729

نقد و بررسی دیدگاه افلاطون درباره مثل نوریه

تبیین جایگاه عینیات در عالم مثال و نقد تأویل‌های ذهنی

14057
مشاهده متن

پدیدآور آیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی و نقد دیدگاه‌های مطرح‌شده پیرامون «مُثُل افلاطونی» می‌پردازد. بحث با تحلیل کلام معلم ثانی در توجیه مثل نوریه به عنوان کلیات طبیعی آغاز شده و به این پرسش می‌رسد که آیا این حقایق تنها در ذهن تحقق دارند یا دارای وجودی عینی در عالم مثال هستند. استاد با تکیه بر شواهد شهودی و تجربی، بر این نکته تأکید می‌کند که صور ذهنی و تفکرات انسان، دارای وجودی عینی در عالم مثال منفصل بوده و اشراف بر ذهن افراد، ناشی از ارتباط با این واقعیت‌های عینی است. در ادامه، ضمن نقد تأویل‌های غیرواقع‌بینانه از کلام افلاطون، بر ضرورت تفکیک میان مباحث توحیدی و مسائل کلامی حسن و قبح تأکید شده و جایگاه ولایت تکوینی در این نظام هستی‌شناختی تبیین می‌گردد. این جلسه با تأکید بر رعایت ادب در نقد آراء فلاسفه و پرهیز از توجیهات غیرعلمی به پایان می‌رسد.

/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۲۹

1
  • درس هفتصد و بیست و نهم

  • نقد توجیه و تفسیر بیانات افلاطون از بوعلى و معلم ثانی‌ (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌1

  • در مسئلۀ مثل افلاطون عرض شد که معلم ثانی در توجیه کلام افلاطون در مثل نوریه قائل به وجود کلى عقلى و طبیعى شدند که البته در کلى عقلى همه معتقد به این مسئله هستند که وجودشان وجود در اذهان است ولى در کلى طبیعى ایشان مى‌گویند: منظور افلاطون از مثل نوریه همان کلى طبیعى است که وجود خارجى و وجود عینى دارد که آن عبارت از همان حقیقت انسانیت است که حقیقت انسانیت بدون خصوصیات عوارض طبعاً باید در کلى طبیعى تحقق پیدا کند چون اگر بخواهد عوارض مشخصه بیاید، از آن جنبۀ کلیت و سِعى خارج مى‌شود و به جزئى تبدیل مى‌شود و جزئى هم دیگر کلى نخواهد بود؛ ماهیت کلیه نخواهد بود.

  • این کلام معلم ثانى بود که در جلسۀ گذشته عرض شد که مسئلۀ عینى بودن یک مسئلۀ واقعى است و در کیفیت تحقق عینیات در عالم مثال بحث شد و گمان مى‌کنم مسئله در آنجا هم روشن شد که تمام تفکرات و تخیلات ما و صور متصلۀ به ما، صور مثالى ما، همۀ آنها یک وجود عینى در عالم مثال دارند همان‌طوری‌که خود ما وجود عینى در عالم مثال داریم و بر همین اساس است کسانى که اشراف بر مثال پیدا مى‌کنند نه‌تنها اشراف بر شخص خارجى پیدا مى‌کنند بلکه بر تفکرات، تخیلات، توهمات و خطورات او هم اشراف پیدا مى‌کنند و اگر اشراف پیدا نمى‌کردند نمى‌گفتند یک هم‌چنین فکرى کردی، یک هم‌چنین خیالى کردی، یک هم‌چنین توهمى کردی! اگر اینها صورت خارجى مثالى نداشته باشند پس او از کجا فهمید و از کجا مطّلع شد بر اینکه او یک هم‌چنین تفکرى داشته و یک هم‌چنین توهمى داشته است؟!

  • کیفیت اطلاع بر ذهن افراد به‌واسطۀ ارتباط با مثال

  • یااینکه حتى دیده شده است که در بعضى از موارد انسان فکر طرف را مى‌خواند و از چشم او مى‌فهمد که الآن راجع به او چه نیتى کرده است! چه قصدى کرده است! این اطلاع بر ذهن طرف به‌واسطۀ ارتباط مثال است، به‌واسطۀ اتحاد مثال با آن توهم خارجی است و این مسئله برگشت علم حصولى به علم حضورى است. البته در بحث تبدّل علم حصولى و علم حضورى ما یک بحثى را بعداً بیان خواهیم کرد که بحث بسیار مفصلى خواهد بود و یک عالم دیگرى بر عوالم معارف ما اضافه خواهد شد. ولى الآن برحسب اجمال عرض بنده این است وقتى که انسان یک اطلاعى بر مثال متصل شخص، بر صور ذهنى شخص پیدا مى‌کند، به‌واسطۀ این ارتباط چه پدیده‌اى پیدا مى‌شود و چه حادثه‌اى رخ مى‌دهد؟! چه قضیه‌اى پیدا مى‌شود تااینکه انسان به این اشراف دست مى‌یابد و این اطلاع را حاصل مى‌کند؟ چه قضیه‌اى در اینجا رخ مى‌دهد؟ این جاى بسیار تأمل است! در جایى که ارتباطى بین من و این شی‌ء خارجى نیست پس این اطلاع و آگاهى من دیگر در اینجا چه صورتى پیدا مى‌کند؟! وقتى که بین من و شخص ارتباطى وجود ندارد و او در دو مترى من نشسته و من در این‌طرف نشسته‌ام، دیگر نسبت به فکر او چه ارتباطى برقرار مى‌شود؟! بین خود من و خود او ربطى نیست تا چه برسد به اینکه من تخیل و توهم و تفکر او را اطلاع پیدا کنم، ولى ما مى‌بینیم این هست و این مسئله وجود دارد.

    1. . یک مسئله‌اى مدتى است که به ذهن ما رسیده است گفتیم که به رفقا بگوییم ببینیم چه تصمیمى مى‌گیرند. قبلاً بحث‌هاى ما سه‌تا بود و بعد دیدیم که نمى‌توانیم و اصلاً از عهدۀ آن برنمى‌آییم و توانمان بعد از دوتا درس تمام مى‌شد. خب گفتیم که یکى حذف بشود لذا آمدیم چوب را بر سر فقه مظلوم زدیم! البته فقه همیشه مظلوم نبود بلکه فلسفه و حکمت و عرفان مظلوم بودند! به قول مرحوم آقاى قمشه‌اى یک دفعه ایشان در مجلسى مى‌فرمود: زیر هر فرع فقهى دوتا کیسه برنج و یک پیت روغن با یک گوسفند خوابیده است ولى هر فرع فلسفى چوب و تکفیر و امثال‌ذلک هست لذا مى‌توانیم بگوییم که فقه مظلوم نبوده است و خلاصه ما مظلومش کردیم. با توجه به آن دستورى که ما داشتیم طبعاً خب قرار شد که اصول حذف شود و به‌جاى آن فقه بگذاریم منتها به مباحث اصولى که مى‌رسیم یک‌قدرى گسترده‌تر بحث کنیم که همین روش را ادامه دادیم و به این کیفیت در جایى که مسائل فقهى و بحث فقهى ناگزیر به طرح یک مسئلۀ اصولى کشیده‌ مى‌شود که احتمال دارد که با انظار موافق نباشیم آنجا یک‌قدرى بیشتر صحبت مى‌کنیم و تابه‌حال هم این‌طور بوده است که همان نقطۀ اساسى در همین بحث استطاعت برگشت به واجب مطلق و مشروط است و اصلاً به‌طورکلی پنبۀ واجب مشروط زده شد و مسئله به‌صورت دیگرى درآمد و از این قبیل هم هست و حالا هروقت در هر جایى که مسئله مطرح شود آنجا بحث مى‌کنیم. ولى الآن احساس مى‌کنم که با توجه به وضعیتى که ما داریم معمولاً مباحث فقهى ما حالا یا به‌خاطر زیادى صحبت یا دیر آمدن تعطیل مى‌شود.
      تقریباً حدود یک ماهى است که این مسئله در ذهنم خلجان مى‌کند و با این کیفیت هم نقض غرض مى‌شود لذا گفتم که به رفقا بگویم که اگر برایشان ممکن است جاى فقه و فلسفه را عوض کنیم؛ هردو هست منتها فقه اول بیاید بعد آن فلسفه باشد حالا احتمالاً ممکن است همین قضیه پیش بیاید ولى در اینجا ما دیگر مخالفتى نکرده باشیم چون مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ چند مرتبه به من تأکید کردند که مباحثۀ فقه را داشته باش و من هم در این قضیه مانده‌ام که این اصرار ایشان براى چه بوده است؟! در همان سال آخر حیاتشان دو یا سه بار که بنده را دیدند ـ ما هر دو یا سه ماه یک مرتبه مشرف مى‌شدیم ـ مى‌فرمودند: مباحثۀ فقهى را تا آخر عمرت ترک نکن، حالا نه‌اینکه حتماً خارج باشد، همین عروه، لمعه و امثال‌ذلک. [حالا می‌بینم که] این الآن دارد نقض غرض مى‌شود و از این‌طرف مى‌بینم که بالأخره مباحث فلسفى حرف بیشتر دارد و بعد از یک بحث فقهى [سخت است]. حالا نمى‌دانم این مسئله به چه نحوى انجام بشود! اگر براى رفقا مسئله‌اى نباشد که ما جای اینها را عوض کنیم خب درعین‌حال هردو هست و به نظر مى‌رسد که اگر جا تغییر پیدا کند به‌خاطر کم‌حرف‌تر بودن بحث فقهی، بحث اول سر وقت تمام شود ولى در این فلسفه آن قلت و قلتُ و اشکال زیاد هست. حال اگر رفقا بتوانند بحث‌هایشان را تنظیم کنند ما جایش را عوض کنیم تا حداقل به این حرف‌ آقا گوش کنیم.
      غربت اهل فلسفه و عرفان (ت)
      انسان گاهى در کلمات بزرگان مى‌بیند که خیلى شِکوه و ناله مى‌کنند، همین ملاصدرا در جاى‌جاى اسفار از مظلومیت علم و مظلومیت فهم و ادراک [می‌گوید]. الآن نگاه مى‌کنیم مى‌بینیم واقعاً عجیب است که زمانه هیچ تفاوتى نکرده است! البته کمی تکانى خورده است. واقعاً بین فهم و ادراک و بین تقلید و رفع مسئولیت و تمسک به تخیلات و اوهام و شعارها چقدر فاصله افتاده است؟! انسان احساس مى‌کند هرچه مقدمات را مى‌چیند، مى‌چیند، جلو مى‌آید، همین‌که مى‌خواهد به یک نتیجه برسد، عین ماهى مى‌لغزند و افراد خودشان را از التزام به نتایج مقدمات مبرّا و منزه مى‌کنند! این ملاصدرا و امثال او چقدر احساس غربت مى‌کردند و مى‌گفتند که ما غریب هستیم! غریب! الآن هم همان است و هیچ تفاوتى ندارد و هیچ فرقى نمى‌کند!
      نزدیکی مبانى شرع با مبانى فلسفى (ت)
      اینها همه براى همین است که فهم انسان را باز کند و وقتى فهم باز شد دیگر انسان کولى نمى‌دهد! بله، گفت: با بدنت کار ندارم چون هرچه قوى باشى دیگر از گاو قوی‌تر نیستی، شیرت را مى‌دوشند! هرچه چابک باشى دیگر از اسب چابک‌تر نیستی، سوارت مى‌شوند! آنها با عقل تو کار دارند و با فهم تو کار دارند! این کتاب‌ها آمده عقل را زیاد کند، فهم را زیاد کند، هرچه در مقدمات این مسائل انسان عمق بیشترى پیدا کند کولى دادن او به افراد کمتر مى‌شود و عجیب اینکه انسان هرچه فهمش بیشتر مى‌شود مى‌بیند که مبانى شرع با مبانى فلسفى بیشتر خود را نزدیک مى‌کند و این فاصله را کمتر مى‌کند و هرچه عقل و فهم بیشتر شود این احساس در انسان هست که این احکام شرعى و اعتقادات خودش را با مبانى فلسفى و مبانى عقلانى نزدیک مى‌کند و آشتى بیشتر برقرار مى‌شود و فاصله‌ها همین‌طور کمتر مى‌شود. به‌خاطر همین است که با این درس‌ها و با این فلسفه مخالفت مى‌شود.

جلسه ۷۲۹

2
  • اشتراک حالات افراد در مراتب مختلفه

  • و همین‌طور این مطلب مطلبى است که دربارۀ اشتراک حالات افراد در مراتب مختلفه از بزرگان و از کتب اخلاق یا از کتب عرفان نظرى نقل شده است که چه‌بسا دیده شده است که افراد در یک آن، یک مطلب را تلقّى مى‌کنند به‌طوری که هیچ‌کدام اطلاع از دیگرى نداشته‌اند و این مسئله در آنجا مطرح شده است؛ در بحث عرفان نظرى و اتحاد و اشتراک در مسائل شهودى هست. به تجربه هم ما مسائلى از این قبیل را در میان بسیارى از افراد و دوستان خودمان دیده‌ایم. برگشت این مسئله به این است به‌واسطۀ آن ارتباطى که نفس رائى و مُدرِک با نفس مُدرَک پیدا مى‌کند این ارتباط باعث مى‌شود که یک واقعیت خارجى تحقق عینى و وحدت عینى پیدا کند؛ یعنى آن تفکرى که الآن شخص دارد و تخیلى که دارد، آن تخیل و آن توهم که مثال متصل او است، یک صورت مثال منفصل دارد که آن مثال منفصلش در مثال است و این شخص با اطلاع بر این و ارتباط با این مثال متصل، با آن صورت عینى مثال منفصل ارتباط پیدا مى‌کند و ارتباط با آن صورت به چه معنایى است؟! یعنى آیا او را مى‌بیند؟! خب دیدن در اینجا صحیح نیست یعنى همین دیدنى که در اینجا مى‌بیند، این دیدن در اینجا و این ربطى که در اینجا حاصل مى‌شود در یک آن، مسائل مختلفى باهم تحقق پیدا مى‌کند و در یک آن، صورت حصولى براى او حاصل مى‌شود و در همان آن، به‌واسطۀ صورت حصولی ربط حضورى براى او حاصل مى‌شود و در همان آن، به‌واسطۀ این ربط حصولى وحدت عینى خارجى حاصل مى‌شود ـ این وحدت عینى خارجى را درنظر داشته باشید که خیلى جاها به درد مى‌خورد ـ و وحدت عینى خارجى یعنى اتحاد علمى و اتحاد ادراک که از آن تعبیر به وحدت عقل و عاقل و معقول آورده مى‌شود که این بحث بعداً مى‌آید. این ظاهراً به‌عهدۀ فُرفوریوس بود و حکماى بعد از او در این مسئله به تحقیقات بهترى دست یافتند.

جلسه ۷۲۹

3
  • این وحدت عینى که مدرِک پیدا مى‌کند به‌واسطۀ وحدت است که در خود، این علم و شعور را مى‌یابد و وجدان مى‌کند و تا وحدت با آن صورت عینى مثالی پیدا نشود، این ادراک حاصل نمى‌شود. یک میلیون سال هم فکر کند تا وحدت پیدا نشود به جایى نمى‌رسد! شما الآن نگاه به درخت مى‌کنید، درخت را مى‌بینید، تا آن وحدت ادراکى بین شما و صورت شجریت حاصل نشود که صورت‌ مثالى است، شما اطلاع بر اینکه درخت الآن وجود دارد پیدا نمى‌کنید. شما الآن این دستگاه‌هایى که در اینجا هست را مى‌بینید و تا وحدت بین مدرِک و آن صورت مثالى پیدا نشود شما اطلاع بر اینکه الآن این دستگاه دارد تمام حرف‌ها را ضبط مى‌کند و اگر دست از پا خطا کنى ثبت مى‌شود و بعد دیگر تبعاتش را خدا مى‌داند! تمام این مسائل همه باید به‌واسطۀ این اتحاد حاصل شود و تا شما اتحاد پیدا نکنید رنگ شما یک‌دفعه نمى‌پرد و قرمز و سفید نمى‌شود! تا اتحاد پیدا نکنید شرمنده نمى‌شوید و رنگ شما قرمز نمى‌شود! یعنى این‌همه مسائلى را که انسان مشاهده مى‌کند و مى‌شنود، چه وقتی متأثر مى‌شود؟ وقتى که این صورت را در خود بیابد و تا مادامى که این صورت در خود او یافت نشود ـ یعنى اتحاد نشود، معنایش این است دیگر ـ از آن صورت عینى خارجى غریب و بیگانه است و غربت و بیگانگى و دوئیت بین دو شی‌ء، موجب سلب ارتباط است و موجب عدم ادراک و آگاهى است و براى رفع این مسئله باید دوئیت برداشته شود و وقتى که دوئیت برداشته شد یک واحد مى‌ماند و به‌واسطۀ آن یک واحد و آن وحدتى که هست انسان اطلاع بر حقایق خارجیه پیدا مى‌کند.

  • عدم فرق بین ولایت خداوند و ائمه علیهم‌السّلام

  • این مسئله بسیار دامنه‌دار است و به مباحث عرفان نظرى برمى‌گردد که مسئلۀ ولایت و خلافت الهى و آن ولایت امام علیه‌السّلام هم در باب کلام از این قضیه مى‌تواند نشئت پیدا کند و افرادى که ولایت امام را با ولایت الله دوتا مى‌بینند و آن را جدا احساس مى‌کنند و ولایت خدا را ولایت دیگر و آن را تفویضى تلقى مى‌کنند، به‌طورکلی از این معارف ولایى بیگانه و بعید هستند! حقیقت مسئلۀ ولایت به وحدت آن ولایت برمى‌گردد؛ تا آن ولایت اتحاد نداشته باشد و وحدت نداشته باشد آن ولىّ نمى‌تواند کار انجام بدهد! تا ولایت ولى عین ولایت إلٰه نباشد یک پشه را هم نمى‌تواند از خود دور کند! براى دور کردن یک پشه باید بین ولایت شخص و ولایت إلٰه اتحاد برقرار باشد والاّ پلک‌ چشم را هم شما نمى‌توانید به‌هم بزنید، انگشت دستتان را هم نمى‌توانید حرکت بدهید، سرتان را هم نمى‌توانید برگردانید! وقتى که انسان به حال سکون هست و آن قدرت‌ها همه سلب مى‌شود [چه اتفاقی رخ می‌دهد]؟ سلب قدرت [می‌شود] یعنى سلب ولایت منتها ما آن را به‌حساب قدرت مى‌گذاریم، به‌حساب از کار افتادن اجزاى بدن مى‌گذاریم ولی در واقع آن ولایت در اینجا منقطع شده است و آن ولایت مربوط به تمام ذرات موجودات عالم است که در بقاء خودشان و در تصرفات خودشان، نفس آنها متحد با نفس ولىّ‌ای است که والى ولایت إلِه مى‌شود و این فرقى نمى‌کند؛ کافر باشد همین است، مؤمن باشد همین است، فاسق باشد همین است، صالح باشد همین است، طالح باشد همین است، تمام افرادى که در عالم هستند تا ولایتشان اتحاد عینى با ولایت ساریه و جاریه از پروردگار که مبدأ اعلى است به آن ولىّ حى حاضر نداشته باشند نمى‌توانند تصرفى داشته باشند! آن ابن‌ملجم که شمشیر برمى‌دارد و بر فرق امیرالمؤمنین مى‌زند هم همین است. شما در اشعار دارید:

جلسه ۷۲۹

4
  • على را ضربتى کارى نمى‌شد***گمانم ابن ملجم یا على گفت!
  • این اشعارى که مى‌گویند خب توجیهات هم دارد و به این کیفیت مى‌شود [توجیه کرد] یااینکه آن قاتل دارد با همان ولایت این کار را انجام مى‌دهد. مى‌گویند: آقا چطور ممکن است که یکى ولىّ باشد و ولایت داشته باشد و بعد هم به قاتل اجازه بدهد که بر سر من بزن و من را بکش؟! این حرف‌ها چیست؟! این چرت‌و‌پرت‌ها چیست؟! این مسئله به این برمى‌گردد که تا ارادۀ ولىّ نباشد او نمى‌تواند مژه برهم بگذارد چه برسد به اینکه بخواهد دست ببرد و شمشیر را از غلاف دربیاورد و بر سر او بزند. همین‌طور در همۀ این مسائل این وحدت باید حاصل بشود و وحدت کارى به خوبى و بدى هم ندارد که حالا فرض کنید که چون این وحدت حاصل شده است پس ابن‌ملجم مؤمن است! نه! ابن‌ملجم همان کافر و قسىّ و شقی هست.‌

  • صحبت در وحدت است و وحدت یعنى اتحاد در عالم وجود! اتحاد در عالم وجود یک مسئله است و قضیۀ حسن و قبح یک مسئلۀ دیگر است. فرض کنید تا این چاقو تیز نباشد نمى‌تواند یک شی‌ء را به دو نیم کند، باید تیز باشد؛ تیز بودن چاقو و به دو نیم شدن یک شی‌ء خارجى یک امرى است که شرایط خاص خود را مى‌طلبد. حالا این کار بد است یا خوب است دخلى به نفس فعل خارجى ندارد. اگر این کار بد است ولى چاقو کند است انجام نمى‌شود، اگر این کار خوب است و آن شی‌ء خارجى خیلى سفت باشد باز هم این مسئله انجام نمى‌شود. بد و خوب بودن اصلاً در اینجا راه ندارد.

  • اختلاف مسئلۀ دیدگاه توحیدى با مسائل حسن و قبح کلامى

  • این دیدگاه است که مسئلۀ دیدگاه توحیدى را با مسائل حسن و قبح کلامى جدا مى‌کند و هرکدام آن را در جاى خود قرار مى‌دهد لذا این باعث شده است که اشتباه و خلط در اینجا پیدا شود و مباحث ارزشى و کلامى در قضایا و مبانى توحیدى سرایت پیدا کند و تبدیل به یک آش شله‌قلمکاری بشود که یا از این‌طرف انکار شود یا از آن‌طرف انکار شود یااینکه طرف اصلاً گیج بزند و در جاهاى دیگر برود. بعضى از افراد که مسائل برایشان مشکل بود خلاصه به بالاخانه‌شان زده بود و دیگر نیاز به دوا و درمان داشتند، از جمله همین افراد آقا میرزا مهدى اصفهانى بود که به کله‌اش زده بود و داغ کرده بود. مرحوم نائینى ایشان را فرستادند در طهران که بیایند و آب‌وهوایی عوض بکنند. معلوم مى‌شود این حرف‌هایی که مى‌زد هم همه بى‌ریشه و بى‌حساب نبود! این مسائلى داشته که باید یک اصلى داشته باشد، یک مبدأ داشته باشد، بقیه این چرت‌وپرت‌ها ...

جلسه ۷۲۹

5
  • کلام معلم ثانی در توجیه مثل افلاطونی

  • خب این مطالب هرکدام باید جایگاه خودش را داشته باشد. مرحوم معلم ثانى این مسئله را به جناب افلاطون نسبت دادند که منظور افلاطون از مثل افلاطونى همان کلى طبیعى است که وجودش وجود اذهان است و وجودش هم وجود واقعى است و وجود خارجى است.

  • بنابراین اشکالى که مرحوم‌ صدرالمتألهین مى‌کند این است که ما عینى بودن حقایق کلیۀ طبیعى را در ذهن انکار نمى‌کنیم. همان‌طوری‌که الآن بنده عرض کردم نه‌تنها انکار نمى‌کنیم بلکه حتى صورت برزخى و مثالى آن را هم اثبات مى‌کنیم و دلیلش هم همین است که هرچه که در ذهن خطور کند باید یک حقیقت مثالى داشته باشد والاّ چگونه شما بر این اطلاع پیدا مى‌کنید؟! درحالی‌که همۀ افرادى که داراى مراتب شهود هستند در این وادى مسائلى را مطرح مى‌کنند. آنهایى که از غیب خبر مى‌دهند ـ چه ائمه و چه غیر از ائمه ـ همه از این تفکرات و تخیلات دارند خبر مى‌دهند! خود افراد عادى که نیات را مى‌خوانند همه در این مسئله دارند غور مى‌کنند و وارد مى‌شوند و این مسئله قابل انکار نیست ولى صحبت در این است که ایشان مى‌فرمایند که مسئلۀ افلاطون به یک واقعیت عینیۀ خارج از ذهن برمى‌گردد؛ مسئلۀ ذهن به حال خودش که در آنجا ما انکار نداریم ولی این را چه کنیم که به یک واقعیت خارجى برمى‌گردد و نحوۀ صحبت افلاطون اثبات یک واقعیت خارجیۀ نوعیه است که همۀ این صور جزئیه در تحت او قرار مى‌گیرند؟! لذا به‌خاطر همین است که اشکال وارد شده است والاّ نه بوعلى نسبت به این قضیه ایراد دارد و نه سایر افراد ایراد دارند، همه مى‌دانند که بالأخره ظرف تحقق کلى طبیعى ذهن است! خب اینکه دیگر جاى اشکال نیست، حالا یا کسى مى‌گوید که این عینیت خارجى ندارد و ذهن کشک و بیخود است، این غلط است. یااینکه مى‌گوید: ذهن خودش یک مسئلۀ خارجى و مثل خود شخص است؛ همان‌طور که یک عین خارجى است، ذهن او هم براى خودش عینیت خارجى دارد که هو المطلوب، لذا از این نقطه‌نظر به این قضیه اشکال نمى‌شود کرد.

جلسه ۷۲۹

6
  • فإن قیلَ المشهورُ أنَّ أفلاطونَ أثبَتَ الجواهرَ العقلیة فی الأعیانِ بِحیث هی ماهیات کلیات لِلأفرادِ الخارجیةِ.

  • قلتُ لعلَّ مرادَه بِالأعیانِ العقول‌ُ فإنَّها أعیانُ العالمِ الحسی و العالمُ‌ الحسی إنَّما هو ظلٌ لَها عندَه انتهىٰ کلامه.1

  • اگر به این نحو گفته شود که اثبات جواهر عقلیه، یک ماهیات کلیه بر افراد خارجى است ـ این را معلم ثانى مى‌گوید ـ شما چه مى‌گویید؟ ایشان مى‌گویند که نه، باید کلام افلاطون را توجیه و تأویل کرد.

  • [جواب می‌دهیم که شاید مرادش از اعیان عقول باشد] عقول یعنى اذهان. اعیان عالم حسی است و عالم حسى ظل براى آن جنبۀ عالم عقلی است. خب لذا این وجودش وجود نفسى و وجود ذهنی می‌شود. کلام ایشان تمام شد.

  • حالا از اینجا کلام مرحوم آخوند است:

  • و هذا التأویلُ مستبعدٌ جداً إذ المنقولُ عن أفلاطونَ و الأقدَمینَ و تَشنیعاتِ اللاحقینَ مِن أتباعِ أرسطو على مذهبِهم یدلُ على أنَّ تلکَ الصورَ موجودةٌ فی الخارجِ قائمةٌ بِذواتِها لا فی موضوعٍ و محلٍ.

  • [این تأویل بسیار بعید است زیرا آنچه از افلاطون و پیشینیان نقل شده و انتقادات پیروان بعدی ارسطو بر آموزۀ آنها نشان می‌دهد که این صور در خارج وجود دارند؛ به‌تنهایی وجود دارند، نه در یک موضوع یا مکان] چطور اینکه خود شخص در خارج موجود هست این صور هم موجود هستند که ارتباط به نفس ندارد بلکه خود این صورت قائم به ذوات ذى صوره است این صورت جسمى ما قائم به جسم است، آن صورت‌ها قائم به خود ذوات خودشان هستند نه‌اینکه در ذهن و جایى آن صورت‌ها تحقق داشته باشند.

  • و قَد نُقِل عنه أنَّه قالَ إنّی رأیتُ عندَ التجرُّدِ أفلاکاً نوریةً و عن هِرمِس أنَّه کانَ یقولُ إنَّ ذاتاً روحانیةً ألقت إلیَّ المعارفِ فَقلتُ مَن أنتَ قالَ أنا طباعُکَ التام.

  • از جناب افلاطون که ایشان فرمودند: من در عالم شهود و مشاهده، افلاک نوریه دیدم. یعنی این فلکی که داریم می‌بینیم در آن ستارگان هست، ما در یک فلک ایشان گیر کردیم چه برسد به افلاک نوری که می‌فرمایید!! هرمس هم که از فلاسفۀ یونان بوده است می‌فرماید: احساس کردم یک حقیقت روحانیه...

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 49 و 50.

جلسه ۷۲۹

7
  • آن‌وقت شما نگاه کنید آقایان به این مطالب مى‌فرمایند: قِى کرده‌هاى فلاسفه! آخر آدم باید این درد را کجا ببرد؟! کِى ما باید ادب یاد بگیریم؟! کِى باید واقعاً ادب یاد بگیریم؟! ما که دعوى شاگردى امام صادق علیه‌السّلام را مى‌کنیم، اگر امام صادق این مطالب را در زمان خودش مى‌شنید، رو به اصحاب مى‌کرد و مى‌گفت: اینها قى کردۀ افلاطون است؟! این امام صادق ما است؟!

  • تلمیذ: هرمس شاگرد حضرت ادریس بود.

  • استاد: بله، اصلاً ما به احادیث کار نداریم. البته در روایت راجع به افلاطون1 و هرمس داریم هو رجلٌ موحدٌ الهىٌ کذا...2

  • ما اصلاً کارى به‌ اینها نداریم و مى‌گوییم که اصلاً یک آدم کافر این حرف‌ها را زد، آیا باید برای این حرف‌ها و این مطالب این تعبیر را آورد؟! بگو: آقا این مسائل اشتباه است، جایى که ما امام صادق را داریم به اشتباه‌ها و خطاهاى آنها نباید متمسک شویم. خیلى خب آن‌وقت صحبت مى‌کنیم که آیا اشتباه است یا نیست؟! چرا تعبیر به استفراغ می‌کنید؟! یا اصلاً معانى کلمات را نمى‌دانید چیست یا ... یعنى امام صادق مى‌آید این‌طور به شما ادب یاد مى‌دهد که از این مطالب بزرگان با این تعبیر یاد کنید؟! ما از امام صادق این را بعید مى‌دانیم.

  • تلمیذ: در بعض کتب آمده که هرمس همان ادریس پیامبر است.3 ظاهراً از شیخ طوسی نقل شده است.

  • استاد: بله، البته بنده هم این را شنیده‌ام ولى آنچه که به نظر مى‌رسد قوی‌تر باشد این است که هرمس شاگرد حضرت ادریس بود. علیٰ‌کلّ‌حال یا خودش بوده یا شاگردش بوده است. خب شاگرد نبى هم همین است.

  • هرمس می‌فرماید: احساس کردم یک حقیقت روحانیه... همان روح را دارد مى‌گوید، ﴿رُوحٗا مِّنۡ أَمۡرِنَا﴾،4 ﴿وَيَسۡ‍َٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي﴾5 در روایات نسبت به تعریف روح داریم: هو مَلِکٌ أعلىٰ مِن الملائکة المقربین.6

  • خلاصه هرمس می‌فرماید: احساس کردم یک حقیقت روحانیه معارف را به من القاء کرده است. فقلت مَن أنت؟! قال أنا طباعک التام؛ من همان حقیقت انسانیۀ تام تو هستم که همان حقیقت مثال نوری که آن نفس به‌واسطۀ ارتقاء و تجرد طولى به آن مثال نورى خودش که ربط بین خود او و بین پروردگار است مى‌رسد.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مطلع انوار، ج 2، ص 277؛ نور ملکوت قرآن، ج 2، ص 225..
    2. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به المیزان فی تفسیر القرآن، ج 14، ص 71.
    3. همان.
    4. . سوره شوریٰ (42) آیه 52. نور ملکوت قرآن، ج 1، ص 245:
      «[و هم‌چنین ما به سوى تو وحى فرستادیم] روح را که آن از امر ما بود.»
    5. . سوره اسراء (17) آیه 85. امام شناسی، ج 12، ص 304:
      «از تو اى پیامبر، چون از حقیقت روح بپرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است.»
    6. بصائر الدرجات، ج ۱، ص 456، با قدری اختلاف.

جلسه ۷۲۹

8
  • و لو لم یکن لِکلماتِهم دلالة صریحة على أنَّ لِکل نوع موجوداً مجرداً شخصیاً فی العالمِ الإبداعِ لما شَنَعوا علیهم بِما نَقلَه الفارابی مِن أنَّه یجبُ مِن أقوالِهم أن یکونَ فی العقولِ‌ خطوطٌ و سطوحٌ و أفلاکٌ ثُمَّ توجَد حرکات تلکَ الأفلاک و الأدوار.

  • اگر کلمات اینها بر این مسئله دلالت نداشتند که براى هر نوع یک فرد موجود و مجرد و مشخص در عالم هست، شخصى نه‌اینکه فقط ذهنى، [اگر سخنانشان نشانۀ روشنی از وجود انتزاعی و شخصی در دنیا نبود، آنها را به‌خاطر آنچه فارابی گزارش کرده بود، نقد نمی‌کردند] و کلام فارابى دیگر در اینجا جایى نداشت [از گفته‌هایشان] لازم مى‌آید که در عقول [اذهان] خطوط [و صفحه‌ها و کره‌ها باشد و سپس حرکات آن کره‌ها وجود داشته باشد] اینها همه مربوط به عالم خارج هستند. اگر مسئله فقط مسئلۀ ذهنى بود خب اشکال نداشت، در ذهن هم خط هست، سطح هست، اَشکال هست، همۀ اَشکال در ذهن هست و دیگر اِشکالى در اینجا نیست. افلاک، افلاک خارجى است و ما افلاک نورى نداریم.

  • و أن یوجَد هناکَ علومٌ مثلُ علمِ النجوم و علمِ اللحون و أصواتٌ مؤتلفةٌ و طبٌ و هندسةٌ و مقادیرُ مستقیمةٌ و آخر َمعوجةٌ و أشیاءُ باردةٌ و أشیاءُ حارةٌ.

  • [و اینکه علومی مانند علم طالع، علم نغمات، اصوات ترکیبی، طب، هندسه، مقادیر مستقیم و سایر چیزهای کج، چیزهای سرد و چیزهای گرم وجود دارد] اضافه بر این در آنجا علومى باشد خب علوم علومى است که در اینجا هست و دوتا که نداریم، یکى اینجا و یکى آن بالا و یکى وسط باشد! مثل علم نجوم و علم اللحون و علم اصوات مؤتلفه و ألحان که از آن تعبیر به موسیقا مى‌شود و طب و هندسه و مقادیر مستقیمه و... و همۀ کیفیات و همۀ اعراض و جواهر در آنجا هم مثل اینجا باشد.

  • و بِالجملةِ کیفیةٌ فاعلةٌ و منفعلةٌ و کلیاتٌ و جزویاتٌ و موادٌ و صورٌ فی شناعاتٍ أُخرَ.

جلسه ۷۲۹

9
  • [به‌طورکلی یک شیوۀ فعال و منفعل وجود دارد و کلیات، اجزا، جوهرها و اشکال در چیزهای دیگر] و بالجمله در آنجا یک کیفیت فاعله و منفعله باشد و همین‌طور کلیات باشد، جزئیات باشد، مواد باشد، صور باشد و همین‌طور در شناعات دیگر که بر این مسئله وارد مى‌شود. تمام اینها ناشى از این مى‌شود که این قضیه‌اى که مربوط به مسئلۀ مثل هست یک واقعۀ خارجى است و اگر یک واقعۀ خارجى نبود شما در ذهن هرچه را هم تصور کنید دیگر مسئلۀ خاصى نیست؛ شما در ذهن مى‌توانید قرمزى را تصور کنید، خط را تصور کنید، اصلاً فلک را در ذهنتان بیاورید. اصلاً همین‌که مى‌گویم، آمد دیگر! فرض کنید سردى را بیاورید و گرمى را بیاورید. چرا نمى‌گویید که دستم سرد شد؟! پس معلوم است سردى و گرمى در ذهن شما هست، اَشکال و اعراض همه در ذهن وجود دارد و اشکالى هم دراین‌صورت پیش نمى‌آید.

  • اینکه الآن بر اینها تشنیع شده این است که اگر این سردى، سردی است که ما حس مى‌کنیم دیگر آن بالا که سردى نیست و معنا ندارد! سردى از حقایق عالم طبع است و چه ارتباطى به عالم مثال و اینها دارد؟! گرمى مربوط به آتش و نار و دخان است که مربوط به اشیاء خارجى است و این گرمى در بالا معنا ندارد، چون در عالم تجردات گرمى معنا ندارد، سردى معنا ندارد، قرمزى معنا ندارد و امثال‌ذلک.

  • به‌خاطر همین قضیه است که گفتند: پس منظور افلاطون ـ ایشان آدمى نبوده که حرف مفت بزند! یک هم‌چنین شخصیتى به این بزرگی و حکیم و ... ـ چه بود؟ پس فارابى [در اینجا] تأویل کرده که منظور [افلاطون] باید عالم ذهن باشد درحالی‌که دیگران مى‌گویند: نه، منظور عالم ذهن نبود. اگر عالم ذهن نبود که خب ما اشکال به این افلاطون نمى‌کردیم، خودش گفته است که آن بالا گرما هست یا افرادى مانند هرمس فرمودند: إنَّ ذاتاً روحانیةً ألقت إلیَّ المعارفِ یا مانند خود افلاطون که ایشان مى‌فرماید: افلاک نوریه‌اى را دیدم که آنها خارج از بصر است و خارج از احساس ظاهر است. خب معلوم است ذهن خودش را نمى‌گوید و این دیگر در واقع توجیه بِما لا یرضى صاحبُه مى‌تواند باشد.

جلسه ۷۲۹

10
  • بعضى‌ها هستند که اصلاً کارشان توجیه است یعنى اصلاً توجیه نه به‌خاطر قصد قربت بلکه وقتى مى‌بینند کسى نقد کرده است از لج او مى‌آید این را توجیه مى‌کند! حالا خودش هم آن را قبول ندارد ولى اصلاً این یک نوع بیمارى است! خب بابا اشکال وارد است، قبول کن، چرا توجیه مى‌کنی؟! توجیه عجیب! یعنى فرض کنید طرف گفته: آب، مى‌گوید: سیب زمینی! آخر بابا آب با سیب زمینى چه ارتباطى دارد؟! یک هم‌چنین مسائلى به‌خصوص در مسائل فقهى و امثال‌ذلک خیلى دیده مى‌شود! خب اشتباه اشتباه است و نقد نقد است! انسان مى‌فهمد که این نقد است و دیگر لازم نیست که همه درست بگویند و همه اشتباه نکنند، همه اشتباه مى‌کنند، حرف درست مى‌زنند، وحى که به ما نیامده است تا صددرصد مطالب‌ ما باید مطالب صحیحى باشد.

  • تعریف از کتاب توحید علمى و عینی علامه طهرانی

  • تلمیذ: نسبت به کتاب توحید علمى و عینی ...

  • استاد: گاهى مزاح هم مى‌فرمودند! این خیلى کتاب عجیبى است. خیلى واقعاً هردوى اینها ـ چه مرحوم کمپانی و چه مرحوم آقاسید احمد ـ چقدر بزرگ بودند و واقعاً آدم بیاید یک هم‌چنین افراد و اشخاصى را مثل مرحوم کمپانى و آقا سید احمدکربلایى که آقا شیخ آغابزرگ طهرانى در کتاب نقباء البشر دارد:

  • افسوس ما نتوانستیم از این مرد بزرگ استفاده کنیم و حالاتى داشت که کسى از آن حالات اطلاع نداشت.1

  • با تعبیرات بسیار رکیک از اینها یاد کند که چه؟! یعنى چه؟! یعنى ضعف خودمان را مى‌خواهیم جبران کنیم؟! گربه دستش به گوشت نمى‌رسد مى‌گفت: بو مى‌دهد! ضعف خودمان را مى‌خواهیم جبران کنیم؟! ادب خودمان را مى‌خواهیم برسانیم؟! فرهنگ خودمان را مى‌خواهیم صادر کنیم؟! این فرهنگ را مى‌خواهیم به دنیا صادر کنیم که اى مردم دنیا ببینید که امام ما و امام صادق ما چه ادبى نسبت به افلاطون داشت! چه ادبى نسبت به فلاسفۀ ما داشت! چه ادبى نسبت به علامه طباطبایی داشت! چه ادبى نسبت به مرحوم آقا شیخ محمدحسین کمپانی داشت! بیایید تماشا کنید! واقعاً اینها باید شرم کنند و آن بى اصالتى خودشان را به پاى امام صادق نریزند و از ائمۀ ما خرج نکنند. بله، والاّ پسرش امام زمان ساکت نمى‌نشیند و حساب همه را دستشان مى‌دهد! همین‌طوری هر کسى بخواهد هر چیزى را بگوید و هر حرفى را بزند و خود را مُجاز ببیند براى اینکه در هر جایى بخواهد دخالت کند [نمی‌شود]!

    1. توحید علمی و عینی، ص 20. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به طبقات أعلام الشیعة، ج 1، ص 88.

جلسه ۷۲۹

11
  • أللهم صل علی محمد و آل محمد