پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
تاریخ 1422/07/18
گروه اولسلوک خانواده
مجموعه اولمبانی سیر و سلوک الی اللَه - طهران
توضیحات
در این جلسه حضرت آیة الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدس الله سرّه، حسب پرسش بانوان حاضر در مجلس، بیانات مهمی پیرامون سه مطلب ایراد کردهاند: نقش امام زمان علیه السلام درنظام تربیتی وتکاملی انسان، علت سردی و تکاهل در انجام امور عبادی، چگونگی تسریع بخشیدن به حرکت سلوکی. در خصوص مطلب نخست، مرحوم استاد حقیقت ولایت امام و واسطۀ فیض بودن آن حضرت را با بیانی شیوا و حکایاتی از انبیاء و اولیاء و کلمات بزرگانی مانند علامه طهرانی و مرحوم سید هاشم حدّاد تبیین میفرماید. استاد حسینی طهرانی در بخش دیگری از جلسه، جایگاه رؤیت ظاهری امام زمان را در مکتب عرفان بررسی کرده و به این پرسش پاسخ میدهد که آیا رؤیت امام زمان بدون ازدیاد معرفت فایدهای دارد؟ ایشان حقیقت معنای انتظار فرج را توضیح داده و به اهمیت مراقبه برای منتظران ظهور تأکید مینماید. در بخشهای پایانی این مجلس به دو مطلب دیگر به اختصار پرداخته شده است.
هو العلیم
نقش امام زمان علیه السّلام در حرکت تکاملی انسان
و تبیین حقیقت ولایت
سلوک خانواده - 18 رجبالمرجّب 1422 ه.ق، طهران - جلسۀ دوازدهم
استاد
آیة الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا مُحَمّدٍ و آله الطّاهرین
و لعنة الله عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
راجع به سؤالاتی كه مخدرات مرقوم فرموده بودند من وقتی كه مطالعه میكردم مطالب بسیار عالی و سؤالهای بسیار مفیدی در آنها دیده میشد. بااینكه من این سؤالها را كنار گذاشته بودم كه با خودم بیاورم ولی متأسفانه امروز وقتی كه از قم به سوی طهران آمدم، فراموش كردم که آنها را با خودم بیاورم. ولی به دو سهتای از آنها كه در بسیاری از نوشتهها این سؤالها وجود داشت اشاره میكنم و خیال میكنم که فرصت بیشتری هم نداشته باشم.
یكی از سؤالهایی كه خیلی تكرار شده و سؤال بسیار بهجایی است و درضمن میتوان گفت که سؤال همۀ ما هم میباشد. سؤال مربوط به حقیقت امام زمان علیهالسلام در عالم تربیت و نظام تربیتی و تكاملی انسان و نقش آن حضرت در این مسئله بود، كه در چندتا از مکتوبات این نكته به چشم میخورد و دیگر اینکه مسئلۀ انتظار ظهور و انتظار فرج آن حضرت، چه تأثیری در روند تكاملی انسان میتواند داشته باشد؟
مطلب دومی كه باز سؤال مكرر افراد بود در كیفیت مراقبه بود و اینكه چرا گاهی حالت سستی و تکاهل برای انسان پیدا میشود و چه كنیم كه این حال را نداشته باشیم؟
و سؤال سوم كه آنهم بهطور تكراری در میان این مكتوبات وجود داشت كیفیت تسریع در سیر و سرعت بخشیدن به حركت سلوكی و رسیدن به مرتبۀ تجرد بود. البته سؤالهای بسیار عمدهای بود كه عرض كردم فراموش شد که آنها را با خودم بیاورم. إنشاءالله اگر خداوند توفیق بدهد شاید در مجلس آتی به آنها هم بپردازیم.
نزول اسماء و صفات کلیۀ الهی در قوالب و تعینات بهواسطۀ امام علیهالسلام
و اما راجع به سؤال اول كه شناخت امام علیهالسلام و علت وجودی آن حضرت و كیفیت تأثیر وجود آن حضرت در حركت تكاملی انسان بود، باید عرض کنم که مسئلۀ امام زمان علیهالسلام با سایر ائمه تفاوتی ندارد، یعنی كیفیت نزول مقام مشیت و ارادۀ پروردگار از نفس ولیّخدا در قوالب و در تعینات محدودۀ خارجی نسبت به تمام ائمه علیهمالسلام یكسان است. آنچه از اسماء و صفات كلیۀ الهی در این عالم ظهور پیدا میكند با تمام خصوصیات و با تمام فرقهایی كه دارد یك واسطهای میخواهد كه این اسماء كلی را در هر طبقهای و در هر مرتبهای اندازهگیری كند و طبق همانمقدار، این اسم را در آنجا نازل كند.
الآن این ظرفها و وسایلی كه در مقابل ما هست هر كدام از اینها یكمقدار توان و قدرت برای قبول قوۀ برق و الكتریسیته دارند بسته به آن كیفیت دستگاه و امکانات و میزان ثقل قرقرهها و وسایل مكانیكی كه در آن دستگاه وجود دارد، كمیّت و تعداد و كوچكی و بزرگی آن، یكمقدار انرژی بر طبق همان میطلبد. حالا اگر ما كمتر از آن مقداری كه قدرت دارد كه بتواند این دستگاه را بهكار بیندازد به آن برق بدهیم، طبعاً این دستگاه نمیتواند حركت كند یا حرکت آن كُند خواهد بود و نمیتواند آن كیفیت مطلوب را ارائه بدهد. یا اگر بیش از آنمقدار برق به آن بدهیم، اگر دستگاهی كه منبابمثال باید هشت ولت برق قبول كند ما دویستوبیست ولت برق به این دستگاه بدهیم، این دستگاه ازبین میرود، میسوزد و از حیزّ انتفاع میافتد. طبعاً باید هر دستگاه یك كنترل داشته باشد كه به آن ترانس گفته میشود. این ترانس برق را طبق آنمقدار مصرف و خورَند دستگاه، به این دستگاه میدهد.
وجود امام زمان علیهالسلام حكم ترانس عالم وجود است، یعنی آن اسماء كلیۀ الهی مانند اسم علیم بیانتها، اسم قدیر بیانتها، اسم حیّ بیانتها، اسم محیط بیانتها، تمام این اسامی پروردگار كه صفات و خصوصیات ذات پروردگار است اگر بخواهد خارج از محدودۀ سعۀ یك نفر بیاید، اصلاً این فرد توان ندارد. خداوند برای هر كسی یكمقدار توان قرار داده است که اگر بخواهد از آن توان خارج بشود اصلاً بهطوركلی متلاشی میشود.
حکایاتی از محدودیت ظرفیت افراد نسبت به تجلیات پروردگار
میگویند: یك روز حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام از یك جایی میگذشت، دید مادری خیلی قربانوصدقۀ بچهاش میرود! خیلی اظهار محبت میكند! حضرت به خداوند متعال عرضه داشت که خدایا، این شخص خیلی این كار را میكند درصورتیكه اینقدر هم ضرورت ندارد. حالا خود حضرت عیسی بچه نداشت كه بخواهد این مسائل را انجام بدهد! خطاب آمد و فرمودند که بسیار خوب ما این محبت را از او میگیریم و کم میكنیم.
یكمرتبه دید این مادر، بچه را رها كرد و گفت: من اینجا معطل تو هستم! مگر من بیكارم كه خودم را فدای تو کنم و بهخاطر تو خودم را از کار و زندگی بیندازم! من كار و زندگی دارم! بچه را رها كرد و رفت! بچه شروع كرد به گریه كردن و بیتابی كردن! حضرت عرضه داشت که خدایا این اظهار محبت وعلاقه به فرزند را به مادر برگردان، الآن بچه میمیرد! خطاب آمد كه ما مقدارش را تعیین میکنیم، ما آن اندازۀ لازم را تأمین میكنیم، ما این محبت را در این مادر قرار میدهیم، ما اینمیزان و اینمقدار محبت را در این مادر میگذاریم تا مادر بتواند این بچه را بزرگ كند. اگر مادر محبت نداشته باشد دیگر نیمهشب بلند نمیشود، با گریۀ این بچه بلند نمیشود و خودش را به آب و آتش نمیزند و ناراحتیها را تحمل نمیكند. همۀ اینها برای این است كه الآن باید آنمقدار از اسم رحیم و رئوف و محبّ بیاید و در این مادر قرار بگیرد تااینكه مادر بتواند این بچه را رشد و حركت بدهد.
یك روز که حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام بهسوی كوه طور میرفت، شخصی حضرت را دید و پرسید: «موسی به كجا میروی؟» حضرت فرمود که به كوه طور میروم. گفت: «تقاضایی از خدا دارم.» فرمود که تقاضای تو چیست؟ گفت: «تقاضایم این است كه از خدا بخواهی که محبت خودش را در من زیاد كند.» حضرت موسی فرمود که به صلاح تو نیست! گفت: «تو چهكار داری؟! تو که به كوه طور میروی این را هم از خدا بخواه!» حضرت فرمود که بسیار خوب! وقتی كه حضرت موسی به كوه طور رفت و این حال را عرضه داشت، خداوند متعال فرمود: حالا كه این شخص این را میخواهد ما این محبت را اضافه میكنیم، برگرد و ببین چه خبر شده است!
حضرت موسی وقتی كه از كوه طور برگشت نگاه به درختها كرد و دید لباسهای پارهای روی درختها هست! به این خارها نگاه كرد دید ذرات بدن فردی روی خارها هست! خطاب آمد: ما یكمقدار محبت خود را به این فرد دادیم متلاشی شد و هر تكهای از او الآن روی خارها قرار گرفته است!
البته این مطالبی را كه عرض میكنم در واقع پاسخ به آن سؤال بعد را هم ضمناً میدهم.
یك روز مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند كه چند نفر از اصحاب، خدمت امام حسین علیهالسلام آمدند و در زدند و گفتند که میخواهیم داخل بیایم و حاجتی داریم. حضرت فرمودند: بفرمایید! به تعبیر مرحوم آقا از آن گردنكلفتها و از آن پهلوانهایی كه انتخاب شدۀ از میان همۀ افراد بودند و قابلیت برای شنیدن آن مطالب سرّ را داشتند، بالأخره افراد عادی نبودند.
در جریان حضرت موسی داریم که ایشان وقتی به كوه طور میرفتند از میان افراد قوم هفتاد نفر را انتخاب كردند ﴿وَٱخۡتَارَ مُوسَىٰ قَوۡمَهُۥ سَبۡعِينَ رَجُلٗا لِّمِيقَٰتِنَا﴾1 هفتادتایی كه بتوانند در مقابل جذبات الهی دوام بیاورند نه، بلکه بتوانند مطلب را بفهمند و حالشان بهتر باشد. كسانی كه عالمتر باشند، سعۀ بیشتری داشته باشند، قدرت بیشتری داشته باشند و بتوانند پابهپای موسی بیایند و مطالب را ادراک کنند تااینكه آن اوضاع پیش آمد ﴿فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلۡجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكّٗا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقٗا﴾2 وقتی كه خداوند تجلی كرد، معنای تجلی یعنی از آن اسماء كلیۀ الهیۀ خودش بر صورت ملكوتی این كوه زد، از آن اسم علیم، از آن اسم حیّ، از آن اسم قدیرش بر این کوه زد، این کوه متلاشی شد! بالأخره کوه هم مانند سایر اجسام یك صورت ملكوتی دارد، یك سعۀ وجودی دارد و بر طبق آن سعۀ وجودی است كه حیات دارد و پاینده است. اگر مقداری بیشتر باشد مثل این دستگاه دیگر ترانسش قدرت ندارد و دستگاه را میسوزاند. این برقی كه الآن فرض كنید از نیروگاهی میگیرند، از سدّی میگیرند، این برق كه همینطوری نیست، این برق چند هزار ولت قدرت دارد و دائماً در این شبكهها میآید و دائماً از ولت آن كم میكنند تا وقتی كه به این منازل ما میرسد و به دویستوبیست ولت میرسد.
ما یك وقت در اصفهان به یكی از همین نیروگاهها رفته بودیم، آن نیروگاه سدّ معروف. توربینها كه برق را تولید میكردند در حال چرخش بودند و جایی كه ما ایستاده بودیم یك پنجره در مقابل ما بود، آن مسئول گفت که اگر شما دست را از این پنجره بیرون كنید یكمرتبه تبدیل به ذغال خواهید شد! بااینكه تا سیمهایی كه برق را از آن توربین میگرفتند و منتقل میكردند نیم متر فاصله بود! ولی اینقدر این طیف قوی است كه حتی اگر انسان دستش را نزدیک به این هم ببرد تبدیل به ذغال میشود!
حالا این برق را به منزل میآورند و به دویستوبیست ولت میرسانند و ما باز هم به این نمیتوانیم دست بزنیم، چون قوی است و انسان را ازبین میبرد. میگویند که اگر میخواهی دست به این برق بزنی باید تبدیل به پنج ولت و هشت ولت و ده ولت كنی تااینكه نتواند در تو تأثیر بگذارد.
وقتی خدا بر آن کوه تجلی کرد و کوه متلاشی شد و خرد شد و حضرت موسی كه بیهوش شد و همۀ آن افراد هم مردند!! بعد حضرت موسی به خدا عرضه داشت که وقتی من برگردم چه جوابی به مردم بدهم؟! آخر كسی در اینجا باقی نمانده است که با من بهسوی قوم برگردد، دراینصورت من چه كنم؟! مردم میگویند که تو اینها را بردی و كُشتی! قرار بود اینها بیایند و شهادت بدهند و بینه باشند از مطالبی كه دیدند، از مسائلی كه شنیدند و به ما بگویند تااینكه اعتقاد ما به تو و معاد و رسالت و شریعت بیشتر شود اما تو اینها را با خود بردی و همه را به کشتن دادی! دیگر خدا دلش به حال حضرت موسی سوخت و اینها را دوباره زنده كرد كه مردم به حضرت موسی نگویند تو اینها را کشتی؟1
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند که این افرادی هم كه خدمت سیدالشهداء علیهالسلام آمده بودند مثل همانهایی بودند كه حضرت موسی انتخاب كرده بود. وقتی آمدند امام حسین به آنها فرمودند که از ما چه میخواهید؟! اینها خودشان نگاهی به همدیگر كردند و گفتند که از آن اسراری كه میدانی و به كسی نمیگویی، میخواهیم که به ما بگویی! امروز آمدیم و از اینجا هم بیرون نمیرویم! از آن مطالبی كه هر جایی پیدا نمیشود. حضرت خندهای به آنها كرد و فرمودند که نمیتوانید! تحمل ندارید! قدرت ندارید! گفتند: نه، هیچ فایدهای ندارد. حضرت دوباره فرمودند که نمیتوانید اینها را تحمل كنید! گفتند که نه. بعد حضرت فرمودند که حالا یك نفر شما را تست میكنیم، اگر دوام آورد سراغ نفر بعد میرویم! حالا اینها یكی را از میان خودشان پیدا كردند كه به قول مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ چكشخورش بهتر بود و سعۀ او بیشتر بود. حضرت فرمودند که بیا كنار برویم و به اتاق رفتند و وقتی که برگشت بقیه دیدند که این شخص حالش طبیعی و عادی نیست و اصلاً نمیتواند با اینها حرف بزند! حضرت فرمودند که اگر میخواهید این بلا سر شما هم بیاید بفرمایید! گفتند: نه، اصلاً در اینجا نمیشود قدم گذاشت.
البته مرحوم آقاـ رضوان الله تعالی علیه ـ بعد فرمودند که انسان نباید بترسد و باید برود تا هر جا که باشد! وقتی شما رفتی در دامن امام حسین، دیگر ترس یعنی چه؟! حالا حالش عادی هم نباشد، هرطوری هم میخواهد بشود بشود. ولی علیٰكلّحال بهتر این است كه انسان مسائل را به خود آنها بسپارد تااینكه كه در هر مرتبه و هر طوری که خودشان صلاح میدانند انجام بدهند.
نفس امام، نیروی معدّل عوالم خلقت
این نیرو نیروی معدل است. نیروی معدل یعنی نیروی مدیر و حقیقتی كه این اسماء كلیۀ الهی، این علم لایتناهیٰ، این قدرت لایتناهی، این حیات لایتناهی را در تمام این عوالم بهوجود میآورد، از عوالم لاهوت گرفته تا جبروت و عالم ملكوت علیا و سفلی و عالم ملائكه و عالم عقل و جن و انس و حیوانات و اشجار و جمادات و نفوس قدسیه و نفوس منفصله و عالم اسرار و عالم ارواح و عالم خارج و مادهها، تمام اینها را طبق آن ظرفیت و طبق همان مرتبهای كه قابلیت دارند و باید در همان مرتبه باشند، میآورد و در همۀ اینها تقسیم میكند، این میشود نفس امام. پس نفس امام علیهالسلام عبارت است از آن نیروی معدل و ترانسی كه اسماء كلیۀ الهیه را بر طبق مصلحت و استعداد هر ظرفی در آن ظرف قرار میدهد، این میشود نیروی معدل كه البته در اینجا عالم تكلیف و عالم اختیار از این مسئله خارج نیست.
بنابراین نكتۀ مهم در بینش انسان نسبت به مقام ولایت و امام علیهالسلام رسیدن به این نكته است كه هر قدمیكه بخواهیم برداریم و هر عملی كه بخواهیم انجام بدهیم حتی در تفكرات ما، باید بدانیم كه نفس آن عمل، نفس آن قدرت، نفس آن فعل، نفس آن ذكر، نفس آن دعا و نفس آن قرآن كه ما به آن اشتغال داریم، در همان حین اشتغال با این نیروی معدل در وجود ما تحقق خارجی پیدامیكند، امام علیهالسلام این است.
هارون، امام کاظم علیهالسلام را در زندان میاندازد ولی نمیداند همین شخصی كه الآن در زندان است اگر نباشد، او بر تخت سلطنت جا ندارد! او نمیداند اگر این شخصی كه الآن در زندان سندی بن شاهك است و به خیال خودش او را در غل كرده و زنجیر به پای او بسته و نمیتواند از جایش حركت كند، نَفَسی كه الآن میكشد به اراده و اختیار امام است، او این مطلب را نمیداند.
دست امام سجاد علیهالسلام را میبندند، غل جامعه میآورند، دست را به گردن به همین كیفیت میبندند بهطوریكه تا آخر عمر اثر این جراحت و آثار این سفر از كربلا به کوفه و شام بر پشت و بازوهای امام سجاد علیهالسلام باقی بود!1 ولی همین کسی كه دارد این غل جامعه را به گردن حضرت میبندد و همان یزید كه الآن این كار را انجام میدهد نمیداند كه با ارادۀ همین جوان دست بسته است كه الآن بر این تخت نشسته و حكمرانی میكند!
موقعیت ظاهر و باطن امام علیهالسلام نسبت به عالم وجود
یعنی موقعیت امام علیهالسلام نسبت به عالم وجود دو موقعیت ظاهر و باطن است. در موقعیت ظاهر، امام همین است كه ما میبینیم، راه میرود، حركت میكند، میخوابد، غذا میخورد، اگر زخمی بر او وارد شود تأثیر میگذارد، شمشیر بر او اثر میگذارد همانطوریكه بر دیگران اثر میكند، ممكن است او مریض شود همانطوریكه دیگران مریض میشوند، دارو در او اثر میگذارد همانطوریكه در سایر افراد اثر میگذارد؛ امام علیهالسلام از نقطهنظر ظاهر مثل سایر افراد است. امام را در زندان میاندازند، امام را میكشند، اسب را از روی بدن او رد میكنند و بدن او را دستخوش تمام ناملایمات قرار میدهند همانطوریكه اگر بخواهند سایر افراد را به همین وضع مبتلا میكنند، این جنبۀ ظاهر است. ولی جنبۀ باطن امام، جنبۀ واسطه و وسیله بودن است یعنی اگر امام علیهالسلام نباشد و آن روح ولایت وجود نداشته باشد، به این نحو اثری از تعینات، حوادث و پدیدههای خارجی در هیچ مرتبهای از مراتب عالم وجود، وجود ندارد. یعنی اگر روح ولایت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نباشد اصلاً جبرئیلی نیست تااینکه برای پیامبر وحی بیاورد، میكائیلی نیست تااینكه حیات بدمد، اصلاً عزرائیلی نیست تااینكه قبض روح كند. ملائكه واسطههای تنفیذ مشیت و ارادۀ خدا در عالم وجود هستند كه این واسطهها باز بهواسطۀ نفس امام علیهالسلام دارای این قدرت و اختیار و تكلیف هستند.
عدم فرق امام زمان با سایر ائمه از نظر ظاهری
پس وجود امام زمان علیهالسلام از نقطهنظر ظاهر با سایر ائمه علیهمالسلام تفاوتی نمیكند. حضرت میخوابد، بلند میشود، نماز میخواند، غذا میخورد، حركت میكند، تمام كارهایی كه ائمه انجام میدهند امام زمان علیهالسلام هم بهعنوان فردی كه زنده است انجام میدهد و نفس او تعلق به این عالم دارد و برای بقا احتیاج به انجام اموری دارد كه همۀ افراد و همۀ پدران خودش به این امور اشتغال دارند. امام زمان غذا میخورد همانطور كه دیگران میخوردند و استراحت میكند مثل بقیه منتها از انظار پنهان است.
وجود امام زمان علیهالسلام بهمعنای تنفیذ امور در همۀ عوالم
ولی نكتۀ مهم در وجود مبارك امام زمان علیهالسلام که ما از این نكته غافل بودیم و هستیم این است كه وجود امام زمان بهمعنای تنفیذ امور در همۀ عوالم است. ما میرویم كار انجام میدهیم و بعد میگوییم که ما كار كردیم! وقتی به یك مسئله دسترسی پیدا كردیم میگوییم قدرت ما بود، همّت ما بود و...! یك جا را فتح میكنیم میگوییم ما فتح كردیم! ما رفتیم...! اما وقتی كه به مطلوبی نرسیدیم میگوییم خدا نخواست! اگر قرار بر این است كه ما مسائل را به خدا نسبت بدهیم چرا هر دو را نسبت ندهیم؟! چرا اراده و مشیت او را در اعمال نبینیم؟! تمام آنچه در عالم اتفاق میافتد زیر نظر امام علیهالسلام است.
عدم نیاز سعادت و کمال و معرفت به رؤیت ظاهری امام علیهالسلام
بنابراین آیا مسئلۀ مهم در حركت یك سالك، رسیدن به همین بدن امام زمان است؟! این بدن امام زمان که مثل سایر بدنها است و تفاوت فیزیكی ندارد. آیا گلبولهای قرمز امام زمان بیشتر از سایر افراد است؟! آیا گلبولهای سفید او بیشتر یا كمتر است؟! آیا از نقطهنظر ظاهر و بدن، حضرت بدن خیلی قویتری دارد؟! نه، حضرت یك بدن معتدل و مستوی القامهای مثل سایر افراد دارد. این رسیدن، رسیدن به ظاهر است و رسیدن به ظاهر خب ظاهر است. ظاهر یعنی ظاهر، یعنی انسان تلاش كند و یك عمر مجاهده كند تااینكه امام زمان را ببیند، بسیار خوب حالا که دید آیا مسئله تمام شد؟!
پس از حضرت باید چه بخواهد و چه تقاضایی كند؟! اگر سعادت است حضرت همین الآن هم میشنود و بدون اینكه حضرت را ببینیم میتوانیم این تقاضا را از حضرت بكنیم. سعادت دنیا و آخرت، عافیت دنیا و آخرت، رسیدن به معرفت آن حضرت، آن چیزی است كه بدون دیدن هم مهیا میشود. راهی را كه بسیاری برای كمال مطرح میكنند و آن را در رؤیت ظاهری امام علیهالسلام میبینند، راه اشتغال به نفس است، راه التذاذ نفس است، راه توقف است و راه سرگرمینفس به مسائل ظاهری است.
ارتباط باطنی با امام، راه رسیدن به کمال در مکتب عرفان
در مكتب بزرگان و در مكتب اهل عرفان راه، رسیدن به ولایت امام زمان علیهالسلام است. زمانی كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در طهران بودند یك نفر از ایشان سؤال كرده بود که ارتباط شما با امام زمان چگونه است؟ آنموقع ایشان در طبقۀ بالا بودند و افرادی هم در طبقۀ پایین بودند، ایشان فرموده بودند: مثل ارتباط من با افرادی كه در طبقۀ پایین وجود دارند، همانطور که من در طبقۀ بالا هستم و با شما صحبت میكنم و نسبت به طبقۀ پایین و افرادی كه در آن طبقه هستند اشراف دارم، امام زمان هم نسبت به من اینطور اشراف دارند و اشراف ایشان به این كیفیت است، ایشان هم كه دروغ نمیگفتند.
حالا این بهتر است كه انسان تمام وجود خود را در تحت تصرف و ولایت و اشراف امام علیهالسلام ببیند یااینكه فرض كنید ماهی یك مرتبه برود و امام زمان را ببیند؟! افرادی بودند كه زحمت میكشیدند، وِردهایی داشتند، اربعینیاتی داشتند، كارهایی میكردند و بعد از دو ماه، سه ماه، چهار ماه، یك فرصت پنج دقیقهای، دیدن در یك خیابان یا در یك جا به آنها داده میشد و امام را میدیدند. این همه زحمت كشیدی و امام زمان را دیدی، بسیار خوب از این دفعه تا آن دفعه هم كه قیافۀ امام زمان تغییر نكرده است که بگوییم حالا یك دفعه سیاه بود و بعد سفید شد و بعد قرمز شد و بعد سبز شد و... نه! حضرت همیشه یك رنگ بوده است و همه حضرت را به یك كیفیت مشاهده كردند. اینكه الآن در این مرتبۀ دوم شما حضرت را میبینید چقدر به معارف شما اضافه میکند؟! هیچ! فقط دلت را خوش كردی كه آمدی و امام را دیدی همین! غیر از اینكه چیز دیگری نبود. آیا خدا را بهتر شناختی؟! آیا نسبت به خدا معرفت بیشتری پیدا كردی؟! آیا معرفت اسماء الهیه در دل تو بیشتر شد؟! كدامیک از اینها برای تو حاصل شد؟! همین قدر دلت خوش شد كه امام را دیدی. بسیار خوب، همینمقدار و بیش از این مقدار سهم نداری.
نیت و هدف سالک، صرف شناخت و رسیدن به حقیقت امام علیهالسلام
حالا بهجای اینكه نیت و هدف تو دیدن ظاهری امام علیهالسلام باشد، نیت و هدفت را در این قرار بده كه امام را در وجود خودت پیاده كنی، كاری بكنی كه همیشه خود را در خدمت امام ببینی. نیتت را برای رسیدن به ولایت امام علیهالسلام قرار بده چه حضرت را مشاهده كنی یا نكنی. آنگاه است كه هر روز كه بر انسان میگذرد یك پردۀ جدیدی میآید، یك معرفت جدیدی پیدا میشود، یك حقیقت جدیدی از وجود آن حضرت برای انسان تجلی میكند. وجود آن حضرت را دیگر وجود سعی و اطلاقی میبیند، محدود در یک شخص و به یك قیافۀ خاص نمیبیند. یك وجودی را میبیند كه از ذرهذرۀ عالم وجود گرفته تا تمام مراتب عالم قرب و عالم تجرد، این وجود سعی، منتشر و پراكنده است و همه را در حوزۀ نفس ولایی خود، محو و هضم كرده است و همه را در هر مرتبه به آنچه صالح برای آن مرتبه است قرار میدهد. این وجود وجودی است كه شناخت این وجود مساوی با شناخت وجود پروردگار است، یعنی اگر انسان به مرتبۀ ولایت برسد، آن ولایت عبارت است از حقیقت توحید، منتها حقیقت توحید در مراتب اسماء و صفات. به عبارت دیگر میتوان گفت که ولایت یعنی توحید در مقام جمع، و توحید ذات مرتبهای است بالاتر از مرتبۀ ولایت، و ولایت هم خودش اسمی از اسماء كلیۀ پروردگار است كه از اسماء ملاصق و ذاتیات منتزعۀ از آن ذات پروردگار است. روی این جهت شناخت امام علیهالسلام باید به شناخت حقیقت او باشد.
وقتی که من در سن حدود هفده سالگی از مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ سؤال كردم كه آیا من میتوانم به حضور حضرت برسم، ایشان فرمودند: بله میتوانی به خدمت حضرت برسی. گفتم: دستوراتش چیست؟ ایشان مطلبی را به من فرمودند و بعد فرمودند:
بیست روز اگر این کار را انجام بدهی به خدمت حضرت میرسی! و بعد به من فرمودند: منظور باید دیدنِ واقعیت آن حضرت و رسیدن به ذات واقعیت آن حضرت باشد. دیدن ظاهر خب بالأخره دیدن امام است، آن هم مطلوب است نمیخواهم بگویم كه [هیچ اثری ندارد] ولی آن دیدن واقع و رسیدن به واقع، آن مطلوب است.
وقتی دیدم مسئله اینطور است من هم دیگر آن را انجام ندادم و تا به حال هم انجام ندادم. گفتیم اگر لایق باشیم که بالأخره حضرت را خواهیم دید، البته خود امام باید لیاقت را بدهند و خودشان هم باید توفیق را بدهند. و اگر هم لایق نباشیم پس چرا وقت امام علیهالسلام را بگیریم و بگوییم که یابنرسولالله ما میخواهیم با شما صحبت كنیم؟! میفرمایند که تو كه لایق من نیستی چرا وقت مرا میگیری؟! تو كه لیاقت نداری پس بگذار ما برویم به كارمان برسیم. آیا تو خودت را قابل كردی یا نكردی؟! آیا تو خودت را لایق برای حضور ما كردی یا نكردی؟! اگر الآن من در این شب یكشنبه بخواهم ظهور كنم آیا تو قابلیت این را كه هرچه بگویم بپذیری، داری یا نداری؟! بسیار خوب همین الآن خودمان را محك میزنیم، قطعاً همین الآن حضرت در اینجا حضور دارند اما حالا اگر به صورت ظاهر هم برای ما متمثل بشوند آیا واقعاً هرچه را امام علیهالسلام بفرمایند ما میپذیریم؟! یكخرده به خودمان مراجعه كنیم. آیا هرچه میخواهند بفرمایند ما میپذیریم؟! مشكل است.
معنای حقیقی انتظار فرج
انتظار فرج یعنی امشب، شب یكشنبه خودمان را درست كنیم. این معنا معنای انتظار فرج است. این توجیهی كه میكنند که انتظار فرج یعنی انسان بنشیند تا یك روزی این دنیا پر از عدل و داد شود، این به من چه مربوط است؟! میخواهد بشود یا نشود! من که مثلاً قرار است یک سال دیگر بمیرم حالا میخواهد روزی این دنیا پر از عدل و داد بشود یا نشود، این برای من چه فایدهای دارد؟! اگر من زمان ظهور امام علیهالسلام را ادراك نكنم و حضرت بعد از اینكه من از دنیا رفتم فردای آن روز ظهور كند به چه درد من میخورد؟! برای آنهایی كه در اینجا هستند مفید است. برای آنهایی كه آن حضرت را زیارت میكنند بسیار مفید است. اما اگر من بخواهم از این دنیا بروم اول سؤالی كه نكیر و منكر از من میکنند این است که در اینجا چه كردی؟! میخواهم بگویم من به انتظار ظهور امام زمان نشستم! میگویند: بیخود نشستی! چه كسی به تو گفت بنشینی؟! لذا مسئلۀ انتظار یعنی مسئلۀ آمادگی، چه كسی منتظر است؟!
مثلاً شما یك مهمان در منزلتان دعوت میكنید، یك مهمان محترمی دعوت میكنید، یك بزرگی را دعوت میكنید، چه موقع میگویند شما منتظر این مهمان هستید؟ آیا آن وقتی كه بلند شوید و بروید در آشپزخانه كار كنید؟! نه. آیا آن وقتی كه بلند شوید و به پشت بام بروید؟! نه. وقتی كه لباس پوشیدید و منزل را آماده كردید و درِ منزل را هم باز گذاشتید و خودتان هم كنار حیاط ایستادید و منتظر بودید، این را میگویند آمادگی. این آمادگی علامت اشتیاق و علامت رسیدن به آن بزرگ است نهاینكه انسان هر كاری میخواهد انجام بدهد و بگوید ما انتظار ظهور را داریم و انتظار ظهور هم خودش ثواب دارد! نه اینطور نیست!
انتظار ظهور امام علیهالسلام به این معنا است كه ما هر لحظه مراقب اعمال و رفتارمان باشیم. همین الآن که بهسمت تلویزیون میرویم و میخواهیم آن را روشن كنیم که فیلم تماشا كنیم امام زمان علیهالسلام میآید مچ ما را میگیرد و میفرماید: من به شما گفتم فیلم ببینید؟!
حالا متوجه شدید که ما منتظر نیستیم! میگوییم این یكی را شما اغماض كنید!! حضرت میفرماید نه! نشد! نشد دیگر! قرار شد اگر من شب یكشنبه بیایم و هرچه به شما بگویم شما گوش بدهید. مثلاً میگوییم در این نیم ساعتی كه هنوز شوهرمان به منزل نیامده است و بچهها هم از مدرسه نیامدند، ببینیم این برنامه چه دارد! تا میخواهیم ببینیم، همانجا باید یادمان باشد كه به امام زمان قول دادیم. اینجا است كه میگویند مراقبه.
معنای مراقبه
مراقبه یعنی یك سالك هر عملی را كه میخواهد انجام بدهد مواظب باشد که این پیچ را میپیچاند، این حرفی را كه میگوید برای چه میگوید، با این اقدامی كه میکند آیا خودش را فریب میدهد یا سر امام زمان را كلاه میگذارد؟!
وقتی كه یك مطلب گفته میشود باید به آن مطلب عمل شود. حالا ما میآییم قضیه را میپیچانیم، یكخرده اینطرف و آنطرف میكنیم كه راهی پیدا كنیم برای اینكه از آنطرف فرار کنیم که نه حرف آقا را زمین گذاشته باشیم و نه اینطرف را از دست داده باشیم! نتیجه همین است! مسئله همین است. همانجا حضرت جلو میآید و همانجا انسان را نگه میدارد.
حضرت میفرماید که خودت را از پشتبام پایین بیانداز؟! نه، حضرت هیچوقت چنین حرفی نمیزند. آیا حضرت میفرماید بیا از شوهرت طلاق بگیر؟! هیچوقت حضرت چنین حرفی نمیزند، من این حرفها را از طرف حضرت به همۀ شما میگویم، آیا حضرت میفرماید که برو سر بچهات را ببر!؟ نه، حضرت از این حرفها نمیزند. بلکه حضرت میفرماید که موسیقی گوش نكن. چرا موسیقی گوش كردی؟! چرا خبری كه برای تو فایدهای ندارد و ذهن تو را مشوش میكند گوش میدهی؟! چرا حرف شخصی كه میآید با تو حرف میزند و فتنه انگیزی میكند گوش میدهی؟! وقتی كه شوهر نسبت به این قضیه راضی نیست چرا انجام میدهی؟! رضایت شوهر مقدم است. اینها امر حضرت است. برای شوهر هم یك تكلیف دیگر دارد و خیال نكنید که برای مرد تكلیفی نیست! امام زمان برای زن یك تكلیف دارد و برای مرد هم یك تكلیف دیگری دارد، هر كدام باید به تکلیف خود عمل کنند.
ترجیح خواست خدا بر غرضهای نفسانی
من چند روز پیش در جلسۀ مخدرات قم که نمیدانم صوت آن بهدست شما رسیده یا نه، راجع به اینكه انسان نباید در كارهایی كه انجام میدهد خودش را فریب بدهد، این مطلب را عرض كردم که انسان باید ببیند خواست خدا چیست نهاینكه غرض نفسانی خودش چیست. باید خواست خدا را مدّنظر قرار بدهد. حالا نفس میآید مطلب را میپیچاند، اینطرف میكند، آنطرف میكند. بعد این قضیه را نقل كردم و گفتم که من سراغ ندارم و ندیدم كسی مثل مرحوم پدر ما برای رفتن به مكه و مخصوصاً انجام حج واجب، اینقدر اشتیاق داشته باشد! ایشان عمره نرفتند ولی شش مرتبه یا هفت مرتبه حج مشرف شدند. ایشان میفرمودند که اگر من میتوانستم هر سال مشرف میشدم. و كم دیده شد كه كسی راجع به حج و اعمال حج پیش ایشان صحبت كند و اشك از چشمان ایشان جاری نشود، همینطور اشك ایشان جاری میشد و مثل اینکه ایشان خودشان را در این اعمال حاضر میدیدند، در طواف حاضر میدیدند، در عرفات حاضر میدیدند و آنچه ایشان از این اعمال ادراك میكردند كجا به ذهن ما میرسد!
یك سال در همان اواخر زمان شاه بعد از آن سفری كه به اتفاق ایشان ما هم مشرف شده بودیم، یكی از دوستانشان ایشان را برای حج دعوت كرده بود. سالها گذشته بود و ایشان مشرف نشده بودند. والدۀ ما به همشیرۀ آخری ما حامل بود و با اشكالاتی هم مواجه شده بود و میگفتند كه باید تحت مراقبت قرار بگیرد و بالأخره هم منجر به عمل شد و چند روزی هم در بیمارستان بودند. آن موقع محل سکونت من قم بود. یک روز به اتفاق مرحوم آقا به بیمارستان آمدیم. بیمارستان واقع در خیابان آزادی نزدیك خیابان آذربایجان بود. دكتر خاص ایشان كه از منتسبین به ما هم بود در آنجا بود. ما رفتیم آنجا و قرار بود که برای فردا ایشان را مرخص كنند و به منزل بیایند. در همین ایام یعنی سه چهار روز بعد قرار بود که كاروانها به سوی مکه حركت كنند. طبعاً در آنوقت والدۀ ما هم دیگر به منزل منتقل شده بود. وقتی كه از بیمارستان به منزل برمیگشتیم، در راه من به آقا گفتم که این قضیۀ حج شما چه میشود؟ شما اگر میخواهید به حج بروید ما از قم به طهران پیش والده میآییم و مشكلی هم نداریم چون با اوقات تعطیلی زیادی هم برخورد میكنیم. هر وقت ایشان به مسافرت میرفتند رفقا به منزل میآمدند و تا مدتی كه ایشان برمیگشتند آنجا میماندند، سفر كربلا یا سفر مكه که میرفتند دوستان میآمدند و شب را هم میماندند. گفتم که رفقا هستند و من هم هستم شما میتوانید با خیال آسوده مشرف شوید. ایشان فكری كردند و بعد به من فرمودند که آقا سید محسن این چه حجی است كه من بروم درحالیكه بندهای از بندگان خدا، عیال انسان به شوهرش نیاز داشته باشد؟! و ایشان در آن سال حج مشرف نشدند درحالتیكه عمل سزارین انجام شده بود و بعد هم ایشان به منزل منتقل شده بودند. حالا اگر ایشان این حج را میرفتند بیشتر مورد رضای خدا بود یا حالا كه نرفتند؟! ببینید مسئله چقدر دقیق است!
حالا شیطان میآید و همین حج را با وجود ارتكاب عمل حرام، برای انسان به یک صورت موجّه جلوه میدهد! یعنی انسان عمل حرامی انجام میدهد ولی نفسش میآید آن را كنار میزند و پس میزند و میگوید: حج مهم است! آنجا تبلیغ میكنیم! مسئله میگوییم! به عنوان روحانی كاروان بالأخره عنصر مفیدی هستیم! برای افراد شبهاتی هست ما هم باری را برمیداریم! مگر شریعت مانده كه فقط جنابعالی بار را بردارید؟! شما داری حجی را انجام میدهی كه در هر قدمش برای تو یك معصیت مینویسند! من مورد دیگری را دارم میگویم، عیالی كه تازه از بیمارستان به منزل آمده بود و الآن به بدترین وجه در منزل بود، تو این زن را رها میكنی كه بروی و به سؤال حجّاج بپردازی! چه کسی را فریب میدهی؟! خدا را؟! شاید بیایی به منِ طهرانی بگویی كه برای این جهت یا برای آن جهت میخواهم بروم و من هم گول میخورم و میگویم إنشاءالله خیر است اما آن ملائكه که روی شانههایت نشستند و اعمال تو را مینویسند، به ریشت میخندند! آنها را كه دیگر نمیتوانی فریب بدهی! آنها دلت را جلویت درمیآورند و نشانت میدهند و میگویند این دل سیاه است! این دل سیاه نمیتواند مكّه برود! كجا میخواهی بروی؟!
اینجا است كه تكلیف خیلی دقیق میشود! خیلی مسئله مهم میشود. و انسان دیگر دستش هر جا نمیتواند برود، پایش هر جا نمیتواند برود، فكرش هر جا نمیتواند برود، چون قرار شد كه حالت، حالتِ انتظار باشد. تا بخواهد برود، یكدفعه یك ندا میآید كه تو قول دادی، مگر قول ندادی؟! میگوییم که حالا إنشاءالله...! حالا بعد...! تمام شد! دیگر باختیم! مورد دوم، باختیم. مورد سوم، باختیم. بعد میگوییم: آقا چرا حال ما اینطور است؟! نامه مینویسیم كه چرا حال ما اینطور است؟! چرا پیشرفت نداریم؟! چرا حال نداریم؟! چرا شوق نداریم؟! این حرفهایی كه عرض میكنم از طرف خودم نمیگویم، مرحوم آقا این مطالب را میفرمودند.
حقیقت امام زمان علیهالسلام، حقیقت همیشه زنده
این امام زمان علیهالسلام است. پس امام علیهالسلام حقیقت زندهای است که در تكتك سلولهای وجودی ما، در تكتك سلولهای مغز ما و در نفس ما، در سرّ ما، در روح ما، در مثال ما، در ملكوت ما و در تمام شراشر وجود تكتك ما آن حقیقت زنده، همیشه زنده است و هیچوقت خواب و چرت ندارد. خیال نكنیم ما که این کار را انجام میدهیم امام زمان خوابیده است نه، ما خوابیدیم! خیال نكنیم، او خواب هم باشد بیدار است. خیال نكنیم حالا ما این کار را انجام دادیم اینقدر خلایقی وجود دارند که حضرت دارند به آنها میپردازند و إنشاءالله ما را ندیدهاند! نه، همان موقع كه داریم این خیال را میكنیم ایشان به ما میخندد! پس خیال نكنید.
ولایت یعنی حیات کلی در همۀ حیاتهای جزئی
مقام ولایت عبارت است از حیات كلی در همۀ حیاتهای جزئی؛ عبارت است از آن علم كلی در همۀ علوم جزئی؛ عبارت است از قدرت كلی در همۀ آن قدرتهای جزئی؛ این میشود مقام ولایت. حالا آیا رسیدن به این مقامِ ولایت، رسیدن به چنین حقیقتی ارزش ندارد؟! انسان باید به این نقطه برسد كه این حقیقت را بفهمد. البته نهاینكه مثل ما كتابی بفهمد ، ما كتابی میدانیم و میخوانیم بعد برای شما میگوییم نه، بلکه اصلاً روح و نفس او در این جایگاه قرار بگیرد. همینطوركه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند:
احساس من نسبت به امام علیهالسلام مثل احساس این بچههایی است كه طبقۀ پایین هستند نسبت به من، و چطور من بر اینها اشراف دارم، همینطور امام علیهالسلام هم بر من اشراف دارد.
این با آنكه ما میفهمیم یكی است؟! نه، خیلی تفاوت دارد. این مسئله مربوط به امام علیهالسلام بود كه بیان شد.
علت سردی و بیمیلی ما در راه خدا
حالا خیال میكنم در لابهلای این مطالب، جواب سؤال درمورد این مسئله را هم داده باشم كه چرا حالت سردی برای ما پیدا میشود؟ و چرا در بعضی از اوقات میل نداریم؟ چرا نمیتوانیم بلند شویم؟ چرا نمیتوانیم كاری انجام بدهیم؟ طبعاً خیال میكنم با توجه به این مطالب، پاسخ این قضیه هم داده شد كه ادراك واقعی مسئله نمیگذارد انسان آرام بگیرد؛ نمیگذارد انسان دست روی دست بگذارد؛ نمیگذارد دیگر انسان هر كاری كه میخواهد انجام بدهد و با هر كسی که میخواهد حرف بزند. چون وقتی كه شما یك مطلب را ادراك كردید دیگر معنا ندارد كوتاهی كنید. آیا میشود كوتاهی كنید؟! نمیشود كوتاهی كنید. وقتی ببینید که یک مسئله خطیر است دیگر نمیتوانید كوتاهی كنید.
وقتی که ببینید بچۀ كوچك شما دو سه درجه تب دارد و الآن باید او را به طبیب برسانید، اگر همین الآن در زدند و مهمان به منزل شما آمد، آیا میگویید این بچه كناری باشد هر وقت این مهمان رفت، دو یا سه ساعت بعد او را به دکتر میبریم؟! نه، به مهمان میگویید میخواهی برو، میخواهی بنشین، من میخواهم این بچه را دكتر ببرم. میگویید یا نمیگویید؟! اما چرا راجع به بقیۀ مسائل نمیگویید؟! چرا ما این اهتمام را نسبت به چیزهای دیگر نداریم؟! چرا وقتی كه یك موردی پیدا میشود كه قطعاً بر خلاف نظر امام زمان علیهالسلام است نمیگوییم امام زمان ناراحت میشود بلکه میگوییم که خواهرمان ناراحت میشود؟! حالا اگر این كار را انجام ندهیم فامیل از ما دلگیر میشوند! به جهنم كه دلگیر میشوند! اگر این حرف را نگوییم فامیل از ما دلگیر میشوند! به فامیل بگویید اگر این حرف را بگوییم یا این کار را انجام بدهیم امام از ما دلگیر میشود. کدام مهم است؟! پس معلوم است ما امام زمان را قبول نداریم.
گاهگاهی در همان دوران طفولیت ما درس را مطالعه میكردیم ولی مدرسه نمیرفتیم و وقتی فردای آن روز میرفتیم به معلم میگفتیم كار داشتیم و نشد كه به مدرسه بیاییم. و آن معلم مدام ما را نصیحت میكرد، او میگفت: همیشه به كار بگویید من درس دارم نهاینكه به درس بگویید من كار دارم!
اگر ما امام زمان را حیّ و مشرف بر همۀ امور بدانیم و از آنطرف بدبختی و بیچارگی و نواقص خودمان را هم مدّنظر بیاوریم که دیگر نباید به این نحوه عمل کنیم! ما با این عمر كوتاه و این همه حوادث و جریاناتی که از یک ساعت بعد خودمان هم خبر نداریم پس چرا مسائل دیگر را غلبه میدهیم؟! این غلبه، خسران و خودباختگی است.
مطلب دیگری كه مطرح كردند و خب ما امروز تقریباً خلف وعده كردیم و این خلف وعده هم در اختیار ما نبود و عذرخواهی میكنیم از خدمت دوستان كه دیر خدمت شما رسیدیم. إنشاءالله سعی میكنیم برای دفعۀ بعد تخلف نكنیم گرچه خودمان دیروز که روز جمعه بود در مجلس عنوان راجع به وفای عهد خیلی صحبت كردیم ولی امروز خلافش را انجام دادیم، إنشاءالله که دوستان ما را میبخشند ولی مسئله در اختیار من نبود. إنشاءالله مجلس بعد را دو ساعت قرار میدهیم كه بتوانیم به سؤالات خیلی سریع پاسخ بدهیم.
مطلبی كه فرمودند و در بسیاری از این مكتوبها نوشته شده بود این بود كه چهكار كنیم كه سریعتر راه را برویم. البته انسان باید داعی داشته باشد برای اینكه هر چه زودتر خودش را به مطلوب برساند و از این وقت عدیمالنظیر و بدون جایگزین و غیر جایگزین بتواند استفادۀ خود را نسبت به این مطلوب ببرد ولی بهتر از این، این است كه امور را به خدا تفویض كنیم، این یك مرتبۀ بالاتر و بهتر است. خدایا میخواهی زود برسانی برسان، میخواهی دیر برسانی برسان ما بندگان تو هستیم. آنچه در اختیار داریم و آنچه در تحت سعه و قدرت خود میبینیم انجام بدهیم اما اینكه الآن میرسیم یا بعد میرسیم این مسئلهای است كه به ارادۀ او مربوط است:
انسان باید نسبت به این قضیه هم توجه داشته باشد.
امیدواریم كه خداوند توفیق بینش و بصیرت نسبت به راه را به ما عنایت كند و بعد هم توفیق عمل و تطبیق زندگی و تمام شراشر وجودی بر اساس این بصیرت و بینش را به همۀ ما عنایت بفرماید.
اللَهمَّ صلِّ عَلی محمَّد و آلِ مُحمَّد