717

تبیین حقیقت مُثُل افلاطونی در فلسفه اسلامی

بررسی نسبت میان حقایق ملکوتی و اعیان خارجی

13997
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی دقیق کیفیت تبیین و تفسیر مُثُل افلاطونی در کلام حکما پرداخته و تفاوت میان صورت‌های مثالی و ماهیات کلیه را تشریح می‌کنند. ایشان با تأکید بر لزوم غور در مسئله علیت، توضیح می‌دهند که چگونه صورت‌های ملکوتی و حقایق خارجیه با یکدیگر پیوند دارند و چرا این حقایق، برخلاف تصورات ذهنی، از سنخ وجود خارجی هستند. در ادامه، با بهره‌گیری از مثال‌های شهودی و روایی، به تبیین نحوه ادراک این حقایق در مکاشفات و رؤیاها پرداخته و نسبت میان اراده الهی و ظهور اسماء و صفات را بررسی می‌کنند. این بحث در نهایت به این نتیجه می‌رسد که چگونه اولیاء الهی با عبور از مراتب ظاهری، به حقیقتِ ثابت و واحدِ اشیاء دست می‌یابند و این نگاه توحیدی، چگونه می‌تواند در اصلاح برخوردهای انسانی و درک صحیح از واقعیت‌های عالم هستی راهگشا باشد.

/17
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۱۷

1
  • درس هفتصد و هفدهم

  • کیفیت تبیین و تفسیر مُثُل افلاطونى در کلام مرحوم آخوند و جناب شیخ‌

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • صحبت در کیفیت تبیین و تفسیر مُثل افلاطونى در کلام مرحوم آخوند و جناب شیخ بود و عرض شد که نظر افلاطون نسبت به مثل با آنچه که مرحوم شیخ در شفاء آن را تعبیر می‌کنند منافات دارد. البته مى‌توانیم این منافات را ناشى از دو نحوه نگرش و بینش آنها نسبت به ارتباط بین حقایق خارجیه و عالم غیب بدانیم که طبعاً این قضیه در کیفیت تفکر انسان نقش اساسى دارد.

  • تفاوت مُثل افلاطونى و صورت مثالیۀ عین خارجی

  • اول باید یک قضیه و مسئله را توضیح بدهیم و آن اینکه بین مثل افلاطونى که صورت انواع خارجیه است و خود صورت مثالیۀ عین خارجی تفاوت هست و این تفاوت هم ناشى از یک مسئلۀ عقلى به‌عنوان کلى طبیعى نمى‌شود بلکه عبارت از یک وجود خارجى است چون مرحوم شیخ این مسئله را به ماهیات کلیه توجیه کردند، اینکه هنر نیست خب همه مى‌دانند ماهیات کلیه حقایق طبیعیه هستند که مصداق آنها و وجود خارجى آنها همان جزئیات خواهند بود والاّ خودشان که در خارج وجود ندارند، حالا بعداً به آن قضیه مى‌رسیم.

  • در وهلۀ اول این مسئله باید روشن بشود که صورت مثالى اشیاء عبارت از همان اتصال ما به حقایق خارجیه است که به آن علم، معرفت، صورت ذهنی و وجود ذهنى و هرچه مى‌خواهید اسمش را بگذارید گفته مى‌شود، آن یک نحوه اتحاد با نفس همان عینیت خارجى دارد. الآن شما در اینجا نشسته‌اید و دارید به بنده نگاه مى‌کنید و من هم دارم به شما نگاه مى‌کنم و شما صحبت‌های ما را مى‌شنوید و من هم الآن یک مطالبى را ارائه مى‌دهم، این ردّ و بدل شدن اطلاعات و مطالب به چه کیفیت است؟! آیا الآن از وجود ظاهرى من چیزى کنده مى‌شود و به وجود شما اضافه مى‌شود و بالعکس؟! من که الآن شما را در اینجا احساس مى‌کنم، این احساس هم یک احساس اعتبارى نیست بلکه احساس شهودى و وجدانى است؛ یعنى صورت حکائى شما را احساس نمى‌کنم بلکه نفس الوجود شما را احساس مى‌کنم که در اینجا هستید و هرکدام با کیفیت و وضع و خصوصیات عارضى دیگر در یک رتبۀ خاص خودتان هستید و در سر جاى خاص و معیّن نشسته‌اید. این احساسى که بنده الآن در اینجا دارم یک احساس شهودى، وجدانى، لمسى، قلبى و حضورى است که به‌واسطۀ جسم حاصل نمى‌شود و فقط در اینجا تنها هنرى که از جسمیت برآمده است این است که وسیله و آلت براى این احساس شده است، از این جسمیت کار دیگرى برنمى‌آید.

جلسه ۷۱۷

2
  • فرض کنید نامه‌اى را که باید به یک شخصى بدهم که از مضمون این نامه مطّلع شود، هرچه هست آنچه که در این نامه هست مهم است ولى رساندن این نامه یا توسط خود من است که درِ منزل بروم و نامه را بدهم یا به شخصى بدهم که این نامه را ببرد یااینکه از این کبوترهاى نامه‌رسان بگیرم و نامه را بدهد [فرقی نمی‌کند]، کبوتر نقشى ندارد و فقط نامه را بر منقار یا پای او مى‌بندند و مى‌برد و آنجا مى‌نشیند و نامه را برمى‌دارند. در سابق کبوترهاى نامه‌رسان بودند و از این شهر به آن شهر مى‌رفتند و نامه را مى‌بردند و بعد هم شخص آن نامه را مى‌گرفت و یک نامه به پایش مى‌بست و بعد هم کبوتر به همان جاى اولش برمى‌گشت. کار و هنر و نقش دیگرى ندارد، آنچه که هست در مضمون و مفهوم این نامه هست.

  • تعریف علم و معرفت

  • خب آنچه که الآن این احساس شهودى براى من حاصل شده است، آن احساس که عبارت از حسّ حضور عین خارج [است]، به‌واسطۀ چه چیزی پیدا شده است؟ به‌واسطۀ تقابل یک جسم با جسم دیگر و در مرأی و منظر بودن آن جسم [پیدا شده است] که به‌واسطۀ این تقابل، آن جنبۀ معرفتى که جنبۀ مجرد و از مقولۀ وجود است، آن جنبۀ تجردى براى انسان حاصل مى‌شود و انسان حکم مى‌کند که این شخص در اینجا حضور دارد و آن شخص حضور ندارد، به این احساس علم و معرفت مى‌گویند که انسان به‌واسطۀ احساس، حکم به حضور و عینیت و تحقق خارجى جسم مى‌کند، اینها به‌واسطۀ آن احساس پیدا مى‌شود و ارتباطى هم بین این و آن نیست و هیچ ربطى ندارند، این در اینجا نشسته و او هم در آنجا نشسته است و دو یا سه متر فاصله است و در اینجا ارتباطى هم وجود ندارد. این احساس عبارت از همان صورت ذهنیه است که از آن تعبیر به علم حضورى مى‌شود، البته در اینجا همان‌طوری‌که عرض کردم خود همان وجود خارجى در این مسئله به‌عنوان آلیت و وساطت نقش دارد.

جلسه ۷۱۷

3
  • اگر ما به این مسئله دقت کنیم آن‌وقت متوجه مى‌شویم که همان احساسى را که در یک واقعۀ خارجى براى ما حاصل شده است و خود آن شی‌ء و واقعۀ خارجى را در وجود خود احساس مى‌کنیم، همین احساس در رؤیا و مناماتى است که براى ما حاصل مى‌شود، عیناً همان است و هیچ تفاوتى به‌اندازۀ سر سوزن ندارد و همین احساس براى ما در مورد مکاشفاتى است که این مکاشفات براى افراد پیدا مى‌شود؛ چه‌بسا افرادى را که از این دنیا رفته‌اند در زندگى خود احساس مى‌کنند و آنها را در زندگى خود مى‌بینند و وجود ایشان را احساس مى‌کنند ‌و این احساس باعث مى‌شود ... آن‌وقت چون نمى‌توانند بین عینیت خارجى و آن صورت ذهنیه تمیز بدهند مى‌گویند: فلانى الآن اینجا بود فلانى الآن در اینجا حضور دارد، از این مسائل و قضایا خیلى زیاد است.

  • شخصى نقل مى‌کرد که شوهرش از دنیا رفته بود و خیلى ناراحت بود و به‌واسطۀ رفتن شوهرش تقریباً براى او هم از دنیا سلب علاقه شده بود و تعلقى احساس نمى‌کرد که دیگر برایش در این دنیا بماند و خیلى پیش ما اظهار قلق و اضطراب مى‌کرد. یک مدت گذشت و یک روز من براى دیدن او رفتم و دیدم خیلى آرام است و آن چیزى که قبلاً از او دیدیم دیگر مشاهده نکردیم، صحبت شد و من گفتم که الحمدلله مثل اینکه شما خیلى آرامش پیدا کردید و ناراحتى‌ها مرتفع شده است. گفت که [خواست] خدا است و ... خلاصه نخواست که بگوید. بعد من خودم احساس کردم که یک قضیه‌ای اتفاق افتاده است و این قضیه با آن وضعیتى که ما مى‌دیدیم هیچ تناسبى ندارد. بالأخره خودش مسئله را فاش کرد و گفت که همیشه در موقع نماز مغرب و عشا شوهرم به اینجا مى‌آید و همراه با من نماز مى‌خواند و من او را احساس مى‌کنم و امشب برای دیدن او منتظر هستم. خب این وجودى را که او الآن احساس مى‌کند، اگر صورتش بود که این صورت دیگر براى او آرامش نمى‌آورد، خب عکسش روى طاقچه هست پس چرا دائماً بیشتر ناراحت مى‌شود؟! چرا دائماً بیشتر یاد او مى‌کند؟! معلوم مى‌شود که وجودش را احساس مى‌کند! خب حالا اگر کسى دیگر بیاید مى‌فهمد؟! نه، نمى‌فهمد. می‌بیند اتاق خالى است و این‌هم دارد نماز مى‌خواند و مسئله‌ای [وجود] ندارد. این آرامش و اطمینان خاطرى که الآن براى این حاصل شده است به چه جهت است؟! به‌جهت همان احساسى است که قبلاً داشته است یعنى همان احساسى را که قبلاً داشته و با آن احساس با شوهرش زندگى مى‌کرده و روز و شبش را مى‌گذرانده است، الآن همان احساس را دارد منتها مثل کسى که در اینجا مى‌آید و فرض کنید از 24 ساعت، هشت ساعت در منزل است یا 12 ساعت در منزل است یا 15 ساعت در منزل است و بقیه را بیرون و سر کار مى‌رود حالا فرض کنید که یک ساعت هست.

جلسه ۷۱۷

4
  • من به او گفتم: حالا که این‌طور است نمازت را طولانی کن و تعقیباتت را هم بخوان! مفاتیح که دارى، از اول شروع کن سورۀ یس خواندن و بعد دعاى علقمه و عدیله و فلان و هرچه دارد بخوان که او را نگه داری! گفت که نه نمى‌شود بلند مى‌شود و می‌رود! یک‌دفعه خواستم این کار را بکنم گفت که کارم دیر شده است، زود تمام کن بابا! خلاصه ما آن‌طرف هم گیر داریم! اینها را به او گفتیم! گفت: اتفاقاً خودم به فکرم آمد که کمی این تعقیبات را زیاد کنم، دیدم نه او سرش کلاه نمى‌رود! خلاصه مسائل دیگرى هم در آن‌طرف دارد که بالأخره باید به همه رسید، هم این‌طرف و هم آن‌طرف! آنها هم در چیز هستند و ...! اینها واقعاً مسائلى است که وجود دارد.

  • یک دفعه ما در همین مسجد قائم بودیم که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داشتند در مورد معاد صحبت مى‌کردند که روایت داریم: وقتى شخص فوت مى‌کند و مؤمنى از این دنیا مى‌رود، او را که در قبر مى‌گذارند، این حورى‌ها مى‌آیند و خلاصه با اینها مشغول صحبت و اینها مى‌شود و یک‌مرتبه اصلاً نمى‌فهمد چطور می‌‌شود و قیامت به‌پا می‌شود1 اللهم ارزقنا! اگر این‌طوری باشد که خیلى خوب است! البته خب مؤمن گفتند! حالا خدا به داد ما برسد.

  • من یادم هست وقتى که صحبت مى‌کردند بعضى‌ها آنجا بودند و خلاصه باهم شوخى مى‌کردند و خیلى این مطلب و قضیه را سبک گرفته بودند. تااینکه چندى پیش بود که یکى از افراد که واقعاً از صلحا بود و پیرمردى بود که در مسجد قائم مى‌آمد و در نماز شرکت مى‌کرد و خیلى سید خوش‌نفسی بود و با مرحوم پدربزرگ ما هم ارتباط و آشنایى داشت، ایشان به رحمت خدا مى‌رود و او را مى‌برند و در همین علی بن بابویه طهران دفن مى‌کنند. همان شخصى که این مسئله را مشاهده کرده بود این قضیه را به من گفت، البته این فردى است که اهل معنا و بعضى از مشاهدات است و مشاهدات مثالى و صوریه دارد. ایشان مى‌گفت: وقتی او را دفن کردیم یک‌مرتبه دیدم یک نورى از این قبر آمد و بالا رفت و مشاهده کردم ـ افرادى در آنجا بودند که متکفل قرار دادن لحد و ترتیب قبر و اینها بودند ـ و دیدم که به‌به خانه‌ات آباد! بیا و ببین چه خبر است! حوری‌ها نشسته‌اند و هرچه من او را صدا مى‌کردم اصلاً اعتنایى به من نمى‌کرد و به قول معروف خُذِ الغایات و اترکِ المَبادى! بابا ما هر روز باهم صحبت مى‌کردیم و سلام‌وعلیک داشتیم! دیدیم نه‌خیر، [اعتنایی نمی‌کند]! معمولاً این‌طوری است! خلاصه دیدیم طرف بدجورى به تنعّم و امثال‌ذلک [مشغول است]! حالا دیگر خصوصیاتش را به من نگفت ولى معلوم بود که آنجا خیلى به او خوش مى‌گذرد! بعد دیدم یک نفر از آنهایى که آنجا بود به من رو کرد و گفت: دارى مى‌بینى؟! دیدم او هم دارد می‌بیند! یعنى دو نفر این قضیه [را مشاهده کردند] که هردو هم از منتسبین به ما هستند. خود او هم دارد این قضیه را مى‌بیند و بقیه نمى‌بینند! درحالی‌که اکثر آنهایى که در این مسئله تشریک‌مساعی مى‌کردند همه از معممین و علماء و ائمۀ جماعات بودند ولى نمى‌دانم چرا خدا چشم ما ائمۀ جماعات و علماء و اهل علم را نسبت به این مسائل کور و نابینا کرده و چشم افراد عادى را باز کرده است! بنده اعتراض دارم! باید این را در پیشگاه عدل الهى مطرح کنیم که ما اهل علم هستیم! اینها چه‌کاره هستند؟! یک مشت نادان و آدم‌هایى که عمامه ندارند و افراد عادى هستند!! این فضائل باید به ما برسد، ما مستحق این‌گونه فضائل هستیم که به مردم بگوییم و بازارمان را گرم کنیم و رونق بدهیم!! ولى خب ظاهراً خدا مى‌داند [چه‌کار کند]، گفت: خدا خر را مى‌شناخت که به او شاخ نداد!!

    1. صحیفة الرضا علیه‌السلام، ج ۱، ص ۹۱؛ بحار الأنوار، ج ۹۷، ص ۱۲، با قدری اختلاف.

جلسه ۷۱۷

5
  • حالا این قضیه و مسئلۀ مکاشفات چیزى است که واقعیت دارد. وقتى امام علیه‌السّلام مى‌فرمایند که وقتى مؤمن از دنیا مى‌رود این‌طور است، امام که حرف بیجا و بیهوده و لغو نمى‌زند، حرف حساب مى‌زند! منتها علیٰ‌کلّ‌حال این مسئله براى هر کسى قابل ادراک نیست.

  • این مسئله که آن احساس به‌نحو عینى وجود دارد یک مسئلۀ غیر قابل تردید و غیر قابل تشکیک است یعنى همان حالتى را که ما در وجودِ ...، اگر قرار باشد که ما در این مسئله شک کنیم، باید در آن خارجى هم شک کنیم؛ در آن حقائق لمسى و شهودى خارجى هم باید شک کنیم چون هردو را یکى مى‌بینیم یعنى کسى نمى‌تواند به ما بگوید که مثلاً رؤیا و منامى که مى‌بینید اشتباه است، خودت دارى اشتباه مى‌کنى اگر آن اشتباه است این‌هم اشتباه است و این مسئله تفاوتى نمى‌کند. همان‌طوری‌که الآن وجود این اشیاء را احساس مى‌کنم [همین‌طور رؤیا و منام را احساس می‌کنم].

  • بعضى از افراد از دوستانى که در بعضى از مجالسی که قبلاً داشتیم شرکت مى‌کردند مى‌گفتند که اصلاً وقتى که شرکت مى‌کنیم انگار دو بار شرکت کرده‌ایم یعنى مسئله براى ما تکرارى است! به عرض بنده رسیدید؟! خب شخص باید چه حالتى پیدا کند که براى او عیناً تکرارى باشد؟! تا آن احساس وجدانى نسبت به یک حقیقت خارجى براى او حاصل نشود، خب تکرارى نخواهد شد و مشابه او خواهد شد و از او حکایت خواهد کرد نه‌اینکه نفس او به همان وضعیت باشد. البته خب این مطلب را هم باید درنظر داشت که ـ همان‌طوری‌که عرض کردیم ـ اصل قضیه و لمّ مطلب به این برمى‌گردد که در آن جنبۀ علّى خود شی‌ء، بین علت و معلول امکان ندارد فاصله بیفتد.

  • حصول گره بسیارى از مشکلات فلسفى به‌واسطۀ غور در مسئلۀ علیت

  • ما باید به مسئلۀ علیت خیلى توجه کنیم و خیلى روى آن کار کنیم و خیلى در آن تأمل کنیم! گره بسیارى از مشکلات فلسفى به‌واسطۀ غور در مسئلۀ علیت براى ما حاصل مى‌شود! وقتى که مى‌گوییم: صورت مثالى، علت وجود خارجى است، همین‌طوری لقلقۀ لسان نیست بلکه پشت این مفهوم و عبارت چه چیزى نهفته است؟ اگر صورت ملکوتى، علت است پس چرا معلولش نیست؟! دائماً فقط شما می‌گویید که در مقام اجمال است، اجمال چیست؟! اجمال نداریم! اجمال یعنى عدم وجود.

جلسه ۷۱۷

6
  • مفهوم نداشتن اجمال در مقام عینیت خارجی

  • شما وقتى که یک تخم سیب را مى‌گیرید و مى‌گویید: بالإجمال این یک درخت سیب است، شما در اینجا دارید یک شجرۀ سیب و تفّاح درنظر مى‌گیرید والاّ این خود تخم است و چیز دیگرى نیست. بله! استعداد و قابلیت دارد که تبدیل بشود و حال که نشده است، وقتى که نشده چرا شما اجمال مى‌گویید؟! ما اجمال نداریم! اجمال یعنى ابهام، اجمال یعنى عدم الوجود، اجمال یعنى عدم التفصیل، اجمال یعنى عدم التوضیح و اجمال یعنى عدم التبیین، این معناى اجمال است و این اجمال در مقام مفهوم معنا دارد نه در مقام عینیت خارجی! درحالی‌که بحث ما از مسئلۀ علیت و معلولیت، تعیّن خارجى است یعنى علت خارجى مثالی، علت خارجى ملکوتی، علت خارجى لاهوتی و علت خارجى علم عنائی که نفس علم عنائى علت خارجى براى خلق اشیاء است، این علت خارجى علت براى معلول خارجی است، پس معلول آن کجاست که ما نمی‌بینیم؟! ما نمى‌بینیم خب نبینیم، ما آن‌طرف دیوار را هم نمى‌بینیم! ما اتاق پشت سر را هم نمى‌بینیم! ما آن کسی که در خیابان هست را هم نمى‌بینیم! اینکه ما نمى‌بینیم یعنى نیست؟! همان‌طوری‌که براى دیدن این اتاق کنارى باید از این در خارج شویم و وارد در آن اتاق شویم و براى دیدن افرادى که در خیابان حرکت مى‌کنند چاره‌اى نداریم جز اینکه بدن را کمی تکان بدهیم و این‌قدر آنجا ننشینیم و برویم و این راه را طی کنیم و برویم و ببینیم، همین‌طور براى مشاهده و احساس عینىِ آن معلول خارجى هم باید خودمان را تکان بدهیم. آن تکان دادن، تکان دادن بدن نیست بلکه تکان دادن روح و نفس است و تجرد است! وقتى شما تکان دادى آن‌وقت مى‌فهمى معلول هست، پس همه چیز هست.

  • امر ثابت بودن تمام اتفاقات عالم

  • همۀ آنچه که در این عالم اتفاق افتاده و مى‌افتد یک امر ثابت است!

جلسه ۷۱۷

7
  • این‌همه عکس می و نقش نگارین که نمود***یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد1
  • هستیِ نیست‌نما

  • یک امر ثابت است، نه‌اینکه نیست‌ها یکى پس از دیگری تبدیل به هست مى‌شوند! همۀ آنچه را که ما نیست مى‌پنداریم، هست و نیست‌نما است که آن «هست» در ظرف خودش وجود دارد. خیلى باید در این مطلب دقت کنید، هرچه در آن دقت کنید باز کم تأمل کرده‌اید! باید خوب به این مطلب برسیم و نسبت به آن خوب فکر کنیم و راجع به خصوصیات و مثال‌هاى آن توجه کافى را داشته باشیم که این قضیه براى بسیارى از افراد متأهل و متکفل این مباحث هنوز ناشناخته مانده است و به‌خاطر همین جهت بسیارى از مشکلات که مسئلۀ ربط حادث و قدیم از جملۀ آنها است با غیر از تصور این مسئله امکان حل شدنشان نیست مگر اینکه یک عباراتى را سرهم کردن و ترکیب کردن که حالا خودشان هم نمى‌فهمند که چه مى‌گویند! این مسئله نسبت به این مطلب قابل حل نیست. این نکته براى صور مثالیۀ اعیان خارجى تا اینجا روشن شد، مباحث بیشتری در مباحث نفس مى‌آید که آن مسائل در جلدهاى دیگر اسفار خواهد آمد.

  • نظر و رأى افلاطون در این قضیه این نیست، افلاطون این را قبول دارد و بزرگان از حکما و فلاسفه در این مسئله شک ندارند بلکه بسیارى از عوام هم نسبت به این مسائل معترف هستند؛ افراد در بادى الرأى، نسبت به این مسئله معترف هستند. آنچه را که افلاطون و بعضى از اشخاص و کسانی که تابع او هستند قائل به این نکته هستند این است که همانند عین خارجىِ مثالىِ یک واقعۀ طبیعیه ـ منظور از خارج، تحقق در عالم خارج است نه در عالم دنیا! بر خلاف مسائل اعتبارى که در عالم ذهن است ـ که او را یا در حضور مشاهده مى‌کنیم یا در خواب مى‌بینیم یا در مکاشفه احساس مى‌کنیم، همانند آن عین مثالى که با همان تعیّن خارجى جسمیه عینیت دارد، یک عین خارجى و یک حقیقت خارجى و یک‌ واقعۀ تکوینى داریم که آن واقعه و حقیقت تکوینیه عبارت از آن صورت ملکوتى آن نوعى است که این حقایق جزئیۀ خارجیه همه زیرمجموعۀ آن صورت ملکوتى هستند و همه به این کیفیت درمى‌آیند؛ یعنى همه بر این نسق درمى‌آیند، شکل و وضع و خصوصیات آنها این‌طور است و برگشت این خصوصیات، وضع، کیف، اعراض، عوارض و اینها به یک واقعیت ذاتیه است که آن واقعیت ذاتیه یک حقیقت خارجیۀ کلیه است، ـ کلى نه به معناى کلى منطقی ـ یک کلى طبیعى است که این کلى طبیعى مانند ماهیت ـ نه مثل ماهیت ـ‌ جنبۀ سِعى دارد براى اینکه اصناف و افراد متفقةُ الحقیقةِ و النوعیة و مشترکةُ الحقیقةِ و النوعیة را در آن تعریف خودش قرار بدهد.

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 111.

جلسه ۷۱۷

8
  • همان‌طور که وقتى شما «انسان» مى‌گویید، همۀ افراد انسان اعمّ از اشخاص مختلف، ملل مختلف، زن و مرد، پیر و جوان، کودک، رضیع، عالم و جاهل با الوان و اشکال مختلف را دربر مى‌گیرد بدون اینکه شما احساس کنید که انسانیت یکى بر دیگری [غلبه دارد]! بله، در علم و معرفت و کمال و اینها احساس کم و زیاد هست ولى در صدق آن عنوان کم و زیاد ندارد. من‌باب‌مثال شما برنج اعلاى کیلویى سه هزار یا چهار هزار تومانى را هم بگیرید ـ ما آن زمان‌ها برنج را کیلویى شش تومان؛ شش‌تا تک تومان مى‌گرفتیم! الآن برنج چند هزار تومان شده است؟! چند برابر شده است! زیاد [تغییر نکرده است]! ـ با آن خرده برنجی که با آن آش درست مى‌کنند، هردوى اینها برنج است. یعنى وقتى که شما به این ظرف نگاه مى‌کنید، آن نوعیت برنج بودن را بر آنچه که قیمت آن بالاتر است بیشتر حمل کنید بلکه هردو را به یک دید نگاه مى‌کنید و سر سوزنى تفاوت نمى‌کند، این براى چیست؟! برای این است که ماهیت بر همۀ اینها صدق مى‌کند.

  • تعریف ماهیت مبهمه

  • حالا آن ماهیت، ماهیت مبهمه می‌شود. آن ماهیت ماهیت مبهمه است و یک انتزاع عقلى است که به‌واسطۀ مشاهدۀ صور مختلفۀ خارجیه با اتحاد در خاصیت و ذاتیات، انسان این حقیقت ماهیه را خلق‌ و اختراع مى‌کند. خلق فقط منحصر به خدا نیست بلکه ما هم بلدیم خلق کنیم! ما این حقیقت نوعیه را خلق مى‌کنیم و هرچه را که مى‌تواند در زیرمجموعۀ این حقیقت نوعیه قرار بدهد را داخل در تحت این حقیقت نوعیه مى‌کنیم و این یک ماهیت اعتباریه مثل همین مى‌شود منتها به‌صورت عینى نه به‌صورت انتزاعى؛ به‌صورت علمى و عینى که بعضى تعبیر به علم عنائى کرده‌اند و بعضى مانند این افراد تعبیر به مثل افلاطونى کرده‌اند.

  • بنابراین ما نباید در اینجا خیلى استیحاش کنیم بر اینکه این مثل افلاطونى یک امر چرت و پرتى است و اصل و حساب و کتاب ندارد. همان کیفیتى که بقیۀ حکما نسبت به علم ربوبى در علم ربوبی قائل به اجمال هستند که از آن مقام اجمال، آن علم تفصیلى خارجى نسبت به اعیان خارجى پیدا مى‌شود، این افراد همان مسئله را به شکل کلى مطرح کرده‌اند و گفته‌اند که علاوه بر اینکه علم نسبت به حقایق خارجیه در علم ربوبى وجود دارد و تمام این جزئیات خارجیه به‌صورت علمیه در آن علم ربوبى وجود دارد و این وجود علم ربوبى به علم عنائى، منافاتى با اجمال قبل از تفصیل آن ندارد، همین‌طور آن علم عنائى نسبت به آن حقیقت خارجیه در تحت یک علم عنائى دیگرى است که آن علم عنائى علم کلى نسبت به این صورت و نسبت به صورت‌هایی است که در این حقیقت نوعیه باهم شریک هستند.

جلسه ۷۱۷

9
  • اگر قرار باشد اجمال مخلّ علم کلى نسبت به حقایق خارجیه باشد، علم عنائى نسبت به این حقیقت هم داراى اجمال است و آن اشکالى که در آنجا هست در اینجا هم پیدا مى‌شود درحالی‌که شما قائل به علم عنائى هستید و قبل از خلق اشیاء و قبل از مقام تفصیل قائل به علم ربوبى هستید، در مقام هوهویت قائل به علم ربوبى و علم عنائى هستید؛ در آنجایى که لا اسم و لا رَسم هست باز حقیقت علمیه در آنجا وجود دارد نه‌اینکه آن حقیقت علمیه با تصور مقام هوهویت از پروردگار منتفى و جدا مى‌شود و بعد دوباره خدا از یک جا درمى‌آید و این علم را به خودش مى‌چسباند و مقام واحدیت مى‌شود که آن الله و استجماع مسائل و اینها است! به‌اصطلاح آقایان در عین آن قضیۀ هوهویت و مقام اجمال، نمى‌توانیم نفى کنیم و از خدا سلب کنیم. سلب کردن و نفى کردن با التزام به اختلاف رتبه دوتا است!

  • بله، ما براى مقام هوهویت مرتبه‌اى اعمق و ابطن و ارقّ نسبت به مراتب ظاهرى معتقدیم که آن قضیۀ هوهویت یک مرتبۀ اعلایى از مراتب ظهورى اسماء و صفات کلیۀ ذاتیه است و نسبت به این شکى نیست ولى صحبت در این است که آیا در همان مرتبۀ هوهویت، انتفاء وصف و اسم است یااینکه در همان مرتبه تلازم اسم و وصف همراه با آن ذات است، کدام‌یک از این دوتا است؟! نمى‌توانیم قائل به انتفاء و عزلت و بینونیت بین اسماء و صفات و مرتبۀ هوهویت بشویم، اگر قائل بشویم پس از کجا آمده؟! در‌این‌صورت بحث ترکب و امثال‌ذلک و توالى فاسد خودش مطرح می‌شود.

  • مرتبۀ علیت و اولویت علت نسبت به معلول یک مرتبۀ عادى و یک مسئلۀ ظاهرى است و قطعاً تا شخص و ذات نباشد، علمى نخواهد بود و قطعاً تا ذاتى نباشد قدرتى نخواهد بود و قطعاً تا ذاتى نباشد کتابت و خطاطى نخواهد بود، باید قبل از همۀ اینها وجود ذات و نسبت او را درنظر گرفت ولى صحبت در این است که چه زمانی بوده است که ذات منعزل از اینها بوده است؟! صحبت در این است. وقتى که یک خطاط دارد خط مى‌نویسد، آن ‌وقتى که دارد خط مى‌نویسد فقط خطاط نیست بلکه آن ‌وقتى که دارد ناهار مى‌خورد هم خطاط است و آن وقتی که دارد نماز مى‌خواند هم خطاط است و آن وقتى که دارد مى‌خوابد هم خطاط است، در همۀ اوقات خطاط است منتها ظهورش همان وقتى است که مى‌نشیند و کاغذ و قلم به دست مى‌گیرد و آن مرتبۀ باطن خود را به ظهور درمى‌آورد؛ باطن بوده، همیشه‌ بوده و همیشه با او همراه بود و خواهد بود تا وقتى که مى‌خواهد بمیرد!

جلسه ۷۱۷

10
  • ترتب مظاهر اسماء و صفات بر حیثیت ذاتیه

  • این مظاهرى از اسماء و صفات که دارید مشاهده مى‌کنید همه مترتب بر یک حیثیت است و آن حیثیت، حیثیت ذاتیه است و آن ذات تا وقتى که بوده متصف به علم بوده است درحالی‌که ما ذات را علت براى علم مى‌دانیم نه معلول و نه مساوق! آنچه که مساوق است مرتبۀ حیات است ولیکن علم و قدرت این‌طور نیستند و اینکه این سه‌تا را از اسماء مى‌دانند، این‌طور نیست و فقط همان حیات جنبۀ تساوى با ذات دارد ولى علم و قدرت نه؛ یعنى ذات علت براى حیات نیست بلکه ذات علت براى علم و قدرت است ولى حیات تساوى است و حیات آن نفس الوجود و نفس الاِستقرارى است که مترتب بر خود ذات است و تصور خود ذات مساوقٌ لِتصوّرِ الحیاة و تصوّرُ الحیاة مساوقٌ لِتصوِّر الذات ولى تصور علم مساوق با تصور ذات نیست. تا مى‌گوییم: فلانى عالم است، فلانى مقدّم بر علم مى‌شود. تا مى‌گوییم: فلانى قادر است پس ذات فلانى مقدّم مى‌شود گرچه آن ذات جداى از قدرت نیست ولى در مرتبۀ اعتبار، آن ذات مقدّم بر مسئلۀ قدرت مى‌شود اما مسئلۀ حیات این‌طور نیست.

  • پس ما در قضیۀ علیت باید به این مسئله توجه کنیم؛ نفس معلول در علت گنجانده شده و در آن قرار گرفته است. این کلام افلاطون که مى‌فرماید که تمام اینها عبارت از یک صورت نوعیه است، برگشت این قضیه به این است. حالا من این جلسه این را عرض مى‌کنم و جلسۀ بعد وارد بحث خود مرحوم شیخ و اشکالى که مرحوم آخوند بر مرحوم شیخ و اینها مى‌کند می‌شوم. افلاطون مى‌خواهد این را بفرماید که چه عاملى پیدا شده است که همۀ آدم‌ها مثل همدیگر هستند؟! کشکى که نمى‌تواند باشد! بالأخره یک چیزى بوده است، چه عاملى هست که ما مى‌بینیم زید و عمرو [مثل هم هستند]؟! فرض کنید این دختر است و افکار انسانى دارد، پسر است و افکار انسانى دارد، پیر است و افکار انسانى دارد، جوان است و افکار انسانی دارد و کوچک و بزرگ است و افکار انسانی دارد؟! خصوصیاتى را که مشاهده مى‌کنیم، همۀ اینها مثل همدیگر هستند، باید یک علت داشته باشد گتره که نمى‌شود باشد! اگر از نظر ریاضى به حساب محاسبۀ احتمالات هم باشد باز ما را به این قضیه مى‌رساند که باید یک عامل مشترکى در اینجا وجود داشته باشد که آن عامل مشترک همان حقیقت نفس ناطقه است؛ آن نفس ناطقۀ بدون شکل.

جلسه ۷۱۷

11
  • براى خیلى از افراد هم پیدا مى‌شود و به من هم مى‌گویند؛ گاهى اتفاق مى‌افتد که انسان یک واقعه‌اى را مشاهده مى‌کند ولى در آن واقعه صورت را نمى‌بیند و صورت را احساس نمى‌کند. فرض کنید در مشاهدات ظاهریه یا در منامات و اینها خیلى براى انسان و افراد پیدا شده است و خیال مى‌کنم چیز عادى‌ای باشد و ادراکش از این نقطه‌نظر خیلى مقرّب مسئله باشد. مثلاً می‌گوید که فلان شخص را در خواب دیدم ولى صورتش را نمى‌دیدم. خب صورتش را ندیدم از کجا ادراک کردى که اوست؟! یا می‌گوید: جلوی خودم کسى را نمى‌دیدم ولى ادراک مى‌کردم او ایستاده و دارد با من صحبت مى‌کند! این قضیه از کجا پیدا مى‌شود و علتش چیست؟ چرا شما یک هم‌چنین احساسى دارید؟! در اینجا این احساس یک‌قدرى از مرتبۀ مثال جلوتر رفته است؛ در مرتبۀ مثال صورى، خود آن صورت با عوارض و اعراضش براى انسان تجلى مى‌کند ولى در این احساس، خود آن ذات بدون آن صورت خارجى که ما آن صورت خارجى را مى‌بینیم تجلى مى‌کند ولى احساس مى‌کنید اوست لذا مثلاً مى‌گویید: هیچ مشابهتى با پدرت نداشت؟! مى‌گوید: نه، اصلاً صورت نمى‌دیدم ولى وجودش را احساس مى‌کردم.

  • مساوق عدم بودن انسلاخ عینیت و جزئیت از یک تقیّد خارجى

  • حالا یک‌قدرى از این دقیق‌تر بشویم‌! تا اینجا را که جلو آمدیم یک‌خرده دقیق‌تر بشویم؛ این احساسى که براى شما پیدا شده است و یک حقیقت خارجى و تکوینى ـ نه یک حقیقت اعتبارى و ذهنى و تخیلى ـ را بدون صورت در اینجا احساس کردید، در عین حفظ جزئیت و حفظ تقیّد، زید را احساس کردید نه عمرو، آیا نمى‌شود که همین احساس بدون آن جزئیت براى شما پیدا شود؟! یعنى احساس انسان و نفس ناطقه‌اى را بکنید بدون اینکه اسم او را زید یا عمرو یا خالد بگذارید؟! شاید بگویید که این فقط به‌عنوان یک ادعا است ولکن این ادعا نیست! گرچه از نقطه‌نظر فلسفى شاید مشکل بتوان به این مسئله رسید که انسان بتواند یک نفس ... چون همان‌طوری‌که شما مى‌گویید: نفس ناطقه، یک تقیّد و جزئیت و عینیتى بر او آمد و دیگر نمى‌توانید عینیت را از او انسلاخ کنید، انسلاخ عینیت و جزئیت از یک تقیّد خارجى مساوقٌ لِعدمه.

جلسه ۷۱۷

12
  • ولى صحبت بنده این است که هستند افرادى که به‌واسطۀ بعضى از مراتب تجرد و حیازت مراتب کلیت یک هم‌چنین مسائل و قضایایی را مشاهده مى‌کنند که یک حقیقت خارجیه به‌عنوان نفس ناطقه باعث استجماع همۀ افراد است. در آن نفس ناطقه شما نمى‌توانید بر آن نفس ناطقه اسم زید یا عمرو یا اسم دیگرى بگذارید.

  • انواع کیفیت وحی

  • ما در روایات هم در مورد این مسئله مسائلى داریم؛ در یک جا داریم که رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم مى‌فرمودند: جبرائیل که بر من نازل مى‌شود به این صورت مى‌آید؛ گاهى اوقات جبرائیل به‌صورت دحیۀ کلبى مى‌آید و شخص در کنار پیغمبر مى‌نشیند و با پیغمبر صحبت مى‌کند و وحى را بر پیامبر القاء مى‌کند و بعد مى‌رود و افراد هم سؤال مى‌کنند که این چه کسى بود کنار شما نشسته بود؟ او همان دحیه بود!1 آنها مى‌دیدند. اینجا جایى است که این صورت و این مسئله براى خود آن افراد هم روشن شد. البته این‌طور نبود که همه ببینند بلکه بعضى‌ها مى‌دیدند و بعضى‌ها نمى‌دیدند! خب این براى آنها روشن شد.

  • در بعضى از اوقات رسول خدا با همان صورت مقیدۀ جبرائیل برخورد و ملاقات مى‌کرد و افاضۀ علم و اینها و القاء وحى مى‌شد.2

  • در بعضى جاها داریم که رسول خدا مى‌فرمود: جبرائیل‌ آن حیثیت وجودى خود را چنان منتشر کرد که شرق و غرب عالم را گرفت و من او را نمى‌دیدم!3 این چطور مى‌شود که باشد؟! یعنى ـ در عین ـ اینکه رسول خدا این احساس عنایت و ولایت و اشراف علمى جبرائیل را مى‌کند که تمام غرب و شرق عالم را گرفته است یعنى همۀ موجودات عالم وجود را که آنها داراى علم و حیات و قدرت هستند، جبرائیل تمام آنها را زیر پر خودش گرفت به‌طوری که این شیشه‌ای که الآن در دست من هست داراى حصه‌اى از مرتبۀ علم و حیات و قدرت است و پر جبرائیل این را گرفت. این لیوانى که الآن در دست من هست داراى یک خصوصیت علمیه است که براى کسى آشکار نیست، جبرائیل آمد پرش آن را گرفت و همۀ افراد، حیوانات، ملائکۀ دیگر، جمادات، نباتات و سایر مراتب عقول و هرجا و هر نقطه‌اى که شما حقیقت علمى‌ای را در آنجا مشاهده مى‌کنید را گرفت.

    1. . الکافی، ج ٢، ص ٥٨٧.
    2. الدر المنثور، ج 1، ص 227، با قدری اختلاف.
    3. تفسیر منهج ‌الصادقین، ج 10، ص 167، با قدری اختلاف.

جلسه ۷۱۷

13
  • منظور از صور افلاطونیه

  • از جملۀ آن گرفتن‌ها خود رسول الله مى‌شود، مگر رسول الله مرتبۀ علمى ندارد؟! این مشاهدۀ رسول خدا در مرتبۀ پایین‌تر از آن مشاهدۀ ذات و نفس است، در آنجا خود جبرائیل در تحت نورانیت و در تحت تجلى و نفس رسول الله است لذا این مرتبه، مرتبۀ مادون از مراتب نفس در اینجا تلقى مى‌شود و در این مرتبه است که وحى نازل مى‌شود و در این مرتبه است که صور علمیه مى‌آید و در این مرتبه است که خود رسول خدا در تحت این حقیقت علمیه قرار مى‌گیرد پس پیغمبر دیگر چه کسى را مى‌بیند؟! هیچ کسی! پیغمبر نمى‌تواند کسى را ببیند و نمی‌تواند ذاتى را ببیند بلکه فقط یک حقیقت علمى مى‌بیند؛ به چپ نگاه مى‌کند جبرائیل را مى‌بیند و به راست نگاه مى‌کند جبرائیل را می‌بیند و به هرجا نگاه مى‌کند مى‌بیند در هر نقطه‌اى که از این واقعه و حقیقت علمیه در آنجا ظهور دارد، در آنجا جبرائیل حضور دارد! نه‌تنها جبرائیل حضور دارد بلکه جبرائیل را مى‌بیند. همۀ عالم جبرائیل مى‌شود! نه‌اینکه جبرائیل در این [شیء خاص] حلول کرده است، تمام‌ اشیاء و تمام ذرات و تمام آنچه که هست، همۀ آنها جبرائیل هستند و هیچ‌کدام با همدیگر تفاوت ندارند. بله تفاوت دارند؛ کم، زیاد، بزرگ، سعه، پایین، کوچک و بالا، اینها همه هست ولى این حقیقت واحده در همۀ آنها هست. این منظور افلاطون از صور افلاطونیه است؛ یعنى یک واقعه‌اى که در آن واقعه یک حقیقت نوعیه که آن حقیقت نوعیه نسبت به تمام جزئیاتى که جزئیات خارجیه است جنبۀ سِعى دارد.

  • حالا إن‌شاءالله روى این قضیه فکر کنید تا جلسۀ بعد ببینیم که نظر رفقا در این مسئله چگونه است.‌

  • تلمیذ: علت خاصى بوده است که جبرئیل به‌صورت دحیه آمده است؟

  • استاد: اینها مظاهر مختلف وجود است.

  • تلمیذ: خود رسول خدا این‌طور اراده می‌کردند؟

  • منظور از ارادۀ قبل از تعلق مفهوم و حضور ذهنی

جلسه ۷۱۷

14
  • استاد: فرق نمى‌کند، اینها همه ارادۀ رسول خدا است نه‌اینکه نباشد منتها این اراده در مراتب مختلف باطنى است که حتماً لازم نیست که این اراده به مرتبۀ نفس بیاید، ممکن است این اراده از مرتبۀ عمیق‌تر از نفس سرچشمه بگیرد و خود انسان از این قضیه‌ای که براى او حاصل شود مبتهج شود اینها اراده‌های خیلى باطنى است که عمیق‌تر از اراده‌‌هایی است که ما مى‌کنیم، اراده‌اى که ما مى‌کنیم [این‌طور است که] صورت مثالیه در نفس و قلب مى‌آید و اختیار ما بر آن صورت مثالیه تعلق مى‌گیرد ولى آن اراده قبل از حضور صورت مثالى است، در آنجا مسئلۀ اراده پیدا مى‌شود و چون ما نسبت به این مسائل اطلاع نداریم طبعاً یک هم‌چنین مسئله‌ای را منتفى مى‌دانیم و تصور مى‌کنیم که باید همۀ صور و مفاهیم در ذهن بیاید و در نفس جا پیدا کند و بعد حالا نفس بیاید اینها را در کنار هم بچیند و فرض کنید تصورات و موضوعات و محمولاتى را قرار بدهد و بین آنها ربط ایجاد کند و بعد حکم و تصدیق به آنها کند و بعد براساس آن تصدیق ترتیب اثر خارجى بدهد. اینها مراتبى است که ما انجام مى‌دهیم ولکن قبل از آنها هم مراتبى از اراده هست که آن اراده‌ها کیفیت حضور مفاهیم را تعیین مى‌کنند! اینجا خیلى عجیب است که قبل از اینکه یک مفهوم در ذهن بیاید، آن اراده مى‌آید و اراده مى‌کند که اصلاً چه مفهومى در ذهن بیاید!

  • منظور از روایت «إذا شاءُوا عُلموا»

  • وقتى مى‌گوییم امام علیه‌السّلام «إذا شاءوا عُلموا»1 منظور این ارادۀ اوست نه ارادۀ بعد از حضور ذهنی! بعد از حضور ذهنى که آمده است و دیگر «إذا شاءوا عُلموا» مفهوم ندارد! ارادۀ قبل از تعلق مفهومى و حضور ذهنى و قبل از تصور ذهنى و تصدیقات ذهنیه است، آن ارادۀ قلبیه است که امام اراده مى‌کند و این مفهوم را در ذهن نمى‌آورد و وقتى مى‌گوید: نمى‌دانم، راست مى‌گوید که نمى‌داند. اصلاً در ذهنش نمى‌آورد! دیده‌اید وقتى که یک قضیه و واقعۀ تلخى براى بعضى از افراد اتفاق افتاده است که تکرارش دائماً آنها را به‌هم مى‌ریزد و تا مى‌خواهید بگویید، مى‌گوید: «آقا اصلاً نگو نگو نمى‌خواهم به ذهنم بیاورم»؟! الآن اینکه مى‌گوید: نگو نگو، هنوز به ذهنش نیامده است و اگر به ذهن بیاید دیگر نمى‌گوید: نگو، می‌گوید که خب بگو چون دیگر در ذهنم آمده است؛ مى‌خواهى بگو و مى‌خواهى نگو، بالأخره این دیگر برای من یادآوری شد. نه! فقط آن را در صندوقچۀ ذهن ـ منظور از ذهن همان حضور ذهنى است ـ و در ذاکرۀ خودش نگه داشته و روى آن‌هم یک پوششى انداخته است و نمى‌خواهد درِ صندوق را باز کند، شما تا مى‌خواهید درِ صندوق را باز کنید مى‌گوید: نه انجام نده، اصلاً نمى‌خواهم این به‌دست بیاید.

    1. الکافی، ج 1، بابُ أنَّ الأئِمَّةَ علیهم‌السّلام إذا شاءوا أن یَعلَموا عُلِّموا، ص 258.

جلسه ۷۱۷

15
  • الآن وقایعى که براى افراد پیش آمده است، فرض کنید ده سال پیش مسائلى پیدا شده و یک شخص از بعضى‌ها ناراحتى‌هایی دیده که اصلاً اینها را فراموش کرده است و اگر بخواهد به‌خاطر بیاورد دوباره روز از نو و روزى از نو! دوباره این کدورت‌ها پیدا مى‌شود و افراد هم نمى‌گویند که آقا رها و فراموش کن یا در روایات هم نداریم که انسان باید بگذرد و به‌خاطر نیاورد، این را داریم که اصلاً به‌طورکلی [یاد] نکند. علت اینکه مى‌گویند: وقتی غیبت کسى را کردى به او نگو همین است‌! اگر یک وقتى غیبت کردیم و به گوشش نرسیده است، برسد دیگر نمى‌رود ... همۀ افراد این‌طور نیستند که [فراموش] کنند، بعضى‌ها تا آخر عمر هم نگه مى‌دارند! انگار همه چیز باید [محفوظ] باشد، در صندوقشان باز است! در صندوق عقبشان باز است! هرچه مى‌گوییم که بابا هر کارى کرده است دیگر فراموش کن، مى‌گوید: من نمى‌توانم فراموش کنم، چه‌کار کنم؟! نمى‌توانم فراموش کنم! بعضى‌ها هستند یک هم‌چنین قدرتى دارند یا نفس آنها یک نفس مستعدى است که بخواهند یک چیزى را از ذهن خودشان ببرند [راحت این کار را انجام می‌دهند]!

  • بنده با افرادى [برخورد] داشتم که مثلاً راجع به قضیه‌ای از آنها سؤال کردم و گفتند: نمى‌دانیم. هرچه سؤال کردم و گفتم که بابا مثلاً چند ماه پیش این قضیه اتفاق افتاد، مى‌گوید: من اصلاً چیزى را که بخواهم از ذهنم ببرم مى‌برم. بله، اگر خیلى بنشیند فکر کند و تعمق کند، یک چیزهایى پیدا مى‌شود و یک چیزهایى [به ذهن] مى‌آید ولى مى‌توانند خودشان را نسبت به یک قضیه که اتفاق افتاده است بالکل جدا کنند!

  • چقدر خوب است که این‌طور باشد؟! آدم خوبی‌هایى که از افراد مى‌بیند در صندوق عقبش نگه دارد ـ صندوق عقب یا صندوق جلو، فرقى نمى‌کند! ـ و درِ صندوق را همیشه باز نگه دارد و بدی‌هایى را که از افراد مى‌بیند، درش را ببندد. [واقعاً این‌طوری چقدر مسائل حل می‌شود]! خب دیگر در خیلى از اوقات نمى‌شود و مسئله این‌طور هست ولى براى اولیاء خدا یک هم‌چنین مطلبى هست؛ فرض کنید شخصی کار خلافى انجام داده و او را متأثر و ناراحت کرده است و بعد‌ من‌باب‌مثال آن ولىّ خدا او را بخشیده یا خود او توبه کرده یا او گذشت کرده است، فردا که پیش او مى‌رود، وقتی که نگاه مى‌کند اصلاً آن ولىّ خدا نمى‌داند که او دیروز [کاری] انجام داده است! دیروز انجام داده است! حالا ما تصور می‌کنیم که اینها مسائلِ مربوط به قضایاى یک سال پیش و دو سال پیش و اینها باشد! ولی آن کارى را که مى‌توانیم با یک واقعه که در ده سال پیش اتفاق افتاده است انجام بدهیم، این ولىّ خدا همان کار را با کارى که در یک ساعت پیش اتفاق افتاده است انجام می‌دهد!

جلسه ۷۱۷

16
  • برخوردهای مختلف اولیاء با انسان

  • ولی‌ّ خدا این است! وقتى حر پیش امام حسین علیه‌السّلام مى‌رود، انگارنه‌انگار که اصلاً او آمده و جلویش را گرفته است، اصلاً و ابداً! اصلاً به ذهن امام حسین هم خطور نمى‌کند که یک روزى او آمد و جلوی ما را گرفت و راه را برگرداند، امام همین است! ﴿أُوْلَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَيِّ‍َٔاتِهِمۡ حَسَنَٰتٖ﴾1 همین است. وقتى ارادۀ امام تعلق بگیرد سیئۀ او تبدیل به حسنه مى‌شود و پاک مى‌شود؛ پاک پاک! پیش امام مى‌آید ولی خودش دارد از خجالت مى‌میرد! لابد ـ نمى‌دانم، خداى نکرده بیخود از پیش خودمان یک چیزى نگوییم ـ وقتى حر با آن کیفیت پیش امام حسین مى‌رفت و کفشش را آن‌طور کرده بود، با خود مى‌گفت: اصلاً من را راه نمى‌دهند و حضرت اباالفضل علیه‌السّلام با آن شمشیرش قبل از اینکه [امام را ببینم] من را دو نصف مى‌کند که آخر فلان فلان شده تو همۀ کارها را کردى و حالا انگارنه‌انگار، تشریف آوردى؟! بفرمایید یک گوسفند هم براى شما قربانى کنیم و چه‌کار کنیم! قبلاً خبر مى‌دادید تا اینجا طاق‌نصرت مى‌بستیم! ولى وقتى که پیش امام حسین علیه‌السّلام مى‌رود، [حضرت می‌فرماید:] شما چه‌کار کردی؟! مسئله‌اى نیست، چه بوده است؟! به اینجا آمدی؟! تشریف بیاورید. [حر می‌گوید:] یا ابن‌رسول‌الله من این کار را کردم. [حضرت می‌فرماید:] تو چه موقعی انجام دادی؟! چه موقعی یک هم‌چنین چیزى انجام دادی؟! یعنى واقعاً حضرت به او مى‌گوید که تو چه موقع انجام دادی؟! امام حسین اصلاً در نفس خود نمى‌بیند که این حر یک روزى این کار را کرده است! چرا؟! چون الآن حر برگشته است و این وجود جدید در اینجا احساس و ملموس مى‌شود! وجود جدید و حضور جدید و نفس ناطقۀ جدید! این حر غیر از آن حر است و فرق مى‌کند. الآن این حر نه آب را سد کرده و نه با لشگر آمده و نه چیز کرده است، چون برگشته است! وقتى برگردد «یَومَ وَلَدَتهُ أُمُّهُ»2 [می‌شود]؛ در مورد کسانى که گناه مى‌کنند داریم. و این دیگر خیلى جاى بسط و صحبت و اینها است.

    1. . سوره فرقان (25) آیه 70. معادشناسی، ج 8، ص 233:
      «این چنین بندگان صالح و با ایمانى، خداوند بدی‌هاى آنان را به خوبى تبدیل می‌کند.»
    2. الکافی، ج 4، ص ۲5۳.

جلسه ۷۱۷

17
  • لذا اگر انسان بخواهد ورزش ذهنى و نفسى کند، این قضیه مسئله‌اى است که اتفاقاً به راه انسان هم کمک مى‌کند که اصلاً به‌طورکلی همیشه با وجود فعلى افراد برخورد کند نه با وجود سابقی و قبلى آنها! مگر اینکه یک چیزى و یک ریگى به کفشش باشد که خب آنجا دیگر مسئله طور دیگر است.

  • اللهم صل محمد و آل و محمد