پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهواجب مطلق و مشروط
توضیحات
تحصیل علم چه زمانی وظیفۀ انسان است و ناآگاهی در چه شرایطی عذر او محسوب میشود؟ آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی این پرسش را با تفکیک اصل آگاهی از تکلیف و پیگیری برای شناخت جزئیات آن بررسی میکند. بحث از تقسیم مقدمات واجب آغاز میشود و به تفاوت کسی میرسد که امکان شناخت دارد با مستضعفی که ظرفیت تشخیص یا دسترسی به علم برای او فراهم نیست. گفتوگو درباره محییالدین نشان میدهد که استضعاف میتواند به یک مسئله یا مرحله از زندگی فرد محدود باشد. سپس با مثال پزشکی، تفاوت مسئولیت پیش از شنیدن احتمال خطر و پس از آن روشن میشود. در پایان، روایات سلمان و جابر زمینه توضیح مراتب معرفت را فراهم میکنند. نتیجه بحث، لزوم پیگیری حقیقت پس از آگاهی اجمالی و نقد اکتفا به تکالیف ظاهری برای رسیدن به مراتب بالاتر شناخت است.
هو العلیم
تحصیل علم و حدود عذر ناآگاهی در انجام تکلیف
از استضعاف تا مسئولیت پیگیری و مراتب معرفت
سلسله دروس خارج فقه ـ کتاب الحج ـ باب واجب مطلق و مشروط ـ جلسه چهل و سوم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
تقسیم مقدمات واجب و جایگاه تحصیل علم
صحبت در تقسیم مقدمات به مقدمۀ عقلیه، وجودیه، صحّت و وجوب بود. عرض شد که بعضی مقدمۀ واجب را به این چهار قسم تقسیم کردهاند و بر این اساس، خود واجب هم از نقطهنظر اطلاق و اشتراط میتواند تحت تقسیم مقدّمه به این چهار قسم قرار بگیرد.
روایت مؤاخذه جاهل و وجوب آموختن تکلیف
در مقدماتی که طبعاً مقدمۀ عقلیه است، مثل کسب علم برای معرفت، در روایت هم داریم که میفرماید: آیۀ ﴿إِلَّا ٱلۡمُسۡتَضۡعَفينَ مِنَ ٱلرِّجالِ وَٱلنِّسآءِ وَٱلۡوِلۡدَٰنِ لا يَسۡتَطيعُونَ حيلَةٗ وَلا يَهۡتَدُونَ سَبيلٗا﴾1 اختصاص به افرادی دارد که دسترسی به علم ندارند.2 امّا برای کسانی که میتوانند تحصیل علم کنند، یعنی تحصیل علم در ظرفیت آنها وجود دارد، مسامحه جایز نیست؛ لذا وقتی که در روز قیامت از عدم اتیان به تکالیف سؤال میشود و میگویند که: «ما اطّلاع نداشتیم یا نمیدانستیم»، خطاب میرسد: «أ فلاتعلّمتَ؟!3» مقدّمه در اینجا عقلیه است و برای تکلیف باید اوّل کسب علم شود تا اینکه انسان اطّلاع بر تکلیف را بهدست آورد. ببینید آن دقتی را که در آنجا هست، در اینجا هم میتوانید ملاحظه کنید.
دو وضعیت مکلف در دسترسی به علم
درواقع اصولیون، علم را یکی از مثالهای مقدّمۀ عقلیه برشمردهاند و واجب را نسبت به مقدّمات عقلیه، واجب مشروط دانستهاند؛ ولی ما میتوانیم همین را با توجه به موقعیت شخص نسبت به ادراک این مسئله، به دو قسم تقسیم کنیم:
لزوم تحصیل علم با امکان شناخت تکلیف
[قسم اوّل: شخص در موقعیتی است که احساس میکند تکلیفی وجود دارد و ظرفیت برای کسب علم و معرفت نیز وجود دارد.] اینکه آیا باید بهدنبال علم و تحصیل آن برود یا خیر؟ این به معنای قابلیت این موضع برای کسب معرفت است؛ لذا نمیتوانید در اینجا بگویید که واجب نسبت به این مقدّمه، واجب مشروط میشود. اگر شخص بداند که زمینۀ تکلیف در اینجا وجود دارد، نمیتواند دست روی دست بگذارد و بگوید که: «چون من علم ندارم، پس تکلیف ندارم و چون مقدّمۀ عقلیه در اینجا مفقود است، بنابراین واجب هم نسبت به این، مشروط میشود و وقتی هم که واجب مشروط شد، پس دیگر بر من تکلیفی از این نقطهنظر نیست.»
استضعاف و فقدان ظرفیت شناخت
[قسم دوم:] آن علم و معرفتی که جنبۀ مقدمۀ عقلیه دارد و واجب نسبت به آن مشروط است، به مسئلۀ مستضعفین برمیگردد. اصلاً ظرفیت برای کسب علم در آنجا منتفی است و شخص در موقعیتی قرار دارد که اصلاً احساس نمیکند تکلیفی وجود دارد؛ مثل بچه. همانطور که بچه چنین احساسی را ندارد، این شخص هم اصلاً احساس نمیکند که در چنین وضعی هست.
حکایت ناآگاهی از عمل خلاف و مصداق استضعاف
ما خیلیها را میبینیم که در چنین وضعی قرار دارند. یک نفر از دوستان نقل میکرد که شخصی از همین مردم با اینکه آدم عامی هم نبود ( حالا بیشتر توضیح نمیدهم ) معنای کار خلاف برایش مشخص نبود، میگفت که او گاهیاوقات حتی با زنهای شوهردار هم ارتباط دارد!
من به او گفتم: «فلانی این زن شوهر دارد!»
جواب میداد: «خودش میخواهد!»
گفتم: «آیا چون حالا خودش میخواهد، پس مسئله حل است؟!»
از جواب او معلوم میشود که او نمیفهمد؛ یعنی اصلاً نمیداند! تصورش این است که کار خلاف، در ظرفی انجام میشود که در آن تحمیل باشد. منبابمثال [اگرچه] عُنف را خلاف میداند، گول زدن و اغتراء به جهل را خلاف میداند، ولی [از نگاه او] اگر خود زن بخواهد، حتی اگر شوهر هم داشته باشد، خلاف نیست! ما که مزاحم شوهرش نیستیم! شوهر بهجای خود، ما هم بهجای خود! مسئلهای نداریم!
استضعاف در حق این شخص، صدق میکند. الآن این واجب مشروط بهعنوان کفّ نفس از اقدام بر عمل خلاف، در او محقّق نیست، زیرا اصلاً ظرفیت ادراک این مسئله را ندارد؛ حالا یا محیط در او تأثیرگذار بوده و در چنین وضعیتی تربیت شده یا اصلاً فهمش در تشخیص این قضیه ناتوان و نارسا بوده است. از این نقطهنظر فرق و تفاوتی در این مطلب ندارد.
میگفت: «وقتی که من مسئله را به او گفتم، دیگر کنار گذاشت. آدمی نبود که پیگیری کند و به مسخره و امثالذلک بگذراند، بلکه واقعاً مسئله برایش مشکل بود!»
معیار استضعاف و حدود توان تشخیص
معنای استضعاف این نیست که حتماً در جنگلهای فلان جا زندگی کند؛ بلکه استضعاف یعنی موقعیت و ظرفیت ادراک درّاکیِ شخص در مرحلهای باشد که قدرت تشخیص صلاح را ندارد، حالا هرکسی میخواهد باشد و فرقی نمیکند.
گفتوگوی علامه طباطبائی درباره استضعاف محییالدین
یکوقت در مجلسی بودم که مرحوم علامه طباطبائی با مرحوم آقا ( رضواناللهتعالیٰعلیهما ) راجع به استضعاف جناب محییالدّین ( رضواناللهتعالیعلیه ) صحبت میکردند. مرحوم علامه میگفتند: «آیا شما محییالدین را هم با این کیفیت و با این وضعیت مستضعف میشمارید؟!» ایشان فرمودند:
«چه اشکال دارد که جناب محییالدّین مستضعف باشد؟! نه در همۀ مراحل، بلکه در یک مرحله؛ زیرا او در اندلس در یک وضعیت و شرایط و خصوصیت و موقعیتی بوده است که آن خصوصیت و مطالبی که الآن برای ما از اقدام صحابه و شیخین و خلفای غاصب وجود دارد، در وضعیت و محیط آنجا مطرح نبوده است و یک مسئله و مطلب عادی بوده است و آنطوری که باید و شاید این مطلب در ذهن و نفس او قرار نگرفته است. لذا ایشان بعد از اینکه تنبّه پیدا کرده، مطالبی در این زمینه دارد. چه اشکال دارد؟!»
امکان استضعاف عالمان در یک مسئله
این نشان میدهد که استضعاف فقط مربوط به ساکنین جنگلهای آمازون یا افراد غارنشین نیست؛ استضعاف عبارت است از عدم فهم و درک انسان، در وضعیتی که راهی را غیر از این راهی که میرود نبیند. حالا ممکن است عالم هم باشد، ولی نسبت به این مسئله جاهل باشد. اینطور نیست که استضعاف فقط مربوط به شخص عامی صددرصد باشد.
پرسش از جمع مکاشفه و استضعاف محییالدین
تلمیذ: محییالدّین که اهل مکاشفه و مشاهده و وصول به مراتب عالی بوده است! چطور ممکن است که مستضعف باشد؟!
استاد: ببینید مرحوم آقا نفرمودند که او تا آخر عمر مستضعف بوده است! من هم الآن گفتم که در بعضی مراحل مستضعف بوده و بعد برایش انکشاف شده است.
تقیه و تغییر شناخت در عبارات محییالدین
تلمیذ: محییالدّین در کتبش نسبت به شیخین تعریفهایی دارد، حالا ما یکسری را حمل بر تقیه میکنیم. حضرتعالی میگویید که مرحوم علامه طباطبائی راجع به آن تعابیری که محییالدّین نسبت به خلفا مطرح کرده است، میفرمایند که ایشان مستضعف بوده است.
استاد: نهخیر. مرحوم والد میگویند که این مطلبی را که از خلفا بیان کرده است، در چه مرتبهای گفته است؟ مرحوم علامه میخواستند این مطلب را تا آخر عمر او تسری بدهند امّا مرحوم والد میخواستند بگویند که این قضیه تا آخر عمر او نبوده است و بالأخره حقیقت برایش منکشف شده است و این مسئله از لابهلای مطالبش بهدست میآید.
حالا اینکه در بعضی از عبارات چنین تعبیرات و مطالبی دارد، این مربوط به همان کیفیت سابق است؛ یعنی در آن وضعیت سابق که هنوز مسئله برایش روشن نشده بود، چنین تعبیراتی دارد و بعد از روشن شدن حقیقت ما باید تعبیراتی را که از آن تعبیرات استفادۀ تشیّعِ او میشود، مدّنظر قرار دهیم و اگر تعبیری در کنار این مطلب هست، دیگر باید آن را حمل بر تقیّه کنیم؛ چون نمیشود به شخصی با وجود اقرار بر مبنای تشیّع، در عین حال بگوییم که مستضعف است.
الآن در خیلی از مطالب ایشان فتاوای شیعه وجود دارد، درحالیکه هیچکدام از اهل تسنن این مسئله را ندارند. الآن آنچه برای ما در مسئلۀ محییالدّین مشکل است، چیست؟ فقط غیر از اینکه از شیخین تعریف کرده است، چیز دیگری که نیست؟! زنا و شرب خمر و قمار و شطرنج را که حلال نکرده است؟! فقط از شیخین تعریف کرده است و دیگر بالاتر از اینکه مسئلهای وجود ندارد! آیا وجود دارد؟!
شواهد تشیع محییالدین در فتوحات
در قبال این قضیه، جناب محییالدّین عباراتی دارد که فقط از یک شیعه، مثل آن عبارات صادر میشود! کدامیک از این فقهای شیعه یک خط از صلواتی را که محییالدّین راجع به ائمۀ اثنیٰعشر و چهارده معصوم علیهمالسّلام دارد گفتهاند؟! کدامیک مطالبی را که ایشان در فتوحات دارد، بیان کردهاند؟!
ایشان تصریحی دارد که امام زمان علیهالسّلام از نسل امام حسین علیهالسّلام است،1 درحالیکه اکثر اهل تسنن، امام زمان را از نسل امام حسن علیهالسّلام میشمارند.2 حتی فتوحات را تحریف کردهاند و جای حسین را با حسن عوض کردهاند، درحالیکه در نسخههای اصلی فتوحات، کلمۀ حسین وجود دارد؛ «إنَّهُ مِن نسل الحسین» و یا مثلاً «حسینیٌّ». اینها عباراتی است که حکایت میکند که ایشان مبنای تشیّع را داشته است و عمده مطلبی که در اینجا میماند، تعریف از شیخین است و این هم تقیّه بوده است. چیزی ندارد که انسان بخواهد این مسئله را مطرح کند.
تمایز استضعاف پیشین و تقیه پس از انکشاف
مطلبی میماند و آن اینکه بعضی از تعبیرهای ایشان نشان میدهد که از روی تقیه نبوده است، بلکه حکایت از حالش میکند که در آن وقتی که این تعبیر را بیان کرده، مستضعف بوده است. شما نمیتوانید بگویید که چون این تعبیر را آورده است، بنابراین کافر، ملحد، نجس و فلان است! نهخیر، مستضعف است! مثل خیلی از افراد دیگر که اینها مستضعف میباشند و این چیزی نیست!
امروزه بعد از گذشت دهها سال ما با بعضی از افراد که صحبت میکنیم، میبینیم هنوز در چه عوالمی سیر میکنند و نتوانستهاند خودشان را از این قالب موجود خارج کنند و بتوانند در فضای جدید وارد شوند! انسان از جناب محییالدّین که چهل سالش را در ممالک سنّی گذرانده است، چه توقعی دارد؟! آیا توقع دارد که از اوّل، شیعۀ خالص اثنیٰعشر باشد؟! توقع این مطلب از او غلط است!
نقد معیار دوگانه در داوری درباره محییالدین
شما فقط به مسئلۀ شیخین نگاه نکنید که الآن این قضیه برای ما اظهر من الشمس است! شخص فقیه در حوزۀ علمیه بعد از ۹۴ سال سن، عمَر را تنزیه میکند و قضیۀ قلم و قرطاس را رد میکند! به او سنّی نمیگویند، ولی به آن کسی که چهل سال در اندلس زندگی کرده است، سنّی میگویند! به او که نود سال قال الصّادق و قال الباقر خوانده و اوضح واضحات و ابده بدیهیات از مبانی تشیع را انکار میکند، سنّی نمیگویند! بهخاطر اینکه ریش دارد و وسائل درس میدهد؟!
کسی که در بلد قم، عُشّ آل محمد زندگی میکند و نود سال عمر کرده و تحت تربیت اساتید شیعه بوده است و با کتابهای شیعه سروکار داشته است و بعد از نود سال، کتاب مینویسد و میگوید: «حاشا به عمر که بگوید: ”اِنّ الرجل لیهجر!“» آیا این آقا که اصل همۀ مبانی تشیّع را زیر سؤال برده، سنّی نیست؟!
آنوقت ما به محییالدّین چسبیدهایم! معلوم است که محییالدّین در چنین وضعیتی مستضعف بوده است! آیا توقع دارید که از همان اوّل که از شکم مادر بهدنیا آمده است، اقرار به ولایت کند؟! اینکه معنا ندارد! واقعاً ما بیانصافی و بیوجدانی را به نهایت رساندهایم! مردم دنیا به ما چه میگویند؟! به این وضع و تفکر و مطالب ما میخندند! دریاهای معرفتِ موجود در کتاب فتوحات را کنار گذاشته و به تعریفی که ایشان از شیخین در آن وضعیت و موقعیت کرده است، چسبیدهایم و او را رد میکنیم!
پافشاری بر نظر و نپذیرفتن حقیقت
این آقا حالا هم که این مطلب را برای او اثبات کردهاند، باز هم قبول نمیکند! بنده ورقهاش را دارم؛ در ورقهای که ایشان در آنجا توبهنامهاش را مینویسد، تلویحاً میگوید: «من این را قبول ندارم» (و میگوید:) «چون دشمن شاد میشود، من حرفم را پس گرفتهام!»
یعنی چه که دشمن شاد میشود؟! دشمن کیست؟! غلط میکند! این حرفها چیست؟! تازه در اینجا موذیانه و رندانه رد میکند، ولی ایشان در جلسۀ خصوصی تصریح کرده که: «من روی حرفم هستم!» او چنین شخصیتی هم داشته است!
بنده موارد دیگری هم از او سراغ دارم؛ منبابمثال یک نفر به بنده گفت:
«من با ایشان بودم و قضیهای بین من و او پیش آمد. گفتم: ”آقا، تمام دنیا مطلبی غیر از این مطلب شما را میگویند!“
گفت: ”همۀ دنیا اشتباه میکنند! فقط من صحیح میگویم!“»
این عین عبارتش بود! باید با چنین آدمی چهکار کرد؟! باید رهایش کرد تا بهدنبال کارش برود! ما به کسی که فکرش اینگونه است سنّی نمیگوییم، آنوقت به محییالدّین میگوییم: «سنّی است!»
تأثیر محیط بر شناخت و خروج از استضعاف
مرحوم آقا میگفتند که اگر کسی در چنین وضعیت و موقعیتی است، مستضعف میباشد؛ چون این شخص از صبح که از خواب بیدار شده تا شب شیخین شنیده است! به درس رفته، استادش شیخین گفته است! رفیقش شیخین گفته است! هرکسی شیخ شیخ میگوید! دیگر چیزی از علی برایش نمیماند که بخواهد اعتراف به ولایت کند! او با همان صفای خودش به جایی میرسد که ولایت برایش کشف میشود و به ولایت اعتراف میکند! مسئلۀ استضعاف در این موارد است و باید دقت کنیم! اینجا را باید دقت کنیم.
تفاوت اصل علم و تحصیل علم ثانوی
بنابراین اینکه علم را در اینجا بهعنوان مقدمۀ عقلیه شمردهاند و بر این اساس، واجب را واجب مشروط قرار دادهاند، خلاف است! علم در اینجا مقدّمۀ عقلیه نخواهد بود، بلکه مقدّمۀ وجودیه است. آن علمی که مقدّمۀ عقلیه است، اصل العلم است؛ یعنی بدون علم، اتیان به تکلیف، مستحیل است و باید تکلیف مسبوق به علم باشد. این واجب، واجب مشروط میشود.
لزوم پیگیری پس از آگاهی اجمالی از تکلیف
امّا همینکه انسان احساس کرد که مسئلهای وجود دارد ( دقت کنید که چطور یکدفعه قضیه عوض شد! ما نمیتوانیم مبانی را سرسری بگیریم! مجتهد باید در اصول این مبانی را بداند! اینجاست که فرق بین فتاوا پیدا میشود. ) و همینکه مکلّف فهمید مسئلهای وجود دارد و چیزی به گوشش رسید، منبابمثال اگر در مجلسی مطالبی دربارۀ حج، امر به معروف، زکات، صوم و یا یک واجب دیگر شنید، در اینجا مکلّف نمیتواند بگوید که: «علم بهعنوان مقدمۀ عقلیه است و واجب هم واجب مشروط است»؛ بلکه باید بهدنبال علم ثانوی برود و این علم ثانوی که میخواهد بهدنبالش برود، مقدّمۀ وجودیه میشود.
اطلاق و اشتراط واجب نسبت به مقدمه علمی
آن علم کلی در لحاظ اوّلی خودش، بهعنوان مقدّمۀ عقلیه است؛ یعنی تکلیف بهعنوان امر منزّل من عندالله، بدون اطّلاع و علم مکلّف به جوانب و خصوصیات آن، مستحیل است؛ چه او اوّلاً بلااوّل بر اصل تکلیف اطّلاع نداشته باشد و چه اطّلاع ثانوی مبهم و مجمل داشته باشد، در هر دو صورت علم مقدّمۀ عقلیه میشود و این مقدّمۀ عقلیه به دو قسم تقسیم میشود: اوّل: واجب نسبت به آن واجب مشروط میشود؛ آن در جایی است که اصلالعلم مورد توجه است.
دوم: واجب نسبت به آن واجب مطلق میشود؛ در جایی که مکلّف بر چنین تکلیفی اطّلاع پیدا کند؛ بعد باید بهدنبال آن برود، چون از استضعاف خارج شده است و نباید بگوید که: «من در طهرانم»، بلکه باید به قم نزد عالمی برود و مسئله را از او بپرسد! بالأخره انسان با خود میگوید: «ممکن است من مکلّف باشم.»
یکوقت در جایی راه میرود، میبیند شخصی مشغول صحبت است و میگوید که فلان چیز واجب است؛ دراینصورت انسان نمیتواند بگوید: «اینکه معلوم نیست صحیح بگوید، پس به آن اعتنا نمیکنیم!» بلکه تا این را میفهمد، باید روی آن فکر کند و بگوید: «شاید این واجب باشد و من در این مسئله تساهل میکنم، پس باید بروم و برای رسیدن به تکلیف سؤال کنم تا اطّلاع پیدا کنم!»
از این به بعد، مقدمۀ علمیۀ وجودیه میشود؛ میرود و سؤال میکند و به او میگویند که چنین تکلیفی یا هست و یا نیست. [اگر تکلیف بود] دیگر وظیفه میشود و باید بهدنبال علم برود و به آن علمی که مقدّمه بهعنوان اطلاق بوده است، صورت خارجی بپوشاند.
نمیتواند بگوید که: «چون مقدّمۀ علمیه است، پس دست روی دست بگذارم و هروقت خودش پیدا شد، به آن عمل کنم. همانطور که [دربارۀ آن چیزی] شنیدهایم، [حکم دقیق آن نیز] به ما خواهد رسید!» [این صحیح نیست و] «أ فلا تعلّمت» در اینجا میآید.
حدود شمول خطاب «أ فلا تعلمت»
«أ فلا تعلّمت» به مستضعفین تعلّق نمیگیرد؛ چرا؟! چون مقام استضعاف، آبی از تعلّم و تشخیص تکلیف است. شخصی که بتواند به عالم دسترسی پیدا کند و در شهر او یا در آن طرف شهر و یا در یک شهر دیگر عالمی وجود دارد، بهواسطۀ این اطّلاع، از استضعاف خارج شده و خطاب «أ فلا تعلّمت» شامل او میشود.
پس در اینجا واجب نسبت به علم، دیگر مشروط نمیشود، بلکه واجب مطلق میشود؛ یعنی همانطور که مثلاً واجب نسبت به کسب طهارت حدثیه مشروطیتی ندارد، بلکه اطلاق دارد و شخص بهواسطۀ تعلّق خطاب «صلّ» واجب است که کسب طهارت کند، در اینجا هم بهمجرد فهم بر وجود تکلیف، باید بهدنبال مقدمۀ علمیه برود. منظور مقدمۀ علمیه بهعنوان وجودیه نیست که علم به حصول بعد از تعلّق تکلیف باشد، بلکه مقدّمهای که نفس مقدّمه، علم است، نه مقدّمهای که از نتیجۀ آن، علم است.
آیه وضو و احتیاط برای یقین به انجام تکلیف
مثل احتیاطاتی که انسان برای یقین به تحصیل تکلیف انجام میدهد: مثلاً آیه میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا قُمۡتُمۡ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ فَٱغۡسِلُواْ وُجُوهَكُمۡ وَأَيۡدِيَكُمۡ إِلَى ٱلۡمَرَافِقِ﴾.1 انسان در غسل ید، دو یا سه سانت بالاتر از مرافق را میشوید؛ این مقدّمۀ علمیه است. همینطور سایر احتیاطاتی که انسان میکند تا اینکه یقین به برائت ذمّه و تحصیل تکلیف از ناحیۀ مولا برایش حاصل شود، همه تحت مقدّمات علمیه قرار دارند.
منظور از مقدّمۀ علمیه این است که خود مقدّمه در اینجا علم است، نه اینکه فعل خارجی، منتج به علم شود. این مقدّمهای که در اینجا بهعنوان مقدّمۀ علمیه است، واجب نسبت به این مقدّمه مطلق میشود؛ یعنی همانطور که صلاة نسبت به طهارت، واجب مطلق میشود و نیاز به امر مجدد برای کسب طهارت ندارد و نفس امر به صلاة، اقتضای قیام به طهارت را میکند، نفس حصول چنین خاطرهای هم در نفس مکلّف، اقتضای رفتن بهسمت تحصیل علم را میکند.
مثال پزشکی برای وجوب پیگیری پس از اطلاع
اتفاقاً ما این مسئله را در روابط خودمان میبینیم؛ همینکه انسان عملی را انجام داده است و بعداً میشنود که ممکن است نتیجۀ این عمل، چنین عواقب و تبعات و مرضی داشته باشد و میگویند که برای جلوگیری از این تبعات، چیزهایی وجود دارد، تا این را احساس میکند ( با اینکه هنوز مریض نشده است و هنوز دردی نیامده است ) آیا در خانهاش مینشیند؟! نهخیر! میگوید: «باید از دکتر وقت بگیرم!»
احتمال چسبندگی چشم و لزوم مراجعه به پزشک
هنوز که درد برایش پیدا نشده است، امّا تا چیزی را میشنود، ترتیب اثر میدهد؛ مثلاً به منزل یکی از اقوام که چشمش را عمل کرده است، میرود و به او میگوید که احتمال چسبندگی عنبیه بعد از عمل آب مروارید وجود دارد و ممکن است در بعضی از افراد چنین قضیهای پیدا شود و مثلاً برای فلانی پیدا شد. او میگوید: «برای من که پیدا نشده و دارم میبینم»؛ امّا با این حال به دکتر تلفن میکند و زود وقت میگیرد؛ چون از عاقبت میترسد و با خود میگوید که: «نکند من جزء ده درصدی باشم که چسبندگی پیدا میکنند و دیگر نمیتوان برای آنها کاری کرد!»
این ده درصدی که او احتمال میدهد که چسبندگی پیدا شود و برای همین، زود قیام میکند، چیست؟ این میشود مقدّمۀ علمیه برای احتراز از وقوع در مهلکه؛ یعنی آنچنان وقوع در مهلکه برای شخص منجّز است که یک دقیقه هم صبر نمیکند؛ چون مسئله مهم است و اهمیت دارد، فوراً نزد دکتر میرود و وقتی که دکتر میگوید: «چشم شما جزء آن ده درصد نیست»، خیالش راحت میشود! یا میگوید: «بیا و معاینه کنم و این قطره را بگیر و روزی دو بار در آن بچکان تا اینکه به چسبندگی مبتلا نشوی!»
تفاوت مسئولیت بیمار آگاه و ناآگاه
آیا حالِ این شخص در الآن با حالی که قبل از شنیدن این مطلب داشت، یکی است و به یک وزان قرار دارد؟! اگر نمیشنید، مؤاخذه نمیشد؛ نه پزشک او را مؤاخذه میکرد و نه مردم.
بلکه او به دکتر میگفت: «تو مرا در مهلکه انداختی! من که دکتر نیستم، تو عمل کردی، تو این کار را کردی و من هم که اطّلاعی نداشتم!»
دکتر میگوید: «میبایست به خانۀ دختر عمه و یا پسر عمهات که همین عمل را انجام داده است، بروی و این مطلب را از او بشنوی!»
میگوید: «مگر جنابعالی در نسخهتان نوشته بودید که بنده به خانۀ دختر عمه و یا پسر عمهام بروم و این مطلب را از او بشنوم؟! اگر در نسخه مینوشتی که به منزل پسر عمهتان که عمل کرده است، بروید تا اینکه او شما را در جریان بعضی از عواقبش قرار دهد، بسیار خوب بود، امّا حالا که در نسخه ننوشتی، بندۀ مریض باید از کجا بفهمم؟!»
این شخص، مستضعف میشود و علم نسبت به این قضیه، واجب مشروط میشود؛ یعنی وجوب قیام به تحصیل دارو مشروط میشود؛ چون شخص اطّلاع ندارد و اطّلاع بر عهدۀ طبیب است. امّا وقتی که شنیده باشد و بعد به دکتر برود، دکتر میگوید: «تو که از پسر عمهات شنیدی، چرا تلفن نکردی؟! پس حال تو فرق میکند.» دادگاه هم برود، مقدار مجازات دکتر کم میشود؛ چون حال فرق کرد؛ ولی در هر دو صورت جهل بود.
البته این جهل با آن جهل اوّل فرق میکند؛ در جهل اوّل اشکال متوجّه شخص نیست، امّا در جهل دوم خدا میگوید: «چرا اقدام نکردی؟!» هم مردم مذمّتش میکنند و هم خودش تا آخر عمر بر سرش میزند! هم خدا و هم دکتر و هم قاضی میگویند: «خودت میگویی که شنیدی و اطّلاع داشتی، پس چرا به دکتر تلفن نکردی؟!» سیرۀ عقلا و عرف در اینگونه موارد بر چه مبنایی است؟ آیا بر مبنای مسامحه و نشستن است یا بر مبنای قیام است؟
تشکیکی بودن مقدمات عقلی و تحصیل معرفت
بنابراین ما در مقدّمات عقلیه هم تشکیک قائل شدیم [و دو قسم است]:
قسم اوّل: در بعضی از مقدّمات عقلیه، واجب نسبت به آن مشروط میشود؛ یعنی شخص نمیتواند کاری انجام دهد.
قسم دوم: واجب مطلق میشود. شخص در واجب مطلق باید گوشی را بردارد و از دکتر وقت بگیرد و بعد مراجعه کند. در تکلیف هم باید به علم و کتابها و علما مراجعه کند، تا اینکه کسب معرفت نماید. اینجاست که «أ فلا تعلّمت» شامل حالش خواهد شد. این قضیه مربوط به مقدّمات عقلیه میشود.
مسئلۀ دیگر مقدّمۀ وجوبیه و فرقش با مقدّمۀ وجودیه است که انشاءالله این مطلب را بعداً میگوییم.
نقد اکتفا به تکالیف ظاهری در شناخت توحید
منبابمثال میگویند: «این علم بهعنوان مقدّمۀ علمیه است و بهعنوان مقدّمۀ عقلیه واجب مشروط است و ما نسبت به معرفتِ توحید تکلیف نداریم؛ به ما گفتهاند: ”نماز بخوان و روزه بگیر“، همین! دیگر نیازی به آموختن فلسفه و حکمت و عرفان نداریم و در روایت نداریم که اینها را بخوان!»
روایات سلمان و جابر و مراتب معرفت
ما میگوییم: آیا در روایت نداریم که اینها چه مقاماتی دارند؟! آیا در روایت نداریم که سلمان چیزی داشته که بقیه نداشتهاند؟! آیا در روایت نداریم که امام باقر علیهالسّلام اسراری را به جابر بن یزید جعفی میگفتهاند؟!1 آیا در روایت نداریم که حضرت به ابوذر فرمودند:
«هرچه سلمان گفت گوش بده!»؟!
کسی که اینها را بخواند برایش چه پیدا میشود؟! آیا آنها چیزی اضافهتر از ما داشتهاند؟!
میگویند: «ما در تکالیف که این چیزها را نداریم و فقط موظّفیم که صلاة و روزه را اتیان کنیم!»
آیا همین است؟! آیا این مطالب بیهوده است؟! آیا سلمان همینطوری متولّد شد؟! آیا جابر بن یزید جعفی همینطوری از بچگی و از طفولیتش جابر بن یزید جعفی شد؟! چرا امام باقر نمیتوانستند مطالبی را که به او میفرمودند، به بقیه بگویند؟! پس چیزی بوده است! آیا نعوذبالله امام باقر علیهالسلام حرف بیهوده میگفتند؟! یا اینکه حقایقی بوده که او بهدنبالش رفته و بقیه نرفتهاند؟! حالا تو چرا نمیروی؟! چرا این حرف را میزنی؟!
مگر روایت نداریم که:
«ایمان ده درجه دارد و هر ده درجهاش را سلمان داراست»؟!1
مگر روایت نداریم که اینها فرق میکنند و اینها اصحاب سرّ و جزء حواریون بودند؟!2 پس چرا خودمان را از این مطالب محروم کنیم؟! صرفاً بگوییم که: «ما دستور نداریم بر اینکه بهدنبال این حقایق برویم!»
تناسب درجات اخروی با میزان معرفت
اگر اینطور گفتیم، خدا هم در روز قیامت میگوید: «ما به تو یک طویله در بهشت میدهیم و آن بالا را نگاه کن و ببین به سلمان چه دادهایم! آنوقت دیگر اینجا نمیتوانی ما و ملائکه را فریب بدهی و درس اصول به ما بدهی و بگویی که: ”عقل ما مکلّف به این است که در تحت اطاعت باشد؛ حال مولایش هرکس میخواهد باشد!“ در دنیا بر سر خودت و بقیه شیره مالیدی، ولی اینجا نمیتوانی سر ما را شیره بمالی! همانقدر که معرفت داشتی، ما هم به تو درجه میدهیم! پس برو در همان طویله!»
پیگیری معرفت و بهرهگیری از سیره عالمان
اما آن کسی که این علم را بهعنوان مقدمۀ عقلیۀ واجب مشروط نگرفت، اینها را خواند و فهمید که خبری هست و پیگیری کرد، به امثال مرحوم قاضی، مرحوم علامه طباطبایی و مرحوم آقا ( رضواناللهتعالیٰعلیهم ) نگاه کرد و بقیه را هم با ایشان مقایسه کرد، تاریخ آنها را خواند و دست روی دست نگذاشت، او به یک درجه میرسد.
محدودیت بهره اخروی در اکتفا به نماز
امّا اگر گفت: «ما فقط تکلیف نماز داریم و ملائکه از ما همین را خواستهاند»، خدا هم میگوید: «ما همینقدر بهاندازۀ همان نمازی که خواندی، به تو میدهیم؛ اضافه که نمیخواهی؟!» او هم میگوید: «خیر.»
[خدا هم میگوید:] «پس به آنجا برو! به جهنم نمیبریمت، ولی همانقدری که معرفت داری و در رسالهات نوشتی ( بیشتر به تو نمیدهیم ) همانجا برو و ببین که حالا این مطالبی را که نوشتی، چقدر در آنجا بهدردت میخورد!»
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد.