785

اثبات عقل مجرد و رب‌النوع در حکمت اشراق

تبیین جایگاه عقل مستقل در بقای موجودات و تفاوت مراتب ادراک

14050
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دیدگاه شیخ اشراق پیرامون ضرورت وجود یک «عقل مجرد و مستقل» برای هر نوع از موجودات عالم می‌پردازد. بحث با تحلیل حرکت جوهریه و ضرورت وجود یک امر ثابت برای انتظام اجزاء و حفظ تشخص اشیاء آغاز می‌شود. استاد با نقد دیدگاه‌های مادی و تبیین معنای عمیق «عروض»، توضیح می‌دهد که چگونه قوا و تعینات موجودات، ظهوراتی از یک حقیقت ثابت هستند که بدون آن، فعلیت و تشخص معنا نخواهد داشت. در ادامه، این مبنای فلسفی به تفاوت مراتب ادراک و سعه وجودی انسان‌ها پیوند می‌خورد و با استناد به روایات، تبیین می‌شود که چرا ظرفیت فهم حقایق در افراد متفاوت است. این جلسه در نهایت به این نتیجه می‌رسد که تفاوت در درجات بهشت و مراتب معرفت، ناشی از تفاوت در سعه وجودی و رب‌النوع هر فرد است که در دنیا و آخرت جاری است.

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۸۵

1
  • درس هفتصد و هشتاد و پنجم

  • کلام مرحوم شیخ اشراق براى اثبات عقل مجرد و واحد و مستقل، نسبت به ارباب اشیاء (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • عرض شد كه مرحوم شیخ اشراق براى اثبات عقل مجرد و واحد و مستقل، نسبت به ارباب اشیاء مطالبى ذكر كردند كه در جلسات گذشته صحبت از كیفیت تقریر آن مطالب شد و عرض شد كه این قوایى كه بر انسان عارض است [اعمّ] از قواى نباتیه، حیوانیه، نامیه و امثال‌ذلك، اگر بخواهند تابع و مبلَّغ محل و مَحالّ خودشان باشند به‌واسطۀ تبدل و تغیّرى كه در محل پیدا مى‌شود آنها هم متغیر خواهند شد و باید حقیقت ثابتی این قوا را حفظ كند و ارتباط بین اینها و محل را نگه دارد.

  • ما از آن حقیقت ثابت تعبیر مى‌آوریم به آن خَیطى كه همۀ این حلقات را دربردارد و همۀ دانه‌هاى تسبیح را منتظم مى‌كند و آنها را در كنار یكدیگر قرار مى‌دهد. از این نقطه‌نظر خب بالأخره اینها جنبۀ عرضى دارند و به‌واسطۀ آن جنبۀ عرضى بودن مادامى كه خود محل ثبات دارد طبعاً عرضى كه قائم به اوست هم ثابت است، وقتى كه محل تغییر پیدا كرد آن عرض هم تغییر پیدا مى‌كند. این مطلب نیازى به عرضى و جوهرى بودن ندارد، به‌طور‌كلى در هر حالّ و محلى ـ هر چیزى كه جنبۀ حلول داشته باشد ـ این‌ مسئله هست و هر چیزى كه جنبۀ تغیّر و تبدل داشته باشد و به‌واسطۀ تغیّر و تبدل خود صورت یا عرض او هم تفاوت پیدا مى‌كند، این مسئله در آنجا وجود دارد.

  • اگر در نظر شریف رفقا باشد در بحث حقیقت جوهریه صحبت شد كه مرحوم صدرالمتألهین براى اثبات آن جوهریۀ بقاء و استمرار آن حركت جوهریه یك امر ثابتى را درنظر مى‌گیرند كه آن امر ثابت موجب بقاء حالت سابقه و تبدلش به حالت مستقبله خواهد شد. این حركت از اینجا مى‌تواند شكل پیدا بكند، یعنى در عین اینكه امرى در حال تغیّر و تبدل است باید امر ثابتى وجود داشته باشد، مگر حركت عبارت از ذاتى خود شى‌ء باشد و شى‌ء چه نبات باشد یا حیوان، در قوام خودش حركت را داشته باشد و به‌واسطۀ این حركت از آنجایى كه این حركت، حركت كمیه، زمانیه و امثال‌ذلك نیست [بلکه] حركتِ جوهریه است و جوهر در حال تغییر و تبدل است، ما امر ثابتى كه بتواند واسطه و حلقۀ رابط بین آن مادۀ ماهیه و مادۀ مستقبله باشد را پیدا نمى‌كنیم، چون روى هركدام از این اجزاء كه شما توجه كنید خود آن‌هم در حال حركت است و هیچ نقطۀ ثابتى وجود ندارد.

جلسه ۷۸۵

2
  • ذکر اشکالاتی مربوط به حرکت جوهریه

  • بنابراین این قضیه به این جهت برمى‌گردد كه ما خارج از این شیئى كه حركت، ذاتى اوست و در جوهریت خودش دارد تغییر و تبدل پیدا مى‌كند، امر ثابتى را باید داشته باشیم كه آن امر ثابت باعث مى‌شود که این اجزاء به‌هم اتصال پیدا كنند، اگرچه ما یك امر واحد مى‌بینیم ولى در واقع این به اجزاء ما لا نَهایة منقسم مى‌شود كه در انتظام این اجزاء ما لا نَهایة یك امر ثابت و یك تعیّن و تشخص خارجى نمودار مى‌شود و ظهور پیدا مى‌كند. در آنجا عرض شد كه ما چاره‌اى جز این امر ثابت نداریم، اگر این امر ثابت را برداریم دیگر نمى‌توانیم تشخصى كه بخواهد ...،

  • تشخص یعنى فعلیت، در این شكى نیست و تا امر از یك شى‌ء از مرتبۀ استعداد به مرتبۀ فعلیت و ظهور نرسد، در واقع تشخص پیدا نمى‌كند و تا تشخص پیدا نكند آن فعلیت در آنجا معنا ندارد و اگر فعلیت نباشد خب همۀ اشیاء در همان مرتبه و حیثیت هیولاى مبهمه باقى مى‌مانند. اینها اشكالاتى است كه خب متوجه حركت جوهریه است، توجه كردید!

  • حالا اگر قرار بر این باشد كه آن امر ثابت كه امر تشخص خارجى [است] وجود نداشته باشد پس اصلاً فعلیتى نیست و اگر فعلیت نباشد تشخص و تعینى نیست، بنابراین امرى نیست چون شى‌ء در مرحلۀ هیولا عدم است و هیچ چیزى كه امر ثابت باشد نداریم.

  • بنابراین جداى از این حركتِ جوهریه، امر دیگرى را نیاز داریم كه آن جنبۀ ربطى و حیثیت ربطیۀ بین شى‌ء و تشخص شى‌ء و بین مبدأ اوست. همین قضیه‌اى را كه مرحوم شیخ شهاب در اینجا دارند به این كیفیت بیان مى‌كنند، ما همین مطلب را در باب حركت جوهریه عرض كردیم كه بالأخره چه قائل به حركت جوهریه باشیم یا نباشیم این مسئلۀ حقیقت ربطیه كه حكم نخ تسبیح را دارد براى اینکه دانه‌ها را منتظم در كنار یكدیگر داشته باشیم، باید باشد و اگر حركت مولد از خود آن جوهریة الشى‌ء باشد و با انعدامى كه پیدا مى‌كند، براى فعلیت جزء دیگر نمى‌تواند جنبۀ استعداد داشته باشد و هَلُمَّ جَرّا؛ آن براى جزئیت دیگر و ... پس ما هیچ امر فعلى نباید داشته باشیم و هر چیزى در عالم كمون خودش باید در همان مرتبۀ استعداد و مرتبۀ ابهام وجود خارجى داشته باشد، درحالی‌که ما تشخص را در اینجا ملاحظه مى‌كنیم.

جلسه ۷۸۵

3
  • اینجا دیگر مطالب خیلى دقیق و عمیق است و با همان مطالب و مسائلى كه در بحث فناء ذاتى در آنجا محل نِقاشِ عَلمین یا اعلام‌ بود ارتباط پیدا مى‌كند كه چطور امرى با ازدست دادن هویت ذاتى خودش درعین‌حال تشخص و تعینى داشته باشد كه قابل اشاره باشد چون اگر قابل اشاره نباشد یعنى عدم، [دراین‌صورت] معنا، معناى عدم است و اگر قابل اشاره است پس او چطور با همان جنبۀ فناء مى‌تواند وجود داشته باشد؟! در اینجا این مسئله را دیگر به‌نحوى باید تصور كرد؛ خواهی‌نخواهی با إعمال رویه و تأملِ عقلى باید این دو مطلب جمع بشود كه از یك طرف نفس همان تشخص و تعیّن به‌عنوان حقیقتِ ظهوریه از مبدأ أعلىٰ به حال خود باقى است و درعین‌حال همان حیثیتِ ربطیه، آن جنبۀ فناء ذاتى او را از این نقطه‌نظر مى‌تواند تأمین كند.

  • معنای عروض

  • انسان این دو مطلب را كه در كنار هم قرار بدهد متوجه مى‌شود كه در اینجا هم این قضیه كاربرد دارد، یعنى در همین فرمایش مرحوم شیخ اشراق هم این مطلب هست كه وقتى شما این قواى نباتیه و حیوانیه و امثال‌ذلک را درنظر مى‌گیرید که همۀ اینها از یك طرف عارض بر صورت نوعیه هستند، البته عارض نه به معناى اینكه از خارج عروض پیدا بكند که اگر از خارج عروض پیدا بكند خب آن خودش جوهر است و استقلال دارد، نه! عروض به معناى تولد، به معناى ظهور و بروز، به معناى خروج، و عروض به معناى نمود.

  • من‌باب‌مثال من كه الآن دستم در چنین حالتى است و این جنبۀ پنج انگشتى كه در اینجا مى‌بینید الآن بر دست من عارض شده، درست شد؟! الآن دیگر پنج انگشتى در اینجا ظهور ندارد بلکه یك كف واحد در اینجا عارض شده، الآن مى‌بینید در این حالت به این كیفیت، وقتى كه وضع تغییر پیدا مى‌كند اوضاع متفاوته عارض مى‌شود، عارض نه‌اینكه آن یكى از آن گوشه آمده اینجا و پنج‌تا شدند و آن كف هم از آن گوشه آمده، نه، چیزى از گوشه و كنار نیامده بلکه خود دست من است كه دارد از او متولد مى‌شود، ظهور پیدا مى‌كند، خروج و نمود پیدا مى‌كند. اسم این را عروض مى‌گذارند یعنى مى‌خواهم بگویم که معناى عروض معناى عمیق‌تر و با سعۀ بیشترى از آنچه كه بین افهام هست مى‌باشد.

جلسه ۷۸۵

4
  • نیاز به محل داشتنِ عرض، در ثبوت وجودى خودش

  • مثلاً وقتى كه روی تخته مى‌نویسند، مى‌گویند که آقا تخته سیاه شد و سیاهى به او عارض شد بعد برمى‌دارند رنگش مى‌كنند مى‌گویند که حالا سفید شد، منظور از عروض این نیست بلکه منظور از عروض یعنى همان نمودى كه این شى‌ء و این تعیّن پیدا مى‌كند، به هر جهت حالا اسم و علتش هرچه مى‌خواهد باشد؛ حالا یك فاعل مستقل خارجى این شى‌ء را به این كیفیت درمى‌آورد، یااینكه خودش باعث تغیر و تبدل اوضاع خود می‌شود، از آن نظر مسئله‌ای نیست و تفاوتى ندارد فقط بحث در این است كه این جنبۀ عروض جنبه‌اى است كه استقلالى نیست، عرض همیشه بر محلى است كه محل مستغنى از اوست و این خود عرض است كه در ثبوت وجودى خودش به محل نیاز دارد و محل در نمود به او احتیاج دارد، نه در خود اصل الوجود.

  • معنای شعر «ظهور تو به من است و وجود من از تو»

  • مغربى شعر قشنگى دارد: «ظهور تو به من است و وجود من از تو»؛1 ظهور تو به من است یعنى اگر ما در اینجا مظهر تو نبودیم تو چطور مى‌توانستى ظهور پیدا كنى؟! یعنى در اینجا ما مى‌آییم در قبال خدا براى خودمان یك اعتبارى قائل مى‌شویم! مى‌گوییم که خدایا خیال نكن چون خودت ما را خلق كردى و قهاریت و قادریت و خالقیت و ربانیت و ... دارى، اینها همه برای خودت، اما اگر ما نبودیم تو از كجا ظهور پیدا مى‌كردى؟! بیا به ما بگو! بالأخره ما هم براى خودمان حساب‌وکتاب داریم! ما هم خلاصه در مقابل خدا شاخ‌وشانه می‌كشیم و مى‌گوییم كه درست است تو خالق ما هستى ولى ما هم ظهور تو هستیم، حالا اگر مى‌توانى بدون اینكه ما را خلق بكنى ظهور پیدا كن! اگر مى‌توانى بكن.

  • خب خدا چه‌کار مى‌كند؟ مى‌گوید که من این درس‌هاى طلبگى را نخوانده‌ام! این چیزهای شماها را من نخوانده‌ام، آنچه که من خوانده‌ام و می‌دانم این است كه مبدأ همۀ حقائق و هستى من هستم و همۀ حقائق و هستى هم ظهورات من هستند، این اول و آخر آن چیزى است كه هست. حرف زیادى هم نزنید! ولى بالأخره ما سر حرفمان مى‌ایستیم و مى‌گوییم: تو كه مى‌گویى من خلق كردم، بسیار خب اگر این خلق را نمى‌كردى از كجا ظهور پیدا مى‌كردى؟! از كجا بروز پیدا مى‌كردى؟! اگر من و امثال من در این عالم خلق نمى‌شدند، خدا پس چطور خودش را مى‌توانست نشان بدهد؟! بالأخره باید یك كارى بكند دیگر! درست مثل یك خطاط؛ بهترین خطاط و استاد فن بنشیند همین‌طور دستش را روى دستش بگذارد و هیچ كارى نكند، شما از كجا مى‌فهمید این خطاط است یا مثلاً آب حوض مى‌كشد؟! یعنى هردو یكى است. فرض كنید یك سطل هم بگذارد كنارش كه غلط‌انداز باشد، مى‌گوییم که این‌قدر كه در حیاط گفت: آب حوضى، آب حوضى، خلق الله گفتند که بابا این آب حوضى براى سابق بود الآن همه در آپارتمان هستند، بى‌خود این‌قدر آب حوضى نگو!

    1. دیوان شمس مغربی، غزل 111:
      ظهور تو به من است و وجود من از تو *** و لَستَ تَظهَرُ لَولاىَ، لَم أکن لَولاک

جلسه ۷۸۵

5
  • اگر این دست به قلم نبرد و بر روى كاغذ یك بیت ننویسد، از كجا مى‌فهمیم که اول‌استاد خط است؟! پس این خطى كه مى‌نویسد مى‌تواند در قبال او شاخ‌وشانه بكشد و بگوید: درست است تو مرا خلق كردى، درست است تو مرا ایجاد كردى، اما اگر مرا ایجاد نمى‌كردى كسى مى‌توانست بفهمد تو خطاطى؟! از كجا مى‌فهمید؟! هزار بار هم بگویى که من اول خطاطم، من اول نقاشم، تا نقشى نیافرینى، تا خطى ننویسى، تا اثرى ایجاد نكنى، تا ظهورى از تو به‌وجود نیاید، چه کسی این استعداد، خلاقیت، ارزش، تفوق و این‌ شخصیت تو را مى‌فهمد؟! توجه كردید؟! کسی نمى‌تواند تشخیص بدهد.

  • بنابراین از اینجاست كه این ظهورى كه الآن پیدا شده به‌واسطۀ همان حیثیت ربطیه‌اى كه بین مُظهِر و مَظهَر ثابت است و دیگر قابل براى تغیّر نیست همان موجب تغیر و تبدل تعینات و تشخصات خارج است که به‌واسطۀ آن پیدا می‌شود و این حرف باید ضمیمۀ آن مبناى صدرالمتألهین بشود تا آن مبنا بتواند مبناى قابل توجه بشود.

  • مسئلۀ عقل مستقل در كلام شیخ اشراق بعینه همین مطلب است و تفاوت نمى‌كند. مرحوم شیخ اشراق هم همین را مى‌فرمایند؛ مى‌فرمایند: عرض كه خودش قائم به خودش نیست بلکه قائم به محل است و وقتى كه محل در اینجا تبدل پیدا بكند عرض هم در واقع متبدل مى‌شود، پس علت بقاء و استمرار این قواى نباتیه چه خواهد بود؟! هیچ، ما اصلاً هیچ علتی براى استمرار قوۀ نباتیه یا قوۀ حیوانیه نداریم. بنابراین عروض این قواى نباتیه، حیوانیه، نامیه و امثال‌ذلک بر محل باید به‌واسطۀ امر مستقل خارج از آن تعینات و تشخصات خارجى باشد. خب حرف، حرف بدى نیست و مى‌شود روی آن فكر كرد.

  • البته در اینجا بعضى از بزرگان یك حاشیه‌ و مطلبى دارند كه مطلب آنها جاى تأمل است كه حالا إن‌شاءالله عرض مى‌كنیم.

  • و ذَهَبَ الشیخُ المُتألِهُ المُتعَصِبُ لأفلاطون و مُعَلِمیه و حُکَماءِ الفُرس موافِقاً لَهُم ـ إلى أنَهُ یَجِبُ أن یَکونَ لِکُلِ نوعٍ مِنَ الأنواعِ البَسیطَةِ الفَلَکیَةِ و العُنصُریَة و مرکباتها النباتیة و الحیوانیة عقلٌ واحدٌ مجردٌ عن المادةِ مُعتَنٍ فی حَقِ ذلِک النوعِ ـ و هوَ صاحِبُ ذلِکَ النّوع و ربّه‌ و قد استدل على إثباتها بِوجوه.1

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 53.

جلسه ۷۸۵

6
  • لِکُلِ نوعٍ مِنَ الأنواعِ البَسیطَةِ؛

  • چون آنها قائل بودند بر اینكه فلك هم براى‌ خودش یك نوع خاصى از عناصر است و با عناصر سایر كرات فرق مى‌كند. و همین‌طور مركبات آن انواع بسیطه كه مركبات نباتیه و حیوانیه هستند كه از تركیب مواد و امزجه یك جنبۀ تركیبى نباتیه و حیوانیه و امثال‌ذلک پیدا مى‌شود. البته اینها همین‌طور هم نیست لذا بى‌توجهى نكنید و به آن توجه كنید! قدماء و بزرگان روى این مطالب همه توجه داشتند و مبانیشان روى این قضایا بود و اصلاً به‌طوركلى طب قدیم و سنتى براساس همین تركیبات امزجه و اینها شكل گرفته و پایه و اساسش همین است. امروزه هم دارند دوباره به این مطالب برمى‌گردند.

  • عقلٌ واحدٌ مجردٌ عن المادةِ ... خب براى هركدام از اینها عقل واحدى كه مجرد از ماده است و ماوراء ماده است باید وجود داشته باشد كه در حقّ این نوع توجه دارد، و رب و صاحب این نوع همان عقل واحد مجرد است كه این خصوصیت را دارد و این مسئله خیلى عجیب جاى تأمل دارد.

  • علت تفاوت در فهم‌ اشخاص

  • حالا البته مى‌گویم که این مطالب مطالبى است كه خیلى جاها مى‌شود از آن استفاده كرد، اگر شما توجه كنید مى‌بینید هر كسى یك حد وجودى دارد و تعقلش به یك اندازه است، خب شما با یك شخص صحبت مى‌كنید هنوز حرف را نزده‌ روى هوا مى‌گیرد، یكى دیگر را یك ساعت حرف مى‌زنید باز مى‌گوید که هنوز به من نچسبیده، با او یك ساعت صحبت مى‌كنید مى‌گوید که من هنوز باید بروم روى حرف‌هایت فكر كنم. چه اختلافى اینجا هست؟! این چه تفاوتى هست كه آن این‌طور است، این آن‌طور است.

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هم در نهج‌البلاغه در همان كلمات قصار در این زمینه مطالبى دارند كه هر كسى یك عقلى و یك مرتبۀ سعۀ وجودى از شناخت‌ دارد، اگر آنچه را که چیز دارد با آن تطبیق بكند مى‌تواند به آن مسئله برسد و اگر تطبیق نكند نمى‌تواند به آن مسئله برسد و بپذیرد، لذا همیشه به ما این دستورات را دادند؛ «نَحنُ مَعاشِرَ أنبیاء اُمِرنا أن نُکَلِّمَ النّاس عَلى قَدرِ عُقولِهِم»1 این «قَدرِ عُقولِهِم» یعنى همان رب‌النوع. هر كسى براى خودش یک رب‌النوع و مقدارى سعه دارد، بیشتر اگر بگویى ممكن است كمرش بشكند و تحمل نكند.

    1. الكافى، ج 1، ص 23.

جلسه ۷۸۵

7
  • بزرگان هم همیشه همین‌طور بودند، داریم: «لَو عَلِمَ أبوذَر ما فى قَلبِ سَلمان لَکَفَّرَهُ أو لقَتَلَه»1 آن رب‌النوع سلمان یك چیز است، رب‌النوع اباذر یك چیز دیگر است، [اباذر] نمى‌تواند از مقام عقل خودش بیاورد چون نمى‌تواند بكشد، معنا، معناى جالبى است. خب بالأخره مى‌داند این سلمان آدم عادى نیست، هندوانه‌فروش نیست كه دارد این حرف را مى‌زند، سلمان است! سلمان دارد چنین حرفى مى‌زند، خب یا «لَکَفَّرَهُ» یا «لقَتَلَه»، مى‌گوید: این دیگر به سیم آخر زده و نمى‌دانم امروز سلمان از خواب بلند شده خلاصه حالش خوب بوده یا خوب نبوده؟! این چه حرفى است الآن دارد مى‌زند؟! «لَکَفَّرَهُ» یعنی تكفیرش مى‌كند، اباذر سلمان را تكفیر مى‌كند. خب بله! ایراد ندارد.

  • ما از اباذر صدق را سراغ داریم ولى از مقام عقلانیت و تفكرش كه اطلاع نداریم، از اصحاب خاص بوده، پیرو امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بوده، جزو آن چند نفرى بوده كه بعد از رسول خدا تكان نخوردند. سلمان و اباذر و مقداد بودند دیگر که در ولایت امیرالمؤمنین تكان نخوردند. اینها همه درست است. هیاهو و جنجال، تبلیغات، اشاعات و اینها نتوانست آنها را از آن خط سیر حركت‌ بدهد، شنیده بودند.

  • شناخت و معرفت امام علیه‌السّلام بالاتر از هر عمل خارجی

  • خب ولى صحبت در این است كه آیا همان ولایتى را كه سلمان از امیرالمؤمنین شناخته بود، او هم در همان مرتبه بود؟! خب اگر اباذر در شناخت ولایت عقلش مثل سلمان باشد و سییان باشند «لَکَفَّرَهُ» دیگر معنا ندارد. یا در بعضى از تعابیر داریم كه «ما مَعرفته بالنورانیة»2 یا راجع به زیارت امام رضا علیه‌السّلام داریم که رسول خدا مى‌فرمایند: كسى كه با معرفت زیارت كند فرزندم را كه در طوس مدفون خواهد شد و پاره جگر من است و ...، ثواب یك حج و دو حج و ده‌تا و هزارتا برایش می‌نویسند،3 این هزارتا چیست؟! این هزارتا، من مى‌گویم كه اصلاً حساب ندارد، یعنى براى كسى كه واقعاً امام رضا را شناخته باشد دیگر عمل او از حد فعل خارجى و ارزش فعل خارجى بالاتر است. شما بگویید: صد هزارتا حج و عمره، صد میلیارد! یعنى این در یك حد است كه دیگر اصلاً نمى‌شود [آن را محدود نمود] همان‌طور كه خود فعل و عمل و حج امام رضا در قالب نمى‌گنجد و حد ندارد. آن براى ماست و از حدود ماست كه اگر توجهمان بیشتر باشد، خب یك‌خرده ملائكه چرب‌ترش مى‌كنند البته با روغن چراغ!! باز یك‌خرده بیشتر باشد، باز یك‌خرده پیازداغش را بیشتر مى‌كنند، نعناداغش را بیشتر مى‌كنند، بعد هم كه اگر حواسمان جاهاى دیگر باشد ... بله! طرف دارد طواف مى‌كند، افراد به او سلام مى‌كنند دست برایشان تكان مى‌دهد، بدبخت دارى طواف مى‌كنى!

    1. همان، ص 401.
    2. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به بحار الأنوار، ج 26، ص 1.
    3. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به وسائل الشیعة، ج ۱4، باب استِحبابِ زیارَةِ قَبرِ الرِّضا عَلَیهِ السَّلامُ، ص 555.

جلسه ۷۸۵

8
  • این اگر صد میلیون حج هم برود به‌اندازۀ گربه‌اى كه در مسجدالحرام مى‌رود خیال نمى‌كنم ملائكه برایش [ثواب] بنویسند! چه‌ می‌دانم می‌گویند که این رئیس‌جمهورهای خارجى که می‌آمدند [این‌طوری بودند]! حالا این حجى كه برایشان مى‌نویسند که سلام علیكم، ممنون، متشكرم، من دارم طواف مى‌كنم و حالتان خوب است؟! خب این‌هم یك حج است، یا آن شخصى كه طواف مى‌كند و اصلاً نمى‌فهمد كجاست، در چه عالمى است و در چه وضعى است. وقتى به او نگاه مى‌كنى مى‌بینى اصلاً چشمش مردم را نمى‌بیند، چشمش درودیوار نمى‌بیند، در حال‌وهوایى است كه در آنجا وجودى از خود ندارد كه بخواهد او را در طواف عرضه كند، اصلاً از خودش وجودى ندارد در طواف، این کجا و [آن کجا؟!] آیا مى‌شود گفت كه این طوافش فلان قدر ثواب دارد؟! اصلاً ثواب معنا ندارد كه بخواهند به پاى این بنویسند، چه مى‌خواهند بنویسند؟!

  • علت قابل شمارش نبودن ثواب اعمال مؤمنان حقیقی و اولیاء

  • در روایات ائمه علیهم‌السّلام فرموده‌اند كه عمل مؤمن قابل براى ثواب نیست! چون ارزش براى این است كه انسان یك حالت استقرار داشته باشد، استقلال داشته باشد، بخواهد خود مطلبى را انجام بدهد، وقتى آن عمل از پیش خود او نمى‌آید و از اصل مى‌آید و در این ظهور پیدا مى‌كند، خدا مى‌خواهد به چه کسی ثواب بدهد؟! به خودش؟! به خودش ثواب هم مى‌دهد؟! می‌گوید که چیزی برای خودم بنویسم اندازۀ هزارتا ثواب که مربوط به خودش است.

  • عملى است كه بلاواسطه از وجود او نشئت گرفته و در این ظهور پیدا كرده، خدا مگر براى خودش ثواب هم مى‌نویسد؟! مثلاً این‌قدر به پاى من! امروز هزارتا طواف، هزارتا نماز و هزارتا سعی [صفا و مروه]! توجه مى‌كنید؟! اینها دیگر از این‌گونه مطالبى است كه ...، آن‌وقت دیگر انسان مى‌تواند به‌دست بیاورد كه علت این چیست؟ چرا افراد بعضى‌ها دیر مى‌گیرند؟! چرا زود مى‌گیرند؟! چرا یكى مِن مِن مى‌كند، آن عمار كه رفت عصر آمد، علتش چه بود؟! اینها از اول بودند، آنها عصر بودند، تازه بین خود آنهایی كه از اول بودند، مگر همه در یك مرتبه بودند؟!

جلسه ۷۸۵

9
  • اصحاب سیدالشهداء علیه‌السّلام در روز عاشورا همه شهید هستند، همه هم با امام حسین هستند، همه هم در تحت ولایت حضرت و انوار و ﴿خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًا﴾1 هستند اما بین خود آنها هم فرقى نیست؟! یعنى بین حضرت اباالفضل با حضرت علی‌اکبر و سایر افراد فرق نیست و بین حبیب فرق نیست؟! همۀ اینها شهید هستند، همه ولایت امام حسین علیه‌السّلام را قبول كردند، همه خودشان را فدا كردند و فناء كردند، اینها همه محفوظ و همه درست، در این مرتبه كه همه بدن‌هاى خود را فدا كردند فرق نیست، خب خارج از این مرتبه چطور؟!

  • یكى مى‌آید مى‌گوید كه مثلاً از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم شنیدم: كسى كه حسین من را یارى بكند چه [می‌شود]؛ مقدار معرفتش نسبت به امام حسین كلام رسول الله است، خب اگر از پیغمبر نشنیده بودى چه؟! بله، مى‌آید و خود را فدا هم مى‌كند و فناء هم مى‌كند و به آن چیزش هم مى‌رسد و در این قضیه شكى نیست. حالا اگر این را از پیغمبر نشنیده بودی [می‌آمدی]؟! اما كسى مثل حبیب كه اصلاً تمام وجودش فانى در امام حسین و ولایت است و ولایت را بِحق المعرفه شناخته و فهمیده، تمام آسمان و زمین بلند شود بیاید، جبرئیل هم بلند شود بیاید مى‌گوید که بابا برو پى كارت، مى‌گوید که من اصل هستم، تو چه كسى هستى؟! توجه مى‌كنید؟! این همان مسئلۀ عقلانیت هر شخص است كه در همان رتبه هست و در همان مرتبه ارتزاق پیدا مى‌كند.

  • لذا خب بله، كلام رسول خدا همین است درست است دیگر، «لَو عَلِمَ أبوذَر ما فى قَلبِ سَلمان»، یعنى آن حقیقتى كه در قلب سلمان هست اگر براى اباذر بخواهد منكشف بشود «لقَتَلَه» یعنى اباذر را مى‌كشد. یعنى داغان مى‌شود و هنگ مى‌كند. اینهایى كه شوك‌هاى عصبى به آنها وارد مى‌شود مى‌بینید كه قضیه‌ای اتفاق می‌افتد مثلاً مادرى یک‌دفعه مطلبى راجع به بچه‌اش می‌شنود خب مى‌افتد و مى‌میرد، حتی شده افتادند و فوت كردند. حادثه‌اى برایشان پیدا مى‌شود.

    1. . سوره توبه (9) آیه (22). انوار ملکوت، ج 1، ص 244:
      «به‌طور جاودان تا ابد مخلّدند.»

جلسه ۷۸۵

10
  • «لقَتَلَه» نه‌اینكه سلمان را بكشد بلکه خودش می‌میرد؛ یعنى آن علمى كه پیدا مى‌كند اباذر را ازبین مى‌برد. یااینكه اگر ازبین نبُرد و خلاصه نسبت به سلمان ارادت خودش را ازدست داد «لَکَفَّرَهُ»، بابا این که چه‌کار كرده! مثل اینكه حرف‌هاى چیز [کفرآمیز] مى‌زند و خلاصه «لَکَفَّرَهُ»، در وهلۀ اول وهله‌اى است كه موقعیت سلمان را نگه دارد، وقتى نگه دارد آن‌وقت این [اباذر] هنگ مى‌كند. در مرتبۀ دوم كه «لَکَفَّرَهُ» است كه اصلاً زیر پاى سلمان را مى‌زند و مى‌گوید: برو بابا! این کیست؟! یا مثلاً حرف‌هایش عوضی است و بوى كفر مى‌دهد و خلاصه «لَکَفَّرَهُ»؛ تكفیر مى‌كند. چرا؟ چون مقدار عقلش این‌قدر است، تقصیرى ندارد، چون تقصیر ندارد سلمان از اول نمى‌تواند به او چیزى بگوید، مى‌نشینند باهم آبگوشت مى‌خورند و در سروکله همدیگر مى‌زنند و شوخى مى‌كنند و شاید كشتى هم مى‌گیرند، اما حرف نمى‌زند. ده سال پیش سلمان است ولی هیچ نمى‌گوید. هیچ، خیال مى‌كند كه حالا دیگر از همه چیزش قشنگ سر درآورده است! برادر بودند دیگر، پیغمبر بین آنها [عقد اخوت خواند] و «آخَى رَسولُ اللهِ بَینَ سَلمانَ و أبی‌ذَرّ».1

  • لهذا مى‌فرمایند: «نَحنُ مَعاشِرَ أنبیاء اُمِرنا أن نُکَلِّمَ النّاس عَلى قَدرِ عُقولِهِم» انسان نباید هر حرفى را هر جایى و به هر كسى بیان كند.

  • تلمیذ: اینكه آقا امیرالمؤمنین فرموده‌اند كه اصحاب سیدالشهداء از قبلى‌ها و بعدى‌ها بالاتر هستند با توجه به اختلاف مراتب و افرادى كه بعداً مى‌آیند و به‌ ولایت مى‌رسند چطور توجیه مى‌شود؟

  • استاد: قضیه مربوط به واقعۀ عاشورا است یعنى افرادى كه در این مسائل و در این قضایا ممكن است مثلاً جنگى در بگیرد، چیزى پیدا بشود و حربى شود، این افرادى كه از نظر جان‌فشانی و در معرض اتلاف درآوردن نفس بیایند، كسانى هستند كه حتى بعداً افرادی بیایند، خب طبعاً به پاى اینها نیستند اما این دلیل نمى‌شود كه [شامل] حال اولیاء خدا كه بعداً مى‌آیند بشود بلکه مقام، مقام جان‌فشانی و عرضۀ نفس در جهاد و در معركه است.

    1. الكافى، ج 8، ص 162.

جلسه ۷۸۵

11
  • تلمیذ: با این بیانى كه مطرح فرمودید، طبعاً قابلیت توسعه نیست. یعنى اگر ابوذر یك روز به سرش بزند كه به آن توسعه‌اى كه سلمان رسیده، برسد نمی‌تواند؟

  • استاد: اصلاً نمى‌تواند به سرش بزند، فرض بكنید كه شما برای بچه‌اى مقدارى غذا بگذارید بعد سیر بشود، بعد بگوید كه نه من مى‌خواهم آن مقدارى كه براى آقاجان پلو ریختید همان مقدار را بخورم، مى‌گوییم که خب حالا بخور! همین‌طور مى‌ایستد و نگاه مى‌كند. اصلاً نمى‌تواند، اصلاً در او چنین چیزى نیست.

  • اختلاف مراتب در بهشت به‌واسطۀ اختلاف سعۀ افراد

  • لذا مراتبى كه در بهشت هست همین است، آن افرادى كه در بهشت هستند اصلاً نمى‌توانند بفهمند آن کسی كه بالاتر است كیست! چون سعه‌شان همان‌قدر است، نمى‌توانند، هرچه هم زور بزنند نمى‌فهمند چون اصلاً گنجایش [ندارند] یعنى آن‌قدر خدا در همان مرتبه به اینها نعمات افاضه مى‌كند كه اصلاً تصور اینكه بالاترى هم هست براى آنها نیست! چنین مسئله‌اى نیست! این‌هم اشتباه نشود و این‌طور خیال نكنیم كه بهشت در روز قیامت مثل یك آپارتمان هشت طبقه است که این بالا را نگاه بكند. نه!

  • امام حسین علیه‌السّلام و پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در كنار شما هستند ولى در مرتبۀ خودشان هستند، اینكه مى‌گویند: در روز قیامت در كنار ما و جلیس ماست معنایش این است كه امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هست و در كنار شما مى‌نشیند و با شما صحبت مى‌كند و از این‌طرف و آن‌طرف [می‌گوید] ولى این در مرتبۀ خودش هست كه شما اصلاً نمى‌فهمید، خیال می‌کنید کنار نشسته و حرف مى‌زنید.

  • تلمیذ: كما اینكه در دنیا همین‌طور است.

  • استاد: یعنى همین دنیا ظهورش در بهشت است، تفاوتى ندارد.

  • معنای یوم التغابن

  • تلمیذ: پس این یوم التغابن چه مى‌شود؟

  • استاد: قبلش هست، آن براى كفار و براى اهل جهنم است ولی وقتى كه وارد بهشت شدند نه دیگر، چون دیگر در بهشت حزن و اندوه نیست و همین‌كه وارد بهشت مى‌شود یعنى مشمول نعمت خدا مى‌شود دیگر حزنى وجود ندارد. حزن و اندوه و تغابن و ﴿وَيَقُولُ ٱلۡكَافِرُ يَٰلَيۡتَنِي كُنتُ تُرَٰبَۢا﴾1 یا مثلاً ﴿قَالَ رَبِّ ٱرۡجِعُونِ * لَعَلِّيٓ أَعۡمَلُ صَٰلِحٗا فِيمَا تَرَكۡتُ﴾2 اینها براى قبل از دخول در بهشت است، جهنم كه مى‌روند همۀ اینها را دارند ولى وقتى كه از جهنم خارج شدند مشمول رحمت مى‌شوند. افراد مختلف هستند و همه مخلد نیستند ولى وقتى كه آنها وارد بهشت شدند دیگر تغابنى نیست، چرا؟! چون در بهشت دیگر حزنى نیست لذا من‌باب‌مثال خدا یك آمپول به اینها تزریق مى‌كند و هرچه گذشته است دیگر یادش مى‌رود كه اصلاً چه بوده و ...! فقط آن مظاهر جمالیه براى او جلوه دارد، نه جلالیه كه موجب حزن و اندوه بشود، موجب سرشكستگى بشود و امثال‌ذلک.

    1. . سوره نبأ (78) آیه 40. معادشناسی، ج 8، ص 227:
      «و در آن روز كافر می‌گوید: اى كاش من خاك بودم (و چنین روزى را مشاهده نمى‌نمودم)».
    2. . مؤمنون (23) آیه 99 و 100. مطلع انوار، ج 13، ص 271:
      «فریادش بلند گشته مى‌گوید كه: پروردگارا، مرا بازگردان * شاید بتوانم جبران گذشته و مافات بنمایم! ابداً این‌طور نخواهد بود و بازگشتى در كار نمى‌باشد! و این سخنى است كه از دهان تجاوز نمى‌نماید درحالى‌كه در پیشاپیش آنان عالم برزخ تا روز قیامت امتداد یافته است (و آنان در عالم برزخ به نتیجه كردار خود در دنیا خواهند رسید).»

جلسه ۷۸۵

12
  • أللهم صلّ على محمد و آل محمّد