى مغزى که تکان نخورده و سر جایش هست. آنچه که تکان خورده آن حالت نفسانى است که آن باعث مىشود مسائل غیر واقعى در نفس او وارد بشود همینکه آن حقایق علمیه مىخواهد پایین بیاید و نفس او را بهکار بیاندازد قواى فعالۀ ذهنیۀ او را در تصرفات بخواهد وادارد چون جایى براى خود نمىبیند که به همان سذاجت خودش بخواهد وارد بشود، آن تبدیل به حالت کدورت نفسانى مىشود و کدورت نفسانى در فکر تأثیر مىگذارد و نتیجه طور دیگرى از آب درمىآید! دیروز اینطور قضاوت مىکرد اما امروز طور دیگر قضاوت مىکند! دیروز وارد مجلس روضۀ سیدالشهدا شده بود و آن منبرى، آن سخنگو، آن ذاکر حالى داشت هوایى داشت حالوهوای مجلس تغییر پیدا کرده بود، راجع به تصمیمگیری خودش، تصمیمگیرى خاصى در آن مجلس براى او پیدا شده بود اما امروز وارد در یک مجلس دیگر مىشود که در آن مجلس غیبت هست در آن مجلس افراد دنیا هستند در آن مجلس صحبتهاى غیر خدا زده مىشود و همه اهل دنیا هستند اصلاً یکدفعه راجع به تصمیمگیریهاى دیروز که هنوز عمل نکرده است امروز فکر دیگرى برایش مىآید! هیچ با خودش فکر نمىکند که چرا دیروز من آنطور فکر کردم اما راجع به آن افراد امروز این فکر را مىکنم؟! چرا دیروز رحمت و عطوفت و شفقت بر من وارد شد، ـ خیلى قضیه مهم است! ـ چرا دیروز رحمت و شفقت بر من حاکم شد اما امروز قساوت حاکم است؟!
یکى از افراد براى من تعریف مىکرد و مىگفت: ما در یک مجلسى بودیم خیلى مجلس خوبى بود و حالوهواى خوبى داشت، دربارۀ مطالب حافظ و اینها صحبت مىشد و در آن مجلس من یکدفعه یادم آمد که فلان شخص یک گرفتارى دارد، به یکى از افرادى که در آن مجلس بود گفتم ـ قضیه برای خیلى وقت پیش است برای ده سال پیش است. هر روز هزارتا از این قضایا اتفاق مىافتد ـ که همین الآن صبر کن برایش چک بنویسم چون اگر از این مجلس بیرون بروم و سر دفترم بروم دیگر نمىدهم! خودش گفت، خیلى صاف و رُک گفت که بیا همین الآن بنویسم. اگر از اینجا بروم و سر میزم بنشینم به تو نمىدهم. بعد از داخل کیفش صد تومان درآورد داد و گفت: بیا بگیر و برو و وقتى که رفت گفت: الآن دیگر به تو نمىدهم! خیلى این قضیه عجیب است! خیلى قضیه عجیب است! چرا نمىدهد؟! حالا خودش فهمیده این قضیه را و باید بدهد چون مراقبه این است که بدهد ولى خب حالا گفته که نمىدهد، چرا؟! چرا در آن مجلس فکرش به رأفت و عطوفت و ترحّم متمایل شد؟! چرا؟! چرایى دارد! چون براساس تفکر چک را برمىدارد مىنویسد، همینطورىکه نمىنویسد، در خواب که نمىنویسد، یک فکرى مىکند، این فکر از کجا آمد؟! چرا این فکر یک ساعت پیش بود ولی یک ساعت بعد نیست؟! چرا این عطوفت یک ساعت قبل بود ولى الآن این رحمت نیست و به جاى او قساوت آمد؟! چون مقتضاى حال این است؛ در آن مجلس چون صحبت اولیاء هست، صحبت از اشعار حافظ مىشود، چون از کلمات بزرگان در آنجا مطرح مىشود، چون حالوهوا حالوهواى روحانى است لذا نفس تغییر مىکند و این یک چیز طبیعى است! نفس تغییر مىکند براساس تغییرى که کرده تفکر هم تغییر مىکند و وقتى که تفکر تغییر کرد تصرفات هم تغییر مىکند و همه بهدنبال هم میشوند.
براى همین مىگویند: آقا هرجا نرو! براى همین مىگویند: در هر مجلسى نرو! براى همین مىگویند: با هر کسى صحبت نکن! براى همین مىگویند: ببین رفیقت کیست! براى همین است مىگویند: در هر جایى نباید داخل شد! براى همین است که مىگویند: بهدنبال مسائل دنیا نباید رفت! خب همین است. الآن آدم نگاه مىکند که طرف چقدر آدم صاف و خوب و صادق است یک هشت سال از قضیه مىگذرد وارد قضایا و مسائل مىشود تا نگاهش مىکنى اصلاً نمىتوانى با او حرف بزنى! خب این هشت سال چهکار کرد؟! نمازش را که ترک نکرد! دزدى که نکرد! دزدى ظاهرى یعنى از دیوار که بالا نرفت، حالا جاى دیگرش را نمىدانم! شرب خمر که نکرد! کارهاى قبیحۀ ظاهریۀ محرّمۀ شرعیه که انجام نداد! این چیست که وقتى شما او را در آن وضعیت هشت سال قبل مىبینید مىخواهید با او صحبت کنید با او حرف بزنید مىخواهید با او شوخى کنید مىخواهید با او دل بدهید و قلوه بگیرید، مىخواهید این ارتباط را برقرار کنید اما الآن یک لحظه جواب سلامش را هم نمىتوانید بدهید و مىگویید: آخ آخ آخر این چیست؟! این تبدل حال است و در تبدل حال است که این وضعیت پیش مىآید!
در جلسۀ قبل عرض کردم در قضیۀ مرحوم شیخ محمد بهارى با میرزا محمدتقى شیرازى خب تا آنجایى مسئله مهم است که حتى مرحوم آقاى حکیم در مسئلۀ استمرار عدالت قائل به تبدل موضوع هستند و در آنجا حواشى و تقریرات را که دیدهاید [میگویند] که اگر شخصى به مرحلۀ اجتهاد و ملکه رسیده باشد و داراى استحکام و اتقان باشد، این در یک وضعیت است و وقتى مسئلۀ مرجعیت و خلاصه مطرح شدنش میان همه و در روزنامهها و تلویزیون و رادیو [مطرح میشود] و از اینطرف و آنطرف آقایان میآیند و میروند و آن به دیدن بیاید و این به دیدن بیاید و اینجا رهنمود بفرمایید و آنجا رهنمود بکنید و... این حال حال دیگرى است. مرحوم آقاى حکیم در اینجا مىفرمایند که اینجا استمرار استصحاب جا ندارد! براى استمرار استصحاب، بقاى موضوع شرط است و وقتى که موضوع متبدل بشود استصحاب دیگر سالبۀ به انتفاء موضوع خواهد بود و بهطورکلی مسئله فرق خواهد کرد. لذا در اینجا دوباره باید بروی او را امتحان کنی و بروی با او بنشینی با او حرکت کنی رفتارش را ببینی! سابق که هنوز به مرجعیت نرسیده بود با شما مىگفت و مىخندید و شوخى مىکرد، الآن که رسیده است سرش را اینطورى پایین مىاندازد که اصلاً دیگر نمىشود بالا آورد! این چیست؟ همان عوض شدن موضوع است! حالا اینطوری مىکند و با کسى که با او شوخى مىکند، اخم مىکند و عین مربّاى آلو است و این ابروها هفت مىشود و جواب نمىدهد! این همان کسى بود که پارسال از شب تا صبح در گعده صداى خندهاش از اینطرف فیضیه تا آنطرف هم مىرفت حالا چه شد که یک کسى با او شوخى مىکند اینطورى مىکند؟! این چیست؟! اینجا نمىشود استصحاب کرد. باید دید چه تغییراتى پیش آمد؟! من دارم کلام مرحوم آقاى حکیم را باز مىکنم و ایشان دیگر اینطور نگفتند، فقط تا اینجا گفتند و حرف درستى هم زدند به نقل از اساتید خودش مرحوم نائینى و اینها [هم گفته است]، او الآن موقعیتش تغییر پیدا کرد و این مسئله مسئلۀ ریش، عمامه، لباس و بدن نیست. سلولهاى بدنى شاید تغییر پیدا نکردند وزنش همان است و شاید یک گرم هم اضافه و کم نشد، عمامهاش همانقدر است لباسى که مىپوشد همان لباس است خصوصیات ظاهرى همین است اما ما بدبختها و بیچارهها فقط چشممان ظاهر را مىبیند! ریشى که الآن هست همان ریش هم پارسال بود پس آدم خوبى است! این عمامه که بالاى سر ما هست همان عمامه است که پارسال هم بود پس این آدم خوبى است! در ترازو و باسکول هم مىگذاریم و مىکشیم 80 کیلو 90 کیلو 100 کیلو وزنش بوده الآن هم همان است و تفاوت پیدا نکرده است. خب چه قضیهاى در اینجا فرق کرده است که مرحوم آقاى حکیم مىفرمایند: استمرار عدالت در اینجا جا ندارد. چه عوض شد؟! علمیتش که همان است یعنى همان علمیت، همان میزان از اطلاع، همان میزان تضلّع، همان میزان قوه، آن قدرت استنباط و اجتهاد که در سال گذشته بود الآن هم که حرف بزند میبینیم همانطور مىتواند صحبت کند بیان کند مطالب را بگوید و حلاجى کند، ریشه یابى کند و مدخل و مخرج قضیه براى او مشخص است و مىتواند مبانى را بهدست بیاورد و فرقی نکرده است. پس چه چیزی فرق کرد؟! آن حیثیت و آن مسائل نفسى اوست که تغییر و تبدل پیدا کرده است! شاید گفته شود که تبدل پیدا بکند خب علمیتش که همان است! هان اینجا خطر و بزنگاه قضیه است که وجود مسائل علمیه و وجود اطلاعات ذهنیه و وجود مبانى به تنهایى نمىتواند کارى از او بربیاید! این حکم چاقویى مىماند در دست فرد که با او چه کند؟! آیا با او خیار و سیب پوست بکند یااینکه با او به شکم مردم بزند؟! این حکم این را دارد! چاقو خودش گناهى ندارد و وسیلهاى براى استفاده فرد است حالا بسته به نوع استفادهاى که مىکند این مسئله مهم است.
مسئلۀ مرجعیت ارتباط با شئون مردم
از آنجایى که مسئلۀ مرجعیت ارتباط با شئون مردم است، از نظر عملى و اجرایى ـ نه تئورى فقط ـ ارتباط با شوؤن مردم است باید مرجع فردى باشد که نفس او متصل به عالم قدس باشد و نفسش نفس ملکوتى باشد و نفسش باید مطهر از انجاس و مطهر از اقذار باشد تااینکه بتواند مسائل را در ارتباط با افراد کما هى هى مورد ارزیابى قرار بدهد، نه براساس تمایلات خود تغییر و تبدیل کند! نه براساس آن مصالح خود متبدل کند! بر آن اساس نمىشود! خب الحمدلله دیدیم آنچه را که بزرگان نسبت به این قضایا مىفرمودند همه جامۀ عمل پوشید و صحت این مطالب به اثبات رسید که بالأخره بیخود نمىگفتند که باید مرجع متصل به عالم قدس باشد و بیخود نمىفرمودند!
این کلام امام صادق علیهالسّلام: «فامّا مَن کانَ مِنَ الفُقَهاءِ صائناً لِنَفسِه حافِظاً لِدینِه»1حکایت از ملکۀ قدسى مىکند. بیخود مرحوم آقا شیخ حسین حلّى در درس نمىفرمود که این روایت امام صادق حکایت از مراتب عالیهاى در طهارت نفس و در نورانیت روح میکند که مثل من الاغ کجا مىتواند به اینجا برسد! این عبارت مرحوم آقا شیخ حسین حلّى است که من این عبارت را در همان کتاب اجتهاد و تقلید که داشتم این را مىنوشتم واقعاً خجالت کشیدم که این عبارت را بیاورم ولى در پاورقى این قضیه را آوردم و دیدم که باید گفت؛ یعنى باید گفت که چه مردانى بودند و داراى چه طهارت نفسى بودند و الآن دیگر خبرى نیست! الآن یک سر سوزنى و یک ناخنى هم دیگر پیدا نمىشود! کسى مثل مرحوم آقا شیخ حسین حلى که به قول مرحوم والد، علامه حلى ثانى بود [پیدا نمیشود]. ایشان مىگفتند: علامه حلّى ثانى است. حاج شیخ حسین حلّى مىگوید: کجا من الاغ ـ به این عبارت ـ مىتوانم به این مراتبى که در این روایت امام صادق علیهالسّلام راجع به اتصال نفس و اتصال فقیه به آن عوالم طهارت و قدس و تجرد است، برسم؟ کجا مىتوانیم برسیم؟! و خوشا بهحال آنهایى که در یک همچنین جاهایى رسیدند! آنوقت افراد دیگر مىآیند مىگویند: آقا این روایت چیست! این حرفها چیست! این روایت فقط حکایت از عدالت ظاهرى مىکند، اینکه امام علیهالسّلام یک بحر طویل مىآورد آیا همان عدالت ظاهرى منظورش است؟! خب مىگوید: عادل باشید، همینطورىکه شما بحمدالله عادل هستید! «صائناً لِنَفسِه حافِظاً لِدینِه مخالفاً على هواه و...» اینها حرفهاى کیست؟! حرفهاى بنده است یا حرفهاى معصوم است؟ حرفهاى کسى که کلامش کلام وحى است، امام صادق علیهالسّلام کلامش وحى است، حرفهاى بنده نیست که بیاید بگوید: عادل باشید، حضرت بیاید بگوید: عادل باشید. بالأخره حضرت چیزى مىبیند که دارد این حرف را مىزند! همینطورىکه ما داریم مىبینیم و دیدیم، یک چیزى دارد مىبیند خب بیخود که نمىآید این مسائل را بگوید! بالأخره علىٰکلّحال باید یک زمانى مىآمد که حقایق روشن بشود و مردم متوجه بشوند و بفهمند که درد دل اولیاء چه بوده و بزرگان چه چیزى را مىخواستند بگویند. مردم بفهمند که وقتى اولیاء مىآمدند راجع به آنها چه قضاوت مىکنند، مردم بفهمند که از اولیاء تعبیر به کافر و مرتد مىکردند! همین آقایان آنها را نجس مىپنداشتند! آقا نجس! بله، مرحوم آقا سید محمود شاهرودى آقاى انصارى را نجس مىپنداشت و مىگفت: یک فرد نجس به نجف آمده است. بله آقا، مردم باید بفهمند! پس چه موقع باید بفهمند؟! نگو نگو نگو آقا چى چى نگوییم؟ این حرفها چیست؟
نیاز انسان به استاد و مربی تا وقت مرگ
شخصى مثل مرحوم پدر ما او را پیغمبر زمان خودش بهحساب مىآورد، فرد دیگر او را نجس بهحساب مىآورد! خب کدام راست مىگویند؟! این راست مىگوید؟! پیغمبر بهحساب آوردن کجا و نجس بودن کجا؟ نجس یعنی نباید به او دست بزنى و اگر دست بزنى باید آب بکشى! معنایش این است دیگر که باید دستت را آب بکشى! اینها را مردم چه موقع باید بفهمند؟ مردم باید بفهمند که سراغ واقع بروند! چه وقت مردم باید بفهمند که «پس به هر دستى نباید داد دست»1! بفهمند دیگر باید جریانى پیش بیاید مسائلى پیش بیاید امتحان بیاید، ﴿أَمۡ حَسِبۡتُمۡ أَن تَدۡخُلُواْ ٱلۡجَنَّةَ وَلَمَّا يَأۡتِكُم مَّثَلُ ٱلَّذِينَ خَلَوۡاْ مِن قَبۡلِكُم مَّسَّتۡهُمُ ٱلۡبَأۡسَآءُ وَٱلضَّرَّآءُ﴾2 باید بفهمند! باید قضایایى پیش بیاید و حقایقى باید براى افراد روشن بشود تااینکه بدانند که وقتى مرحوم آقاى حکیم مىفرمود در رسیدن به مرجعیت تبدل موضوع است آن حرف یعنى چه؟ این را مردم باید بفهمند، باید مردم بفهمند که چرا بین مرحوم حاج میرزا حبیب الله رشتى و بین میرزاى شیرازى که هردو از شاگردان شیخ انصارى بودند و خود حاج میرزا حبیب الله رشتى آمد حکم به مرجعیت میرزا داد، مردم باید بفهمند که چرا میرزاى شیرازى از نجف هجرت کرد و به سامراء رفت! این را باید مردم بفهمند! باید بفهمند چرا رفت به سامراء و در آنجا ماند؟! باید بفهمند که به قول مرحوم آقا رضوان الله تعالی علیه در این دنیا تا وقتى که سر به لحد مىگذاریم نیاز به استاد داریم! نیاز به دستگیر داریم! نیاز به مربى داریم! این را مردم باید بفهمند! با خواندن اینها مسئله درست نمىشود؛ با خواندن فقه و اصول و اینها قضیه درست نمىشود! اگر قرار بود قضیه با این مطلب درست شود کار آن کسى درست شده بود ـ بنده خوانده بودم ـ که راجع به مقدمه چهار ماه بحث کرد که مقدِمه درست است یا مقدَمه درست است! آن شخص مىبایست کارش تمام شده باشد! مىبایست او به مسئله رسیده باشد درحالىکه مىبینیم او از همه گیرش بیشتر بود! درحالىکه از همه مشکلش بیشتر بود!
| چون بسی ابلیس آدمروی هست | *** | پس به هر دستی نشاید داد دست |
این قضیه است که مرحوم آخوند را به این واداشت تااینکه این مطالب عرشى را بفرمایند و ما را متوجه این مسائل و قضایا بکنند که چطور مىشود که انسان بهواسطۀ تبدل حال اصلاً تفکرش عوض مىشود! بابا اینها را خوانده ولى همینکه خوانده عوض مىشود؛ تمام این علوم چه فلسفه باشد چه فقه باشد چه اصول باشد چه تاریخ باشد چه سایر مسائل باشد حکم ابزارى را مىماند که این ابزار در دست افراد بهواسطۀ ارادۀ فاعل تصرفات و کارهاى مختلفى انجام میدهند، آن ارادۀ فاعل از کجا مىآید؟ آن ارادۀ فاعل از کجا آمد؟! آن کسی که تا دیروز شما حکم به قتلش دادید حالا بهخاطر یک قضیهاى که پیش آمد قضیۀ ظاهرى پیش آمد الآن مىگویید که نه حکمش قتل نبود! چند ماه زندان هم برایش کافى است این چند ماه زندانش را هم با ده یا بیست تومان به خودم دادن، تمامش میکنیم. بلند شو برو بین این تفاوت دیروز و امروز براى چیست؟! یک قضیهاى از دیروز تا امروز تغییر کرد، در این 24 ساعت چه اتفاق افتاد؟ باید بگردیم ببینیم قضیه چه بود؟! ممکن است سه یا چهارتا قضیه باشد؛ طرف زن بود؟ طرف مرد بود؟ طرف پول داشت؟ طرف بى پول بود؟ طرف طرف طرف طرف این 24 ساعت چه قضیهاى اتفاق افتاد که قضیه از اعدام تبدیل به چهار ماه حبس شد و بعد هم چهار ماه حبس [با پول خریداری شد و میگویند:] انشاءالله توبه بفرمایید و دیگر از این کارها نکنید و از این خلافها انجام ندهید!
این تبدل موضوع است آقاجان! تمام درد اینها همین است! تمام درد پدر ما که مىگفتند: کسى باید زمام در دستش باشد که روحش متصل به عالم قدس باشد بهخاطر همین است! آقاجان همینکه دیدید قضیه از چه قرار است، بهخاطر این مسئله است. پس خیلى این مسئله قضیۀ مهمی است! خیلى مسئلۀ مهمی است! آن کسى که در مجلس پدر ما شرکت مىکرد ـ حالا بیش از این توضیح نمىدهم ـ و موقع خواندن دعا همینطور اشک از چشمش مىآمد و مىگفت: من این مجلس را فقط نور مىبینم ـ انشاءالله این حرفهاى ما به گوشش مىرسد و این مجلس را شاید بشنوند و بفهمند که راه را بیراهه رفتند ـ و مىگفت: تمام این مجلس نور محض است و حتى وقتى که ماشینش را حرکت مىداد پشت ماشین پدر ما آن زمانى که در تهران بودند حرکت مىکرد و وقتى که سفره مىانداخت و دوستان را غذا مىداد مىگفت همۀ اینها تبدیل به نور شد، چرا قضایایى پیش آمد که همین شخص شروع کرد به سبّ کردن و متلک گفتن و مسخره کردن و همه را ترسو خواندن و بعد هم راه را جدا کردن و رفتن! چه قضیهاى پیش آمد؟! پدر ما عوض شد؟ مسائلش عوض شد؟ چه شد؟ تو عوض شدى! آن روحانیتى که آن موقع داشتى الآن آن روحانیت را ازدست دادى! حالا که ازدست دادى پس خدایى که مىگویى، دیگر آن خدا نیست! اسلامى که مىگویى دیگر آن اسلام نیست! اسلامِ نفس است! اسلامِ شکم است، نمىتوانى بگویى که آن موقع باطل بوده است! آن موقع را خودت اذعان دارى، اگر یک عکس و فیلم برمىداشتند گریههایى که از چشمت مىآمد همه مىدیدند این تعریفهایى که از بعضىها مىکردى آن تعریفها را همه مىدیدند. تو عوض شدى! وقتى که تو عوض بشوى خدایت عوض شده، اسلامت عوض شده، شریعتت عوض شده، تمام اینها عوض شده و در یک راستاى دیگر قرار گرفتى! خودت که سهل است بیچاره آن مردمى که تو دارى براى آنها حرف مىزنى! آنها هم خدایشان خداى زمان شرکت در جلسهات نیست، فرق کرده و با این خدا الآن دارى با مردم صحبت مىکنى و با این طرز تفکر الآن دارى با مردم صحبت مىکنى و معلوم نیست مردم را به کجا مىبرى! اینها را مردم باید بفهمند اینها را همه باید بفهمند. به ما که گفته بودند ـ حالا اگر نفهمیده بودیم حداقل به ما گفته بودند ـ ولى باید این قضایا روشن بشود که این خدایى که الآن این دارد میگوید، ریشۀ این خدا کجاست؟! بله، این ضبط هم مىگوید: خدا، اما ریشهاش چیست؟! این ضبطهایى که اینجا هستند پیچش را بزنید همۀ اینها براى شما خدا مىگویند، پیغمبر مىگویند، همه چیز مىگویند، شعر مىخوانند، حرفهاى خوب مىزنند، همۀ این چیزها برحسب اینکه چه در آن گذاشتهاید میباشد که آنها همان را پس مىدهند! یک آهن است و یک سیم و اینهاست و بیش از این دیگر چیزى نیست، آن ریشه کجاست؟ آن قضیه همان قضیۀ تبدل موضوع است که او مىآید و مسائل را عوض مىکند و فرق مىکند.
در مطالب فلسفى و مسائل عرفانى هم مطلب همینطور است مسئله به این کیفیت است لذا مرحوم علامه طباطبایى مىفرمودند: هر روز که من مراقبهام بیشتر باشد شب کیفیت فکرم نسبت به مطالب تغییر مىکند. این بهخاطر همین است. این مطلب را در اواخر عمر مىفرمودند، نهاینکه حالا در اوسط. البته مرحوم علامه رضوان الله تعالی علیه اینطور که من در نظر دارم و مورد تأیید مرحوم آقا هم بود ایشان در اواخر عمرشان به مرتبۀ عالیۀ از مراحل تجرد رسیده بودند. اینطور احساس من بود و وقتى به مرحوم آقا گفتم، ایشان هم تأیید کرده بودند. در اینجا قضیه فرق مىکند و مطالب هم فرق مىکند ولى تا وقتى که انسان در راه است قضایا پسوپیش دارد و فرازونشییب دارد، اینها همه بهخاطر همین است. الآن ما در یک موضوع هستیم پنج دقیقه بعد موضوع عوض مىشود لذا این استصحاب همینطور بیحساب نیست! حساب و کتاب دارد و موضوع باید سنجیده بشود؛ در مسائل مختلف در موارد مختلف باید این موضوعها و شخص، مورد نظر باشند. حالا نسبت به یک قضیۀ تقلید و مرجعیت و اینها اینهمه باید چیز [تحقیق و تدقیق] بکنید، در مسائل تربیتى دیگر چه باید کرد؟! دیگر به هر کسى نمىشود خلاصه [اعتماد] کرد و دیگر خطراتى که در آنجا هست خطرات بسیار بسیار بالا و موبقهاى است! مسائل آنجاست.
حقیقت وجود عبارت از وضوح مطلق
مرحوم آخوند در این بحث ظاهراً از آن حالات آنطورى پیدا کرده بوده و آن حقایقى که برایش روشن شده را بهعنوان نکتۀ مشرقیه آورده است یعنى آن تجلّى این مسائل از همان بالا بود که یک همچنین مسائلى را ایشان مطرح کرد و طرح این قضیه با این مطلب [آغاز مىشود] که تمام حقایق عالم وجود همۀ اینها جنبۀ نوریه دارند؛ جنبۀ نوریه یعنى جنبۀ کشف، چون حقیقت وجود خودش عبارت است از وضوح مطلق؛ وضوح بدون ابهام و هر چیزى که در آن ابهام باشد آمیخته با نقص و فقر است و آنچه که آمیخته با نقص و فقر باشد داراى ماهیت است و وجود، ماهیت ندارد.
کیفیت مختلف حقیقت نوریه در خارج
این بیانى که من عرض کردم در اینجا نیست ولکن به این کیفیت مىتوانیم این را مدخل براى مطالب مرحوم آخوند قرار بدهیم که تمام حقایق وجودیه از نقطهنظر اینکه آنها داراى ظهور وجود هستند و مظهر براى وجود هستند، باید آنها داراى حقایق نوریه باشند و خودِ نفسِ وجود آنها و ظهور آنها آن یک واقعیتى باشد که در آن واقعیت فقر راه نداشته باشد، در آن واقعیت ابهام و ظلمت راه نداشته باشد، در آن واقعیت تکدّر راه نداشته باشد و اینها همه اوصاف حقیقة الوجود است، حقیقة الوجود المطلق! روى این جهت نهتنها آنچه را که در مسائل مجرده و در حقایق عقلیۀ نفسیۀ مجرده گفته شد نسبت به مسئلۀ نوریة الوجود در عالم ماده هم همانها خواهد آمد. البته مرحوم آخوند به جنبۀ عرضى در اینجا تعبیر آوردند که باز یک نقطه ضعفى در اینجا مشاهده مىشود که این انوارى که شما در اینجا از شمس مىبینید از قمر مىبینید از نجوم و افلاک مشاهده مىکنید اینها جنبۀ عرضى نسبت به حقیقت نوریه مطلقه هستند و با آن بیانى که در جلسۀ گذشته کردیم روشن مىشود که اصلاً قضیۀ عرض و غیر عرض همه منتفى است! نفس همان نور عبارت از همان حقیقت نوریه است و فرق نمىکند! چه نور شمس باشد یا نور قمر باشد که انعکاس نور شمس است یااینکه نور مرآیا باشد که در همۀ اینها آن نفس وجود به صور مختلفى درمىآید! جنبۀ عرض در اینجا ندارد که یکى بر دیگرى عارض بشود و همان تعریف عرض که اذا وجِدَ فى الخارج وجِدَ فى موضوعٍ در آنجا مطرح باشد بلکه بهمحض خود تحقق یک حادثه و پدیده تعیّنى خارجى ما از وجود آن حقیقت نوریه در خارج کشف إنّى مىکنیم! حالا آن حقیقت نوریه در خارج یا جنبۀ فیزیکى دارد که با چشم دیده مىشود و خصوصیت دارد یا جنبۀ متافیزیکى دارد که آن مشاهدهاش مشاهدۀ قلب و مشاهدۀ نفس است و در هردو یکى است و تفاوتى ندارد، فقط صورتش فرق مىکند. در خود مشاهدات نفسیه هم صور، صور مختلفى است. فقط شما یک مشاهده که نمىکنید! «هر لحظه به شکلى بت عیار برآمد»!1 هر آنى به یک حالت و به یک کیفیتى خود را نشان مىدهد؛ در معنا، در صور، در ماده یعنى همین مادۀ ظاهرى و در حقیقت ماوراء معنا که به آن حقیقت نوریه برمىگردد.
| هر لحظه به شکلى بت عیّار بر آمد | *** | دل برد و نهان شد |
| هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد | *** | گه پیر و جوان شد |
لذا مرحوم آخوند در اینجا دیگر بالاتر از این صحبت را نمىکنند. البته در جاى دیگر مسئله هست که تمام آن مراتب وجودى در عالم خارج که ما الآن آن را تصور مىکنیم همۀ آنها اصل و ریشهاش و آن خمیرمایهاش و آن مادۀ اوّلی آن عبارت از یک حقیقت نوریهاى است که آن حقیقت نوریه تا براى انسان روشن نشود و تا انسان نتواند او را مشاهده کند نمىتواند آن را به جمله، کلام، تعبیر، اصطلاح و دستهبندى دربیاورد بلکه باید آن حقیقت نوریه براى انسان روشن بشود! لذا کسانى که آن جنبۀ وحدت [را] در همۀ اشیاء بهواسطۀ مکاشفات خود مىبینند هنوز به آن حقیقت نوریه نرسیدند! آنهایى که داراى توحید افعالى و مشاهدات توحید افعالى هستند باز به آن حقیقت نوریه نرسیدند! آنهایى که داراى توحید صفاتى هستند و همۀ صفات را ناشى از مبدأ واحد وصفى مىدانند باز به آن حقیقت نوریه نرسیدند! فقط کسانى به این مسئلۀ نوریه مىتوانند اشراف پیدا بکنند که آن شکل و کیفیت براى آنها دیگر صورتى نداشته باشد! همۀ حقایق اشیاء صورت خود را ازدست مىدهند و به یک صورت واحده درمىآیند. این صورت هم صورتیت خود را و مثالیت خود را ازدست مىدهد و تبدل به معنا پیدا مىکند، معنا هم آن صورتِ معنایى و مفهومى خود را ازدست مىدهد و متبدل به انوار مختلفة الألوان مىشود که داراى حقیقت نوریۀ خضرویه است، داراى حقیقت اصفراریه است، داراى حقیقت بیاضیه است و این حقایق مختلفه هم تمامشان داراى اشکال است و آن زمانى که مشاهدۀ انسان از عالم انوار مختلفة الألوان گذشت و به نور سیاه رسید آن موقع حقیقة الوجود براى انسان در آن زمان انکشاف پیدا خواهد کرد؛ یعنى آن که از او در اصطلاح بزرگان تعبیر به عماء ربانى مىشود.
نفس رسول الله اولین تجلّى جامع بین انوار
«اللهُمَّ أفِض صِلَةَ صَلَواتِكَ وَ سَلامَةَ تَسلیماتِكَ عَلَى أوَّلِ التَّعَیُّناتِ المُفاضَةِ مِنَ العَماءِ الرَّبّانِى»1 که در این بیانات و کلمات محى الدین از آن حقیقت نوریه وقتى که تنازل به انوار مختلفه مىکند که مقام واحدیت است این اولین تجلّى جامع بین انوار، نفس رسول الله است که خیلى آن مقام مقام عجیب و مقام رقیقى است که فقط براى افرادى که توفیق شهود پیدا مىکنند، براى معدود آنها این مسئله روشن مىشود که چطور آن حقیقت عماء که در مقام هوهویت است آن حقیقت عماء وقتى که مىخواهد به انوار مختلفه تجلى کند که هرکدام از این انوار مختلفه مظهر وصفى از صفات حق هستند مثلاً نور سبز حکایت از وصفى از صفات مىکند، نور قرمز همینطور، نور زرد همینطور، نور بیاض همینطور و از تبدل آن نور سیاه که مقام عماء و مقام هوهویت است به آن اختلاف در انوار، این وسط یک جامعى وجود دارد که از آن جامع کسى نتوانسته تعبیر بیاورد! آن جامع عبارت از صادر اول است یعنى آن صادر اوّلى که فاصلۀ بین عالم عماء که در آنجاست... نهاینکه خود سیاهى خودش رنگ است! نه، از عدم اللون در آنجا تعبیر به سواد شده است والاّ خود سواد هم کیفٌ و الکیفُ له حدودٌ و ما یختلفُ معَ سائرِ الألوان. یک وقتى شما رنگ سیاهى را به دیوار مىزنید فرض کنید الآن این دیوار سفید است شما یک رنگ سیاه را به آن مىمالید، این الآن رنگ است. یک وقتى شما چراغ را خاموش مىکنید و این سیاهى که الآن حاکم است با سیاهى که بر دیوار قیر مالیدید فرق مىکند، سیاهی در اینجا بهخاطر عدم الضوء است چون ضوئى نیست این سیاهى در اینجا تجلّى پیدا کرده منتها فرقش این است که در اینجا عدم است ـ باز هم در اینجا تفاوت مىکند ـ و از این عدم تعبیر به سیاهى مىکنید ولی در آنجا حقیقتى است وجودیه که آن حقیقت وجودیه بِلا لونٍ و لا کمٍ و لا حدٍ و لا شدةٍ و لا ضعفٍ و لا شدةٍ، البته شدت و ضعف یعنى از نظر حدودى نه از نظر حقیقت خارجى که شدت در اعلىٰ مرتبهاش هست. این جنبۀ عماء که آن حقیقت هوهویت است و همان حقیقت أحدیت است که از او تعبیر به أحدیت مىشود همانطور که قبلاً عرض کردم بین هوهویت و أحدیت هیچ فاصلهاى نیست و أحدیت آن حیثیت عماء را حد نمىزند. بین این و الوان مختلف یک واسطه مىخورد که آن حلقه عبارت از نفس صادر اول است که به آن مقام واحدیت گفته مىشود، به آن مظهر اسماء کلیه و صفات کلیه گفته مىشود که از آن اسماء و صفات کلیه دیگر جزئیات و اسماء و صفات جزئیه همه از آن متراکم مىشود. آنجا مقام نوریت محضه است یعنى تمام اینها آن حلقه، آن الوان، آن عوالم مختلف عقول، ملائکه، مثال، ملکوت و همۀ اینها تا پایین مىآید ریشۀ تمام اینها به آن حقیقت نوریه سوادیه برمىگردد که بزرگان از او تعبیر به مقام هوهویت، مقام عماء، مقام أحدیت و مقام نور سواد کردند و از آن تعبیرات مختلفى آوردند و آن حقیقت در همۀ اینها سارى و جارى است.
مظاهرَیت خاص هرکدام از ائمه علیهمالسّلام
بنابراین با حفظ سِمَتِ ـ امروزه این کار را مىکنند و مىگویند فلانی با حفظ سمت فلان شغل را هم دارد یک کسى ممکن است پنجاهتا شغل داشته باشد با حفظ سمت 49 تا شغل دیگر هم داشته باشد ـ ظهوریه که آن ظهور در مسائل مختلف هست آن حقیقت نوریه محضه را انسان مشاهده مىکند لذا بزرگان در اینجا مطالب و مسائلى نسبت به خصوصیات مظاهرَیت خود ائمه علیهمالسّلام دارند که هرکدام از این ائمه داراى خصوصیت هستند؛ آنچه که شما در حرم امیرالمؤمنین علیهالسّلام احساس مىکنید مىروید سامرا مىبینید که حرم عسگریین علیهماالسّلام فرق مىکند، این فرق براى چیست؟! حرم موسى بن جعفر علیهماالسّلام یک عظمت خاصى دارد که اصلاً خیلى مشهود است ولی آن عظمت و جلالت در حرم سیدالشهدا یک طور دیگر است و حال آدم در حرم سیدالشهدا فرق مىکند تا حرم موسى بن جعفر! انگار در حرم موسى بن جعفر جنبۀ خیلى قوى و یک نیروى قوى و یک احاطه مىآید و انسان را در خودش مىگیرد و فشار مىدهد و آن خصوصیات سلبیۀ انسان را مىکوبد و ازبین مىبرد و آن رذایل همه را محو مىکند، این خصوصیت هست.
التجاء زیاد اولیاء به حرم موسى بن جعفر علیهماالسّلام
لذا اولیاء خیلى به حرم موسى بن جعفر علیهالسلام ملتجی مىشدند براى از بین رفتن أنانیّت! براى ازبین رفتن أنانیّتهای خود و برای ازبین رفتن صفات رذیله نفسانى التجاء به موسى بن جعفر بیشتر از سایر ائمه مىشد. امام رضا علیهالسّلام یک خصوصیت دیگر دارد ـ ولى همۀ اینها را شما نگاه بکنید، البته اینجا تناقض نیست یک نحوه جامعیتى است این خصوصیات بهخاطر چیست؟ الآن زود آمدم این جمله را گفتم لذا براى بعد مىگذارم ـ این خصوصیاتى که شما در حرمها مىبینید بهخاطر کیفیت شدت آن ظهور خاص در آن امام است. در حرم عسگریین شما این جنبۀ ظهور جلالت حرم موسى بن جعفر را نمىبینید، در حرم امام هادى و امام حسن عسکرى این جنبه به یک انبساط متبدل مىشود کأنّ یک شخصى در دریای خنک میافتد بهبه بهبه چهقدر عالى و چه کیفى دارد! وقتی آدم در آنجا مىرود دلش نمیخواهد بیرون بیاید. من هر وقت به حرم عسکریین مشرف شدم اصلاً دلم نمىخواهد از حرم بیرون بیایم. اصلاً که انگار آدم رها مىشود، آن بهاء و آن صفا و آن انبساط و تجلّى پروردگار بر این دو نفس امام بهنحوهاى است که به این کیفیت درمىآید! مىآییم مىبینیم حرم موسى بن جعفر فرق مىکند. مىآییم مىبینیم حرم امام رضا علیهالسّلام یک طور دیگر است انگار امام رضا یک جامعیتى از پدر و از آن دارد! این خصوصیت فقط برای امام رضا علیهالسّلام است. به حرم امیرالمؤمنین مىآییم در حرم امیرالمؤمنین انسان احساس مىکند که مجموع اینها اینجا جمع است و از آن نظر جلال، یک چیزى است که اصلاً نگو و نپرس است! از آنطرف نورانیت، عظمت، بهاء، بهجت و اینها طور دیگری است همانطورىکه حضرت خودش در زمان حیاتش بود؛ او وقتى که شوخى مىکرد دیگر با همه حتی با پیغمبر و همه مىگفت و مىخندید که اصلاً مورد اعتراض و تعییب قرار گرفته بود و میگفتند: رجل دعابه!1 خیلى شوخى مىکند! حتماً حاکم باید اینطورى مثل مرباى آلو باشد و ابرو هفت باشد؟! خود ایشان [خلیفۀ دوم] بزرگوار اینطوری بود و خیال مىکرد اصلاً اگر کمی نیشش باز بشود حکومت از عرش پایین مىآید! ما اینطوری هستیم و اگر کمی با مردم شوخى کنیم و بخندیم و حرف بزنیم خیال مىکنیم که طورى شده است. امیرالمؤمنین اینطورى نبود! چرا امیرالمؤمنین با افراد شوخى مىکرد؟ چرا؟ چون فرمود: ـ همان حرفى که به ابن عباس زد ـ این حکومت بهاندازۀ آب بینى بز ای بدبختها براى من ارزش ندارد.2 چون اینطور بود لذا مىآمد با همه مىگفت و مىخندید و میگفت: گور پدر این چیزهایى که شما در عالم تخیلات خودتان بافتید و ریسیدید و بنا کردید و آسمانخراشها و... بابا برو پى کارت!
تمام جنگ صفین و هجده ماه جنگ و لشگرکشى و کشتن به یک رد کردن عمروعاص همه را بر باد داد. راجع به این قضیه فکر کردید؟! قضایایش را گفتم، تمام این لشگرکشى و خطبهها و بیا و فلان کن و چه کنیم و معاویه اینطور است. بساط اینطور است هجده ماه جنگ از طرفین را با رد کردن عمروعاص به باد داد رد کردن عمروعاص یعنى تمام شد، قضیه تمام شد! حضرت وقتى که سرش را برگرداند خودش مىدانست دیگر تمام شد! عمروعاص قرآنها را به نیزه مىکند دیگر الفاتحه و تمام اینها را میدانست اما حضرت عملاً نشان داد و فقط حرف نزد اما ما مىگوییم که همه چیز در دست خداست ولى وقتى بر وفق ما نشود میگوییم که اى پدر نامرد فلان چرا اینطوری کردى؟! چه شده؟! تو که دیروز مىگفتى: همه چیز دست خدا است! چرا پس اینطوری کردی؟! چرا مسئله به این کیفیت درمىآید؟! آن امیرالمؤمنین بود که به ابن عباس مىگوید: بهاندازۀ آب بینى بز این حکومت شما براى من ارزش ندارد. اصلاً نگاهش هم نمىکنى و سرت را برمىگردانى. مىگوید: این حکومت شما براى من اینطور است و ثابت هم کرد؛ آن قضیه را ثابت کرد و وقتى که آمد نهر آب را گرفت ساری کرد ـ یکى از موارد همین بود ثابت کرد ـ وقتى که آمد عمروعاص را رد کرد ثابت کرد! وقتى که مىتوانست خود امیرالمؤمنین سوار شود و برود به خیمۀ معاویه برسد و کار را تمام بکند، چرا نکرد؟! آن کسى که عمرو بن عبدود را دو نصف کرد نمیتوانست معاویه را بکشد؟! ثابت کرد، اینها را ثابت کرد! خود حضرت تمام اینها را ثابت کرد. وقتى که به مالک اشتر مىفرماید برگرد! مالک پیغام مىدهد که یک ساعت به من مهلت بده من به معاویه برسم، حضرت ثابت کرد مىتوانست بگوید که نه برو! آنهایى که گفتند: یا على تو را مىکشیم، حضرت نمىتوانست جلوى آنها بایستد! بگوید: پدرسوخته تو من را مىکشى؟! بیا جلو ببینم! آن کسی که عمرو بن عبدود و مرحب1 خیبر را دو نصف مىکند جلوى چندتا بزغالۀ ـ این بزغاله هم یک اسمى شده که خیلىها مىگویند ـ جنگ صفین نمىتواند بایستد و بگوید: غلط کردید؟! شمشیر مىکشید، خب من هم مىکشم بیا، دوتا کله را مىاندازد، آیا آنوقت آنها مىایستند؟! همین خوارج ده هزار نفری که جلوى امیرالمؤمنین ایستادند، مگر فتنۀ نهروان را چه کسى خواباند؟ مگر امیرالمؤمنین نخواباند؟ خب همان را در صفین مىخواباند. اینجا قضیه چیست؟! این است که یک روالى باید طى شود و یک بساطى باید بیاید و یک تکلیف و حساب و کتابى است که از آن حساب و کتاب نباید تخطى بشود. بهحسب ظاهر میگوید که دور من را گرفتند و مىخواهند بکشند و دیگر قضیه را [تمام] کنیم و دست از معاویه بردارید بیایید، منتها مالک اشتر حواسش نیست! مالک مىگوید: بروم بزنم کلک معاویه را بکنم راست هم مىگوید، ولى آن حضرت مىخواهد به مالک بگوید که خیلى خب تا آنجا رفتى تکلیفت را انجام دادى حالا دیگر موقع برگشتن است. بالأخره کمی تو هم باید بالا بروى! فقط نباید که شمشیر زد اینهم باید بالا برود! موقع بالا رفتن تو اینجاست که دارى خیمه معاویه را مىبینى و یک ساعت دیگر کار تمام است، پدرسوخته آنجا نشسته است ولى حضرت مىگوید که برگرد، بیا تو باید حالا رشد کنى! هزارها قضیه در اینجا هست که یکى از آنها این است که تو باید حالا رشد کنى رشد تو در وقتى که معاویه را بکشى نیست! آن موقع فقط زدى و...
ما این را مىبینیم که امیرالمؤمنین زد و آن نرّه خر عمر بن عبدود را انداخت و کشت و بعد حضرت فرمودند که تمامِ اسلام درقبال تمام کفر قرار گرفت و فلان این حرفها. ما اینها را مىبینیم ولى امیرالمؤمنین وقتى که عمر بن عبدود را زد به کمال نرسید! وقتى به کمال رسید که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به همه گفتند: چه کسى مىخواهد برود؟! او بلند شد، امیرالمؤمنین آن موقع رسید آن موقع که همه ﴿إِذۡ جَآءُوكُم مِّن فَوۡقِكُمۡ وَمِنۡ أَسۡفَلَ مِنكُمۡ وَإِذۡ زَاغَتِ ٱلۡأَبۡصَٰرُ وَبَلَغَتِ ٱلۡقُلُوبُ ٱلۡحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِٱللَهِ ٱلظُّنُونَا۠﴾1 بهبه بهبه! این شد اسلام! ما توقع داشتیم آن پیغمبرى که مىآید با یک اشاره شق القمر مىکند، اینجا بیاید کارى براى ما کند، اى بابا! این مرتیکه آمده دارد هل من مبارز مىخواند و او کاری نمیکند. تو شق القمر نمىخواهد براى ما بکنى اگر راست مىگویى این مرتیکه را از آن بالا نابودش کن! عزیزم شق القمر کردن جاى خودش، رفتن و شمشیر در کله خوردن جاى خودش! شمشیرى زد به سر امیرالمؤمنین که کلاهخود را نصف کرد و فرق را شکافت و خون آمد! پیغمبر دور سر امیرالمؤمنین حرز نبست مثل این دعاهایى که فعلاً مىخوانند.
خدا گذشتگان را رحمت کند یکى از افراد ـ حالا اسم نمىبرم ـ از بزرگان و اینها مىگفت که فلانی مىخواست براى جبهه برود در همان جنگ بین ایران و عراق آمد پیش من و من به او یک حرزى دادم و گفتم که این حرز را زیر لباست بگذار و هرجا مىخواهى بروى برو و او هم رفت. راست مىگفت و دروغ که نمىگفت و من هم آن شخص را دیده بودم، الآن هم هست و من هم دیده بودم. مىگفت: ما هرجا مىرفتیم تیر مىآمد اینطرف مىرفت، گلوله و تانک مىآمد و آنطرف مىرفت! مىگفت: مثل یک چیزى که ضد رادار هست بود منتها گلوله رادار ندارد این حرز به آن رادار مىداد؛ به فشنگها گلولهها بمبها و هر چیزى مىآمد از آنطرف کج مىشد و از آنطرف مىرفت. مىگفت: هر کار مىخواستیم مىکردیم و مىزدیم و جلو مىرفتیم! نه آقاجان پیغمبر از اینها به امیرالمؤمنین نبست! دعا و حرز نداد در جیبش بگذارد! خورد و شمشیر هم خورد، حضرت دید اگر دومی بیاید کار تمام است و مىمیرد. آدم عجیب و غریب بود و معلوم نیست این برای قوم عاد است یا ثمود است. عکسهایی یک نفر براى من آورده بود نمىدانم کجا حفارى کردند یک اسکلتهایى پیدا کردند که یک کله دارد که این آقایى که کنارش با بیل ایستاده آن کله چهار برابر آن آقا با بیل است! حالا پا و فلان و این چیزها بماند مثل یک زمین فوتبالى بود برای خودش مثل گل کوچک و...
خیال مىکنم عمرو بن عبدود از باقیماندۀ قوم عاد بود یعنى یک همچنین چیزى نقل مىکنند یک قیافۀ عجیب و غریبى بود وقتى امیرالمؤمنین بلند شد گفت که من مىروم آنجا کارش تمام شد! حالا دیگر بقیهاش [معلوم نیست] لعلّ اینکه شمشیر عبدود مىآمد و حضرت را به شهادت مىرساند، هیچ تضمینى بر این قضیه نیست که حضرت برود و با این اعتقاد که من این را مىکشم و بعد هم وصایت به من مىرسد و خلافت هم به من مىرسد! نه! وقتى امیرالمؤمنین حرکت کرد براى رفتن، مثل ما نبود که فکر کند پیغمبر وعده داده بعد از من «أنت وصیّى و خلیفتى»1 و کذا و کذا وقتى امیرالمؤمنین رفت، رفت که برود، دستور آمده، پیغمبر اعلان مىکند! چه کسى باید برود و من الآن هستم تمام شد! تقدیر خدا شاید برگردد اینهمه بداء داریم اینهم یکى از آنها باشد! امیرالمؤمنین باید برود و شهید بشود، باشد بسیار خب! دلیلش این است اما همین امیرالمؤمنین شب نوزدهم مگر نمىدانست شهید مىشود؟! بلند شد در مسجد آمد. اینهم دلیلش! اینهایى که مىگویند: نه، اینطور نیست. بنده مشهد یک جایى صحبت مىکردم، نزد مرحوم آقا یک شیخى آمد و گفت: آقا مىشود گفت که علی هنر نکرد چون پیغمبر گفت [و او با خیال راحت رفت]، گفتم: شب نوزدهم مىدانست [شهید میشود] یا نمىدانست؟! چرا رفت؟! فقط شما بلد هستید جنبۀ منفى خودتان و افکار خودتان را بیاورید مقیاس قرار دهید و [کلمات] بزرگان را آن پشت نگه دارید. میگفت: چون پیغمبر مىداند و گفته بود که تو هستى با خیال راحت رفت؟! آیا شب نوزدهم هم راحت رفت چون مىدانست نمىمیرد؟! یا نه، خودش به همه گفته بود و وقتش را هم گفته بود؟! هفدهم به امام حسن علیهالسّلام فرمود: دو روز مانده است2! تمام شد بعد هم شب رفت. «اُشدُد حَیازیمَكَ لِلمَوتِ»3 را هم فرمود. همۀ اینها را هم فرمود، قاتلش را هم بیدار کرد و گفت: بلند شو بلند شو مىدانم چه درنظر دارى! کاری که تمام کوهها به لرزه دربیاید و...4 اینها را که گفت، اینها را که ما درنیاوردیم! گرچه امروزیها وقتى که کتاب مىنویسند مىگویند: همۀ این حرفها دروغ است ولى خب گفتهاند! سبط بن جوزى نقل کرده است علماى اهلتسنن نقل کردهاند.5 قاتل خودش را هم بیدار مىکند. منتها میگویند: مگر مىشود کسى این کار را بکند؟! پس ﴿وَلَا تُلۡقُواْ بِأَيۡدِيكُمۡ إِلَى ٱلتَّهۡلُكَةِ﴾6 چه میشود؟! اینها دیگر همه چرندیاتی است که افراد مىزنند ولیکن ما نه، ما همه یک چیزى در ذهن داریم، خیالِ پیروزى داریم، خیال برنده شدن داریم، تمام این خیالها را داریم و در آخر، یک در میلیارد خدا را هم مىآوریم و مىگوییم که مشیت خدا باید اینطور باشد و نمىدانم تقدیر خدا اینطور باشد و آن را کنار گذاشتیم. وقتى که قرار شد تقدیر خدا باشد خب تقدیر خدا مىآید عوض مىکند، شما را طور دیگر مىکند و بیرون مىریزد و زیرو رو مىشود. زمین به آسمان مىآید و آسمان به زمین مىآید و عالم گرد و خاک مىشود، زلزله مىشود که چه شده؟ تقدیر خدا با تقدیر شما موافق نیفتاده! خب نیفتاده که نیفتاده! این که دیگر گردوخاک کردن ندارد! اینکه به این و آن بد گفتن ندارد، از اینها معلوم مىشود که نه آقا تمام این مسائل همه براى سرِ کار گذاشتن بنده و شما بود! قضیه چیز دیگر بود! مسئله چیز دیگر بود! مطالب چیز دیگر بود و صورت دیگرى داشت!
تلمیذ: نسبت به مسائلى که مىفرمایید، بههرحال فعل ائمه علیهمالسّلام یک ظاهرى دارد و یک باطنى دارد، خب براى افراد و مأمومین خیلى مشکل مىشود براى اینکه در هر زمینهاى حالا سیاسی و اجتماعى هر تحلیلى میشود ...
استاد: ببینید تحلیل را هر کسى براساس فکر خودش و میزان صعود روحانى و عقلانى خودش مىتواند انجام دهد و فعل امام و افکار امام را حجت براى کارها و تصرفات خودش قرار بدهد.
مبناى حکومتى حضرت امیرالمؤمنین براساس صدق
سابق وقتى که به جنگ صفین نگاه مىکردم تمام کارهاى امیرالمؤمنین را روی حساب مىدیدم. ببینید امیرالمؤمنین علیهالسّلام وقتى که به حکومت رسید مبناى حکومتى حضرت براساس صدق بود نه براساس کلک! براساس تقلب نبود براساس این مظاهر دنیوى نبود! براساس حسابهاى سیاسیون نبود. اول اشکالى که به امیرالمؤمنین شد همین اشکال را مغیرة بن شعبه کرد که چرا مىخواهى به سراغ معاویه بروى؟! بگذار معاویه بماند، شما یک مقدارى قدرت پیدا کن [بعد سراغش برو]. روى حساب خودش درست هم مىگفت. اصلاً حضرت گفت: این نصیحت تو صادقانه است. فردایش که آمد گفت: یا على حق با توست، حضرت فرمودند که تو الآن دارى دروغ مىگویى و تو همان نظر دیروز را دارى و مىخواهى دل من را بهدست بیاورى.1 این حکومت حکومت امیرالمؤمنین است! در حکومت امیرالمؤمنین صدق فقط حاکم بود، صدق صدق محض! دیروز مىگوید: تو صادق بودى ولى امروز به همان شخص ولو اینکه بر وفاقش هست مىگوید: تو دروغ مىگویى! این نکتۀ عجیبى است! یعنى گرچه تو الآن بر وفق مراد من حرف مىزنى ولى تو دارى دروغ مىگویى و من به تو اعتماد ندارم! برو راست بگو! الآن هم که دارى پیش من مىآیى بگو یا على من امروز همان حرف دیروز را دارم مىزنم و حرف من عوض نشد، آنوقت [من علی] به تو مىگویم: بارک الله گرچه اشتباه مىکنى ولی من به تو مىگویم: بارک الله چون صفا دارى صدق دارى. این حکومت حکومت امیرالمؤمنین است! یعنى در حکومت امیرالمؤمنین صدق و صفا و درستى و حقانیت را ابن ملجم مرادى اذعان داشت معاویه اذعان داشت. اینها که دارم مىگویم به سلمان و ابوذر کار ندارم آنها که دستبسته و کتبسته قبول داشتند البته آنها که مىفهمیدند. ابوذر که دستبسته و چشمبسته و گوشبسته همه چیز را مىگفت درست است ولى اویس نه اویس حسابوکتاب داشت، قضیۀ مقداد فرق مىکرد، خب از همۀ اینها [بالاتر] سلمان بود. ابن ملجم به حقانیت امیرالمؤمنین اذعان داشت! اشعث بن قیس اذعان داشت که على صادق است على صاف است على پشت و رو و قایمباشک بازى ندارد على تقلب و دروغ در کارش نیست! على به مردم یک چیزى نمىگوید، پشت سر یک کار دیگر بکند.
حربۀ سیاسیون امروز در دنیا
امروز سیاسیون در دنیا این کار را مىکنند؛ در بین مردم مىخندند و میگویند: بله، باید اینطور کرد و آن طور کرد. پشت سر مىروند یک کار دیگر مىکنند! اما امیرالمؤمنین نه، [حساب] یک قِرانش این است؛ میگوید که هرچه از بیت المال بهدست آوردم اینجا اینجا اینجا خرج کردم. خرج من این است! صندوق پنهان نداشت! مخفیکارى نداشت! خرج و مسائلش را از مردم مخفی نمىکرد. به بهانۀ تبدل اوضاع امروزى با 1400 سال پیش کار دیگرى نمىکرد. میگویند: امروز فرق کرده و اوضاع عوض مىشود و... البته بنده حکومتهاى دنیا را دارم مىگویم یعنى آمریکا و اینها که اساس همه فقط کلک است یعنى درست اصل بر کلک و بر تقلب است حالا آن تقلب گاهى اوقات موافق با یک مسائلى هم درمىآید.
خلاصه این را امیرالمؤمنین داشت و با این خصوصیت مغیرة بن شعبه نمىتوانست با آن ذهن سیاسى و مادى خودش و آن دودوتا چهارتای خودش که در طول زندگى همیشه روى آن دودوتا چهارتا با آن منوال کار مىکرد جور درآورد. مىگفت: یا امیرالمؤمنین بگذار کمی حکومت تو مستقر بشود! بگذار کمی قوام پیدا بکنى! بگذار کمی افراد چیز بشوند آن موقع بخواهى بردارى راحت مىتوانى بردارى و همه هم حرفت را قبول مىکنند. چرا امیرالمؤمنین مىگفت: نه؟! حضرت مىفرمود که من نمىتوانم ببینم که یک روز یک نفر در حکومت من و به تصدى من و به مسئولیت من دارد کار خلاف انجام مىدهد. من نمىتوانم این را هضم کنم! خب حالا اگر به امیرالمؤمنین بگوییم: یا على چطور در زمان قاضى شریح وقتى که شما خواستید او را بردارید و مردم نخواستند، چرا شما عقب کشیدید؟ خب آنجا هم مىگفتید که نه من برمىدارم هرچه باداباد؟! امیرالمؤمنین چه جواب مىدهد؟! امیرالمؤمنین مىگوید: آنجا خود مردم خواستند. من گفتم که قاضى شریح نباید باشد و این الآن خلاف است و مورد تأیید من نیست. مردم مىگویند: ما این قضاوت را مىخواهیم! چشمتان درآید بفرمایید بسیار خب! در قضیۀ معاویه هم اگر مردم قبول نمىکردند و مىگفتند: یا على ما نمىخواهیم، على چهکار مىکرد؟ سراغ معاویه نمىرفت! مىگفت: من این کار را انجام مىدهم. خود مردم نسبت به رفتن برای جنگ به سوى معاویه گفتند: این را قبول مىکنیم. اگر نمىگفتند که حضرت نمىرفت و حرکت نمىکرد. تنها که نمىتوانست سراغ آنها برود. بالأخره مملکت حساب و کتاب دارد مردم باید داشته باشند و این باید در مردم باشد. وقتى که مردم برگشتند و در جنگ صفین قضایا به آنجا کشید، خود حضرت گفتند: خودتان قائل به حکمیت شدید. من گفتم که حکمیت نه، قرآنها را تیر بزنید، شماى لشگر گفتید: نه! یعنى کارى که حضرت کرد در عین اشراف ولایى و اشراف امامت، نیامد برخلاف نظر و خواست مردم یک کارى انجام بدهد.
تلمیذ: مشروعیت داشت؟
استاد: نه، مسئلۀ مشروعیت نیست. نهخیر اصلاً خواست مردم مشروعیت ندارد بلکه خواست مردم تنفیذى است. شاید مردم بخواهند عرق بخورند، عرق خوردن که مشروعیت ندارد! شاید مردم بخواهند دزدى کنند زنا کنند بىحجاب در خیابان راه بیایند. بله، الآن خیلىها هستند که دلشان مىخواهد بىحجاب در خیابان راه بروند، مگر در زمان خود پیغمبر نبودند افرادى که خلاف مىکردند؟! ببینید بىحجاب بیرون آمدن مشروعیت ندارد یعنى شرع این مسئله را امضا نمىکند ولی آن چیزى که در پشت این قضیه هست این است که اجراى احکام باید همراه با خواست مردم انجام بگیرد و این غیر از مشروعیت است! مگر اینکه در بعضى از موارد اصلاً مخلّ به مسائل اجتماعى باشد که آن یک مسئله دیگر است ولى صحبت در آن خواست عمومى و غالب بر جامعه است. یک وقتى فرض کنید هزار نفر هستند مىآیند به امیرالمؤمنین مىگویند: شما این حکم را باید اجرا بکنید، ده نفر مىگویند: نه، خب آن ده نفر را باید [کنار زد] و یک وقتى از هزار نفر، نهصد نفر مىگویند: این حکم نباید اجرا بشود. حضرت برای این صد نفر حکم را اجرا نمىکند؟! آن حکم غالب باید درنظر گرفته بشود! بعد از پیغمبر غالب مردم به طرف آن خلفا رفتند حضرت گفتند: خیلی خب. وقتى که عثمان را کشتند غالب مردم بهسمت امیرالمؤمنین آمدند حضرت گفتند که باشد والاّ خیلىها بیعت نکردند؛ سعد بیعت نکرد عبدالله بن عمر بیعت نکرد و حضرت هم دیگر با اینها کارى نداشتند! بیعت نکردند که نکردند! اخلال نکنید و جنگ راه نیاندازید حتى صحبت هم مىخواهید بکنید بکنید حتى بر علیه من هم میخواهید حرف بزنید بزنید! حرف زدن بر علیه من اخلال بر نظم عمومى و امنیت ملى و اینها نیست! حرف مىزدند صحبت مىکردند. اما اگر شمشیر بکشید بسیار خب چون الآن اکثریت آمدند مرا قبول کردند این اکثریت براى من تکلیف مىآورد. اکثریت براى من تکلیف مىآورد.
تلمیذ: اگر امیرالمؤمنین امام نبود، یعنى منصوب از طرف خداوند نشده بود و مردم به امیرالمؤمنین رجوع مىکردند و تکلیف مىکردند آیا امیرالمؤمنین حکومت را مىپذیرفت یا نه؟
استاد: بله، چرا نپذیرد. وقتى امیرالمؤمنین حکم خدا را ببیند و تشخیص بدهد...
تلمیذ: حکم خدا نیست، یعنى منصوب نیست، شخصى مثل سلمان است.
استاد: سلمان است، سلمان مىداند حکم چیست، قضیه را مىفهمد. الآن بنده نه ولىّ هستم نه امام ـ حالا چرا سراغ امیرالمؤمنین برویم که امام بود ـ یک طلبه هستم با مشاعر محدود و با مدرکات محدود و اطلاعات محدود همین اطلاعاتى که تابهحال در عرض این پنجاه و چند سال برایم بهدست آمده و یک فرد عادى هستم اگر همین الآن بیایند بگویند که الآن زمام ایران را بهدست شما مىدهیم، بنده مىگذارم آنطرف دنیا مىروم! برو بابا! چرا؟ چون از طرف خدا یک همچنین تکلیفى را نسبت به خودم نمىبینم!
تلمیذ: دوتا شد، فرمودید: خواستِ مردم تکلیف است؟
استاد: نه، خواست مردم براى چه کسى تکلیف آورد؟ براى امیرالمؤمنین آورد و براى حکومتى که در تحت ولایت امیرالمؤمنین است. ولى آیا من که نه امام هستم و نه ولىّ هستم و نه اراده و خواست خدا را مىدانم چیست ـ این یک طرف قضیه است ـ آیا من هم مکلفم به خواست مردم پاسخ بدهم؟ نه، چه کسى گفته است؟! یکى دیگر بیاید، چرا من؟! چه کسى گفته که اگر من پاسخ ندهم، کارها زمین مىماند؟ چطور اینکه الآن خیلىها مىگویند. نهخیر، مگر اینکه امام علیهالسّلام بیاید و بگوید که تو باید این مسئولیت را بپذیرى! از کجا معلوم است؟! وقتى که من یک همچنین تکلیفى را نبینم چرا بیایم تکلیفى را بر خودم هموار و تحمیل کنم و اسمش را تکلیف بگذارم؟!
تلمیذ: چون مردم مىخواهند.
استاد: خب مردم بخواهند.
تلمیذ: مردم اکثراً 90 درصد مىگویند: رسول خدا این را ...
استاد: این یک طرف قضیه است، اینکه مردم مىخواهند یک طرف قضیه است اما آن تکلیفى که براى من باید بیاید، آن تکلیف را خدا تعیین مىکند یا مردم؟ یعنى با رجوع مردم براى من تکلیف پیدا مىشود یا نه غیر از رجوع مردم هم چیزهاى دیگرى هست؟ مسائل دیگر هم هست؟ استعداد خود من هست، من به مردم مىگویم که من بهتر از شما مىدانم که بهدرد این کار نمىخورم، حالا شما مىخواهید بیخود مىخواهید. اگر مردم یک نفر را بخواهند که رئیس بیمارستان بشود آیا این شخص باید حرف مردم را بپذیرد؟ نهخیر! شاید قابلیت نداشته باشد. میگوید که بروید در فلان دِه ـ نه در شهر ـ آن پزشک نسبت به من اقتدارش استعدادش فکرش بهتر است لذا سراغ او بروید و بنده قابلیت ندارم. خواست مردم یک چیز است قابلیت من که برمىگردد به اراده و مشیت خدا و توانى که خدا در من قرار داده یک مسئلۀ دیگر. بنده همین الآن دارم به شما مىگویم، همین الآن دارم مىگویم و اینها هم دارند ضبط مىکنند، الآن اگر تمام افراد ایران ـ نهتنها فقط شصت هفتاد نفر خبرگان ـ بیایند و به بنده بگویند! اصلاً کل جمعیت 80 میلیون 70 میلیون بیایند بگویند که آقا ما غیر از تو کسى را سراغ نداریم، مىگویم که شما بیخود کردید سراغ ندارید! بنده بهدرد این کار نمىخورم و در خودم این استعداد را نمىبینیم، خودتان را هم تکهتکه بکنید سراغتان نمىآیم و زور هم بزنید بلند مىشوم مىروم. این تکلیفى است که نسبت به خودم احساس مىکنم و نسبت به خودم یک همچنین چیزى را نمىبینم. نه امام زمان به من گفته نه در خوابم آمده و نه من در خودم یک همچنین قضیهاى را میبینم. بالأخره باید ببینم یا نبینم؟! شما مىگویید که این بار را بردار، مىگویم: آقا کمرم درد مىکند. مىگویید: بردار، مىگویم: آقا کمرم درد مىکند. تو مىفهمى کمرم درد مىکند یا من؟! من که دیسک دارم مىفهمم که قابلیت و قدرت و استعداد برداشتن این بار را ندارم اما تو مىگویى که بردار! نگاه به هفتاد یا هشتاد کیلو بودن من مىکنى و میگویی: بردار، دیگر نگاه به کمردرد من نمىکنى یا به هزارتا مرضى که دارم نگاه نمىکنى. این قضیه قضیۀ شخصى است یعنى خود شخص تشخیص مىدهد براى اینکه تکلیف او چیست؟ مسئلۀ رجوع مردم یک مسئلۀ دیگر است. پیغمبر فرمودند: وقتى مردم به طرفت آمدند آنوقت قیام کن. آمدند یعنى چه؟! نه یعنى ملاک مشروعیت، قیام [با آنهاست] مشروعیت مال تو است و حق تو است و اگر این مردم نیامدند به جهنم مىروند ولى ملاک براى تکلیف و ملاک براى بیرون آمدن از خانه و ملاک براى زمام حکومت، این بیرون آمدن ملاک حقانیت تو نیست، حقانیت تو همیشه هست؛ چه در خانه باشى حق هستی و آنها همه غاصب هستند، چه بیرون از خانه باشى حقى گرچه همه در منزل بروند! چه قیام بکنى یا نکنی؛ «الحسنُ و الحسَینُ إمامان، قاما أو قَعَدا»1 مسئله این است! قعود هم بکند معاویه هم بیاید حق با امام است پس مشروعیت مسئلۀ حکومت در اسلام براساس حقانیت خود امام علیهالسّلام تعلق مىگیرد! امام مِن حیثُ إنّه امامٌ کلامُه مشروعٌ فعلُه و تصرفاتُه مشروعٌ و اعتقادُه مشروعٌ این به حقانیت امام برمىگردد نه به استقبال مردم! این مشروعیت است. تکلیف براى بهدست گرفتن، به استقبال مردم است! یعنى گرچه الآن من حق هستم و گرچه الآن واجب است همه از من تبعیت کنند ـ امیرالمؤمنین ـ گرچه الآن هر کسی مقابل حرف من بایستد عقاب و این مسائل دارد، گرچه الآن کلام من مشروع است؛ مشروع بهعنوان حجیت و بهعنوان امر مُلزِم درقبال خلفا، ولى تکلیف به قیام یک مسئلۀ دیگر است و تکلیف به قیام و حکومت زمانى است که شما بخواهید و اگر شما نخواهید در خانه مىنشینم! مسئلۀ مشروعیت که الآن به اشتباه مفهوم خودش را ازدست داده این است که تکلیف به قیام یعنى وجوب قیام با مشروعیت خود فعل و تصرف امام دو مطلب است. الآن امام زمان علیهالسّلام امام است و کلام او مشروع است حالا امام چه به صورت ظاهرى امرى بکند، اطاعتش واجب است یعنى مشخص شود ولو در خواب باشد. البته خوابهاى اشتباه و این حرفها هم هست حتى خواب اشتباه امام زمان و مکاشفات هم هست و من رآنى کمن رَآنى همه حرف بىجهت است. شیطان بهصورت امام هم درمىآید و درآمده و شواهدى بر این قضیه هست إلى ماشاءالله! اگر براى شخصى مشخص بشود و روشن بشود که این امام علیهالسّلام است، کلام امام زمان براى او حجت است و واجب الاطاعه است و مخالفتش حرام است. حالا امام زمان حاکم است؟ نه، الآن حاکم نیست اینهمه حکومتها در دنیا هست، پنج قاره در دنیا هست امام زمان امام است و حاکم نیست! پس بین حجیت و مشروعیت کلام امام علیهالسّلام و تصرفات او ـ چه در زمان غیر حکومت و چه در زمان حکومت ـ فرق نیست! یعنى همانطور که کلام امیرالمؤمنین در زمان چهار سال و خوردهاى که حاکم بودند مشروع و نافذ بود و حجت و لازم الاطاعه و محرّم المخالفه بود همانطور عیناً سر سوزن کلام امیرالمؤمنین در زمان خانهنشینى از بعد از زمان پیغمبر مشروع و حجت بود و لازم الاطاعه و محرّم المخالفه بود. خب چه فرقى کرد؟! هیچ! پس این استقبال مردم این کلماتى که حضرت در نهج البلاغه دارند؛ «فما راعنی کذا»2 چه وقت این تکلیف براى حضرت آمد؟ تکلیف به معنای مشروع نیست چون از اول مشروع بود. مشروع یعنى حجت یعنى خدا پدر آنها را درمىآورد اگر مخالفت کنند. تکلیف به ایجاد حکومت منوط به خواست مردم است.
لذا این قضیه در صفین بود، صلح براساس خواست مردم بود، جنگ براساس خواست مردم بود، نصب شریح قاضى براساس خواست مردم بود، حضرت مىگفت که من او را نمىخواهم، آنها گفتند: ما مىخواهیم! بفرمایید مبارک باشد! من گفتم، فردا نگویید که على چرا او را برنداشتى! چشمهایتان چهارتا خودتان کردید. برهمین اساس امام باقر و صادق علیهماالسّلام به حکومت روى نیاوردند. چرا؟ دیدند مردم خواست ندارند و وقتى خواست ندارند دیگر آنها هم بهخاطر همین قیام نکردند و این برای ظاهر قضیه است و باطنش هم آنهایى که اهل باطن هستند مىفهمند! یعنى آن باطن باطن را مىفهد ظاهر هم همان ظاهر را مىفهمد!
اللهم صل علی محمد و آل محمد