680

فنای جوهریت انسان در صورت‌های اخلاقی

تحلیل نسبت میان اختیار، فطرت و سقوط در شقاوت

13871
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین یکی از مباحث دقیق فلسفی و اخلاقی پیرامون کیفیت انتزاع جنس از ماده و صورت می‌پردازند. ایشان با پیوند زدن این بحث حکمی به مسائل تربیتی، توضیح می‌دهند که چگونه جوهریت و حقیقت انسانیت انسان، در صورت‌های عارض بر او فانی می‌شود. این فناء در مراتب مختلف، منجر به شکل‌گیری شخصیت‌های گوناگون می‌گردد؛ به‌گونه‌ای که انسان با اختیار خود، یا به سوی نورانیت و فطرت حرکت می‌کند و یا با غرق شدن در رذایل و تکالب بر دنیا، جوهر انسانیت خود را در صورت شقاوت فانی می‌سازد. در ادامه، استاد با نقد برخی رویکردهای سطحی در مواجهه با معارف الهی و ضرورت رجوع به اعلم در مسائل دینی، بر اهمیت بصیرت و لزوم حفظ شأن و جایگاه معارف اهل‌بیت علیهم‌السلام تأکید می‌ورزند و در پایان، با تحلیل واقعه خندق، معنای حقیقی افضلیت ضربت امیرالمؤمنین را در پرتو اتصال سرّی ایشان به عالم ربوبی تبیین می‌کنند.

/26
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۸۰

1
  • درس ششصد و هشتادم

  • بیان اشکال در باب اخذ جنس از ماده نه از فصل و صورت و پاسخ به آن (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • وَ لَنا فی هذا المَقامِ زیادةُ تَحقیقٍ و توضیحٌ لِلكلامِ فاستَمع لِما یُتلىٰ عَلیك مِن الأسرارِ مُلتزماً صَونهُ عنِ الأغیارِ الأشرار و هوَ أنَّ الحُكماءَ قَد أطبَقوا عَلى أنَّ الجنسَ بالقیاسِ إلى فصلِه عرضٌ لازمٌ كَما أنَّ الفصلَ بالقیاسِ إلیهِ خاصّة ثُمَّ ذَكروا أنَّ الجنسَ فی المُركّباتِ الخارجیةِ مُتّحدٌ معَ المادةِ و الفصلِ معَ الصورةِ فَیَلزم‌ُ مِن هذینِ الحُكمَین عدمُ كونُ فصولِ الجواهر بِمعنى كونِها مُندرجةً تحتَ معنَى الجواهِرِ اندراجَ الأنواعِ تحتَ جِنسها.1

  • در اینجا مرحوم آخوند بعد از اینکه فارغ شدند از جواب آن اشکالى که آقایان بر کیفیت انتزاع جنس از ماده کردند و واقعاً هم جواب متینى بود و فرمودند که بله؛ گرچه جوهر هم در ماده و هم در صورت وجود دارد ولکن خود جوهریت در اینجا به معناى یک حقیقت فانیۀ در آن فصلِ مقوِّم خودش مطرح است و آن حقیقةُ الشی‌ء همان است که آن فصل مقوِّم اوست به انسان ارائه مى‌دهد.

  • تغییر صورتِ معصوم و صاف و زلال انسان به‌ یک حیوان درنده‌

  • واقعاً این یک مطلبى است که بسیار بسیار در اینجا قابل توجه است که از نقطه‌نظر مسائل تکوینى و مسائل تربیتى و اخلاقى در مسئلۀ صفاء نفس و همین‌طور در قضیۀ کدورت نفس، این مسئله را مشاهده مى‌کنیم که آن جوهریت انسان به‌واسطۀ آن فصلیتى که دارد فانى در اوست؛ یعنى اگر ما حقیقت فصلیت انسان را درنظر بگیریم وقتى که هنوز آلودۀ به دنیا، تمایلات، تکالب بر دنیا و اینها نشده است ما یک چهرۀ پاک و صاف [مشاهده مى‌کنیم]، وقتى که این بچه‌ها ـ بچۀ یک هفته یا یک ماهه و فلان ـ را مى‌آورند و شما نگاه می‌کنید و وقتی که انسان اینها را در بغل مى‌گیرد، واقعاً وقتى که انسان در سیماى این [طفل] توجه مى‌کند آن حقیقت انسانیت و جوهریتى را که الآن در این روح و نفس وجود دارد که لباس انسانى که همان فصلیت و صورت اوست پوشیده، فانى در این صورت انسانی مى‌بیند و یک عصمت و طهارت و نورانیت محض را مشاهده مى‌کند که هیچ‌گونه در او جنبۀ تنوع ـ‌ تنوع به معناى پذیرش نوعیت ـ و پذیرش نوع انسانِ داراى خصوصیات چیز در اینجا مشاهده نمى‌کند؛ یعنى واقعاً این مسئله را در این بچه احساس مى‌کند ولى جالب اینجاست هرچه که مى‌گذرد انسان شکل‌هاى دیگر و مسائل دیگرى را مشاهده مى‌کند تا مى‌رسد به جایى که همین انسانى که اول یک صورت معصومیت پاک و صاف و زلال داشت تبدیل به‌ یک حیوان درنده‌ای مى‌شود که واقعاً در شکل و شمایل [مختلف دیده می‌شوند] انسان وقتى که عکس بعضى‌ها را می‌بینید از این افراد قسىُّ القلب و جانی، اصلاً مى‌گوید که صد رحمت به گرگ و پلنگ! صد رحمت! یعنى یک قیافه‌اى است که واقعاً در آن قیافه...

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 39 و 40.

جلسه ۶۸۰

2
  • حرکت حیوانات براساس فطرت

  • گرگ و پلنگ براساس فطرت خودشان آن کارها را انجام مى‌دهند و از آن فطرت هم تخطّى نمى‌کنند و در همان فطرت و امیال‌ خودشان جلو مى‌روند و وقتى به آن امیال رسیدند در همان‌جا توقف مى‌کنند. شما در عکس‌ها و فیلم‌ها بسیار دیده‌اید که دستۀ گوزن و آهو دارند رد مى‌شوند، شیر هم براى خودش گرفته خوابیده است! چون سیر است. اصلاً آهو در ده مترى اوست اما هیچ کارى با او ندارد! هیچ فکر نمى‌کند که الآن اگر اینها بروند فردا شاید گرسنه بمانم پس الآن بلند شوم یکی را شکار کنم و براى فردا و پس‌فردا کنار نگه دارم! نه، مى‌گوید که فعلاً من سیر هستم و بگذار اینها بروند! در ده مترى او بچه آهو هست که اگر یک فوت به او کند او زمین خورده است ولى این کار را انجام نمى‌دهد! چون براساس فطرتش دارد مى‌رود. آن حیوان براساس فطرتش حرکت مى‌کند و وقتی گرسنه شد خب دیگر می‌گوید که ما تکلیف داریم و مسئله فرق مى‌کند! خلاصه ببخشید مى‌خواهیم شما را اذبحوا کنیم! ولى وقتى که سیر هستیم تکلیف نداریم و سر جایمان هستیم و تو هم هر کارى مى‌خواهى برو بکن! بچرخ، برو، اینجا باش، بالاى کوه مى‌خواهى بروى برو ولی وقتى که انسان مى‌خواهد به مسئلۀ شقاوت برسد، چطور در این شقاوت خودش واقعاً تمام وجودش و آن جوهرۀ انسانیتش فناء در آن فصل پیدا مى‌کند و آن فصل عبارت از شقاوت، حرص، تکالب بر دنیا و تعدّی [می‌شود]؛ تعدّى به حقوق و مال دیگران. اصلاً آدم چیز عجیبی مشاهده مى‌کند که چطور بعضی‌ها انگارنه‌انگار که اصلاً سر سوزنى در وجودشان روزنه‌اى براى اعتدال وجود دارد! این قضیه و مسئله‌اى است که انسان باید خیلى متوجه این نکته باشد که مبادا در اثر گناه و زلّت کم‌کم آن جوهرۀ انسانیت فناى در آن فصل پیدا بکند؛ فصل شقاوت و کدورت و تکالب بر دنیا که در آخر مُهر ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ وَعَلَىٰ سَمۡعِهِمۡ وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ﴾1 زده بشود یااینکه ﴿وَمَا يَسۡتَوِي ٱلۡأَحۡيَآءُ وَلَا ٱلۡأَمۡوَٰتُ إِنَّ ٱللَهَ يُسۡمِعُ مَن يَشَآءُ وَمَآ أَنتَ بِمُسۡمِعٖ مَّن فِي ٱلۡقُبُورِ﴾؛2یعنى اینها موتىٰ هستند یعنى واقعاً الآن مرگِ از حیات و مرگِ از نشاط و مرگِ از تربیت و تزکیه اینها را گرفته است و همان‌طورى‌که انسان توقع تحرّک از یک موتىٰ ندارد از این هم توقع اهتداء نداشته باشد چون اهتدائی دیگر وجود ندارد، این توقع، توقع بیهوده است! خدا مى‌گوید، یعنى همین خدایى که پیغمبر را فرستاده است مى‌گوید که اینها را رها کن! یک حرف زدى تمام شد و رفت! چه خبر است؟! مسئله را فهمیدند دیگر! بس است! به جهنم که نمى‌خواهد قبول کند! خب نکند بلند شود پى کارش برود. سراغ آنهایى برو که هنوز از موتىٰ نیستند و داخل در موتىٰ نشدند آنها را دریاب! آنها نیاز به دستگیرى و هدایت دارند.

    1. . سوره بقره(2) آیه 7. مطلع انوار، ج ‌13، ص 131:
      «خداوند بر دل‌ها و بر گوش آنان مُهر زده است و بر روى دیدگانشان پرده و حائل فراگرفته، و از براى ایشان عذاب عظیمى است.»
    2. . سوره فاطر (35) آیه 22.
      ترجمه: «و ابداً زندگان (علم و ایمان) با مردگان (جهل و عصیان) برابر نیستند. (اى رسول بدان كه) خدا هر كه را بخواهد شنوا (ى كلام حق) سازد و اما تو آن كس را كه در گورستان (كفر و جهالت و شهوت‌پرستى) فرو رفته هرگز شنوا نتوانى كرد.» (محقق)

جلسه ۶۸۰

3
  • علت غفلت انسان

  • خلاصه این مسئله خیلى مسئلۀ مهمى ‌است زیرا علت اینکه غفلت انسان را مى‌گیرد فناى جوهریت در فصل است چون آن جوهریت انسان فانى در آن فصل و آن نوعیتى است که عارض بر او مى‌شود لذا فرد خودش نمى‌فهمد که در چه منجلابى گرفتار است! اگر آن فناء حاصل نشود... البته مى‌دانید که فنا هم مراتب تشکیک دارد مثلاً کسى که در وهلۀ اول یک ماه رفته و به مسائل خلاف آلوده شده است خیلى نزدیک‌تر است تا آن کسى که ده سال است در یک امرى متصلب شده و امثال‌ذلک. آن کسى که یک هفته به‌دنبال‌ مطالب خلاف رفته است زودتر مى‌تواند در راه بیاید تا آن کسى که سالیان سال اصلاً با این مسائل و اینها سروکار دارد! خیلى تفاوت مى‌کند ولى صحبت در این است که این کلام رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم که مى‌فرمایند: «مَن قارَفَ ذَنباً فارَقَهُ عَقلٌ لا یَرجِعُ إلَیهِ أبداً»1 این خیلى عبارت عجیبى است! یعنى آن فناء جنسیت انسانیت در آن صورت فصلیت گناه، موجب مى‌شود که آن جنبه، فناى واقعى پیدا کند منتها فناى در همان مرتبه و رتبۀ خودش و گناه و بر هرچه آن گناه و آن مسئله باشد!

  • معنای گناه!

  • روش پیغمبر؛ روش محبت و جذب و اخلاق

  • البته خب مى‌دانید معناى گناه، صرف معناى یک عمل ظاهرى نیست بلکه معناى آن، جنبۀ استکبار و استنکارى است که حتى گناهان عادى بر آن اساس سنجیده مى‌شوند نه‌اینکه صرفاً یک گناه عادى و ظاهرى باشد من‌باب‌مثال موی یک زن پیدا است و ما این را یک گناهى به‌حساب بیاوریم و عرش را به فرش بچسبانیم نه، اینها نیست! اگر یکى از همان کدورت‌ها و نفاق‌ها و حقّه‌بازی‌ها را در کنار این گناهانى که جوان‌ها انجام مى‌دهند بگذاریم قطره به دریا است، قطره به دریا است! این [حرفی] را که مى‌گویم از باب اغراق نمى‌گویم واقعیتی است که دارم مى‌گویم، یک قطره در مقابل دریا بگذارید! آن را نمى‌شود کاری کرد و هیچ درمانى ندارد فقط شمشیر دو دم امام زمان مى‌تواند درمان کند والاّ نه، آن [زن] را با یک لبخند که اگر حالا روسری‌ات را یک‌خرده پایین‌تر بکشى تازه قشنگ‌تر هم مى‌شوى با یک لبخند و اینها [بگویی] او هم جلو مى‌کشد، تمام شد. این‌هم گناه! با یک لبخند و با یک محبت [تمام شد اما اگر] همه عین مرباى آلو [ترش] باشند و بگویند که نگاه کن این مرتیکۀ پدرسوخته و این زنیکۀ فلان آمده این‌طورى کرده و آن‌طورى کرده و چه‌کار کرده است، اصلاً دور شو و گم شو تو را نبینم، او هم مى‌گوید که خودت گم شو برو پى کارت، مرده‌شور خودت را با همه کس‌وکار و با فک‌وفامیلت را ببرد حالا خیلى از تو خوشم مى‌آید برایم ابرو هم هفت‌ مى‌کنى؟! برو بابا آن قیافۀ نحست را نمى‌خواهم تماشا کنم. خب او هم بلند می‌شود و چیز می‌کند اما این که روش پیغمبر و ائمه علیهم‌السّلام نبود، روش پیغمبر روش محبت و جذب و اخلاق بود.

    1. محجّة البیضاء، ج 8، ص 160.

جلسه ۶۸۰

4
  • عقل به معنای حالت نفسانى در پذیرش نسبت به مبانى

  • تلمیذ: شخصى که مرتکب ذنب بشود توبه کند برنمى‌گردد؟

  • استاد: آن کسی که توبه بکند یعنى دارد برمى‌گردد.

  • تلمیذ: آن عقلی که لَن یَعُد أبدا باشد؟

  • استاد: آن دیگر نه، سعۀ وجودی او قطع شده است سعه‌اى که او دارد سعه در آن حد بود، آن مسئله مسئلۀ استکبار و مقابله و اینها است. یک بنده خدایى بود یک وقتى با مرحوم والد ارتباط داشت و همین اواخر یک مسئله‌اى اتفاق افتاده بود که بنده در جریانش بودم و او آمد و بعد یک مطالبى را مطرح کرد و ما هم خیلى خوشمان نیامد و من هم سعى کردم که بندۀ خدا جبران کند و خیلى هم سعى و تلاش کردیم و الحمدلله خدا هم دستگیرى کرد و او برگشت یعنى [طریقش] عوض شد. یک روز من با مرحوم آقا صحبت مى‌کردم گفتم که الآن او به همان کیفیت سابق است؟ ایشان ‌فرمودند که ابداً ابداً! آن نحوه سیرى که در آن ‌وقت داشت دیگر به آن موفق نخواهد شد! بله، کندتر خواهد شد! به‌نحوۀ دیگرى مسئله‌اش چیز شد. او [قبلاً] به یک‌طور و یک حالت تیزى و حدّت دیگری بود ولى الآن با یک دید و خصوصیت دیگری است و افت کرده است ولى درعین‌حال نه، قبول دارد، پذیرش دارد، مسائل را مى‌داند، مبدأ، مآل، راه و مبانى را می‌داند و اگر نداند و ملتزم نباشد خب دیگر در اینجا نیست بلند مى‌شود و یک جاى دیگر مى‌رود ولى بودن داریم تا بودن؛ یکى هست مى‌آید آن بالا مى‌نشیند یکى هم هست مى‌آید دم در مى‌نشیند، هردو نشسته‌اند ولى دیگر تفاوت زیاد است! آن معناى لَن یَعُد، این عقل است، مقصود از عقل نه آن است که در سر هست بلکه عقل مقصود حالت نفسانى در پذیرش نسبت به مبانى است و آن مسئله است. خیلى مطلب، مطلب عجیبى است!

  • چند روز پیش از روزنامه یک مطلبى مى‌خواندم که نوشته بود یکى از همین افراد معروف، اخیراً به مشهد رفته است و بعد [یک خبرنگاری] با او مصاحبه مى‌کرد و آن خبرنگار مى‌گفت که شما که مشهد تشریف بردید، او هم مى‌گفت: بله، ما این کار را کردیم و آن کار را کردیم! دوباره مى‌گفت: شما که تشریف بردید! مى‌گفت که مثلاً اینجا این‌طور شد و آنجا این‌طور شد، مدام او مى‌گفت که تشریف!

جلسه ۶۸۰

5
  • ولى علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این‌طور نبودند یک دفعه در خدمت ایشان بودیم و از اخوى ما سؤال کردند که آقاى والد کجا هستند؟ اخوى گفتند که ایشان هم تشریف آوردند بعد یک‌دفعه علامه طباطبائی گفتند: بفرمایید مشرف شدند! گفتم که ببینید این آدم، آدم درستى است، آدم درست به این مى‌گویند، آدم حق به این مى‌گویند، این آدم کارش درست است. خلاصه بعضی‌ها مشهد تشریف مى‌برند و انگار باید هم تشریف ببرند اما بعضی‌ها نه، آنهایى که به خود حضرت مربوط هستند مشرف مى‌شوند.

  • یک روز با مرحوم آقا [نزد مرحوم علامه طباطبایی] رفته بودیم ـ نمی‌دانم شاید من این را آورده باشم ولی حالا [می‌گویم] ـ مرحوم علامه طباطبائی در مشهد مشرف بودند علیٰ‌کلّ‌حال ما خدمت ایشان به اتفاق آقا رفته بودیم و کسى هم در منزلشان نبود. منزل ایشان همان خیابان خسروى مشهد بود، حالا هم اسمش همان است یا نه نمی‌دانم، از همان چهارراه خسروى به میدان آب آنجا بود. یادم است کوچه‌اى بود به نام کوچۀ مستشاری بعد پیچ مى‌خورد و مى‌رفت، یکى دوتا پیچ مى‌خورد. ایشان آن منزل را تابستان‌ها مى‌گرفتند و آنجا مى‌آمدند و افراد هم که می‌خواستند با ایشان صحبت کنند و اشکال و سؤالی داشتند صبح آنجا مى‌آمدند. ما هفته‌اى سه روز مى‌رفتیم. صحبت از شاگردان مرحوم قاضى شد که ایشان مى‌فرمودند که در مسئلۀ غروب شمس وقتى که موقع غروب مى‌شد ـ خب آقاى طباطبائی پیش مرحوم قاضى بودند و سالیانى که در نجف‌ بودند از ایشان بهره مى‌بردند ـ ایشان مى‌گفتند که مرحوم قاضى به صرف استتار قرص نماز مغرب را اقامه مى‌کردند بعضى از شاگردان ایشان از مقلدین آقا سید ابوالحسن اصفهانى بودند و ایشان بعد از استتار قرص قائل به غروب شمس نبودند و [قائل به] زوال حمرۀ مشرقیه بودند و [آن عدّه] از ایشان تقاضا مى‌کردند که یک ربع ده دقیقه‌اى نماز را به تأخیر بیندازند تااینکه [نماز] را با ایشان بخوانند. حالا البته من خودم در همین تقاضا کردن حرف دارم البته آن‌‌وقت هم بااینکه ما هجده یا هفده سال یا کمتر داشتم در این حدودها بود، این تقاضا را [درست نمى‌دانستیم] ولى الآن مى‌بینم آن موقع هم بد فکر نمى‌کردم یعنى با توجه به همان مکتبى که وجود داشت ولى جسارت نکردم و همان موقع این به نظرم رسید که اصلاً به چه حقى اینها از ایشان تقاضا مى‌کردند؟! شما از سید ابوالحسن اصفهانى تقلید مى‌کنى، بکن، بسیار خوب آن یک بحث دیگرى دارد اما چرا و به چه حقى از این مرد این تقاضا را می‌کنید؟! این مرد مى‌خواهد به تکلیفش عمل بکند. مگر جنابعالى اهل علم نیستی و نمی‌دانی؟! حالا از قضیۀ استادى بگذریم! مگر نماز اول وقت خواندن مستحب نیست؟! [پس چرا] شما یک نفر را که تکلیف او صلاة در ساعت پنج و ده دقیقه است بیخود و بى‌جهت یک ربع نگه مى‌داری تا او نماز نخواند، براى اینکه تو به او اقتدا کنی؟! صد سال مى‌خواهم اقتدا نکنى! خب ایشان مى‌خواهد برود نماز بخواند و به تکلیفش عمل کند. بله، شما یک حرفى مى‌توانی بزنی و آن اینکه به مرحوم قاضى بگویى که آقا شما نماز را اول وقت بخوانید اما ما از شما استدعا مى‌کنیم دوباره به جماعت زحمت بکشید که ما هم فیض جماعت با شما را ببریم اما چرا مى‌گویید که نخواند؟! اینکه [می‌گویید] نخواند، شرعاً چه حکمى ‌دارد؟! او مى‌خواهد نماز اول وقتش را بخواند، به تو چه ربطى دارد که مى‌گویى نخواند؟! حالا مقلد هر کسى هستی، هستى، او الآن دارد به تکلیفش عمل مى‌کند تکلیف هم مى‌گوید که «أوّلُ الوقتِ رِضوانُ الله و آخرُ الوقتِ غفرانُ الله»1 او هم می‌خواهد به تکلیفش عمل کند و اول وقت نماز بخواند پس چرا شما جلوى او و تکلیفش را مى‌گیرید؟! این یک.

    1. فقه‌الرّضا علیه‌السّلام، ص 71؛ بحار الأنوار، ج 79، ص 349، با قدری اختلاف.

جلسه ۶۸۰

6
  • ثانیاً الآن که شما به مرحوم قاضی که دارد نماز می‌خواند مى‌گویید که صبر کنید، او استاد است! و الآن ارادۀ او بر این کار تعلق گرفته است [حالا] آدم مى‌آید جلوى ارادۀ استادش بایستد؟! خب نمى‌توانی و شرعاً عذر داری برو بنشین قرآن بخوان تااینکه ایشان نمازش را بخواند اما چرا جلوى ارادۀ استاد را مى‌گیری؟! بحث اول، بحث تکلیف است و کار به [استاد بودن هم نداریم] یک فرد عادى هم باشد شما نمى‌توانید شرعاً بگویید که صبر کند تا مؤمنین برسند.

  • نتیجۀ عدم اطلاع از حقیقت اتصالیۀ صلاة اول وقت

  • بعضى از این آقایان براى نماز جماعت در مساجد دیر مى‌روند و [بعضى] مى‌گویند که [صبر کنید] تا مؤمنین بیایند [و به نماز جماعت] برسند، همه اشتباه است! مؤمنین زودتر بیایند هر کسى هم نمى‌آید نیاید دیگر و [خودش] برود نماز بخواند حالا در ترافیک گیر کرده یا مشکلى برایش پیش آمده است خلاصه بعد بیاید بخواند. چرا باید نماز اول وقت فوت بشود؟! این یک مسئلۀ خلافى است که الآن مطرح است یعنى ما هنوز آن حقیقت اتصالیۀ صلاة اول وقت را نمی‌دانیم و به نماز به‌عنوان یک تکلیفى که روى گردۀ ما گذاشته شده است، نگاه می‌کنیم و مى‌گوییم که خب این تکلیف را نیم ساعت دیگر هم تأخیر بیندازیم انداختیم! در عوض مؤمنین جمع مى‌شوند و ابّهت و جلال و عظمت اسلام بالا مى‌رود! الآن اگر در مسجد فلان، نماز بخوانم بیست نفر [بیشتر] پشت سر من نیست و می‌گویند که بیچاره این آقا را ببین اصلاً مرید ندارد ولی اگر حالا نیم ساعت به تأخیر بیندازم دویست نفر جمع مى‌شوند! به‌به صلوات بفرست! آقاى فلان را نگاه کن ببین دویست ‌نفر پشت سرش آمدند! این عظمت اسلام است دیگر!! اسلام اصیل و از این اسلام‌ها!! خب این‌هم یک مطلب دیگر است.

  • حالا اصل مسئله و اشکال آن است که مرحوم والد ما مطرح کردند؛ ایشان به مرحوم طباطبائی رو کردند و فرمودند: آقا کسى که از یک استاد تبعیت مى‌کند به چه مجوزى مى‌تواند مرجع خود را فرد دیگر که غیر وارد به این مسائل است انتخاب کند؟! او چه مجوز و مبرّرى برای این مسئله دارد؟! من این عبارت مبرّر را از ایشان شنیدم ولی پاسخ آقاى طباطبائی خیلى براى من شگفت‌انگیز بود خیلی! ایشان فرمودند که خب مجتهد، مجتهد است دیگر، ایشان هم مجتهد بوده است!

جلسه ۶۸۰

7
  • من نتوانستم این پاسخ را بپذیرم مجتهد است که این دیگر یعنى چه؟! شما دارید آقاى قاضى را با سید ابوالحسن اصفهانى مقایسه مى‌کنید؟! اگر هم شما مى‌خواهید یکى را با یکى دیگر مقایسه کنید باید ولىّ خدا را با امام معصوم درنظر بگیرد که او تالى‌تلو او، شاگرد او، در تحت ولایت او و یک رتبۀ پایین‌تر در مقام افاضۀ فیض از ناحیۀ او است! همین! به چه حقى انسان باید بیاید و یک ولىّ و عارف که از نظر علمى‌ هم بسیار شخص مبرّز است [با شخص غیر ولىّ و عارف مقایسه کند]؟! خب یک زمانی همین مرحوم قاضى هم‌مباحثه‌اى با سید ابوالحسن اصفهانى بودند و اتفاقاً در خیلى از مطالب آقا سید ابوالحسن اصفهانى مانع مى‌شد؛ وقتى که شیاطین مى‌خواستند خیلى کارهاى خطرناک انجام بدهند آقا سید ابوالحسن اصفهانى نمى‌گذاشت! از این نظر خدا پدرش را بیامرزد، اقلاً یک مقدارى منصف بود. اگر قرار بر این بود که اشخاص دیگری باشند که الآن ما هم یک شهیدى بر شهیدان این قافله اضافه می‌شدیم، شهدایى اضافه شده بودند! خب بود اقلاً به هجرت و تبعید آقا سید حسن مسقطى رضا داد و دیگر یک آدم الواط را نصف شب در خانه‌اش نفرستادند تا با چاقو حساب مرحوم قاضی را برسد! دیگر ایشان را این‌طوری نکردند. خب اینها مراتبی دارد دیگر و درجات و مراتبى براى افراد است. الآن شما نگاه کنید ببینید گذشت زمان باعث مى‌شود که یک کسى مثل‌ مرحوم قاضى، مردم بلند شوند و سر قبر ایشان بروند و مطالبش پخش و منتشر بشود و یک عده هم این وسط بازى و هوچی‌گری و از این حرف‌ها دربیاورند.

  • چندى پیش از یکى از این آقایان سخنى شنیدم که گفت: بله، بنده مى‌توانم [درس بدهم]! از مرحوم آقا شیخ محمدحسین کمپانى صحبت می‌کرد و مى‌گفت که باید به آقا شیخ محمدحسین کمپانى نگاه کنید آن کسى که آیةالله میلانى و آیة‌الله خویى افتخار شاگردى او را دارند! این عبارت را داشته باشید. خب آن حرف اول درست است و باید هم همین‌طور باشد مرحوم آقا شیخ محمدحسین کمپانى فردى است که باید اینها هم افتخار شاگردى او را داشته باشند و داشتند. می‌گفت که اینها افتخار داشتند که شاگردی او را می‌کردند. بعد یک صحبت و مسئلۀ دیگرى دربارۀ فلسفه و اینها شده بود و ایشان گفته بوده است که تمام این حرف‌ها همه کشک است و فقط در قرآن و [کلام] اهل‌بیت علیهم‌السّلام است! جناب آقا شما که مى‌فرمایید: اینها افتخار داشتند که شاگرد آقا شیخ محمدحسین بودند پس این آقا شیخ محمدحسین چه کسی بود؟ آیا غیر از این بود که خودش یکى از حکما و فلاسفه بود؟! آیا شما از زبان آقاى شیخ محمدحسین شنیدید که تمام آنچه را که ما از فلسفه خواندیم کشک است؟! شما که دارید مى‌گویید که به او نگاه کنید، آن کسى که مرحوم میلانى و آیةالله خویى افتخار شاگردی‌اش را داشتند، آیا او هم گفت که فلسفه همه کشکَ ـ بالمدّ ـ است؟! یااینکه نه، آنها مفتخر بودند به اینکه در فلسفه به یک مبانىّ عمیقه رسیدند و حالا با آن مبانی قرآن و روایات را مى‌توانند بفهمند، این افتخار است. جنابعالى و بالاتر از جنابعالى مى‌گویید: من مى‌توانم درس بدهم، نه‌خیر، یک صفحه منظومه مى‌آورم بفرمایید بخوانید! اگر در آن صفحۀ منظومه شش‌تا غلط نداشتید بنده از شما تقلید مى‌کنم! در ملاء عام شروع مى‌کنیم به صحبت کردن هرجا را هم خودتان خواستید، یک هفته هم بروید قبل از بحث مطالعه کنید من هم مطالعه نکرده می‌آیم، یک صفحه منظومه را بخوانید حالا اسفار بماند، اگر شش‌تا در یک صفحه غلط نداشتید بنده این عمامه‌ام را برمى‌دارم! آخر یعنی چه که ما این‌قدر فقط حرف بزنیم، یعنی‌ واقعاً تمام دین ما حرف شده است! اینها همه کَشکَ است!

جلسه ۶۸۰

8
  • آره کَشکَ است! آن خطبه که در نهج البلاغه هم هست که «داخلٌ فِى الأشیاء لا بالمُمازَجَة، و خارجٌ عنِ الأشیاء لا بالمُباینَة»1 آن‌هم کَشکَ است؟! شما چطورى می‌توانید بدون معناى صرف الوجود معناى آن را بفهمید؟! این خروج چه خروجى است؟! بیا بگو ببینم آقایى که مى‌گویى: کَشکَ کَشکَ است! مگر این حرف از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام نیست؟! مگر روایات توحید صدوق از امام رضا علیه‌السّلام نیست؟ تو توحید صدوق را مى‌فهمى؟! ‌تو روایت «كانَ اللهُ وَ لَم یَكُن مَعَهُ شَیءٌ»‌2 امام کاظم علیه‌السّلام را با این کَشکَ کَشکَ مى‌فهمى؟! چندتا سند برای این روایت داریم؟! نمى‌فهمند مى‌گویند که آقا سند ندارد و فلان ندارد و چه ندارد! بنده در همین افق وحى آمدم اسناد این روایت را به چند سند ذکر کردم یعنی چه مى‌گویید که سند ندارد؟!3 روایت امام را نمى‌فهمید خب بگویید که نمى‌فهمم.

  • یکى دیگر از این آقایانى که اعتراض کرده بود در جواب اعتراض به این آقاى کذایى گفته بود که سند این روایت ضعیف است. گفتم: کجایش ضعیف است؟ در توحید صدوق آمده است «و الآنَ کَما کان»4 در بعضى از روایات هست و در بعضى روایات نیست باهم تفاوتى ندارد همین «کانَ الله و لَم یَکُن مَعهُ شىء» کفایت مى‌کند و دیگر نیازى ندارد به اینکه فرض کنید «و الآنَ کَما کان» باشد یا نباشد [فرقی ندارد].

  • تلمیذ: روایت دیگر به این معنا داریم.

  • استاد: بله، روایات دیگر هم داریم من حالا این را آوردم مثل اینکه روایت دیگر هم آوردم. این جهل است اما چرا ما این جهل را برداریم و در جاى دیگر اصل قضیه را صرف کنیم؟!

  • آخر خوب است آدم انصاف داشته باشد عزیز من! آخر یک صدرالمتألهینى که براى رفع مشکلاتش متوسل به حضرت معصومه علیها‌السّلام می‌شود و از کهک بلند مى‌شود و اینجا می‌آید، او نمى‌فهمد که اینها کَشکَ است کَشکَ است؟! واقعاً مسخره نیست که‌ ما آن کشک را از شما بپذیریم اما از صدرالمتألهین با نُه جلد اسفارش و شواهد الربوبیه و این توسلات و با آن تفسیر قرآنش [نپذیریم]؟! مگر همین صدرالمتألهین قرآن کریم را تفسیر نکرد؟ صدرالمتألهین در تفسیر قرآن کریم چه‌کار کرد؟ با طلبۀ صرف‌میر خوان آمد ترجمه کرد یا با همان معلوماتش و با همان داده‌هاى ذهنى‌اش و با همان‌ها آمد این قرآن و این روایات را معنا کرد؟! و در یک جا مى‌خواندم ـ نمی‌دانم در کجا بود ـ که اتفاقاً مرحوم مجلسى در بیان این روایاتى که کرده است تا آنجایى که شرح مرحوم صدرالمتألهین بوده بیان‌هاى مجلسى هم از پایه و قوام برخوردار بوده است اما آنجاهایى که دیگر شرح صدرالمتألهین نبوده او شلنگ‌تخته انداخته است! خب معلوم است اینها را از او گرفته است. آن‌وقت مى‌گویند که مرحوم مجلسى و علامه مجلسی و محمد فلان مجلسی! کشک کشک است چیست؟! آقا انسان باید موقعیت و شأن خودش را نگه دارد الآن دیگر آن زمانه نیست! آقا رفتن در کرسى تدریس با بالاى منبر صحبت کردن فرق مى‌کند. آن‌هم براى یک مشت عوام! على‌کل‌ّحال آبروى خود آدم مى‌رود. انسان نمى‌تواند با این‌گونه صحبت‌ها و با پیچیدن کلمات بخواهد مسئله‌ای را به این نحوه بیان کند.

    1. شرح الاسماء الحسنى، ج 2، ص 96.
    2. جامع الأسرار، ص 56. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به توحید علمى و عینى، ص 114.
    3. افق وحى، ص 591.
    4. التّوحید، شیخ صدوق، ج 1، ص 179.

جلسه ۶۸۰

9
  • ما هم مى‌گوییم که هرچه هست در قرآن و در روایات اهل‌بیت علیهم‌السّلام است و بالاتر از شما هم مى‌گوییم، همین است و غیر از همین هم نیست و هرچه هست همین است. حتى ما هم مى‌گوییم که آنچه را که از معانى عالیه و رشیقه بر ذهن ملاصدرا و امثال ملاصدرا آمده است از ناحیۀ ائمه و توسلات است ـ بالاتر از این؟! ـ همه از آنها آمده و افاضه شده و از آنها است ولکن همان‌طورى‌که مرحوم علامه مى‌فرمایند: معارف الهى داراى مراتبى است! عزیز من آن‌طورى که امیرالمؤمنین علیه‌السّلام با سلمان صحبت مى‌کرد همان‌طور با ابوهریره و ابودرداء حرف نمى‌زد! حالا ابوهریره آدم عوضى بود ولى ابودرداء یک آدم عادى بود. آیا آن مطالبى را که به سلمان و عمار و اویس مى‌فرمود، همان مطالب را به ابودرداء و افراد عادى که در آن‌‌وقت بودند مى‌گفت؟! یا نه، مسائلى بود که اگر یکى‌ از آنها را به تو بگویند کله‌ات سرسام مى‌گیرد و دچار اختلال مى‌شوى! یک حرف از آنها بخواهد زده شود این‌طور می‌شوی! آن‌وقت ما همه را بیاییم در یک نسق قرار بدهیم و این مطلب را بگوییم؟!

  • خلاصه این قضیه که [با پاسخ مرحوم علامه طباطبایى] اتفاق افتاد، مرحوم آقا دیگر اینجا هیچ صحبتى نکردند؛ وقتى که ایشان گفتند که مجتهد است دیگر ایشان صحبتى نکردند و ما هم ...

  • تلمیذ: علامه طباطبائی ـ رضوان الله علیه ـ در جلساتشان برحسب همان عقل عادى صحبت مى‌کردند و مسائل عرفانی...

  • استاد: جلسه‌شان بین آقا و ایشان بود و کسى در آن مجلس نبود و فقط این دوتا بودند. نه، نظر ایشان بود. البته شاید نظرشان اواخر تغییر پیدا کرده است. بله، ایشان دأبشان این بوده که رعایت افراد و مقتضاى جلسات را داشتند اما با مرحوم آقا دیگر این مسائل را نداشتند و این‌ مطالب نبوده است و لذا این مسائل را مشاهده مى‌کنیم و نتایجش پیدا می‌شود.

جلسه ۶۸۰

10
  • نظر علامه طباطبائی در عدم وجوب متابعت از اعلم

  • در آن آیه‌ای که در بحث امام شناسى دارند که اتفاقاً من در همان‌جا یک حاشیه‌ زده‌ام که [در مورد] وجوب متابعت از اعلم است در آن آیه حضرت ابراهیم علیه‌السّلام خطاب به آزر چه مى‌فرماید؟!

  • تلمیذ: ﴿يَٰٓأَبَتِ إِنِّي قَدۡ جَآءَنِي مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَمۡ يَأۡتِكَ فَٱتَّبِعۡنِيٓ أَهۡدِكَ صِرَٰطٗا سَوِيّٗا﴾.1

  • استاد: در اینجا مرحوم آقا استدلال مى‌کنند بر اینکه باید به اعلم رجوع کرد. از ﴿قَدۡ جَآءَنِي مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَمۡ يَأۡتِكَ﴾ [به‌دست می‌آید که] باید به اعلم رجوع کردفاء در ﴿فَٱتَّبِعۡنِيٓ﴾ فاى جزائیه است؛ ﴿فَٱتَّبِعۡنِيٓ أَهۡدِكَ صِرَٰطٗا سَوِيّٗا فَٱتَّبِعۡنِيٓ﴾ [یعنی] فاتبعنی حتی أهدک [یا] إن تَتَّبعنى أهدک صراطاً سویاً که جواب براى شرط مقدر است. علیٰ‌کل‌ّحال ما نیاز به این شرط و اینها نداریم؛ همان فاتبعنی أن أهدک یا حتى اهدک أهدک صراطاً سویاً [کافی است]. در اینجا [مرحوم آقا] این را براى مرحوم علامه طباطبائی فرستاده بودند و مرحوم علامه طباطبائی اشکال مى‌کنند و مى‌فرمایند که نه از این آیه نمی‌شود استفادۀ اعلم را کرد زیرا آنچه را که از عرف فهمیده مى‌شود و منساق و سیرۀ عقلائیه است این است که انسان مى‌تواند نسبت به امور خود به فرد خبیر مراجعه کند. آن مقدارى که در متابعت از تقلید هست این است که فقط فرد خبیر باشد لذا اعلم هم نباشد نباشد. لذا مرحوم علامه طباطبائی حتى قائل به تقلید اعلم نبودند و مى‌گفتند که اگر فرد، فرد خبیر و بصیر باشد کفایت مى‌کند و ما این را در مراجعۀ مردم به اطباء مى‌فهمیم که مردم نمى‌روند دنبال آن طبیبى بگردند که در دنیا تک است و بلند شوند از ایران کوچ کنند بروند، نه در همان شهر خودشان مثلاً قم هستند براى معالجات، دیگر به تهران نمى‌روند و در همین قم مراجعه مى‌کنند مثلاً آن کسی که در همدان هست در همدان به دکتر [مراجعه] مى‌کند آن کسی که در شیراز هست به همان دکترهایی می‌رود که در آنجا هستند و از آنجا بلند نمی‌شوند به یک جای دیگر بروند. همین‌قدر که ببیند این شخص اهل خبرویت است و از ناحیۀ دولت هم مجوز دارد کفایت مى‌کند. بنابراین از این آیه نمى‌شود استفادۀ وجوب متابعت از اعلم کرد. آن بحث به این برمى‌گردد که ﴿فَٱتَّبِعۡنِيٓ﴾ یعنى در آن امورى که مربوط به هدایت تو است من خبیر هستم و تو خبیر نیستى.

    1. . سوره مریم (19) آیه 43. امام شناسى، ج ‌1، ص 260:
      «اى پدر به‌درستى‌كه از جانب خدا دانشى به من رسیده است، كه آن دانش به تو نرسیده است؛ بنابراین لازم و واجب است از من پیروى بنمایى! تا تو را در راه راست و صراط مستوى و هموار هدایت بنمایم.»

جلسه ۶۸۰

11
  • تلمیذ: من در یک جلسه‌ای خدمت علامه طباطبائی بودم و همین مطرح شد فرمودند که این عقلى است و عُقلاء وقتى که مثلاً اینجا سی‌تا پزشک است از آن پزشکی که اعلم است از او می‌پرسند و کارى به دلیل شرعى ندارند عقل انسان اقتضاء مى‌کند از آن شخصى که اعلم است تبعیت کند.

  • استاد: این مطلبى که به ایشان گفتند این است. در بحث تقلید اعلم‌ گفتند. چه عرض کنم؟! حتی گفتند که مردم در مراجعه به پزشک و طبیب دنبال سیرۀ عقلائیه نمى‌روند یعنی سیرۀ عقلائیه این نیست که از یک جا کوچ کنند و به یک جاى دیگر بروند. بله، اگر در یک مجلس افرادى نشسته‌اند خب این دیگر زحمت این‌طرف و آن‌طرف رفتن ندارد، مى‌گویند که وقتی قرار است سؤال بشود همۀ نگاه‌ها خودبه‌خود به‌سمت آن کسى که واردتر است مى‌رود این یک مسئلۀ دیگر است.

  • تلمیذ: این عقلى است.

  • استاد: مى‌دانم ولى این میزان عقل و بُرد عقل چقدر است؟ آیا همین کسی که سؤال می‌کند، از شیراز بلند می‌شود به تهران بیاید؟! نمی‌آید و به همان اطباء شیراز مراجعه مى‌کند. اشکال مرحوم علامه طباطبائی این بود. بله، اگر فرض کنید در همان شیراز اطبایی که در تهران از آنها اقوىٰ هستند در یک مجلس وجود داشتند آن شخص در همان مجلس به همان اقویٰ مراجعه می‌کند این درست است ولى آیا میزان اهتمام عقلاء بر متابعت از اعلم تا این حد است که بلند شود و زحمت سفر را به خود تحمل کند و دواى درد خود را در جاى دیگرى بجوید؟! این کار را نمی‌کنند. بنابراین این شخصی که بلند شود و حتماً بخواهد از اعلم تقلید بکند نیست مثلاً شخص از آن عالم معروف شهر خودش که مجتهد هم هست‌ و اجازۀ اجتهاد هم نشان می‌دهد تقلید می‌کند و کفایت مى‌کند و این مرام علامه بوده است و من یک هم‌چنین چیزى را از ایشان دیدم.

جلسه ۶۸۰

12
  • رد نظر علامه طباطبائی

  • بنده در آنجا چیزی که نوشتم و اشکالی که بر این نظریۀ ایشان کردم این بود که گفتم که درست است سیرۀ عقلائیه بر رجوع افراد به شخص خبیر است و در همین‌جا هم سیرۀ عقلائیه وارد است و احتجاج مرحوم آقا به قوت خودش در قرآن باقى است. دلیل مطلب این است که حضرت ابراهیم علیه‌السّلام وقتى که به آزر مى‌گوید که ﴿إِنِّي قَدۡ جَآءَنِي مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَمۡ يَأۡتِكَ﴾ نمى‌گوید که در آن مقدارى که تو هم دارى ﴿فَٱتَّبِعۡنِيٓ﴾ در آن مقدارى که ندارى ﴿فَٱتَّبِعۡنِيٓ﴾! 

  • تلمیذ: یعنى این آیه مى‌فرماید که او هیچى ندارد! یعنی آن علم قدسى که حضرت ابراهیم کسب کرده، آزر ندارد و فاقد است.‌

  • استاد: اشکال ندارد.

  • تلمیذ: ﴿مَا لَمۡ يَأۡتِكَ﴾ یعنى تو هیچ ندارى‌.

  • استاد: اشکال ندارد ببینید ما همین را مى‌گوییم. مى‌گوییم که یک سرى اطلاعاتى هست که انسان باید آن اطلاعات و معلومات را انجام بدهد فرض کنید حسن و قبح عقلى که خود عقل و فطرت اینها را مى‌فهمد، دروغ و نفاق حرام است و کلک زدن خلاف است حالا آن عقل که حرام را نمى‌فهمد همان خلاف را مى‌فهمد. صدق و عدالت هم در اجتماع و هم در دین لازم است این حسن و قبح‌هاى عقلى‌ که در این زمینه هستند که برگشت همه به عدالت و ظلم است. این یک مسئله که در این مقدار ما با همدیگر شریک هستیم یعنى هم من مى‌گویم که صدق واجب است هم تو [می‌گویی] ولى یک مطالب دیگر هست که بحث مربوط به مسائل ظاهرى نیست و مربوط به مسائل باطنى است؛ در آن مسائل باطنى است که براى من انکشاف پیدا شده ولى براى تو نشده است. پس باز به جهل برمى‌گردد؛ یعنى به همان میزان جهل، حالا آن میزان جهل یک متر است یا به قول شما از زمین تا آسمان است اشکال ندارد. این قضیه برمى‌گردد به میزان جهلى که بین آزر و حضرت ابراهیم علیه‌السّلام وجود دارد خب این همان اعلمیت است! حضرت ابراهیم مى‌گوید که من در اینجا اعلم از تو هستم و مطالب را بهتر از تو مى‌فهمم و آینده را تشخیص مى‌دهم و راه و رسم...

جلسه ۶۸۰

13
  • تلمیذ: .... یک سنخ است، آن علم قدسى که حضرت ابراهیم دارد او هیچ چیزی ندارى‌.

  • استاد: اصلاً ما بحث سنخ نداریم بلکه بحث انکشاف داریم انکشاف واقع براى انسان و انکشاف برای یک نفر و انکشاف واقع برای یک نفر دیگر. الآن یک نفر جلوى شما می‌آید صحبت مى‌کند خیلى هم قشنگ صحبت می‌کند آن‌طور صحبت مى‌کند که تمام عقل و فکر شما را با مقدمه و مؤخره می‌چیند و به آن سمت مورد نظر مى‌برد درحالى‌که آدم حقّه‌بازى است، شما از کجا مى‌فهمید؟! یک نفر هست در اینجا می‌فهمد که او کلک است، با او رفیق است و می‌فهمد تمام این حرف‌هایی که او دارد مى‌زند همه دروغ است! منتها او الآن دارد از جهل و عدم اطلاع شما و سادگى شما بهره مى‌برد، آیا او اعلم از شما هست یا نه؟! درحالى‌که اصلاً هیچ ارتباطى هم به مسائل و اینها ندارد. او در اینجا اعلم است و او گول نمى‌خورد ولی شما گول مى‌خورید چون اطلاع ندارید. حالا اگر این شخص رفیقش هم نباشد و اصلاً مقولۀ علم جدا باشد. این شخص یک فردى است که داراى مکاشفات و حالات است و وقتى که به او نگاه مى‌کند از آن چهره‌اش تشخیص مى‌دهد که تا آخر قضیه چیست، اصلاً کارى به صحبت او ندارد، او هم یک آدم کلکِ دروغگوی متقلبِ حقّه‌بازِ منافقِ فلان است. تا به او نگاه مى‌کند این را مى‌فهمد درحالى‌که نه با او رفیق است نه خانۀ او بوده و اصلاً یک دفعه هم در عمرش او را ندیده است، این اعلم است یا نه؟! اعلم است دیگر، حالا گرچه مقولۀ علمش شهود است خب باشد. چه تفاوتى مى‌کند؟! چون مقولۀ علم [در اینجا] شهود است آیا باعث اعلمیت نمى‌شود؟! علم یعنى انکشاف‌ واقع، به مقدار اطلاعاتى که انسان دارد. اشکال بنده به علامه طباطبائی در همین‌جا است.

  • تلمیذ: یک شخص فقیه جاافتاده بیاید بگوید که پیغمبر از من اعلم است این را می‌شود قیاس کرد؟

جلسه ۶۸۰

14
  • استاد: چرا نمى‌شود؟! پیغمبر اعلم است دیگر.‌

  • تلمیذ: این علم قدسی که پیغمبر دارد سنخش جداست.‌

  • استاد: خب نداشته‌ است.

  • تلمیذ: دوتا فقیه را مى‌شود گفت که این فقیه از این فقیه اعلم است چون از یک سنخ علم است اما علم قدسى با این قیاس نمى‌شود.

  • استاد: بفرمایید ببینم پس پیغمبر که فرمودند: «علىُّ أعلمُ الأُمّة»1 اشتباه کردند؟!

  • تلمیذ: نه این درست است.‌

  • استاد: سنخش که دوتا است.

  • تلمیذ: ولی در این جهت‌...

  • استاد: کدام جهت؟ ‌

  • تلمیذ: در همین جهت علمیه و ....

  • استاد: بنده هم همین را مى‌گویم خب این‌هم همان است.‌

  • تلمیذ:﴿ٱللَهُ أَعۡلَمُ حَيۡثُ يَجۡعَلُ رِسَالَتَه﴾.2

  • استاد: اینها اشتباه است چون اعلم است؟!‌

  • تلمیذ: نه، درست است.

  • استاد: پس تمام است. حالا به این قضیه کار نداریم.

  • تلمیذ: عموی حضرت ابراهیم علیه‌السّلام بت‌پرست بود و اصلاً عالم اهل توحید نبود.

  • استاد: آقاجان اعلم یعنى داناتر! چند بخش است؟! سه بخش! دا نا تر! حالا آن مقوله‌اش این است و آن مقوله‌اش این است اینها همه در این داناتری هست دیگر و نیازى به این چیزها ندارد. «علىٌ أعلمکم، علىٌ اتقاکُم» آن سنخیت تقواى امیرالمؤمنین با سنخیت‌...

  • تلمیذ: سنخیت ...

  • استاد: اى واى خداى من! عزیز من آن سنخیت تقواى على با سنخیت تقواى افراد عادى ربطى ندارد!

  • تلمیذ: پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آن را نمی‌گویند و در این سنخیت علمی فقهی ظاهرى‌ می‌فرمایند.

  • استاد: به به! یعنی در همین سنخ عادی و کلک‌هاى معاویه و پدرسوختگی‌هاى معاویه و مغیرة بن شعبه و ...‌

  • تلمیذ: قرآن و اینها

  • استاد: همین‌ها؟! یعنى پیغمبر در فقه و قرآن دارد مى‌گوید که على علیه‌السّلام مثلاً بیشتر از من شنیده و مطالعه‌اش بیشتر بوده است! همین‌جا به قول انگلیسی‌ها کاتش [قطعش] کنید تا بعد!

  • تلمیذ: امام داراى روح قدسى است و دیگران نیستند.

  • استاد: آقا پیغمبر که به مردم مى‌گوید: «علىُ أعلمکم» یعنى سنخ علمش فرق مى‌کند که دنبالش بروید والا مردم مى‌گویند که ما هم از على بهتر مى‌فهمیم.

    1. . مناقب آل ابی‌طالب علیهم السلام، ج 4، ص ۳۳۷، با قدری اختلاف.
    2. . سوره انعام (6) آیه 124. امام شناسى، ج ‌2، ص 86:
      «و خدا داناتر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد.»

جلسه ۶۸۰

15
  • تلمیذ: شما یک پزشک را می‌توانید با یک فقیه قیاس ‌کنید و بگویید که آن پزشک از فقیه اعلم است‌؟!

  • استاد: خود رشته‌اش را دارم مى‌گویم. بله، در آن رشته اعلم است. خود یک فقیه مگر نمى‌داند که اگر از حمام بیرون برود سرما مى‌خورد؟!

  • تلمیذ: فقیه مى‌گوید که من در طب اعلم هستم‌.

  • استاد: اعلم در کجا؟! اعلم در مسائل؟!

  • تلمیذ: ما هم مى‌گوییم که اعلم در کجا!

  • استاد: احسنت!‌

  • تلمیذ: همین‌که کجا را گفتید معلوم شد که...

  • استاد: احسنت بسیار خوب بنده هم همین را مى‌گویم؛ پیغمبر هم که مى‌گوید: «علىٌ أعلمُکم» یعنى أعلمُکم فى الهدایَة أعلمُکم فى المسائلِ الباطِنیة أعلمُکم فى الطُّرقِ السَّماویة أعلمُکم فى الفلاحِ و السَّعادةِ الأُخرویة أعلمُکم بِمسائلِ الدینِ و الدنیا به این مسائل، حضرت ابراهیم علیه‌السّلام هم به آزر همان را مى‌گوید که إنّى أعلمُ مِنک بالنسبةِ بِهذا المَسائل.

  • تلمیذ: آزر در علم توحید و خداپرستی نبوده است.‌

  • استاد: خب نباشد.

  • تلمیذ: حضرت ابراهیم مى‌گوید که من اعلم از تو هستم؟‌

  • استاد: در مسائل عالم وجود؛ وجود را که مى‌فهمید چیست. این را بلند مى‌کرد می‌فهمید که این وجود است دیگر، در مسائل عالم وجود علم بنده بیشتر از تو است مبدأ الوجود هو الله و آثارُه و صِفاتُه. اشکال بنده به علامه طباطبائی این است که شما که مى‌فرمایید: سیرۀ عقلائیه، ما هم سیرۀ عقلائیه را قبول داریم.

  • تلمیذ: همین‌که می‌فرماید: ﴿جَآءَنِي مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَمۡ يَأۡتِكَ﴾ یعنی علم توحیدى که من دارم براى تو نیامده است از او نفی می‌کند نمی‌گوید که من اعلم از تو هستم.

  • استاد: بگذار من بگویم. حالا به آن کار ندارم. بگذارید من اشکالم را بکنم بعد از این روی این آیه برمى‌گردیم. مرحوم آقا اشتباه نکرده است.‌ وقتى ایشان مى‌فرمایند: سیرۀ عقلائیه بر این است که انسان به خبیر مراجعه کند نه به اخبر، بنده مى‌گویم که این غلط است سیرۀ عقلائیه این است که انسان همیشه باید به اعلم مراجعه کند منتها مورد داریم تا مورد، یک وقتى انسان احساس دل‌درد مى‌کند و براى آن دل‌دردش سیرۀ عقلائیه مى‌گوید که آقا به آن طبیب سر کوچه‌ات هم مى‌توانى مراجعه کنى چون فقط یک دل‌درد است حالا سردى کرده، قولنج کرده، شکمش قاروقور می‌کند، نمى‌دانم چه‌کار کرده و هزارتا دلیل دارد که دل‌درد و اینها برایش پیدا شده است خلاصه برو به همان سر کوچه‌ات که طبیب عمومى و فلان نوشته به او مى‌توانى مراجعه کنى و مشکلت حل بشود. در مراجعۀ این فرد به این طبیب سر کوچه مراعات اعلمیت شده یا نشده است؟ به این مقدار شده است. پس این سیرۀ عقلائیه است حالا به آن طبیب مراجعه مى‌کند و طبیب مى‌گوید که آقاجان این از عهدۀ بنده برنمى‌آید، بنده احتمال مى‌دهم که شما مشکلتان فقط مشکل عادى نیست و یک احتمالاتى در این زمینه می‌دهم شما به متخصص داخلى مراجعه کنید. همین‌که گفت: به متخصص داخلى [مراجعه کنید] این عقل ناقص همین شخص مریض همین الآن تا این را شنید دیگر آن طبیب عمومى را یک‌دفعه کنار مى‌گذارد و یک پله بالاتر مى‌رود و به متخصص داخلى می‌رود. چه کسى این مریض را به آن سمت سوق مى‌دهد؟! همین سیرۀ عقلائیه و همین عقل! عقل مى‌گوید که علامه طباطبایى! براى تشخیص این بیمارى شما نباید دیگر به یک طبیب عمومى مراجعه کنی! [باید] بالاتر بروى. اگر دوباره ماشین را سوار شد و در حال راه بردن یک‌دفعه می‌بیند روی تابلو نوشته است: طبیب عمومى ‌و اطفال و اعصاب و چندتایى ردیف کردند [می‌گوید که] اینجا هم نگه داریم حالا یک استخاره بکنیم شاید این خوب باشد! اگر این کار را بکند دیوانه است!

جلسه ۶۸۰

16
  • تلمیذ: این قیاس مع الفارق است.‌

  • استاد: آقا صبر بفرمایید یک‌قدری تأمل بفرمایید خدمتتان عرض مى‌کنیم. او سراغ اعلم از طبیب عمومى مى‌رود که آن طبیب متخصص است یک متخصص کنار [اسم طبیب] باید بیاید و به یک متخصص مراجعه می‌کند. باز هم نمى‌رود سراغ متخصصى که درجۀ یک باشد، این را هم از علامه طباطبائی قبول داریم ولى سراغ متخصص مى‌رود یا نمى‌رود؟! چرا به آن طبیب اول اکتفا نکرد؟! شما که مى‌فرمودید: اشکال ندارد، درحالى‌که می‌بینیم اشکال دارد! سراغ متخصص اعلم از غیر متخصص رفت یعنى طبیب عادی. حالا که سراغ متخصص رفت، متخصص نگاه مى‌کند و اینها را مى‌سنجد و مى‌گوید که این بیمارى شما اصلاً مربوط به معده و روده نیست و مربوط به کلیه است که زده این قسمت جلو را گرفته است یا مربوط به کیسۀ صفرای شما است که آمده این قسمت را گرفته است و گاهى اوقات این درد پخش مى‌شود یا حتى گاهى اوقات آپاندیس هم اشکال پیدا مى‌کند؛ وقتی که انسان آپاندیسیت می‌گیرد درد در اینجا نیست بلکه درد پخش می‌شود و تمام سطح معده را مى‌گیرد. شما باید به یک متخصص کلیه مراجعه کنید پس متخصص کلیه، یک اعلم بالاتر مى‌شود و دیگر الآن وقتی که [پزشک] گفت: مشکل از کلیه است او بلند نمی‌شود سراغ متخصص گوارش برود اگر برود دیوانه است! باید سراغ [متخصص] کلیه برود. ـ ببینید مدام یکى‌یکى داریم بالاتر مى‌رویم، سیرۀ عقلائیه هم مگر غیر از این است؟! شما خودتان این کار را نمى‌کنید؟! ـ بلند می‌شود و سراغ متخصص کلیه مى‌رود حالا که سراغ متخصص کلیه می‌رود باز سراغ اعلم نمی‌رود بلکه سراغ کسى می‌رود که اعلم از [متخصص داخلی] است و یک درجه بالاتر رفته است از همان متخصص داخلى سراغ اعلم از او می‌رود بعد نگاه مى‌کند مى‌گوید که بله در کلیۀ شما یک زائده دیده مى‌شود و این زائده احتمالاتى دارد پس بهتر است که تشریف بیاورید نوبت و وقت براى عمل بگیرید ما باید نصف این زائده را از کلیه حذف کنیم، اینجا که مى‌شود برق سه‌فاز از این آقا بیرون مى‌زند! چنان برقى مى‌زند که همۀ اینجا را روشن مى‌کند! آیا همان‌جا به طرف صاف مى‌گوید که آقا فردا بیمارستان مى‌آیم یا نه؟!

جلسه ۶۸۰

17
  • حالا مى‌رود سراغ اعلم از آنهایى که دارند عمل کلیه مى‌کنند. آن یارو مى‌خواهد پولش را بگیرد مى‌گوید که آقا فردا بیمارستان بیا پذیرش کن و زود اپلیکیشن یارو را بردار و پر کن و به پذیرش بده تا سهمش محفوظ باشد. ولکن او در اینجا مى‌گوید که نه آقاجان اجازه بفرمایید بنده بروم کمی تحقیق بکنم. می‌گوید که اِ آقا اینجا آمدى مى‌گویید: صبر کن بابا کلیه است، ناخن نیست که بکشیم دوباره سر جایش دربیاید!

  • این حالتى که براى این فرد پیدا مى‌شود که به اعلم افراد شهر مراجعه کند و بعد هم مى‌آید سراغ اعلم افرادى که در تهران هستند نه فقط در آنجا بماند، این حالت آیا رجوع به اعلم در سیرۀ عقلائیه نیست؟!

  • تلمیذ: این هست درست است. صد درجه است.‌ یکى هفتاد درجه دارد، یکى هشتاد درجه، آن نود درجه و یکى صد درجه دارد تمام اینها علم پزشکى است این اعلمیت در اینجا درست است و عقل عقلاء همین را می‌گوید و درست است ولى حضرت ابراهیم علیه‌السّلام مى‌فرماید که ﴿مَا لَمۡ يَأۡتِكَ﴾ یعنی تو از این علم هیچى ندارى.

  • استاد: هیچ نداری، هیچ نمى‌فهمی، جائَنى مِن العِلم نه کلَّ العلم.‌

  • تلمیذ: ﴿جَآءَنِي مِنَ ٱلۡعِلۡمِ مَا لَمۡ يَأۡتِكَ﴾ یعنی علم توحیدی که من به ملکوت سماوات و الارضش رسیدم‌.

  • استاد: ﴿جَآءَنِي مِنَ ٱلۡعِلۡمِ﴾ یعنی بعضٌ مِن العلم، مِن بعضیه است یعنى یک مقدارى از علم که آن مقدار از علم...‌

  • تلمیذ: ﴿مَا لَمۡ يَأۡتِكَ﴾ یعنى تو هیچ ندارى.‌ این‌طور نیست که بگوید: تو پنجاه درصد دارى من شصت درصد بلکه مى‌گوید: ﴿مَا لَمۡ يَأۡتِكَ﴾ ‌یعنی تو هیچ نداری.

  • استاد: یعنى جائنى بعضُ مِن العِلم که تو ندارى، تو هیچ از مِنَ العلم [که من دارم] ندارى. پس من دیگر از تو اعلم هستم، اشکالى ندارد.

  • تلمیذ: او که هیچى ندارد اعلم از او مى‌شود؟! حضرت ابراهیم علیه‌السّلام عالم مى‌شود و او [آزر] جاهل مى‌شوددر یک رشته نمى‌شود تا بگوییم که آن ده درصد دارد آن بیست درصد دارد حضرت ابراهیم عالم مى‌شود و آزر جاهل‌ مى‌شود.

جلسه ۶۸۰

18
  • استاد: نسبت به او جاهل است. بله، نسبت به آن مقداری که ندارد جاهل است ولى بنده هم خیلى اطلاعات پزشکى دارم ولى اگر قرار باشد فرض کنید که یک بیمارى پیدا بکنم به همان اطلاعات پزشکى خودم عمل مى‌کنم یا بلند مى‌شوم و به دکتر مى‌روم؟

  • تلمیذ: عرض کردم سنخیت ‌نیست.

  • استاد: بلند مى‌شوم دکتر مى‌روم چون نسبت به آن مقدار جاهل هستم.

  • تلمیذ: اینکه شما می‌فرمایید درست است. ‌

  • استاد: او هم همین‌طور دارد مى‌گوید.

  • تلمیذ 1: ولى اینجا این را با این نمى‌شود قیاس کرد یعنی آزر باید ده درصد داشته باشد حضرت ابراهیم بگوید که من شصت درصد دارم. ولى حضرت ابراهیم مى‌فرماید که تو اصلاً هیچى ندارى یعنی‌ عالم و جاهل می‌شود نه اعلم و عالم‌.

  • استاد: نمى‌گوید.

  • تلمیذ 2: تراشیدن بت علامت این است که این مقدار از علم را داشته که آن را به‌عنوان خدا می‌تراشید. آزر که بت می‌تراشید یک مقدار خدا را قبول داشته ولی به‌عنوان بت پرستش می‌کرد.

  • تلمیذ: علم توحید و ربوبی نداشته است.

  • لزوم مقلِّد بودن نسبت به میزان جهل

  • استاد: بله، حالا آن مسئلۀ بت پرستى او فرق مى‌کند. علىٰ‌کل‌ّحال مسئله فرقى نمى‌کند چه شما بگویید که علم از یک جنس یا از دو جنس است میزان، میزان جهل است. جهل یعنى ندانستن، انسان نسبت به آن میزانى که جاهل است باید مقلِّد باشد. تمام شد! حالا صفر است باید مقلِّد باشد، سى درصد است و آن شخص صددرصد است باید نسبت به هفتاد درصدِ بعد مقلِّد باشد، اگر پنجاه درصد است نسبت به پنجاه درصد بعد باید مقلِّد باشد. مسئله مسئلۀ جهل است و جهل هم یک امر عدمى ‌است اینکه دیگر مشخص است. حالا مدام بگوییم که سنخش فرق مى‌کند یا نمی‌کند، این چه دردى از ما دوا مى‌کند؟! مرحوم آقا که مى‌فرمایند: ابراهیم علیه‌السّلام به آزر گفته که ﴿مَا لَمۡ يَأۡتِكَ﴾ یعنى تو نسبت به من جاهل هستى؛ حالا صددرصد جاهلى یا سى درصد جاهلى، همین جهل تو باعث مى‌شود که به من مراجعه کنى وَ کَفىٰ به پس انسان باید مراجعه به اعلم بکند. تمام شد و رفت. این دیگر بحث ندارد.

جلسه ۶۸۰

19
  • علامه طباطبائی مى‌فرمایند که اصل رجوع به اعلم لازم نیست، نمى‌گویند که این استدلال آقا غلط یا درست است بلکه مى‌گویند که اینکه شما مى‌گویید: چون انسان جاهل است باید رجوع به اعلم داشته باشد، ما این را در سیرۀ عقلائیه نمى‌بینیم زیرا در سیرۀ عقلائیه افراد رجوع به اطباء مى‌کنند درحالى‌که اطباء نسبت به همه اعلم نیستند در یک امور [اعلم هستند].

  • بنده عرض مى‌کنم. نه‌خیر، اتفاقاً سیرۀ عقلائیه که سهل است خود عقل بر این مسئله تأکید دارد مگر اینکه یکی دیوانه باشد! خود عقل مراتبى را که تشخیص بدهد در همان مرتبه به اعلم مراجعه مى‌کند. آیا این غلط است یا درست است؟

  • تلمیذ: ممکن است بگوییم که آیه نسبت به نقطۀ افتراق بین عالم و اعلم همان آیه مصداق پیدا مى‌کند ما لَم یَأتک مِن العِلم مى‌شود وقتی عالم را با اعلم مى‌سنجیم اعلم یک علمى دارد که عالم ندارد

  • استاد: جاهل است دیگر.

  • تلمیذ: بله، لذا همان ما لَم یَأتک مِن العِلم مى‌شود مصداق پیدا ‌کند.

  • نسبی بودن اعلمیت

  • استاد: من هم همین را دارم عرض مى‌کنم. من مى‌گویم که مسئله برگشتش به جهل است. در همان نقطه‌اى که علم دارد، او در آن نقطه [اعلم است] لذا اگر یک شخصى مقلِّد یک مجتهدى باشد شب اول برای رؤیت هلال ماه براى مجتهد ثابت نشده است اما این آقاى مقلِّد آمده خودش بالاى پشت‌بام رفته روى کوه و با همین دو چشم خودش هلال را دیده است آیا چون مجتهدش مى‌گوید که فردا ماه رمضان است او باید فردا روزه بگیرد؟! در این مقدار الآن او اعلم است مضافاً بر این، اگر خودش ندیده ولى دوتا شاهد عادل گفتند که امشب ما با همین دو چشم خودمان ماه را مشاهده کردیم، واجب است فردا افطار کند چون روز اول شوال است ولى مجتهدش مى‌گوید که براى من ثابت نشده است و بر همۀ مقلدین من واجب است که فردا را روز سى‌ام ماه رمضان قرار بدهند، آیا این مقلدى که عدلین بر او شهادت دادند باید فردا را روزه بگیرد یا بخورد؟ باید بخورد، درحالى‌که مجتهدش به روزه حکم کرده است! مجتهدش حکم بکند اما او نسبت به مجتهدش اعلم مى‌شود شما مى‌گویید که آقا چرا اعلم است؟ نسبى است؛ این نسبت به این قضیه الآن از او اعلم است و همین‌طور در بسیاری از تشخیص موضوعات [ممکن است مقلد اعلم باشد] مجتهد فقط حکم را صادر مى‌کند ولى تشخیص موضوع ممکن است براى یک مقلد روشن‌تر باشد و خبرویت و بصیرتش بیشتر از آن مجتهد باشد. پس وقتى که مجتهد بر آن مَیَعان نجاست مُسکر ناشی از مایع حکم کرد و درنظرش آمد و ثابت شد بر اینکه فلان نوع از آن مُسکر و الکلى که الآن در بازار خریدوفروش مى‌شود آن از این مایع است، بسیار خوب شخصى که مهندس شیمی و شیمیست و فلان است بیاید بگوید که نه‌خیر بنده که شغل و کارم این است این الکل با این خصوصیت که دارد گرفته مى‌شود از مایع بالاصاله نیست و برای او طاهر است. مجتهدش مى‌گوید که نجس است اما او نباید قبول کند چرا که مجتهد در تشخیص موضوع اشتباه کرده است این‌طور نیست که در همه چیز [اعلم باشد]. بله، در هر چیزى نسبت به او علم داشته باشد [باید تقلید کند] و اینجاست که انسان متوجه مى‌شود تقلید همین‌طور هرهرى نیست.

جلسه ۶۸۰

20
  • لزوم تقلید از روى بصیرت و علم و آگاهى

  • تقلید باید از روى بصیرت باشد و از روى علم و آگاهى باشد و نسبت به آن مواردی که خود مقلد [علم دارد معنا ندارد]. همۀ مقلدها که بیل بزن نیستند! یک مقلد بیل بزن داریم که غیر از بیل و کاه و یونجه چیزى نمى‌داند، یک مقلد هم داریم که من‌باب‌مثال اصلاً کسى را از نظر اطلاعات و فلان و این چیزها قبول ندارد حالا یک خدا و پیغمبر و ترس از قیامتى هست که به بنده و شما یک سلام و علیک و تعظیمى ‌ می‌کند والاّ اصلاً کسى را قبول ندارد، هردوى اینها مقلد هستند. اگر او در تشخیص موضوع آمد و تشخیص داد و یقین کرد که بر این است، خب از آن‌طرف هم بالأخره خدا و پیغمبر را قبول دارد و آدم بى‌دینى نیست پس نباید به حرف [مجتهد] گوش بدهد و اگر گوش بدهد خدا پدرش را درمى‌آورد و می‌گوید که تو که موضوع را تشخیص دادى چرا آمدى تقلید کردی؟! دین برای همه است و ما آمدیم این دین را انحصار در خودمان کردیم و در جیب خودمان گذاشتیم! دین برای همه است و هر کسى به‌دنیا مى‌آید مکلَّف است به اینکه علی طِبق ما أنزلَ الله عمل بکند، تمام شد! باید در این عمل بین خود و خدا حجت داشته باشد و این حجت هم دیگر تئاتربازى که نیست که آدم بیاید بازى دربیاورد. نه‌خیر، شما مى‌گویید که آقا بنده این را مى‌فهمم، خب مى‌فهمى برو. کسى آمد و به من ‌گفت که در این قضیه من نظرم غیر از این است. گفتم: بین خود و خدا حجت داشته باش برو عمل کن. آمد گفت: ببخشید اشتباه کردم. رفت دو دوتا چهارتا کرد دید نه حساب حساب خدا نبود و یک‌ چیزهاى دیگر هم این وسط در کار بود. به او گفتم: بین خدا و خود حجت داشته باش بفرما برو. بنده موکل و ولىّ دین شما نیستم بلکه بنده یک تشخیصى دارم و طبق تشخیص خودم مى‌گویم که این است و روز قیامت باید طبق این جواب بدهم، شما هم در روز قیامت طبق تشخیص خودت باید جواب بدهی بفرما برو انجام بده.

جلسه ۶۸۰

21
  • فرق تقوای حضرت علی و سلمان با دیگران

  • پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هم که می‌فرماید: «علىٌ أعلمُکم، علىٌ أتقاکُم» و فلان یعنى اصلاً تقواى على علیه‌السّلام ارتباطى به تقواى شما ندارد؛ پیغمبر دو ماه قبل دست على را روی جهاز شتر بالا برد و او را به خلافت نصب کرد اما هجده ساعت از فوت پیغمبر نگذشته بود که شما به‌دنبال ابوبکر رفتید! این تقواى شما است ولى تقواى على چیست؟ تقواى سلمان چیست؟ تمام دنیا بیایند در تلویزیون حرف بزنند، در رادیو حرف بزنند، هر طور تئاترى دربیاورند و هر طور بازى دربیاورند، او یک نگاه مى‌کند مى‌بیند همه‌اش کشک است. این تقوا است! آیا آن سنخ تقوا با این یکى است؟ این تقوا فقط به همین چشم و گوش و فلان است.

  • من دیروز یک جایى بودم دوتا پیرمرد و پیرزنى بودند خیلی خوب و مسلمان و نمازخوان عادى و کشاورز و اینها بودند. خودشان گفتند ـ من که اصلاً مطرح نکردم ـ که ما در آن جریان که آمدیم فلان کار را کردیم به‌خاطر این بود که خودمان دیدیم که آن طرف مخالف آمدند و یک هم‌چنین کارى کردند و چون ما دیدیم آنها این کار را کردند به عِرق و حمیت دینى ما برخورد و ما آمدیم جانب طرف مقابل را گرفتیم. من هیچ نگفتم و فقط مى‌خندیدم و می‌گفتم که بله و فلان ولى یک‌دفعه گفتم که حالا اگر این کار را آن طرف مقابل براى زمین زدن این کرده باشد، چطور؟ مگر انجام نمی‌دهند؟! انجام می‌دهند. یعنى با یک دیدن، یک مسیر انتخاب مى‌کند! اصلاً روى این فکر نمى‌کند که آیا این قضیه [درست است یا نه]! ما در این دنیا الحمدلله همه طور دیدیم! هر چیزى را شما شنیدید بگویید که ممکن است. این را به شما بگویم که هر چیزى را از سفید و سیاه به سمع مبارک رسید عین بوعلى عمل کنید. داریم:

جلسه ۶۸۰

22
  • كُلُّ ما قَرَعَ سَمعَكَ من الغَرائِبِ فَذَرهُ فى بُقعَةِ الإمكان ما لم یذُدكَ عَنه قائمُ البرهان.1

  • گفتم که اى بوعلى خدا پدرت را بیامرزد که تو از هفتصد سال پیش فهمیدى که چه بر سر ما آمده است! هر چیزى را که از این به بعد نسبت به قبل و نسبت به بعد شنیدى فَذرهُ فى بُقعةِ الإمکان آن را در یک کوزه بگذار و بگو: بله، ممکن است باشد. بالأخره ما دیدیم آنچه را که اصلاً نه‌تنها تصورش را نمى‌کردیم و خوابش را هم نمى‌دیدیم و به روح بابا و جدّ و آبادمان تا حضرت آدم علیه‌السّلام هم که آنها بخواهند تصور بکنند نمى‌فهمیدیم! یعنى شما نگاه بکنید بیچاره یک نفر که تقوا دارد و دارد نماز مى‌خواند و روزه مى‌گیرد ...،اینجاست که پدر ما زبانش مو درآورد و سرش صدا برداشت که مقلِّد نباید دستش را در دست هر کسى بگذارد! انسان نباید به‌دنبال هرچیزى برود و هرچیزی را نباید تقلید کند باید برود تحقیق و فلان کند. علامه طباطبائی که مى‌فرمود: اگر دو سال هم بروید و بگردید تا مرجعتان را پیدا کنید آیا ارزش ندارد؟! براى همین بود! آقاجان فقط به ریش تا دَم ناف نگاه نکن، غیر از ریش چیزهاى دیگری هم این وسط هست! او مى‌گوید که بابا یک‌خرده دیگر نگاه کن! مردم همین هستند. «علىٌ اتقاکُم» یعنى تقوایش دیگر تقواى چشمى نیست و تقوایش دیگر تقواى جمعیتى نیست بلکه تقوایش تقواى اتصال سِرّ است آن تقوا است. «علىٌ اعلمُکم» یعنى علم على دیگر علم گوش و سمعى نیست بلکه سنخۀ علم على و بینش على فرق مى‌کند.

  • لذا مرحوم آقا یک چیز عجیبى داشتند که این را من نمى‌دانم گفتم یا نه، یک روز، روز عید غدیر بود در همان تهران که بودیم مجلس بود ـ یا روز سیزده رجب بود یا روز عید غدیر بود ـ یکى از همین دوستان که در همان کوچۀ ما هم منزل ایشان بود و از آقایان بازارى بود و خیلى با همۀ آقایان ارتباط داشت؛ با آقاى خوانسارى و خیلى‌ها هم ارتباط داشت، او هم در همان‌ مجلس شرکت کرد و بعد از اینکه مجلس تمام شده بود او از مرحوم آقا یک سؤال کرد و گفت که آقا این «ضربةُ علىِّ یومَ الخَندق أفضلُ مِن عبادةِ الثَّقلین»2 یعنى چه؟ خب الآن آن‌طورى که دارند تفسیر مى‌کنند [درست نیست] حتى بنده هم خیلى شنیدم، از مرحوم مطهرى هم شنیدم که چون جنگ جنگ سرنوشت است و نمى‌دانم تمام کفر در برابر ایمان است اگر ضربت على علیه‌السّلام نمى‌آمد دیگر اسمى‌ از اسلام نبود و از این مطالب که این درست است و مطالب مطالب خلافى نیست و واقعاً جنگ خندق جنگ سرنوشت بود و به آن جنگ احزاب هم مى‌گفتند که اصلاً آمده بودند کار را تمام کنند. یک نرّه خرى آورده بودند که شتر به جاى سپر برمی‌داشت مى‌گذاشت! آن عمر بن عبدود یک چیز عجیبى بود! یعنى اصلاً آمده بودند کار را تمام کنند لذا وقتى که هَل مِن مُبارز طلب کرد کسى اصلاً نیامد! دیدند که بابا او اگر کسی را فوت کند شخص بالاى چنار رفته است! حالا بخواهد دست به شمشیر ببرد و چه‌کار بکند واویلا!! نگاه کردن به قیافه‌اش دیگر بس است که طرف دیگر... بله، مسئله از چیزهای دیگر گذشته است و باید حمام برود! لذا فقط یکى بلند شد و آن بندۀ خدا امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بود. باید هم او بلند می‌شد. همین سیرۀ عقلائیه که می‌فرمایید همۀ نگاه‌ها یک‌دفعه سراغ ایشان رفت و بندۀ خدا فقط یکی این وسط بود که [حامی] پیغمبر بود [تا مبارزه] کند لذا حضرت رسول صلّى الله علیه و آله و سلّم فرمودند که «کلُّ الإیمان وقفَ أمامَ الکفرِ کُلّه».3 این را ایشان فرمودند و درست است واقعاً قضیه این است که مقابلۀ ایمان و کفر بود و اگر در آن شکست مى‌خوردند دیگر خبرى از اسلام نبود یعنی مسئلۀ اسلام فاتحه‌اش خوانده مى‌شد این درست است.

    1. الإشارات و التنبیهات، ج 1، ص 161، با قدری اختلاف. معاد شناسى، ج 1، ص 137، تعلیقه:
      «این عبارت معروف شیخ الرئیس ابوعلى بن سینا است كه در بسیارى از كتب از وى نقل شده است، و مراد از امكان در اینجا احتمال عقلى است نه امكان ذاتى. شیخ الرئیس در صفحه آخر كتاب اشارات، طبع سنگى؛ و در ص 159 و 160 از جلد چهارم، طبع جدید حروفى، عبارتى را بدین لفظ در تحت عنوان نصیحت آورده است و آن این است:
      إیّاك أن یكون تَكَیُّسك و تبرّوك عن العامّة هو أن تنبرى منكرًا لكلّ شى‌ء؛ فذلك طیشٌ و عجز. و لیس الخَرق فى تكذیبك ما لم‌یستبِن لك بعد جلیّته، دون الخرق فى تصدیقك ما لم یقم بین یدیك بیّنةٌ. بل علیك الاعتصام بحبل التّوقّف. و إن أزعجك استنكار ما یوعاه سمعُك ما لم تتبرهن استحالتُه لك، فالصّواب أن تسرَح أمثال ذلك إلى بقعة الإمكان ما لم یذدك عنه قائم البرهان.“»
    2. إقبال الأعمال، ج 1، ص 467.
    3. الطرائف، ج ۱، ص ۳5، با قدری اختلاف.

جلسه ۶۸۰

23
  • تفسیر علامه طهرانی از حدیث «ضربةُ علىِّ یومَ الخَندق أفضلُ مِن عبادةِ الثَّقلین»

  • اما حالا ما بیاییم ببینیم واقعاً این بود؟ این «ضربةُ علىِّ یومَ الخَندق أفضلُ مِن عبادةِ الثَّقلین» این افضلیت به چه برمى‌گردد؟ فقط به همین برمی‌گردد یااینکه نه؟ البته مرحوم آقا [افضلیت را] یک معناى کلى کردند که این ضربت هم در همان قرار مى‌گیرد. ایشان مى‌فرمودند که امیرالمؤمنین در آن روز از اتصال با پروردگار حالتى داشت و حالت توجهى که به آن عالم‌ ربوبى داشت ـ چون جنگ خندق خیلى عجیب بود و با خیبر و اینها فرق مى‌کرد آنجا هم امیرالمؤمنین رفت مرحب خیبری [را کشت] و اینها را چه کرد و آن جریان بیمارى چشم حضرت پیش آمد. «لَأُعطینَّ الرّایةَ غَداً رَجلاً یُحبُّ الله و رَسولهُ و یُحبّهُ اللهُ ورسولهُ كَرَّارٌ غَیرُ فَرَّارٍ لا یَرجعُ حَتّى یَفتحَ اللهُ على یَدیه»1 آن هم در آنجا بود ولى باز قضیۀ روز خندق فرق مى‌کرد ـ حال و هواى امیرالمؤمنین در روز خندق خیلى تفاوت داشت آن حالى که حضرت در آنجا داشت آن حال حالتى است که لا یُساویه الشَی‌ء هیچ چیزی با آن مساوى نبود یعنى حضرت در یک افق دیگر بود. بعد عبارت ایشان این بود در آن افق، نمازى که مى‌خواند لا یُساویه الصَلاة أحد! خب حالا این صلاة افراد در روى زمین هزار نفر باشند لا یُساویه، یک میلیون بشوند لا یُساویه، یک ملیارد بشوند لا یُساویه، صد میلیارد سال لا یُساویه، امسال لا یُساویه، سال دیگر لا یُساویه، تا قیامت لا یُساویه و سال قبل لا یُساویه چون اصلاً افق فرق مى‌کند! در آنجا کثرت عددى و کمیّت ملاحظه نمى‌شود بلکه کثرت کیفى است یعنى امیرالمؤمنین علیه‌السّلام از اتصال سرّ در یک سطحى بود که بقیه نبودند. شما یک را فرض کنید؛ شما یک 1 اینجا بگذار و بعد خط فاصله [بگذار]، بعد یک 1 دیگر، سپس خط فاصله و بعد 1 دیگر ...، صد کیلومتر همین‌طورى 1 و خط فاصله، آخرش 1 است! یعنى صد کیلومتر 1! نه‌اینکه یک به اضافۀ یک و دو به اضافۀ یک، یکی‌یکی بالا برود. نه، 1 و خط فاصله؛ 1 همان 1 است یعنی دوتا یک نه دو، سه‌تا یک، صد میلیارد یک تا قیامت یک همۀ پیغمبران یک، حالا پیغمبران بالاتر و حساب‌هایشان فرق مى‌کند ولى باز امیرالمؤمنین بالاتر است یعنى در یک افقى است که لا یُساویه أحد. حالا او در نماز و انفاق و روزه باشد لا یُساویه است؛ روزه‌ای که امیرالمؤمنین مى‌گرفت با روزه‌ای که ما مى‌گیریم یکى است؟! خب یکى نیست دیگر. [روزۀ ما با] آن روزه‌اى که اولیاء خدا مى‌گیرند یکى است؟! آدم از روزه گرفتن خودش خنده‌اش مى‌گیرد! این با ما یکى است؟! چیزهایى که ما دیدیم از آن حالات آنها در هنگام روزه و فلان و این حرف‌ها که‌ اصلاً چه وضعیتى داشتند که نمى‌شود بگوییم، خودمان مأیوس مى‌شویم و از وضعیت خودمان آیس مى‌شویم ﴿إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّيٓ2 فرض کنید که در روزه یکى است آیا در همان مقاتلۀ با کفار هم یکى است؟ حال امیرالمؤمنین در هنگام ضربت زدن یکى است و در هنگام مواجهه با او یکى است؟ «ضَربةُ علىّ» در زیرمجموعۀ همان اتصال و حالش مى‌رود و در آنجا قرار مى‌گیرد لذا «ضَربةُ علىٌّ» مى‌شود «أفضل مِن عِبادةِ ثَقلین» نه‌تنها [در آن بلکه] در همه چیز، در آن حال که امیرالمؤمنین این عمل را انجام داد هیچ‌کس تا روز قیامت نمى‌تواند آن حال مواجهه با دشمن را داشته باشد! ما در حال مواجهه با دشمن خیلى خیلى به خودمان فشار بیاوریم و مثلاً یک اخلاصى را در خودمان زنده بکنیم و یا به‌وجود بیاوریم آیا مى‌توانیم به آن حال امیرالمؤمنین در هنگامی که این ضربت را داشت می‌زد برسیم که چه فکر مى‌کرد و چه بود و چه وضعیتى داشت؟! اصلاً اصلاً نمى‌توانیم بفهمیم چون اصلاً نیستیم! اصلاً نیستیم که بخواهیم بفهمیم! همین‌قدر چون پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود مى‌فهمیم یک خبرى است والاّ اگر این را هم نمى‌گفتند ما مى‌گفتیم که بالأخره زد دیگر و یک هم‌چنین آدم غول بى شاخ و دمى ‌را به زمین انداخت و هورا بکشیم و کف بزنیم اسلام برنده شد و او روى زمین افتاد! ولى امیرالمؤمنین نه، مولانا آن حال امیرالمؤمنین را فهمید که آن شعرها را گفت، مولانا در کتابش این حرف آقا را ترجمه و تفسیر کرد؛

    1. الصراط المستقیم، ج 2 ص 1.
    2. . سوره یوسف (12) آیه 53:
      ﴿وَمَآ أُبَرِّئُ نَفۡسِيٓ إِنَّ ٱلنَّفۡسَ لَأَمَّارَةُۢ بِٱلسُّوٓءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّيٓ إِنَّ رَبِّي غَفُورٞ رَّحِيمٞ﴾. سرالفتوح، ص 124:
      «[من نگه‌دارنده نفس خود نیستم، نفس انسان را زیاد به بدى امر مى‌كند]، مگر آنكه خدایم به من رحم كند.»

جلسه ۶۸۰

24
  • از على آموز اخلاص عمل***شیر حق را دان منزه از دغل
  • او خدو انداخت بر روى على***افتخار هر نبى و هر ولى1
  • والاّ خب بله شاید رستم دستان شاهنامه‌اى ـ نه‌اینکه حالا واقعیت داشته یا نداشته و هم‌چنین چیزی بوده یا نبوده ـ [حالا فرضاً] مى‌گوییم که هم‌چنین پهلوانى بوده شاید جلوى عمرو بن عبدود قرار مى‌گرفت عمرو بن عبدود را از پا درمى‌آورد پهلوان زورش بیشتر است و او کمتر است دیگر. زدن زدن است دیگر حالا او زورش قوی‌تر است. درمقابل بنده هم عمرو بن عبدود باشد ولى وقتى که دست بنده یک آرپی‌جى باشد حالا هزارتا عمرو بن عبدود هم باشد او را به هوا مى‌برمش، آن دیگر تفاوتى ندارد حالا فرض کن من هم سى کیلو وزنم بیشتر نباشد اما آن سلاح است که کاربرد دارد و آن دارد کار انجام مى‌دهد. نه، این حالت امیرالمؤمنین و آن نگرشش در هنگام وارد کردن ضربت که به چه دارد مى‌زند و چه طرفی دارد انجام مى‌دهد و چه خصوصیاتى دارد انجام مى‌دهد و وقتى که آب دهان مى‌اندازد دست نگه مى‌دارد و او را ازبین نمى‌برد، مى‌رود و آن جنبۀ اخلاص را وقتى در خودش دید و دید دیگر صاف است و کشتن و نکشتن برایش یکى است وقتی دید این‌طور است خب حالا طبق تکلیف باید بیاید بزند بُکشد، همین‌طور داد و بیداد بِکشد خوب نیست و گناه دارد باید بیاید بزند و ازبین ببرد. اینها را چه کسی می‌آید انجام می‌دهد؟!

  • تلمیذ: در حضرت که شائبۀ نفسانیه نبود.

  • استاد: نه،‌ اما بالأخره یک حرکتی آدم می‌کند. بله، نفس نداشت اما خب حضرت در همان موقع شاید در حال مجاهده و مراقبه بود. مراقبه هم نداشت؟! یعنی چوب بود یا نه؟

  • تلمیذ: صددرصد بود.

  • لزوم تدبیر ولیّ خدا در امور

  • استاد: همان، چون صددرصد است این است و حسن قضیه هم همین است که به ما بیایند بگویند که چقدر باید دقت کنیم و حساب کنیم! بزرگ‌ترین دشمن خدا که آمده اسلام را ازبین ببرد نباید [با او] این کار را کرد. بزرگ‌ترین دشمن خدا که آمده اسلام را ازبین ببرد نباید چیز بکنی و باید خودت حساب کنی آن دشمن هست ولى خودت این وسط نباید ببازی! غصۀ دین من را مى‌خورى یا غصۀ ‌خودت را می‌خوری؟! اگر غصۀ دین من را مى‌خورى من مى‌گویم که این دشمن خدا را نکُش به تو چه مربوط است؟! ما آمدیم جایمان را با خدا عوضى گرفتیم؛ مگر خدا نمى‌گوید که این دشمن است؟! می‌گوید: بنده دلم مى‌خواهد دشمنم باشد، به تو چه ربطى دارد؟! تو باید وظیفۀ خودت را انجام بدهى! این وسط است که ما چون این دو تکلیف را باهم خلط کردیم و خودمان را به‌جاى خدا گذاشتیم خودمان مى‌بریم، مى‌دوزیم، عمل مى‌کنیم و می‌پوشیم! امیرالمؤمنین علیه‌السّلام این‌طور نبود و آن‌طرف را نگاه مى‌کرد که از آنجا چه قضیه‌ای دارد مى‌آید و خودش را کنار گذاشته بود! اگر یک‌دفعه قضا بر این مى‌شد و از خدا در همان موقع یک‌دفعه دستور مى‌آمد که بنده تقدیرم برگشته و باید بیاید و بگیرد و اسلام را ازبین ببرد امیرالمؤمنین صاف شمشیر را غلاف مى‌کرد و پیش پیغمبر برمى‌گشت و مى‌گفت: ما نیستیم! او نگاه به این نمى‌کند که حالا اگر برمى‌گردد چه مى‌گویند و چه‌کار مى‌کنند! قضیه خیلى مهم و دقیق است! اینکه مى‌گویند: باید ولىّ خدا مدبّر امور باشد براى همین است ولىّ مى‌فهمد باید چه بکند!

    1. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اول، ص 103.

جلسه ۶۸۰

25
  • تلمیذ: بعضی‌ها یک شبهه‌اى در اشعار مولوی کرده‌اند که اینکه می‌گویند: دغل نیست پس چرا در روایت داریم «الحربُ خُدعةٌ» امیرالمؤمنین به او گفت که پشتت را نگاه کن او را منصرف کرد بعد شمشیر را به پاى دشمن زد.1

  • استاد: خب از کجا معلوم است که این درست است؟

  • تلمیذ: خب به همین اشکال مى‌کنند.

  • استاد: نه، اصلاً بنده مى‌گویم که از کجا این [سخن] که امیرالمؤمنین گفت: پشتت را نگاه کن درست است؟!

  • تلمیذ: در روایت داریم.‌

  • استاد: در روایت نداریم در تاریخ داریم‌؛ آنچه داریم فقط این بوده است که حضرت فرمودند: این چه کسانى هستند پشتت آمدند؟ همین بوده است ولى آیا این درست است یا نه؟ شاید طرف خودش نگاه کرده یا یک قضیه‌اى بوده و حضرت این کار را کردند و از فرصت استفاده کردند. این یک. ثانیاً مسئله این است که وقتى قرار بر این است که دشمن به این نحو ازبین برود این فوت‌وفن جنگى هم در راستاى همین قضیه قرار مى‌گیرد. واقع شدن در یک جایى که انسان تسلط پیدا کند خودش یک مسئلۀ جنگى است یعنى بعد از اینکه قرار بر این است که بخواهد این مسئله انجام بشود و منجز بشود و تمام بشود وقتى قرار بر این است و حضرت هم وقتى مى‌بینند که شمشیر اول که آمد و زد و کلاه‌خود را نصف کرد خب حالا شمشیر دوم بیاید همین خودش یک نحوه فوت‌وفن جنگى مى‌شود پس [حضرت می‌فرمایند:] اینها چه کسی هستند؟ و این مسئله مسئلۀ خلافی نیست.

  • تلمیذ: در باب جهاد هم داریم.‌

  • استاد: بله آن هم هست. یعنى با آن حال منافات ندارد یعنى همان حالى که مى‌آید و به او اخلاص در عمل مى‌دهد همان حال هم روش جنگى را به او نشان مى‌دهد! یعنى همان هم مى‌گوید: دستت را بالا ببر و دستت را پایین ببر! همان هم مى‌گوید: فکر کن و چه‌کار کن. اینها همه در راستاى همان قضیه قرار مى‌گیرد. این دوتا منافاتى باهم ندارند.

    1. تفسیر القمی، ج 2، ص 185.

جلسه ۶۸۰

26
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد