720

حقیقت بساطت وجود و اتحاد اشیاء

تبیین نسبت میان قیود ماهوی و وحدت حقیقت هستی

14012
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین یکی از مباحث دقیق فلسفی و عرفانی پیرامون حقیقت وجود و نسبت آن با ماهیت می‌پردازند. بحث با بررسی جایگاه مثال افلاطونی و تفوق حقیقت عالم مثال آغاز شده و به این پرسش کلیدی می‌رسد که چگونه یک حقیقت بسیط، در عین حفظ بساطت و صرافت ذاتی خود، می‌تواند قیود مختلف ماهوی را بپذیرد و در قالب موجودات گوناگون ظهور یابد. استاد با نقد دیدگاه‌هایی که ماهیت را امری اصیل یا عدمی می‌دانند، اثبات می‌کنند که ماهیت چیزی جز همان وجود نیست که در مقام ظهور، به شکل و قید خاصی درآمده است. در ادامه، این نتیجه حاصل می‌شود که کثرت موجودات مانع از اتحاد آن‌ها در حقیقت وجود نیست و تمامی اشیاء در عین تفاوت ظاهری، در حقیقتِ واحدِ هستی با یکدیگر متحدند. این جلسه با تأکید بر اینکه بساطت وجود با ظهور در قیود مختلف منافاتی ندارد، به درک عمیق‌تری از وحدت وجود و معیت اشیاء با یکدیگر می‌انجامد.

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۲۰

1
  • درس هفتصد و بیستم

  • کیفیت ترسیم مسئلۀ مثال افلاطونى و تفوق آن بر حقیقت عالم مثال (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • در جلسۀ گذشته کیفیت ترسیم مسئلۀ مثال افلاطونى و تفوق آن بر حقیقت عالم مثال روشن شد و عرض شد که مسئلۀ عالم مثال در مرتبۀ مادون مثال افلاطون قرار دارد و مثال افلاطون یک حقیقت طبیعیه ـ نه طبیعیه به معناى عالم طبع و ماده بلکه به معناى ماهویه ـ از نقطه‌نظر سعى و اطلاقى است. وجود هست که نسبت به همۀ افراد مادون خودش به یک حیثیت و عنوان مشتمل است و افراد از این نقطه‌نظر تفاوت نمى‌کنند؛ افراد عالى و دانى نسبت به این مسئله تفاوت و فرقى ندارند و هر کسى که داخل در تحت حقیقت نفس ناطقه باشد، از نقطه‌نظر این حقیقت و واقعیت سعی مشمول این مثال خواهد بود. البته از نقطه‌نظر فلسفى انسان مى‌تواند بر آن مطلب دلیل بیاورد و عرض شد که وقتى ما وجود را یک حقیقت بسیطه بدانیم و آن حقیقت بسیطه قابلیت تقیّد به قیود مختلف و تشکّل به اشکال مختلفه را دارد، دیگر در اینجا مى‌توانیم بپذیریم که یک وجود در عین خصوصیت آن موجودیت خارجى خودش، همان وجود به‌واسطۀ آن حیثیت بساطت خودش ...

  • معناى بساطت وجود

  • این قضیه از آن‌ قضایاى خیلى مشکل است که ادراک این مسئله مقدارى احتیاج به زمینۀ ذوق عرفانى دارد و از آن‌طرف باید یک مقدارى به این مسئله کمک شود اما از نقطه‌نظر فلسفى نسبت به این مسئله اشکالى وجود ندارد. وقتى که حقیقت وجود یک حقیقت بسیط است و معناى بساطت عبارت از تقبل قیود مختلفه است. اگر ما یک وجودى را محدود به یک قیود خاصه بدانیم آن‌وقت این دیگر بسیط نیست. الآن این کتاب مقیّد به این شکل و اعراض و خصوصیات از خصوصیات ذاتیه و خصوصیات عرضیه است و اشیائى که در اطراف آن هستند هم مقیّد به قیود خاص خودشان هستند و این ارتباطى به آنها ندارد و آنها هم ارتباطى با این ندارند و هرکدام حدّ خودشان را دارند. یک کارى از او برمى‌آید و یک کارى هم از دیگری برمى‌آید و این‌طور نیست که اینها با همدیگر تداخل داشته باشند. خب این از دیدگاه ما است یعنى از دیدگاه ما که به آن وجود خارجى مربوط مى‌شود چنین مسئله‌اى در اینجا مطرح است ولى صحبت در این است که در حاقّ واقع چطور مى‌شود که یک وجودى در عین موجودیت خود، موجودیت غیر را هم حائز بشود؟! این قضیه خیلى قضیۀ پیچیده‌اى است.

جلسه ۷۲۰

2
  • معنا و شرط ماهیت

  • به‌خاطر اینکه شرط ماهیت عبارت از اختیار حدود و سد ثغور و ایجاد مانع براى طرق ماهیات مختلفه و ورود ماهیات مختلفه است. اصل خود ماهیت عبارت از حد است. وقتى که شما مى‌خواهید حد را از یک شی‌ء بردارید پس دیگر ماهیت اینجا چه‌کار مى‌کند؟ دیگر ماهیت در اینجا معنا ندارد. ماهیت یعنى مانعیت، ماهیت یعنى عدم الورود، ماهیت به معناى حد و قید گذاشتن براى عدم ورود شی‌ء دیگر در این حریم است، این دو با همدیگر متناقض است که یک امرى داراى ماهیتى باشد و بعد شما معتقد باشید که این ماهیت در آن مسئله در اینجا کارایى ندارد و ماهیات دیگر مى‌توانند در این حریم وارد بشوند. اینجاست که آن بحث ماهیتى را که ما از قبل بیان کردیم به‌درد مى‌خورد و به داد ما مى‌رسد. اگر یادتان باشد در آن بحثى که ما راجع به حقیقت ماهیت عرض کردیم بیان شد که ماهیت عبارت از نفسُ الوجود به‌نحو قید و به‌نحو حد است نه‌اینکه عبارت از یک امر عدمى است که بعضى‌ها به این مسئله معتقد هستند که اگر قرار بر امر عدمى باشد دیگر نقشى در اینجا ندارد. العَدَم لا یُخبرُ عَنه؛ هم لا یُخبِرُ است و هم لا یُخبرُ عَنه است؛ خبر نه موضوع واقع مى‌شود و نه محمول. اگر ماهیت عبارت از یک امر عدمى بشود پس چطور شما در اعتبار معتبر براى او حساب باز مى‌کنید و او را از دیگرى تمایز مى‌دهید؟! این تمایز از کجا آمده است؟! به‌واسطۀ امر عدمى که تمایز نمى‌آید. فرض کنید عدم زید با عدم حمار هردو یکى است و تفاوتى نمى‌کند، چه اینکه بگویید: عدم زید یا عَدَم الِحمار. حالا اگر به مردم [این‌طور] بگویید، به ایشان برمى‌خورد! مى‌گویند: آقا ما را با خر یکى کردید؟! می‌گوییم: نه آقا عدم شما را با عدم خر یکى کردیم، نه وجود حضرت‌عالی را! حضرت‌عالی کجا و خر کجا؟! استغفرالله! این مسئله اصلاً قابل تصور نیست که جنابعالى را با خر یکى کنیم، اینکه نمى‌شود! این مسئله به عدم برمى‌گردد؛ عدم زید با عدم حماریت در اینجا با همدیگر تساوى و تساوق دارند و هیچ فرقی هم نمى‌کند. چرا؟ چون بحث، بحث عدم است. در اینجا آن قید مورد نظر است نه مقیّد، وقتى که زیدى نیست نبود زید در اینجا مدّنظر است نه نبود زید به‌عنوان أنّه زیدٌ که در اینجا مضافٌ إلیه داخل در اعتبار مضاف باشد، نه! نبود زید در اینجا مطرح است، زید در اینجا نیست و آن نبودش مورد نظر است و نبود هم یکى است؛ شما نبود را به زید بزنید یا نبود را به حمار و بقر بزنید هردو یکى است و تفاوتی نمى‌کند و در اینجا خصوصیتى [نیست].

جلسه ۷۲۰

3
  • همۀ مسائل در «بود» حاصل مى‌شود و «بود» که بیاید بین زید و خر فرق مى‌کند؛ زید دو پا دارد و راه مى‌رود ولی خر روى چهارپا راه مى‌رود و فرق مى‌کند! تازه او دوتا پا بیشتر از زید دارد آن‌وقت مى‌گویند: مقامش کمتر است! آن با دو پا راه مى‌رود و این با چهار پا! فرض کنید که او دو یا سه‌تا سیب بخورد سیر مى‌شود و آن خر ده کیلو پانزده کیلو جو مى‌خورد و باز هم هل مِن مزید دارد! گاو اگر باشد خرج و مخارجش بیشتر است و باید اموال بیشتری براى آن صرف شود چون جو او بیشتر است! همۀ اینها بسته به این است که هرچه آن ظرفیت بیشتر باشد تقریباً اموال بیشترى را هم براى پر کردن این شکم و برآورده کردن آرزوها باید صرف کرد اما بچه نه [این‌طور نیست و اگر] یک سیب و پفک بخورد دیگر کارى ندارد و مشکلى پیش نمى‌آید. علیٰ‌کلّ‌حال خر و گاو داشتن خیلى خرج برمی‌دارد!

  • بیان تفاوت اصل با فرع

  • خلاصه همۀ این مسائل به وجود برمى‌گردد و در وجود است که این قیود حاصل مى‌شود و قیود به‌خاطر مسئلۀ ماهیت است. شما که مى‌فرمایید: ماهیت امر عدمى است، چگونه بر یک امر عدمى اعتبار را حمل و بار مى‌کنید؟! عدم که عدم است، این یک.

  • آنهایى هم که معتقد هستند بر اینکه ماهیت در عرض وجود است و هردو اصالت دارند، آنها هم باید پاسخ بدهند بر اینکه شما که مى‌گویید: اصل است یعنى یک اصلى است که در وجود و استقرار خودش نیاز به دیگرى ندارد. فرض کنید همان‌طوری‌که خود نفس وجود نیاز به ماهیت ندارد چطور اینکه در وجود بارى این حرف را مى‌زنید [که] در وجود بارى ماهیت معنا ندارد چون در وجود بارى حد و قیدى معنا ندارد. پس مى‌توانیم بگوییم که وجود بارى اصل است و اصل با فرع دوتا است! فرع از نقطه‌نظر وجودى متأخّر از اصل است و اصل از نقطه‌نظر وجودى متقدم بر فرع است و اینها با همدیگر تفاوت دارند. در وجود بارى چطور این حقیقت وجودیه اصل است و نیاز ندارد؟ آن‌وقت در مورد غیر بارى مى‌گویید که ماهیت هم اصل است. پس این ماهیت از کجا آمد؟! وقتى که وجود بارى عبارت از وجود محض باشد، این اصالت در ماهیتى که شما براى اشیاء معتقد هستید، این اصالتش از کجا آمد؟! وجود باری خودش نمى‌تواند [فاقد شیء باشد]؛ مُعطِى الشی‌ء نمی‌تواند فاقد آن شی‌ء باشد! وقتى وجود بارى آن اصالت و ماهیت را ندارد، چگونه می‌تواند ماهیت را که به‌عنوان یک امر اصیل است [خلق کند]؟! اصیل یعنى قائم به ذات، مستغنى از غیر، غنى به ذات و غیر متدلى به غیر، اینها همه معناى اصیل است، اصالت یعنى همین. هرچه را که شما مرتبط به غیر کردید از اصالت انداخته‌اید و دیگر نمى‌توانید به او اصیل بگویید. حالا آن کسانى که قائل هستند بر اینکه هردوى اینها اصیل هستند؛ هم وجود و هم ماهیت، این اصالت ماهیت را از کجا مى‌آورند و اثبات مى‌کنند؟! بنابراین این‌هم به‌طورکلی باطل است و افحش از اول خواهد بود.

جلسه ۷۲۰

4
  • معنای أحدیت

  • آنچه را که بنده نسبت به مسئلۀ ماهیت خدمت رفقا عرض کردم این است که ماهیت أمرٌ موجودٌ خارجىٌ و متعیّنٌ و متشخصٌ ولکن آن امر خارجى همان نفس وجود است که به شکل مختلف درمى‌آید نه‌اینکه یک امر وهمى و اصیل است هیچ‌کدام از این دوتا نیست. همان تشکل خارجى وجود عبارت از همان ماهیت است و طبعاً متأخر از وجود است. چرا؟ چون وجود بحت و بسیط به این شکل درآمده و به این ماهیت ماهویت پیدا کرده است. اگر آن وجود بحت و بسیط نبود شکلش از کجا بود؟! قیدش از کجا بود؟! این اعراضى که بر او حمل مى‌شوند از کجا بودند؟! آن امر بسیط که عبارت از وجود اطلاقى و مبدأ هستى است، آن امر بسیط باعث مى‌شود که اشکال مختلفى به خود بگیرد.

  • حالا از نقطه‌نظر فلسفى وارد شدن در بحث مثال افلاطونى به این شکل هست. وقتى که آن امر بسیط مى‌خواهد آن ماهیت را به خود بگیرد، آیا با تقیّد به ماهیت از آن بساطت خودش خارج مى‌شود و دیگر بسیط نیست؟! اینکه متناقض است. وقتى که شما مى‌خواهید یک امر و حقیقت بسیط را مقیّد کنید، آن قید و حدى که مى‌خواهید براى او بیاورید باعث مى‌شود که این وجود از وجود دیگر جدا مى‌شود و درقبال او قرار مى‌گیرد؛ آن آن‌طرف جوی و این این‌طرف جوی، آن در حریم این داخل نمى‌شود و این‌هم در حریم آن داخل نمى‌شود، بنابراین این وجود از بساطت خودش برگشت و منقلب شد و متحول و متبدل شد. خوب دقت کنید! بزنگاه و شاه کلید مسئله و حل این مشکل در اینجاست که این وجود مى‌خواهد یک ماهیتى به خود بگیرد. فرض این است که این وجود بسیط است و از اول وجود مقیّد و محدود نبوده است؛ قید، ماهیت، شکل و رنگ نداشت و هیچ چیزی نداشت. حالا این وجود مى‌خواهد شکل و رنگ پیدا کند و خصوصیات طبیعى پیدا کند. وقتى که این تبدیل پیدا شد و به افاضۀ اشراقیه داراى این ماهیت شد و مقیّد و مستقل شد و در این عالم متعیّن و متشخص شد، حالا که شد، ارتباطش را با بقیۀ موجودات به چه نحو نگه مى‌دارد؟! حالا صحبت این است. قبل از اینکه بخواهد متحول و متبدل بشود خب بسیط بود و شکل نداشت و اصلاً بحثی نبود چون دو چیز نبودند که شما بخواهید بگویید: این و آن، بلکه یک واحد و یک حقیقت واحده بود که آن عبارت از وجود حق بود، مبدأ هستى و وجود بود و این بساطت را داشت. آن موقع هم که آنجا زید نبود، عمرو نبود، شجر، سماء، بحار و انهار نبود. آن موقع که دیگر حجر، رمل، ملائکه، مجردات و غیر مجردات نبودند، هیچ چیزی نبود، وجود بود که همان مقام هوهویت و مقام أحدیت باشد. أحدیة الذات یعنى یک ذاتى است که ماهیت برنمى‌دارد و در آن بساطت خودش در اینجا به معناى مانع و رافع قید است. أحدیت یعنى زدودن و طرد کردن و نفى کردن که هر قید و ماهیتى را نفى مى‌کند و هر اعتبارى را به کنارى مى‌گذارد. همان نَفس أحدیة الذات که عبارت از مبدأ وجود است باقى مى‌ماند، بسیارخوب در این مسئله حرفى نداریم. حالا که این وجود بسیط، مقیّد شد چه خاکى به سر خود کنیم؟! حالا چه باید بگوییم؟! حالا این به این قید درآمد و به صورت کتاب درآمد، کتاب که با میکروفون، دستگاه، ضبط، فرش، دیوار، حجر، مدر، انسان و اینها فرق مى‌کند و این یک خصوصیاتى دارد و اینها همه خصوصیات دیگرى دارند، انسان یک خصوصیاتى دارد و حجر یک خصوصیتی دارد! اینها همه با همدیگر متنافى و متعارض هستند. آیا الآن که به این صورت درآمده است آیا از بساطت خودش بیرون آمده است؟ اگر بیرون آمده است پس این انقلاب ماهیت است و هو باطلٌ. انقلاب ماهیت نه به معناى ماهیت حدود بلکه به‌عنوان خود خصوصیات ذاتیه است. شما یک ماهیت را آوردید و به یک ماهیت دیگر برگرداندید یعنى فى نفسِ تصورِ بساطتِهِ عدمُ انطباقِه مع ماهیةٍ أخرىٰ خب این انقلاب ماهیت است و باطل است.

جلسه ۷۲۰

5
  • پس وقتى که یک حقیقت ذاتى از آن بساطت خودش مقیّد مى‌شود ـ تابه‌حال به این مسئله فکر کرده‌اید؟! ـ و از آن حقیقت خودش به یک حقیقت مقیّده و محدوده متبدل مى‌شود حالا خودش چیست؟ ما به آن تبدّل کار نداریم. بله، الآن تبدّل به کتاب شده است بسیار خوب نوشته‌هایى در آن هست و کاغذش هم لابد قطن است و یا اشجار و درخت و این حرف‌ها است، به اینها کار نداریم الآن تبدیل به این شده است، بعد از آن چه؟ آن حقیقت ذاتیۀ خودش که الآن تبدیل پیدا کرده است الآن باید بر آن حقیقت وجودیۀ خودش چه حکمى کرد؟ الآن در شرایط فعلى که مى‌دانیم این با آنها و چیزهاى دیگر فرق مى‌کند و با همۀ اشیائى که در این عالم طبع و اینها هست متفاوت است، آن حقیقت وجودیۀ خودش که کتابى است که الآن در دست ما هست و مى‌بینیم، اگر آن‌ حقیقت وجودى به این شکل درنمى‌آمد نمى‌توانستم این کتاب را در دستم بگیریم و فقط در عالم تخیل بود ولی الآن من این کتاب را در دستم مى‌گیرم و این به‌خاطر این است که آن حقیقت وجودیۀ بسیطه الآن وجود دارد والاّ نمى‌توانستم آن را بگیرم و بالا بیاورم، چون آن حقیقت بسیطه وجود دارد مى‌توانم این کتاب را در دستم بگیرم والاّ عدم بود. وقتى که وجودى نباشد، چه چیزی هست؟ هیچ؛ یک مثقال هم دیگر وزن ندارد، نه وزن هست، نه شکل هست، نه ماهیت هست و نه هیچ چیزی! هیچ چیزی نیست. پس معلوم است که هست، حالا که آن حقیقت بسیطه هست و الآن که این ماهیت را پیدا کرده چیست؟ من به او کار دارم و به خود ماهیت و اینها کارى ندارم. شما وقتى که یک خمیر و از این چیزهاى مثل موم و اینها را در دست مى‌گیرید؛ از این چیزهاى که با آن مجسمه و اَشکال درست مى‌کنند و نرم است ـ آن موقع ما از این چیزها داشتیم ـ را در دست مى‌گیرید و فرض کنید که آن را به شکل یک ماهى درمى‌آورید یا به شکل یک حیوان درمى‌آورید، اگر شخصى نگاه کند مى‌بیند که الآن به شکل یک ماهى درآمده است، ماهی را می‌بیند اما آن کسی که یک مقدار چشمش بازتر است نگاه به این ماهى نمى‌کند بلکه به آن خصوصیت نگاه مى‌کند؛ به این حالت لاستیکى که دارد و نرم مى‌شود و آن را از بقیۀ اشیاء جدا مى‌کند نگاه می‌کند؛ تا نگاه مى‌کند مى‌گوید که برو یک انگشت فشار بده، مى‌بیند داخل رفت. می‌گوید که با دستت بردار و این‌طوری کن، هرچه ماهى بود، سر و دمش همه باهم یکى شد و دنبال کارش رفت. او که الآن دارد نگاه مى‌کند به این شکل نگاه نمى‌کند بلکه به آن ذات و خصوصیتی نگاه مى‌کند که اگر آن خصوصیت را یک فشار بدهى، دست شما در آن فرو مى‌رود و خراب مى‌شود و ازبین مى‌رود و بعد مى‌توانید آن را به شکل دیگرى دربیاورید. همین را خراب مى‌کنید و تبدیل به یک گربه مى‌کنید و همین گربه را فشار مى‌دهید و تبدیل به [چیز دیگری می‌کنید]. این بچه‌ها اول درست مى‌کنند و بعد مى‌زنند و خراب مى‌کنند و دوباره یک چیز دیگر درست مى‌کنند و بعد خوشحال هم مى‌شوند. آنها هم در درست کردن و هم در خراب کردن کیف مى‌کنند، در هردو طرف کیف مى‌کنند اما ما فقط در درست کردن کیف مى‌کنیم و در خراب کردن خیلى خوشمان نمى‌آید! الآن آن دارد فقط به او نگاه مى‌کند.

جلسه ۷۲۰

6
  • نظر من در اینجا به آن وجودى است که الآن در اینجا شکل و ماهیت گرفته است. آن وجودى که شکل و ماهیت گرفته است در عین فرض بساطتى که ما براى او کردیم ...، حالا در هر عالمى مى‌خواهد باشد ما کارى نداریم، بالأخره الآن که این شکل را گرفته است با موجودات و وجودات دیگر مغایرت دارد؟ پس این دیگر بسیط نیست، انقلاب این ذات و ماهیت شد. اگر مغایرت ندارد، یا شما باید در اینجا بساطت اصل وجود را انکار کنید، خب اینکه هیچ! خر ما از کُرِ‌گى دم نداشت! این یک. یا باید بگویید که اصالت با ماهیات است که آن‌هم مسئله به شکل دیگر است. یااینکه اگر اصالت، تجرد، اطلاقیت، بساطت و صرافت را به وجود مى‌دهید تا ابدالآباد نمى‌توانید اینهایی را که دارید به وجود مى‌دهید از او سلب کنید. الآن که این کتاب اسفار را نگاه مى‌کنید این کتاب اسفار وجود بسیط است. این دستگاهى که الآن در اینجا در مقابل من هست وجود بسیط است. این فرش وجود بسیط است و تمام اینها حقیقت ذاتشان وجود بسیط است. وجود بسیط است [که] قید خورده است حالا که این وجود بسیط است و قید خورده آیا مقیّد شدنش آن را از بساطت خارج مى‌کند؟ نمى‌توانیم خارج کنیم چون آن مقدماتمان خراب مى‌شود و اگر بخواهیم این را خارج‌ کنیم یک لگد به همۀ مقدماتى زدیم که تابه‌حال چیده‌ایم و درست هم چیده‌ایم و جلو آمدیم.

  • یک بندۀ خدایى یک ایرادى در مسئلۀ وحدت وجود داشت ـ این مسئله که الآن عرض مى‌کنم، ریشۀ وحدت وجود است ـ مى‌گفت: پیش یکى از افراد خیلى معروف رفته بودم و اشکالم را با او مطرح کردم. وقتى که صحبت کردیم و مسئله بالا گرفت گفت: اگر بخواهیم این نظریۀ شما را بپذیریم باید دست از تمام آنچه را که راجع به چیز هست برداریم. من به او گفتم: مى‌خواستى بگویى که باید بردارى! انسان یا باید براى این مسئله پاسخ بیاورد و یا اگر پاسخى نیاورد، اینهایى که تابه‌حال چیدى غلط است. این چیزى نیست که یک جا انسان گیر مى‌کند و بعد پاسخى براى او ندارد لذا مى‌گوید: باید دست از مسائل گذشته برداریم. اگر آن مقدمات، مقدمات صحیح بوده است پس این‌هم پاسخ دارد. اگر این پاسخ ندارد، آن مقدمات صحیح نبوده است. مسئله این‌طور نیست که ما در یک جا که گیر کنیم بگوییم: آقا اگر بخواهیم این حرف شما را قبول کنیم لازمۀ آن این است که دست از آن حرفمان برداریم. خب بردارید، باید هم بردارید، اینکه جواب نشد.

جلسه ۷۲۰

7
  • عدم تغییر و تبدّل ذاتی از ذاتیات خودش

  • اگر بساطت وجود را طبق براهین ثابت کردیم دیگر نمى‌توانیم به اینجا که مى‌رسیم دست از آن مقدمات برداریم! اینجا هم باید جلو بیاییم و بدون هیچ‌گونه ترس و واهمه در دل شیر بیاییم و تا هرجا که مى‌خواهد مسئله برود جلو برویم. اینجاست که ما به این نتیجه مى‌رسیم که تمام اشیاء خارجى اعمّ از مجرد و غیر مجرد با حفظ سمت ـ حفظ سمت دیده‌اید؟! یکى مسئول یک اداره است و مى‌گویند: شما با حفظ سمت مسئول ادارۀ دیگر هم هستید! یا دوتا یا ده‌تا یا صدتا اداره یا همۀ ادارات! ـ اینکه الآن مقیّد شده و مقیّد شدن آن‌هم صحیح و درست است و بالعیان داریم مشاهده مى‌کنیم، با حفظ سمت همان حقیقت اطلاقیۀ خودش را نگه داشته و از او دست برنداشته و آن حقیقت اطلاقیه به یک حقیقت مقیّده منقلب نشده است چون ذاتى تغییر پیدا نمى‌کند. الذاتى لا یَتَغَیّر و لا یَتبَدَّل آن ذاتى از ذاتیات خودش تغییر پیدا نمى‌کند درحالى‌که بساطت و صرافت، ذاتى حقیقت وجود است نه عرضى! یعنى البِساطةُ مُساوِقٌ لِلوجود و الِصرافَةُ مُساوِقَةٌ لِلوجود و کُلُّ ما هو مُساوِقٌ لِلوجود لا تُمکِن أن یَتَغَیّر و یَتبَدَّل و یَنعَزِلَ عنهُ لَحظَةً ما؛ براى این مسئله یک لحظه نمى‌شود قائل به انصراف شوید. اگر بخواهید یک روز بساطت را از وجود بردارید، آن روز خود وجود را از وجود برداشتید یعنى نفى شیء عن نفسه خواهد بود. اگر یک روز بخواهید صرافت را از وجود بردارید، آن روز خود وجود را سلب کردید و [اگر] وجود را سلب کنید دیگر ماهیتى باقى نمى‌ماند پس این کتاب عدم مى‌شود. تا چه موقعی این کتاب موجود است؟ تا وقتى که صرافت را دارد. چه موقعی این کتاب نفى عدم را مى‌کند؟ تا وقتى که این بساطت را دارد. چه موقعی این کتاب نفى خود را مى‌کند؟ تا وقتى که این کتاب وجود ذاتى و حقیقى خودش را در خود نگه داشته و حذف نکرده است. اینکه این بساطت و صرافت را در خود دارد ـ اگر این مسائلى که عرض مى‌کنم را دنبال کنید، ریشه‌های همۀ مسائل در فصوص هست. ـ چه موقعی این بساطت را ازدست مى‌دهد؟ چه موقعی این ماهیت را ازدست مى‌دهد و دیگر کتاب نیست؟ در وقتى که صرافت نیست. البته مى‌شود ازدست بدهد و یک عرض و قید دیگر بیاید ولى آن باز همان وجود و قید را دارد. این کتاب چه موقعی مى‌تواند حدود و قیود را از خودش سلب کند؟ وقتى که آن وجود از بساطت بیفتد و وقتى که افتاد، آن موقع دیگر دیر و دیّارى نمى‌ماند! هیچ چیزى دیگر در اینجا نیست که ما بگوییم: هذا ماهیةٌ أو وجودٌ. چون سلب بساطت از وجود مُساوِقٌ لِسَلبِ الوجود عنِ الوجود! هر کسى تا اینجا اشکال دارد بگوید چون وقتى به نتیجه برسیم آنجا دیگر مسئله تمام است.

جلسه ۷۲۰

8
  • تلمیذ: اشیاء خارجى که می‌فرمایید، خارج از کجا هستیم؟

  • استاد: اشیاء خارجى همین‌که دارید مى‌بینید. شما یکى از اشیاء خارجى هستید. شما نیستید؟!

  • تلمیذ: هستیم. یعنی از وجود خارج هستیم؟

  • استاد: نه. خود وجود تبدّل به صورت شده است. خود وجود که شکل ندارد. خود اصل وجود داراى شکل و رنگ است؟! خدا چه شکلى است؟! سبز است و جزو سبزها است؟! ـ جزو اصلاح‌طلب‌ها است؟! نمى‌دانم چه مى‌گویند، نمى‌فهمم! اصول چه؟! اصولیون؟! اصولیون فقها! ـ خدا جزو کدام است؟! خدا رنگش چطورى است؟! خدا رنگش قرمز است، سبز است، سیاه است و یا سفید است؟! نمى‌دانم جزو تیم قرمز است یا تیم آبى است!

  • ما خیلى وقت قبل به حج رفته بودیم و یک روز رفقا براى تفنّن و شوخى و اینها [کارهایی انجام می‌دادند]. خوب بود! یک روز یکی را آوردند و گفتند: آقا او را آوردیم کمی بخندید. یک پیرمردى بود که به [حج آمده بود]، او با همان پیری دنبال فوتبال و اینها بود و به امجدیه مى‌رفت؛ ـ نمى‌دانم بیرون طهران است یا کجاست ـ آنجا که [ورزشگاه] درست کردند و مردم مى‌روند و مى‌ایستند فوتبال تماشا مى‌کنند! بله، این‌هم شده ... ماشاءالله به این ... ! او دارد توپ را شوت مى‌کند و این دارد خوشحالى مى‌کند! بابا او دارد توپ را مى‌زند، تو چرا دارى خوشحالى مى‌کنی؟! چه چیزی به تو مى‌رسد؟! حالا آن‌هم که دنبال توپ مى‌دود خیلى باید کم داشته باشد که دنبال توپ بدود که گل بزند! خیلى باید کم داشته باشد! بله از اینها کم هم نیستند.

  • تلمیذ: مسئلۀ قید و ماهیت ...

  • استاد: آقا اجازه بدهید بنده دارم عرض مى‌کنم، مسائل خیلى دقیق است! شما یک‌دفعه [سراغ چه مطلبی رفتید]! اصلاً اجازه نمى‌دهید، من جاى حساسى گیر کردم! قضیه، قضیۀ تیم است؛ تیم این‌طرف و تیم آن‌طرف و قرمز و سبز و آبى و از این مسائل! خلاصه پیرمرد به آنجا آمده بود و لاغر هم بود و به من مى‌گفتند که آقا این خلاصه هرجا مى‌رود صحبت این را مى‌کند که این تیم بهتر است و آن تیم بهتر است. در حج هم همین‌طور بود خیلی باصفا بود! به من مى‌گفت: آقا شما طرف‌دار کدام‌یک از اینها هستی؟ طرف‌دار استقلال یا پرسپولیس یا تخت‌جمشید؟ گفتم: من اصلاً نمى‌دانم اینها چه چیزی هستند. گفت: تو نمى‌دانی؟ همین‌‌طوری می‌گفت. مى‌دانست من معمم هستم و... خیلى باصفا بود. گفت: تو نمى‌دانى اصلاً چیست؟ گفتم: نه والله من نمى‌دانم که این آبى برای کیست و قرمز برای کیست؟ گفت: اصلاً چطورى عمرت را به سر مى‌کنی؟! گفتم: والله ما که توفیق نداریم مثل شما بنشینیم شب تا صبح این توپ زدن‌ها را تماشا کنیم! گفت: به‌به! آقا را [داشته باش]، مفت نمى‌ارزد!! حالا به حج هم آمده است! بعد شروع کردیم سربه‌سرش گذاشتیم و خیلی حال می‌کردیم. به اینها ‌گفتم: هر روز او را بیاورید، او خیلی چیز خوبی برای ما است، هر روز یا گاهى او را مى‌آوردند! آن سالى که با دوستانمان آقای ... و اینها رفته بودیم، اینها عمداً رفتند و او را پیدا کردند و خلاصه بعدازظهرها او را مى‌آوردند و بحث همین قرمز، سبز، آبى و از این مسائل بود. مى‌گفت: اصلاً نمى‌دانید این فوتبالیست‌هاى [پرسپولیس] چقدر با مرام [هستند]! مى‌گفت: تو بمیرى این‌قدر با مرام هستند! گفت: به‌عکس آن‌طرفی‌ها اصلاً بى‌تربیت هستند! گفتم: نه، بد است آدم این‌طور بگوید، بالأخره آنها هم برای همین مملکت هستند گناه دارد! ببین چقدر برای اینها زحمت کشیده شده است! چقدر پول‌ها میلیارد میلیاردها براى اینها خرج شده است که به اینجا رسیده‌اند که باعث افتخار ما هستند!! گفت: بارک‌الله حاج آقا چرا این حرف‌ها را اول نمى‌زدى! گفتم: من کم‌کم رو مى‌کنم! میلیاردها میلیارد پول این مملکت صرف اینها شده است که اینها باعث افتخار مردم بشوند و افتخار ملى بشوند و به عقیدۀ بعضى از آقایان که فرمودند: اینها سفراى جمهورى اسلامى هستند که دارند این‌طرف و آن‌طرف مى‌روند! آن آقایى که امام جمعۀ مشهد است گفت. بنده در روزنامه خواندم که گفته بود: اینها سفراى جمهورى اسلامى هستند! حالا بروید ببینید این سفرا چطورى تبلیغ مى‌فرمایند!! اگر نمى‌دانند، من یک مقدار از آن را مى‌دانم! بعد اینها هم سر به سرش مى‌گذاشتند و او کم‌کم عصبانى مى‌شد و شروع به دعوا کردن مى‌کرد. گفتم: بابا اذیتش نکنید، خلاصه خیلى تعصب دارد! بعد به من این‌طوری مى‌‌گفت: حاج آقا من را مى‌بینى، به ایران برگردم اول کارى که مى‌کنم به قم می‌آیم و سراغت مى‌آیم و تو را به آنجا مى‌برم؛ همان جایى که فوتبال بازى مى‌کنند می‌برم تا ببینى اینها چقدر با مرام هستند! گفتم: باشد حتماً یادت نرود!! ولى مثل اینکه یادش رفت، خودش رفت و ما را قال گذاشت و ما همین‌طور چشم به انتظار هستیم که یک روزى مثل بقیۀ افراد برویم! ما هم دل داریم دیگر! ببینیم این سفراى جمهورى اسلامى چطورى به هم گل مى‌زنند و دنبال یک توپ مى‌دوند! یک قیافۀ هشتاد یا هفتاد کیلویى دنبال یک توپ [کوچک] مى‌دود و افتخار مى‌آفریند! افتخار این مملکت این است که دنبال توپ بدوند و [بازی کنند] و بعد هم از بقیه بخورد و همۀ پول‌ها به هوا برود!

جلسه ۷۲۰

9
  • علیٰ‌کل‌ّحال چه مى‌دانیم؟! مردم این‌طور مى‌خواهند و بقیه هم هر طورى که مردم مى‌خواهند، مى‌خواهند! فعلاً دنیا این‌طور است تااینکه مسائل بعد درست شود. خلاصه این بندۀ خدا خیلى در این مسائل بود.

  • عرض بنده نسبت به حضرت‌عالی این است که خدا طرف‌دار کدام‌یک از اینها است؟! طرف‌دار آبى است یا خودش رنگش آبى است یا طرف‌دار این‌طرف است و مثلاً رنگش سبز است؟! این خدا چیست؟! خدا که‌ شکل ندارد! خدا که رنگ ندارد! خدا که قیافه ندارد! خدا که وزن ندارد! این چیزها را ندارد. حالا به اینجا آمد و این وجودى که نه وزن دارد، نه قیافه دارد، نه شکل دارد، نه رنگ دارد و نه حد و قید دارد، در اینجا آمد و شکل پیدا شد. این شکل از کجا آمده‌ [است]؟

  • تلمیذ: اشیاء خارجى نشده است، باز داخلى است.

  • استاد: همۀ آنها داخل است.‌

  • تلمیذ: خارجى پس ...

  • استاد: منظورتان خارج است؟ شما که مى‌گویید: خارج‌ ...

  • تلمیذ: خارج از چیست؟ از همان ذات است؟ از کجا خارج شده است؟

  • استاد: آن ذاتى که آمده خودش را ظاهر کرده است، ظاهر نکرده است؟ اسم ظاهرش را خارج مى‌گذاریم، حالا شما داخل مى‌گذارید؟ ما خارج را همین قبا و عبا و اینهاست که از شما مى‌بینیم حالا داخل شما را نمى‌بینم، بنده [اطلاع] ندارم. اینکه خارج است یعنى آنچه که در ظاهر انسان است، بعضى‌ها خارج و داخلشان فرق مى‌کند؛ خارجشان هم‌چنین آدم مؤدب و متبسم است و یک دست هم به اینجا [محاسن] مى‌کشند و خیلى حالت تواضع [به خود می‌گیرند]! آدم نگاه مى‌کند و [می‌گوید:] به‌به! صلوات بفرستید و این حرف‌ها! وقتى که به داخل مى‌رود آخ آخ بیایید و ببینید که چه خبر است! چه خبر است! دنیا را فداى دو روز خودش مى‌کند! دنیا ـ نه یک شهر و یک مملکت ـ را فدا مى‌کند که دو روز بیشتر بماند! بعضى‌ها نه، این فاصله کمتر است و بعضى‌ها این فاصله کمتر مى‌شود کمتر مى‌شود کمتر مى‌شود تا به جایى مى‌رسد که دیگر فاصله‌اى نیست و داخل و خارج و ظاهر و باطن در اینجا یکى است و در یک سطح باقى مى‌ماند! ما این را خارج مى‌گوییم. خارج یعنى ظهور و آنچه که ظهور شی‌ء است. حالا وقتى که آن مبدأ هستى و مبدأ وجود به این ظهور درمى‌آید و اسمش را خارج مى‌گذارید، از آنچه را که شما اسمش را داخل و خود ذات مى‌گذارید بیرون مى‌آید یا با حفظ سمت به این ظهور درمى‌آید؟! عرض بنده این است. اینجا کسى اشکال ندارد؟! از اینجا خواهى‌نخواهى از نظر برهان فلسفی به این مسئله مى‌رسیم! بنده عرض کردم که هیچ جاى عرفانِ نظرى نیست الاّ اینکه برهان فلسفى پشت سر دارد، حالا یا ما مى‌فهمیم یا نمى‌فهمیم.

جلسه ۷۲۰

10
  • اتحاد واقعی اشیاء باهم

  • از اینجا به این نقطه مى‌رسیم که هرچه که در عالم وجود، ظهور خارجى دارد با بقیۀ وجودات دیگر معیت و اتحاد دارد! این کتابى که الآن در دست بنده هست، این با شیئی که در اینجا هست اتحاد دارد و با آنچه که در اینجا هست اتحاد دارد یعنى همین این و او یکى است، این کتاب و این فرش یکى است! من با این درختى که در وسط صحن است یکى هستم و با آن سنگى که در آنجا هست یکى هستم و با زمین و آسمان یکى هستم! این اتحادى که یک شی‌ء با شی‌ء دیگر دارد و بالعکس، یک اتحاد واقعى و حقیقى است گرچه دو نحو ظهور دارد! اتحاد و معیت خودش را ازدست نمى‌دهد. نشنیده‌اید ابن‌فارض چه مى‌گوید؟ من با تمام سلسلۀ آدمیان و موجودات و حقایق بوده‌ام.1 این [مطلب] دارد همین را مى‌گوید. من با همۀ آنچه که در این عالم، صورت خارجى داشت بوده‌ام. نه‌اینکه نگاه مى‌کردم، خب اینکه هنر نیست من هم نگاه مى‌کنم! من با آنها بودم یعنى در آنها بودم و متحد با آنها بودم.

  • کلام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام دربارۀ اتحاد خود با همۀ اشیاء

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام یک عبارتى در همین وصیت‌نامه‌ای که مورد نظر است دارد، حضرت مى‌فرماید: «گرچه زمانه مرا در این وقت خاص و به‌خصوص خلق ظاهرى کرد ولى من با همۀ آدمیان از اول بوده‌ام2 حالا ممکن است یک معناى ظاهرى از کلام حضرت بگیریم که حضرت می‌گویند: وقتى مطالعۀ در کتب قوم و تاریخ بکنم کأنَّ با آنها بودم. خب این یک معنایی‌ است که معناى ظاهرى است ولى معناى حقیقى این است که حقیقت من با همۀ اشیاء بوده و با همۀ آنها حرکت داشته و با همۀ آنها در حال سیلان بوده و عجیب‌تر اینکه با همۀ آنها متحد بوده است؛ یعنى من در خود ریشۀ درخت‌ها بودم که چطورى آب را از خاک مى‌گیرد و جذب مى‌کند و بالا مى‌برد و تبدیل به برگ مى‌کند و میوه مى‌دهد، من در این میوه بودم! من در وجود این میوه بودم، من در وجود این برگ بودم، من بودم که نور خورشید را به خودم مى‌گرفتم و طراوت و سبزى را به بیرون تشعشع مى‌کردم، من بودم که مواد را از زمین مى‌گرفتم و بعد تبدیل به میوه مى‌کردم و شما این میوه را مى‌خوردید، من بودم که تمام این خصوصیات و... همۀ این آدم‌ها و همۀ اینها را در عین اینکه شاعر، مُدرک، فاهم و عالم بودم، خودم اینها بودم! کلمات عرفا هم نسبت به این مسئله دلالت دارد که آنها [با] مقام شهود فهمیدند و خب مسائلش در چیزهاى مختلف هست مخصوصاً در فتوحات ایشان نسبت به این مسئله خیلى صحبت‌ها دارند و همین‌طور در فصوص [دارد] و فنّارى و امثال‌ذلک هم این قضیه را دارند و ابن‌فارض این مطلب و مسئله را در تائیۀ خودش خیلى عجیب بیان و روشن مى‌کند. جالب اینجاست که در عین اینکه مى‌گوید: من با همۀ اینها اتحاد داشتم، [می‌گوید:] آن شعورم را هم ازدست نمى‌دادم یعنى هم شعور خودم بوده و هم اتحادم با اینها بوده است. اینها مسائلى است که از باب کشف به این مطالب و به این قضایا رسیده‌اند. إن‌شاءالله بقیۀ مسائل براى بعد باشد.

    1. دیوان ابن‌فارض، ص ٧٣:
      و إنّی و إن کنتُ ابنَ آدمَ صورةً *** فَلی فیه معنیً شاهدٌ بأُبوّتی

      امام شناسی، ج ٥، ص ١٠٢: «و من اگرچه پسر آدم هستم از جهت صورت، ولیکن در من معنا و حقیقتی است که گواهی می‌دهد که پدر او می‌باشم!»
    2. نهج البلاغة (صبحی صالح)، نامه 31، ص ۳۹۱.

جلسه ۷۲۰

11
  • شما یک مطلبی فرمودید بنده گفتم که خیلی جای حساسی است.

  • تلمیذ: داستان پیرمرد ادامه دارد؟

  • استاد: نه دیگر تمام شد، قرار بود ما را امجدیه ببرد که نیامد. ما هنوز مانده‌ایم که آبی به چه کسی می‌گویند! مى‌گفت: حاج آقا تو بمیرى این‌قدر اینها با مرام هستند و آن‌قدر باصفا هستند به‌عکس آنها که اصلاً ادب و تربیت ندارند! نمی‌دانم به کدامشان می‌گفت، قرمز بود. استقلال قرمز است؟

  • تلمیذ: نه.

  • استاد: پرسپولیس قرمز است.

  • تلمیذ: هر رنگی شما دوست دارید!

  • استاد: بین علما اتفاق افتاد!

  • [به پیرمرد] گفتم: نگو، اینها هردو افتخار ملت هستند و افتخار جمهورى اسلامی در دنیا هستند و میلیاردها میلیارد صرف شده است که اینها به اینجا برسند! آن‌وقت تو همین‌طورى اینها را تخطئه مى‌کنی، صحیح نیست! بالأخره باید بدانى که این‌ بودجه‌ها باید براى اینها صرف شود!

  • تلمیذ: در روزنامه می‌خواندم که یکی از پروتکل‌های صهیون این بود که در هر کشوری وارد شدید اول فوتبال را تبلیغ کنید.

  • استاد: این قضیۀ فوتبال یک قضیۀ استعمارى است! سرگرم کردن مردم به این مسائل و چاپیدن آنها، اینکه اینها را به دوتا توپ پلاستیکى سرگرم کنند که این‌طرف بزن و آن‌طرف بزن و بعد هم خودشان به مسائل و نقشه‌ها برسند! اینها همه بی‌حساب نیامده‌ است.

  • تلمیذ: تقابل بین بساطت و تقیّد از چه نوعى است؟

  • استاد: تقابلى نیست، تقابل فقط به‌عنوان ظهور و عدم ظهور است.‌

  • تلمیذ: پس تقیّد هم تعبیر نارسایى است چون قید، خودش باعث مانعیت از ورود شی‌ء در شیء دیگر می‌شود و به فرمودۀ شما تقیّد باعث مانعیت عدم دخول غیر می‌شود.

  • استاد: غیر نه، تقیّد باعث عدم ورود قید دیگر مى‌شود، نه شیء دیگر؛ این نکته نکته‌اى بود که من فراموش کردم. تقیّدى که الآن به‌ وجود داده مى‌شود وجود دیگر را مانع نمى‌شود چون هم این بسیط است و هم آن، وقتى بسیط است معنایش این است که بین اینها در ذات خودشان حدى نیست گرچه این کتاب اینجاست و این آنجاست ولى این فاصلۀ مکانی باعث عدم اتحاد نیست و فقط این قید باعث مى‌شود که ما این و آن را دو چیز ببینیم یعنى باعث مى‌شود که این قیدى که در آنجا هست، خود قید داخل در این قید نشود. شما او را سیاه مى‌بینید و این را زرد مى‌بینید. شما آن را به آن شکل می‌بینید و وضعش به آن است و وضع این را به این نحو مى‌بینید نه‌اینکه باعث‌ بشود خود مقیّد وارد در حریم این مقیّد نشود، مقیّد متحد است با این مقید، قید مخالف با این قید است. پس در اینجا قیدى که به آن وجود مى‌خورد، این قید باعث مى‌شود که قید دیگر داخل نشود نه مقیّدش؛ مقیّدش داخل است و وحدت دارد.

جلسه ۷۲۰

12
  • تلمیذ: پس‌ تقابلى نیست.

  • استاد: اصلاً تقابلى نیست‌.

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد