پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهواجب مطلق و مشروط
توضیحات
استطاعت حج و نسبت آن با اختیار انسان، محور بحث آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی است. بحث از این پرسش آغاز میشود که اگر جایگاه یک شرط در دستور مولا روشن نباشد، آیا مکلف میتواند از تحقق آن جلوگیری کند؟ سپس تفاوت میان دلالت خود قید و الزام موجود در اصل دستور توضیح داده میشود؛ صرف وجود شرط، اختیار ترک مقدمات را ثابت نمیکند. این مبنا با مثال دیدن و دعوت کردن یک شخص روشن میشود و به آیه استطاعت حج راه مییابد. در ادامه، قدرت و تهیه زاد و راحله از جهت مقدمه عقلی بررسی میشوند و انتظار برای پیدایش خودبهخودی آنها نقد میشود. نتیجه بحث، وجوب تحصیل استطاعت در نخستین فرصت ممکن بر این مبناست. در پایان، تعریف واجب مطلق و مشروط بر اساس اختیار رفع حکم بیان میشود و پیوند استنباط احکام با اتصال به اولیای الهی مورد تأکید قرار میگیرد.
هو العلیم
استطاعت حج و وجوب فراهم کردن مقدمات آن
نقش اختیار انسان در شرط و الزام تکلیف
سلسله دروس خارج فقه ـ کتاب الحج ـ باب واجب مطلق و مشروط ـ جلسه شصت و نهم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
شک در جایگاه قید در طلب
در بحث واجب مطلق و مشروط، صحبت در این شد که اگر مکلّف در موضعی شک کند که آیا مولا این قید را در تحت دایرۀ طلب قرار داده است یا در فوق دایرۀ طلب قرار داده است. اگر قید در فوق دایرۀ طلب باشد، طبعاً این واجب، واجب مشروط میشود.
تفاوت شرط تحقق با اختیار ترک موضوع
بر فرض اینکه در فوق دایرۀ طلب باشد، آنوقت بحث مسئلۀ دوم در اینجا مطرح میشود که آیا مولا مکلّف را برای انجام مأمورٌبه مختار قرار داده است؟ مثلاً گفته است که: «إن جائک زیدٌ فأکرمه!» و آمدن زید، فوق دایرۀ طلب است؛ یعنی احتمال دارد که بیاید و احتمال دارد که نیاید. پس مولا قید را متحقّقالوجود نگرفته است؛ چون احتمال عدم در آن میرود. در عین اینکه حکم به وجوب اکرام کرده است، مجیء زید را در تحقّق موضوع دخالت داده است؛ امّا این دخالت به کیفیتی نیست که مکلّف بتواند از مواجه شدن با آن موضوع، شانه خالی کند. دراینصورت، گرچه وجوب اکرام، مشروط به مجیء زید است، ولکن مکلّف نمیتواند خود را در موقعیت عدم تحقّق موضوع قرار دهد و موضوع را بهواسطۀ اختیار خود، از خودش سلب کند؛ مثلاً [نمیتواند] از شهر بیرون برود تا موضوع اکرام منتفی شود.
نقش اصل لفظی در فهم شرط مولا
حالا اگر شما در قیدی شک کردید که آیا مولا آن قید را داخل در تحت دایرۀ طلب یا خارج از دایرۀ طلب قرار داده است، اصل لفظی در اینجا چه اقتضا میکند؟ آیا باید بگوییم: این قیدی است که مولا آن را خارج از دایرۀ طلب قرار داده است، بنابراین تا این قید تحقّق پیدا نکند، آن شخص هم تحقّق پیدا نمیکند؟ مثلاً مولا به زید میگوید: «اگر عمرو را دیدی، او را برای شب جمعه اکرام کن و به فلان مجلس دعوت کن!» اینکه مولا میگوید: «اگر او را دیدی»، یعنی محتمل است او را در قم ببیند یا نبیند؛ یعنی این امر از نقطهنظر وجود، مفروضالوجود نیست؛ یعنی مولا قید را مثل زوال شمس یا قدرت یا بقاء و حیات زید، مفروضالوجود اخذ نکرده است، یا اینها را مثل تهیۀ اسباب و مقدّمات، مفروضالوجود نگرفته است؛ بلکه دیدن و ندیدن زید، سیّان است.
حالا اگر مکلّف در چنین موقعیتی شک کند که آیا منظور از اینکه «اگر زید را دیدی، او را برای شب جمعه دعوت کن»، الزام بر دیدن است، یعنی برو و او را ببین، یا اینکه مولا او را در اصل رؤیت، مختار قرار داده است؟! یعنی میتوانی او را نبینی و میتوانی برنامه را بهطوری بچینی که حتی اگر در مجلسی هم بودی که عمرو حضور داشت، طوری بنشینی که او را نبینی یا اینکه اصلاً به آن مجلس وارد نشوی؛ چون مولا که نگفته است: «برو، او را ببین!» مولا گفته است: «اگر او را دیدی»، تو هم میگویی که: «او را ندیدهام.»
حکایت برداشت نادرست از دستور استاد
ما در زمان مرحوم آقا (رضواناللهتعالیعلیه) در مورد خیلی از مطالب میدیدیم که مرحوم آقا به شخصی مطلبی را میگویند و آن شخص اینگونه برداشت میکرد که الآن که حکم، مشروط به این مطلب شده است، میتواند کاری انجام بدهد تا خود را در معرض قرار ندهد، بعد هم به آقا بگوید که: «من فلان شخص را ندیدهام!» مثل اینکه اینها بحثهای اصول ما را خوانده بودند! البته راست هم میگوید، ندیده است؛ ولی ایشان نگاهی به او میکردند و خندهای هم میکردند، یعنی من متوجه شدم و این مطالب را نمیپذیرم! با این کار، خودت را بدبخت کردی! از این قسم مسائل و مطالب در آن زمانها هم بوده است.
حدود دلالت قید بر اختیار مکلف
علیٰکلّحال در چنین جایی اصل لفظی چیست؟ آیا امر مولا، اقتضای الزام بر تحقّق موضوع میکند، یا نسبت به این مسئله ساکت است؟ یعنی تحقّق یا عدم تحقّق موضوع فرقی ندارد و اگر چشمش به عمرو افتاد، باید او را دعوت کند. زید میتواند تا چشمش به عمرو میافتد، چشمش را ببندد و یا وقتی که میداند عمرو را تا دو سه ثانیۀ دیگر میبیند، دستش را روی چشمش بگیرد و برود و بعد هم بگوید که: «من او را ندیدهام!» چه اشکال دارد؟! یا سرش را پایین بیندازد و وقتی عمرو از جلویش رد میشود، او را نبیند. اگر انسان بخواهد مسئله را درست کند، میتواند از این قسم کارها انجام دهد!
حالا وقتی که مولا چنین امری میکند، آیا این قید در دایرۀ طلب قرار دارد یا در فوق دایرۀ طلب؟ اصل لفظی در اینجا چه اقتضا میکند؟ شما بفرمایید که ما چه اصلی در اینجا داریم؟
گفتوگو درباره قید احترازی و توضیحی
تلمیذ: اینجا اصل اطلاق است؛ یعنی خود طلب، اصلش به عدم تقیّد است.
استاد: در اینجا قید آورده است. اصل در قید مگر قید احترازی نیست؟ آیا قید احترازی است یا غیراحترازی است و قیدِ توضیحی است؟ اگر در تحت دایرۀ طلب باشد، قید توضیحی میشود. اصل در قید، قید احترازی است.
تلمیذ: ما در مورد شک بحث داریم. اگر قید احترازی بود که بحث شک در اینجا نمیآمد.
استاد: میدانم! برای تبدیل این امر به وجوب شرطی یا به وجوب اطلاقی و مطلق، ما چارهای نداریم که اصل را در خود قید اجرا کنیم. اگر در اینجا قید، قید احترازی باشد، یعنی احتراز از توضیحی بودن و دخالت در رؤیت داشتن، بنابراین وجوب را هم به تحقّق خودش مشروط میکند؛ امّا اگر قید توضیحی باشد، یعنی در تحت دایرۀ طلب بوده است و فقط بهعنوان قید عادی در اینجا مطرح شده است و مولا توجه خاصی بر رؤیت ندارد و فقط رؤیت را در اینجا بهعنوان، عنوان مشیر اخذ کرده است؛ یعنی مواجه شدن و وسیله برای ارتباط برقرار کردن. حالا این ارتباط چه با رؤیت باشد، چه با تلفن باشد، چه با پیک، قاصد و امثالذلک باشد، به هر کیفیتی باشد فقط این جنبۀ ارتباط مهم است.
با توجه به این قضیه، شما چه اصلی را در اینجا جاری میکنید؟ ما در اینجا چه چیزی داریم که باید این قید در اینجا لحاظ شود؟
اصل رعایت قید در برابر راههای دیگر ارتباط
در اینجا ما در نفس قیدیّت و اینکه مولا آن را قید قرار داده است یا نه، شکی نداریم و میدانیم که منظور مولا از این رؤیت، خود رؤیت است، نه سایر اسباب و ادواتِ ارتباط برقرار کردن، مثل تلفن کردن، قاصد فرستادن، نامه نوشتن و در روزنامه اعلان کردن. اصل اولی در خود قید و اقتضای آن اصل که قید، احترازی باشد، به اینجا برمیگردد، نه به قسم دوم؛ اصل لفظی در اینجا اصل رعایت قیدیّت و احتراز از عدم وجود قید در خطابی که مولا بیان کرده است، میباشد.
وقتی که مولا میگوید: «اگر زید را دیدی، او را برای شب جمعه دعوت کن»، درصورتیکه ما شک داریم که آیا منظور مولا نفس دیدن است یا غیردیدن از سایر طرق ارتباط، اصل لحاظ قیدیّت عنوان در آن امر، اقتضا میکند که خود آن قید را در اینجا مورد لحاظ قرار دهیم. نفس دیدن، اصلی است که امر مُعَنوَن به این عنوان، مقیّد به تحقّق نفس این عنوان است که باید در اینجا مورد تحقّق قرار بگیرد، نه غیر از این عنوان. در این اصل، صحبت نیست؛ بلکه صحبت ما به اصل دیگر برمیگردد.
نبود اصل لفظی درباره اختیار تحقق قید
بله! بعد از اینکه ما ثابت کردیم که منظور مولا از خطاب به این عنوان، نفس این عنوان است نه طرق دیگر از طرق ارتباط و تواصلات، حال صحبت در این است که آیا این قید مورد نظر مولا، بهعنوان تمامالعلة است، بهنحویکه اگر عبد بخواهد، بتواند این قید را بعد از مواجهۀ با خطاب مولا نفی کند؟ یا اینکه آن نیست؟ آن اصل در اینجا مورد نظر است که آیا منظور مولا از این قیدی که آورده است، این است که اختیار تحقّق این قید را که رؤیت عمرو باشد، به عهدۀ مکلّف گذاشته یا نگذاشته است؟ ما اصلی در اینجا نسبت به این قید نداریم.
حالا که مولا نفس این قید را موردنظر قرار داده است، نه سایر طرق مواصلات را، حالا اختیار تحقّق و عدم تحقّقش را هم به عهدۀ مکلّف گذاشته است؛ ما در اینجا نسبت به نفس قید، اصل لفظی نداریم که مکلّف بهواسطۀ اصل لفظی، برای رؤیت عمرو یا عدم رؤیت عمرو، اثبات اختیار کند.
اصل الزام در اوامر و نواهی
وقتی که اصل لفظی نداشتیم، به سراغ اصل اطلاق در مورد نفس وجوب میرویم. حکمی را که مولا گفته است، اصل در این حکم به معنای الزام نسبت به فعل است. فعلی را که مولا القا میکند، باید در خارج محقّق شود؛ الاّ اینکه خلاف آن ثابت شود و روشن شود که مولا اختیار عدم انجام آن فعل را، بهواسطۀ عدم تحقّق آن موضوع و قید، بر عهدۀ انسان گذاشته است. پس وقتی که ما نسبت به قید، آن اصل اثباتِ تحقّق قید و عدم تحقّق قید نداشتیم، یعنی اصل تحقّق و عدم تحقّق موضوع (که رؤیت است) نداشتیم، در اینجا نوبت به اصل اولی در ابواب اوامر و نواهی میرسد که اصل در اطلاق اوامر نسبت به مکلّف، الزام مکلّف نسبت به اتیان است.
تبدیل شرط شرعی به مقدمه عقلی
این الزام مکلّف نسبت به اتیان، اقتضا میکند که مکلّف مأمورٌبه را در موقع خاص خود اتیان کند و برای اتیان این مأمورٌبه، حکم عقل در اینجا به تهیۀ مقدّمات امر مولا، تعلّق میگیرد. تهیۀ مقدّمات عقلیه عبارت است از رؤیت زید. پس در اینجا مسئلۀ رؤیت زید، از آن جنبۀ قید شرعی بودن، به عقلی بودن متبدّل میشود و اصل در اوامر، قید رؤیت عمرو را به حکم عقل و به قید عقلی متبدّل میکند و حکم مولا در قیود عقلیه راه ندارد. بنابراین شک ما در قیدیت که آیا مکلّف اختیار دارد تا این قید را انجام دهد یا ندهد، بر اساس اصل اطلاقِ در نفسِ امر، [مرتفع میشود و ما] از این قید، استفادۀ قیدیت عقلیه میکنیم و باید نسبت به آن اقدام کنیم.
تطبیق اصل اطلاق بر استطاعت حج
با تمام این مطالبی که ذکر شد، در بحث مسئلۀ استطاعت راجع به آیۀ ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾، 1آیا این امر به وجوبِ حج که بر استطاعت مترتّب است، اقتضا میکند که استطاعت، [در تحت دائرۀ طلب باشد؟ چون] استطاعت را شارع آورده است و در آیۀ قرآن هم هست و در روایات هم از استطاعت به تهیۀ زاد و راحله و امثالذلک تعبیر شده است.
آیا مولا استطاعت را مفروغالوجود فرض میکند که در تحت دایرۀ طلب باشد؟ یا محتملالوجود فرض کرده است که در فوق دایرۀ طلب باشد، یعنی اگر استطاعت حاصل شد، شد و اگر هم نشد، نشد و تهیۀ آن هم بر عهدۀ ما نیست؟ آیا اینگونه است که اگر خودبهخود آمد، آمد و اگر هم نیامد، نیامد؟ مثل شرطیّت موضوع زلزال برای صلاة آیات، یا شرطیت برای تحقّق سفر نسبت به وجوب قصر که بر عهدۀ مکلّف است و اختیار قصر و اتمام بر عهدۀ مکلّف گذاشته شده است. آیا مسئلۀ استطاعت هم از این قبیل است یا نه؟
اختیار ایجاد و اسقاط استطاعت
با توجه به قضیه، همین مطلب در اینجا میآید که آیا استطاعت قیدی است که شارع اختیار عدم تحقّق آن را به انتخاب انسان گذاشته است، بهنحویکه اگر مکلّف بخواهد، استطاعت را ایجاد کند و اگر بخواهد، اسقاط کند؟
مثال هبه صوری برای رفع استطاعت
مثلاً شخص اموالش را یک ساعت قبل از هلال شوال که موسم حج است، به زوجۀ خود هبه میکند، آن هم هبۀ قلّابیّه! [یعنی غیرواقعی] یا پولهایش را به بچۀ دوساله یا شیرخوار خود هبه میکند و میگوید که: «این اموال برای اوست و دیگر برای من نیست!» این را هبۀ قلّابیّه میگویند! بعد هم صبر میکند، همینکه روز دهم ذیالحجة شد، هبۀ خود را پس میگیرد! به او میگوید: «اموال را پس نمیدهی؟ یک لگد به تو میزنم و تو را از خانه بیرون میاندازم! خیال کردی میتوانی پولها را ندهی؟! پولها را بده و الاّ تو را از پشتبام به پایین میاندازم!» در این صورت، دیگر استطاعت در دهم ذیالحجة منتفی شده است.
تحصیل زاد و راحله یا انتظار حصول آن
حالا آیا شارع که به وجوب حج امر کرده است، اختیار رفع استطاعت را بر عهدۀ ما گذاشته است؟ حکم به وجوب حج، اقتضای اطلاق میکند. وقتی که امام علیهالسّلام میفرماید: «زاد و راحله باید باشد.»، شک داریم که آیا منظورش زاد و راحلۀ نازل من السماء است، یا زاد و راحلهای که خودمان باید تحصیل کنیم؟! اگر زاد و راحلهای است که بهعنوان شرط تام است، یعنی با عدمش ملاک برای وجوب حج، منعقد نمیشود، پس وقتی که اینطور شد میتوانیم تعمّداً زاد و راحله بهدست نیاوریم. در این صورت، دیگر حجی واجب نیست!
کدامیک از این دو در القاء وجوب حج، مورد نظر شارع است؟ استطاعتی که در آیۀ ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾ بهعنوان قید شرعی برای وجوب مورد لحاظ قرار گرفته است، کدامیک از این دو قسم است؟ آیا مکلّف میتواند آن را ایجاد نکند یا باید ایجاد کند؟ آیا تحت دایرۀ طلب است یا تحت دایرۀ طلب نیست؟
تفاوت دیدن زید با آمدن او
استطاعت چیزی است که در اختیار انسان است و مثل آمدن زید نیست که ممکن است بیاید یا نیاید؛ بلکه مسئلهای است که انسان میتواند پیگیری کند و به آن برسد. حالا اینکه آیا به آن میرسد و یا نمیرسد، مطلب دیگری است؛ ولی استطاعت، قیدی خارج از اختیار انسان نیست. آمدن زید، خارج از اختیار انسان است و ممکن است زید نیاید؛ برخلاف دیدن زید که در اختیار انسان است، یعنی انسان میتواند به منزل زید برود و یا تفحّص کند و از دیگران بپرسد و پیگیری کند تا آدرس خانهاش را پیدا کند و به او بگوید که: «شما در شب جمعه دعوت هستید.»
ولی آمدن زید در اختیار بنده نیست. [گفته است:] «اگر زید شب جمعه آمد...» بنده فقط وظیفه دارم که او را دعوت کنم و به او بگویم که بیاید. اگر او گفت که: «نمیآیم.»، بنده دیگر وظیفهای ندارم؛ چون مولا نگفته است که: «برو و او را دستگیر کن و برای شب جمعه بیاور!» بلکه گفته است که: «اگر آمد...» پس آمدن زید با دیدن زید فرق میکند؛ آمدن زید در اختیار انسان نیست، ولی انسان نمیتواند از خودش سلب اختیار کند؛ امّا دیدن زید مسئلهای است که در اختیار انسان است و میتواند آن را انجام دهد.
وقتی میتواند انجام دهد، آن حکم امر به وجوب اکرام، وجوب اکرام را بهنحو اطلاق اقتضا میکند. بله! یکی از اسباب و مقدّمات اکرام، دیدن زید است، همانطور که وقتی مولا حکم به اکرام میکند، شما باید بهعنوان مقدّمات عقلیه، بهدنبال تهیۀ مواد، شرایط و امثالذلک بروید، دیدن زید هم بهنحو یکی از مقدّمات عقلیه است؛ یعنی تا زید را نبینید، او علم غیب ندارد که باید بیاید! باید بروید و او را ببینید.
استطاعت بهعنوان مقدمه اختیاری حج
پس حکم به وجوب اکرام، اطلاقی است و یکی از شرایط و مقدّمات این حکم اطلاقی، رؤیت زید است. استطاعتی که آیه گفته است: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾، یک امر اختیاری است و در اختیار مکلّف میباشد. پس وقتی در اختیار مکلّف باشد، بهواسطۀ همین اصل، در تحت دایرۀ طلب قرار میگیرد؛ یعنی مولا استطاعت را بهنحوی شرط کرده است که مکلّف را نسبت به این شرط، مختار قرار نداده است و اینطور نیست که نسبت به تحقّق و عدم تحقّق آن، مختار باشد. این مقتضای اصل لفظی در باب اوامر است که اقتضای اطلاق را نسبت به آن میکند. با توجه به این قضیه، مسئلۀ ﴿مَنِ ٱسۡتَطَاعَ﴾ در قیود عقلیّه داخل میشود. این بحث، از نقطهنظر اصل لفظی و کیفیت اختیار مکلّف نسبت به آن بود که تمام شد.
عقلی بودن قید استطاعت
حالا صحبت دیگر ما این است که اصلاً شکی وجود ندارد که استطاعت در تحت دایرۀ طلب و یا خارج از دایرۀ طلب است. استطاعت یک مسئلۀ مفروضالوجود است. همانطوری که در مسئلۀ استطاعت عرض کردیم، اگر شارع بگوید: «اگر قدرت داشتی، شب پنجشنبه زید را دعوت کن»، یعنی نمیتوانی بگویی که این امر در تحت یا فوق یا وسط دایرۀ طلب است! اگر قدرت داشتی، یعنی اگر توانستی! آیا معنای توانستن، امری غیرعادی و غیرممکن است؟! اینکه من باید قدرت داشته باشم، یعنی باید یک طور خاص و عجیب و غریبی باشم؟!
نه آقا! همینکه نفس میکشی، یعنی قدرت داری و میتوانی؛ همینکه تا مدرسۀ فیضیه آمدی، معنایش این است که با همین نفس کشیدن هم میتوانی تا شب پنجشنبه مقدّمات اکرام را فراهم کنی و زید را اکرام کنی. اینکه «اگر قدرت داشتی، به طهران برو»، آیا معنایش این است که باید بهنحو خاصی قدرت داشته باشم؟! نه آقا! یعنی اگر توان داشته باشم، باید به طهران بروم.
وجوب تحصیل زاد و راحله
صحبت در این است که وقتی شارع فرموده: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾، از این استطاعت چه مسئلهای را قصد کرده است که برای ما تبدیل به غول بیشاخودم شده است؟! هیچ! آیا زاد و راحله منظور است؟ سلمنا که قدرت، زاد و راحله باشد، نه مشی؛ البته حکم مشی را قبلاً بیان کردیم. حالا آیا در این صورت تحصیل زاد و راحله واجب نیست؟ واجب است. تحصیل زاد و راحله از مقدّمات عقلیه است. شارع میگوید: «اگر زاد و راحله داشتی، باید به مکه بروی.» آیا این یعنی باید منتظر بمانی تا زاد و راحله حاصل شود؟ از کجای این سخن چنین برداشت میشود؟! مگر حکم به وجوب حج (صرف نظر از زاد و راحله) حکمی اطلاقی نیست؟!
مثال تهیه اسباب پذیرایی و فهم دستور مولا
آیا اینکه مولا میگوید: «اگر وسائل اکرام را فراهم کردی، او را شب پنجشنبه دعوت کن»، به این معناست که در خانهات بنشین تا خودش به منزلت بیاید؟! نهخیر، بلکه باید زنبیل را بهدست بگیری و به بازار بروی و گوشت، هویج، پیاز و سیبزمینی بخری و بیاوری و آبگوشت درست کنی.
[یا مثلاً مولا امر میکند:] «اگر مواد و غذای خاصی را که مورد نظر ضیف بود در بازار پیدا کردی، حتماً باید برای شب پنجشنبه دعوتش کنی!» مثلاً اگر ضیف، خورشت قورمهسبزی دوست دارد، وقتی به بازار میروی و میبینی سبزیِ قورمه، لوبیا و گوشت موجود است، بخر و بیاور و غذا را درست کن! دیگر در امر مولا «اگر بود، میتوانی» و یا «اگر نبود، نمیتوانی» نیست؛ حتی این حرفها در محاورات عرفیمان نیست.
تمام اینها بهخاطر این است که مولا توضیح مراد خود را به صورت روشن بیان کند. مولا هیچوقت نمیگوید: «زید را با غذایی که دوست ندارد، اکرام کن.» بلکه میگوید: «غذایی که دوست دارد، مثلاً خورشت قورمهسبزی است؛ تو هم اگر قورمهسبزی پیدا کردی، اکرامش کن!» یعنی اگر برفرض محال، هرچه در بازار گشتی، مواد مورد نیاز برای درست کردن خورشت قورمهسبزی نبود، منبابمثال اگر به این سبزیفروشی و آن سبزیفروشی رفتی و سبزی نبود، اینجا دیگر اکرام هم برداشته میشود؛ چون زید قورمهسبزی دوست دارد، خورشت قیمه و آبگوشت دوست ندارد.
ولی آیا به این معناست که در خانهات بنشین و به بازار نرو و بگو که: «من وسائل پخت قورمهسبزی را در خانهام ندارم»؟! این معلوم است که اگر مثلاً صد میلیون سال هم بگذرد، مواد لازم برای پخت قورمهسبزی در این اتاق فیضیه که ما بحث میکنیم، پیدا نمیشود! بلکه باید به بازار رفت و مواد لازم را تهیه کرد؛ گوشت در قصابی و بقیۀ حبوبات هم در بقالی موجود است.
اینکه مولا میگوید: «اگر این غذا را پیدا کردی، زید را دعوت کن»، آیا منظورش این است که برای تهیۀ غذا اقدام نکن؟ هیچ انسان دهاتی و سادهای که فقط بیل و چغندر را میشناسد، چنین حرفی را نمیگوید که وقتی مولا به شخصی چنین حکمی میکند که: «اگر مواد فلان غذا را پیدا کردی، زید را دعوت کن»، به این معناست که شخص بگوید: «حالا که من پیدا نکردم، در خانه مینشینم و هر وقت زید آمد و درِ خانه را زد و بعد هم ملائکهای آمدند و در را باز کردند و بعد هم شخصی وسائل اکرام را آورد و در آشپزخانه گذاشت و بنده هم دیدم که مرتب و آماده است، آن موقع حکم به وجوب اکرام میآید!»
مفروض بودن قدرت در تکلیف
مولا میگوید: «ای نادان، عجب نادانی هستی که بین مولا و غیر مولا هیچ فرقی نمیگذاری!» بنابراین ﴿ٱسۡتَطَاعَ﴾ ای که در آیۀ ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾ است، قید عقلی و مفروضالوجود است و مولا در قید مفروضالوجود، اصلاً عدم احتمال خلاف را تصور نمیکند تا اینکه بخواهیم شک کنیم و نوبت به شک در قید احترازی و قید توضیحی برسد و بعد ما بحث را در اصل لفظی و اطلاق امری لحاظ کنیم و از آنجا به وجوب پی ببریم! بلکه ﴿مَنِ ٱسۡتَطَاعَ﴾ قید عقلی است.
اینکه امام علیهالسّلام میفرماید: «تحصیل زاد و راحله شرط حج است.»، صحیح و قبول است؛ البته گفتیم که شرط حج فقط زاد و راحله نیست؛ بلکه انسان میتواند مشیاً هم برود. برفرض که فقط زاد و راحله، شرط حج باشد، تحصیل زاد و راحله بهعنوان مقدّمۀ عقلیّه واجب است و انسان نمیتواند از آن شانه خالی کند و خود را نسبت به مسئلۀ تحصیل مقدّمه، مختار قرار بدهد.
نتیجه بحث و تعریف واجب مطلق و مشروط
پس نتیجۀ بحث اصولی که چند ماه طول کشید و بحمدالله تمام شد، به اینجا منتهی شد که این تحصیل استطاعت، علیٰکلّحال در اوّلین فرصتی که امکان دارد، عقلاً واجب است. روی این حساب، آن تعریفی را که برای واجب مطلق ذکر کرده بودند، دیگر با تعریفی که ما بیان میکنیم، فرق دارد؛ آن تعریفی که برای واجب مطلق ذکر کرده بودند، این بود که: «واجب مطلق، واجبی است که مکلّف در هر شرایطی مکلّف به اتیان آن است.» ما هم گفتیم که نسبت به این تکلیف، چه نقضهایی وارد میشود! حتی وجوب اکرام برای ظهر هم که چند ساعت بعد است، هم مشمول واجب مطلق نخواهد بود؛ بلکه واجب مشروط خواهد بود.
این تعریف، دیگر کنار میرود و [آن تعریف که میگوید:] «واجب مشروط که آن واجبی است که مشروط به تحقّق آن فعل است»، آن هم در این صورت منتفی خواهد شد.
ملاک اختیار رفع حکم در واجب مشروط
واجب مطلق بر مبنای ما واجبی است که مکلّف، اختیار رفع آن را از خود ندارد و واجب مشروط واجبی است که مکلّف اختیار رفع آن حکم را از خود دارد؛ مثل قصر نماز در سفر و نماز زلزله. خیلی موارد داریم که میگوید: «اگر این کار را انجام داد، باید فلان کار را انجام دهد و اگر انجام نداد، لازم نیست کاری انجام دهد.» مثل وجوب کفارۀ صوم و قضا که در صورت سفر حکم به قضا میآید. وجوب تمام کفارات هم بر اساس انجام دادن فعلی میآیند؛ اگر انجام ندهد، کفارهای هم مترتّب نمیشود؛ مسئلۀ وجوب خمس و زکات و امثالذلک هم بر فرض تهیۀ مال است و مسائل زیادی داریم که در تحت واجب مشروط هستند.
پس تعریف واجب مشروط اینطور میشود: واجبی که مکلّف حق انتخاب در آن را برای خود دارد که با تحقّق آن موضوع، حکم هم بر آن مترتّب شود و با عدم اختیار موضوع، حکم بر آن مترتّب نشود.
پیوند استنباط فقهی با اتصال به اولیای الهی
انشاءالله از جلسۀ بعد سراغ بحث فقهی میرویم، آنوقت شما ببینید با این مبنایی که بهدست آوردید، اصلاً کل فقه زیر و رو میشود و کل مبانی اجتهاد تغییر میکند که حج یکی از اینهاست. اینجا دیگر به آن نکتۀ کلام اولیاء الهی پی میبریم که میگویند:
«باید شخص متصّل باشد، تا بتواند مطالب را استنباط کند»
و به اینجا میرسیم که بزرگان میفرمودند: «مسئلۀ حج به این سادگی نیست که مطرح میشود و خیلی بالاتر از این حرفها است.»
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد