753

حقیقت مقام جمعیت در عین کثرت

تفاوت نگاه عرفانی به کثرات با دیدگاه‌های فلسفی

14059
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین کیفیت تحقق «مقام جمعیت در عین کثرت» می‌پردازند. بحث با بررسی دیدگاه‌های عرفانی پیرامون سیر صعودی نفوس و بازگشت کثرات به حقیقت واحد آغاز می‌شود و تفاوت مراتب عالم شهادت با حقایق طولیِ نفس مورد واکاوی قرار می‌گیرد. در ادامه، ضمن نقد برخی برداشت‌های ذهنی از مفاهیم فلسفی، به ضرورت تمایز میان هویت خارجی و ابهام در مقام تصور ذهنی اشاره شده و با ذکر مثال‌هایی از سیره اولیاء الهی، بر اهمیت توجه به حقایق توحیدی تأکید می‌گردد. این جلسه در نهایت با تبیین ویژگی‌های مکتب تشیع، بر لزوم حریت و آزادگی در مسیر حق و دفاع از مبانی اصیل ولایت، فارغ از هیاهوهای اجتماعی و قضاوت‌های سطحی، به عنوان تنها راه نجات و کمال برای سالک الی‌الله تأکید می‌ورزد.

/17
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۵۳

1
  • درس هفتصد و پنجاه و سوم

  • کیفیت تحقق مقام جمعیت در عین کثرت‌

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • در تتمۀ مطالب جلسۀ قبل خدمت رفقا عرض شد در مسئلۀ کیفیت تحقق مقام جمعیت در عین کثرت، کلام مرحوم افلاطون به این توجیه برگشت البته با یک مقداری رنگ و لعاب دادن به آن یااینکه واقعاً مطلب ایشان همین‌طور است با توجه به حسن‌ظن نسبت به مقام ایشان و کیفیت ادراک و شهود در این مسئله این قضیه اتفاق می‌افتد نه‌اینکه نیست. در مباحث عرفان نظرى این مطلب مطرح است که کثرات در سیر صعودى کم‌کم آن حیثیت کثرتىِ خودشان را ازدست مى‌دهند و به یک حقیقت واحد جمعى برمى‌گردند.

  • اختصاص ذکوریت و انوثیت به مرتبۀ عالم شهادت

  • نمى‌دانم در کجا این قضیه از مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نقل شده است ولى خود بنده در بعضى از همین مجالس قم گفته‌ام که نفوس ذکوریت و انوثیت در مرتبۀ عالم شهادت به این حقیقت هستند ولى در مراتب بالاتر، این نفوس همه تبدیل به نفس واحده مى‌شوند و دیگر در آنجا مسئلۀ ذکوریت و انوثیت مطرح نیست و این در جنبۀ ملکوت سفلى و مثال است که این قضیه‌ شکل مى‌گیرد و در ملکوت سفلى این مسئله تحقق پیدا می‌کند و جنبۀ فعلى و انفعالى در آنجا پیدا مى‌شود و بعد در مثال و برزخ هم که این [مسئله] کاملاً به شکل خیلى روشن درمى‌آید و بالتَبَع در عالم طبع ما مسئله را به این صورت مشاهده مى‌کنیم.

  • اما این نفوس در آن حقیقت طولیۀ خودشان تفاوتی نمى‌کنند، همۀ اینها نفس آدمى هستند و هردوى اینها حقایقى هستند که معنون به‌عنوان خلیفة اللهى و ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾1 [هستند.] در مقام نفس مسئلۀ ذکوریت یا انوثیت مطرح نیست بلکه در آنجا فقط حیثیت خلیفة اللهى و استجماع جمیع صفات و اسماء است که مورد نظر است و بعد در عالم طبع این مسئله به شکل دو جنبۀ متخالفة الظاهر برمى‌گردد.

    1. . سوره حجر (15) آیه 29سوره ص (38) آیه 72. ‌معاد شناسى، ج ‌6، ص 247:
      «من از روح خودم در آدم دمیدم.»

جلسه ۷۵۳

2
  • صحبت در کلام مرحوم افلاطون و مُثُل نوریه به این مطلب برگشت که ایشان قائل به یک حقیقتى هستند که این حقیقت در عین ابهامش یک تحقق و تکوّن خارجى دارد. یعنى یک واقعیتى است که واقعیت طبیعیه و از مقولۀ جنس [می‌باشد] که مى‌تواند انواع مختلف یا اصناف مختلف را داشته باشد و از آنجا این مسئله شکل بگیرد.

  • ابهام همیشه در مقام تصور ذهنى

  • در عرائض جلسۀ قبل گفتیم که ابهام همیشه در مقام تصور ذهنى است و به ماهیات برمى‌گردد و هویت خارجیه که عین تشخّص خارجى است ابهام برنمى‌دارد. باید [در مورد] آن هویت خارجیه و تشخّص خارجى سؤال کرد که چیست. اگر همان‌طورى است که روایات مى‌گویند؛ «أولُ ما خَلق اللَه نورُ نَبیِّک یا جابر!»1 یا «أوّلُ ما خَلَق اللهُ العَقلُ»2 یا «أول ما خلق الله نفسى» اینها همه به یک حقیقت واحده‌ و هویت خارجیۀ متشخصیۀ وجودیه دلالت مى‌کنند و دیگر در آن معناى ابهام نیست که از این نقطۀ ابهام، این حقائق متشخصۀ متعینه به‌وجود بیاید اما ما در بحث طبیعت جنسیه این مطلب را مشاهده مى‌کنیم که یک جنس یک حقیقت مبهمه است و وجود این حقیقت مبهمه فقط در ذهن است و در خارج وجود ندارد بلکه وجودش در خارج یک امر انتزاعى است که مصداق او همان وجود او را تشکیل مى‌دهد نه‌اینکه خودش یک حقیقت خارجى داشته باشد. درست مثل اینکه مولا در مقام امر، چطور امر به لا تَشرب الخمر مى‌کند؟ این لا تشرب الخَمر به تعداد خَمرها بر همۀ خمور عالم توزیع مى‌شود [یعنی] هرجا که خمرى بود مصداق براى لا تَشرب الخَمر محقَّق مى‌شود. اما خود لا تَشرب الخَمرِ مولا، یک امر مشخصِ معیّن نیست چون وقتى که مولا مى‌گوید: لا تَشرب الخَمر، یک خمر خاص را نشان نمى‌دهد [مثلاً] یک شیشه را در دستش بگیرد و بگوید که لا تَشرب الخَمر!

  • اشارۀ مولا به یک امر و طبیعت مبهمه در مقام امر و نهی

    1. . بحار الأنوار، ج 54، ص 170. معاد شناسى، ج ‌9، ص 452، تعلیقه:
      «روایات در این معنى به مضامین مختلفى وارد است كه اوّل ما خَلَق اللهُ، ماء است، و یا قلم، و یا لوح، و یا عقل، و یا نور. در مرصاد العباد ص 46 و ص 52 گوید: أوَّلُ ما خَلَق اللهُ العَقلُ. و نیز در ص 52 گوید: أوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ القَلَمُ. و نیز در ص 37 و ص 52 و ص 403 گوید: أوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ روحى. و نیز در ص 37 و ص 133 و ص 159 گوید: أوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نورِى.
      ولیكن استاد ما علّامه طباطبائى مدّ ظِلّه العالى نظرشان این است كه از همه این روایات روشن‌تر و قوى‌تر همین كلام رسول خداست كه به جابر فرمود:
      ”اى جابر! أوّلین چیزى را كه خداوند آفرید، نور پیغمبر تو بوده است.“ أوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نورُ نَبیِّکَ یا جابِرُ.*»
      *. مهر تابان، ص 350.
    2. مرصاد العباد، ص ٤٦ و ٥٢.

جلسه ۷۵۳

3
  • مولا همیشه در مقام امر به یک امر و طبیعت مبهمه اشاره دارد؛ چه در مقام نهی و چه در مقام امر. وقتى مولا مى‌گوید که صلِّ صَلاةَ الظهر، منظورش چه صلاتى است؟! صلاة دو رکعتى است یا چهار رکعتى است؟! صلاتى که چهار دقیقه طول مى‌کشد یا صلاتى که مثل نمازهاى ما دو دقیقه طول مى‌کشد؟! زیادترش حیف است! عمر تلف مى‌شود! فقط باید یک اداء تکلیف کنیم! ما از نماز چه می‌فهمیم؟! واقعاً!

  • چند شب پیش بود داشتم یک روایتى را مى‌دیدم که مربوط به نماز بود. واقعاً اینها چه ادراکى‌ از نماز داشتند؟! اینها چه ادراکى داشتند و ما چه ادراکى داریم؟! مى‌فرمایند: امام سجاد علیه‌السّلام براى نماز ظهر همواره به آسمان نگاه مى‌کرد که چه زمانی وقت نماز مى‌رسد و چه زمانی موقع آن مى‌شود.1

  • ما هم در زمان خودمان، بزرگان و اولیاء و عرفاء را دیده‌ایم که اینها دیگر از یک‌ ربع بیست دقیقه یا نیم ‌ساعت قبل از اذان حالشان به‌نحوى مى‌شد که دیگر حوصلۀ حرف زدن و صحبت کردن با کسى را نداشتند! این‌طور به حال انتظار و توجه مى‌خواستند بگذرانند نه‌اینکه بخواهند فیلم دربیاورند! این مسئله دست خودشان نبود. حالا ما نگاه به خودمان مى‌کنیم مى‌بینیم که نماز مغرب و عشاء ساعت یازده شب و نماز ظهر و عصر ده دقیقه به غروب و نماز صبح یک‌ ربع به آفتاب! این چیزها را که می‌بینیم خب واقعاً یک‌قدرى و متخصرکی کارهایمان [با آنها] تفاوت دارد! مثل اینکه بین ما و آنها مختصری فرق هست!!

  • شخصى تعریف مى‌کرد خدا رحمتش کند ـ واقعاً اینهایى که مى‌گویند که عرفاء و حکماء چه و چه هستند، خجالت بکشند! حیا کنند! شرم کنند! خجالت بکشند، بله، خجالت بکشند ـ خودش براى من گفت، الآن هر سه‌تا فوت کرده‌اند یعنی آن شخصى که به من گفت و از آن کسى که نقل کرده و از آن کسى که مسئله مربوط به اوست هر سه‌تا فوت کرده‌اند. خدا استاد ما مرحوم آقاى غروى را رحمت کند، ایشان به من مى‌گفت که از یک شخصى شنیدم ـ دیگر از این به بعدش را اسم نمى‌برم ـ او مسئول یک بیتى بود و خودش نقل می‌کرد که اگر ما فلان شخص را از خواب‌ بیدار نکنیم، نماز صبحش قضاء مى‌شود! واسطه، مرحوم آقاى غروى استاد ما که مشخص و گویاست منتها مورد دیگر را نمى‌گویم؛ هردو فوت کرده‌اند و کارشان إلى الله. به ما چه مربوط است؟! آن شخص صاحب رسالۀ عملیه بود! آن امام سجاد چگونه بود و ما چه هستیم! خودش گفت که اگر او را از خواب بیدار نکنیم، نماز صبحش قضاء مى‌شود! چیزهایى دیدیم! آن‌وقت همین‌ها، همین‌هایى که راجع به اینها در کتابشان «عرفاء کذّابین» نوشته‌اند،2 هروقت بلند مى‌شدم مى‌دیدم دارند باهم شب تا صبح حرف مى‌زنند! نه از چک، سفته، پخش کتاب، مریدِ این‌طرف و آن‌طرف و اینها! معلوم است دیگر آنها چه مى‌گفتند و چه چیزهایى [بینشان ردوبدل می‌شد] که تا الآن هم به کسى نگفته‌ام که آنها از چه اسرار توحیدى و از چه حقائق توحیدى و از چه مسائلى صحبت مى‌کردند! او چه مى‌فهمد و این چه مى‌فهمد، او در چه افقى هست و این در چه افقى هست!

    1. فلاح السائل، ج ۱، ص ۱۰۱: سفینة البحار، ج 2، ص 45؛ بحارالأنوار، ج 46، ص 55:
      عبدِاللهِ بنِ أبی‌یعفورٍ قال قال مولانا الصّادِقُ علیهِ السّلامُ: کان عَلیُّ بنُ الحُسینِ عَلیهِما السّلامُ إذا حَضَرَتِ الصّلاةُ اقشَعَرّ جِلدُهُ و اصفرّ لونُهُ و ارتَعَدَ کالسَّعَفَةِ.» انوار الملكوت، ج ‌1، ص 133، تعلیقه:
      «امام سجّاد على بن الحسین علیهما السّلام در هنگام نماز بدنش به لرزه مى‌افتاد و رنگ صورتش زرد مى‌گشت و مانند شاخه‌هاى درختان مرتعش مى‌شد.»
      جهت اطلاع بیشتر برای حالات امام على بن الحسین علیه السّلام هنگام وضو و اقامه نماز رجوع شود به انوار ملکوت، ج 1، ص 153.
    2. تزكیة النفس، ج 1، ص 136.

جلسه ۷۵۳

4
  • آن‌وقت خلق الله در حرف‌هایشان می‌گویند و براى من نامه مى‌نویسند که فلانى نسبت به آقایان چه و چه مى‌کند، چه کسى؟! شما دارید علامه طهرانى و علامه قاضى ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ را در ردیف آقاى کذایى که نماز صبحش قضاء نشود به‌حساب مى‌آورید؟! هان؟! کسی که بیدارش نکنند نماز [صبحش قضاء شده است!] خودش تعریف کرده بود و دروغ نمى‌گفت، همه‌کارۀ فلانی هم بود. خودتان بروید تحقیق کنید دیگر ما نمى‌گوییم، همۀ آنها هم فوت کرده‌اند. ایشان نه یک دفعه بلکه چند دفعه براى من در طول حیاتش گفت!

  • همین‌طوری [یک حرفی می‌زنند]! ما باید کجا برویم؟! از چه کسى باید تأسّى کنیم؟! خیلى راه را گم کرده‌ایم، خیلى عوضى رفته‌ایم، آن کسى که در کتابش‌ مى‌نویسد: «مَن تَعمَّمَ و لَم یَتَحنّکَ فأصابَهُ داءٌ لا دَواءَ لَهُ»1 چرا وقت نماز جماعت تحنّک ندارد؟! عمامه‌اش خراب مى‌شود؟! خب همین است دیگر! بابا برو [حنک را] بینداز طورى‌ات نمى‌شود! آهان! ببینید! این دوربین هم دارد عکس ما را برمى‌دارد! خب این چه اشکال دارد؟! آسمان به زمین مى‌آید؟! شخصی که در کتاب من این را مى‌خواند اما بعد هم در دوربین نگاه مى‌کند مى‌بیند من این کار را نمى‌کنم، به من چه مى‌گوید؟! این دیگر کمترینش است، حالا بماند که در حرف‌هایمان و در مسائلمان [چقدر تناقض وجود دارد!] فقط یک محی‌الدین بیچاره را پیدا مى‌کنیم و هرچه دلمان مى‌خواهد به او می‌گوییم! چون بیچاره زور ندارد و مرید ندارد و تفنگ ندارد! یا عرفا را پیدا مى‌کنیم و هرچه دلمان خواست می‌گوییم. مردم کم‌کم دارند می‌دانند و دارند مى‌فهمند که حق را بروند کجا پیدا کنند، صدق را کجا بروند پیدا کنند! دیگر مولاناى بیچاره که مرده و قبرش هم در قونیه است و هر کثافتى دلمان مى‌خواهد نثارش ‌کنیم و هر امر وقیحى را مى‌خواهیم به او [نسبت ‌دهیم] هان؟! بعد هم خیال مى‌کنیم که با دوتا بیاوبرو مسئله حل مى‌شود! نه آقا! خدا چنان در این دنیا یا در آن دنیا درازت مى‌کند که حالت جا بیاید! خیال نکن این خبرها نیست! برای تک‌تک حرف‌هایی که مى‌زنیم باید حساب پس بدهیم. مگر کشک است؟! آن‌ نمک‌نشناس‌هایى که نمک مى‌خورند و نمکدان مى‌شکنند و مى‌آیند اولیاء الهى را در صحبت‌هایشان در ردیف اینها قرار مى‌دهند، خیلى کارشان سخت است! می‌گویند که باید به همه احترام کرد! به چه کسى احترام کرد؟! به چه کسى؟! به آن کسانى که مى‌آیند به‌جاى دین پیغمبر، دین عمر و ابوبکر را به مردم یاد مى‌دهند، به اینها باید احترام کرد؟! حالا چون دوتا کتاب دارند؟! نه‌خیر! ما احترام نمى‌کنیم! ما به کسى احترام مى‌کنیم که کلامش منطبق با سنت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم باشد. به زیادى کتاب نگاه نمى‌کنیم، ما به کسى احترام مى‌کنیم که مردم را به‌جاى دعوت به اخلاق؛ سوق به عادت سِرّیه ندهد! ما به کسى احترام مى‌کنیم که نگوید که کجا عمر و ابوبکر آمدند دختر پیغمبر را کشتند و انکار کند! ما به کسى احترام مى‌کنیم که نیاید حدیث قلم و قرطاس پیغمبر را انکار بکند و بگوید که اصلاً این روایت دروغ است! ما به اینها احترام نمى‌کنیم! اصلاً احترام نمى‌کنیم!

    1. الکافی، ج ٦، ص ٤٦٠؛ فقاهت در تشیع، ص 103.

جلسه ۷۵۳

5
  • مبانى تشیع، ناموس ما

  • بنده خودم وقتى که در دارالشفاء درس مى‌دادم و با رفقا بحث مى‌کردیم، همین‌ها که مى‌آمدند، قبلاً به آنها سلام مى‌کردم و حتى پشت سرشان هم قبلاً نماز مى‌خواندم! اما از وقتى که دیدم اینها این را گفتند از جلویشان رد مى‌شدم و به چشمشان هم نگاه مى‌کردم و دیگر سلام نکردم! ما شوخى نداریم! یک عالِم شیعى نسبت به مبانى غیرت دارد، مبانى تشیعِ ما ناموس ماست، معنا ندارد هر مزخرفى و هر چیزی بگوید و بعد بگوییم که همه را باید احترام کرد! نه‌خیر، نباید احترام کرد! چه کسى گفته که باید احترام کرد؟! اینهایى‌ که مى‌گویند: باید احترام کرد، اینها خائن هستند! به مکتب خیانت می‌کنند! کجا اهل‌بیت را دوست دارند؟! کجا اینها مدافع ثقلین هستند؟! کسى که در صحبت‌هایش مى‌گوید که باید به همه احترام کرد، این به مکتب امام زمان عجّل الله تعالی فرجه خیانت کرده است! به امام زمان خیانت کرده است و امام زمان پدرش را درمى‌آورد! حالا ما باید به‌خاطر مصالح اجتماعى از این مسائل چشم‌پوشى کنیم؟! غَمض عین کنیم؟! ابداً این حرف‌ها نیست! تا آخر مکتب و راه ما مکتب اولیاء و عرفاء الهى است و مکتب دفاع از اهل‌بیت است و ما یک نفر را بیشتر نمى‌شناسیم و آن حضرت بقیة الله است و بس، تمام شد!

  • ویژگی راهِ امام زمان علیه‌السّلام

  • هر کسى در راهِ او آمد، قدمش بر روى چشم ماست، هر کسى که مى‌خواهد باشد! هر کسى در راه امام زمان آمد؛ مرجع تقلید باشد، قدمش روى چشم ماست. امام جماعت مسجد باشد قدمش روى چشم ماست. مهندس و پزشک باشد قدمش روى چشم ماست. بى‌حجاب باشد قدمش روى چشم ماست! جوان بى‌نماز باشد قدمش روى چشم ماست! در راهِ او باشد؛ یعنى در راه پیدا کردن حق باشد، ما به موى دختران و زن‌ها نگاه نمى‌کنیم و به ریش داشتن و نداشتن نگاه نمى‌کنیم، ببین در دلش چیست! به‌دنبال حق مى‌گردد یا نه؟! اگر به‌دنبال حق مى‌گردد، قدمش روى چشم ماست اما اگر به‌دنبال حق نمى‌گردد، هر کسی که مى‌خواهد در این دنیا باشد از دید ما خارج است و منحرف به‌حساب مى‌آید! هر کسى که به‌دنبال امام زمان و به‌دنبال واقع هست؛ حالا لازم هم نیست حتماً خود شخص امام زمان را بداند، مى‌خواهد حق را بداند که چیست و مى‌خواهد واقع را بداند که چیست [قدمش روی چشم ما هست.]

جلسه ۷۵۳

6
  • اگر قرار بر این باشد که ما بخواهیم همان راهى را برویم‌ که بقیه مى‌روند خب با بقیه چه فرقى کردیم؟! همین الآن در راه که مى‌آمدم یک بنده خدایى را دیدم ـ از دور دیدم ـ رفتند به او گفتند که شما که این حرف‌ها را دارى مى‌زنى، آیا معتقدی که این حرف‌ها را می‌زنی؟!

  • مى‌گوید: چه‌کار کنم؟! باید بزنیم! به ما مى‌گویند که بزنید!

  • خب بین تو و آن سنّى که دارد انکار ولایت على را مى‌کند چه فرقی مى‌کند؟! خب هردو که یکى شدید! او شمشیر خالد را بالاى سرش گرفته بودند، این‌هم فلان چیز را بالای سرش گرفته‌اند! خب هردو که یکى هستید! پس چه فرقى شد؟! چه تفاوتى شد؟! چشمش به من افتاد سرش را پایین انداخت، خب مى‌داند! مى‌داند که نباید اینجا سرش را بلند کند! آن کسى که به‌دنبال حق مى‌رود، همیشه سرش بلند است؛ هرجا که مى‌رود و هر کاری که انجام مى‌دهد. این وظیفۀ عالم است، آن‌وقت ما مى‌بینیم مطالب مختلف را به‌عنوان مسائل دفاع از ولایت [مطرح می‌کنند!] کدام ولایت؟! طرف نود سال براى ولایت زحمت کشیده است ولی آخرش مى‌گوید که زیارت عاشورا سند ندارد! این دارد دفاع از ولایت مى‌کند؟! نود سال در حوزۀ علمیه دارد درس مى‌دهد آخرش حدیث قلم و قرطاس را انکار مى‌کند! یعنى دارد یکى از مبانى تشیع را انکار مى‌کند! آخرش هم قبول نمى‌کند! آخر هم قبول نکرد، آخر هم قبول نکرد و گفت: ما دیدیم اختلاف مى‌شود! کدام اختلاف؟! اصلاً هیچ هم اختلاف نمى‌شود؛ هیچ! قبول دارى یا ندارى؟! اختلاف مى‌شود یعنى چه؟! چرا به این‌طرف و آن‌طرف مى‌زنى؟! چرا فرار می‌کنی؟! چرا دوپهلو حرف مى‌زنى؟!

  • ـ ما دیدیم چون اختلاف مى‌شود و دشمن شاد مى‌شود ...!

  • دشمن تشیع!

  • این اسم دشمن هم که دیگر اصلاً تهوع‌آور شده‌ است، هر چیزى می‌شود می‌گویند که دشمن! دشمن نیست! دشمن تشیع من هستم که نود سال به ظاهر در مقابل امام زمان ایستاده‌ام و آخرش زهر خودم را ریختم. من دشمن تشیع هستم! دشمن چه کسى است؟! بابا اینها پشه هم به‌حساب نمى‌آیند! دشمن ما هستیم که دم از متابعت امام صادق علیه‌السّلام مى‌زنیم ولی با حرف‌هاى خودمان شمشیر به روى امام صادق کشیده‌ایم! ما دشمن هستیم. [می‌گوید که] دشمن شاد مى‌شود لذا گفتیم که این مطلب پخش نشود! دشمن شاد مى‌شود!

جلسه ۷۵۳

7
  • یعنى اگر دشمن شاد نشود درست است! یعنى پیغمبر نگفتند: «إیتینى بِقَلَمٍ و قِرطاسٍ أکتُب لَکُم کتاباً لا تَضِلّوا بَعدَه أبدا»،1 هان؟! معنایش این است دیگر! یعنى اگر دشمنى نباشد که شاد شود، این حرف غلط است و پیغمبر نگفته است!

  • ببینید! این بازى با مبانى تشیع است! حالا چون از ما هست؛ هیس! صدایش را درنیاورید! هیچ‌کس حرف نزند! هیچ‌کس حرف نزند که دشمن شاد مى‌شود! یعنی چه دشمن شاد مى‌شود؟! کتاب رفت! الآن ده نسخه‌اش را هم در کتابخانه‌هایشان دارند؛ بروید ببینید، بروید در کویت ببینید، بروید در سوریه ببینید، بروید در جاهاى دیگر ببینید، باهم تشریف ببریم؛ من نشانتان مى‌دهم! یعنی چه دشمن شاد مى‌شود؟! این حرف‌ها چیست؟!

  • همین! فقط یک مولاناى بدبخت و یک محی‌الدین را گیر بیاورند که هفتصد سال پیش مرده‌اند و زورشان به آنها نمى‌رسد، دِ بکوب! حالا اگر همان‌ها اینجا بودند و قدرت داشتند، مگر کسی جرئت داشت که یک حرفى بزند؟! شیرخوارگى زمان مادرش را به یادش مى‌آوردند!! بدبخت مرده است، از مرده هم که صدا درنمى‌آید! فوت کرده است اما خداى مولانا زنده است! خداى محی‌الدین زنده است!

  • در یکى از این نوشته‌ها دیدم که راجع به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نوشته بود که ایشان روح مجرد دارند و راجع به قضیۀ محی‌الدین [دفاع می‌کند]؛ یکى از همین آدم‌هایی که إن‌شاءالله غرضى نداشته است. نوشته بود که خدا إن‌شاءالله صاحب این روح مجرد را با محیی‌الدین محشور کند! گفتم که الهى آمین! اللهم آمین! خدا پسر او را هم با محیی‌الدین محشور کند! ‌ واقعاً ما هنوز بعد از هفتصد سال در چه مسائلى گیر هستیم؟! محیی‌الدین سنّى است، محیی‌الدین شیعه است. اصلاً من مى‌گویم که محیی‌الدین سنّى است؛ خیلى خب، محی‌الدین سنّى است مُبغِض على که نیست! هان؟! بلند شو برو مطالب خوبش را بخوان. من مى‌گویم که اصلاً مولانا سنّى است؛ بالاتر از این؟ خیلى خب! الآن مگر شما نمى‌گویید که بیایید با سنّى‌ها وحدت کنیم؟! این وحدتتان است؟! مگر الآن نمى‌گویید که بیایید وحدت کنیم، عناد را کنار بگذاریم، عداوت را کنار بگذاریم و مطالب خلاف را نگوییم؟! خب این بدبخت هفتصد سال پیش بوده است، بیایید ببینید این مبغض على بوده یا محب على؟! این را که دیگر نمى‌توانید انکار بکنید که محب على بوده است. خیلى خب! بگویید که آقا دستت را هم مى‌بوسیم و خیلى ممنون، آن مطالب عُمَر برای خودت باشد و آن مطالبى که مربوط به على‌ هست برای ما! خیلى خب، تمام مى‌شود، ما دیگر حرفى نداریم.

    1. مسند أحمد، ج ١، ص ٣٣٦؛ صحیح البخاری، ج ٧، ص ٩؛ صحیح مسلم، ج ٥، ص ٧٦. امام شناسی، ج ١٣، ص ١٤٣، تعلیقه ٤:
      علاّمه حلّی در کتاب منهاج الکرامة، از طبع عبدالرّحیم، ص ٤٨ و ٤٩ گوید:
      و قد ذکر الشهرستانی و هو أشدّ المتعصّبین علی الإمامیّة: إنّ منَشأ الفساد بعد إبلیس، الاختلافاتُ الواقعة فی مرض النبیّ صلی الله علیه و آله. فأوّلُ تنازعٍ فی مرضِه فی ما رواه البخاری بإسناده إلی ابن عبّاس، قال: لما اشتدّ بالنبیّ صلّی الله علیه و آله مرضُه الّذی تُوفّی فیه، قال: ”ائتونی بِدَواةٍ و قرطاس أکتب لکم کتاباً لا تضِلّوا بعدی!“ فقال عمرُ: إنّ صاحبَکم لَیهجُرُ حسبنا کتاب الله! و کَثُرَ اللغَط. فقال النَّبیّ صلَّی الله علیه و آله: ”قوموا عنّی لا ینبغی عندی التنازعُ!“
      «شهرستانی که از مخالفین سرسخت شیعه امامیّه است می‌گوید: منشأ افساد و خرابی پس از ابلیس، اختلافی بود که در مرض رسول خدا صلّی الله علیه و آله واقع شد. زیرا اولین نزاعی که بنابر روایت بخاری با اسناد خود از ابن عبّاس روی داده است آن بود که: چون مرض رسول خدا ـ همان مرضی که در آن رحلت کرد ـ شدت یافت، فرمود: ”برای من کاغذ و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از آن پس از من گمراه نشوید!“ عمر گفت: تحقیقاً این صاحب مصاحب شما هذیان می گوید، برای ما کتاب الله کافی است. و سخنانی مبهم که خصوصیّت آنها فهمیده نمی شد در این حال در میان جالسین از صحابه از طرفین زیاد درگرفت. رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: ”از نزد من برخیزید! چرا که تنازع و داد و بیداد کردن در نزد من سزاوار نیست.“»

جلسه ۷۵۳

8
  • این چه خساستى است که داریم به خرج مى‌دهیم؟! چقدر واقعاً یک عالِم شیعه [تنزّل کرده است!] اصلاً باید به این عالم گفت؟! واقعاً چقدر ما از حرفمان و از مطالب فاصله داریم؟! اصلاً همین الآن فرض کنید اگر مولانا بود .... اینکه مى‌گویم: ما همه مرده‌پرستیم [این است]. در جلسۀ قبل عرض شد که گنبد عسکریین را تخریب مى‌کنند خودمان را پاره مى‌کنیم و دسته‌جات عزا راه مى‌اندازیم و دنیا را به‌هم مى‌زنیم! بابا گنبد چه ‌چیزی است؟! دوتا خشت است! دوتا آجر خشتى است، آمدند بمب زدند و آن را انداختند، خیلى خب! حالا دارند قشنگ‌ مى‌سازند، با بتن مى‌سازند، آهن‌ مى‌کنند، محکم و قشنگش مى‌کنند. از اول هم قشنگ‌تر! برو ببین عسکریین چه کسانى بودند! ائمۀ ما چه کسانى بودند! چرا داری به طلا و آجر و گنبد و مناره نگاه مى‌کنى، بدبخت؟! اگر این مولانا الآن زنده بود و مى‌خواستید دم از وحدت بزنید، آیا این حرف‌ها را که هیچ لاتى به آن لات دیگر نمى‌زند به او می‌زدید؟! خجالت نمى‌کشید؟! اصلاً زنده بود و مى‌گفت که آقا بنده سنّى هستم و عمر را به‌عنوان خلافت قبول دارم و على را هم که در شعرهایم دارید مى‌بینید:

  • از على آموز اخلاص عمل***شیر حق را دان منزه از دغل1
  • خب بیایید، شعرهاى من هم هست! حالا آن شعرهایى که در کلیّات شمس است که اصلاً یک شعرهاى عجیبى است که مى‌خواهد مقام هوهویت را به مصداق عالم ناسوتى امیرالمؤمنین علیه‌السّلام تنزّل بدهد! اصلاً آنها را ما [درنظر نمی‌گیریم] شما این مقدار را که از مولانا نسبت به امیرالمؤمنین قبول دارید، خب چرا نامردى مى‌کنید؟! بیایید بگویید که بابا راجع به عمَر آنها را گفته است و اینهایی را که مربوط به عمر و ابوبکر و عثمان گفته را [در یک طرف] بگذارید و اینهایى هم که در کنارش مربوط به على گفته را [در یک طرف] بگذارید. خیلى خب! اینها را مى‌خوانیم و آنها را نمى‌خوانیم و کنار مى‌گذاریم. مرگ که نمى‌گیریم! به‌خاطر یک صفحه، خودمان را از کتاب مثنوى با این اندازه [بزرگ] محروم کنیم؟! آقا آن یک صفحه را که مربوط به خلفاى ثلاثه است بِکَن و دور بینداز! خب دیگر خیالت جمع شد؟! دیگر چه دارد؟! خب این دیگر چه دارد که مى‌گویى؟! هرچه مى‌گویی را می‌کَنیم بقیه‌اش را بردار و بخوان!

    1. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اوّل، ص 97.

جلسه ۷۵۳

9
  • شما الآن کتاب‌هاى فخر رازى را در کتابخانه‌تان دارید و می‌خوانید، فخر رازى بهتر بود یا مولانا؟! کدام‌یک از آنها؟! بااینکه مى‌گویند که فخر رازى در اواخر شیعه هم شد، یک هم‌چنین قولى هم هست. سى ‌جلد کتاب تفسیر دارد:

  • کوتاه سخن به این درازى***تفسیر کبیر فخر رازى1
  • سى جلد برداشته همین‌طورى نوشته است! خب واقعاً مطالب مفیدى هم در تفسیرش هست! بنده خوانده‌ام و در همین مسئلۀ اجماع و کتاب اجماع که نوشته‌ام مطالب فخر رازى را هم نقل کرده‌ام! خیلى خب! عمَرش برای خودش و مطالب دیگرش هم برای ما، طورى نشده است! نه فحشى به او مى‌دهیم و نه سبّى به او مى‌کنیم.

  • کوتاه سخن به این درازى***تفسیر کبیر فخر رازى
  • آن موقع ما می‌خواندیم.

  • ویژگی یک مکتب علمی

  • اصلاً یک مکتب علمى که نباید این‌قدر خودش را پایین بیاورد و پست کند که مردم به او بخندند. یک مکتب علمى همیشه باید براى بحث الگو باشد. الآن این مطالب را که ما از اینها می‌شنویم، آقا والله مردم مى‌خندند، نمى‌دانم چرا اینها نمى‌فهمند! به این حرف‌ها مى‌خندند! امروزه گذشت آن زمانى که هر کسی هرچه ‌گفت فقط به دید قدّیسیت و تقدس به او نگاه بکنید! نه! امروز زمانۀ تحقق یک بستر علمى براى هرجا و براى هر موردى است پس چرا باید حوزۀ علمیۀ ما از این مسئله دور باشد؟! البته الآن باز بهتر شده است! دیگر آن زمانى که از یک جا دستور مى‌آمد که آقا بحث فلسفه را ترک بکنید، آن زمان‌ها گذشت. آن زمانى که وارد مجلس مى‌شدند وقتى که شخص چای یا قهوه مى‌خورد یکى از آن‌طرف مى‌گفت: استکان آقا را آب بکشید! دیگر همه حکم به تکفیر مى‌کردند، آن زمان دیگر گذشت! الآن دیگر آن زمان نیست و این دست و پا زدن‌ها، دست و پا زدن‌های حفظ موقعیت فعلى است که به نتیجه نخواهد رسید. اینها فایده ندارد! دنیا ما را مجبور به این کرده است ‌که تابع حق باشیم. مجبور کرده است! اگر نباشیم در همۀ زمینه‌ها و در همۀ موارد ما را کنار مى‌گذارد! و این در همه‌جا هست، خیال نکنید که مسئله مربوط به این قضیه است. نه! در خود ما هم همین‌طور است، در حوزۀ خودِ ما، در اینجا هم همین‌طور است و هیچ فرقى نمى‌کند که یک جا انسان یک مطلب حقى را ببیند و اغماض کند یا یک مطلب حقى را ببیند و از آن مطلب حق پیروى کند. این یک واقعیتى است که در کُمون و در نهاد تشیع قرار دارد.

    1. . شاعر یافت نشد.

جلسه ۷۵۳

10
  • مکتب تشیع؛ براساس حریت و آزادی

  • این را رفقا بدانند که اصلاً خود مکتب تشیع براساس حریت و آزادى است. از زمان رسالت پیغمبر تا الآن و زمان حضرت بقیة الله ارواحنا فداه شما در هیچ ‌کجا پیدا نمى‌کنید که در یک جا امام علیه‌السّلام بگوید که شما باید این کار را بکنید، فضولى هم موقوف! اصلاً پیدا نمى‌کنید! اگر امام به یک نفر مى‌گوید که باید این کار را بکنى چون مى‌داند که او نسبت به این مسئله معتقد است.

  • تا حالا دیده‌اید که امام صادق علیه‌السّلام به امثال أبى‌درداء و ابن‌أبى‌العوجاء بگوید که در تنور برو؟! نگفته است! چون او امام صادق علیه‌السّلام را قبول ندارد. امام صادق به چه کسی مى‌گوید که در تنور برو؟! به آن خراسانى مى‌گوید.1 می‌گوید: اگر تو مرا به‌عنوان امام و یک فردى که مشرف بر مصالح و مفاسد نفس‌الأمریه است قبول دارى [در تنور برو]. یعنی حداقلّ آن این است والاّ ما که در امام مرحلۀ اشراف را قبول نداریم! امام نفس الواقع، متن الواقع، واسطۀ واقع، مجرى و مجراى واقع است، اشراف چیست؟! اشراف برای ماست! اشراف بر مصالح و مفاسد نفس‌الأمریه برای بچه مکتبى‌هاى راهِ سیروسلوک است! براى کسى است که وقتى مى‌روم با او صحبت مى‌کنم تا به من نگاه مى‌کند مى‌گوید که در راه که آمدى راجع به من چه فکر کردى! هان! رفیق من این را به من مى‌گوید! آیا این امام صادق علیه‌السّلام است؟! این [شخص] بر مصالح و مفاسد اشراف دارد! اما آنهایی که پا از این بالاتر گذاشته‌اند امثال ائمه علیهم‌السّلام و پایین‌تر از آنها که ... حالا آنها دیگر چیزهایی است که نمى‌شود گفت. حالا فعلاً سربسته [عرض کردم]. قضیه، قضیۀ اشراف نیست! حداقل مى‌گوییم که اصلاً اشراف بر واقع و اشراف بر مصلحت است. امام صادق علیه‌السّلام که به ابن‌أبى‌العوجاء نمى‌گوید که بلند شو در تنور برو! به یک مسلمان و یک شیعه مى‌گوید و به یک کسى که به او مى‌گوید: یا ابن‌رسول الله تو امر کن ما جان مى‌دهیم! مى‌خواهى جان بدهى؟! بفرما در تنور برو! این کنار هست. نمى‌خواهد حالا بلند شوی و در معرکه بروی و شمشیر بخورى و خیلى بگذرد، نه! همین‌جا دست‌به‌نقد! تو مى‌خواهى جان بدهى؟! دست‌به‌نقدى بفرما! حىّ و حاضر تشریف بیاورید! نمی‌روی؟! پس چرا دروغ مى‌گویى؟! چرا مى‌گویى که یا ابن‌رسول الله ما جان مى‌دهیم؟!

    1. مناقب آل أبی‌طالب، ج ٤، ص ٢٣٧؛ اسرار ملکوت، ج 3، ص 169.

جلسه ۷۵۳

11
  • امام حسین علیه‌السّلام به افراد مى‌گوید که فردا هر کسی هست کشته مى‌شود!1 اینهایى که مى‌گویند: یا ابن‌رسول الله در کنار ما و رکاب ما بیا و خرماها درآمده و درخت‌ها فلان شده است.2 اینها این حرف‌ها را مى‌زدند اما در شب عاشورا همه زاییدند!! همه‌شان! حضرت فرمودند: مى‌خواهى جان بدهى بسیار خب! الآن دارم به تو مى‌گویم که هر کسى امشب باشد فردا کارش تمام است و شهید است! مى‌خواهى جان بدهى بسم الله! نمى‌خواهى چراغ را خاموش کنید و بروید!3 چراغ که خاموش شد همه رفتند!4 پس کجاست؟!

  • این کلام امام حسین علیه‌السّلام همان کلام امام صادق علیه‌السّلام است. حضرت به او فرمودند که در تنور برو و امام حسین هم گفتند که فردا همۀ‌ شما شهید مى‌شوید. هردو یکى است منتها سیدالشهداء در اینجا امر نکردند. صحبت من این است که مگر دفاع از امام معصوم علیه‌السّلام واجب نیست؟! چرا اینها نماندند؟! واجب است دیگر! الآن فرض کنید یک دشمنى مى‌خواهد بیاید امام علیه‌السّلام را [بکشد]، الآن امام ما کیست؟! ما که الآن یک امام بیشتر نداریم! امام زمان علیه‌السّلام که او هم در غیبت است، چه‌کار کنیم؟! توفیق نداریم بیش از یک امام داشته باشیم! خب توفیق مى‌خواهد آقا!! اینها همه توفیق مى‌خواهد!! خدا به یکى این توفیق را مى‌دهد و به یکى توفیق نمى‌دهد! ما بى‌توفیق هستیم! خدا بر این بى‌توفیقى ما بیفزاید!!

  • نامۀ مرحوم سید به آقا شیخ محمدحسین را در توحید علمى و عینى دیده‌اید؟! در آنجا می‌گوید که متأسفانه گوشِ او از این کثرات کر است؛ خدا کرترش بگرداند! مرحوم آقا سید احمد، به آقا شیخ محمدحسین مى‌گوید که متأسفانه یا خوشبختانه خدا گوش ما را از شنیدن غیر خود و کثرت، کر قرار داده است، خدا کرترش بگرداند! ما فقط داریم توحید مى‌بینیم.5

  • ما توفیق نداریم، ما فقط توفیق داریم یک امام ببینیم، خدا بر این بى‌توفیقى ما تا دم مرگ بیفزاید که تا دم مرگ ما فقط یک امام بیشتر نبینیم!

    1. ناسخ التواریخ، مجلد حیاة الإمام سیدالشهدا الحسین علیه‌السلام، به نقل از نور العیون، ج ٢، ص ٣٢٨؛ امام شناسی، ج ٣، ص ١٨١.
    2. . اللهوف، ص 24؛ الإرشاد، ج 2، ص 38.
    3. . الإرشاد، ج ٢، ص ٩١؛ عنوان بصری، ج 5، ص 134.
    4. التفسیر المنسوب إلی الإمام الحسن العسکری علیه السّلام، ص ٢١٨؛ ناسخ التواریخ، مجلد حیاة الإمام سیّدالشّهدا الحسین علیه السّلام، ج ٢، ص ٣٢٩، به نقل از نور العیون؛ تاریخ الطبری، ج ٥، ص ٤١٨؛ مقتل الحسین علیه السّلام، خوارزمی، ج ١، ص ٣٢٨؛ عنوان بصری، ج 5، ص 133.
    5. توحید علمی و عینی، ص ١٥٦:
      «بسمه تعالی
      از تکرّر بیانات و اصرار آن بزرگوار بر براهین اثبات کثرت حقیقیّه، بحمداللَه بر این حقیر واضح و آشکار شد که آن شخص که کلام بر طریقۀ ذوق المتألّهین تا حال می‌داشت، اشتباه کرده بود؛ و این براهین و لزوم شناعتی که فرموده بودید، در او اثر نمی‌گذارد. گویا خداوند متعال چشم او را از غیر خود کور کرده بود؛ خداوند کورترش کند!»

جلسه ۷۵۳

12
  • حکم وجوب دفاع از امام معصوم علیه‌السّلام

  • الآن فرض کنید که امام علیه‌السّلام جانش در خطر هست و چند نفر کمین کرده‌اند تا حضرت را بکشند، بر شما واجب است که جلوی آنها بایستید و کشته شوید و نگذارید که او بمیرد. دفاع از امام معصوم شرعاً واجب است. چرا اینها در شب عاشورا انجام ندادند؟! همۀ آنها هم مى‌دانستند، چرا انجام ندادند؟! چون امام حسین‌ حرّ و آزاد است، مى‌گوید که راه من این است! اگر مى‌خواهى باشی این است و اگر نمى‌خواهى [برو]، یعنى این‌قدر حریت دارد که حتى حکم واجب شرعى را به آنها نمى‌گوید! نمی‌گوید که به کجا دارید مى‌روید؟! دارید جهنم را براى خودتان مى‌خرید! امام به آنها حکم شرعى را که واجب است نمى‌گوید! مى‌گوید که خب خودشان مى‌دانند دیگر! و او از روى عظمت، جلال، حریت و آزادى‌اش [این را فرمود]. اصلاً آدم اسم آزادى را شرم می‌کند که به یک هم‌چنین افرادى بگوید که اینها حر هستند. آزادى در آخرین مرتبه‌اش و در‌ اطلاقیتش، حریتى که نه ناشى از تعدّى نفس است بلکه حریتى که ناشى از حریت مطلقۀ پروردگار است! حریتى که ناشى از مقام استغناء است!

  • تفاوت حریت امام حسین علیه‌السّلام با حریت سایر افراد

  • امام حسین علیه‌السّلام حر بود ولی نه مثل حریت ما! خیلى از حریت‌هایى که ما داریم حریت تکبّرانه است، عرب‌ها هم همین‌طور بودند؛ در عربستان گاهى از اوقات اتفاق مى‌افتاد که مثلاً شخصی در میدان [نبرد] مى‌رفت و شخص از پشت سر مى‌آمد. به او مى‌گفت که تو نامردى! اگر تو مرد بودى از جلو مى‌آمدى و آن شخص مى‌آمد و گردن او را مى‌زد اما این سرش را برنمى‌گرداند نگاه کند! عارش مى‌آمد که سر را برگرداند و نگاه کند! خب اینکه فایده ندارد! این ناشى از أنانیّت نفس است! الآن خیلى از افراد هستند که کمونیست هستند اما مى‌گویند که ما پاى حرفمان مى‌ایستیم و تا مرگ هم مى‌رویم! در همان زمان شاه مگر نبودند؟! اصلاً قبول ندارند! یعنی وقتى نفس در مقام تفاخر و تظاهر بیفتد [این‌طور می‌شود]. حالا اگر به همین کسی که کمونیست است بگویند که یک‌طوری سرت‌ را زیر آب مى‌کنیم که آب از آب تکان نمى‌خورد و هیچ‌کس هم نمى‌فهمد، یک‌دفعه مى‌بینى وا رفت!

جلسه ۷۵۳

13
  • همان زمان سابق بعضى‌ها را این‌طورى [مرعوب] مى‌کردند. مى‌گفتند که می‌زنیم و یک انگى هم به تو مى‌زنیم ـ انگ هم که ماشاءالله! تا طاق مى‌شود انگ بست! از این چیزها هم که در دکان هر عطارى پیدا مى‌شود! ـ و مخفیانه هم سرت را زیر آب مى‌کنیم و آب از آب تکان نمى‌خورد! یک‌دفعه مى‌بینى وا داد! مى‌گوید که نه!

  • او فقط مى‌خواهد مردم بدانند! تا جایى که مردم بدانند و افراد بدانند، جلو مى‌آید اما همین‌که ببیند از کسى خبرى نیست [ادامه نمی‌دهد!] پس معلوم است که این حر نیست و بندۀ نفس است! این بندۀ نفس است که الآن به این صورت آمده و مى‌خواهد خود را نشان بدهد. حر آن کسى است که چه کسى بداند و چه کسى نداند، به‌دنبال عقیدۀ خودش و مسئلۀ خودش مى‌ایستد. آن آدم، آدمِ حر است. حریتى که امام حسین دارد مربوط به تعدّى نفس نبود. آن کسى که از لشکر یزید دارد به امام حسین می‌گوید او دارد امام حسین را این‌طور [وصف] می‌کند‌: «إنَّ نفسَ أبیه لبَینَ جَنبَیه»1یا بعضى‌ها مثلاً گفته‌اند: «إنَّ َنفساً أبیة لبین جَنبَیه».2

  • یک دفعه دیدم شخصی داشت در سخنرانى‌اش مى‌گفت: إنَّ نَفسَ أبیَّهِ بَینَ جَبینِه! این ترجمه غلط است! نفس بین جبین نیست, جنبیه یعنى قلبش و در سینه‌اش هست.

  • استغناء ذاتی امام حسین علیه‌السّلام

  • امام حسین «أبیة» عادى نبود. این حریت امام حسین به استغناء ذاتى او برمی‌گشت که آن استغناء ذاتى، استغناء ذاتى پروردگار است که الآن تجلى‌اش در سیدالشهداست. وقتى این‌طور باشد خب آن‌هم همیشه حر است. آیا دیده‌اید که خدا تابه‌حال بندۀ کسى باشد و طوق عبودیت کسى را به گردنش بیندازد؟! نه! امام حسین هم همین‌طور است، اول و آخر بیایند او حر است و ظاهر و باطنش یکى است. شیوع پیدا بکند، شیاع پیدا بکند یا نکند، یکى است و فرق نمى‌کند. مردم بیایند یا نیایند یکى است، سى‌ هزار لشکر عمر سعد روز عاشورا یک‌دفعه به امام حسین ملحق بشوند؛ هیچ! انگارنه‌انگار، باز دارد دیوار را نگاه مى‌کند! اصلاً همۀ این سى هزار لشکر شب عاشورا بروند، خب اگر آنها شب عاشورا تا روز عاشورا بودند شاید صحنۀ عاشورا فرق مى‌کرد! اگر هزار نفر افراد بیایند بالأخره گرایشِ افراد تفاوت مى‌کرد. وقتى که رفتند حضرت همین‌طورى نگاهشان کرد و دید که فقط سى ‌چهل نفر ایستاده‌اند، برای او هیچ تفاوت نمى‌کند. چون استغناء ذاتى دارد نه استغناء عرضى! استغناء عرَضى که ما داریم استغناء به اتّکاء به تیر و تفنگ است آقاجان! این تفنگ اگر تِق نشود، یک‌دفعه طرف غش مى‌کند و مى‌افتد! من! بنده خودم را می‌گویم! این تق بشود، بله بله، این کار را باید بکنید، فلان بکنید، چه‌کار بکنید اما این تق نکند...

    1. الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الوری، ج ۱، ص 45۱.
      ترجمه: به خدا روح پدرش [علی علیه‌السلام] در کالبد اوست. (محقق)
    2. تاریخ الطبری، ج 5، ص 415؛ وقعة الطف، ج ۱، ص ۱۸۹.
      ترجمه: روح تسلیم‌ناپذیرى در تن اوست. (محقق)

جلسه ۷۵۳

14
  • استغنای امام حسین علیه‌السّلام استغناء ذاتى است، این تِق بکند یا نکند هردو یکى است. کسى با او باشد یا نباشد، یکى است. هزار نفر باشند یا هیچ‌کس نباشد یکى است. این را استغناء ذاتى می‌گویند. استغناء ذاتى هم مختص خداست، پس امام حسین تجلّى اتمّ پروردگار است! این تجلى اتمّ نازل کنندۀ اسماء و صفات اتمّ پروردگار است.

  • اینجاست که باید به امام حسین نگاه کرد نه به کس دیگر! اینجاست که داستان عاشورا براى ما درس مى‌شود! به امام حسین و به کارش و به برنامه‌اش نگاه کنیم. پسرش هم که الآن امام زمان عجّل الله تعالی فرجه است و دیگر او همان است؛ یک نسخه است که در دو زمان پیچیده شده است. ما هم که همین یک امام را داریم، از اول و آخر و قیامت و تا خدا خدایى مى‌کند، همین یک امام برای ما بس است و هیچ چیز دیگر هم نمى‌خواهیم!! تا خدا خدایى مى‌کند، همین یک امامى که فعلاً داریم‌ برای ما بس است.

  • أولئک آبائى، فَجئنى بِمثلهم***إذا جَمعتنا یا جَریر المَجامع1
  • این شعر کجاست؟! باید در مطول باشد. خیال مى‌کنم در مغنى هم هست، در مطول که می‌دانم هست.

  • خب مسئله این است که حالا ما آمدیم چه مى‌کنیم و فلان! بعد باعث اعتبار براى خود ماست. خیلی خب، این‌هم درس اخلاق ما در روز آخر! مى‌خواستیم مثلاً قضیۀ مُثُل افلاطونى را [تمام کنیم] اما مُثُل افلاطونى به ما گیر داده و به این زودى دست از سر ما بر نمى‌دارد!! إن‌شاءالله خیر است. هرچه پیش آید خوش آید.

  • یک دفعه با چند نفر پارسال یا دوسال قبل بود به کرمانشاه رفته بودیم. یک جایى رفته بودیم که خلاصه عکس علماء و اینها خیلى بود، یک بنده خدایی که از اقوام مادرى بود، داشت به ما نشان مى‌داد که این عکس جدّ شماست و این حرف‌ها! اینها را یکى‌یکى به ما نشان مى‌داد و بعد من همین‌طور که در این عکس‌ها نگاه مى‌کردم به‌دنبال یک عکسى مى‌گشتم که عکس آقا محمدعلی بهبهانى که جدّ مادرى ما هم از یک طرف مى‌شود را ببینم که در بین اینها کدام است؟! ایشان معروف به صوفى‌کُش بود! عرفاء را مى‌کشت! چندتا از عرفاء را کشت؛ معصوم‌على شاه و بدلا و اینها را کشت و بالأخره آن بدلا هم به او گفت که اگر بخواهى مرا بکشى زودتر از من خودت به گور مى‌روى. گفت که ما به این حرف‌هاى تو [اعتناء] نمى‌کنیم! دستور داد او را کشتند، آن‌وقت خودش داشت رد مى‌شد سقف روى سرش خراب شد! همین آقاى محمدعلی بهبهانى، سقف بر سرش خراب شد و مردم آمدند: آى هوار! رفت ز دار فنا، حجة الإسلام ما، برس به فریاد ما! مهدى صاحب زمان!!

    1. المطول، ج 1، ص 77؛ ریاض السّالکین، ج ١، ص ١٣٩؛ مطلع انوار، ج 6، ص 403.

جلسه ۷۵۳

15
  • از این چیزها مى‌گفتند و جنازه را تشییع مى‌کردند، یکى داشت مى‌گذشت گفت که دیدى گفتم! جنازۀ بدلا روى زمین بود ولی این را داشتند مى‌بردند که دفن کنند!1 اتفاقاً یک منزلى هم بود که منزل پدربزرگى ما بود، در همان‌جا دفن شده است. سنگ قیمتى هم داشت که خیلى قیمتى بود و مى‌گفتند که خیلى‌ها آمده‌اند آن را بدزدند و چه‌کار کنند. بعد من همین‌طور که داشتم نگاه مى‌کردم گفتم که من نمى‌دانم این چه کسى است بعد چشمم به یکى افتاد، دیدم این به قیافه‌اش مى‌آید که آدم‌کش باشد! به این یکی می‌آید. دیدم زیرش نوشته: آقا محمدعلی بهبهانى! مثل اینکه دل به دل راه دارد!! گفتم از بین اینها به این قیافه مى‌آید که این آدم‌کش باشد، دیدم زیرش اسم او نوشته است! گفتم که به او مى‌آید ماشاءالله! بله آقا از این مسائل [هست]. آن‌وقت آن بنده خدایى که با ما بود و از قوم و خویش‌هاى ما هم بود، خوشش نیامد! او هم مدام می‌خواست که تعریف کند من هم ‌گفتم که بله این آدم‌کش را مى‌گویی؟! آمد از او تعریف کند، گفتم که بله آقا! این اولیاء خدا و بى‌گناهان را گرفته همین‌طورى کشته است. گفت: پس شما ضدّ صوفى نیستید؟! گفتم: بَه! صوفى چیست؟ ما خودمان از ...!

  • وجود افراد خوب و بد در همۀ اصناف

  • بعضی از کشته‌شدگان به حق بعد از انقلاب

  • بله! آن صوفى‌هایى که اهل کلک و حقه‌بازى و مردم‌فریبى هستند، خب بله! این‌همه ما بین خودمان داریم، حالا دوتا هم از آنها باشند! چه ایراد دارد؟! مگر حافظ نمى‌فرماید؟! یک‌ دفعه به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ گفتم که «حافظ مى‌گوید»! گفتند: چه گفتى آقا؟! بگو حافظ مى‌فرماید! جناب حافظ مى‌فرماید:

  • صوفی نهاد دام و سَرِ حُقِّه، باز کرد***بنیادِ مکر با فلکِ حُقِّه‌باز کرد2
  • صوفى این‌طورى هم داریم! از آن‌طرف در شعر دیگرش صوفى دیگری را هم داریم که صحبت از صوفى مى‌کند:

    1. روح مجرد، ص 382.
    2. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل ۱۳۳.

جلسه ۷۵۳

16
  • که اى صوفى چه در انبانه دارى***بیا دامى بنه گر دانه دارى
  • جوابش داد گفتا دام دارم***ولى سیمرغ مى‌باید شکارم1
  • همه‌جا هم آن‌طور بدش هست و خوبش هم هست، عالِم [هم همین‌طور است!] عالِم بدش هم هست. مگر کسروى عالم نبود؟! هان؟! مگر سید ضیاء طباطبائی عالم نبود؟! مگر تقوى عالم نبود که رئیس دیوان رضاشاه شد و در همین مدرسۀ فیضیه هم‌حجره‌اش بود؟! سید ضیاء تقوى در همین‌جا بود و هم‌بحثى و هم‌درسى آقاى خمینى هم بود و اجازۀ اجتهاد هم داشت. مگر علامه وحیدى هجده اجازۀ اجتهاد از نائینى و اینها نداشت که آمد حجاب را برداشت و زن خودش را با سر برهنه در مجلس کشف الحجاب کرمانشاه آورد که سناتور شد و او را کشتند؟! از آنهایى که بعد از انقلاب کشتند و به حق هم کشتند، یکى همین بود! به ناحق خیلى‌ها کشته شدند ولى کشته‌شدگان به حق اینها بودند، همین وحیدى و سناتور على دشتی بودند.

  • بله! آن‌وقت در یک مجلس در همین قم همین علماى قم و افراد، مرحوم پدر ما هم بودند، آن موقع به کشته شدنِ علامۀ وحیدىِ مرتدّ بى‌دین و عوامل کذا که موجب کشف حجاب شد، اعتراض مى‌کردند که این مگر چه گناهى کرده است که باید اعدام شود؟! مرحوم پدر ما در آن‌ مجلس گفتند: لعنةُ الله علیه! همین‌طور بلند گفتند که دیگر همه خفه شدند! همه خفه شدند! لعنةُ الله عَلیه! این مى‌بایست هزار بار اعدام شود، یک اعدام براى او بسیار کم بود!

  • دین مردم دست چه کسانی است؟! کسى که اصلاً کشف حجاب را آورد و فلان کرد و آن‌وقت بى‌پدر شعر گفت: «به شرع احمد مرسل حجاب لازم نیست»!2 این شعر برای همین علامه وحیدى بود، یعنی بى‌پدر و مادر مرتد شده بود! از قوم و خویش‌هاى مادرى ما هم بود ـ مثل اینکه ماشاءالله همه قوم و خویش‌هاى ما یکى از یکى بهتر بودند! ـ آن‌وقت این شعر را آورده بود و خوانده بود و این شعرش را قمر‌الملوک وزیرى همان زمان در رادیو خوانده بود، شعر همین مردِ کثیفِ عوضى و آدم عوضى! مى‌گفتند: آقا مگر این چه گناهى مرتکب شده است که باید اعدام شود؟! ادراک مردم را نگاه کنید!

    1. همان، مثنوی «الا ای آهوی وحشی...»:
      که ای سالک چه در اَنبانه داری؟***بیا دامى بنه گر دانه دارى
    2. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسی، ج 6، ص 194، تعلیقه.

جلسه ۷۵۳

17
  • أللهم صلّ على محمد و آل محمّد