پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دیدگاه شیخ اشراق پیرامون حقیقت «مُثل افلاطونی» یا «ارباب انواع» میپردازند. بحث با بررسی ضرورت وجود یک حقیقت علّیِ مجرد برای تحقق و صورتبندی انواع مادی آغاز میشود؛ حقیقتی که به هر نوع، هویت و تمایز میبخشد. در ادامه، ضمن اشاره به دیدگاه مشائیین و نقد علامه طباطبایی، این پرسش مطرح میشود که آیا عقل مجرد تنها مسئول ایجاد نوعیت است یا در جزئیات و عوارض مادی نیز نقش دارد. استاد با تحلیل رابطه میان ماده و مجرد، تبیین میکنند که چگونه وجود بسیط در مسیر تحقق و شکلگیری، نیازمند سلسله عللی است که در نهایت به آن حقیقت مجرد بازمیگردد. در پایان، با نگاهی به حقیقتِ وجود و سیر انسان به سوی فعلیت، بر اهمیت بهرهگیری از فرصتهای عمر پیش از رسیدن به مرحله «حساب و بدون عمل» تأکید شده است.
درس هفتصد و هشتاد و دوم
كلام مرحوم شیخ اشراق دربارۀ توجیه تحقق و وجود مُثُل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
به ما مىگویند که صحبت كنی حالت بدتر مىشود. مىگوییم که بابا نمىشود آدم همینطورى بیاید. خب حالا این دستگرمى است. سابق گاهى سینهمان درد مىگرفت اما این دفعه مثل اینكه با ما مىخواهد رفاقت بكند! رفیق هم كه خوب نیست رفیق را تنها بگذارد [اینهم] مثل اینكه نمىخواهد ما را تنها بگذارد!
همۀ آن چیزهایى [داروهایی] كه هر كسى میگوید را هم خوردیم و خلاصه هر كسى هر كارى میکرد هم كردیم ولى ظاهراً كه [نمیخواهد از ما جدا شود] البته بهتر شدیم، خیلى بهتر شدیم. بله، مىگویند که ایرانىها سهتا خصلت دارند؛ همه دكتر هستند و همه بنا و معمار هستند و یكى دیگر چیست؟
تلمیذ: مجتهد هستند.
استاد: بله، بله اینهم هست!!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كسالت صفرا پیدا كرده بودند و لولۀ كلدوك كه از صفرا مىآید به پشت اثنىٰعشر مىرسد انسداد پیدا كرده بود که به آن اصطلاحاً إیكتر مىگویند.1 چهرهشان زرد شده بود، زردِ زرد و هر كسى مىرسید یك طبابت مىكرد. یكى مىگفت که ماهى زنده بخورید! آقا مىگفتند که ماهى زنده در شكم آدم چه مىشود؟! در شكم آدم حركت مىكند! ماهى زنده چیست؟!
یكى مىگفت که ریشۀ فلان را از كوه سراندیب بکنید! یک چیزهایی [میگفتند!] یك بنده خدایى كه فعلاً هم در قید حیات هست، ایشان هم یك طبابتى كرد البته براى یكى از همین شهرستانهاست، گفته بود كه باید یك مار سیاه ـ خدا به داد برسد! ـ كه دارد در كوه راه مىرود نهاینكه در خانه باشد، آن فایده ندارد! مار در خانه فایده ندارد! حالا داشت اینها را براى آقا مىگفت و من هم در ماشین داشتم گوش مىدادم، داشتیم براى عكسبردارى به طهران مىآمدیم. یك مار سیاه كه دارد در بیابان و كوه راه مىرود که یكدفعه یك موش را براى خوردن مىگیرد! حالا ما كدام رمل و اسطرلاب را بیندازیم كه در این عالمِ وجود بهدنبال یك مار سیاه كه دارد راه مىرود بیفتیم و آنهم یكدفعه یك موش را دارد مىگیرد، در آن وقتى كه این موش نصفش بیرون است و نصفش هم در دهان این مار است! حالا سانت هم باید بگذاریم كه از دم تا سر این موش دقیقاً نصف باشد، نصفش بیرون و نصفش داخل باشد همان موقع سر این مار سیاه را ببریم آنوقت خونى كه از او مىآید و مىرود، همینطورى برود و برود و برود تا آن سهتا قطرۀ آخر كه مىماند، آن سهتا قطره را بگیریم روى این قسمت كبد بمالیم این كیسۀ صفرا خوب مىشود! بله، آقا یك تأملى كردند. حالا طرف جدى هم مىگفت و بیچاره شوخى نمىكرد! و [آقا] گفتند كه آقا مگر اینکه این قسم مداواى شما را انسان با رمل و اسطرلاب در كواكب و سیارات بخواهد پیدا بكند! طرف خیلى تأسف مىخورد كه چرا به او فرصت داده نشد كه برود دنبال یك همچنین مار سیاهى را بگیرد که یك موش هم در دهانش هست و نصفش بیرون و نصفش داخل دهان باشد و اگر هم موش بیشتر داخل دهان برود، دیگر این قضیه بههم مىخورد! خلاصه اینهم یك مداوا است! مداواى ما اینطورى است و از قبیل این آقا هست!2
خب إنشاءلله كه راجع به مطالبى كه عرض شد سؤال و ابهامى نمانده است. حالا راجع به این مطالب یك تتمههایى هست كه آنها را هم طبعاً باید متعرّض بشویم و دیگر لبّ مطلب همانى بود كه تا جلسۀ قبل صحبتش گذشت.
و ذَهبَ الشیخُ المُتألهُ المُتعصِّبُ لِأفلاطون و مُعلمیهِ و حُکماءِ الفُرس موافقاً لَهم ـ إلى أنَّهُ یَجبُ أن یَکونَ لِکلِّ نَوعٍ مِنَ الأنواعِ البَسیطةِ الفَلکیةِ و العُنصریةِ و مُرکباتِها النَباتیةِ و الحیوانیةِ عقلٌ واحدٌ مُجردٌ عَنِ المادةِ مُعتن فی حَقِّ ذلکَ النّوعِ ـ و هوَ صاحبُ ذلکَ النّوعِ و رَبُّه.
و قَد استدلَّ عَلى إثباتِها بِوجوه.1
مطلب شیخ اشراق راجع به کلام افلاطون
مرحوم شیخ اشراق راجع به كلام افلاطون و تفسیر و توضیح كلام ایشان مطلبى دارند و مطلب ایشان هم مطلب قابل توجهى است. ایشان مىفرمایند كه اگر شما هر عنصرى را از عناصر و هر نوعى را از انواع چه انواع بسیطه و یا انواع ممتزجۀ مركبۀ نباتى یا حیوانى درنظر بگیرید یك قوایى دارد و باید استناد به یك عقل مجرد داشته باشد كه آن عقل مجرد این نوع را صورتبندى كند و عوارض این نوع را بر او عارض كند، چه این نوع از انواع مجرده باشد یااینكه از انواع مادى باشد، نباتى باشد یا از فلكیات باشد روى آن هیئت قدیم یااینكه از مادیات باشد و عناصر مادى باشد و خود این عناصر مادى بسیط باشند كه همان عناصر اربعۀ آب، آتش، هوا، خاك و اینها را مىگفتند عناصر بسیطۀ مادیه یا ممتزجه كه نباتى و حیوانى و امثالذلك باشد، خب هركدام از اینها به یك عقلى استناد دارد كه آن عقل، عقل بسیط است و آن مكمل و مقوِّم این نوع هست و همان عقل باعث مىشود كه این نوع به این كیفیت خاص تحقق پیدا كند و با سایر انواع فرق داشته باشد، این قضیه مربوط به این نوع مىشود.
ما اسم این عقل را ربالنوع و مثال مىگذاریم. در مثال و تسمیه هم كه مناقشه نیست. به این عقلى كه موجب یك همچنین پدیدهاى است و موجب یك همچنین نوعى است و موجب یك همچنین واقعیتى است، مثال گفته مىشود. حالا شما مىخواهید مثال افلاطونى بگویید یااینكه ربالنوع، مثل آنچه كه قدماء قائل بودند که براى هر چیزى ربالنوعی وجود دارد. البته الآن هم در بین سایر ادیان و سایر ملل و نحل یك همچنین مسائلى وجود دارد حتى بودایىها كه پرستششان به همین ارباب انواع هست، آنها هم داراى یك همچنین مكتبى هستند. الآن در عبادتگاههاى بودایىها ارباب انواعشان را مشاهده مىكنید؛ ربالنوع باران، ربالنوع صاعقه، ربالنوع آتش، ربالنوع زلزله، ربالنوع گیاه، ربالنوع انسان، ربالنوع جماد، ربالنوع خشونت و ربالنوع عطوفت. خلاصه ارباب انواع را بهصورت مجسمههایى مشاهده مىكنید. در یكى از همین عبادتگاهها كه یك وقتى بنده رفته بودم اینها هركدام جایگاه خاصّ خودشان را داشتند و افراد برحسب نیاز خودشان و مشكلات خودشان سراغ آن قسمت و آن ربالنوع میآمدند و هدایایى مىآوردند و عود مىآوردند! دستهدسته و کیلوکیلو عود مىآوردند نذر مىكردند. یك كیلو عود روى آتش مىگذاشتند که اصلاً كلّ محل [دودش] به هوا میرفت و آنها هم مىآمدند با بیل این خاكسترها را برمیداشتند و مىریختند. نذر مىكردند و... توجه مىكردند!
من یك وقتى نگاه به حالات اینها مىكردم مىدیدم كه اینها توجه مىكنند و گریه مىكنند و اشکشان مىآید! خب اعتقادات اینها هست. یكى زراعتش [خشک میشد] بلند مىشد سراغ ربالنوع باران مىآمد. آن یكى زن مىخواست، بلند مىشد سراغ ربالنوع فلان مىآمد. آن یکی شوهر مىخواست مىآمد... خلاصه انواع متفاوتى بودند و جاى شما خالى که ببینید كه این ارباب نیاز و احتیاج، هركدام سراغ كدامیك از این ربالنوعها مىرفتند، خلاصه آنها هم بدون اسفار خواندن و بدون مطالب شیخ اشراق، اهل یك همچنین مطالبى بودند یعنى سراغ آنها مىرفتند و از آنها طلب خیر و بركت و رفع نیاز و حاجت مىكردند!
لزوم وجود حقیقت بسیطۀ مجرده در تکوّن ماده
اسامی مختلف مُثل افلاطونی
خب حالا صرفنظر از این قضیه، خود ارتباط ماده و اتصال بین ماده و مجرد كه قبلاً صحبتش را مىكردیم به همین مسئله برمىگردد. اگر در آنجا درنظر شریف رفقا باشد در حلقۀ اتصال بین ماده و مجرد و كیفیت ربط حادث و قدیم و كیفیت ارتباط عالم ماده به عالم مجردات، این بحث را آنجا كردیم كه قطعاً باید در تكوّن ماده كه معلولِ مجرد است یك حقیقت علّى به نام حقیقت بسیطۀ مجرده بتواند در رأس تشكّل این نوع و این ماده و تعیّن خارجى وجود داشته باشد حالا اسم آن را هرچه مىخواهید بگذارید. افلاطون اسمش را «مُثل» مىگذارد، یكى اسمش را ارباب انواع مىگذارد، یكى اسمش را علت ثانى و ثالثه مىگذارد چون علت نخستین آن علت دیگر است، یكى اسمش را حقایق نوریه مىگذارد و یكى اسمش را علم عنائى مىگذارد، هركدام از افراد برحسب آن شاكلۀ خودشان و برحسب ادراك خودشان برای [آن اسم میگذارند] ولى اصل قضیه همین است.
مرحوم شیخ مىفرمایند كه باید این اتصال بین حادث و قدیم و اتصال بین ماده و مجرد بهنحوى باشد كه قطعاً آن حقیقت علّیه بهنحو تجرد باشد والاّ اگر بهنحو ماده باشد، در اینجا ایراد پیش مىآید، چون خود ماده در حال تغیّر و تبدّل است پس چطور ممكن است كه موجب قوام نوعیت آن جزئى خودش باشد؟! نمىشود! خود ماده وقتى كه در حال تغییر و تبدّل است ولی همینطور مزاج مىآید یك جزء را برمىدارد و جزء دیگر را مىگذارد... امروزه كه این مطالب همه اثبات شده است بر اینكه تمام سلولها و تمام اجزاء همه در حال تغییر و تبدّل هستند و همه در حال تكوّن هستند، اینها هم جوهر خودشان را ازدست مىدهند و به جوهر دیگر درمىآیند و هم این حالات و عوارض ظاهریه ازدست مىرود و حالات دیگر و عوارض دیگر پیدا مىشود؛ تشكّل، عوارض، كیف، كم و امثالذلك همه در حال تغییر و تبدّل است. حتى مىگویند که در عرض چهل روز كل سیستم بدن تغییر پیدا مىكند!
خب قدماء هم همین مطلب را مىگفتند و قضیه تفاوتى نمىكرد چون هر چیزى كه تبدل پیدا مىكند طبعاً آن تبدل یك مبدِّل مىخواهد و مبدِّل نمىتواند خودش دستخوش تغییر و تحول باشد و لازمهاش تقدم فرع بر اصل خواهد بود، از این نظر باید این مسئله به یك حقیقت مجرده برگردد كه آن حقیقت مجرده قابل تغیّر و قابل تبدّل نباشد.
این دلیل اولى كه [مرحوم شیخ اشراق] مىآورد که البته این دلیل ادامه دارد كه در این جلسه نمىرسیم ولی تا یك حدودى مىتوانیم توضیح دهیم.
اشکال مرحوم علامه طباطبایى نسبت به کلام شیخ اشراق
مرحوم علامه طباطبایى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در اینجا یك اشكالى وارد مىكنند و نسبت به كلام شیخ اشراق مىفرمایند كه مشائیین نافى ارباب انواع نیستند، مشائیین قائل به ارتباط ماده با مجردات هستند. صحبت در این نیست كه این ماده با مجرد ارتباط ندارد. نه! همه قائل به ارتباط بین ماده و مجرد هستند منتها صحبت در این است كه آنها قائل بر این هستند كه آن ربالنوع یا به عبارت دیگر عقل مدیر و مدبّر اول ـ حالا عقل اول نه، بهاصطلاح آن عقل كلىتر است، عقل ثانى و ثالث و امثالذلك در پى عقول عشره ـ آن عقلى كه به تنوع اشیاء مرتبط است و اشیاء را نوعیت مىبخشد، نبات را از حیوان جدا مىكند، بین حیوانات هركدام یك حیوان خاص را تخصص مىدهد و آن حیوان را به آن خصوصیت خاصۀ خودش درمىآورد، نسبت این عقل به همۀ افراد یكسان است؛ یعنى اینطور نیست كه نسبت به یكى كم باشد و نسبت به یكى زیاد باشد و بهواسطۀ كم و زیاد، این خصوصیات پیدا بشود که یكى كم بشود، یكى زیاد بشود، یكى متوسط بشود، یكى رنگش اینطور باشد، یكى رنگش آنطور باشد و یكى كمّش اینطور باشد، این به این كیفیت نیست.
آن عقل مىآید و آن خصوصیت نوعیه را براى همۀ افراد بهنحو یكسان ایجاد مىكند. حالا وقتى این خصوصیت نوعیه تحقق پیدا كرد، این مىآید داراى عوارض مختلف و حالات گوناگون و مختلفى مىشود. صحبت در این است كه این عوارض از كجا مىآید؟ این عقل مجرد مىآید خودِ آن حقیقت نوعیه را ایجاد مىكند، بسیار خب! زید، سنگ و درخت سیب نخواهد شد و حیوان، بره و شتر هم نخواهد شد و تبدیل به زید خواهد شد. مقدار این بهواسطۀ اتصالش به آن عقل تحقق پیدا مىكند. خب رنگ سفیدش از كجا آمد؟ ابرویش كه الآن اینطورى است از كجا آمد؟ یكى ابرویش اینطورى است، یكى ابرویش اینطورى است، یكى بینىاش اینطورى است، یكى اینطورى است و یكى دهانش و لبش اینطوری است. انسان هزارتا خصوصیات دارد، از كجا آمد؟ اینكه دیگر مربوط به آن عقل نیست، عقل مىآید انسانیت انسان را ایجاد مىكند؛ یعنى عقلِ ربالنوع مىآید صورت انسانیت و صورت آن نوعیت را ایجاد مىكند، زید، زید مىشود و عمرو، عمرو مىشود اما اینكه این زید این شكل را دارد و این شخص این شكل دیگر را دارد، این دیگر به آن ارتباط ندارد.
لازمۀ شکلگیری عوارض
اینها مىگویند که لازمۀ این [عوارض] باید علت مادى باشد و علت مادى است كه در خارج مىآید عوارض مختلف را عارض بر یك صورت جسمیه مىكند و آن صورت جسمیه را به اَشكال مختلف درمىآورد و از این اختلاف است كه ما افراد را مىشناسیم. اگر همه یكسان بودند خب دیگر كسى كسى را نمىشناخت! دیدهاید بعضىها كه توأمین هستند این دوقلوها به یك نحوى به همدیگر [شبیه هستند] كه تشخیص آنها خیلى مشكل است، خیلى وقتها یكدفعه اشتباه مىشود و خلاصه كار مشكل مىشود، اتفاق افتاده است. خلاصه آن علل مادى در آنجا كمكارى كردند و باعث این مشكل شدند كه هردو باهم عین همدیگر درآمدند، نیامدند [تفكیك كنند].
لذا این علت مادى باید جداى از آن ربالنوع وجود داشته باشد كه بیاید حالات مختلف و عوارض مختلفی كه بر این شیء خارجى عارض مىشود را مدیریت كند و این خصوصیت را به این شكل بدهد و آن خصوصیت را [به آن شکل بدهد]. خلاصه ماده و جسم را به هر كیفیت در هر چیزى كه باعث اختلاف مىشود دربیاورد.
وجود فصل بهار با تابستان در این تشكّل تفاوت مىكند، غذاهایى كه مادر مىخورد اینها همه علل ماده هستند. شكلگیرى ربطى به ربالنوع ندارد اما غذاهایى كه مادر مىخورد در شكلگیرى [اثر دارد] و فرق دارد. غذاهایى كه مىخورد، راه كه مىرود، در مجالسى كه شركت مىكند، در هركدام از این مجلسها یك تأثیر مادى روى آن بدن گذاشته مىشود و همینطور هزارها علل مادى دستبهدست هم مىدهند تااینكه این بچهاى كه در شكم مادر هست تكوّن پیدا كند، شكلش تكوّن پیدا كند. ﴿هُوَ ٱلَّذِي يُصَوِّرُكُمۡ فِي ٱلۡأَرۡحَامِ كَيۡفَ يَشَآءُ﴾1 مصوّر چیست؟ یكى از اسامى پروردگار مصوّر است. مصوّر در قرآن هم هست ﴿كَيۡفَ يَشَآءُ﴾ این علل است.
لذا مرحوم علامه مىگویند که این دلیلى كه ایشان آوردند بر اینكه این شیء خارجىِ مادى از نقطهنظر تحقق باید استناد به آن ربالنوع و عقل داشته باشد، این دلیل تام نیست زیرا اینها قائل به این هستند كه خود ربالنوع مىآید نوعیت را در خارج به شكل یك امر جزئى متشخصِ متعیّن ایجاد مىكند، این قبول و به روى چشم! اما خصوصیات دیگر مثل شكلش، رنگش، قدش، وزنش، هوش آن، استعدادش و خصوصیاتش این چیزها دیگر بسته به آن ربالنوع ندارد و آن مربوط است به اینكه چه گیاهى خورده، كاهو خورده، تره خورده، سبزى خورده، فلان روز كدو خورده، فلان روز شلغم خورده و نمىدانم فلان كار را كرده است و... به این امور مادى ارتباط دارد تااینكه این دستبهدست هم مىدهند و خلاصه یك چهره بهوجود مىآورند، این مربوط به این قضیه نمىشود.
تلمیذ: همین نوعهاى مختلف هم در واقع به یک نحوی عوارضى است كه بر مادۀ اولیه وارد شده است حالا آن مادۀ اولیه را در علم جدید اتم یا مولكول مىگویند. فاصلهاى كه در آن اجزاى عنصرهاى اولیۀ یک مولكول است باعث شد كه مثلاً یكى در ماده بهصورت انسان دربیاید و یكى بهصورت جماد دربیایید، حالا غیر از آن بعد روحانى انسان که اگر آن را درنظر نگیریم، این اختلاف در ماهیتها و نوعهاى مختلف هم بهخاطر عوارضى است كه حمل بر آن مادۀ اولیه شده است.
استاد: نه، بهخاطر عوارض نیست. ببینید صحبت در این است كه یك شیئى كه داراى روح هست یا بهطوركلى اصلاً داراى روح هم نباشد، فرض بكنید كه انسان اصلاً روح ندارد، این یك امر مادى هست یا نه؟ این ماده باید براى تكوّن خودش نیاز به ماوراء ماده داشته باشد یا نه؟ خیلى خب. ما سراغ ماوراء ماده مىرویم، آن ماوراء ماده چه كارى انجام مىدهد؟ چه هنرى از او برمىآید؟ چه فعل و انفعالى انجام مىدهد كه آن یك امرى كه در خارج تحقق پیدا مىكند سنگ میشود و یك چیز دیگر را در كنارش بگذارید فرض کنید آهك مىشود و یك چیز دیگر را در كنارش بگذارید آهن مىشود؟ چه امرى انجام مىشود كه این آهن مىشود، آن گچ مىشود، آن سنگ مىشود، آن سرب مىشود، آن جیوه مىشود و آن گوگرد مىشود و ... حالا برسیم به نبات و حیوان و انسان و اینها که سر جاى خود هستند. چه چیزى در خارج تحقق پیدا مىكند؟! خودش كه نمىتواند كارى كند، آهن كه نمىتواند خودش را آهن كند! چه امرى در خارج تحقق پیدا مىكند كه شما در خارج آهن مىبینید؟ بله، در اینكه باید در اینجا علل و سلسلۀ علل و معلولاتى دستبهدست هم بدهند و بهواسطۀ تركیب و امتزاجاتى یك حقیقت نوعیه را در خارج بهوجود بیاورند در این قضیه شكى نیست ولى صحبت در این است که آن نخ تسبیحى كه این دانهها را باهم وصل مىكند آن نخ تسبیح كجاست؟
ربالنوع؛ دلیل شکلگیری نوعیتِ یك امر
الآن فرض بكنید كه یك مشت دانۀ تسبیح در دستتان هست، خب با اینکه نمىتوانید تسبیح [درست] كنید، بلند مىشوید مىآیید یك نخ برمىدارید و یكیك این دانهها را در نخ مىكنید، آنچه که مىآید اینها را در كنار هم قرار مىدهد اسمش چیست؟ صحبت ما این است. آن اسمش ربالنوع است؛ یعنى یك عقل مدیر و مدبّرى كه مىآید اجزاء را با آن قدرت ملكوتى كه مىتواند در ماده تصرف كند، در كنار هم طورى قرار مىدهد كه یكدفعه شما در اینجا سنگآهن مىبینید و این معدن، معدن آهن مىشود بعد هم بلند مىشوید سنگآهن را در كوره مىبرید و آن مواد زائدش را مىگیرید و از آنطرف فرض كنید شمش و لولۀ آهن از كارخانه خارج مىشود. فرض كنید آنجا معدن گچ مىبینید و آنجا معدن جیوه مىبینید و آنجا معدن گوگرد مىبینید، آن كه آمده و این را تبدیل به آهن كرده چه دستى است؟! صحبت در آن است، اسم آن را یا ربالنوع مىگذاریم یا عقل مجرد مىگذاریم، البته نه عقل اول بلكه عقلهایی طبق عقول عشرهاى كه شمردهاند؛ عقل ثانیه و ثالثه و امثالذلك و هَلُمَّ جَرّا.
این كلام كلامى است که ایراد ندارد اما علامه طباطبایى این ایراد را وارد مىكند كه این آقایان این را قبول دارند كه یك دستى مىآید و این حقیقت نوعیه را، گوگرد را در خارج ایجاد مىكند و آهن را ایجاد مىكند اما صلابت آهن و نرمى آهن كه دیگر به او مربوط نیست و آن دیگر به كیفیت خاك و فلان و این چیزها و خود نوع آن مربوط است. اینكه حالا فرض كنید گچ سمنان بهتر از گچ قم و كاشان و فلان است، آن دیگر به آن ربالنوع كارى ندارد و آن مربوط به خصوصیات زمین و فعل و انفعالاتى است كه در آنجا انجام گرفته است. این مربوط به آن است. این كلام علامه طباطبایى است كه دفاع از این افراد مشائیین بیان مىكند.
رد اشکال علامه طباطبایی
ایرادى كه نسبت به ایشان بهنظر مىرسد این است كه اگر ما ربالنوع را نسبت به تشكلِ خود نوعیتِ یك امر قبول كردیم و پذیرفتیم و یك عقلى براى تشكل خارجى و تحقق یك امر خارجى لازم داشتیم والاّ اصلاً یك جزئى در خارج و یك تعیّن در خارج تحقق پیدا نمىكند، چون خود ماده كه اصلاً نمىتواند مادۀ خودش را ایجاد كند، ماده در تكوّن خارجى نیاز به علت قوىتر از خودش دارد، ماده كه یك امر متحرك است چطور مىتواند موجب تكوّن خودش بشود كه یك امر ثابت است؟!
حالا این مسئله [وجود دارد] که آن شیء خارجى وقتى كه مىآید ... دقت كنید! اینجا همانجایى است كه ما سابق عرض كردیم در خیلى موارد به درد مىخورد. اگر درنظر رفقا باشد در كیفیت تشكل ماهیت گفتیم كه خود هنر علیت وجود، علت وجود نیست بلكه علت تحقق ماهیت است. برخلاف افرادى كه قائل به عدمیت و معدومیت ماهیت هستند ما قائل به وجود ماهیت هستیم و آن علل و علتهاى مافوق ماهیت نمىآیند اصل الوجود را خلق كنند چون اصل وجود هست پس چه چیزی را مىخواهد خلق كند؟! وقتى صرافت وجود، وقتى بساطت وجود، وقتى لاانتهائى و اطلاق وجود، این أمرٌ مسلمٌ لا شکَّ و لا رَیبَ فیه هست پس علت مىخواهد بیاید چه چیزی را ایجاد كند؟! وجود را ایجاد کند؟! خب وجود كه سر جایش هست! وقتى كه این دست من هست، باز هم نیاز است به اینكه خلق بكند؟! این هست دیگر! این هست. بله، اگر یک مقداری پلاستیك یا پیویسی را اگر آب و [ذوب] كنید براى اینكه این ماده تبدیل به این بطرى بشود نیاز به علت دارید ولى وقتى كه بطرى شد یا آن خود ماده بر فرض ـ ما حالا فعلاً در مورد آن صحبت مىكنیم ـ دیگر در خود وجودش نیازى به علت ندارد، یك علتى آمده آن را ایجاد كرد و تمام شد و پى كارش رفت. حالا علت مبقیه و این چیزها [هست] ولى براى اینكه آن مایع تبدیل به این بشود نیاز به كارخانه و قالب و صنعتكار دارد.
آیا وجود در نفس تحقق خودش باز نیاز به علت دارد؟! نه، چرا؟ این دیگر ماهیت ندارد. وجود در تحقق خودش كه وجود بارى است، وجود بارى كه ماهیت و محدودیت و عارض ندارد. این وجود اگر بخواهد تشكل پیدا بكند نیاز به علت دارد و آن تشكل، ماهیت مىشود والاّ خود وجود سر جایش هست. فرض بكنید كه هیچ چیز در این عالم نبود؛ نه بنده بودم و نه سركار فیض آثار مناقب شعار و نه كوه و دشت و بیابان، هیچ چیز نبود، آیا خدا هم نبود؟ چرا! خب علت براى خودِ وجود خدا لازم است که خدا خودش یك علت داشته باشد؟! علت نمىخواهد. خدا هم علت مىخواهد؟! یعنى یكى دیگر باید خدا را درست كند؟! یكى دیگر باید خدا را بهوجود بیاورد؟! خدا دیگر علت نمىخواهد، آن وجود، وجود بحت مىشود. این وجود بحت بخواهد از بساطتش خارج بشود و شكل بگیرد و یك زید بسیار رعنا و جوان رعنا و زیبا و اینها بخواهد شکل پیدا بكند سلسلۀ علل باید بیایند؛ آن یكى سرش را درست كند، آن یكى دمش را درست كند، آن یكى پایش را درست كند، آن یكى برایش ابرو بگذارد، آن یكى برایش دهان و چه بگذارد تا این در رحم مادر به زید با این خصوصیات تبدیل بشود. یكدفعه وقتى كه از مادر متولد مىشود بهبه بهبه! عجب بچۀ قشنگى! چقدر بچۀ زیبایى و فلان و این حرفها. خب این وجودى كه الآن شما درقبال خودتان مىبینید این همان وجود بسیط است؟! اگر بسیط است پس چرا شما دارید برایش حدّ و حدود قائل مىشوید؟! وجود بسیط كه حد ندارد پس این چیست؟! آن وجود بسیط از بساطت خارج نشده است هان! حالا نمىدانم خیلى از دوستان شاید این مباحث را [مرور] نكردند. آن وجود بسیط در عین بساطت خودش وقتى كه مىخواهد شكل بگیرد یعنى مىخواهد ماهیت درست بشود، یعنى این وجود بسیط مىخواهد تبدیل به سنگ بشود، وجود كه سنگ نبود، وجود مافوق سنگ است! این وجود مىخواهد تبدیل به آهن بشود، این وجود مىخواهد تبدیل به گوگرد بشود و این وجود مىخواهد تبدیل به جیوه بشود. ببینید، اینكه مىخواهد تبدیل بشود چه تغییرى در وجود دارد ایجاد مىشود؟! صحبت ما این است. اسم آن چیست؟ اسم آن ماهیت است، پس ماهیت أمرٌ موجودٌ. چه كسى مىگوید که أمرٌ معدومٌ؟ چه كسى مىگوید که ماهیت امر معدومى است؟ اگر معدوم بود كه وجود در بساطت خودش بود و هیچ چیز عوض نمىشد! الآن دست من چیست؟! الآن دست من اینطور است. فرض كنید كه الآن دست من به همین حال خشك بشود، خب وقتى كه خشك بشود من مىتوانم تصور كنم كه دستم جمع مىشود؟ نه! دست من خشك است. همینطور مىماند و یك حالت بیشتر ندارد ولی اگر خشك نباشد، این دست من یكدفعه اینطور جمع مىشود، یكدفعه باز مىشود، چهار انگشت و دو انگشت میشود و حالات مختلف به خود مىگیرد. این حالات مختلف براى چیست؟ بهخاطر این است كه این دست من قدرت دارد و استعداد دارد به اینكه به شكلهاى مختلف درآید در عین اینكه دست، دست است و یك گرم كم و زیاد نمىشود. وقتى كه من دستم را مشت مىكنم آیا سه گرم به دستم اضافه مىشود؟! نه همان است. حالا وقتى بازش مىكنم چطور؟ همان است. وقتى اینطور میکنم همان است. در تمام اوقات [دست من] همان است.
تمام اشیائى كه در عالم موجود هستند همۀ اینها در عین اینكه هركدام با یكدیگر اختلاف دارند درعینحال همان وجود بحت و بسیطى هستند كه شكل گرفته است «داخلٌ فِى الأشیاء لا بالمُمازَجَة، و خارجٌ عنِ الأشیاء لا بالمُباینَة»1 معنایش این است! هم داخل در اشیاء است و وجود بسیط است و هم خارج از اشیاء است و شكل ندارد اما ما شكل داریم. او حد ندارد ما حد داریم، او سیاه نیست ما سیاه هستیم، او قرمز نیست ما قرمز هستیم و امثالذلك. إنشاءالله تتمۀ مطلب برای جلسۀ بعد بماند.
دیگر بنزینمان تمام شد! پیر شدیم آقا پیر شدیم! یك وقت ما جایى بودیم ـ رفقا [یادشان هست] ـ من شانزده ساعت صحبت مىكردم! شما که یادتان مىآید؟! محاضرات و فلان و غیر از آنها مجالس خاص و ... شانزده ساعت یا هفده ساعت در شبانهروز فقط حرف مىزدم! دیگر گذشت آقا! آن زمانها گذشت. ساعتِ یكِ بعد از نصف شب تازه یك مجلس مناظره با چه کسانی داشتیم که از كجا مىآمدند و... ساعت یك بعد از نصف شب! بله، اینها امانتهایى است كه خدا اینها را به آدم مىدهد و یكىیكى مىگیرد! آنوقت الآن خیال مىكنیم ما مثل همان موقع هستیم! یكخرده به خودمان فشار مىآوریم نه بابا فایده ندارد! باید بعضى از حقایق را بپذیریم، چارهاى نیست! خلاصه باید بپذیریم. اگر نپذیریم به ما مىپذیرانند!!
یك روز پیش مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رفته بودم و یك چیزی به ایشان گفته بودم و بعد فردایش رفتم و فرمودند که چه وقتی به من گفتى؟ گفتم که آقا من دیروز به شما گفتم! گفتند که برو آقا برو ...! آن موقعها گذشت! مرحوم آقا حافظهشان خیلى زیاد بود و ایشان جزو نوابغ بودند، هم استعدادشان خیلى زیاد بود و هم حافظهشان. گفتند كه فلانى یك زمانى ما داشتیم و بر ما مىگذشت كه من اگر یك نفر را یك بار مىدیدم تا بیست سال بعد مىتوانستم دوباره شناسایىاش كنم! فقط یك بار هر كسى را که میدیدم بعداً میشناختم و هر حرفى را كه یك بار مىشنیدم امكان نداشت من آن مطلب را بالكل فراموش كنم! گفتند که الآن صبح صبحانه مىخورم نمىفهمم چه خوردم! تو دارى به من مىگویى که دیروز گفتم؟! حالا دارم مىبینم مثل اینكه راست است! مثل اینكه مطالب درست است! رفقا من را یكشنبه فلانجا دعوت مىكنند بعد یكشنبه من همینطورى نشستم و دارم ناهار مىخورم و وقتى كه همۀ ناهار را قشنگ خوردم یکدفعه دیدم یکی آمده در مىزند که سلام آقا در خدمتتان آمدیم. [گفتم که] كجا؟ [میگوید که] مگر نگفتید که آقا امروز [فلانجا باید برویم]؟! حالا من ناهارم را خوردم تازه به دنبالم مىآید! گفتم که آقاجان وقتى كه من را دعوت مىكنى یك روز، دو روز قبلش بگو! اقلاً یك روزِ قبلش بگو. ما حالا هنوز نرسیدیم به آنجایى كه همان روز باشد، تا یك روز قبل یادمان هست! بله دیگر بالأخره این مسائل هست و چارهاى جز پذیرش این مطالب نیست.
مهم این است كه موقع رفتن زیر پرونده را امضا كنند این مهم است! والاّ قوت از اوست، علم از اوست، حیات از اوست و این ربالنوع كذایى كه خدا بگویم چهكارش كند كه همینطورى ما را گرفتار خودش كرده است علم را بهاندازۀ خاص خودش مىدهد و آن زمان خودش هم همان علم را مىگیرد. قدرت را مىدهد و بعد از یك مدت همان قدرت را مىگیرد. جمال را مىدهد بعد از یك مدت مىگیرد، شما عكس بیستسالگی شناسنامهتان را دارید؟ آن را نگاه كنید و عكس الآنتان را هم كنارش بگذارید، کجاست؟! رفت و تمام شد!
﴿وَمَن نُّعَمِّرۡهُ نُنَكِّسۡهُ فِي ٱلۡخَلۡقِ﴾1 بخواهیم نخواهیم بهسمت جلو هستیم. چقدر خوب است همراه این حركت بهسمت جلو نگاه به عقب نداشته باشیم! نگاه ما هم به جلو باشد، این خوب است! ما مدام نگاه به عقب داریم و نگاه به جلو نداریم! جلویمان، آیندهمان، فردایمان، كجا مىخواهیم برویم و با چه مسائلى مىخواهیم روبرو بشویم؟! مدام نگاه به عقب میکنیم.
تلمیذ: پس ارزش علم كجا مىرود، اگر ربالنوع بخواهد علم را بگیرد؟
استاد: آن علم با همان حقیقت وجودى انسان هست منتها بهواسطۀ شرایط، ذهول پیدا مىشود ولى در آن وجود انسان، حقیقت علمى در جاى خودش هست و وقتى كه به آن دنیا مىرویم آنچه كه در اینجا داده شده آنجا براى آدم مىآید نشان مىدهد! یعنى انسان همان علومى را كه در این دنیا یك زمان داشته در آنجا به علم حضورى در وجود خودش مشاهده مىكند! شما همین الآن كه دارید به من نگاه مىكنید و سرتان را بهعنوان تأیید تكان مىدهید همین حالت را در روز قیامت مىبینید و هیچ چیز ازبین نمىرود! هیچ چیز! خطورى كه الآن بر شما پیدا بشود شما در روز قیامت این خطور را به علم حضورى در نفستان [میبینید] نهاینكه فیلمش [را ببینید] فیلم چیست؟ فیلم به شما ربطى ندارد. یک چیزی است که شما مىبینید، در وجود خودتان همینطور كه الآن این حال خودتان را مىبینید روز قیامت هم همین حال را مىبینید، اینجا نشستهاید و دارید به این مطالب گوش مىدهید و دارید [درمورد] این مطالب تأمل مىكنید.
حالت غبطه در روز قیامت
تلمیذ: اگر كسى علم صحیحى را ادراك كرد ولی بعداً دچار تحریف در آن حقیقت شد، آیا روز قیامت علم صحیح را در خودش حضوراً میبیند یا آن تحریف شده را میبیند؟
استاد: هردو را مىبیند، هم علم صحیح را مىبیند و هم تحریفش را مىبیند و هم عقوبتهایى كه برایش مترتب مىشود همه را مىبیند. بهخاطر همین است كه ﴿ذَٰلِكَ يَوۡمُ ٱلتَّغَابُنِ﴾1 روز غبن همین است، صحیح را مىبیند كه در كجا بوده، در چه موقعیتى بوده، خدا به او چه موقعیتى داد ولى شكر نگذاشت و شكرش را بهجا نیاورد! اگر این را نبیند غبطه نمىخورد! اینكه غبطه مىخورد، اینكه در سرش مىزند، اینكه میگوید: ﴿رَبِّ ٱرۡجِعُونِ * لَعَلِّيٓ أَعۡمَلُ صَٰلِحٗا فِيمَا تَرَكۡتُ﴾2 براى چه دارد مىگوید: ﴿رَبِّ ٱرۡجِعُونِ﴾؟! چون دارد مىبیند ازدستش رفت و دارد مىبیند دیگر قابل بازگشت نیست و دارد مىبیند از چه نعمتهایى محروم شد! اگر آن حال را نبیند غبن هم برایش پیدا نمىشود و غبطه هم برایش پیدا نمىشود. هیچ! فقط در یک حال ثابت است. تمام حالاتى كه برایش پیدا شده همه را مىبیند و آن حالى كه الآن واجد است آن حال مهم است، همه را در خودش مىبیند که چه فرصتهایى را در این مدت ازدست داد، چه مسائلى را ازدست داد، چه ساعتهایى را و چه گزینشهایى را! خلاصه همۀ اینها را مىبیند و خوش به حال آن كسى كه از این حركتها و از این فرصتها بهره گرفته و استفاده كرده و وجودِ استعدادِ خودش را تبدیل به فعلیت كرده است. از آن قوه درآورده و به فعلیت رسانده است. اینها فقط بردند والاّ بقیه نه، بقیه همان وجود خودشان را در حال قوه كه به آن فعلیت خاصِ همان موقع رسیده [نگه داشتند] و دیگر فعلیت هم قابل تغییر نیست.
«و إنّ الیَومَ عَملٌ و لا حِسابَ و غداً حسابٌ و لا عملَ»3 یعنى موقع مردن مهر فعلیت زده شد و تمام شد! دیگر در هرجا هستى؛ اگر كافرى مهر زده شد و اگر مؤمنى مهر زده شد و برحسب مراتب ایمانت مهر زده شد. دیگر فعلیت در همانجا متوقف مىشود.
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد