پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهواجب مطلق و مشروط
توضیحات
اختیارات معصوم در صدور حکم شخصی، محور بحث آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی است. بحث از نقد تعریف نائینی درباره قضیه خارجیه آغاز میشود: آیا میتوان علم شارع به شرایط تکلیف را مانند علم انسان عادی دانست؟ سپس تفاوت حکم عمومی با دستور به فرد معین و مسئولیت صادرکننده امر امتحانی روشن میشود. قصه خضر و موسی، راهی برای فهم مأموریت خاصی است که ملاک آن برای دیگران آشکار نیست. سخنران تأکید میکند که آگاهی از آینده یک کودک، برای انسان عادی مجوز قتل او نیست و عمل خضر به مشیت خاص خدا وابسته است. از اینجا، بحث به تفاوت تکلیف موسی و خضر و سپس اختیار پیامبر و امام در حکم شخصی میرسد. آیات اطاعت و نمونه ازدواج زینب نشان میدهند که وظیفه مجتهد در پیروی از حکم ظاهر، با اختیار معصوم بر اساس مصالحی که میداند یکسان نیست.
هو العلیم
اختیارات معصوم در برابر حکم ظاهری شرع
از نقد نظر نائینی تا مأموریت خاص خضر
سلسله دروس خارج فقه ـ کتاب الحج ـ باب واجب مطلق و مشروط ـ جلسه چهل و هشتم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
علم شارع و نقد تعریف نائینی از قضیه خارجیه
در جلسۀ گذشته عرض شد که بر تعریف مرحوم نائینی از قضیۀ خارجیه اشکالاتی وارد شده است. عرض شد که ملاک در قضیۀ خارجیه، طبق بیان مرحوم نائینی ، این نیست که مولا فقط علم به وجود موضوع داشته باشد، اگرچه در آن علم خاطی باشد؛ بلکه در قضیۀ خارجیه ملاک، علم مولا به تکلیف و مأمورٌبهی است که به مخاطب القا میکند؛ این فقط علم است. حالا اینکه این مولا خاطی باشد، عرض شد که اصلاً در مانحنفیه جایی ندارد؛ ما در موقعیتی صحبت میکنیم که بحث ما از مولای عالم بالغیب و مشرف بالمصالح و آیات و جهات تکلیفی است، نه مولای عادی.
محدودیت قیاس شارع با موالی عرفی
بنابراین بهطورکلی اینکه فقها و اصولیون در مباحثشان مسائل را بر مطالب و موارد عرفیه حمل میکنند، صحیح نیست.
بله، در بعضی از مواردی که خود شارع از عرفیات مدد میگیرد، اشکال ندارد. در سیرۀ عقلائیه و عرفیات و مبانیای که عرف، بنای محاورۀ خود را بر آن مبانی گذاشته است، مولا هم بر همان بنا صحبت میکند؛ ولکن در مسئلۀ تکلیف و القاء خطاب اینطور نیست که مولا مثل سایر موالی باشد و در همان محدودهای از معرفت و شناخت باشد؛ بنابراین اصل قضیه خلاف و باطل است.
تفاوت علم به شرایط در قضیه حقیقیه و خارجیه
در قضیۀ خارجیه اگر مولایی علم به حصول شرایط نداشته باشد، اصلاً نمیتواند امر کند. اگر مولا در مسائل شرعی نسبت به تحقّق شرط، جهل داشته باشد، همانطور که مرحوم نائینی میفرمایند ، باید مسئله را بهصورت قضیۀ حقیقیه بیان کند که: «إن جاء زیدٌ فأکرمه»؛ نمیتواند آن را بهعنوان قضیۀ خارجیه بیان کند و از این نظر بین قضیۀ خارجیه و حقیقیه افتراق است؛ زیرا یک قضیه از یک نقطهنظر خارجیه میشود و از نقطهنظر دیگر حقیقیه میشود.
«أکرم زیداً» نسبت به بعضی از شرایط موجوده که علم مولا به آن تعلّق گرفته است، قضیه، قضیۀ خارجیه میشود و نسبت به بعضی از شرایط که مولا به آن جهل دارد، قضیۀ حقیقیه میشود که معلّق بر شرط منتفی و غیرمتحصّل است.1
این مطلب را در نظر داشته باشید تا اینکه بعداً جواب این مسئله را بدهیم که اصلاً این مسئله بهطورکلی غلط است و قضیه نمیتواند بهعنوان قضیۀ خارجیه یا قضیۀ شرطیه به دو لحاظ قرار بگیرد. این مطلبی را که ایشان میفرمایند: «مولا نسبت به قضیۀ خارجیه فقط علم به موضوع دارد و از این جهت حکم میکند»، خلاف است و مسئله به این کیفیت نیست.
قضیه خارجیه بهمثابه تعیین مصداق حکم عام
همانطور که عرض کردیم، بنابر تعریف ایشان در قضیۀ خارجیه، نه قضیۀ شخصیه که بعد از اینکه مطالب گفته شد، صحبتش میآید ، مولا مصداق قضیۀ حقیقیه را بیان میکند؛ نه اینکه فقط مورد خاص برای مکلّف را در اینجا تعیین کند؛ یعنی قضیۀ خارجیه، همان قضیۀ حقیقیه است، ولی حکم در قضیۀ حقیقیه عام است و در قضیۀ خارجیه حکم خاص میشود.
مثال وجوب حج و احراز استطاعت مکلف
منبابمثال یکوقت شارع به این نحو میگوید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾؛1 یعنی هر فردی که موضوع استطاعت در او محقّق شد و شرایط مهیّا شد، «یجب علیه الحج.»
یکوقت هم شارع این شرایط را در یک نفر میبیند و بهجای اینکه بگوید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾، میگوید: «یجب علیک الحج»؛ چون شرایط در تو موجود است، باید به حج بروی! ما در اینجا دیگر نمیتوانیم بگوییم که ممکن است شارع نسبت به بعضی از شرایط جاهل بوده و فقط بهواسطۀ نفس وجود علمی موضوع حکم کرده است؛ بلکه بهخاطر وجود خارجی حکم کرده است.
همانطور که گفتیم، شارعِ ما مشهدی حسن دوغفروش نیست؛ بلکه عالم بالغیب و علامالغیوب است و میداند که این شخص متحقّق به شرایط است؛ لذا بهجای اینکه بگوید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾ و شخص متوجه نشود و با خود بگوید: «شامل من نمیشود»، مصداق را تعیین میکند و میگوید: «شما از مصادیق این قضیۀ حقیقیه هستی و باید به حج بروی!»
خطاب شخصی حج بهعنوان تذکر تحقق شرایط
مولا در اینجا حکم جدایی ترسیم نکرده است. میخواهم مطلبی ناظر به آن اشکال مرحوم نائینی بیان کنم. اینکه شارع در اینجا حکم شخصی تعیین کرده است و میگوید: «یجب علیک الحج»، به این جهت است که میداند این شخص قادر است و تخلیۀ سرب و مئونه دارد و همۀ شرایط برای او ممهّد است؛ پس موضوع وجوب حج در او متحقّق است و چون متحقّق است، داخل در تحت قضیۀ حقیقیه است؛ یعنی آن قضیۀ حقیقیه که میگوید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ﴾، بر او منطبق است، ولی خودش متوجه نیست؛ لذا شارع از باب تذکر این مطلب را به او میگوید، یا اینکه شخص تصورش این است که: «قدرت ندارم»، شارع میگوید: «نه، قدرت داری، همت کن، خدا کمکت میکند و میروی!»
قضیه در اینجا قضیۀ خارجی نیست؛ بلکه شارع در اینجا مصداقی از قضیۀ حقیقیه را صراحتاً بر زبان آورده است؛ نه اینکه بخواهد حکم خاص مختص به زید را بیان کند که قابل سریان به دیگری نباشد. اگر هزار نفر هم باشند، به همۀ آنها میگوید: «یجب علیک الحج» و شارع بر همۀ اینها به ملاک دخول در تحت قضیۀ حقیقیه حکم کرده است. ما باید این مطلب را در نظر داشته باشیم که چون قضیۀ حقیقیه در اینجا ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ مَنِ ٱسۡتَطَاعَ إِلَيۡهِ سَبِيلٗا﴾ است، شارع لمصلحة من المصالح تعیین مصداق کرده است؛ مثلاً شخص خودش مطلع نباشد و امثالذلک.
اشکال فرض جهل شارع به شرایط تکلیف
حالا اگر ما هم به فرمایش مرحوم نائینی این مطلب را بگوییم که شارع اگرچه در تحقّق وجود خارجی موضوع اشتباه کند، امّا مسوّغ برای حکم به قضیۀ خارجیه خواهد بود، لذا باید قائل شویم که شارع میتواند حکم کند، درحالیکه این مسئله در اینجا محقّق نشود؛ یعنی شارع اشتباه میکند و خیال میکند که شخص پول و مئونه برای سفر دارد و به او میگوید: «یجب علیک الحج»، درحالیکه بندۀ خدا پول و مئونه ندارد. در حالتی که او ندارد، شارع حکم به وجوب حج میکند.
نقد نسبت دادن ناآگاهی به امام
حالا اگر شارع، شارعی که اینها قبول دارند و میگویند که مولا میتواند جاهل باشد ، بگوید: «یجب علیک الحج»، درحالیکه نمیداند شرط برای حج که مئونه است، در اینجا محقّق است، این از ناحیۀ شارع اشکال ندارد؛ چون بعضی از مسائل را نمیداند. مگر نگفتهاند که اشکال ندارد امام علیهالسّلام نسبت به بعضی مسائل اطلاع نداشته باشد؟! در جواهر، مرحوم صاحب جواهر در باب کُر فرمودهاند: «چه اشکال دارد که امام علیهالسلام نسبت به بعضی از مسائل مطلع نباشد؟!»1 درعینحال که ایشان مقام قدس و طهارت و این عناوینی را که ما هیچکدام از آنها را نمیفهمیم، به امام علیهالسلام نسبت میدهند! ما نمیدانیم چطور باید بین متناقضین جمع کرد! باید از خودشان پرسید.
تناقض خطاب الزامی با ناتوانی مکلف
اینکه شارع علم ندارد، یعنی مثلاً امام صادق علیهالسّلام به یک نفر میفرماید: «یجب علیک الحج»، درحالیکه شخص پول ندارد؛ حالا شخص باید چه کند؟! طبق کلام مرحوم نائینی، فرمایش امام علیهالسّلام اشکال ندارد؛ چون وجود علمی موضوع برای صحت القاء خطاب کفایت میکند. امام هم که وجود علمی برای تحقّق شرایط را دارد، درحالیکه شخص پول ندارد یا اصلاً لنگ و چلاق است، یا دو روز دیگر بیچاره روی زمین میافتد و پای او میشکند و امام از این قضیه خبر ندارد! از طرفی علم به وجوب حج هم آمده است و این بیچاره نمیتواند به حج برود و نمیتواند تکلیف را در اینجا انجام دهد! باید چه کار کند؟!
جناب نائینی، شما که این حرف را میزنید، آیا فکر این طرف قضیه را هم کردهاید؟! برای امام علیهالسّلام که میگویید: «وجود علمی موضوع، مصحّح برای القاء خطاب است که در قضیۀ خارجیه کفایت میکند»، امّا برای مکلّف، اتیان و عمل به این تکلیف چه صورتی دارد؟! اگر انجام ندهد، عصیان کرده است و اگر بخواهد انجام بدهد، نمیتواند و عاجز است و شرایط برای او محقّق نیست! در اینجا باید چهکار کند؟! اینجا تناقض است!
قضیه شخصیه و ملاک علم مولا به مصالح
پس مشخص میشود این تعریفی که ایشان برای قضیۀ خارجیه نسبت به قضیۀ حقیقیه بیان کردهاند، اصلاً در اینجا جایی ندارد! تعریف در قضیۀ خارجیۀ ما، تعریف قضیۀ شخصیه است که مولا القاء خطابش بر آن فرد در قضیۀ شخصیه به هیچ ملاکی متعلّق نیست. مولا بهعنوان أنه عالم بجمیع المصالح و الشرائط و الجوانب، با توجه به این ملاک، حکمی را به مکلّف القاء میکند و بر مکلّف واجب است که آن حکم را اتیان کند؛ هم از جانب مولا صحیح است و هم از جانب مکلّف.
فقدان شرط و احتمال امتحانی بودن امر
اگر تحقّق شرط نسبت به مکلّف منتفی باشد، کشف میکنیم که این القای خطاب به مکلّف، جنبۀ امتحانی داشته است؛ نه اینکه جنبۀ الزام واقعی داشته است؛ مکلّف باید اقدام کند. حالا اگر نمیتواند، از آن معلوم میشود که در اینجا خطاب الزامی برای ایقاع آن تکلیفِ واقعی نبوده است.
قصه ابراهیم و خضر در تبیین امر الهی
مثل جریان حضرت ابراهیم علیهالسّلام که قبلاً در بحث راجع به این مسئله ذکر شد که چطور مولا عالم به ملاکات است و ما از آنها اطلاع نداریم و درعینحال موظف به انجام و ایقاع تکلیف نسبت به امر مولا هستیم؛ امّا مهمتر از مسئلۀ حضرت ابراهیم در اینجا، قضیۀ حضرت خضر و موسی علیهمالسّلام است.
واقعاً قرآن عجیب است! یعنی اصلاً باید قرآن را نگه داشت و گفت که امام زمان علیهالسّلام خودشان باید این قرآن را برای ما تفسیر کنند؛ یعنی اصلاً کسی نمیتواند آن را تفسیر کند، مگر کسی که [معصوم] باشد! ﴿مَّا فَرَّطۡنَا فِي ٱلۡكِتَٰبِ مِن شَيۡءٖ﴾؛1 «اصلاً خدا هیچ چیزی را در این قرآن فروگذار نکرده است.» مهمترین دلیل بر مسئلۀ ولایت فقیه بهطور اطلاق در امام معصوم، نه در بنده، همین قضیۀ حضرت خضر است که آیۀ قرآن هم نسبت به این مسئله تصریح دارد؛ آیا تصریح از این بالاتر؟!
لزوم تلقی جدی امر امتحانی از سوی مکلف
برفرض در قضیۀ حضرت ابراهیم بگویید که آن امر الهی، امر امتحانی است، ما آن را قبول میکنیم؛ ولی صحبت در کیفیت تلقی حضرت ابراهیم علیهالسلام است که مکلّف چطور باید این امر را امتحان تلقی کند؟! آیا مکلّف میتواند این امر را بهعنوان امر امتحانی تلقی کند؟! اگر تلقی کند، فایده ندارد!
مسئولیت صادرکننده حکم در ادعای امر تهدیدی
در آن قضیهای که فتوا به قتل آن شخصی دادند که مرتد است و کتابی نوشته است، وقتی که همه اعتراض کردند که: «این چه وضعی است و چه فتوایی است؟!» و اصلاً مسئله طور دیگری شد، برای جمعوجور کردن قضیه در بسیاری نوشتهجات خواندم که برای جمعوجور کردن قضیه گفتند: «این امر امتحانیِ تهدیدی بوده و امر واقعی نبوده است!»1
وقتی که مولا امرِ تهدیدی میکند، خود مولا میداند که این انجام نخواهد شد و محقّق نخواهد شد. اگر مولا امر تهدیدی کند و مکلّف آن امر را انجام دهد، مسئول کیست؟! پس این تهدید نبود!
تفاوت امر معصوم با فرمان انسان عادی
اینجاست که ما باید به مرحوم نائینی و امثال او بگوییم که: «شما در علم اصول از کدام مولا بحث میکنید؟! مولایی که من هستم و القاء امر به مکلّف میکنم، یا مولایی که امام زمان علیهالسّلام است؟!» مولایی که امام زمان است، بحثش جداست! اگر آن مولا که امام زمان است، امر تهدیدی یا امتحانی کند، مثلاً به یک نفر امر کند: «برو و فرزندت را ذبح کن یا از پشتبام خودت را به پایین بینداز»، بحثش جداست.
داستان فدائیان حسن صباح و خطر اطاعت بیقید
مگر امر نمیکردند؟! مگر فدائیان اسماعیلی خود را فدا نمیکردند؟! یک نماینده از طرف ملکشاه سلجوقی نزد فدائیان اسماعیلی در قلعۀ الَمُوت قزوین آمد. حسن صباح به دو نفر از فدائیان گفت: «بیایید، با شما کار دارم.» آنها آمدند و کنار درهای که ارتفاعش هم زیاد بود، ایستادند. او به یکی از آنها فقط اشاره کرد و هیچچیز هم نگفت و آن شخص خود را از آن بالا با سر به پایین انداخت!
دقت کنید که این افراد مجسمه و ربات نبودند! آیا فیلمهایی را که الآن میسازند، دیدهاید؟! مثلاً یک شخص تصادف میکند و ما که فیلم را میبینیم، میگوییم که: «ماشین ازبین رفت»، درصورتیکه این صحنهها واقعیت ندارد و فقط با این فیلمها ما را مشغول کردهاند!
حسن صباح به دومین فرد اشاره کرد، او هم خنجر را برداشت و به خود زد! آنوقت به نمایندۀ ملکشاه گفت: «برو و به ملکشاه بگو: ”این افرادی که خودشان را به پایین دره انداختند، به بالای سرت در رختخوابت میفرستم!“» و این کار را هم انجام میداد؛ یعنی خیلی از افرادی که فدائی بودند، برای او این کارها را انجام میدادند. آن شخص قضایا را برای ملکشاه تعریف کرد و گفت: «ای آقا، از حسن صباح چشمپوشی کنید، من خودم با چشم خودم دیدم که آن دو فدایی خود را برای او فدا کردند!»1
من یکوقت خیلی با دقت راجع به حرفها و کارهای حسن صباح چند کتاب خواندم؛ او خیلی فرد حقهباز و عجیب و نابغهای در مکر و شیطنت بود!
توان معصوم بر حفظ مأمور در اوامر امتحانی
حالا شاید امام زمان علیهالسّلام در یکی از اوامر امتحانی به یکی از این افراد بگوید: «برو و خودت را بینداز» و او هم بگوید: «چشم» و خودش را از آن بالا بیندازد؛ آنوقت حضرت باید در بین هوا و زمین او را بگیرد و البته ایشان هم میتواند.
امیرالمؤمنین علیهالسّلام از جایی میگذشت، یکدفعه بچهای از بالا به پایین میافتاد، حضرت فرمود: «بایست!» و آن بچه هم صاف پایین آمد!2 آنها میتوانند این اوامر امتحانی را انجام دهند؛ بعد یا بگویند: «توقف کن، ﴿قَدۡ صَدَّقۡتَ ٱلرُّءۡيَآ﴾، 3فهمیدیم»، یا اینکه به پایین بیندازند و پنج سانت مانده به زمین بایستد و در روی زمین بنشیند و یا اینکه به زمین بخورد و بمیرد و بعد از مرگ او را زنده کند؛ هرطور باشد، مولا خودش میداند.
مسئولیت انسان عادی در پیامد فرمان خویش
امّا من نمیتوانم اوامر امتحانی کنم؛ من اگر اوامر امتحانی کنم و آن شخص انجام دهد، من مسئول هستم! پس این اوامر امتحانی نیست.
خاطره لبنان و نقد توجیه حکم با تهدید
در مورد همین قضیه که اتفاق افتاد و گفتند که منظور تهدید بوده و واقعیت نداشته است، من در سفری که به لبنان رفته بودم، در همین منطقۀ آقایانِ نورینِ نیّرین و شیخین، به یک جا رسیدم و دیدم که قبه و دم و دستگاهی ساختهاند، گفتم: «اینجا کجاست؟!»
گفتند: «در اینجا آن فردی را که با مادۀ انفجاری خود را منفجر کرده تا آن شخص را به قتل برساند، دفن کردهاند و برای او قبه ساختهاند.»
آیا این جزء اوامر تهدیدی و امتحانی میشود؟! خیر، نمیشود! اگر امر، امر امتحانی است، مولا باید آخر قضیه را بداند؛ پس ما نباید این اوامر امتحانی را انجام دهیم؛ زیرا کار شخص دیگری است.
ما باید ملاکات را بفهمیم و احکام را در هر موردی به ملاک خودش برگردانیم و از جایی به جای دیگر سرایت ندهیم. باید هر کدام محدودۀ خودمان را حفظ کنیم و نگه داریم؛ مگر اینکه بگوییم: «این امر تهدید و امتحانی نبوده، بلکه امر واقعی بوده است» و اگر امر واقعی بوده، باید همۀ تبعات آن را بپذیریم و پاسخگو باشیم.
قصه خضر و موسی و حدود ملاکهای ظاهری
بر این فرض که ما در جریان حضرت ابراهیم علیهالسّلام بگوییم که مسئله امری امتحانی بوده است و حضرت نسبت به قضیه اطلاع داشته است، امّا قضیۀ حضرت خضر علیهالسّلام را چطور توجیه میکنید؟! براساس آیات قرآن، حضرت خضر بهعنوان مأمور و نبیّ من قِبَلِ الله است، لا مِن قِبَلِ نفسه. حضرت من قِبَلِ الله سه کار انجام داد:1
بازسازی دیوار و تفاوت آن با دو اقدام دیگر
یکی از آن سه کار حرام نبود و آن قضیۀ تجدید بنای دیوار است. منبابمثال بنده بیکار هستم و دلم میخواهد دیوار کسی را که خراب است تجدید بنا کنم و این کار را انجام میدهم و توقع عوض هم ندارم.
آسیب به کشتی و تقدم مصلحت مهمتر
امّا دو کار انجام داد که هردو کار او حرام بود؛ البته کار اوّل مسئلهای نداشت، مشکل ما کار دوم است. در کار اوّل آن سفینه را تنقیص کرد و شکست و این تعدی و تجاوز به مال محترم و ملک غیر و ایراد نقص، شرعاً حرام است. چرا حضرت خضر علیهالسّلام این کار را انجام داد؟! مگر شما میتوانید مال شخصی را ازبین ببرید؟! مگر میتوانید شیشه و ظروف همسایه را بشکنید؟! مگر میتوانید در خانهاش بمب بگذارید و خانهاش را خراب کنید؟! حق ندارید این کارها را انجام دهید! این عملی که حضرت خضر انجام داد، شرعاً حرام است!
ما برای این قضیه مُبرِّئ پیدا میکنیم و میگوییم که چون حضرت خضر از قضیه اطلاع داشت، ﴿أَمَّا ٱلسَّفِينَةُ فَكَانَتۡ لِمَسَٰكِينَ يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ فَأَرَدتُّ أَنۡ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَآءَهُم مَّلِكٞ يَأۡخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصۡبٗا﴾،1 در اینجا جهت غصبیت حمل بر این تعییب است؛ لذا بهواسطۀ اطلاع بر این مسئله، حکمِ ظاهرِ شرع به حکم دیگری متبدل میشود که همان جواز و اباحۀ تنقیص و تعییب است؛ بهلحاظ آن مسئله و ملاک اهم که ﴿يَأۡخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصۡبٗا﴾ که اینها را دربرمیگیرد. ما این مسئله را تا اینجا قبول میکنیم، اگرچه قبول کردن آن خیلی فشار دارد! مگر میشود انسان هر کاری را انجام دهد و دستش باز باشد؟! امّا قبول میکنیم!
پرسش از ملاک قتل کودک در قصه خضر
مسئلۀ دوم قتل نفس محترمه و بچۀ معصوم است؛ این مسئله را چطور توجیه میکنید؟! اینکه قضیۀ امتحانی نبود! شما در جریان حضرت ابراهیم علیهالسّلام میگویید: ﴿قَدۡ صَدَّقۡتَ ٱلرُّءۡيَآ إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ﴾ و ﴿وَ فَدَيْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ﴾2؛ ولی حضرت خضر علیهالسّلام این بچۀ هفت یا دهسالۀ معصوم و بیگناه را روی زمین گذاشت و کشت! در اینجا چه ملاکی را میتوانید شرعاً برای عمل حضرت خضر پیدا کنید؟! یک ملاک مُبرِّئ شرعی، بدون درنظرگرفتن غیب و امثال آن ، برای عمل حضرت خضر بیان کنید! قضیه چگونه بوده است؟! این قضیه دیگر سوراخ کردن کشتی نیست؛ قتل نفس است، آن هم قتل نفس محترمه!
برفرض در قضیۀ حضرت ابراهیم بگوییم که شاید به دل حضرت ابراهیم خطور میکرد که: «اگر من چاقو را تیز کنم، شاید خدا دلش به رحم بیاید»؛ ولی در این قضیه جلوی چشم او خون راه افتاد و بچه مُرد و بعد هم در همانجا خاکش کردند و یا رفتند. پدر و مادر بدبخت میگویند که: «حتماً یک نفر آمده و او را دزدیده و برده، سرش را [بریده است].» آنها نمیدانند حضرت خضر علیهالسّلام نصف شب یا بعد از ظهر به اینجا آمده است و بچه را به خرابه برده و کشته است! یعنی اگر آن موقع به این پدر و مادر میگفتند که یک پیغمبر خدا این عمل را انجام داده است، چه حالی میشدند؟!
الآن ما این مسئله را تصور کنیم؛ چون الآن هم حضرت خضر هست و میتواند همین بلا را بر سر ما بیاورد! یعنی ما نمیدانیم، اگر شما دیدید این مسئله در جای دیگری اتفاق افتاده است، مثلاً شخصی افتاد و سرش شکست یا غرق شد، این احتمال وجود دارد! این قتل نفس محترمۀ بچۀ معصوم، صراحت آیۀ قرآن است! نه مثال زده و نه تمثیل آورده است.
واقعاً عجیب است! یعنی وقتی که انسان به همین قضیه فکر میکند، بسیار متعجّب و متحیّر میشود! حالا آن مطالبی را که بزرگان فرمودهاند و نمیتوان بیان کرد، به جای خود؛ ولی این مقداری که ظهور آیه است را چطور توجیه کنیم؟!
اوّل تکلیفمان را تعیین کنیم: آیا این عمل حضرت خضر علیهالسّلام حرام بوده است یا حلال؟! اگر حرام بوده است، پیغمبر خدا که عمل حرام انجام نمیدهد!
اعتراض موسی به قتل نفس محترمه
حضرت موسی علیهالسّلام مسائل قبلی را پذیرفت، ولی در اینجا دیگر طاقت نیاورد! حضرت موسی گفت که:
«اگر یک قاتل یا دزدی را به قتل برسانی، مسئلهای نیست؛ امّا چرا این بچۀ معصوم را که منبابمثال فوتبال بازی میکند، به قتل رساندی؟! این چه دینی است؟! اصلاً این چه خدایی است که تو داری؟!»
ارتباط عمل خضر با امر پروردگار
این عمل حضرت خضر حرام است یا حلال؟! نمیتوانیم بگوییم حرام است؛ زیرا اگر حرام باشد، دیگر حضرت خضر پیغمبر نیست و این ارتباط و اتّکای عمل به ذات پروردگار زیر سؤال میرود و ازبین میرود.
تداوم مأموریت خضر و ناتوانی موسی در همراهی
اگر بگوییم که این عمل حلال است، باید بگوییم که به چه ملاکی حلال است. آیا این عمل فقط یک عمل بوده و یا اینکه این عمل مستمر است؟ اگر یک عمل بوده است، چرا حضرت خضر به حضرت موسی گفت: ﴿قَالَ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾،1 ﴿قَالَ هَٰذَا فِرَاقُ بَيۡنِي وَبَيۡنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأۡوِيلِ مَا لَمۡ تَسۡتَطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرًا﴾؟2 پس معلوم میشود که عمل او مستمر است.
«ببین، این یک بچه را که سر بریدم، هزارتا دیگر هم پشت سرش هست! خیال نکن که تمام است! آشتی کردیم! دیگر آن اشتباه را کردیم، دیگر توبه کردیم و با هم رفیق هستیم! نه بابا! امروز دیدی؟! فردا میروم سراغ یک بچۀ پنجسالۀ دیگر، پس فردا میروم سراغ یک پیرمرد، روز بعد از آن هم میروم سراغ شخصی دیگر!»
﴿قَالَ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾؛ «تو طاقت نداری و نمیتوانی با من باشی.» وقتی که میگوید: «تو نمیتوانی با من باشی»، یعنی: «دوباره از همین کارها انجام میدهم؛ یک نمونه را به تو نشان دادم، بقیه را هم انجام خواهم داد؛ پس تو بهدنبال کار خودت برو و به تکلیف، وظیفه، بعثت و رسالت خود عمل کن و من نیز سراغ تکلیف و وضعیت خودم میروم.»
اطلاع خضر از مصالح و مشیت خاص الهی
پس عمل ذبح طفل معصوم به امر پروردگار است و اگر بگوییم که به امر پروردگار نبوده است، عمل حرام میشود؛ پس هیچ چارهای جز این نداریم. حالا که این عمل از ناحیۀ پروردگار بوده است، پس کشتن طفل معصوم بهدست یک بشر جائزٌ. حالا که این فعل جایز است، پس این فعلی را که حضرت خضر انجام داده است، به چه ملاکی انجام داده است؟ به ملاک اطلاع بر مصالح؛ لذا خود حضرت خضر فرمود که: «این بچه پدر و مادرش را گمراه میکند.» ﴿فَأَرَدۡنَآ أَن يُبۡدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيۡرٗا مِّنۡهُ زَكَوٰةٗ وَأَقۡرَبَ رُحۡمٗا﴾3 و خدا میخواست که بهتر از این بچه را بیاورد.
عدم جواز قتل بر پایه پیشبینی آینده کودک
مسئلۀ اوّل این است که اگر اینطور باشد، بنابراین هر بچهای که بهدنیا میآید، میتوانید او را به قتل برسانید! اگر به شما بگویند که: «آقا، این بچه بعداً دزد خواهد شد»، آیا شما میتوانید همان موقع که از شکم مادر بیرون آمد، سرش را ببرید؟! آیا شرعاً جایز است؟! اگر به شما بگویند که: «این بچه بعداً صدام خواهد شد»، بالاتر از اینکه نمیشود، آیا دراینصورت کشتن طفلی که از مادر بهدنیا آمده و بعداً به صدام تبدیل خواهد شد، شرعاً جایز است؟! جایز نیست! آیا صدام میشود؟ خب بشود، به من ارتباطی ندارد!
حتی اگر صادقِ مُصدّق، پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، به ما بفرمایند، پیغمبر که دیگر دروغ نمیگویند، ایشان بفرمایند که: «این بچهای که الآن بهدنیا آمده، بعداً معاویه میشود»، آیا من میتوانم سرش را ببرم؟! انجام این کار جایز نیست و اگر سرش را ببرم، من را به قتل میرسانند؛ چون در اینجا مرتکب قتل نفس محترمه شدهام.
اختصاص حکم به مورد معین
بنابراین اطلاعی که حضرت خضر علیهالسّلام بر مسائل دارد، باعث شده است که از ناحیۀ پروردگار نسبت به خصوصیت مورد، نه در هر جایی ، [فعل قتل را انجام دهد]. چندتا از این پدر و مادرها هستند که ممکن است بهواسطۀ بچهشان اغفال بشوند؟ صد هزارتا وجود دارد؛ امّا از آن صد هزارتا فقط یک نفر را سر میبُرد.
او دیگر در خیابان و درب زایشگاهها نرفته است تا اینکه هر بچهای که بیرون میآید، به پرستار بگوید: «این بچه را به من بدهید تا ببینم پدر و مادر خود را اغفال میکند یا نه»، یا از هر دهتا بچهای که در بیمارستان نکویی قم بهدنیا میآید، ایشان هشتتا از آنها را به قتل برساند و فقط دوتا را نگه دارد و بگوید که: «به آنها شیر دهید.» حضرت که این کار را انجام نمیدهد؛ بلکه فقط یک نفر را به قتل میرساند.
روایت زبیر و ناکافی بودن اغوای والدین
تلمیذ: در مورد زبیر داریم که اگر پسرش عبدالله او را گمراه نکرده بود، در صراط مستقیم بود؛1 امّا حضرت او را به قتل نرساند.
استاد: بله، امیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمودند که: «عبدالله پدرش را گمراه کرد»؛ ولی او را نکشتند. مسئله این نیست! عملی را که حضرت خضر انجام داده است، صرفاً و صرفاً بهجهت اغواء والدین نیست؛ بلکه جهت دیگری علاوه بر این داشته است؛ امّا ما آن جهت را نمیدانیم. آن جهت، مشیت خدا بر امحاء این شخص در این موردِ بهخصوص است و فقط آن قسمت را که حضرت خضر گفته است که: «اگر این بچه زنده میماند، باعث گمراهی پدر و مادرش میشد و خدا خواست این کار را انجام دهد»، میدانیم. خواست خدا ملاک برای این مسئله است.
مقایسه مأموریت خضر و عزرائیل
تلمیذ: اینکه حضرتعالی میفرمایید، ممکن است بهصور مختلفی اتفاق بیفتد. یقیناً در دستگاه پروردگار این هست.
استاد: من همین را میگویم که اگر شخصی بمیرد، کسی به حضرت عزرائیل فحش نمیدهد؛ ولی حالا اگر همین کار را حضرت خضر انجام دهد، همه به ایشان فحش میدهند؛ با اینکه همان کار انجام شده است! من اتفاقاً این مسئله را در جلد دوم کتاب اسرار ملکوت آوردهام2 که عزرائیل همین کار را انجام میدهد؛ ولی کسی به او فحش نمیدهد. حالا اگر همین کار عزرائیل را یک شخص دیگر و یک بشر انجام دهد، میگوییم که: «تو این فرد را کشتی!»
داستان طبابت انصاری و نسبت آن با تقدیر مرگ
مرحوم آقا در مورد مرحوم آقای انصاری، رضواناللهتعالیعلیهما ، نقل میکردند:
«مرحوم انصاری در طب هم تبحر داشتند.3 یکی از شاگردان نزد ایشان آمده بود و بچهاش مریض بود. ایشان هم به او دوا داده بودند و این بچه دارو را خورده بود و بعداً مُرده بود. شاگرد ایشان هم کار را به محکمه کشانده بود.»4
عجب شاگردی! مرگ این بچه که بهخاطر دوا نبوده است؛ او قرار بود که بمیرد، نه اینکه ایشان بخواهد این کار را انجام دهد!
اطاعت از خدا در مأموریت انسان و فرشته
تلمیذ: حضرت خضر انسان است و باید متشرّع به شرع حضرت موسی باشد. مرحوم آقا هم در آنجا دارند که هم حضرت خضر و هم حضرت موسی درست میگفتند.1 حضرت عزرائیل یک ملک است و مأموریتش به این نحو است.
استاد: وقتی که میگوییم: «حضرت خضر باید متشرع به شرع باشد»، چطور جناب عزرائیل متشرع نیست؟! آیا این تشرع فقط برای ماست؟! آیا حضرت عزرائیل میتواند عرق بخورد یا بدون اجازۀ پروردگار جان کسی را بگیرد یا بگوید که: «چون من مَلَک هستم»، زنا کند؟! او به طریق اولی باید پروردگار را اطاعت کند. مگر تشریع چیز دیگری غیر از اطاعت پروردگار است؟! آن تشریعی که برای ما هست، همان تشریع را حضرت عزرائیل و جبرائیل برای ما میآورند؛ آنوقت همین ملائکهای که تشریع را میآورند، چطور خودشان عمل نکنند؟! اگر شما بگویید که: «ملائکه این کار را به ارادۀ پروردگار انجام میدهند»، میگوییم: «این شخص هم به ارادۀ پروردگار انجام میدهد.»
تفاوت تکلیف موسی و خضر در ارتباط با خدا
تلمیذ: ارادۀ پروردگار بر این تعلق گرفته است که شخصی مثل حضرت موسی در این جریان باشد...
استاد: حضرت موسی بهجای خود؛ لذا حضرت خضر به حضرت موسی میگوید: ﴿لَن تَسۡتَطِيعَ﴾؛
«تو مکلّف بر اجرای شرع هستی و این عمل در شرع حرام است؛ ولی من مکلّف به اجرای شرع تو نیستم؛ بلکه من بین خود و خدا ربطی دارم و تو هم ربط دیگری داری. تو باید به ربط خودت عمل کنی و اگر عمل نکنی، حرام است و تو را عقاب میکنند. من هم ربط دیگری دارم و طبق ربط خودم عمل میکنم؛ مثلاً کشتی را سوراخ میکنم، دیوار را درست میکنم، قتل انجام میدهم و این کارها را ادامه خواهم داد و استصحاب هم خواهم کرد؛ ولی تو نباید این کار را انجام دهی و اگر انجام دهی، تو را به محکمه میبرند و به قتل میرسانند. شوخی هم نداریم! هرکسی وظیفۀ خودش را دارد.»
نسبت اختیار پیامبر با مأموریت خضر
من میخواهم این مطلب را بگویم: حضرت خضر که براساس آن اشراف و ارتباط با مشیت پروردگار در اجرای تکلیف نسبت به مسائل نفسالأمری این عمل را انجام داد، چرا پیغمبر ما نتواند انجام دهد؟! مگر مقام پیغمبر ما از حضرت خضر پایینتر است؟! شاید بگویید: «پیغمبر این کار را در ملأ عام انجام نمیدهد.» میگوییم: «بسیار خوب، در غیر ملأ عام چطور؟»
تسلیم در برابر ولی خدا و مصالح ناشناخته
توجه کنید! آیه به ما یاد میدهد که در مقابل ولیّ خدا باید تسلیم بود. آیه به ما میگوید که ولیّ خدا اشراف بر حقایقی دارد که ما نداریم. ما اعتراض میکنیم و همۀ عالم را بههم میریزیم، درحالیکه کار او صحیح است! حضرت خضر بهواسطۀ اطلاع بر مصالح که یکی از آنها اغواء پدر و مادر بود، این بچه را به قتل میرساند؛ اگر فقط اغواء پدر و مادر باشد، باید خیلیها را به قتل برساند؛ ولی این کار را نمیکند.
شاید یک شخص را بهجهت دیگری غیر از اغواء پدر و مادر به قتل برساند؛ منبابمثال صلاح این فرد بر این است و اگر در دنیا بماند، عاقبتبهخیر ازدنیا نمیرود؛ پس او را ازبین میبرد. الآن هم اینهمه بچه در بیمارستانها از سرطان و امثال این مسائل میمیرند. حضرت خضر بهواسطۀ اطلاع بر مسائلی که ما نمیدانیم، مجاز است که از طرف پروردگار اقدام کند. آنوقت آیا پیغمبر ما مجاز نیست؟!
برتری مقام موسی و تفاوت موقعیت تکلیف
تلمیذ: مگر حضرت موسی از حضرت خضر بالاتر نبوده است؟
استاد: مگر مقام چیست؟! منبابمثال ما میگوییم که: «این شخص مقامش بالاتر است.» مقام که ارتفاع طولی و این چیزها نیست؛ بلکه مسئلۀ مقام، سعه و قابلیت برای ارشاد مردم است که بهواسطۀ آن سعۀ وجودی میتواند خلق را هدایت و ارشاد کند و مطالب را به آنها برساند. این مقام برای حضرت موسی بوده و حضرت خضر این مقام را نداشته است؛ لذا سعۀ وجودی حضرت موسی نسبت به حضرت خضر بالاتر و قویتر بوده است؛ ولی صحبت در این است که حضرت موسی در آن وضعیت و موقعیت و با توجه به میزان فهم خود، چون این مطلب را در منافات با حال خودش میدید، اعتراض میکرد.
اگر حضرت موسی در وضعیت دیگری باشد که این مطلب منافاتی با حال و موقعیت خودش نداشته باشد، شاید او هم کار حضرت خضر را انجام دهد و هیچ تفاوتی نمیکند؛ چون حضرت موسی در آن وضعیت وجودی خودش احساس میکرد که باید رعایت تکالیف برحسب ظاهر باشد و چون این عمل را با آنچه در وجودش آمده بود، در منافات میدید، اعتراض میکرد. این برای حضرت موسی بود؛ امّا صحبت در این است که ما میخواهیم راجع به رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و ائمه علیهمالسّلام صحبت کنیم.
اجرای ظواهر و اختیار جعل حکم برای معصوم
تلمیذ: رسول خدا و ائمه علیهمالسّلام هم ملزم به اجرای ظواهر هستند.
استاد: بله، رسول خدا و ائمه علیهمالسّلام ملزم به اجرای ظواهر هستند، به این منوال که فقط آنها میتوانند بهواسطۀ اطلاعشان بر آن مبانی و مصالح، حکم ظاهر را برای ما جعل کنند و کسی غیر از آنها نمیتواند؛ ولی صحبت ما در این است که آیۀ قرآن میفرماید:
﴿وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡ وَمَن يَعۡصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلٗا مُّبِينٗا﴾.1
داستان ازدواج زینب و تقدم امر پیامبر
ازدواج شرعاً از ناحیۀ شارع به اختیار و رضایت مکلّف تعلّق گرفته است و بدون رضایت مکلّف، ازدواج و عقد نکاح باطل است. وقتی میبینیم که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم این حکم را آوردهاند و برای مردم بیان کردهاند، پس چرا به زینب فرمودند که: «واجب است با زید ازدواج کنی»؟!2 اینکه خلاف آیه است! یا در سایر موارد، مانند آن دختر انصاری که در مدینه بود و به ازدواج آن مرد درآمد و پدرش مخالفت کرد، آن دختر از پدرش بهتر میفهمید که گفت:
«مگر آیۀ قرآن ﴿وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡ وَمَن يَعۡصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلٗا مُّبِينٗا﴾ را نخواندهای؟!»
پدر هم گفت: «بله، من خواندهام؛ ولی وقتی که رسول خدا گفته است، دیگر چارهای نیست.»1 با وجود عدم رضایت پدر نسبت به تزویج بنت، امر رسول خدا بر رضایت پدر مقدّم است.
تفاوت تکلیف مجتهد با حکم شخصی معصوم
مسئله در اینجا چه فرقی میکند؟ آیه میخواهد این مطلب را به ما بفهماند که اگر قرار بر این است که رسول خدا بهعنوان مطّلع بر ملاکات، احکام را جاری کند، همان رسول خدا میتواند با همان ملاکات خلاف آن را بگوید. ما اطلاع نداریم! ما باید بهواسطۀ ملاکات بین مردم حکم کنیم و فتوا دهیم؛ آن مطالبی را که در رسائل، وسائل، مستدرک، کتب اربعه و احادیث نوشته باهم جمع کنیم و آنها را نگاه کنیم و طبق آنها فتوا دهیم؛ امّا اگر یک جا دیدیم که امام علیهالسّلام خلاف آن را بیان کرد، ما نمیدانیم و این قضیه قضیۀ شخصیه میشود.
آیات اطاعت و تسلیم در برابر حکم پیامبر
همین قضیه راجع به رسول خدا و امام معصوم علیهمالسّلام است؛ یعنی آیۀ قرآن صریحاً میفرماید که جریان حضرت خضر همانند جریان پیغمبر است و هیچ تفاوتی ندارد. اگر او مرتبط با خدا بود، پیغمبر بالاتر است و اگر او اطلاع بر موانع داشت، پیغمبر که خاتم انبیاء است و بالاتر است و اطلاع دارد. اگر او بهواسطۀ ارادۀ الهی کار انجام میداد، پیغمبر هم بهواسطۀ ارادۀ الهی در جای دیگر انجام میدهد؛ لذا میگوید:
﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيۡنَهُمۡ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ حَرَجٗا مِّمَّا قَضَيۡتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا﴾.2
یعنی وقتی که تو با کسی دعوا میکنی، اگر رسول خدا برخلاف تو حکم کرد، آیا نمیشود [و نمیپذیری] که این حکم برخلاف نظر تو باشد؟! واقعاً بینکموبینالله شما خودتان را محق میدانید و از این دو حال خارج نیست؛ اگر محق ندانید، پس چرا ناراحت میشوید؟! ﴿يُسَلِّمُواْ تَسۡلِيمٗا﴾ برای آن مواردی است که ناراحت میشوید و خود را محق میدانید و خدا میگوید: «نباید محق بدانی.» اگر محق ندانید، دیگر آیۀ ﴿وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡ وَمَن يَعۡصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلٗا مُّبِينٗا﴾ معنا ندارد.
لزوم پذیرش حکم با وجود احساس حقانیت
وقتی که دو نفر نزد پیغمبر میروند و یکی ادّعا میکند که: «او مال مرا برده است» و پیغمبر میگوید: «مال او را بده»، واقعاً بینهوبینالله در نفسش، مسئلۀ نفس است و مسئلۀ خارج نیست ، خود را محق میداند؛ ولی با اینکه محق میداند، نمیگوید: «یا رسولالله، چرا حکم به جور کردی؟! من که محق هستم!» آیۀ قرآن میگوید: «حق نداری!» و این حق نداری برای قضیۀ حضرت خضر است.
امر پیامبر در ازدواج و شرط رضایت
وقتی که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم میفرماید: «باید دخترت را به او بدهی!»
تو میگویی: «یا رسولالله، اجازۀ پدر شرط است و من مجاز نیستم.»
[حضرت میفرماید]: «غلط میکنی! وقتی که من میگویم، تو حق نداری بگویی: ”نه!“»
دختر باید ازدواج کند و شرط اصلی در تزویج رضایت است و اگر رضایت ندهد، اصلاً عقد باطل است؛ ولی حق ندارد در مقابل حرف پیغمبر حرفی بزند.
اختیارات امام و ملاک ناشناخته قضیه شخصیه
منبابمثال میفرمایند که: «باید زنت را طلاق بدهی!» آنوقت میگویند: «مگر امام علیهالسّلام میتواند زن او را طلاق دهد؟!» پس آیۀ قرآن میفرماید که امام میتواند زنت را طلاق دهد، میتواند زنی را به ازدواجت دربیاورد، میتواند پولت را بگیرد و به شخص دیگری بدهد و همۀ اینها طبق آیۀ قرآن برای پیغمبر و امام معصوم علیهمالسّلام ثابت است و این قضیه قضیۀ شخصیّه است؛ قضیۀ شخصیّهای که ملاک حکم مثل قضیۀ حقیقیه برای مجتهد مشخص نیست.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد.