پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهواجب مطلق و مشروط
توضیحات
واجب مطلق و مشروط در این گفتار با توجه به انگیزه پیدایش حکم و اختیار مکلف در فراهمکردن شرط توضیح داده میشود. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی بحث را از این پرسش آغاز میکند که آیا میتوان وجوبی قطعی را به شرطی وابسته کرد که مکلف آزادانه از تحقق آن جلوگیری کند. سپس با مقایسه نمازهای روزانه و نماز آیات، تفاوت زمان انجام واجب با شرط پیدایش اصل وجوب را روشن میسازد. در ادامه، بحث به انگیزه الزام در نفس مولا میرسد و نمونههای غسل و نماز قصر و تمام، پیوند تحقق موضوع با ایجاد تکلیف را نشان میدهند. سرانجام، گوینده دیدگاه خود درباره اطلاق وجوب نماز جمعه نسبت به حضور امام و حکومت اسلامی را از شرط اجتماع نمازگزاران جدا میکند. این مسیر به خواننده کمک میکند در هر حکم، اصل وجوب را از شرایط اجرای آن تفکیک کند و معنای اطلاق و اشتراط را دقیقتر بفهمد.
هو العلیم
واجب مطلق و مشروط با چه ملاکی تشخیص داده میشود؟
نقش انگیزه حکم و اختیار مکلف در تحقق تکلیف
سلسله دروس خارج فقه ـ کتاب الحج ـ باب واجب مطلق و مشروط ـ جلسه سی و هشتم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اختیار مکلف و تشخیص واجب مطلق
در جلسۀ گذشته عرض شد که در تعلق واجب به شرطی که اتیان آن شرط در اختیار مکلف است، اگر واجب، معلق به چنین شرطی شود، نفس این تعلق بالنسبه به این شرط، اقتضای اطلاق میکند؛ زیرا شرطی است که در اختیار مکلف است و میتواند آن شرط را اتیان کند و میتواند اتیان نکند؛ اگر آن واجب در نزد شارع واجب مطلق باشد و معلّق بر چنین شرطی شود، بنابراین نفس تعلّقِ بر این شرط، آن را از درجۀ وجوب ساقط میکند؛ چون مکلف میتواند انجام ندهد.
بنابراین اگر واجبی معلّق بر شرطی شد که اتیان و عدم آن شرط، در قدرت و اختیار مکلف است، نفس تعلق، حکمِ به اطلاق را نسبت به واجب میکند؛ دیگر [وجوب] معنا ندارد. در اینجا مثالهای زیادی را میتوان بیان کرد:
طهارت و اطلاق وجوب نماز
مثال اوّل: صلاة بالنسبه به تحصیل طهارت است. تحصیل طهارت در اختیار مکلف است و میتواند تحصیل طهارت کند و میتواند نکند. اگر وجوبِ صلاة مشروط به طهارت شد، بهعنوان تحققِ داعی برای وجوب صلاة، نتیجۀ مسئله این است که صلاة از آن اطلاق خودش به اباحه سقوط میکند و چهبسا به حرمت برسد؛ چون ممکن است که مسئلۀ بدعت مطرح شود.
وقت نماز و امکان دوری از زوال
مثال دوم: وجوب صلاة بالنسبه به زوال شمس و بالنسبه به اوقات خاصه است. در زمان رسول خدا و ائمه صلوات الله علیهم اجمعین تحصیل شرط زوال در اختیار مکلف نبود؛ ولی امروزه تحصیل شرط زوال در اختیار مکلف است؛ مثلاً شخص میتواند خود را در زوال شمس قرار دهد و یا خودش را از زوال شمس خارج کند، یعنی کاری کند که زوال شمس برای او محقّق نشود.
مثال پرواز و استمرار ساعت روز
منبابمثال انسان با این طیارههایی که سرعت زیادی دارند بهسمت غرب حرکت کند، یعنی به وفق و در جهت حرکت زمین حرکت کند، نه برخلاف جهت. زمین در هر ۲۴ ساعت یک بار به دور خودش که چهل هزار کیلومتر است، میچرخد. اگر چهل هزار کیلومتر را بر ۲۴ تقسیم کنید، تقریباً ۱۷۰۰ کیلومتر میشود؛ پس اگر هواپیمایی با چنین سرعتی بهسمت غرب، یعنی بهسمت غروب خورشید حرکت کند، هیچوقت زوال برای او نیست؛ مثلاً اگر ساعت ده صبح این هواپیما حرکت کند، تمام ۲۴ ساعت، ساعت ده صبح است و هیچوقت زوال برای او نیست.
پس مکلف، هم میتواند زوال را برای خود تحصیل کند و هم میتواند زوال را تحصیل نکند. حالا اگر بگوییم که وجوب صلاة متوقف بر زوال است، همانطور که تابهحال میگفتیم: «صلاة بالنسبه به زوال و به وقت، واجب مشروط است.» الآن میبینید که خلاف درآمد؛ صلاة بالنسبه به وقت، واجب مشروط نیست، بلکه واجب مطلق است؛ ولی به این واجب، معلّق میگویند. بعداً تقسیماتی را برای واجب مطلق بیان خواهیم کرد. صلاة بالنسبه به وقت، واجب مطلق میشود.
اگر واجب مشروط باشد، معنایش این است که الآن هیچ تکلیفی به مکلف تعلق نمیگیرد؛ بلکه نفس تکلیفِ به وجوب، در ظرفِ حضور شرط است. یعنی وقتی که آن شرط تحقق پیدا کرد، آنموقع واجب گریبان مکلف را میگیرد و تازه در آنموقع واجب برای مکلف حاصل میشود و مثالهایش را بیان میکنیم.
بنابراین اگر قرار باشد که واجب، معلقِ بر وقت باشد، لازمهاش این است که اصلاً صلاة نسبت به مکلّف، از وجوب ساقط شود. یعنی این شخص لازم نیست نماز بخواند و واجب از وجوب خودش به اباحه یا به حرمت سقوط میکند؛ چون یک امر مستحب یا بدعت میشود. پس دیگر مکلف میتواند با خیال راحت برود و سوار بر چنین هواپیمایی شود و بگوید: «دیگر واجب نیست؛ چون الآن ما در ساعت ده هستیم و همیشه هم این ساعت ده میماند.»
الآن بسیاری از همین افراد که در فضا هستند، وضعیتشان بهنحوی است که همیشه در یک نقطه متمرکزند و بالنسبه به خورشید در یک حال میباشند. درواقع هیچوقت برای آنها آن حال تغییر نمیکند؛ در همان یک نقطه در آسمان متمرکز میشوند و همراه با حرکت زمین آنها هم حرکت میکنند و یک میل به اینطرف و آنطرف نمیروند! پس دراینصورت باید بگوییم که شش ماه استراحت کنند و بیخیال نماز شوند؛ چون نماز واجب مشروط است و شرطش هم حضور وقت میباشد! دیگر چه تکلیفی برای مکلف هست؟!
«لا تدع الصلاةُ علیٰ حالٍ!»1
چه میشود؟! «الصلاةُ خیرُ موضوعٍ.»2 چه میشود؟! لذا من خیال میکنم که اصلاً نیازی نیست به اینکه انسان از روی روایات و آیات بفهمد که یک واجب، مشروط به یک شرط میباشد یا مطلق است.
ارتباط دائمی با خدا و اطلاق نماز
البته در بعضی از موارد باید آیات و روایات وجود داشته باشد؛ ولی در اکثر موارد، نفس تصور واجب، اطلاقیت و اشتراط آن را به انسان ابراز میکند؛ مثلاً انسانی که مکلف است، در وضعیتی قرار بگیرد که ارتباط او با خدا که بهواسطۀ صلاة است، منقطع شود؛ آیا میتوان چنین چیزی را تصور کنیم؟! اصلاً کاری نداریم به اینکه در آیات راجع به صلاة چقدر تأکید آمده است و یا اینکه در روایات داریم:
«لا تدع الصلاةُ علی حالٍ!»،3
«الصلاةُ خیرُ موضوعٍ؛ فمَن شاء استَقَلّ و مَن شاء استَکثر.»4 و یا
«فإن صَحّت له الصّلاةُ صَحّ له ما سواها و إن رُدَّت رُدَّ ما سواها.»؛5
درواقع اصلاً فرض میکنیم که ما این آیات و روایات را نداشته باشیم.
[در چنین فرضی سؤال این است که] نفسِ حالت مکلف در ارتباط با صلاة (بدون روایات و آیات) و ارتکازی که یک فقیه از صلاة در ذهن خود دارد، چه حکمی میکند؟! آیا صلاة را بالنسبه به وقت، واجب مطلق میکند یا واجب مشروط؟ اگر واجب مشروط باشد، واجب مشروطی که در اختیار مکلف است، ممکن است موجب عدم تحصیل این شرط شود.
بله، من نمیتوانم موجب اصل زوال یا رفع زوال شوم؛ آن یک مطلب دیگری است. آن کار امیرالمؤمنین علیهالسّلام است که ردّالشمس میکرد.6 اینها کار پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهماالسلام است؛ ولی میتوانم شرطیت این زوال را برای خودم نفی کنم؛ این کار که از عهدۀ من برمیآید! حالا در زمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، برنمیآمد و در آن زمان این عمل مقدور نبود، امّا الآن این مسئله با این وسایل حدیثه و جدیده مقدور است.
منِ مکلف با قدرتی که دارم، این شرط را از خودم نفی میکنم؛ همینکه شرط را نفی کردم، واجب هم منتفی میشود! پس صلاتی که واجب است و «لا یترک بحال»، به صلاتی تبدیل میشود که هنوز شرطش نیامده است؛ شرط هم که نیامده باشد، اصل وجوب ساقط میشود؛ پس صلاة از مرتبۀ وجوب به مرتبۀ غیر وجوب سقوط میکند و این مسئله بدیهی البطلان است! پس صلاة بالنسبه به وقت، واجب مطلق میشود و دیگر واجب مشروط نیست.
نماز آیات و اختیار حضور در موقعیت آن
ولی این مطلب را در مورد صلاة آیات نمیبینیم. در صلاة آیات که نداریم مکلف باید ۲۴ ساعت صلاة آیات بخواند، بلکه هر وقتی که خسوف یا کسوف شد، باید صلاة آیات را خواند؛ نه همیشه و دائماً! خسوف و کسوف ممکن است اتفاق بیفتد و ممکن است اتفاق نیفتد. اتفاق افتادن یا نیفتادن آن که در اختیار ما نیست. اینکه صلاة، متوقف بر خسوف و کسوف است و اگر این دو واقع شد، آنموقع صلاة واجب میشود، این مطلب را به انسان القا میکند که تحصیلِ این شرط (بهواسطۀ حضور در مکانِ خسوف یا در زمان خسوف) و عدم تحصیل آن (بهواسطۀ هجرت و ابتعاد از مکان و زمان خسوف) در اختیار مکلف است. اگر مکلف در زمان خسوف حضور داشت، صلاة بر او واجب میشود.
آیا شارع گفته است: «شما که به فلان بلد میروید، حتماً باید در شب خسوف در آنجا حضور داشته باشید و نماز آیات هم بخوانید»؟! نهخیر! بنده به اصفهان میروم و میدانم وقتی که به اصفهان رفتم، در شب دوم خسوف واقع میشود؛ پس روز قبلش از آنجا بیرون میآیم! شارع نمیتواند مرا الزام کند به اینکه چون امشب در اینجا خسوف واقع میشود، باید بمانی و بعد هم نماز خسوف بخوانی! این خلاف اطلاق است.
داعی حکم و تفاوت اطلاق و اشتراط
اطلاق یعنی مسئلۀ حکم و الزام از اختیار مکلف خارج شده است. اطلاق یعنی مسئلۀ وجوب و ضرورت، بهعهدۀ مکلف نیست. [در مقابل،] اشتراط یعنی بهعهدۀ مکلف است و این [مشروط] موقوف بر آن [حصول شرط] است. حالا اینکه بهعهدۀ مکلف هست یا نیست، مطلب دیگر است. ولی برعهدۀ حصول شرط است؛ اصلاً به مکلف کاری ندارد. مکلف یا میتواند جلوی شرط را بگیرد یا نمیتواند؛ آن دیگر به این مسئله کاری ندارد.
اطلاق میگوید این قضیه برعهدۀ مکلف نیست و این حکم گریبانگیر او شده است؛ ولی این حکم یا مستمر و یا موقوف بر زمان است؛ آن مطلب دیگری است که توضیح آن خواهد آمد.
الزام مولا و شرط در اختیار مکلف
بنابراین به قاعدۀ عقلی، اگر مولا امری را متوقف بر حصول شرطی کند که اختیار حصول آن شرط در دست مکلف باشد، یعنی مکلف میتواند آن شرط را حاصل کند و میتواند آن را حاصل نکند، اگر چنین باشد و از طرفی در نفسِ مولا به آن حکم الزام باشد، دراینصورت اختیار مکلف بر عدمِ حصول شرط، موجب میشود که آن الزام در نفس مولا، مُلغیٰ شود. بنابراین واجب از وجوب خودش ساقط میشود. درحالیکه آن داعی در نفس مولا به مرحلۀ الزام رسیده است، حال چطور ممکن است که در اینجا ساقط شود؟!
ملاک پیدایش احکام الزامی و غیرالزامی
مطلب را قدری دقیقتر از این، با بیان دیگر در اینجا بیان میکنیم و آن این است: علت برای همۀ احکام، چه احکام الزامیه که عبارت از وجوب و حرمت باشد و چه احکام غیرالزامیه که استحباب و کراهت و اباحه باشد، براساس ملاک و داعی است که موجب انبعاث آن حکم در نفس مولاست؛ یعنی یک ملاک و یک علت که همان علت داعی برای انبعاث طلب در نفس مولاست، همان علت برای این حکم الزامی است. آن علت اگر وجود داشته باشد، حکم الزامی است و اگر وجود نداشته باشد، طبعاً این حکم، غیرالزامی است. علیکلّحال چه نحو استحباب و چه نحو اباحهاش، علت میخواهد. آن داعی در طلب که موجب علت برای طلب است، همان داعی، علت برای حکم است.
آن داعی اگر عبارت باشد از حصول شرط، این حکم، واجب مشروط میشود؛ یعنی اصلاً کاری به مکلف ندارد. یعنی اگر داعی در نفس مولا نسبت به الزام و نسبت به طلب و آن انبعاث طلب که جنبۀ طلب و ارادی پیدا میکند، الزامی باشد، حکمی که از ناحیۀ مولا میآید، هم الزامی خواهد بود؛ اگر آن داعی، داعی رجحان باشد، حکمی که از ناحیۀ مولا منبعث میشود و بهصورت امر یا بهصورت نهی اخراج میشود، بهنحو استحباب و کراهت خواهد بود. اگر اینگونه نباشد و داعی مساویالطرفین باشد، آن حکم مباح میشود.
حالا در مورد واجبی که معلق بر شرط است و آن شرط در اختیار مکلف است، یعنی مکلف میتواند انجام دهد و میتواند انجام ندهد، آنوقت چطور ممکن است که این داعی نفس مولا در اینجا حاصل شود؟! آن داعی که برای نفس مولا پیدا میشود، ارتباطش با شرطی که واجب، معلق بر آن شرط است، به چه نحوی است؟ آیا ارتباط الزامی است یا غیرالزامی است؟
علت وجوب نماز آیات
چند مثال را در اینجا ذکر کردم، بقیه را هم خودتان پیدا کنید. یکی از آن مثالها صلاة آیات است؛ آیا نفس صلاة آیات، داعی برای مولاست؟ یعنی آیا نفس تقرب، موجب وجوب صلاة است؟ نفس تقرب در صلوات خمسه هم وجود دارد؛ دیگر چرا منوط به صلاة آیات میشود؟! پس اگر آن داعی برای وجوب صلاة، نفس تقرب بین عبد و بین مولا باشد، این در صلوات خمسه هم محقّق است؛ دیگر نمیتواند داعی برای نماز آیات باشد، در وقت زلزال، خسوف، کسوف، عاصفات، باد سودا، صاعقه یا صداهای هائله و مخیف و امثالذلک.1
داعی بر صلاة آیات، در مورد زلزال و این آیات، عبارت است از همان تحقّق موضوعی که بهواسطۀ این فعل، محقّق است؛ وقتی که موضوع محقّق شد، حکم هم برایش میآید. وقتی که زلزله اتفاق افتاد، نماز آیات واجب میشود. اگر شما صد سال هم در یک جا باشید و زلزله اتفاق نیفتد، صلاة آیات بر شما واجب نیست! آیا بااینحال تقرب در آنجا برای شما حاصل نشده است؟! حاصل شده است؛ چون نمازهای پنجگانه را میخوانید. پس داعی نماز آیات نمیتواند صرف تقرب باشد؛ چیز دیگری هم باید باشد و امر دیگری هم باید اتفاق بیفتد که آن امر، علت و سبب برای انبعاث طلب در نفس مولاست.
اثر خسوف و زلزله در تشریع نماز آیات
آن امر، خوفی است که بهواسطۀ این مسئله [=زلزله] پیش میآید؛ آن حالتی است که بهواسطۀ خسوف، در عالم طبیعت ایجاد میشود که شارع برای رفع نحوست و مضارّ، حکم به وجوب صلاة آیات کرده است. و اِلّا حیلولة الارض بین القمر و بین الشمس که چیزی نیست؛ ارض حرکتی را انجام میدهد و در این حرکتش یا از کنار قمر میگذرد یا بین الشمس و بین القمر حائل میشود یا قمر، بین الشمس و بین الارض حائل میشود؛ این حرکت که عقلاً نماز ندارد! اینکه ماه در حرکت سیال خود، دور یک مدار میگردد و در این حرکت، یا بین زمین و شمس حائل میشود یا نمیشود؛ این که دیگر نیاز به نماز آیات ندارد!
پس چرا شارع، صلاة آیات را در این موقع، واجب کرده است؟! این بهخاطر اثری است که در این حالت، شمس در قوای مادی یا در قوای ملکوتی و مثالی عالم، بهوجود میآورد و این اثر، ضرری را مترتب میکند که شارع برای دفع آن ضرر، گفته است که صلاة آیات واجب است. در زلزله و امثالذلک هم مسئله اینطور است. یا اصلاً نمیگوییم بهخاطر ضرر است؛ این اتفاق، حالتی را بهوجود میآورد که شارع با توجه به این حالت، مصلحت تامّهای را برای مکلف الزامی میداند و لذا این حکم را بیان میکند. چرا حتماً حکم به ضرر شود؟! البته در روایات نسبت به این قضیه داریم که برای دفع بعضی از امور، این صلاة واجب شده است.1
تفاوت ظرف تحقق نماز با شرط وجوب آن
بنابراین فرق بین صلاة بالنسبه به زوال و بین صلاة بالنسبه به آیات روشن میشود؛ آن فرق این است که شارع، زوال را شرط تامّه برای وجوب صلاة نمیداند، بلکه ظرف تحقق میداند. درحالیکه در صلاة آیات، این را داریم؛ لذا مکلف میتواند خود را در معرض زلزال قرار ندهد.
آیا نمیشود مکلف در تمام عمرش نماز آیات نخواند؟ بله میشود. مکلف میرود در جایی زندگی میکند که در تمام صد سال، یک مرتبه هم زلزله نیامده است. مکلف خود را در وضعیت و جایی قرار میدهد که اصلاً در آنجا مثلاً نه خسوف میشود و نه کسوف میشود!
منبابمثال مکلفی که شصت سال عمر میکند درحالیکه یک مرتبه هم در طول عمرش نماز آیات نخوانده است، آیا معاقب است؟! معاقب نیست! حالا یک مکلف هم داریم که هر روز باید نماز آیات بخواند؛ چون در منطقهای زندگی میکند که زلزلهخیز است و هر روز زلزله میآید؛ این مکلف، بهاندازۀ سر سوزنی بر آن مکلفی که در تمام شصت سال عمرش یک مرتبه هم نباید نماز آیات بخواند، ترجیح ندارد! خدا خودش گفته است که: «اگر در این شرایط واقع شدی، بخوان و اگر نشدی، نخوان!» مسئلهای نیست و اشکالی ندارد.
بنابراین این مثالها را ذکر میکنم تا اینکه مطلب کاملاً روشن شود؛ چون ما در بحث استطاعت، خیلی به این مسئله نیاز داریم. باید دیدگاهتان را نسبت به آنچه تابهحال در مورد صلاة، واجب مطلق و مشروط شنیده و خواندهاید، تغییر دهید. در مورد واجب مشروط، نفس شرط، علت تامّه برای تحقق وجوب است و چیز دیگری اضافه بر نفسِ شرط، در تحقق داعی در انبعاث طلب، در نفس مولا، دخالتی ندارد؛ فقط خودِ شرط است.
شرط وجوب غسل و مراتب توبه
یکی از آن موارد، اغسال مستحبه یا غسل واجب است. وجوب غسل جنابت، در صورت تحقق جنابت است. حالا اگر شخصی در تمام مدت عمر، جنب نشد، غسل هم بر او واجب نیست؛ درحالیکه ممکن است کسی هر شب غسل جنابت بر او واجب شود! این ممکن است. پس غسل جنابت غسلی است که برعهدۀ مکلف است و در اختیار او قرار دارد. جنابت و احتلام شرط تامّه برای وجوب است. حالا اگر شخصی جنب و محتلم نشد، غسل جنابت بر او واجب نمیشود و میتواند غسلهای دیگر را انجام دهد؛ مثلاً برای تشرف به حرم غسل زیارت کند، غسل توبه کند، غسل توبه برای هر ساعتمان!
توصیه به غسل توبه هنگام احرام
مرحوم آقا میفرمودند:
«وقتی که غسل احرام میکنی، غسل توبه یادت نرود!»
نگویید که: «من گناه نکردهام!» نه آقا، در هر ساعت و هر دقیقه و همیشه در حال گناه میباشیم! توبه هم مراتبی دارد؛ توبۀ اولیا با توبۀ ما فرق دارد. ما خیال میکنیم که توبه فقط برای از دیوار مردم بالا رفتن و اموال مردم را بالا کشیدن است! نه آقا؛ توبۀ از خیالات و تفکرات و تصورات؛ همۀ اینها توبه دارد! سوءظنها نسبت به مردم، نسبت به رفیق؛ همۀ اینها گناه است و همۀ اینها انسان را [از حرکت بهسوی تجرّد] متوقف میکند. دزدی، ربا، سرقت و زنا گناهان ظاهری است که مربوط به عوام میباشد؛ امّا گناهانی که باید از آنها توبه کرد، گناهان باطنی است.
اینکه میفرمودند:
«باید در موقع احرام، غسل توبه کنیم.»
غسل توبه از اینهاست: غسل توبه از توهماتمان، غسل توبه از تصوراتمان، غسل توبه از کنارهگیری و ابتعادمان از حق، غسل توبه از آن سوءظنها و ذهنیاتی که حرکت ما را بهسوی تجرد، کُند کرده و متوقف میکند.
مس میت و وقت اغسال مستحب
اغسال واجب دیگری که داریم، وجوب غسل در موقع مسّ میت است. تا کسی مسّ میت نکند، غسل مسّ میت به او واجب نمیشود؛ بعضی میگویند که: «چِندِشمان میشود!» اصلاً مرده را که ببینند، غش میکنند و میافتند! مثل بنده که تابهحال غسل مسّ میت نکردهام؛ چون اتفاق نیفتاده است که میتی را مسّ کنم و غسل مسّ میت تابهحال بر من واجب نشده است.
یا در مورد اغسال دیگر که مستحب میباشند، مثل غسل احیای شب بیستوسوم ماه رمضان و غسل روز جمعه، چه به استحباب مطلق و چه به استحباب مشروط، فرقی نمیکند. آیا شما میتوانید در شب اول ماه رمضان، غسل شب بیستوسوم کنید؟! خیر، فایده ندارد؛ چون هنوز شب بیستوسوم نیامده است و باید شب بیستوسوم بیاید و آن اثر را بگذارد و وقتی که اثر را گذاشت، غسل مستحب میشود. باید شب عید فطر بیاید و دخول هلال جدید و شهر جدید بشود تا اینکه آن موقع غسل مستحب شود. لذا اگر شما شب بیستونهم ماه مبارک رمضان، غسل شب فطر کنید، باطل است؛ چون هنوز علتش نیامده و موضوع محقّق نشده است؛ البته در بعضی از موارد داریم که اگر انسان نتواند در وقتش غسل را انجام دهد، میتواند زودتر انجام دهد، مثل غسل روز جمعه.1
اطلاق اصل نماز و اشتراط قصر و اتمام
یکی از آن موارد، وجوب قصر و اتمام صلاة است. حرفی نیست در اینکه صلوات خمسه، نسبت به خود مکلف و نسبت به اصلِ صلاتیت، وجوب مطلق دارد؛ یعنی داعی برای وجوب، همان تقرب است که باید بهواسطۀ انجام صلاة سَبعَة عشرِ رَکَعات، حاصل شود. در روایت داریم: «عَلاماتُ المؤمنِ خَمسٌ.» و یکی از آنها «صَلَاةُ إحدی و خَمسینَ»2 است؛ هفده رکعت به وجوب و بقیه هم به استحباب. این اصل صلاة است، بهنحو اطلاق؛ امّا اتمام و قصرش وقتی که شرط، محقّق شود واجب است. حالا شرط چیست؟ سفر است؛ سفر مسئلهای تمامالعلة برای قصر است.
حضور، شرط برای اتمام است و وجوب اتمام، در جایی است که مکلف، در وطن باشد، یعنی حضور داشته باشد یا وقتی که قصد توطّن عشرة ایام کند. خودِ شخص میتواند کاری کند که وجوب قصر تا آخر عمر هیچوقت به او تعلق نگیرد؛ یعنی همیشه در یک جا بماند و اصلاً از آنجا بیرون نیاید؛ مثلاً در قم بماند و تا آخر عمر به زیارت امام رضا علیهالسّلام نرود. شخصی در قم بود که تا آخر عمر به زیارت امام رضا نرفت!
حکایت ترک زیارت و ادعای ولایت
نکتهای در باب زیارت
چند روز قبل مشهد مشرف بودم. یکی از رفقا مطلب عجیبی نقل کرد و من خیلی تعجب کردم! راجع به شخصی میگفت که البته اسم نبرد و نگفت که آن شخص کیست و در کجا زندگی میکند و من هم از او نپرسیدم که چه کسی بوده است، ولی خودم حدس زدم که او باید چه کسی باشد. میگفت:
«این شخص اصلاً به زیارت امام رضا علیهالسّلام نمیرفت! ما یک دفعه از او سؤال کردیم که: ”آقا، چرا به زیارت حضرت نمیروید و همیشه در یک جا هستید؟“ جوابی نداد. بالاخره ما که چند نفر بودیم، دورش کردیم و گفتیم: ”قضیه چیست که به زیارت نمیروید؟!“
ایشان در جواب گفت: ”من ولیّ حی و زنده هستم و امام رضا ولیّ مرده است!“»
گفتم: «خاک بر سرش کنند با آن ولایت و حیات و مماتش!» آدم باید چقدر بیشعور و نفهم باشد که اینطور جسارت کند و بعد هم اسم خود را ولی بگذارد و بگوید که: «من ولیّ حی و امام، ولیّ میت است و ولیّ حی هیچوقت به زیارت نمیرود؛ بلکه امام رضا علیهالسّلام باید به دیدن من بیاید!» امام رضا کارش زیاد شد؛ چون حالا باید به زیارت این ولیّ حی بیاید!
روایت درباره عالمان منحرف و قطع ارتباط با خدا
اینها چه کسانی هستند؟! همان کسانی که رابطۀ مردم با خدا را قطع میکنند!
«هم أضَرُّ علی ضُعفاءِ شیعَتِنا مِن جَیش یزیدَ علی الحسین بن علیّ علیهالسّلام و أصحابِه!»1
همانهایی که با انحرافات خودشان در هر زمینهای که باشد (چه انحرافات در عرفان و چه در فقه)، باعث جدایی مردم از خدا و جدایی پیوند مردم از خدا هستند! حالا فرقی نمیکند؛ چه با عرفان و تصوف قلابی یا به فقه قلابی (نه آن فقهی که به امام صادق علیهالسّلام منتسب است) و یا با انحراف در مبانی عقلی و سایر مطالب بیاید.
آن شخصی که عمر را تنزیه میکند، هم همین است و هیچ فرقی نمیکند! شخصی که میگوید: «عمر، ”اِنّ الرجل لیهجر“2 را نگفت و حاشا از عمر که چنین مطلبی را بگوید و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را از نوشتن منع کند! این کار با اسلام او منافات دارد!» این هم، همان است؛ حماقت را ببینید! آدم چقدر باید احمق باشد! چقدر باید جلو برود! آن یکی میگوید که: «من ولیّ حی هستم و امام رضا علیهالسّلام ولیّ میت است!» این هم میگوید که: «حاشا از اسلام و ایمان عمر که بگوید: ”إنّ الرجل لیهجر“!» و آیا اصلاً عقل این مطلب را میپذیرد؟!
حالا شخصی ممکن است که تا آخر عمرش اصلاً به سفر نرود و بگوید که: «من ولیّ حی هستم و سفر نمیروم!» «مَثلُهُ مثلُ الکعبه إذ تُؤتی و لا تَأتی!»3 «اذ تُطاف و لا تَطوُف!»
میگوید: «مردم باید نزد من بیایند! چرا من از جای خود حرکت کنم و به دیدن مردم و مسافرت بروم؟! چرا به اینطرف و آنطرف بروم؟! افراد باید به اینجا بیایند و به دور من بچرخند و طواف کنند! افراد باید مرا تقدیس و تکریم کنند!»
سفر و حضور به عنوان شرط قصر و اتمام
ادامۀ بحث از داعی در صلاة قصر یا تمام
حالا از نظر عادی، صرفنظر از زیارت، اگر شخصی در تمام عمرش در منزلش بماند، هیچوقت وجوب قصر به او تعلق نمیگیرد. پس وجوب قصر، بر نفس مسافرت تعلق میگیرد که آن مسافرت، علت تامّه برای وجوب است؛ اگر حاصل شد، [قصرِ] واجب است و اگر حاصل نشد، واجب نیست. لذا شارع نمیگوید که: «از الآن قصر بر تو واجب است.» تا شخص بگوید: «من که الآن سر جایم نشستهام، چرا از الآن قصر واجب باشد؟!» بلکه میگوید که هر وقت مسافرت محقّق شد، آن موقع وجوب میآید.
دقت کنید! الآن هیچ چیز [واجب] نیست! الآن وجوب قصر برعهدۀ من نیست؛ امّا ظرف واجب فرداست. من که چند روز بعد قصد مسافرت دارم، از الآن وجوب قصر بر ذمۀ من نیامده است؛ بلکه هر وقت مسافرت کردم، همان موقع وجوب [قصر] میآید؛ ولی الآن وجوب بالنسبه به اصل نماز ظهر برای من آمده است. پس اگر من به سفر نرفتم، تکلیف قصر نیست. بنابراین در اینجا مولا چه انبعاث و طلبی دارد؟! هر وقت شرط، حاصل شد، وجوب و الزام و تکلیف را با خودش میآورد. الآن من تکلیفی ندارم.
مسئله بالنسبه به اتمام هم اینطور است؛ وقتی نماز بر انسان تمام است که انسان، حاضر باشد. حضور، اقتضای صلاة تمام را دارد؛ شخصی که حاضر است، آنموقع صلاة تمام بر او واجب است. حالا اگر شخص اصلاً سی روز به مسافرت برود، دیگر نماز تمام بر او واجب نیست؛ چون موضوعش برای او محقّق نشده است.
تفاوت حکم نماز نسبت به قیود گوناگون
بنابراین صلاة، واجبی است که بالنسبه به مسائل و قیود و شروط متعدده، حکم جداگانهای دارد؛ یعنی نسبت به بعضی از شروط، صلاة مشروط و نسبت به بعضی، صلاة مطلق میباشد. آنچه اطلاقش را از دست نمیدهد، نفس صلاتیت است. صلاتیت، مطلق است؛ چه در مورد سفر و چه در مورد حضر، چه بالنسبه به مریض و چه بالنسبه به صحیح؛ ولی همین صلاة، نسبت به سفر، مشروط میشود. پس ممکن است که علل مختلف داشته باشد.
نماز جمعه و شرط اجتماع نمازگزاران
یکی از آن مواردی که واجب، واجب مشروط است، وجوب صلاة جمعه بالنسبه به شرطِ اجتماع سبعة اشخاص است.1 صلاة جمعه فیحدنفسه واجب مطلق است.
دیدگاهها درباره حضور امام و حکومت اسلامی
صلاة جمعه واجب مشروط نیست که مشروط به زمان حضور امام معصوم علیهالسلام باشد یا بنابر فتوای مرحوم والد (رضواناللهتعالیعلیه) مشروط به [یکی از دو حالت] وجود امام معصوم و یا به وجود حکومت اسلام باشد که در هر دو زمان صلاة جمعه وجوب دارد.2 البته در یک زمانی فتوایشان این بود؛ ولی من نمیدانم که در آن اواخر به چه کیفیتی بود؛ اگرچه از رسالهشان برمیآمد که اواخر حکم به استحباب کرده باشند، حتی در صورت عدم وجود امام معصوم علیهالسّلام که حکومت اسلام باشد.
البته بعضی میگویند [فقط] در زمان امام معصوم و بعضی میگویند که حتی در زمان خود امام علیهالسّلام نیز واجب تخییری است. این قول را مرحوم والد از مرحوم آقای خمینی نقل کردند. در آن شبی که با مرحوم آقای خمینی ملاقات کردند، در آنجا ایشان به مرحوم والد گفتند: «من حتی صلاة جمعه را در زمان رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم هم واجب تخییری میدانم.1» این نظر ایشان است.
اطلاق وجوب نماز جمعه در زمانهای مختلف
علیکلّحال از آنچه ما در مطالب تقریر کردیم، بهدست آمده است که صلاة جمعه وجوبش مطلق است؛ یعنی چه در زمان رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم باشد، چه در زمان امام معصوم علیهالسلام، چه در زمان حکومت اسلام و چه در زمان حکومت کفر، در هر جا وقتی که سبعة اشخاص من المؤمنین در مکان واحد اجتماع داشتند، بهنفس اجتماع شرط برای وجوب [نماز جمعه] در آنجا حاصل میشود. پس صلاة جمعه از نقطهنظر حضور و عدم حضور امام علیهالسّلام و حکومت اسلام مطلق میشود.2
شمار نمازگزاران و تحقق وجوب نماز جمعه
دقت کنید! فرق میکند. صلاة جمعه نسبت به حضور امام و نسبت به حضور حکومت اسلام، مطلق میشود و در همۀ ازمنه صلاة جمعه واجب است؛ امّا نسبت به انعقادش، در وقت انعقاد، آیا افراد کثیره در شرطیت در وجوب و انعقاد نماز دخالت دارند یا ندارند؟ بله؛ سبعة اشخاص شرط برای صلاة جمعه است؛ لذا اگر در یک جا، سبعة اشخاص نبودند و ثلاثة اشخاص بودند، مثلاً سه نفر رفیق با هم به مسافرت رفتهاند و در بیابانی نشستهاند. آیا میتوانند صلاة جمعه بخوانند؟ خیر، حرام است؛ چون هنوز شرطیت در اینجا حاصل نشده است. بله، اگر به خمسة اشخاص یا بیشتر برسند، صلاة جمعه رجحان دارد؛ امّا وقتی که به سبعة اشخاص برسند، صلاة جمعه الزام دارد.3
نماز جمعه هفت مسافر دور از شهر
پس اگر سبعة اشخاص در یک جا به سفر رفتند و دستشان از شهر کوتاه بود و نمیتوانستند برای نماز جمعه در آن شهر حاضر شوند، واجب عینی و تعیینی است که از آن هفت نفر، یکی جلو و شش نفر دیگر پشتسر او بایستند و خطبه بخواند و نماز جمعه را بخوانند!1
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد!