پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهواجب مطلق و مشروط
توضیحات
استطاعت حج و نسبت آن با وجوب، پرسش اصلی این بحث است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا تعریف واجب مطلق و مشروط را در دیدگاههای شیخ انصاری، صاحب فصول و آخوند خراسانی مرور میکند و نشان میدهد که تفاوت تعریفها چگونه بر فهم شرط استطاعت اثر میگذارد. سپس بحث به روش استنباط منتقل میشود: آیا باید معنای آیه و روایت را با برداشتهای از پیش پذیرفتهشده هماهنگ کرد، یا نخست بیان شارع را فهمید؟ در این مسیر، توجه به موقعیت راوی و قرائن روایت اهمیت مییابد. بررسی روایات عمره و نماز جمعه نیز نشان میدهد که تعبیرهای شرعی را نمیتوان صرفا برای سازگارشدن با نظر رایج تغییر داد و انجام عمل به قصد رجاء، پاسخ خودکار به نهی نیست. در پایان، بحث به آیه وجوب حج بازمیگردد تا پرسش شرط وجوب یا شرط انجام عمل بودن استطاعت، بر پایه متن آیه بررسی شود.
هو العلیم
استطاعت حج، برداشت از آیه یا تعریف فقیهان؟
تقدم بیان شارع بر برداشتهای رایج در استنباط احکام
سلسله دروس خارج فقه ـ کتاب الحج ـ باب واجب مطلق و مشروط ـ جلسه سیویکم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
استطاعت حج در تعریف واجب مطلق و مشروط
در جلسات گذشته بحث راجع به کیفیت أخذ استطاعت در لحاظ وجوبِ حج بود که آیا حج نسبت به استطاعت، واجب مطلق است یا واجب مشروط؟
عرض شد که فقها مسئلۀ استطاعت را بهعنوان شرطِ وجوب برای حج شمردهاند1 و وقتی که در کتب فقهیه و اصولیه، بحث راجع به واجب مطلق و واجب مشروط است، مسئلۀ حج را از امثلۀ واجبِ مشروط ذکر میکنند.
تعریف شیخ انصاری و جایگاه شرط وجود
مرحوم شیخ در تعریفی که برای واجب مطلق و مشروط بیان میکنند، لحاظِ شرط وجود را بالنسبه به واجب، موجب تعنون واجب بهعنوان واجبِ مطلق میدانند؛ منبابمثال در مورد نماز که فینفسه و بهنحو اطلاق واجب است و شرط وجود آن عبارت است از طهارت و استقبال قبله و امثالذلک؛ صلاة نسبت به اینها واجب مطلق خواهد بود؛ درواقع نفسِ وجوب، مشروط به استقبال و تحصیل طهارت و عدم الغصبیه و امثالذلک نیست که در صورت عدم طهارت اصلاً وجوبی تعلّق نگیرد. البته نسبت به این قضیه هم ما حرف داریم؛ در بحث واجب مطلق مطرح میکنیم که شاید در تعریفی که افراد، در مورد صلاة آوردهاند، مسائل قابل تأملی وجود داشته باشد؛ ولی فعلاً در بحث استطاعت صحبت میکنیم.
شرط بیرون از اختیار مکلف و مثال اکرام زید
اگر آمر و مولا در مقام انشاء، واجب را بدونِ شرطی که آن شرط خارج از اختیار مکلّف است، درنظر بگیرد، این واجب، واجب مطلق میشود ( البته این کلام مرحوم شیخ است2 و نسبت به آن انتقاداتی شده است) و اگر مولا با لحاظ آن شرط، مکلّف را امر به اتیان مکلّفبه کند، این واجب، واجب مشروط میشود.
منبابمثال مولا میگوید: «إن کان زیدٌ فی البلد فأکرمه.» در اینجا وجود زید در بلد، شرط برای اصل اکرام است و اگر زید در بلد نباشد، اکرام هم در اینجا منتفی است؛ پس به این معنا نیست که شما زید را از یک بلد دیگر به اینجا بیاور و حالا که آمد، بنابراین اکرام بر او مترتّب میشود؛ بلکه مفهومش این است که: «اگر زید در بلد بود، او را اکرام کن!» حتی لازم نیست به او بگویی که مولا گفته است: «اگر تو در قم باشی، من باید اکرامت کنم» تا اینکه او به قم بیاید. نه، نگاه میکنید: اگر زید در بلد هست، شما او را اکرام میکنید و اگر نیست، تکلیفی ندارید. در اینجا اصل وجوب، بر وجود این شرط، معلّق و مشروط شده است.
در مقابل این واجب، واجبی قرار دارد که بر وجود وصف یا بر وجود شرط معلّق نیست؛ مثلاً در اکرام، مولا این وجوب را به مقدّمات اکرام و تهیۀ مقدّمات موصله و مقدمات وجودیه و ظرف برای اکرام، مشروط نکرده است؛ مثلاً آن را مشروط به لیلة الاربعاء نکرده است.
زمان تنجز و فعلیت وجوب حج
این مطلب را به این دلیل عرض میکنم که مسئلۀ خیلی مهمی در باب اشهُر حج است که بعداً در تعلّق وجوب به حج، در اشهُر حج لحاظ میشود. باید صحت این مطلب را بررسی کنیم که میگویند:1 در اشهُر حج، وجوب تنجّز پیدا میکند و یا اینکه میگویند: با حرکت رِفقَه و حَمله، وجوب تنجّز و فعلیت پیدا میکند. میگویند: «قبل از اشهر حج، یعنی تا قبل از حلول هلال شوال، حج اصلاً وجوب ندارد»؛ مثل «أکرم زیداً إن کان فی البلد» که اگر زید در بلد باشد، وجوب بر آن مترتّب است و اگر در بلد نباشد، اصلاً وجوبی ندارد و کأنّ شارع و مولا این حکم تکلیفی را نسبت به او جعل نکردهاند.
یعنی در مقام جعل که مقام تنجّز تکلیف است ( نه فعلیت ) و در مقام انشاء و تنجّز نسبت به فردفرد از افراد و کلّ مکلّفٍ است، حکم وجوب حج به این فرد تعلّق نگرفته است، بلکه به فرد دیگری تعلّق گرفته است.
تفاوت جعل حکم و شمول آن نسبت به مکلف
یا منبابمثال ( مثال خیلی صریحتری بزنیم) همانطور که در افراد مراهق و قبل البلوغ، اصلاً وجوب حج به آنها تعلّق نگرفته است ( اگرچه در عالم انشاء و ملاکات، اصل وجوب جعل شده است )؛ ولیکن آیا وجوب به ولد و شخص مراهق تعلّق گرفته است؟! نهخیر، مولا اصلاً این وجوب را ناظر به او نمیداند، بلکه ناظر به سایر افراد میداند و همینکه این شخص به مقام بلوغ رسید، این وجوب هم ناظر به اوست و در معرض تکلیف قرار میگیرد؛ البته نه در مقام فعلیت، بلکه فقط در مقام شمول و قابلیت و تأهلِ برای ترتّب تکلیف.
ولی این حج از نقطهنظر اصلِ وجوب، نسبت به او منجز نیست و تنجّزش مربوط به استطاعت است و وقتی که استطاعت پیدا کرد، حج هم منجز میشود و اگر هم مستطیع نشد، حج منجز نمیشود.
حالا بعد از تنجّز، چه موقع این وجوب فعلی میشود؟ قطعاً زمان فعلی شدن حج تاسع ذیالحجّه است که در آنجا طبعاً احرام برای عرفات، لازم و واجب است؛ ولی باید ببینیم که اصل تعلّق وجوب در مسئلۀ اشهر حج به چه کیفیت مورد لحاظ است؟
نقد تعریف شیخ با مثال طهارت نماز
طبق تعریفی که مرحوم شیخ فرموده است، واجب در لحاظ مولا اگر مشروط به وجود یک شرط و وصف و قید باشد، این واجب مشروط است؛ یعنی مشروط به وجود آن شرط در خارج است؛ لذا اگر مشروط به شرط وجودی نباشد، واجب مطلق است و اگر مشروط به یک شرط وجودی باشد مثل «إن کان زید فی البلد»، واجب مشروط است.
طبعاً اشکالی که میشود این است که همه میگویند: «نماز، واجب مطلق است.»؛ ولیکن شرط وجودی آن عبارت است از همان طهارت و امثال آن؛ پس باید بگوییم که نماز، نسبت به طهارت، واجب مشروط است؛ درحالیکه مسئله به این کیفیت نیست! این تعریفی که مرحوم شیخ آوردهاند، تعریف متقن و استواری نیست.
تعریف صاحب فصول بر پایۀ شرایط تکلیف
بعضی از افراد مثل مرحوم صاحب فصول و امثال ایشان ( تا جایی که در ذهنم هست، چون اخیراً مراجعه نکردهام1 ) تعریف واجب مطلق و مشروط را معلق بر شرایط تکلیف میدانند؛ یعنی صرفنظر از شرایط تکلیف که عبارت است از بلوغ و عقل و قدرت و امثالذلک، اگر مولا واجبی را بر یک شرط خارجی معلّق کند، این واجب، واجب مشروط میشود و اگر تعلیق در لسان دلیل وجود نداشته باشد، این واجب، واجب مطلق میشود.
اشکال طهارت و استقبال بر این تعریف
این [کلام] از نقطهنظر بلوغ و امثال آن، صحیح است؛ قبل از بلوغ اصلاً وجوب معنا ندارد یا منبابمثال در ظرفِ غیر عقل و همینطور در زمان جنون، وجوبی وجود ندارد و همینطور در عدم قدرت و امثالذلک، اگر فرد قادر نباشد، معنا ندارد که وجوبی به او تعلّق بگیرد! ولکن در سایر شرایط، مثل همین صلاة میبینید که مشروط به طهارت و استقبال است و همۀ اینها جزء بلوغ و امثالذلک نیستند. پس در اینجا باید بگوییم: صلاة نسبت به طهارت، مکان غیرمغصوب، استقبال قبله و امثالذلک واجب مشروط هستند و دوباره در اینجا اشکال پیش میآید و اعتراض وجود دارد.
البته مشخص است که همۀ اصولیون و فقها، یک معنا مورد نظرشان بوده است؛ ولی در مقام تعریف نتوانستهاند آن تعریف عاکس و طارد را بیان کنند که بتواند همۀ موارد را شامل شود.
تعریف نسبی واجب مطلق و مشروط در نظر آخوند
مرحوم آخوند در اینجا تعریف ثالثی را در مسئلۀ واجب مشروط و مطلق مدنظر قرار دادهاند 1و آن تعریف این است که اصلاً ما یک واجب مطلق و مشروط بهنحو مطلق نداریم؛ یعنی نه واجب مشروطِ مطلق داریم و نه واجب مطلقِ مطلق داریم. هر واجبی بالنسبه به شرایط تکوینیه و اعتباریه که مولا درنظر بگیرد، دارای حالات مختلف است؛ در یک حال، متصف به اطلاق است و در یک حال، متصف به اشتراط و مشروطیت است.
اگر صلاة را نسبت به بلوغ و قدرت درنظر بگیرید، واجب مشروط است؛ ولی اگر نسبت به وقت زوال درنظر بگیرید، چون در اختیار مکلّف نیست، واجب مشروط میشود. اگر همین صلاة را نسبت به شرایط وجوبی مثل طهارت و استقبال قبله و امثالذلک درنظر بگیرید، واجب مطلق میشود. مرحوم آخوند هم همین معنا را مورد توجه و نظر قرار دادهاند و مسئلۀ واجب مشروط را بر همین مبنا مطرح کردهاند.
ثمرۀ اختلاف تعریفها در مسئلۀ استطاعت
ما نیز برای روشن شدن مسئلۀ استطاعت، ناگزیریم که در مورد واجب مطلق و مشروط و اشکالاتی که بر کیفیت أخذ واجب مطلق وارد میشود، بحث کنیم؛ چون ما در اصل واجب مطلق و مشروط بحث داریم و بهنظر میرسد این تعریفاتی که برای آنها بیان شده، محلّ تأمّل است و ثمرۀ نزاع دارد و صرف یک تعریفات لفظی نیست.
نقد اجماع و نقش ارتکازات در استنباط
آن چیزی که در اینجا مورد نظر و توجه است و باید بهعنوان مقدمه خدمت رفقا عرض کنم این است که همۀ فقها نسبت به یک مطلب اتفاق نظر دارند و این اتفاق، طبعاً یک اتفاق اجماعی نیست. البته ما اجماع را قبول نداریم و بهطورکلی آن را رد کردهایم؛ زیرا اجماع یک امر ساختگی است. اگر رفقا مسائل و نظرات ما را در بحث اجماع دیده باشند، در آنجا عرض کردهایم که اصلاً در مذهب، اجماع نداریم و اجماع برای اهل تسنن است.2 اجماع را به این خاطر درست كردهاند كه ابوبكر را بهجاي اميرالمؤمنين عليهالسلام بگذارند و بعد هم بگویند: «همه که نیستند؛ پس اجماع فقط همان اهل حلّ و عقد هستند.» ما هم به آنها گفتیم که: «علی، طلحه، زبیر و سلمان اهل حلّ و عقد بودند، درحالیکه در خانه نشسته بودند!» آنها در جواب گفتند که: «همینقدر که دو نفر بگویند، کفایت میکند!»
تغییر قانون با تبصره و دخالت نفس
قضیه عین مسئلۀ ماست؛ ما هم همین هستیم! ما اوّل مطلبی را بهعنوان قانون کلی مطرح میکنیم و میگوییم: «مسئله این است و قانون این را اقتضا میکند.» و بعد که در یک جا به مشکل برخورد میکنیم، به آن قانون یک تبصره میزنیم! چه اتفاقی افتاد؟! قانون اگر قانون است، چرا به آن تبصره میزنید؟! به قانون تبصره میزنید و دوباره در یک جای دیگر که به مشکل برخورد میکنید، دوباره به آن تبصره هم یک تبصره اضافه میکنید! بعد آن قانون اصلی آنقدر کمرنگ میشود که هر کسی مشمول یک مسئله میشود!
قضایا همه به نفس برمیگردد! هرجا پای نفس درمیان باشد، قانون کنار میرود؛ چه در خلافت علی علیهالسلام باشد و چه در خلافت ابوبکر! هرجا که پای نفس درمیان نباشد و در آنجا حق باشد، حق جلو میآید و خود را در آنجا نشان میدهد. ما نباید بیجهت تقصیر را بر گردن این و آن بیندازیم! باید برویم و خودمان را درست کنیم و به داد خودمان برسیم! جایی که بخواهیم مسئلهای را درست کنیم، درست میکنیم و جایی که نخواهیم درست کنیم، هزار ایراد و اشکال میگیریم!
حکایت علامه طباطبائی و ریشۀ مخالفتها
سرّ موفقیت مرحوم علامه طباطبائی رضواناللهتعالیعلیه
یکوقت مرحوم پدر ما راجع به کیفیت معاشرت و حیات مرحوم علامه طباطبائی (رضواناللهتعالیعلیه) از ما یک سؤال پرسیدند و فرمودند:
«با وجود اینهمه مسائل خلاف و تعارضات جدّی و فرهنگی و اعتقادی که مرحوم علامه طباطبائی با افراد مختلف در حوزه داشتند، درعینحال چرا کسی متعرض ایشان نمیشد؟»
میدانید که اولاً خط فکری ایشان با افراد حوزوی آن زمان تعارض داشت و ثانیاً حاشیهای که ایشان بر بحارالانوار نوشته بودند1 و ثالثاً تدریس فلسفه بود که از طرف آقای بروجردی، جداً با ایشان مخالفت شد و حتی شهریۀ افرادی را که به درس او میآمدند، قطع کردند و بعد هم پیغام و حرفهایی برای ایشان آمد. دیگر مخالفت باید چگونه باشد؟! باید حتماً شخص را دار بزنند و به این چنار یا کاج آویزان کنند؟!
بعد خودشان فرمودند:
«بهخاطر اینکه ایشان در کار کسی دخالت نمیکرد؛ درس و بحثش را میگفت و بعد سرش را پایین میانداخت و به خانه میرفت. به این و آن اعتراض نمیکرد و مزاحم آنها نمیشد. اما اگر ایشان این کار را میکرد، از هر خط المیزان ده ایراد میگرفتند!»
ایراد گرفتن که کاری ندارد! ذهن شروع میکند و ایراد میتراشد! مثلاً میگوید که: «چرا برای سین در ”بسمالله“ دو دندانه گذاشتهاید و یا چرا دندانۀ اوّل بالا رفته و دو دندانۀ دیگر پایین آمده است؟! حتماً غرضی در اینجا هست!» ما آخوندها خوب بلديم ایراد درست کنیم!
نقد تشکیک سروش و مسئولیت در بیان شبهه
اشکال به شبههتراشی مطروحه از جانب سروش
مثلاً در قضیۀ اشکالاتی که سروش مطرح کرد و پخش شد، من در آن کتابی که مشغول نوشتن آن هستم،1 به او گفتم که:
«اگر قرار به اشكال كردن است، ما بهتر از تو بلد هستيم اشكال كنيم! اشكال كردن كه هنر نيست! آیا درست است که آدم هر چيزی به ذهنش آمد، فوراً مطرح کند یا بنویسد؟! برو و در مورد آن فكر كن و با اهل فن مشورت كن! اگر قرار به احتمال و تشكيك كردن است، من خيلي بهتر از تو ميتوانم در دين تشكيك كنم! آیا درست است که این کار را انجام بدهم؟!»
من اصلاً در پیغمبر هم تشکیک میکنم و اصلاً پیغمبر را بهعنوان یک آدم عادیِ عادی معرفی میکنم! اصلاً میگویم: «به هزار و یک دلیل، امام زمان علیهالسلام وجود ندارد!» من راه و رسمش را بلدم و در همین حوزه خواندهام و راه و رسم تشکیک را یاد گرفتهام! آیا صحیح است که هر چیزی بهنظرم بیاید، بگویم و افکار و اذهان و اعتقادات صحیح مردم را خراب کرده و اعتقادات صحیح آنان را ازبین ببرم؟!
تولیت دین و پیامد تشکیک بیضابطه
خدا هم که مرا متولی [دین] مردم نکرده است؛ دین متولی دارد و او هم فعلاً موجود است؛ ولی ما نمیبینیم! او هست، در همینجا هم هست، در همین مدرسۀ فیضیه، در همین اتاق و در همهجا حضور دارد! او متولی است؛ نه من متولیام و نه جنابعالی که بخواهد دلت برای دین مردم بسوزد!
تشکیک کردن کاری ندارد! من تشکیک کنم و یکعده هم جواب بدهند و همینکه همۀ جوابها داده شد و هزارها کیلو کاغذ صرف شد، دوباره یک چیز دیگر مطرح کنم! آیا این کار صحیح است که آدم همتش این باشد که همیشه احتمال و شک ایجاد کند؟!
بنده الآن يك شک ايجاد ميكنم و به همين آقايی كه اين حرفها را زده ميگويم که: «چه کسی گفته تو بچۀ پدرت هستی؟!» تشکیک است دیگر؛ اشکالی ندارد! حالا بفرما جواب بده و اثبات کن! برو ادارۀ ثبت، مادرت را بياور، خالهات را بياور، هر كسي که در آن دور و بر بوده و هر كسي که با همین دو چشم ديده است، بیاور! اگر آنها بگویند که دیدهایم، دوباره من تشکیک میکنم و ميگويم که: «شاید آنها خواب دیدهاند و در آن شب مسئله جور ديگري اتفاق افتاده است و وطی به شبهه است!»
خيلي قباحت دارد که يك آدم، اينقدر بيشرم و بیحيا باشد که در مورد پیغمبر صلي الله عليه و آله و سلّم اين حرفها را بزند! همینطور در خارج از کشور و در یک کشور کفر مینشیند، درحالیکه نه زوری بالای سرش هست و نه دست کسی به او میرسد و هر چیزی از دهانش بیرون میآید، بگوید! این کار غلط است! اگر میخواست استفادۀ علمی کند، پرونده بسته شد و تمام شد! چرا آدم این کارها را انجام دهد و اینطور صحبت کند و مردم را منحرف کند؟! یک دیوانه سنگی را در چاه میاندازد؛ آنوقت هزار عاقل باید فکر کنند که چطور آن را بیرون بیاورند!
روش استنباط بر پایۀ تعبیر آیات و روایات
علیکلّحال در این مسئلۀ اجماع و امثال آن که صحبت کردیم، ما [قائل] نیستیم؛ ولی آن نهاد ارتکازی و آن چیزی که مرتَکَز است، باعث شده که شما نسبت به این قضیه و مسئله، تعریفهای مختلفی بیاورید. آن نهاد ارتکازی در اذهان فقها عبارت از این است که اگر مولا امری را به وجود خارجی آن شیء منوط کند، این امر نسبت به آن، مشروط میشود و این یک چیزی است که مرتکز همه است. حالا اگر مولا همین مسئله را به چیزی منوط نکند و این مطلب را نسبت به آن، مطلق بگوید و در کلامش تعبیر خاصی را نیاورد، مطلق است.
اهمیت بیان امام و دقت راوی در نقل
رفقا در مقام استنباط و در مقام اجتهاد باید دقت کنند که اولین نکته در اجتهاد، پرداختن به کیفیت تعبیری است که امام علیهالسّلام از اوامر و نواهی آورده است؛ [درواقع باید ببینیم] که این امر و نهی و این واجب و این حرام یا مکروه و مستحب، با چه تعبیری از امام علیهالسّلام صادر شده است. البته ما در زمان امام علیهالسلام نبودیم تا اینکه ببینیم ایشان به چه نحو این مطلب را فرموده است و وسیلۀ ارتباط بین ما و بین امام، همین راوی است و ممکن است در کیفیت نقل [دقیق نباشد]. البته انسان باید خیلی نسبت به این مسئله توجه کند که رواتی که در اینجا هستند، بنا بر میزان علم و معرفتشان سعی داشتهاند که عین آن تعابیر امام علیهالسّلام را بیاورند.
پیامد بیتوجهی به قرائن روایت
بسیاری از فتاوای خلافِ صددرصد که الآن نسبت به مواقع مختلف ( بلکه در سابق و نه فقط الآن ) وجود دارد، بهجهت عدم فهم این مطلب است که یک مجتهد وقتی که میخواهد به کتب روایی مراجعه کند، نحوۀ بیان و کیفیت تعبیرِ راوی و خصوصیات و مقارنات مقامیه و مقالیه را درنظر نمیگیرد و فقط یک متن خالی را درنظر گرفته و ظاهری از یک روایت را میبیند و طبق همان متن، فتوا میدهد؛ درحالیکه ممکن است فتوای صحیح در مسئله غیر از این باشد!
عمرۀ مکرر و نقد استدلال به رجاء
منبابمثال یکی از مواردی که الآن مردم عمل میکنند، انجام یک عمره پس از عمرۀ دیگر است؛ یعنی امروز عمره انجام میدهد و دوباره فردا محرم میشود و عمرۀ دیگری انجام میدهد. آقا، حرام است؛ یعنی قبل از اینکه ده روز از عمره بگذرد، انجام عمرۀ مجدد حرام است و تا یک ماه هم کراهت شدید دارد!1
چرا نباید به این مسائل رسیدگی شود؟! میگویند: «رجائاً انجام دهید!» این حرفها چیست؟! این مطالبی که بیان میکنند، ساختگی است! آیا هر عملی را انجام دهیم و بعد هم اسم آن را رجائاً بگذاریم؟! رجائاً در جایی است که امید تقرّب وجود داشته باشد! جناب مجتهد، در اينجا رجاء و تقرّب بر ترك عمره است، نه بر انجام آن! وقتی که در روایت از ناحیۀ امام علیهالسلام آمده است که «لا تفعل»2، آیا منظور امام این است که: «بروید و رجائاً انجام دهید»؟! آخر آدم بخندد یا گریه کند؟! آن كسی كه فتوا ميدهد، نميفهمد که اين رجائاً در جايي است كه امر استحبابي با امر اباحه خلط شده است يا اينكه شبهه براي خلط است، نه در جايي كه حتی شبهه هم وجود ندارد!
شرایط رجاء و جایگاه احادیث من بلغ
ما در بحث اوامر مَن بلغ و رجائاً صحبت کردیم که اصلاً تمام اینها ( رجائاً ) خلاف است و اصل ندارد و همۀ احادیث مَن بلغ، ناظر به موارد دیگری است که دلیل وجود داشته باشد،1 منتها در تعارض با دلیل دیگر یا خصوصیاتِ استنادیِ دلیل، برای انسان شک پیدا میشود. نهاینکه صرفاً هر شخصی یک حرف را در کتابی بگوید و شما هم بگویید که: «رجائاً انجام دهید!» این بحث اصلاً در آنجا نمیآید!
این مسئلۀ رجائاً، در جایی است که در جهت اثباتی و وجودی، امر از ناحیۀ مولا نسبت به اتیان فعل داشته باشیم، اما بهواسطۀ وجود قرائن و یا بهواسطۀ ضعف در بعضی از جهات صدوریه و دلالیه، مسئله به احراز حجّیت نرسیده باشد. در آنجا میگویند که: «رجائاً ( یعنی بهتر است ) انسان انجام دهد، به امید من بلغ و امثالذلک.»؛ ولی در جایی که شبهه، شبهۀ حرمت است، رجاء چه معنایی دارد؟! وقتی که حضرت میگوید: «یَحرُم» و یا «لا تفعل»، دیگر رجاء در آنجا معنا ندارد!
بنده خودم بسياري از همين مراجع را ديدم كه به مکه آمدند و مثلاً امروز عمره انجام دادند و فردا دوباره به تنعیم رفتند و احرام بستند و رجائاً عصا میزدند و طواف ميكردند!
این فتوا به این دلیل است که ما در مقام استنباط، به کیفیتِ دلیل و قرائن و شواهد توجه نداریم و همینطور یک چیزی میگوییم و میرویم.
تقدم قرآن و سنت بر گفتههای فقها
لذا مجتهد باید در اینجا اولاً بلااوّل، صرفنظر از کلمات فقها و اصحاب و صرفنظر از تقریرات و سایر موارد، به قرآن نگاه کند و ببیند که قرآن چه گفته است و بعد به سنّت مراجعه کند و به روایات توجه کند و ببیند که ائمه علیهمالسلام نسبت به این بیانِ قرآن چه حکم و تفسیری دارند و در این مسئله به چه نحو حکم کردهاند.
دلالت آیۀ حج بر وجوب و معنای استطاعت
وقتی قرآن کریم میفرماید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾،1 اگر شما این آیه را مع غمض النظر عن الفتاویٰ و مع غمض النظر عن التّقاریر و مع غمض النظر عن المدرکات العرفیة و المرتکزات العرفیة، در مقابل خود قرار دهید، آیا واجب مطلق استنباط میکنید یا واجب مشروط؟ صحبت ما این است.
شدت تعبیر آیۀ حج در مقایسه با نماز و روزه
آیه میفرماید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾؛ ﴿لِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾ یک امر حتمی است. نمیگوید: «یجب علیک»؛ این خیلی عجیب است! ﴿لِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾، از نظر ادبی و بلاغی و از نظر اهتمامِ به تکلیف، [از «یجب علیک» خیلی مهمتر است!] یعنی از ناحیۀ خدا برعهدۀ مردم است که اتیان به حج کنند.
[حالا از شما میپرسم که] این آیه حکم به وجوب را بهنحو اشد میرساند و یا آیۀ شریفۀ: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيۡكُمُ ٱلصِّيَامُ﴾؛2 « بر شما روزه نوشته شده است .» یا این آیۀ ﴿إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ كَانَتۡ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ كِتَٰبٗا مَّوۡقُوتٗا﴾؛ 3یعنی «نماز واجب است»؟! ﴿كِتَٰبٗا مَّوۡقُوتٗا﴾؛ یعنی «نوشتهاش نوشتۀ موقوت است و برحسب اوقات خودش باید انجام شود.» طبیعی است [که ﴿لِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾ حکم به وجوب را بهنحو أشد میرساند.]
پس وقتی که شما میخواهید اجتهاد کنید، اولاً باید به آیۀ قرآن نگاه کنید.
حکایت استدلال به استحباب نماز جمعه
یک شب در مشهد در خدمت مرحوم آقا ( رضواناللهتعالیعلیه ) بودم، یکی از شاگردان آقایان بروجردی و گلپایگانی که در تهران فرد معروف و فاضلی هم بود و الآن فوت کرده است، به مشهد آمده بود؛ ایشان با ما انتساب سببی هم داشت. صحبت راجع به وجوب نماز جمعه شد که صلاة جمعه واجب است یا خیر؟
ایشان به این نحو استدلال کرد و گفت: «نماز جمعه به این دلیل مستحب است که ما در روایات، تأکید و تحریص بر اتیانش داریم!»
كيفيت استدلالش را ببينيد! حالا خودش را مجتهد و صاحب نظر ميداند! حالا نميدانم چه کسی به ايشان اجتهاد داده بود!
اگر صلاة جمعه واجب باشد، تأکید چه معنایی دارد؟! اینهمه روایت در مورد صلاة جمعه داریم که اگر کسی به صلاة جمعه نرود، روزیاش قطع میشود، برکت از او برداشته میشود، نماز و حج و روزه و هیچ خیری از او قبول نمیشود1 و اگر کسی به صلاة جمعه برود، گناهانش پاک میشود،2 جسدش بر آتش جهنم حرام میشود3 و وارد بهشت میشود.4 خیلی از روایات دیگر را که ما در تذییلات کتاب صلاة جمعه مرحوم آقا رضواناللهعلیه آوردهایم؛ البته خودشان هم آوردهاند.
شخص معروفی میگفت: «تمام این روایات دلیل بر این است که نماز جمعه مستحب است، چون اگر واجب باشد که واجب است!» بعد ایشان تنظیر میآورد و میگفت: «مثل حج، که اگر کسی حج انجام ندهد، در روایت داریم: ”مت یهودیاً او نصرانیاً“.»
گفتم: «حالا که شما نماز جمعه را مستحب کردید، پس بفرمایید حج هم مستحب است!»
تأکید روایات و شدت اهتمام به تکلیف
در جواب او باید گفت: «این روایات بهخاطر شدّت اهتمام است و این مسئله اختصاص به حج و نماز جمعه ندارد. آیا در مورد نماز نداریم که ﴿فَوَيۡلٞ لِّلۡمُصَلِّين ٱلَّذِينَ هُمۡ عَن صَلَاتِهِمۡ سَاهُونَ﴾5 یا روایاتی که در مورد صلاة هست: ”الصلاة خیرُ مُوضوعٍ فمن شاء استَقَلّ و مَن شاء استَکثر“ 6و یا ”فَإِن صَحَّت له الصّلاةُ صَحَّ له ما سواها و إِن رُدَّت رُدَّ ما سواها“،7 دراینصورت آیا باید بگوییم که نماز هم مستحب است، زیرا واجب به اینهمه تأکید نیاز ندارد؟!»
ببينيد يك آقا که خودش را مجتهد ميداند، چطور صلاة جمعه را كه واجب است با اين كيفيت و با اين دليل از وجوب ساقط ميكند! آنچنان پوچ و پفكي كه حتی بچۀ پنج ساله هم نميرود پنج ریال بدهد و آن را بخرد!
روایت مرگ یهودی یا نصرانی و اهمیت حج
درحالیکه این روایات بهخاطر تأکید است، یعنی وقتی که شارع میگوید: «کسی که مستطیع باشد و حج انجام نداده است، یقال له عندالموت، ”مت یهودیاً أو نصرانیاً“»، میخواهد این را بگوید که: «ای آقایی که در رسالۀ عملیهات فتوا میدهی: ”نیازی نیست که شما خودت استطاعت را تحصیل کنی“، بدان که مسئلۀ حج آنقدر مهم است که اصلاً عدم اتیان حج، تو را از شریعت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم خارج میکند!» قضیه این است.
میدانید «مت یهودیاً أو نصرانیاً» یعنی چه؟ یعنی مسئلۀ حج برای کسی که مستطیع است، آنقدر وجوب و الزام دارد که عدم اتیان آن، او را از شریعت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم خارج میکند و به او میگویند: «مت یهودیاً؛ تو مسلمان نمردی، اصلاً چه کسی گفته است که تو مسلمان هستی؟! تو یهودی هستی! اگر میخواهی یهودیت را انتخاب کن و اگر میخواهی نصرانیت را انتخاب کن!»؛ چون در نصرانیت و یهودیت حج نبوده است. البته در روایت داریم که حضرت موسی و یا انبیای الهی به مکه آمده و طواف کرده و احرام بستهاند.1
پرسش نهایی دربارۀ استطاعت در آیۀ حج
اینجاست که باید ببینیم استطاعت چیست و چه متفاهمی از آن [مورد نظر است]. مجتهد باید در مقام اجتهاد، کیفیت تعابیری را که در اینجا آورده، بفهمد. آیۀ قرآن میفرماید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾؛ «برعهدۀ مردم است که حج را بهجا بیاورند.» ﴿مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾؛ «یعنی هر کسی که میتواند، به حج برود.» آیا معنایش غیر از این است؟! حالا به روایات کاری نداریم، صرفنظر از روایات اگر کسی به شما بگوید: «اگر میتوانید، بر شما واجب است که به حج بروید.»؛ حج در اینجا واجب مطلق میشود یا واجب مشروط؟! خودتان راجع به این قضیه فکر کنید که این آیه، لو خُلی و طبعه، در آن نظرۀ ابتدایی و بدوی، چه وجوبی را به ما نسبت به حج القاء میکند؟ وجوب اطلاقی یا وجوب مشروط؟ ادامۀ بحث را انشاءالله در جلسۀ بعد عرض میکنیم.
وقتی که این بحث اصولی ما تمام شود، رفقا متوجه میشوند که خیلی از این واجبات مطلق و مشروط، چیز دیگری از آب درخواهد آمد و اصلاً فتاوا بهطورکلی زیر و رو میشود و برداشت از وجوب درقبال شرایط و ظروف و مقارنات عوض میشود.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد