پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق حقیقت «مُثل افلاطونی» و نسبت آن با عالم خارج میپردازند. ایشان با نقد تصورات رایج که عالم مثال را مکانی جداگانه و نیازمندِ انتقالِ نفس از طریق خواب یا مکاشفه میدانند، بر این نکته تأکید میکنند که صورت مثالی با عین خارجی اتحاد وجودی دارد و تفاوت در ادراک، ناشی از ضعف و قوتِ نفسِ انسان است. در ادامه، این مبحثِ دقیقِ فلسفی به حوزه عمل و اخلاق پیوند میخورد؛ جایی که استاد با استناد به وصیت امیرالمؤمنین(ع) و تأکید بر «نورانیتِ دل به حکمت»، ضرورتِ عقلانیت، درایت و پرهیز از هیئتبازی و شعارزدگی را در مکتب اهلبیت(ع) تبیین میکنند. ایشان با نقدِ رفتارهای کورکورانه، بر لزومِ تفکر و اتقان در فهمِ مبانی دینی و ارتباطاتِ اجتماعی تأکید میورزند تا انسان از ورطه شایعات و وهمیات نجات یابد.
درس هفتصد و شانزدهم
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فصل (9) فی تحقیقِ الصور و المُثل الأفلاطونیة.1
در جلسۀ گذشته تقریباً مىشود گفت که مقدمهای راجع به مبحث مُثل عرض کردیم و اینکه در مسئلۀ مُثل، آنچه که مورد نظر است تحقق یک حقیقت خارجیه نه یک ماهیت عقلیه و مجردۀ از عوارض وجود [مدنظر است]، یک حقیقت خارجیۀ وجودیه هست غیر از این وجودات خارجیۀ مادیه که آن حقیقت و واقعیت خارجیۀ مجرده بهعنوان اصل و سبب و آن صورت حقیقیۀ اصلیۀ وجودات خارجیه در علم إلٰه ترسیم مىشود که علم عنائی باشد در مقام اجمال پیش از مقام تفصیل.
علم از مقولۀ جوهر مجرد
این مسئله با آنچه که صورت مثالىِ اجسام خارجى در عالم مثال واقع هستند و هر شیئى ـ چه جماد یا نبات یا غیر اینها از اقسام موجودات ـ یک صورت مثالى دارد و در عالم مثال متفاوت است [به این نحو است که] در صورت مثالى صورت، صورت معدّده و جزئیه است و زید ارتباطى به عمرو ندارد و عمرو ارتباطى به خالد ندارد و هرکدام از اینها براى خودشان یک صورت مثالى دارند که همان صورت مثالى را انسان ادراک مىکند و آن صورت را در منامات مشاهده مىکند و یا در بعضى از مراتب کشف، آن صورت مثالى براى انسان مجسّم مىشود چون علم به خود نفسِ صورتِ مادى تعلق نمىگیرد زیرا علم از مقولۀ جوهر مجرد است و ماده جوهر مجرد نیست و قابل انتقال نیست و نمىتواند منشأ براى علم باشد؛ بله ماده از علل معدّۀ براى علم است ولى خود او نمىتواند علیت تامّه در منشأیت علم و صور ذهنى باشد و این صورت مثالى را که شما مىبینید، وجود خارجى دارد و منظور از وجود خارجى نه وجود در خارج است یعنى در عین خارج بلکه وجود خارجى به معناى وجود مثالى است.
البته اگر چشم ما باز شود و قدرت اتصال به مثال در ما تقویت شود دیگر فرقى بین وجود خارجى و وجود مثالى در آنجا نداریم یعنى فرض کنید همانطوریکه یک نفر الآن در اینجا نشسته و ما با تجرید عقلى مىآییم بین بدن و روح او فاصله مىاندازیم و تفرقه بهوجود مىآوریم و مىگوییم که چشم ما الآن از آنجایى که به نفس نمىتواند تعلق پیدا کند، به بدن تعلق مىگیرد و به همین جسم تعلق مىگیرد پس آنچه را که در منامات یا در مکاشفات براى انسان حاصل مىشود با آنچه را که الآن از نظر فیزیکى در مرآیٰ و مسمع ما هست متفاوت مىباشد. این براى کسانى است که خب طبعاً نتوانستند به این مسئله برسند یعنى بهطورکلی همۀ افراد قبل از اینکه به آن مرتبۀ اتصال مثالى برسند یک همچنین موقعیتى دارند و یک همچنین انفصالى را بین آن صورت مثالى و بین همین صورت مادى قائل هستند. وقتى که انسان قدرى از نقطهنظر نفس اتصال و از نقطهنظر ارتباط تقویت پیدا کند آن موقع آن صورت مثالى را در همین بدن بهعنوان یک واحد مىبیند و احساس مىکند و دیگر دو چیز نیست.
مثلاً امام علیهالسّلام وقتى که از یک واقعه خبر مىدهد فرض کنید در پشت این مدرسه در خیابان چه قضیهای دارد اتفاق مىافتد، نهاینکه ذهن او از مدرسه بیرون برود و یک خبرى بدهد که یک نقشى، یک صورتى، یک فیلمى، یک صورت متحرکهاى در خیابان هست و دارد حرکت مىکند، نهخیر او همان وجود خارجى را با همین چشم مىبیند یعنى چشم او از این محیط فراتر مىرود و با همین چشم او را مىبیند و او را مشاهده مىکند و حتى چشمش را هم ببندد، باز مانند دیدن چشم او را مشاهده مىکند؛ یک واحد در اینجا بیشتر وجود ندارد و همان التفات نفس به آن صورت مثالى که آن صورت مثالى در همان وجود خارجى در اینجا مجسم است.
البته این بحث را قبلاً بیان کردیم و باز قول دادیم که در جاى خودش در بحث نفس که در مجلدات بعدی ـ جلد هشتم ـ هست دوباره برمىگردیم و وقتى که در آنجا این مسائل بحث بشود، دیگر مطالب خیلى بسیط مىنماید و خیلى سهل و روان خود را نشان مىدهد. الآن قدرى با اذهان غریب است و شاید این مسئله قدرى استبعاد داشته باشد.
آنوقت شما در اینجا نگاه کنید، مطالبى که راجع به بزرگان مىبینید، راجع به ائمه علیهمالسّلام مىبینید، این اخبار غیبى آنها را مىبینید [مثل این خبر که] پیغمبر به کعبه تکیه دادند به سلمان علائم آخرالزمان را مىفرماید و مىگویند که مىبینم! اینکه حضرت دارد مىگوید: مىبینم «نِساءٌ کاسیاتٌ عاریاتٌ، زنها در عین اینکه لباس پوشیدهاند عریان هستند»،1 اینکه حضرت دارد مىگوید: مىبینم، نهاینکه ذهنم به عالم مثال رفته و آن صورت مثالى را که الآن در عالم مثال وجود دارد [میبیند] آن صورت مثالى صورت مجردهاى [است] که به او کون و فساد تعلق نمىگیرد، این ابدان و ماده است که یک روز هست و یک روز نیست، حتى بدن ما الآن چند تا چیز عوض کرده است. این صورت مثالى که فرض کنید در آن مثال هست ذهن به آنجا مىرود. نه، اینطور نیست حضرت مىگوید: من الآن دارم مىبینم همانطور که شما را دارم مىبینم؛ سلمان تو اینجا هستى، عمار تو اینجا هستى، حذیفه تو اینجا هستى، یا على تو در آنجا نشستهاى، این که دارم مىبینیم چشمبندى که نیست یک مسئلۀ ظاهر است. حضرت مىگوید: الآن همانطور که دارم شما را مىبینم و جایگاه هرکدامتان براى ما مشخص است، همینطور دارم این وضعیت و این موقعیت را مىبینم و احساس مىکنم منتها شما نمىبیند و نیاز به زمان و گذشت زمان دارید [و معلوم نیست که] آیا در آن زمان باشید یا نباشید، از نقطهنظر ظرف زمان به آنجا برسید یا نرسید ولى من دارم مىبینم.
بنابراین این قضیۀ «مىبینم» چه قضیهاى هست؟ آیا واقعاً صورت مثالى را حضرت دارد مىبیند یا این وجود خارجى را دارد مىبیند؟ این صورت مثالى و این وجود خارجى هردو باهم عینیت دارند و هردو باهم اتحاد دارند که البته همانطوریکه عرض کردم ادراک این مسئله یکقدرى مشکل است زیرا ما الآن در ظرف زمان هستیم و محکوم به قانون زمان که همان تدریجى الحصول است میباشیم و از یک ثانیۀ بعد خبر نداریم و یک ثانیۀ قبل هم براى ما قابل مشاهده نیست و ما فقط در حال هستیم ولى براى آن کسى که این حالت و تقرب حاصل بشود، آن حسّى را که در حال براى او حاصل مىشود آن حس به آینده و به گذشته توسعه پیدا مىکند یعنى در هردو این قضیه وجود دارد و همانطوریکه در علم ربوبى این حس وجود دارد یعنى در علم ربوبى این حسِّ بهعنوان احساسى که الآن پروردگار ـ حالا ما روى خدا یک احساس هم بگذاریم ـ نسبت به مظاهر خود دارد خب این ازلاً بوده و ابداً هم خواهد بود پس این مسئله سرمداً وجود دارد و نمىشود در یک برهه ما وجود حضرت حق را معرّیٰ و منعزل از مظاهر بخواهیم بیابیم که وجود حضرت حق در وعاء خودش هست ولکن مظاهر نیست! [اگر] مظاهر نیست پس از کجا مىآید؟! وقتى مظاهر نیست چطور این مظاهر الآن به ظهور خارجى خودش و آن احساس خارجى خودش در وجود حضرت حق نیست و وجود حضرت حق فاقد است؟! نفسُ إحساس التى نحن نَحسُّه على جوانِبِنا و فى مُستَقبَلِنا، آن احساسى را که ما داریم و همان احساس، نفس الوجودى است که آن نفس الوجود براى ما قابل احساس هست، آن نفس الوجود این به عینه و قویتر و بهنحو علّى در آن ذات بارى وجود دارد. آنوقت این احساس براى کسى که به همان مرتبۀ تجرد برسد هم در اینجا حاصل مىشود.
پس اینکه بزرگان مىگویند که براى اولیاء خدا زمان نقش و اثرى ندارد این همین قضیه است.
بنده در منزل با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نشسته بودم ایشان به بنده فرمودند:
الآن فلان شخص مىآید و در مىزند و دارد سیگار مىکشد و خیال مىکند که ما نمىبینیم که دارد سیگار مىکشد، بعد مىآید دست ما را هم مىبوسد و مىگوید که هرچه امر بفرمایید اطاعت مىکنیم!
بعد از دو دقیقه من دیدم درِ خانه به صدا درآمد و فلان آقا تشریف آوردند و گفتند: آقا هستند؟ گفتم: بله بفرمایید! بفرمایید! تشریف دارند! او که الآن دارد مىگوید: فلانى دارد مىآید و دارد سیگار مىکشد ـ البته ایشان این حرف را هر جایى نمىزدند، خیلى ایشان اهل رعایت و این مسائل بودند ـ چه چیز را دارند مىبینند؟! فقط این دیوار این وسط است و بنده نمىبینم اما او دارد مىبیند. این دیوار که این وسط هست مانع نیست. بله، براى من مانع است چون ادراک حسى من منوط به این قوانین فیزیکى است و بنده هنوز به متافیزیک نرسیدیم تااینکه این دیوار بهعنوان حیلولیت از میان برداشته شود و دیگر حائل نباشد ولى آن کسى که این پرده از جلوى چشمان او کنار رفت، دیگر همان نفس احساسى را که وقتى زنگ مىزند بنده در را باز مىکنم چطور براى من احساس و ارتباط به وجود خارجى حاصل مىشود، همان نفس احساس براى اوست؛ اصلاً بدون کمترین [مسئلهای] همینطور با آرامش مىگوید که فلانى دارد به اینجا مىآید و سیگار هم مىکشد! کسى که سرش پایین است و حتى دم در را هم نگاه نمىکند چطور دارد این مسئله را الآن مطرح مىکند؟!
این بهخاطر همین است که نفس صورت مثالى در اینجا با عینیت خارجى اتحاد دارد و آن اتحاد را او حس مىکند ولی من حس نمىکنم والاّ فرق نمىکند. حالا که قرار بر این است این اتحاد بین صورت مثالى که اصل و اساس براى صورت مادى و براى وجود خارجى مادى است، در همان ظرف زمان براى بعضى از افراد بهواسطۀ حائل بودن حائل، معدوم مىباشد و براى بعضى دیگر حائل نتواند جلوى این صورت مثالى را بگیرد، خب این قضیه را شما به آینده تسرّى بدهید، چه تفاوتى کرد؟! هردو که یکى شد!
ببینید ما در اینجا چهکار کردیم؟! ما در اینجا علم غیب نسبت به آینده را با علم غیب نسبت به حاضر یکى کردیم و هردو را باهم کوبیدیم و لِه کردیم و یک واحد و یک حقیقت از او [ساختیم]. اگر غیب، غیب است چه نسبت به آینده و چه نسبت به الآن هردو غیب است و هردو قابل ادراک نیست. اگر آنچه که در شرایط فعلى و با وجود فعلى الآن برای شخص مطلع بر غیب قابل ادراک است، نسبت به آینده هم همین است، چرا؟! چون در هردو قضیه ذهن از قوانین ماده و فیزیکى فراتر رفته و به متافیزیک رسیده است، چه اینکه الآن پشت این دیوار را ببیند در این موقعیت که ساعت هشت و چند دقیقه است، چه اینکه فردا را ببیند در اینجا چه اتفاق مىافتد، هردو یکى است و نسبت به هردو در اینجا یک احساس دارد، لذا ما مىبینیم که وقتى بزرگان نسبت به مسائل آینده صحبت مىکنند، اصلاً دارند مىبینند، کأنَّ با چشمشان دارند مىبینند و با گوششان دارند مىشنوند!
خدمت مرحوم آقاى حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در همان کربلا نشسته بودم، شب بود مرحوم آقا با اخوى براى [زیارت] حرم رفته بودند، یک ساعت هم ایشان داشتند با من صحبت مىکردند بهطوری که اگر مىخواستم بروم به مرحوم آقا نمىرسیدم و باید منصرف مىشدم اما بعد از یک ساعت که ایشان صحبتشان تمام شد، گفتند: حالا بلند شو برو به ایشان برس! دم در حرم سیدالشهدا به ایشان مىرسى! این که به من مىگویند: بلند شو برو، پس این یک ساعت آنها کجا رفتند؟! ما بلند شدیم حرکت کردیم همان دم در ورودى معلوم شد که آنها جایى دیگر رفته بودند بعد براى زیارت آمده بودند، خب او اینجا نشسته است اما دارد آن واقعۀ حرکت و مشى و کیفیت مسیر و همه را مىبیند ولی من نمىبینم. او دارد مىبیند که آنها از اینجا درآمدند و... مثل اینکه دارد با خود شخص حرکت مىکند منتها حرکت نمىکند و سر جایش روى تشکش نشسته و دارد با ما حرف مىزند و ما هم خیال مىکنیم که ذهنش هیچ جا کار نمىکند و فقط دارد دو کلمه با ما حرف مىزند. آنهم با چه آدم حرفشنویی دارد حرف میزند! بندۀ خدا دارد زحمت مىکشد در کلۀ ما یک حرف فرو کند! اى داد! اى داد که در کلۀ بعضىها حرف نمىرود! هرچه مىگوییم: این است آقاجان، مىگوید: آن است، هرچه مىگوییم: آب است مىگوید: جوهرلیمو است! نمىرود دیگر! وقتى نمىرود چه باید کرد؟!
خلاصه من که نشسته بودم گوش مىدادم دلم به حال اینها مىسوخت که ایشان دارند با چه کسانی حرف مىزنند و با چه کسانی دارند این مسائل را دارند مطرح مىکنند، ولى خیلى عجیب بود، من مسائلى که از ایشان در یکى دو جلسهای که بودم ـ هفدهساله بودم ـ شنیدم خیلى براى من عجیب بود! این مردى که بهحسب ظاهر سواد ندارد، وقتى که دعا مىخواند حتى بعضى از اوقات از نظر اعراب [اشتباه میخواند] و گاهى اعراب فتحه دارد یا کسره دارد مثلاً متفاوت میخواند و خب با آن وضعیت در تمام این دو جلسهاى که عجیب ایشان با من صحبت مىکردند دائم صحبت از اتقان در درس بود؛ میفرمودند: در درست اتقان داشته باش! اتقان! مدام تکرار مىکردند: اتقان! خیلى براى من عجیب بود، در همان سن براى من عجیب بود! در سن هفدهسالگی که انسان از مطالب خیلى اطلاع ندارد، جوانى که تازه دارد به این مسائل چشم و گوشش باز مىشود، چطور کسى که باید حرف از خدا، پیغمبر، عبادت، مراقبه و این حرفها بزند مدام حرف از درس میزند! این نشان مىدهد که این یک واقعیت است؛ یعنى یک واقعیتى وجود دارد. آنوقت شما ببینید این واقعیتِ انکشاف حقایق علمى براى انسان جداى از عرفان نیست و جداى از توحید نیست. آنوقت کار باید به جایى برسد که ما را بعد از زمان مرحوم والد بر اطلاع بر مبانى مذمت کنند! عجب این دیگر چیست؟! [میگویند که] اصلاً تو چرا درس خواندى؟! تو چرا سواد دارى؟! سواد چیست؟!
مکتب اهلبیت علیهمالسّلام مکتب علم و فهم
مکتب اهلبیت علیهمالسّلام مکتب علم و فهم است، آنها الاغ که نمىخواهند بار بیاورند! اهلبیت الاغ و گاو که نمىخواهند! گاو و الاغ در دستگاه ابوبکر و معاویه پیدا مىشود که گفت: برو به على بگو که با لشگرى به سراغت مىآیم که بین شتر نر و ماده فرق نمىگذارد!1 واقعاً همینطور بود! کسى که نماز جمعه را روز چهارشنبه مىخواند2 ـ میگویند، حالا نمیدانیم بوده یا نبوده ـ آن گاوهایی که مىآیند با او نماز میخوانند چه تکلیفى دارند؟! واقعاً عجیب است! یعنى واقعاً عجیب است! شما مىتوانید تصور کنید؟! خب آنها چه کسانی بودند؟! همینها بودند. بلند شوید بروید اینطرف و آنطرف و همان جایى که اینها حکومت مىکردند حکمرانى مىکردند، میبینید نه فقط زمان عوض شده و آدمها همان هستند! آدمها همان هستند ولی زمان عوض شده است. واقعاً زمان عوض شده است.
الآن مشغول به تعلیقه زدن به وصیت امیرالمؤمنین علیهالسّلام در حاضرین هستیم و قرار بر این بود که تا ایام غدیر آماده شود و ما هم احساس کردیم که اگر بعضى از جاهاى آن تعلیقات مختصرى باشد و یک مطالب دیگرى آورده بشود مثلاً یکقدرى مسئله عینىتر باشد شاید بهتر باشد لذا به مقدار فهم خودمان [تعلیقه زدیم]. واقعاً عجیب وصیتى است واقعاً عجیب است! در اولش به این جمله رسیدم که حضرت مىفرماید: «و نَوِّرهُ بِالحکمة؛1 دل خودت را با حکمت نورانى کن»، این یعنى چه؟ یعنى به شایعات نگاه نکن، به حرف مردم نگاه نکن، به روزنامه و مجله نگاه نکن، به تصورات و تخیلات نگاه نکن، به وهمیات نگاه نکن، عکس را در کرۀ ماه نبین! خوب است؟! آنوقت مىگویید: معاویه چهارشنبه رفت نماز جمعه خواند! زمان عوض شد اما آدم همان است. حضرت مىفرماید: دلت را به حکمت نورانی کن؛ یعنى حرف متین و حرف سنگین.
امام قلابی!
امام علیهالسّلام را هم نباید براساس شعار شناخت و اگر امام را براساس شعار شناختى آن امامِ قلابى است حتى امام معصوم را باید براساس فهم شناخت نه براساس شعار و نه براساس افراط و گزافهگویی. اگر انسان نسبت به امام از روى فهم حتى اعتقاد غلط داشته باشد بهتر است از اینکه اعتقاد صحیح ولى از روى شایعه و هیئتبازى و همینهایی که درمىآید داشته باشد؛ همین قضایایى که درمىآید و... امیرالمؤمنین را بالاتر از پیغمبر مىشمارند! این حرفها را چه کسى زده؟! آن آقاى عالمى که مىگوید: نبى بى ولىّ، فُلکى بى نوح است، خب شما بىخود مىکنید همچنین حرفى میزنید! شما از روى فهم و از روى عقل نگاه کن ببین خود على چه جایگاهى دارد و رسول خدا چه جایگاه دارد آنوقت هرچه که خودشان نسبت به چیز گفتند باید بپذیرى. «أنا عبدٌ مِن عَبیدِ محمد»2 تمام شد و رفت! این مکتب، مکتب است. حالا بلند شو بگو که نهخیر اینکه در [جریان فتح مکه] حضرت به على گفتند: برو روی شانۀ من و بتها را بینداز، حضرت خواسته است اشرفیت و ارفعیت مقام على را به همه بگوید که على از من بالاتر است و او باید پا روى شانه من بگذارد و او باید برود بتها را بیندازد!
این مزخرفات از کجا درآمد؟! این حرفها از کجا درآمد؟! همینها مىآیند پدر ائمۀ ما را درمىآورند؛ این افراد هستند که مىآیند این کارها را انجام مىدهند؛ یعنى افراد نفهم که از روى هوا و تصورات غلط و تصورات عامیانه [میگویند که] چون حالا پیغمبر درِ خیبر را نکند و على کند پس على بالاتر است! چون او مرحب خیبری را کشت و پیغمبر نرفت پس او بالاتر است! چون او توانست عمرو بن عبدود را فلان کند و او توانست ردّ شمس کند پس بالاتر است! حالا پیغمبر یک شقالقمری از دستش دررفت و انجام داد [مهم نیست]! آن آقا شعر درمىآورد و مىگوید که از بس که خدا عشق به حیدر دارد انگارنهانگار پیامبر دارد! آقا خجالت بکش! این حرفها خجالت دارد حیا کن! وقتى میکروفون دست این آدمهای نفهم بیفتد کار را به اینجا مىرسانند که على را از پیغمبر هم بالاتر قرار مىدهند و همینطور و بر همین قیاس [مطالب دیگری میگویند].
باید مکتب مکتبى باشد که از روى فهم باشد و از روى عقل باشد و از روى درایت باشد و مطالب، باید مطالب علمى باشد گرچه اشتباه باشد، خب باشد. وظیفۀ طلبه بحث در مطالب علمى است و باید مطالب بهنحو علمى بحث شود و از گزافهگویى باید پرهیز شود، آنهم براساس مبانى علمى! من اینچنین تصور مىکنم و به ذهنم مىرسد در مکتب نیست. آنوقت کسى که بیاید و اساس و پایۀ براى علم و ادراک خودش را اینطور قرار بدهد دیگر در همه چیز همینطور است؛ نهتنها نسبت به امام و مکتب بلکه نسبت به ارتباطاتش هم درست فکر مىکند، نسبت به سوءظنهاى خودش و حسنظنهاى خودش درست فکر مىکند، چرا؟ چون از اول هیئتى فکر نکرد.
بنده در زمان مرحوم آقا با خود ایشان یکّه به دو مىکردم و ایشان از من این را مىخواستند. یکدفعه ایشان یک مقاله را به من دادند و رفتم مطالعه کردم و آوردم و گفتم: بفرمایید. گفتند که اشکال در آن نبود؟ گفتم: نه چیزى در آن ندیدم. گفتند: شما که هروقت مىخواندى مىآمدى براى ما [اشکال] و فلان میکردی. گفتم که خواندم و چیزی ندیدم. گفتند: نه، حالا برو دقیقتر بخوان، رفتم نگاه کردم یکدفعه متوجه شدم ـ حالا خودشان دارند مىبینند ـ این روایت مىتواند معناى دیگرى داشته باشد. فردا آمدم به ایشان گفتم، ایشان گفتند: من منظورم همین بود، دقیق باید بخوانى. التفات کردید؟! اینها اینطوری ما را پروراندند. نهاینکه هر چیزى بگویند ... . بله، در آن زمان هم بودند افرادى که ایشان هرچه مىگفتند، سمعاً و طاعتاً [قبول میکردند] و خیلى هم خوب و مبتهج میشدند که حرف ولىّ خدا را گوش دادیم و فلانى دارد إن قلتُ و قلت مىکند، نتیجۀ آن چه وقتی ظاهر مىشود؟ نتیجه این مىشود که خدا بهواسطۀ همین قضیه دست ما را گرفت و از آن ابتلاها و مهالکى که دیگران متبلا شدند نجات داد.
وقتى آقاى حداد به بنده مىفرمایند که در درس اتقان داشته باش براى الآن است. لذا شما مىبینید که وقتى از مکتب خارج بشویم به همان چیزى اعتراض مىشود که ما را اولیاى دین به آن دعوت کردند. شخص از آنجا مىآید و با من صحبت مىکند و مىگوید که شما آن درسها را براى این موقع خواندهاید؟! گفتم: پس براى کى خواندهام؟! نماینده بلند مىشود مىآید و به من اعتراض مىکند که شما درسها را براى این موقع خواندهاید؟! گفتم: پس براى کِى باید میخواندم؟! تمام خطرها از اینجا شروع مىشود که ما این عقلانیت و فهم و ادراک را کنار بگذاریم و بهجاى آن یا على مدد هیئتى جلو بیاییم! اگر هیئتى است که آن شخص هم هیئتى مىآید و... دیگر شما ببینید که چه خواهد شد! فهم و ادراک نسبت به مسئله خیلى مهم و حیاتى است و اینجاست که انسان باید بیشتر مایه بگذارد و بیشتر تأمل کند.
مسئله را نسبت به مطالب این جلسه جمع کنم تتمۀ مسائل إنشاءالله براى بعد باشد. قضیۀ مثل افلاطونى مسئلهاى است که بسیار مسئلۀ دقیقى است و دقتش هم از این نظر است که به خیلى از مطالب مثل معاد و قضایاى مختلفه ارتباط دارد و مربوط است و باید این مسئله را آنطورىکه مورد نظر آنهاست دریافت. إنشاءالله در آتیه عرض مىکنیم که علت اینکه اینها به این قضیه رسیدند چه بود؟! بعضى از آن را در جلسۀ قبل عرض کردم و بعضى براى آینده میماند.
عدم وجود تفاوت بین صورت مثالیه و تعیّن خارجى
آنچه که امروز براى ما حاصل و پیدا شد این است که بین صورت مثالیه و نفس تعیّن خارجى هیچ تفاوتى وجود ندارد. البته این منظور از مُثل نیست و افلاطون بالاتر از این نسبت به صور مثالیه قائل هستند و مثل افلاطونى مطلبى را بالاتر از این ترسیم مىکند. مثل افلاطونیه عبارت از یک حقیقت کلى وجودى خارجى است نه بهنحو ماهیت که البته خود مرحوم آخوند بر تأویلات و توجیهاتى که بوعلى کرده اعتراض مىکنند نسبت به اینها و مىفرمایند: افلاطون اینقدر مىفهمد که بین ماهیت و وجود تفاوت است، وجود از مقولۀ شخص است و قابل انتقال بر دیگرى نیست ولیکن ماهیت یک طبیعت کلیه است که مىتواند بر افراد مختلفة النوعیه و مختلفة الصنفیه و مختلفة العرض حمل بشود.
این قضیهاى که بنده امروز بهعنوان اتحاد بین صورت مثالیه با جسم خارجى مطرح کردم، آن صورت مثالیۀ وجودیه است یعنى صورت مثالى وجود خارجى با وجود خارجى اتحاد دارد. آن مسئلۀ دقیقه این بود که شما این خارج را چه تصور مىکنید؟ آیا خارج در خواب تصور مىکنید؟ آیا این است؟ یعنى اگر کسى به خواب برود و انفصالى با این عالم پیدا کند، مدرکِ صورت مثالى مىشود؟ [یعنی] آن ظرف و آن وعاء شرط براى اتصال است، تا کسى از این نشئه به نشئه دیگر نرود و صداى خرخر او درنیاید و چشمانش را روى هم نرود این اتصال برقرار نمىشود؟! [آیا] به این نحو است که رفتن در این وعاء یا بهصورت خوابیدن و خرخر کردن است یا بهصورت ـ حالا خرخر هم فرق مىکند؛ بعضى چنان خرخر مىکنند که سقف مىخواهد پایین بیاید! بعضى نه یکقدرى پایینتر است و بعضى هم که بیچارهها ندارند ـ کشف است؛ یعنى اتصال با آن عالم در کشف برقرار مىشود؟ این نحوه است که خیلىها فرمودند یا نه؟
اتحاد عالم مثال با عین خارجی
عرض بنده در این جلسه این بود که عالم دیگرى بهعنوان عالم مثال نداریم؛ مثال و عین خارج یکى است و ما اطلاع بر این عین خارج و مثال نداریم و تصور مىکنیم که براى اتصال با مثال و صورت مثالیه باید به خواب رفت و این تصور، تصور غلط است. این از ضعف ما است نه از تحقق یک عالم دیگرى به نام عالم مثال که در پشت این عالم قرار دارد و براى اتصال به آن عالم مثال، انسان باید از این عالم به آن عالم با خواب یا بهوسیلۀ مکاشفات و انکشافات صوریه و مثالیه انتقال پیدا کند. نه، این مربوط به ضعف ما است.
یک مثالى برای شما مىزنم، چشمهاى عادى چقدر مىبینند؟ آنهایی که دهدهم یا یازدهدهم هستند چقدر مىبینند؟ چیزهایى را از یک مسافت بعید مشاهده مىکنند. فرض کنید شخصى که چشمش چهاردهم یا پنجدهم یا ششدهم است، او نمىتواند آن فاصله را از آنطرف نگاه کند. باید چهکار کند؟ باید راه برود. این راه رفتن، آن واقع را از آن واقعیت خودش خارج نمىکند! آن شخص سر جای خود ایستاده و یک سانت هم حرکت نکرده است، شما باید راه بروید و این راه رفتن مربوط به ضعف شما است والاّ [جای] او که تغییر نکرده است. شما باید راه بروید تا چهاردهم تبدیل به هفتدهم و هشتدهم و نُهدهم بشود، به دهدهم که رسیدید آنوقت آن صحنه براى شما کاملاً واضح و آشکار خواهد شد، به واقع خارجى کار ندارد و واقعى در خارج وجود ندارد و غیر از او عالَمى در خارج وجود ندارد بلکه عالم شما با آنچه که در خارج هست تفاوت مىکند! ولى آنچه که در خارج هست خارج است و هیچ مسئلهاى در اینجا نیست.
قضیۀ صور مثالیه و اشیاء مثالیه و صوریه هم مثالش همین است؛ ما عالمى به نام عالم مثال نداریم که جداى از این عالم باشد و براى رسیدن به آن عالم نیازى به انتقال باشد که بهواسطۀ منامات یا انکشافات و مکاشفات صوریه از این عالم و از این نشئه پا را در آنجا بگذاریم، بلکه نفس مثال در همین عالم هست و با این عالم اتحاد دارد و با این عالم عجین است! دیگر چطور تعبیر بیاوریم و کلامى که بتواند صریحتر و روشنتر از این بگوید که عجین، مخلوط، مرکب، متحد و عین [این عالم است] منتها چون در سلسلۀ علیت وجود دارد مسئله تودرتو است. به یک نوع مثال مىتوانیم به لایههاى یک پیاز تعبیر کنیم که در عین اینکه لایههاى پیاز وجود دارند منتها هرچه به آن مغز پیاز مىرسد، پیاز لطیفتر و شیرینتر مىشود و از ضخامت آن کمتر مىشود. از آنهم تقریباً به همین کیفیت مىتوانیم تعبیر بیاوریم که هرچه به آن بطن نزدیکتر مىشود، از آثار ماده کاسته مىشود و از خصوصیات قوانین و اعراض کم مىشود و مسئله به مرتبۀ تجرد نزدیکتر مىشود.
اتحاد تمام عوالم
البته [در این مثال] باز افتراق وجود دارد و بین این لایه و لایۀ دیگر پرده وجود دارد و آن پرده باعث فرق بین این لایه و آن لایه خواهد شد ولى این مثال مقرِّب است نهاینکه اصل [باشد]. در اینجا باید یک واحد ترسیم کرد که در آن یک واحد برحسب این لایههایى که مشاهده مىکنیم، این لایهها براساس ادراک ما شکل گرفته است و در واقع لایه نیست! منظور بنده در این جلسه این بود که ما لایهاى نداریم، عالم دیگرى جداى از این نداریم، ملکوتى ماوراء این نداریم و جبروتى بالاتر از ملکوت نداریم که جدا باشد! جبروت، لاهوت، ملکوت، مثال اعلىٰ، مثال اسفل، عالم مثال ادنىٰ و خود عالم ماده، تمام اینها یک واحد و یک مجموعه است نهاینکه واحدهاى متفاوت باشند که همه به یک ریسمان بسته باشند، اینطور نیست و این غلط است! همۀ این عوالم که هرکدام جنبۀ علّى نسبت به دیگرى دارند، یک واحد را تشکیل مىدهند. شما چشمت دهدهم است، آن باطنِ باطن را مىبینید! نُهدهم است، نُه لایه را مىبینید! هشتدهم است، هشت لایه را مىبینید! ارتباطى با آن خارج ندارد و دخالتى بر این قضیه ندارد بلکه برگشتش به ضعف و قوت احساس شما است منتها از این خیلى وسیعتر و روشنتر و واضحتر است.
مصادیق «و نَوِّرهُ بالحکمة»
حضرت در [حدیث] عنوان مطالب را خیلى به اجمال فرمودند ولى اینجا دیگر حضرت تکتک مسائل، کارها، حرفها، حرکتها، سکوتها و نشست و برخواستها را کاملاً یکبهیک توضیح [دادند]. خیلى عجیب است! فرض کنید که ما به همین یک جملۀ حضرت پایبند باشیم: «و نَوِّرهُ بِالحکمة»؛ یعنى در ارتباطات و صحبتهایمان این قضیه را مدّنظر قرار بدهیم که چگونه سعى کنیم؛ رعایت اصلح و رعایت احسن را تا آنجایى که زورمان مىرسد و قدرت و استطاعت داریم [مدّنظر قرار دهیم]؛ در صحبت در کجا تند بشویم، کجا آرام باشیم، کجا بخندیم، کجا اخم کنیم، کجا به اجمال بگذرانیم و کجا صحبت را ... [رعایت] همین قضیه و مسئله چقدر فرق مىکند و چقدر در صحبت انسان تأثیر مىگذارد و چقدر در صحبت انسان تأثیر مىگذارد. آدم در بعضى جاها احساس مىکند یک کلمه بگوید گیر مىافتد و طرف دیگر او را رها نمىکند و دائماً مىخواهد ادامه بدهد و صحبت و فلان، باید ببیند گفتن این کلمه لازم هست یا نگوید! حالا طرف خودش دائماً منتظر است که از آدم بشنود، آدم باید نگاه کند [و جوانب را بسنجد].
خیلى از اوقات مىشد که گاهى افراد یک مطلبى از من سؤال مىکردند و مىگفتند که با مرحوم آقا مطرح کنم، خب بهعنوان واسطه پیش ایشان مىرفتم و یک ربع شروع مىکردم به توضیح دادن، بعد یکدفعه مىدیدم آقا همینطور دارند به من نگاه مىکنند، نه بله، نه خیر، نه خنده، نه تبسم و نه اخم، هیچکدام! میدیدم باید بلند شوم و دمم را روى کولم بگذارم و زحمت را کم کنم و بروم! در بعضى جاها مىدیدم که فقط پاسخ من یک تبسم است، همین! هیچ دیگر حرف نمىزدند. در بعضى اوقات مىدیدم یک اخم است. حالا حرف مربوط به من نیست ولى این اخم پیام دارد یعنى دخالت نکن و برو! ولى بیش از آنهم نمىگویند، نمیگویند: نکن، چون نکن تبعات دارد! فقط یک اخم، همین. در بعضى جاها که مسئله طور دیگر بود یعنی به تو مربوط نیست.
یکی از مصادیق «و نَوِّرهُ بِالحکمة» این است؛ ببین در هر جایى چه عبارتى، چه حرکتى، چه برخوردى و چه تصرفى لایق آنجا است. بعضى اوقات مسائلى پیش مىآید و مىبینم آن شخصى که ناقل قضیه است توقع یک برخورد تندى از من دارد ولیکن مىبینم ضرورتى ندارد و باید مجال داده بشود و یک فرصت داده بشود، آن فرصت را مىدهم و بعد مىبینم نه پاسخى نیامد، کمی پیچ را سفتتر مىکنم که بلکه تنبّهى پیدا بشود! دوباره یک فرصت مىدهم مىبینم نه، مثل اینکه فایده ندارد. ببینید آرام آرام [پیش میروم]! از همان اول مىتوانم مسئله را کات کنم ولى درست نیست صحیح نیست، باید همان توقعى را که ما از دیگران در ارتباط با خودمان داریم که دیگران از ما داشته باشند، داشته باشیم و باید خودمان را جاى بقیه بگذاریم و ببینیم اگر ما جاى آنها بودیم چه توقعی داشتیم و چه نوع برخوردى در اینجا مورد نظرمان بود، همان کار را انجام بدهیم نهاینکه خودمان را از قضایا کنار بزنیم و ببریم و بدوزیم و تقوتوق، [اینطوری] نه دِیرى مىماند و نه دیّارى!
معنای آیۀ ﴿وَلَقَد ءَاتَينَا لُقمَٰنَ ٱلحِكمَةَ﴾
این مسئله خیلى [اهمیت دارد]! این یکى از آن مصادیق است. «و نَوِّرهُ بالحکمة» یعنى در ارتباطات و قضاوتها و مسیر زندگى خودت همیشه قدمت را محکم بگذار! قدمت را در شن و جای لغزنده نگذار! اول احساس کن که جاى پایت محکم و درست است و بین خودت و خدا، فطرت، عقل و وجدانت حجت دارى بعد قدم دوم را بگذار و همینطور قدم سوم! در هرجا که حرکت مىکنى براساس فهم و ادراک و اینها باشد که بعداً نتوانى خودت را ملامت کنى که چرا این کار را نکردم! این عبارتِ ﴿وَلَقَدۡ ءَاتَيۡنَا لُقۡمَٰنَ ٱلۡحِكۡمَةَ﴾1 خیلى عجیب است، خیلى عجیب است! این عبارت یعنى همین. حکمت به معنای این فلسفه [نیست گرچه] این مقدمۀ براى حکمت است.
هدف از خواندن کتاب اسفار
تمام این اسفار مرحوم آخوند براى این است که انسان عقل و فهم خودش را درست کند و مطالب براى او یقینى باشد، اگر یقینى نیست حداقل قریب به یقین باشد. واقعاً این مسائل چقدر مىتواند در مبانى، استنباط، احکام، تکالیف و قواعد فقهى ما تأثیر داشته باشد!
پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم که لشگر را براى سریهها مىفرستادند ـ غیر از غزواتی که خودشان شرکت مىکردند ـ فرمانده انتخاب مىکردند و فرمانده کسى است که از میان افراد زبدهتر است، چه کسى او را انتخاب کرده است؟! اول شخص عالم! ـ ببیند «و نَوِّرهُ بالحکمة» یعنى این! ـ بالاتر از رسول خدا چه کسى را سراغ داریم؟! بنده کسى را براى شخصى نماینده مىکنم و طرف خیال مىکند که دیگر حالا کلام او از وحى جبرئیل بالاتر است! شخص رسول خدا این فرد را فرمانده کرده است، دیگر بالاتر از پیغمبر که نداریم! وقتى که دارند حرکت مىکنند، رو به آن افراد مىکنند و مىگویند: خیال نکنید من انتخابش کردم دیگر کار تمام است، تا جایى «أطیعوا أمرَه ما أطاعَ اللَه»؛1 تا وقتى که او روی حساب حرکت مىکند شما باید از او اطاعت کنید! چرا اینها مورد توجه قرار نمىگیرد و خبرى از این حرفها نیست؟! دائماً بزنیم تقوتوق و شعار! بالاترین فرد عالم وجود یک نفر را انتخاب مىکند، موقعى که دارد حرکت مىکند مىگوید این انتخاب یا انتصاب من انتصابی نیست که خیال کنید کار تمام است! فرمانده بگوید: خودت را از کوه پایین بینداز. بگویید: نهخیر، بیخود کردى براى چه بیندازم؟! حالا فرمانده دنگش گرفت و با یکى حساب و کتاب دارد و خلاصه مىخواهد در همان معرکه یکطورى او را به شهدا ملحق کند! مىگوید که بلند شو برو. خودت برو، چرا من بروم؟! تو روى مین برو! چرا من بروم؟! تو برو ببین چه مزهاى مىدهد و من نگاه مىکنم بعد من مىآیم! «أطیعوا أمرَه ما أطاعَ اللَه» یعنی وقتى نگاه کردى دیدى امر او با موازین نمىسازد باید بروى سؤال کنى! معناى حرف حضرت این است که بروى سؤال کنى که این امر شما به چه خاطر و به چه جهت است؟!
بله، راجع به على علیهالسّلام بهنحو اطلاق مىگوید: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهَذا عَلیُّ مَولاهُ، اللهُمَّ والِ مَن والاهُ، و عادِ مَن عاداهُ»1 این بهنحو اطلاق است و مسئله تمام است! مسئله را بر ما تمام مىکند. «علیٌ معَ الحقّ و الحقّ معَ علیٍّ»،2 «أنا مَدینةُ العِلمِ و عَلیٌّ بابُها»3 مسئله را تمام مىکند، اینها همه چیزهایى است که مسئله تمام است! على نفس من است، على کلام من است، على زبان من است، اینها مطلب را تمام مىکند!
نهاینکه راجع به بقیۀ افراد [اینطور باشد] نهخیر! حضرت در این موقعیت تصرف تکوینى نمىکند که ماهیت آن شخص را به یک ماهیت معصومه برگرداند و منقلب کند، نهخیر! آن ماهیت در همان وعاء، ظرفیت، ادراک و وضعیت خودش هست! حتى در مورد مالک اشتر! وقتى که حضرت، مالک اشتر را براى حکومت مصر مىفرستد همین قانون هست! اگر در یک جا دیدی مالک دارد اشتباه مىکند باید بگویى که آقاى مالک آیا وقتى که على تو را براى مصر فرستاد به ما گفت که از تو اطاعت مطلق کنیم؟! بسیار خوب چشم اگر گفت که خودت را از کوه پایین بینداز، باید خودت را بیندازى! دیگر حرفى نداریم. ولى اگر على علیهالسّلام نگفت [اطاعت نمیکنیم]. از مالک بالاتر که نداریم! مالک دیگر چه مقامى داشته است! همین مالک وقتى که فرمانده مىشود، قدمش روى چشم و روى سر ما و خاک پایش را به چشممان مىکشیم ولى اگر در یک جا دیدیم که کارى که انجام مىدهد با آنچه که از على دیدیم یک مقدارى تفاوت مىکند، [میگوییم:] سلام علیکم جناب مالک مخلصت هستیم، حالت خوب است؟ بیا یک چایى باهم بخوریم. آیا روی این قضیهای که شما دارى انجام مىدهى فکر کردى؟ مىگوید: بله فکر کردم. مىگوییم: خب این بهتر است. مىگوید: بله راست مىگویى درست میگویی. چرا مىگوید که راست مىگویى؟! چون صادق است، صاف است، شیلهپیله و کلک ندارد! او دنبال مولای خود است و هرچه او بگوید [انجام میدهد]! وقتى مىبیند یک پیشنهاد بهتر شد، با روى باز مىپذیرد و آدم را دوتا ماچ هم مىکند!
حالا آدم برود این حرف را به یکى دیگر بزند، میگوید: بله! دارى من را نصحیت مىکنى؟! دارى من را فلان مىکنى؟! من مقام فلانم، من کى هستم! من چه هستم! غلط کردى! دنبال کارت برو فلانت مىکنم! اى بابا چه شد؟! بابا گفتیم که آقا این بهتر است، دیگر سرت را که نبریدیم! قضیه چه شد؟! چرا [اینطور میکند]؟! چون در او کلک هست، در او نفس هست، در او أنانیّت هست و در او شیطان هست! ولى وقتى که آمدند به آدم گفتند که بهتر است کار شما اینطور باشد، آدم نگاه مىکند و میگوید: خب بله بهتر است، مىپذیرد. این دیگر بالا و پایین ندارد! معلق زدن ندارد! سقف را خراب کردن ندارد!
شما میبینید که همین کلام رسول خدا «و نَوِّرهُ بالحکمة» است؛ یعنى من رسول خدا دارم به شما حکمت تعلیم مىدهم، من رسول خدا دارم جایگاه افراد را براى شما تعیین مىکنم! جایگاه این، جایگاه پرسش است نه اطاعت مطلق! ولى جایگاه على اطاعت مطلق است! این حکمت مىشود! حالا اگر ما بیاییم این دوتا را جاى هم بگذاریم و بگوییم که این نمایندۀ على است پس اطاعت مطلق میکنیم، نه! این نمىشود، این نشد! چون نمایندۀ على است پس اطاعت مطلق میکنیم، نه! این قابل قبول نیست. چرا؟ میزان على است و چون میزان على است اگر آمد و گفت یعنی اگر به او بگویى که [این کار بهتر است] و درعینحال گفت که شما این مطلب را مىگویید ولى من از على دستور دارم که این کار را بکنم، [باید بگویید:] بله، چشم. باید پذیرفت چون صادق است! مىگوید: بله من این را مىدانم ولیکن من از مولاى خودم و از مرجع خودم دستور به این کار دارم! مطلب شما را هم مىدانم. مىگوییم: بسیار خوب مطلب را گفتیم هرچه هست پاى خود على! ما دیگر به این مسئله اعتراض نداریم.
شما این «و نَوِّرهُ بالحکمة» و کار رسول خدا را بیاور، تمام استنباط شما عوض مىشود! تمام اصول فقهى شما عوض مىشود! تمام مبانى شما تغییر پیدا مىکند! اصلاً همه [تغییر میکند]! عین بیل مکانیکى و لودر مىآید از ریشه درمیآورد! تمامِ زمین فکرى شما شخم زده مىشود و فرد دیگرى خواهید شد! [میگویید:] عجب ما تابهحال دائماً در حرف و شعار بودیم و در هوا و فلان بودیم! به ما مىگفتند که اصلاً باید اینطور باشید و صدایتان درنیاید و اصلاً فهم را کنار بگذارید! به چشم و گوش و همه دهنه بزنید، درحالیکه اصلاً اینطور نیست! مکتب و اسلام ما اینطور نیست! پیغمبر و ائمۀ ما علیهمالسّلام اینطور نگفتند! آنها این حرفها را نزدند! آنوقت مسئله خیلى تغییر پیدا مىکند. خلاصه ائمه علیهمالسّلام این مطالب را از سر وقت زیادى به ما نگفتند! وقتشان زیاد نبوده است که از فراغت و اینها بگویند! امام، این جملات را یکبهیک گفته است! نهتنها گفته بلکه حضرت این مسئله را [بهصورت] وصیت نوشته است! این مسئله را نوشته است که باید این کار را انجام بدهید!
نتیجۀ آن این مىشود که شما نگاه مىکنید مىبینید که در [بین] هزاران هزار یک آدم بافهم پیدا نمىشود! یکى که بفهمد پیدا نمىشود! هزارها نفر روز قبل با آن حال مىآیند و به پیغمبرشان اقتدا مىکنند و فردا که مىشود سه نفر دور على مىمانند! اینها با فهمها بودند؟! اینها بودند؟! [گفتند:] برویم ببینیم سقیفه چه خبر است! زهرمار و چه خبر است! [انگار] آبگوشت و شلهزرد مىدهند [که میگویند] برویم ببینیم چه خبر است! چه خبر است یعنی چه؟! پیغمبر فوت کرده و وصیت کرده و جانشین هم گذاشته است، دیگر چه مرگت است که دارى به سقیفه مىروى؟! پس معلوم است اصلاً این مدت فهمى وجود نداشته است! خبرى نبوده است! تمام نمازهاى جماعت همه کشک بوده است! همۀ یا رسول الله [گفتنها و گریه کردنها] کشک بوده است! اینها نبودند که دیروز گریه کردند؟! وقتى که پیغمبر گفت: بروید آن عصا را بیاورید که آن شخص [قصاص کند]،1 مگر اینها نبودند که گریه کردند؟! الاغها پس کجا رفتید؟! همۀ آن گریهها کشک است! همۀ آن خندهها کشک است! همۀ آن سجادهها کشکِ کشک است! مثل اینکه خیلى این کشک موارد دارد، تا آخر بزنید کشک! سه یا چهارتا این وسط بودند که یکخرده در آنها یک چیزى بود! سه چهارتا بودند که فقط به این چشم نگاه نمىکردند و کمی این سلولهای خاکستریشان را بهکار مىانداختند! واقعاً چیزهایى که داریم مشاهده مىکنیم، فقط جز اینکه سرمان را تکان بدهیم هیچ [کاری نمیتوانیم انجام بدهیم]!
أللهم صل علی محمد و آل محمد