پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهواجب مطلق و مشروط
توضیحات
واجب مطلق و مشروط بر اساس جایگاه مقدمه در خواست مولا از یکدیگر شناخته میشوند. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا با مثال نجاست و علم به آن، توضیح میدهد که حکم به تحقق تمام اجزای موضوع وابسته است. سپس نشان میدهد که در واجب مشروط، خود مقدمه مطلوبیت ذاتی دارد و نبود آن مانع پیدایش تکلیف میشود؛ بنابراین مکلف موظف به ایجاد آن نیست. در مقابل، در واجب مطلق، انجام متعلق تکلیف مطلوب است و مقدمه برای رسیدن به آن خواسته میشود. مثال صعود بر بام روشن میکند که تعیین روش انجام کار از سوی مولا، بهتنهایی واجب را مشروط نمیکند و تهیه مقدمه همچنان لازم است. بحث با بررسی استطاعت حج و قدرت ادامه مییابد تا تفاوت مطلوبیت ذاتی موضوع با شرط تحقق عمل روشن شود و معیار حاصل بودن مقدمه، جای معیار اصلی را نگیرد.
هو العلیم
واجب مطلق و مشروط، معیار تشخیص تفاوت آنها
نقش مطلوبیت ذاتی در تکلیف و لزوم تهیه مقدمات
سلسله دروس خارج فقه ـ کتاب الحج ـ باب واجب مطلق و مشروط ـ جلسه چهل و دوم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
مطلوب بالذات، معیار تشخیص واجب مطلق و مشروط
در جلسۀ گذشته عرض شد که مقدّمۀ واجب در واجب مطلق و مشروط، به مقدّمهای اطلاق میشود که مطلوب بالذّات در نزد مولا باشد؛ بهنحوی که خود آن مقدّمه موجب انبعاثِ طلب در نفس مولا باشد، برای ترتّب آن حکم.
نقش نجاست و علم در وجوب ازاله
مثالهای متعدّدی برای این قضیه داریم. ازجمله مثالهایی که میتوان بیان کرد، وجوب ازالۀ نجاست [برای نماز] است که دو صورت [و رکن] دارد: اوّلی نفس وجود نجاست خبثیّه است؛ چه در لباس مصلّی و چه در بدن مصلّی. نجاست خبثیّه فیحدّنفسه و بهتنهایی موجب وجوب ازاله نیست؛ بلکه با ضمیمۀ علم به نجاست، هردوی اینها وقتی که ترکیب شوند، وجوب ازاله را به دنبال دارند. [دومی علم به نجاست است.]
امّا اگر فقط یکی از اینها موجود باشد، مثلاً نفس نجاست باشد ولی انسان عالم به نجاست نباشد، منبابمثال نمازی میخواند و بعد از آن متوجّه میشود که لباسش خونی و یا نجس بوده است؛ این نماز صحیح است؛ چون وجوب ازاله براساس دو رکن تحقّق پیدا میکند و مستقر میشود.
اقسام اخذ علم در موضوع حکم نزد آخوند
مرحوم آخوند این مطالب را در اوّل جلد دوم،1 در بحث کیفیت اخذ موضوع در تعلّق حکم، بیان کردهاند و چند قسم مطرح کردهاند؛ مثلاً علم بهعنوان جزءالعلة باشد یا تمامالعلة باشد و یا اصلاً علم در آنجا مدخلیتی نداشته باشد. ایشان چند قسم را مطرح کردهاند و البته در بعضی از مواردش اشکال هست.
علیٰکلّحال شارع در اینجا بهعنوان جزءالموضوع، این را مقدّمه برای تحقّق تکلیف میداند. اگر این علّت یا مقدّمه ( فرق نمیکند که علت یا مقدمه باشد ) بهعنوان موضوع برای تکلیف باشد و یک جزء از آن حاصل شود، طبعاً موضوع که علّت برای تکلیف است، حاصل نشده است و وقتی که موضوع حاصل نشود، حکم هم مترتّب نمیشود.
در مسئلۀ تکلیف، آنچه مطلوب ذاتی برای مولاست، عبارت است از تحقّق موضوع، [به این معنا] که موضوع برای تکلیف حاصل شود. این یک قاعدۀ کلی است. موضوع گاهی فقط با تحقّق یک امر واحد محقّق میشود و گاهی امور متعدّدهای لازم است که انضمام آن امور متعدّده، منحیثالمجموع، نتیجهاش همان وحدت در موضوع است که متعاقب آن، تکلیف مترتّب میشود. اگر یکی از آن امور محقّق نشود، طبعاً تکلیف نیست.
لذا در مسئلۀ وجوب ازاله، صرف تحقّق نجاست کافی نیست و اگر نجاست باشد، فقط یک رکن در اینجا محقّق شده است و یک رکن، موضوع را برای وجوب محقّق نمیکند؛ باید رکن دوم که علم مکلّف به نجاست است نیز وجود داشته باشد تا هردوی اینها با هم ضمیمه شده و موجب تعلّق تکلیف شوند که همان حکم وجوب ازاله است.
صحت نماز با علم اشتباه به نجاست
حالا اگر رکن دوم وجود داشته باشد ولی رکن اوّل وجود نداشته باشد؛ یعنی انسان علم به نجاست پیدا کند و با علم به نجاست، نماز میخواند و بعد از نماز متوجّه میشود که این نمازی که خوانده با علم به نجاست بوده، ولیکن عالم به تکلیف نبوده است؛ حالا به لباسش نگاه میکند و متوجّه میشود که چشمش اشتباه دیده است و لباس، طاهر بوده است؛ دراینصورت این نماز صحیح است.
اگر عالم به حکم باشد، از آن نظر که قربت در آنجا متمشّی نمیشود و نماز باطل است؛ نه از نظر عدم تحقّق موضوع، بلکه از نقطهنظر تجرّی و یا عدم تمشّی قصد قربت و مسائل دیگر، نماز باطل است.
اثر فراموشی و فقدان نجاست در حکم نماز
حالا اگر هم علم به نجاست و هم علم به حکم داشت، ولکن فراموش کرد؛ میداند که ثوب او نجس است، ولکن فراموش میکند و نسیان عارض میشود و نماز میخواند. وقتی که نماز خواند، متوجّه میشود که لباسش نجس بوده و میدانسته است که مقتضای قاعده بطلان است؛ اگر نسیان مسبوق به علم باشد، با وجود موضوع، نماز باطل است و باید نماز را اعاده کند.
اگرچه در اینجا نسیان، مسبوق به علم است، ولکن رکن دیگری از آن موضوع که نجاست باشد، منتفی است؛ یعنی وقتی که شخص، لباس را بررسی میکند، متوجه میشود که اشتباه دیده است و یا آنکه خیال میکرده که نجس است، ولی نجس نبوده است؛ مثلاً رنگ قرمزی بوده و او خیال کرده که دم است و امثالذلک؛ حکم این نماز صحّت است؛ چون آن چیزی که موجب بطلان نماز است، عدم تمشّی قصد قربت میباشد و الآن در اینجا قصد قربت بهواسطۀ نسیان متمشّی شده است و بهواسطۀ عدم وجود نجاست، اصل موضوع منتفی است؛ لذا داعی بر بطلان صلاة در اینجا وجود ندارد و صلاة صحیح است.
وابستگی وجوب مشروط به تحقق موضوع
حالا در مورد مقدّمه، آنچه مطلوب بالذّات شارع است، یعنی تعلّق جعل به وجوب، بهلحاظ مطلوبیت بالذّاتِ آن مقدّمه است که اگر آن مقدّمه حاصل شد، آنگاه انبعاث داعی در نفس مولا محقّق میشود و اگر آن مقدّمه حاصل نشد، انبعاث اصل داعی، اصلاً محقّق نمیشود؛ یعنی نفس مقدّمه در انبعاث داعی دخالت دارد.
این مقدّمه مثل موضوع برای تکلیف است. آیا قبل از تحقّق موضوع، تکلیفی هست؟! معنا ندارد که شارع در اینجا تکلیفی داشته باشد! منبابمثال قبل از اینکه لباس، متلبس به نجس شود، آیا حکم به وجوب ازاله هست؟! نیست؛ ممکن است لباسی صد سال هم طاهر بماند و وجوب ازاله در اینجا معنا ندارد.
پس همانطور که برای تحقّق تکلیف، وجود موضوع، شرط است؛ مثل اینکه برای وجوب ازالۀ نجاستِ خبثیّه، علم بالنجاسة شرط است، یا برای وجوب دفن میت، فوت مسلم، شرط است. حالا آیا اگر شخصی مثلاً تا هفتاد سالگی نمیرد، باید کلنگ بر سرش بزند و او را کشت تا قیام به دفن او کند؟! بگوید: «مدتی است که من کسی را تشییع نکردهام؛ پس یک نفر را پیدا کنید و با چکش بر سرش بزنید و او را بکشید!»
حکایت امامزاده و نادرستی ایجاد موضوع وجوب
مثل آن طلبۀ سید که به روستایی رفت و چند شبی که در آنجا ماند، به او گفتند: «از اینجا فرار کن!»
گفت: «چرا؟!»
گفتند:
«این روستا با آن روستا با یکدیگر تنافس [و رقابت] دارند؛ در آنجا امامزاده دارند و اینجا ندارند؛ لذا توطئهای در کار است تا اینکه حضرتعالی را شهید بفرمایند و اینجا امامزاده درست کنند! خلاصه، شما فرار کنید!»
این قضیه واقعی است و در جایی از اهواز اتفاق افتاده است؛ حالا نمیدانم که در کدام دهات بوده، ولی این مسئله جدی است!
علیٰکلّحال این وجوب دفن، مترتّب بر تحقّق موضوع است. حالا اگر یکی نخواست بمیرد، آدم نباید چکش بر سرش بزند و موضوع، درست کند و بعد بگوید: «حالا که موضوع محقّق شده است، باید قیام به کفن و دفن و تشییع و سایر مسائل نمود!»
یعنی نفس این مقدّمه و موضوع، فینفسه مطلوب بالذّات است و موجب انبعاث طلب و داعی در نفس مولا میشود و واجب، بالنسبه به این مقدّمه، واجب مشروط میشود.
امنیت راه حج و حوادث طبیعی در واجب مشروط
پس این ملاک، ملاک کلی است؛ ولیکن طریق شناختش فرق میکند و راههایی دارد که عرض میکنم. اصل کلی در واجب مطلق و مشروط این است که اگر آن مقدّمه ( بدون ضمیمه به امر دیگری ) برای تحقّق حکم، مطلوب بالذات بود، واجب بالنسبه به آن مقدّمه، واجب مشروط میشود؛ مثل وجوب دفن بالنسبه به فوت، یا وجوب ازالۀ خبثیّه، مشروط به وجود خبث و علم به خبث، ( هردو بهعنوان علّت مرکّبه ) یا وجوب حج بالنسبه به امنیت طریق و تخلیۀ سرب که در آنجا محقّق نیست؛ وجود امنیت فیحدّنفسه، داعی وجوب حج میشود؛ البته این کمترین چیزی است که ما میتوانیم در این مسئله مطرح کنیم، وإلا مطلب از این بالاتر هم قابل تصور است.
یا اینکه وجوب صلاة آیات بالنسبه به کسوف، خسوف، زلزال، صواعق و امثالذلک که فیحدّنفسه برای انبعاث طلب، مطلوب بالذات است؛ منبابمثال اگر تا آخر عمر انسان، خسوف نباشد، مطلوب بالذاتی هم در نفس مولا حاصل نمیشود و اگر انسان در جایی بود که هیچوقت کسوف نبود، لازم نیست به مناطق و اماکنی که خسوف و کسوف اتفاق میافتد، یا در آنجا زلزال و صواعق اتفاق میافتد، هجرت کند؛ نه، میتواند در همانجا که هست بماند. این مسئله معیار اصلی برای این قضیه است.
نقد معیار حاصل بودن مقدمه
البته ما در تقریرات قوم، تعابیر متفاوتی را میبینیم که هرکسی مسائلی را گفته است؛ مثلاً در مورد واجب مشروط گفته شده است که واجب مشروط، واجبی است که مقدّمۀ آن حاصل نباشد.1 اگر اینطور باشد، طهارت هم برای مصلّی حاصل نیست، درحالیکه واجب مشروط نیست! یا اینکه سلّم هم برای صعود بر سطح بهعنوان مقدمات وجودیه، حاصل نیست! حاصل نبودن که دلیل برای مشروط بودن و تحقّق موضوع در مشروطیت نیست.
حاصل بودن و حاصل نبودن در اینجا شرط نیست؛ بلکه مطلوب بالذات بودن [مقدّمه، دلیل مشروط بودن است؛] یعنی مولا این مقدّمه را برای آن جنبۀ مولویت و انشاء حکم، این مقدمه را مطلوب بالذات میداند؛ بهنحوی که اگر بدون اختیار و نظر مکلّف حاصل شد، آن حکم حاصل میشود و اگر حاصل نشد، آن حکم هم حاصل نخواهد شد. درواقع همانطور که قبلاً عرض شد، حصول حکم از ناحیۀ مولا و عدم حصول آن، اثباتاً و نفیاً دائرمدار مقدّمه است؛ ثبوتاً و نفیاً، بدون لحاظ مکلّف و اختیار مکلّف.
تعلق مطلوبیت ذاتی به تکلیف در واجب مطلق
عکس این مطلب، واجب مطلق است. در واجب مطلق، مقدّمه کارهای نیست؛ یعنی مقدّمه، مطلوب بالذات نیست؛ بلکه مطلوب بالذات، نفس آن حکمی است که بر متعلّق و تکلیف تعلّق گرفته است، امّا شارع و مولا آن متعلّق را به شکل و کیفیت خاص و در شرایط خاص میخواهد و اصلاً به مقدّمه کاری ندارد. مطلوب بالذات در واجب مطلق، به متعلّق تکلیف، تعلق گرفته است، نه مقدّمه؛ اصلاً به مقدّمه کاری ندارد!
منبابمثال وقتی که مولا میگوید: «اصعد علی السطح»، مقصود مولا فقط صعود بر سطح است.
یکی میگوید: «بنده از دیوار بالا رفته و بر سطح صعود میکنم.»
مولا میگوید: «من به شکل رفتن تو کاری ندارم! ممکن است از آن بالا با سر به پایین بیفتی، امّا من صعود بر سطح را از تو میخواهم؛ حالا میخواهی سلّم نصب کن و بر سطح برو یا از دیوار، بالا برو؛ یا چند نفر قلمدوش بشوید، یعنی یکی بایستد و دیگری روی دوش او برود و تو هم بروی روی سر دیگری بایستی، تا بالا بروی! میخواهی هم پر دربیاوری، برو! میخواهی با این کایتها از بالای کوه خودت را پایین پرت کنی و بعد هم با این کایت، روی پشتبام بیایی، بیا!»
خلاصه، من بهنحوۀ صعود بر سطح کاری ندارم؛ مطلوب بالذات ( اینکه مرتباً در اینجا میگویم: مطلوب بالذات؛ این کلید برای کیفیت رسیدن به مطلب است ) در اینجا نفس تعلّق تکلیف است. مولا به مقدّمه کاری ندارد، بلکه میگوید: «من صعود علی السطح را میخواهم.»
لزوم تهیه نردبان برای صعود بر بام
بنابراین اگر مولا بگوید: «اصعد علی السطح» و شما سلّم و نردبان نداشته باشید و همسایۀ شما نردبان داشته باشد، آیا پایتان را روی آن پایتان میاندازید و میگویید که: «از آسمان برای من نردبان بیاورید»؟! یا اینکه میروید و درب خانۀ همسایه را میزنید و از او نردبان میگیرید؟! مولا که به شما نگفته است: «برو درب خانۀ همسایه را بزن»؛ عقل شما این مطلب را میگوید.
حالا بعضی این را ندارند، میگویند: «نه آقا، بنشین در خانهات! دو سال هم بگذرد، اشکال ندارد! به مولا بگو که: ”من نردبان ندارم!“»
مولا میگوید: «همسایهات نردبان دارد.»
جواب میدهد: «تو که نگفتی برو و درب همسایه را بزن!»
حالا اگر سلّم در حیاط هم باشد، میگوید: «تو که نگفتی به حیاط برو!» بعد به حیاط هم برود، میگوید: «دست من را که نگرفتی!»
فطرت سلیم و تشخیص مطلوب بالذات
همۀ اینها برای چیست؟! اینکه الآن شما به این حرفهای من میخندید، میدانید برای چیست؟! بهخاطر این است که خداوند فطرت سلیمی در شما قرار داده است که آن فطرت سلیم، هنوز با این مطالب موجود در کتابها خلط نشده است؛ هنوز با این حرف و نقلها و پیچاندنها خراب نشده است!
وقتی که میبینید مولا گفته است: «اصعد علی السطح»، آن فطرت ساذجه و آن عقل سلیم و آن باطن دستنخوردۀ مناقب شعار، دستبهدست هم میدهند و میگویند: «مطلوب بالذات، صعود علی السطح است، نه نصب سلّم؛ نصب سلّم مطلوب بالذات نیست، بلکه مطلوب بالعرض است.»
حالا اگر شارع و مولا صعود بر سطح را با از دیوار بالا رفتن نمیخواهد، بلکه میگوید: «برای صعود بر سطح، سلّم را نصب کن! قلمدوش نکنید، چون ممکن است که سر یکدیگر را بشکنید! یا اینکه از دیوار بالا نروید، چون یکدفعه به پایین پرت میشوید!» مولا میگوید: «من نمیخواهم تو بمیری؛ من صعود بر سطح را میخواهم، ولی نه به قیمت مردن و شکستن دست و پا و امثالذلک، بلکه صعود به وسیلۀ سلّم را میخواهم.»
حالا آیا دراینصورت، سلّم مطلوب بالذات میشود؟! مطلوب بالذات نیست، بلکه مقدّمۀ وجودیه میشود. اینکه میبینید من دائماً به مطالب گذشته برمیگردم، بهخاطر این است که کاملاً به حدود آن چیزی که موردنظر است برسیم.
مقدمه وجودی و شرط تعیینشده از سوی شارع
در مقدّمۀ وجودیه ( نه مقدّمات شرعیه ) که شرط برای وجود متعلّق تکلیف است، مولا نسبت به مقدّمه، مطلوبیت ذاتی ندارد، بلکه مطلوبیت مولا بالعرض است.
علیٰهذا اگر مولا بگوید: ( به این مطلب دقت کنید! ) «من صعود بر سطح را از تو میخواهم، ولی مشروط به نصب سلّم»؛ این مقدّمۀ وجودیه میشود، امّا وجودیهای که منافاتی با شرعیه ندارد.
مقدّمۀ شرعیه مقدّمهای است که حتماً باید ازطرف شارع باشد؛ ازطرف شارع بودن، یعنی شارع آن را بیان کند و تصرّف و اختیارش در اختیار انسان نباشد؛ ولی اشکالی ندارد که ما این مقدّمه را در اینجا شرعیه بگیریم و درعینحال خود مکلّف هم باید به این مسئله قیام کند.
یعنی مقدّمۀ شرعیه درواقع وجودیه است، نه مقدّمۀ شرعیۀ عقلیه، مثل زلزال و امثالذلک که از قدرت و اختیار مکلّف خارج است.
تفاوت تعیین مقدمه با حکم عقل
منبابمثال میدانید که صلاة واجب است، در بیابان هستید و میخواهید صلاة را بهجا آورید، ولی قبله را گم میکنید، بعد به چند طرف نماز میخوانید تا اینکه نماز حاصل شود؛ این میشود مقدّمۀ وجودیه ولو شرع هم نگوید.
شرع که نگفته است: «به اینطرف یا آنطرف بخوان»؛ بلکه عقل برای خروج از تکلیف، حکم میکند که انسان نسبت به جهات مختلف، نماز بخواند و مسئله به شرع معطوف نیست.
ولی در اینجا به شرع معطوف است؛ مولا در اینجا گفته است: «از بین مقدمات، من نه قلمدوش را از تو خواستم، زیرا سر همدیگر را میشکنید و نه بالا رفتن از دیوار را از تو خواستم، زیرا بعداً فیلم میسازند و نه با کایت از روی بلندی آمدن و صعود مثل کلاغ را خواستم، زیرا اگر از آن بالا بخواهی بروی چشمت به خانۀ مردم میافتد و زن و بچۀ مردم را میبینی و حرام است؛ چون زن مؤمن، محترم است و نمیتوان از آن بالا دید. اینها را نخواستم؛ آنچه خواستم این است که مثل آدم نردبان بگذاری، نردبان شکسته هم نمیگذاری، بلکه نردبان آهنی محکم خوب میگیری و بالا میروی!»
پس اگر شخص با کایت روی سطح آمد، با اینکه روی سطح آمده است، امّا فایدهای ندارد؛ چون اتیان به امر مولا نکرده است. مولا میگوید: «من صعود بر سطح با این شرط و با این مقدّمه را از تو خواستم، نه با هر مقدّمهای.» لذا مولا میگوید: «نهتنها از تو قبول نمیکنم، بلکه تو را تنبیه میکنم که در اینجا برخلاف گفتۀ من عمل کردی!»
تفاوت وجوب تحصیل مقدمه در مطلق و مشروط
بنابراین آیا در اینجا هم که واجب، صعود بر سطح بالنسبه به نصب سلّم است، واجب مطلق میشود یا مشروط؟ واجب مطلق است؛ چون در اینجا، مطلوب بالذات نسبت به امر مولا، همان صعود بر سطح است؛ امّا با این شرایط خاص.
اگر این واجب، واجب مطلق شد، آیا شخص در تحصیل این مقدّمه، موظف است یا نیست؟ موظف است؛ ولی اگر واجب مشروط باشد، دیگر موظف نیست و تحصیل مقدّمه واجب نمیباشد.
مثال زلزله و عدم لزوم تحصیل موضوع
منبابمثال من میدانم که امروز در طهران زلزله میآید؛ برای من که در قم هستم نماز آیات واجب نیست، بلکه آنهایی که در طهران هستند، باید نماز آیات بخوانند. حالا بنده بگویم: «چون در طهران زلزال میآید و صلاة واجب است، پس من باید تحصیل مقدّمه کنم؛ یعنی خودم را به طهران برسانم، مقدّمه و موضوع که حاصل شد، آنوقت نماز هم بر من واجب میشود!»
این کار لازم نیست؛ چون در واجب مشروط، تحصیل مقدّمه لازم نیست و شاید مقدّمه پیدا بشود و شاید هم نشود؛ ولی در واجب مطلق، تحصیل مقدّمه به هر نحوی واجب است.
شرط نردبان و حفظ اطلاق وجوب صعود
بنابراین اگر مولا گفت: «من صعود بر سطح را با سلّم میخواهم» ( این مثال یکی از مواردی است که با این کیفیتی که عرض میکنم، در کتب ذکر نشده است ) صعود بر سطح از اطلاق خودش ساقط نشده است و وقتی که از اطلاق ساقط نشد، شخص مکلّف برای تحصیل مقدّمه که عبارت از سلّم است، نمیتواند دست روی دست بگذارد و بگوید: «مولا صعود را با سلّم خواسته است و من الآن سلّم ندارم!» برو از همسایه بگیر!
اگر نفس سلّم، وجودش بهنحوی مورد نظر مولا بود که با وجودش، وجوب صعود حاصل میشد و با عدمش، عدم وجوب حاصل بود، آنوقت شخص میتوانست دست روی دست بگذارد و بگوید: «من که سلّم ندارم و مولا به من نگفته است که: ”برو سلّم بگیر!“ هر وقت سلّم پیدا شد، این کار هم انجام میشود.»
مثال نم ساختمان و وجوب مشروط قیرگونی
یا منبابمثال مولا میگوید: «هر وقت منزل شما از طرف همسایه نم پیدا کرد، برو و زیرزمین را قیرگونی کن!» دراینصورت آیا عبد باید از الآن برود و باغچۀ همسایه را آبیاری کند تا اینکه زیرزمینش نم پیدا کند؟! بگوید: «قیرگونی کردن زیرزمین به امر مولا واجب است و این حاصل نمیشود الاّ اینکه آب و شیلنگ را در خانۀ همسایه بیندازم و همینطور آب بیاید، بعد آنوقت که زیرزمین نم داد، بروم و قیرگونی کنم!»
این کار لازم نیست! سر جایت بنشین و به آن همسایه هم تذکر بده که خیلی به باغچهاش آب ندهد که تا پنجاه سال هم که در اینجا هستی، نم ندهد.
این امر مولا وجوداً و عدماً منوط به وجود و عدم نم است؛ یعنی اگر نم پیدا شد، قیرگونی واجب میشود و اگر نم پیدا نشد، قیرگونی هم واجب نمیشود.
دو صورت امر مولا درباره نصب نردبان
یکوقت مولا در نصب سلّم میگوید: «اگر سلّم برایت حاصل شد، اصعد علی السطح»؛ عبد میتواند بگوید: «چون مولا گفته است که: ”اگر سلّم حاصل شد، برو بالا و اگر هم حاصل نشد، نرو“، من اصلاً نمیخواهم سلّم حاصل کنم.»
یکوقت هم مولا در نصب سلّم میگوید: «اصعد علی السطح بالسلم؛ من از تو میخواهم به بالای پشتبام بروی ولی طریقۀ رفتنت را هم من تعیین میکنم و بهدست خودت نیست، باید سلّم نصب کنی!» این، واجب مطلق میشود. لذا باید بروی و سلّم بیاوری و یا از همسایهات بگیری؛ اگر نداشت از بقالی سر محل بگیری، اگر نداشت بروی و از بازار یک نردبان قرض کنی یا بخری و یا کرایه کنی و بیاوری و این کار را انجام دهی!
مثل همان مثالی که خدمتتان عرض کردم: «أطعم زیداً بهذا الطعام»؛ حالا که میخواهی زید را اکرام کنی و طعام دهی، اشکنه جلویش نگذار و خورشت بادمجان بیاور!
علیٰکلّحال اگرچه مولا در اینجا شرط نصب سلّم را آورده است، ولی ترتّب وجوب بر این مقدّمه، موجب سقوط حکم از اطلاقش نمیشود، تا اینکه تبدیل به واجب مشروط شود.
با این مطالبی که خدمتتان عرض میکنم، کمکم بهسمت آن مسئلهای که باید در ذهن مستقر شود، میرویم؛ البته این مطالب هنوز ادامه دارد و خیال میکنم چند جلسۀ دیگر مبحث اصولی ما ادامه دارد.
استطاعت حج و مطلوبیت غیرذاتی قدرت
وقتی که مولا میگوید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾ که حج برعهدۀ مردم واجب است، برای کسی که مستطیع است و میتواند؛ ما باید بدانیم که در اینجا تعلیق وجوب حج بر استطاعت، چه جایگاهی پیدا میکند؟ آیا استطاعت مطلوب بالذات میشود یا مطلوب بالعرض؟
ببینید چقدر ساده شد! استطاعت دیگر مطلوب بالذات نیست. مولا برای استطاعت و قدرت، چه داعیای دارد؟! غیر از خود حج، مصالح حج، درجات، روحانیات، متابعت از حضرت ابراهیم و پا جای پای حضرت ابراهیم گذاشتن و بهدنبال سنت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم رفتن، آیا چیز دیگری هست که مولا نسبت به آنها نظری داشته باشد و استطاعت و قدرت، بخواهد شرط برای آن باشد؟! خیر، اصلاً عقل چنین چیزی را نمیگوید.
قدرت، شرط وجود و تحقق تکلیف
البته در جلسات قبل عرض کردیم که اصلاً معقول نیست که به قدرت، [طلب] تعلّق بگیرد. قدرت همانطور که عرض کردم شرط وجود است؛ یعنی کسی که قدرت نداشته باشد هیچ کاری نمیتواند انجام دهد.
نهاینکه فقط مربوط به حج باشد. اگر شما قدرت نداشته باشید، نمیتوانید از این اتاق بیرون بروید. حالا اگر بگویند: «إن استطعت فأخرج منها»، آیا غیر از خروج از غرفه که مطلوب بالذات است، قدرتِ رفتن هم مطلوب بالذات است؟! نهخیر! منبابمثال بگویند: «إن استطعت إذهب إلی بیتک؛ اگر قدرت داشتی، به خانهات برو!» حالا اگر قدرت نداشتم چهکار کنم؟! آیا بنشینم و بر سرم بزنم؟! مولا این «إن استطعت» را که در اینجا میآورد، یعنی مثلاً این مطالب را انجام بده!
این مطلوبیت ذاتی که در نفس مولا موجب انبعاث طلب است، آیا به خود متعلّق حکم، تعلّق میگیرد یا به مقدّمهاش که موضوع است، تعلّق میگیرد؟ در مورد زلزال، به خود زلزال تعلّق گرفته است؛ وجود زلزال، همان داعی است؛ نفیاً و اثباتاً. حالا اگر برای کسی در آنجایی که زندگی میکند، زلزال محقّق نشود، دیگر داعی برای مولا نیست.
امّا اگر بگوید که: «إن استطعت إصعد علی السطح»، اصلاً قید «سلّم» را هم نمیآورد، میگوید: «اگر بتوانی، بالای پشتبام برو!»
عبد میگوید: «حالا من که نردبان ندارم، پس دو نفر میایستیم و قلمدوش میکنیم و بالای پشتبام میرویم یا اینکه بهوسیلۀ دیگر روی سطح میآییم یا اینکه نردبان میگذاریم.» دراینصورت هرکدام از اینها باشد، هیچ دخالتی در بعث مولا نسبت به صعود بر سطح ندارد.
پرسش درباره مقدمه و مصلحت سلوکیه
تلمیذ: میشود نصب سلّم مصلحت سلوکیه باشد و استطاعت هم همینطور بهعنوان مقدّمۀ مصلحت سلوکیه داشته باشید؟
استاد: خیر، ما اصلاً نیازی به آن نداریم. وقتی که شما واجب را مطلق کردید، خواهینخواهی مقدّمهاش به وجوب بالعرض به آن تعلّق میگیرد.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد.