پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی دقیق مسئله علم الهی و نسبت آن با حقایق خارجی میپردازند. بحث با نقد دیدگاههای رایج پیرامون قضا و قدر و مسئله «لف و نشر» آغاز میشود و با بررسی این پرسش کلیدی ادامه مییابد که آیا علم میتواند به معدوم تعلق بگیرد یا خیر. در ادامه، با تکیه بر شواهد تجربی و مشاهدات عرفانی، این نکته تبیین میشود که آنچه اولیاء الهی از آینده یا امور پنهان مشاهده میکنند، نه یک امر معدوم یا خیالی، بلکه حقیقتی موجود در وعاء خاص خود است. در نهایت، با رد انگاره جهلِ زمانی نسبت به ذات باریتعالی، این نتیجه حاصل میشود که علم الهی، علمی تفصیلی و همیشگی به تمام تعینات هستی است و خلایق در مراتب وجودی خود، همواره در محضر علم الهی قرار دارند.
درس هفتصد و پنجاه و نهم
ادامۀ بحث علم عنائى و علم بارى نسبت به حقائق خارجیه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
در بحث فلسفه اگر درنظر رفقا باشد صحبت در مُثل افلاطونیه بود و صحبت به اینجا رسید که مطلب آنها خیلى هم نمىتواند دور از واقعیات باشد. بحث مثل افلاطونى به اینجا کشیده شد که تمام حقائق عالم وجود و ...
عجیب اینجاست که من همین مطلب را در کلام مرحوم صدرالمتألهین در خود اسفار دیدهام. ندیده بودم و فراموش کرده بودم اما دیشب که نگاه مىکردم ببینم مطلب کجاست، تصور من بر این بود که بحث عالم قضاء و قدر و مسائل قضاء و قدر تمام شده و خواستم بیایم ادامۀ همان بحث مُثل را در کلام مرحوم آخوند ادامه بدهم اما دیدم عجیب اینکه خود ایشان به این قضیه اشاره کردهاند منتها بعد یک ایرادى وارد مىکنند که ایرادشان را مىشود به یک نوعى پاسخ داد.
عدم تعلق علم به معدوم
عدم فرق علم باری و علم ما نسبت به معدوم
اگر در نظر رفقا باشد در مسئلۀ علم عنائى و علم بارى، نسبت به حقائق خارجیه عرض شد که علم هیچگاه به معدوم تعلق نمىگیرد و از نقطهنظر اینکه معدوم و العدم نه مُخبَر است و نه مخبرٌ به و از این نقطهنظر بین آثارش که متعلق به وجود بارى است یا آثارش که متعلق به ماست ـ از هردو جهت ـ تفاوتى نمىکند. یعنى به همان اندازه که ما نسبت به یک معدوم اطلاع نداریم، بارى هم نسبت به آن معدوم اطلاعى ندارد چون عدم است و وقتى که عدم باشد دیگر دراینصورت فرقى بین بارى و غیر بارى، فرقى بین ولىّ و غیر ولىّ، فرقى بین امام و غیر امام از این نقطهنظر نیست. چون العدمُ عدمٌ و لیس بِشىء حتى یُخبَرُ عنه أو یُخبَرُ به.
نقد بر نظر بزرگان در باب لفّ و نشر در مسئلۀ قضا و قدر
این مطلب را قبلاً عرض کردیم که مطلب صحیحى است و تفاوتى از این نقطهنظر ندارد و به همین جهت عرض شد، مطالبى را که بزرگان در باب لفّ و نشر در مسئلۀ قضاء و قدر که نسبت به لوح محفوظ یا لوح محو و اثبات مىفرمایند، آن مطالب خالى از نقد نیست یااینکه باید بهنحوى توجیه بشود. اینکه در یک مرتبه مسئله، مسئلۀ اجمال است و در مرتبۀ دیگر مسئله بهصورت تفصیل درمىآید، این مطلب را ما نفهمیدیم که چطور روى این قضیه مىشود حساب کرد که یک شیء واحد در عین هویت اجمالى او، در همان حین، داراى هویت تفصیلى باشد؟! مثالى که براى این قضیه مىزنند مىگویند: مثل یک دانه تخم مىماند که وقتى آن را در دل زمین مىکاریم، این دانۀ تخم اول در مقام اجمال یک درخت است و بعد در زمینه و بستر مناسب که قرار مىگیرد کمکم تبدّل احوال و تبدّل اطوار بر او موجب مىشود که تبدیل به یک درخت تنومند بشود.
اشکالى که بر این مسئله وارد مىشود این است که هویت یک تخم همان حالت فعلیت اوست و آنچه که بعداً بر این مترتب مىشود، در مقام استعداد است و معدوم است؛ یعنى هیچ تضمینى بر تحقق خارجى یک شیء و تعیّن خارجى بر این تخم نیست. در عالم تصور و تخیل و سردِ عادت که همیشه عادت بر این بوده که وقتى دانۀ تخم را مىکارند این کمکم سبز مىشود، بزرگ مىشود البته اگر آب و کود و مواد لازم را داشته باشد تبدیل به درخت مىشود. این مسئله فقط براساس تخمین و براساس حدس مطرح است اما آیا شما مىتوانید بهضرس قاطع و به یک حکم بتّى و بهعنوان یک قضیۀ بتّیه بگویید که این دانه قطعاً تبدیل به درخت سیب مىشود؟! نهخیر! چون هزار مانع ممکن است براى این مسئله پیش بیاید. همین هویتى که الآن هست همین هویت، همین است؛ همین دانهاى است که دارید مشاهده مىکنید و فعلیتش همین است که الآن در آن هست، خواصى که در آن هست، خصوصیاتى که در آن هست، آن جنبۀ استعداد براى درخت شدن، آن جنبه هم بالفعل در او هست یعنى حتى همان جنبه جنبۀ بالقوه نیست بلکه بالفعل استعدادِ براى تبدیل به درخت شدن را دارد.
در این فعلیت بحثى نیست و علم نسبت به این فعلیت هرچه باشد همین علم نسبت به معلوم است، چیزى نسبت به معدوم نیست تااینکه شما بگویید که براساس آن مطالبى که قطعاً اتفاق مىافتد علم به آنها تعلق گرفته که هیچ هم تعیّن خارجى ندارد. چیزى نیست که علم [به او تعلق بگیرد]. خدا هم نمىتواند از آیندۀ این دانۀ سیب خبر بدهد اگر آن آینده آیندۀ معدوم باشد؛ در یک آتیۀ معدوم و در یک آیندۀ معدوم همانطور که ما نسبت به مسئله جهل داریم، همانطور ذات بارى نسبت به مسئله جهل دارد، تفاوتى نمىکند و اصلاً اطلاق جهل در اینجا غلط است. خب البته نسبت به ذات بارى این اطلاق صحیح نیست. گرچه واقعیت همین است، چرا؟ چون آینده معدوم است، آینده که معدوم شد، تفاوتى نمىکند چه بین یک ثانیه، چه بین یک ساعت، چه بین یک سال و چه بین یک دهر. آینده معدوم است و وقتى که معدوم باشد المعدومُ لا یُخبَر عنه و لا یُخبَر به.
خب این مطلب را تا به اینجا رساندیم. حالا ما به شواهد خارجى و به حقائق خارجى اصلاً کارى نداریم که آن قضایاى خارجى و احوال خارجى و شواهد خارجى همه حکایت از یک حقیقت مىکند. منبابمثال شما یک فردى را در خواب مىبینید که اصلاً در عمرتان آن فرد را ندیدهاید، بعد از یک هفته با او برخورد مىکنید، مىگویید: عین اوست، ابرو و چشم و سر و صحبت کردن و همه چیز عین او خواهد بود. اگر این فرد معدوم است چه فرق مىکند که این از دید شما معدوم باشد یا اصلاً از وجود معدوم باشد؟! تفاوت چیست؟! وقتى که شما نتوانید یک فردى را ببینید، بین شما و او حائل یا دیوار است یا او در شهر دیگرى و شما در شهر دیگرى هستید، پس از کجا خواب او را مىبینید؟! از کجا بعد وقتى که مشاهده مىکنید آن عین انطباق را حفظ مىکنید؟! این تطابق آیا یک تطابق صُدفیه است؟! خب پس چرا شما به شکل دیگر ندیدید؟! اگر قضیه برحسب تصادف است، پس چرا به اَشکال دیگر ظهور پیدا نکرد؟! حتماً خودش است، حتماً عین اوست.
یا مسائلى که نسبت به آینده در خواب مىبینید [همینطور است]، قبلاً خدمت رفقا عرض کردم وقتى که بعضىها مطالب را مشاهده مىکنند مثلاً وقتى امام علیهالسّلام نسبت به آینده خبر مىدهد، وقتى که نسبت به یک قضایایى که الآن از دید او پنهان است خبر مىدهد، امام چه چیزى را مىبیند؟! چشم امام که از این دیوار نمىتواند رد بشود! حالا امام باشد یا کسی دیگر فرق ندارد بالأخره همین است؛ چشم دارای قرنیه، عنبیه، شبکیه، عصب، ریتین، همین سلسلۀ اعصاب و بینایى که براى همه هست براى امام هم هست.
این چه داستانى است که بااینکه این مسئله از دید ما معدوم است ولى از دید امام این مسئله معدوم نیست؟! این چه قضیهاى است؟! او خبر مىدهد و موبهمو و ذرهبهذره و عین همان واقع، آن مسئله اتفاق مىافتد، این چه قضیهاى مىتواند باشد؟! حالا نهتنها نسبت به امام بلکه خیلى از افراد و اشخاص عادى هم همینطور به همین وضعیت و به همین کیفیت هستند. حالا ما کارى به علم بارى نداریم. از اوضاع و احوال خارجى و قرائن خارجی و آنچه که مورد مرآى و شهود ما هست استقرائاً و بهعنوان حکم بتّى قطعاً مىتوانیم اثباتِ امر موجود خارجى بکنیم، نه موجود ذهنى! چون اگر موجود ذهنى باشد خب این ذهنش یک چیزى خلق مىکند و این ذهنش چیز دیگر خلق مىکند. چرا آنچه که من دیدم عین همان را شما در خواب دیدید و هیچ تفاوت نمىکند؟! چه ارتباطى بین من و شماست؟! چرا آنچه را که افراد مىبینند همه مثل همدیگر است و عین هم است؟! آیا این برحسب صُدفه و اتفاق، اتفاق مىافتد یا براساس یک حقیقت خارجى است؟! الآن من این ظرف آب را دستم مىگیرم، همۀ شما یک چیز مىبینید. اینطور نیست که یکى در دست من ظرف آب ببیند، آن یکى یک کدوى سه مَنى ببیند! نه بابا این همین است! آن یکى یک هندوانه ببیند، آن یکى یک خربزه ببیند، آن یکى یک جلد کتاب ببیند[این طور نیست]! تمام افرادى که در اینجا هستند چون از نقطهنظر مرآى و منظر مشترک هستند، همه یک امر واحد را مشاهده مىکنند و آن همین چیز است لذا مىآیند خبر مىدهند و مىگویند: این چیزى که در دست شما هست، سرش یک همچنین خصوصیاتى دارد، رنگش اینطور است، یک مقدار پایینترش کاغذ است و درست هم مىگویند. خود من هم لمس مىکنم و مىبینم که کاغذ است، این مقدار کاغذ است. دقیقه به دقیقه و ذره به ذره و سانت به سانت آن مشاهَد براى یک نفر مانند مشاهد براى اوست. چرا؟ چون این یک امر موجود خارجى است، امر ذهنى نیست تااینکه یک معما و یک مسابقۀ بیستسؤالی باشد که من در دستم بگیرم و بگویم: این چیست؟ یکى یک چیز مىگوید، آن یکى مىگوید: انگشتر است، آن یکى مىگوید: نخودچی است، آن یکى مىگوید: لوبیاست و ... یک امر خارجى است که مورد مرآى و منظر همه است پس همه یک پاسخ مىدهند، همه یک جواب مىدهند.
چگونگی خبر دادن امام معصوم از یک امر معدوم!
حالا سؤال بنده این است که اگر آنچه را که مورد مرآى و منظر افراد است و هنوز وجود خارجى پیدا نکرده و به دنیا نیامده است، چگونه آن را مشاهده مىکنند؟ امام رضا علیهالسّلام وقتى که به مأمون مىفرمایند که یک بچهاى از تو به دنیا مىآید که «أشبه الناس بِأُمّه»1 است، هنوز نطفهاش بسته نشده و وجود خارجى پیدا نکرده است! چطور امام رضا از یک امر واقعى که هنوز معدوم است، خدا هم نمىتواند خبر بدهد؛ [خبر میدهد]؟! معدوم یعنى همین! نه من مىتوانم خبر دهم و نه هر فرد دیگر چون العدمُ لا یُخبَر به و وقتى که عدم لا یُخبَر به است، آیا ذهن امام در اینجا یک فرزند خارجى را خلق کرده است؟! [مثلاً] حالا به آن قدرت امامت و ولایت و مسائل دیگر و آن چیزهایى که عقل ما نمىرسد، امام یک تصرفى کرده و کاری انجام داده است که بگوید من امام هستم و حالا ببینید آنچه را که مىخواهم همان خواهد شد! اینطور است؟! یا نه! آن ولایت و مسائل امام رضا مربوط به خودش است و این یک امر طبیعى و عادى است. کارى که امام رضا انجام داد، بچه مکتبىهاى امام رضا انجام میدهند! امام که به این چیزها کار ندارد، اینها یک امر عادى است. بنده خودم خیلى از این موارد را از بسیارى شنیدهام که شخص از چیزى که هنوز وجود خارجى پیدا نکرده است خبر مىدهد.
لزوم وجود یک امر خارجی جهت اطلاع بر آن!
بنده در یک مجلسى بودم و یک شخص نازا که هم خودش ایراد داشت و هم عیالش ایراد داشت و پزشکان هم گفته بودند که امکان ندارد این شخص فرزنددار بشود [حضور داشت]! یک پیرمرد روشنضمیری بود، یک سیب را گرفت و گفت: همه یک حمد بخوانند و به آن شخص بدهند، آن شخص هم خورد. گفت: یک بچهاى از تو متولد میشود که دختر است و این خصوصیات را دارد، اسمش را فاطمه مىگذارى! نُه ماه بعد [بچه به دنیا آمد]، عین آنکه او گفته بود! بنده با چشم خودم دیدم. خب اینکه نه امام رضا علیهالسّلام بود و نه ولایت امام رضا را داشت، او که دیگر امام است و حسابش جداست. عین آنچه را که گفت اتفاق افتاد، اسمش را هم فاطمه گذاشتند و آن شخص الآن هم زنده است و چندتا بچه هم دارد.
خب این الآن چه چیزى را مشاهده مىکند؟! همینطور رجماً بالغیب حرف زد؟! خب چرا طور دیگر درنیامد؟! اگر قرار است رجماً بالغیب باشد یک چیز دیگری بشود، پسر بشود و یا اصلاً بچهای متولد نشود! این چه رجماً بالغیب است که عین همان که مىگوید متولد میشود و همان خصوصیاتى هم که مىگوید در او هست؟! درحالیکه همه مىگویند که نه مرد و نه زن هیچکدام قابلیت براى انتاج را ندارند. از عین آنکه در خارج است [خبر میدهد]! این پیرمرد چه چیزى را دیده است که وقتى تعین خارجى پیدا مىکند محکی خارجی با آن حاکى و کلام و جملۀ او با همدیگر منطبق است؟! چه چیزى را دیده است؟! اینکه معدوم بوده است. پس معلوم است نباید معدوم باشد! این نباید معدوم باشد، اگر معدوم باشد خدا هم نمىتواند خبر بدهد! کسى نمىتواند از چیز معدوم خبر بدهد. پس معلوم مىشود یک چیزى بوده است! حالا اینکه بوده است، آیا دلیل بر این است که ما هم باید اطلاع پیدا کنیم؟! نهخیر! این یک مطلب دیگر است. مگر قرار بر این است که ما بر همه چیز اطلاع پیدا کنیم؟! ﴿وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِيلٗا﴾1 دوتا ورق خواندهایم، خیال کردهایم که حالا کرات را فتح کردهایم! پس باید یک امر خارجى باشد.
ضروری و بدیهی بودن مقدمات برهان
دیگر شما براى پیدا کردن برهان نیاز به چه مقدماتى دارید؟! نیاز به چه مبادىای دارید؟! استقراء، اوّلیات، مشاهدات، تمام این اقترانات و امورى که موجب براى حصول امر، ضرورى و بدیهى است و بر طبق امر ضرورى [برهان حاصل میشود].
مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند که من با بعضى از همین مادیین [بحث کردم]. دکتر تقى ارانى در همان زمان سابق خیلى معروف بود و استاد فیزیک بود و خود بنده فیزیک ارانى را خوانده بودم، فیزیک ارانى در برق و این چیزها بود. این شخص از این مادیین بود و در زمان سابق رئیس و لیدر کمونیستها بود. در یک جلسهاى که باهم داشتند، از ایشان سهتا سؤال مىکنند، یکى دربارۀ خواب بود که رفت پاسخ بیاورد و تا آخر هم رفت که پاسخ بیاورد [و نیاورد]! یکی دیگر این بود که خوابهایى که افراد مىبینند و مسائلى که افراد مشاهده مىکنند بر چه اساسى است؟! چرا باید راست دربیاید؟! مگر شما نمىگویید که اصل در هر چیزى ماده است؟! ممکن است چه ارتباطى بین دو ماده باشد که نه این از آن خبر دارد و نه آن از این خبر دارد؟! این در [این مسئله] ماند و گفت: من مىروم خبرش را مىآورم که رفت! سهتا از او سؤال کرد که یکىاش این بود!
حالا این مسائل معدوم و این مسائلى که جنبۀ عدمى دارند، چطور ممکن است که جنبۀ عدمى داشته باشند درحالیکه شما نسبت به آنها اطلاع پیدا کنید؟! همۀ مکاشفات و مسائلى که ارباب شهود در اینجا مطرح مىکنند از این باب است. ما نمىگوییم که همۀ اینها درست است ولى آن درستهایش را مىگوییم. آنهایى که درست است از کجا بوده است؟! بنابراین باید یک امر حقیقی وجود داشته باشد.
تفاوت حسّ انسان در دیدن تصویر انسان و وجود خارجی او
همانطورىکه قبلاً خدمتتان عرض کردم صحبت در این است که اینطور نیست که وقتى یک چیزى را مشاهده مىکنیم؛ عکسى را مشاهده کنیم و کاغذى را مشاهده کنیم و یک صورت و پُرترهای را در اینجا مشاهده کنیم، [بلکه] خودش را داریم مىبینیم. آن احساسى که الآن براى من و شما در این مجلس هست که آن یک احساس حضورى ـ نه حصولى ـ است که نسبت به این جمع داریم، آن احساسى را که الآن ما نسبت به یکدیگر داریم عکس و فیلم است؟! ما الآن داریم فیلم همدیگر را مىبینیم؟! عکس همدیگر را مىبینیم؟! تصویر مىبینیم؟! یا نه، حضور و نفس الوجود را احساس مىکنیم و الآن خود این تعین خارجى و آن حس تعین خارجى در احساس ما قرار گرفته است؛ غیر از این است؟! بینکم و بین الله آنچه را که در خواب مىبینید غیر از این است؟! عکس مىبینید؟! فیلم مشاهده مىکنید؟! صورت مىبینید یا خودش را مىبینید؟! پدر و مادر و رفیقتان از دنیا رفته است و یکی از آنها را در خواب مىبینید، چه چیزی را مىبینید؟! عکسشان را میبینید؟! مىگویید: او را دیدم، پدرم را دیدم! نمىگویید: عکس پدرم را دیدم چون دیدن عکس یک حسى دارد و دیدن پدر یک حسّ دیگر دارد! حسها فرق مىکند. دیدن عکس، حسّ عکس و تصویر در انسان ایجاد مىکند و دیدن خود شخص حسّ خود وجود خارجى و تعین خارجى در انسان ایجاد مىکند. کدامیک از اینها را احساس کردید؟! اینها خیلى دقیق است! اینها بزنگاههاى فلسفه و عرفان نظرى است! اگر کاملاً بتوانیم اینها را براى خودمان جا بیندازیم، بسیارى از مسائل فلسفى و عرفان نظرى براى ما به راحتى مثل آب خوردن حل مىشود! خیلى دیگر از قضایا، اشکالات، مباحثات، جریانات بین اهل شهود و عرفان و اهل حکمت و منطق و امثالذلک و سایر افرادى که اطلاعى ندارند و خودشان در هر چیزى اظهارنظر میکنند [حل مىشود].
مذمت صحبت در امور، بدون تخصص داشتن در آن!
چند وقت پیش یک مقالهاى از یک بنده خدایى مىخواندم که خودش هم الآن حیات دارد. راجع به مسائل وجود و وحدت و ... بود. گفتم: آخر بندۀ خدا چه کسی تو را مجبور کرده است که بنویسى؟! هزارتا مطلب و موضوع داریم؛ راجع به دماء ثلاثه و طهارات بنویس! هرچه بنویسى [باز مطلب هست]! آخر چرا یک چیزى مىنویسى که به تو بخندند؟ یعنى واقعاً آنقدر ما باید بىمسئولیت و بىتعهد باشیم که آبروى همه را ببریم؟! آخر چه کسی تو را مجبور کرده است؟! بابا نخواندى، ننویس! این را براى اهلش بگذار؛ براى آنها که چیزى خواندهاند. از اول باء بسم الله تا آخر تاء تمت همهاش فکاهى عبید زاکانى است!! آخر چه بگویم؟! مىخندند آقا! آبروریزى است! چرا باید این کار را انجام بدهى؟! چرا همانطورىکه اجازه نمىدهید دیگران در مسائل و فلان و این حرفها دخالت کنند، خودتان را مجاز مىشمارید که در هر وادى حرف بزنید و در هر جایى قدم بردارید و در هر مسئلهاى اظهار تخصص کنید؟! این غلط است! این مسائل، مسائل دقیق و فنى است و نیاز به تحقیق و مطالعه و ادراک دارد! خیلى از این مسائل با مطالعه هم ادراک نمىشود، حتی با مطالعه هم بهدست نمىآید! انسان باید مسئله را دریابد.
لزوم آشنایی با افق دیدگاه ائمه و اولیاء برای ادراک مطالب و تصرفاتشان
چطور ممکن است بتوانیم مطالب بزرگان و اولیاء و ائمه علیهمالسّلام و تصرفاتشان را دریابیم بدون اینکه خودمان تا حدودى با آن افق آشنا باشیم؟! چگونه ممکن است؟! شما مىفهمید معناى معجزه چیست؟! وقتى امام علیهالسّلام معجزه مىکند چه حالتى در او پیدا مىشود که معجزه مىکند؟! نمىفهمیم! چرا؟ چون در آن افق نیستیم! در آن حال و ظرفیت که این را احساس بکنیم نیستیم! لذا مىگوییم: آقا مگر مىشود؟! این حرفها چیست؟! اینها را [به ائمه علیهمالسّلام] مىبندند! روایات سند ندارد! آنطرفش اینطور است و اینطرفش آنطور است! بله! شما باید هم بگویید! خب این خیلى باعث تأسف است! این دیگر مسئلهاى است که هست و نباید باشد!
علیٰکلّحال ببینید شکی در مسئله و قضایاى خارجیه نیست که این مطالبى که براى همۀ ما در عالم خارج بهعنوان شهود ـ نه بهعنوان صرف یک اطلاع ـ تحقق پیدا کرده است، باید حکایت از یک امر واقعى و موجود و یک تعین واقعى بکند. حالا آن تعین کجاست؟! آن تعین در جاى خودش است. مگر قرار بر این است که شما در مدرسۀ فیضیه بنشینید و از تمام این افرادى که در قم هستند اطلاع پیدا کنید؟! نهخیر! ما الآن از این افرادى که در حیاط هستند اطلاع نداریم و باید در را باز کنیم تا ببینیم یا خودمان برویم. فقط خیلى زور بزنیم کمی اینهایى را که در اینجا هستند و آنهایى که در آن گوشه و اینها هستند را فحص کنیم و بتوانیم ببینیم که اینها کجا هستند. آیا عدم اطلاع ما بر اینکه در این خیابان چه افرادى قدم مىزنند دلیل بر عدم آنهاست؟! نه! آنها در وعاء خودشان موجود هستند، وعاء خودشان کجاست؟! خیابان ارم و خیابان صفائیه و خیابانهای طهران است. هرکدام در وعاء خود تعین دارند و عدم اطلاع ما از آن تعین در آن وعاء، دلالت بر عدم تعین آنها نمىکند! این عرض بنده است.
حالا صحبت در این است وقتى که اینطور شد، این علم پروردگار نسبت به خلائق در این علم عنائى به چه چیزی تعلق گرفته است؟! در این جلسه این را فهرستوار عرض کردیم تا حالا ببینیم در جلسۀ بعد مسئله [چطور میشود]. این علم به چه چیزی تعلق گرفته است؟! به عدم که نمىشود تعلق بگیرد! اگر بگوییم که علم پروردگار به هیچ تعلق گرفته است پس خدا باید چه باشد؟! العیاذ بالله در اینجا جهل را نسبت به پروردگار سارى کردهایم درحالیکه إن الله هو العلیم! جهل از صفات سلبیه است! نفى جهل از پروردگار چه چیزى را اقتضاء مىکند؟! اثبات علم تفصیلى ـ نه علم اجمالى ـ را اقتضا میکند. اجمال چیست؟! اجمال را کنار بگذارید. اثبات علم تفصیلى به تمام حقایق اشیاء به تعین خارجى إلى ما لا نهایة را اقتضا میکند. خب لازمۀ این حرف چیست؟! لازمۀ این حرف این است که از زمانى که خدا خدایى مىکرد تمام اشیاء همه وجود داشتند، وجود خارجى و وجود عینى داشتند! نهاینکه اینها همه در رتبۀ مساوی هستند! مسئلۀ علت و معلول جاى خودش را دارد. صحبت در عدم وجود برههاى است، حالا غلط است که زمان بگوییم، تصور وجود برههاى در ذات پروردگار که در این برهه نسبت به مخلوق و معلول، جهل [داشته] باشد. جایز است یا نه؟! امکان ندارد! پس تا خدا خدایى مىکرد خلائق بودهاند! تا خدا خدایى مىکند خلائق هستند و تمام اینها معلول براى آن ذات بارى هستند. این آن چیزى بود که ما تابهحال درصدد اثباتش بودیم و این را خدمت رفقا عرض کردیم منتها حالا تفصیلش را گفتیم. حالا إنشاءالله نسبت به مسائل قضاء مبرم و قضاء غیر مبرم جلسۀ بعد [صحبت میکنیم].
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد