740

تبیین حقیقت قضاء کلی و قدر جزئی

تحلیل وحدت اراده الهی و اختیار انسان در عالم تکوین

14146
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق رابطه میان قضاء کلی و قدر جزئی می‌پردازند. بحث با نقد دیدگاه‌های رایج در ترسیم این مسئله آغاز شده و با تکیه بر مبانی علم عنائی و اتحاد صورت علمیه با عینیت خارجی، به این نتیجه می‌رسد که تمام ماسوی‌الله به اراده واحده الهی تحقق یافته‌اند. در ادامه، با حل مشکل ربط حادث به قدیم، این نکته تبیین می‌شود که زمان امری اعتباری است و در ذات باری‌تعالی راه ندارد. استاد با عبور از دوگانگی‌های کاذب میان ماده و مجرد، به تحلیل کیفیت معراج پیامبر اکرم (ص) و حضور عینی ایشان در عوالم مختلف می‌پردازند و نشان می‌دهند که چگونه تبدل صورت‌ها، بدون فناء ماده، حقیقت موت و معراج را تشکیل می‌دهد. در نهایت، این مباحث به ضرورت غیرت دینی نسبت به مقام شامخ امام و پرهیز از نگاه مادی‌گرایانه به ولایت الهی ختم می‌شود.

/17
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۴۰

1
  • درس هفتصد و چهلم

  • ترسیم کیفیت قضاء کلى و قَدَر جزئى‌ توسط مرحوم سید میرداماد (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • براى یادآوری مطالب گذشته عرض مى‌کنیم که در مسئلۀ قضاء کلى و قَدَرِ جزئى که مرحوم سید کیفیت آن را ترسیم کردند و بعد مُثُل افلاطونى را براى آن مسئله مصداق قرار دادند یکى از مصادیق حوادث و قضایا در قضاء کلى و قدر جزئى را مثل افلاطونى گرفتند مانند سایر حوادث و پدیده‌هایى که در این عالم مُلک پیدا مى‌شود و در این زمینه روایات مختلفى هم هست. در قضاء کلى، بیشتر یک مسئله به‌نحو ابهام در اذهان ترسیم پیدا کرده [است] ولى در قدر این‌طور نیست و دیگر مشخص مى‌شود و تبدیل به یک تشخّص و یک جزئیتى مى‌شود که لا یَتغیر و لا یَتبدّل است چون فعلیت پیدا مى‌کند و بعد از فعلیت که دیگر استعدادى نیست تااینکه بخواهد تغییر و تبدل پیدا کند.

  • در جلسات گذشته عرض شد: این مسئله به این کیفیت نیست بلکه مسئلۀ قضاء کلى عبارت از یک حقیقتِ واقعیه در علم عنائى است که آن علم عنائى عینِ عینیت است و صورت علمیه در علم عنائى حق با صورت عینیه هیچ تفاوتى ندارد و ادلۀ این مسئله را هم عرض کردیم و توالى فاسدى که بر آن تصویر قِسم اول پیش مى‌آید [یکى این است که] علم در صورت علمیه باید مابإزاء خارجى داشته باشد اما اگر آن صورت علمیه عبارت از خود حقیقة الشى‌ء باشد، دیگر حقیقة الشى‌ء نمى‌تواند یک صورت باشد. این یک قضیه است.

  • مسئلۀ دیگر مسئلۀ جهل بارى نسبت به آن حضور عینى و شهودى است که در صورت عدم وجودِ عینیت در عالم أعیان، لازمه‌اش جهل بارى است که آن مستحیل و ممتنع است و چیزهاى دیگرى هم هست که ما فعلاً بحثش را بیان نمى‌کنیم. توالى دیگرى هم دارد، مسئله، مسئلۀ استعداد و فعلیت است کیفیت تبدل هیولا به‌ صورت است، اینها چیزهایى است که صحبتش در جلد ششم اسفار مى‌آید.

جلسه ۷۴۰

2
  • علم عنائى، عین قَدَر خارجى

  • در این قضیه عرض شد که علم عنائى، عین قَدَر خارجى است منتها فرقش در مسئلۀ انکشاف است؛ در مقام انکشاف وقتى که آن قَدَر مشخص مى‌شود و به جزئیت و تشخّص مى‌رسد، آنگاه ما کشف مى‌کنیم که مسئله به این کیفیت بوده است مثل کشف در مسئلۀ بیع فضولى یا عقد فضولى و اینها که یکى برود یکى را براى دیگرى عقد کند. خیلی خوب است! تابه‌حال نشده کسی چنین کاری انجام بدهد!! حالا مثلاً در عقد فضولى آمدیم و براى کسى فضولتاً عقد کردیم...

  • حالا انسان در این قضیه باید ببیند صرف می‌کند یا صرف نمی‌کند! شخصی می‌گفت: اگر در خیابان تصادف کنی و به یک زن بزنی و او را بیندازی این جرم دارد و باید دادگاه بروی (5 و... حالا بعضی از این مخدرات هم رها نمی‌کنند می‌گویند: تا این راننده ما را به نکاح درنیاورد ما رضایت نمی‌دهیم و کار مشکل می‌شود! این شخص نشسته بود می‌گفت:‌ ما چه‌کار کنیم؟! خودش به من می‌گفت که من با خودم فکر کردم که اگر چنین قضیه‌ای اتفاق بیفتد باید ببینی؛ انسان باید با تأمّل ارزیابی کند بعد می‌بینی در بعضی از اوقات می‌ارزد یعنی چیزی دارد که انسان او را به حبالۀ نکاح دربیاورد و ارزش این را دارد! در بعضی از اوقات نمی‌ارزد لذا آدم باید یک دیه‌ای بدهد! در بعضی از اوقات می‌ارزد که آدم زندان هم برود ولکن مبتلای به این قضیه نشود! قضیه فرق می‌کند!!

  • کشف سرّ نهفته در عقد و بیع فضولی

  • در مقام رضا [در عقد فضولی] صحبت در این است که این رضایت کشف است یااینکه کشف نیست بلکه تصویب فعلى است؟ خب حق مسئله در آنجا کشف است یعنى از ابتداى انعقاد و انشاء عقد ـ از همان موقع ـ آثار عقد بر آن مترتب مى‌شود و این خیلى جالب است! در این مسئله سرّ هست که چطور خداوند در اینجا عقد و انشائى که دیگرى آن را ایجاد کرده است انشاء خود فرد به‌حساب مى‌آورد؛ انشاء خودِ فرد! یعنى مى‌گوید: این دلالت بر وحدت نفوس مى‌کند و ببینید واقعاً چقدر اسلام دین عجیبى است چقدر وحدت و اتحاد در این دین نهفته‌ است که انشاء را دیگری مى‌کند ولى خدا آن را در حق انسان تنفیذ و انجاز مى‌کند و این مسئله خیلى عجیب است! خلاصه یک نکته‌اى دارد و همین‌طورى نیست!1 مبانى شرع همه براساس حکمت است منتها از آنجایى که بالأخره خود انسان هم مختار است و نمى‌شود این مسئله نادیده گرفته شود، این عقد در فعلیتش ـ از تنجّز که گذشته ـ قائم به رضایت شخص است و باید رضایت شخص در اینجا مورد لحاظ قرار بگیرد.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به نور ملکوت قرآن، ج 1، ص 340؛ معادشناسى، ج 4، ص 304؛ المیزان، ج 4، ص 91.

جلسه ۷۴۰

3
  • در قضیۀ قضاء کلى و در قدر جزئى، صحبت همین است که همۀ عالم وجود و همۀ آنچه که ماسوى‌الله است بأىِّ‌نحو‌ٍکان و در همۀ مراتب تجرد؛ چه عوالم عقول منفصل و ملائکه، چه عوالم پایین‌تر؛ عوالم معانى، صور، مثال، شهادت، بِأنواعها تمام اینها در آن قضاء کلى به مشیت واحده، تکوّن پیدا کرده است. این‌طور نیست که خدا الآن بنشیند یک عده را خلق کند بعد تا فردا صبر کند و فردا یک عدۀ دیگر را [خلق کند]. این صبرى که خدا مى‌خواهد تا فردا بکند این صبر به چه رجحان و تأمّلى تحقق پیدا مى‌کند؟ این چه ترجیحى در اینجا دارد؟ صبرى که انسان مى‌کند به‌خاطر رعایت مصالحى است که نمى‌تواند الآن این فعل را در امروز انجام بدهد و باید صبر کند فردا انجام بدهد یا هفتۀ دیگر انجام بدهد یا ماه بعد انجام بدهد [چون] الآن زمینه‌اش نیست. خب اینها مصالحى است که فاعل در انجام آن درنظر مى‌گیرد یااینکه موانع خارجى هست؛ او مى‌خواهد انجام بدهد ولی مانع هست و نمى‌گذارد، مانع فردا برطرف مى‌شود و او دست به این اقدام و عمل مى‌زند اما در ذات بارى چه مانعى براى انجاز اراده و براى تنفیذ اراده وجود دارد؟! چه ترجیحى براى تأخیر اراده بعد از اراده وجود دارد؟! هیچ! هیچ ترجیحى وجود ندارد!

  • پس علاوه بر این مطالبى که بر آن مترتّب هست، تمام ماسوى‌الله که بر او اسم خلق گذاشته مى‌شود ـ چه مجرّده و چه غیر مجرده ـ خودش به ارادۀ واحده و به کلمۀ «کُن» تکوینى، نفس آن اراده بر تحقق مساوقٌ لِوجوده الخارجى؛ عین به همان اراده عینیت مى‌بندد و به نفس آن اراده، هم صورت و هم ذى‌الصورة خلق مى‌شود.

  • آن‌وقت در اینجا شما مى‌بینید که مسئلۀ ارتباط بین حادث و قدیم که از مشکل‌ترین مسائل فلسفى است و من خودم بشخصه ندیده‌ام ـ حالا شاید من متوجه نشده‌ام و یا تحقیق و تفحصم کافى نبوده ولی ندیدم ـ شخصی این مسئلۀ ربط بین حادث و قدیم را به آن نحوى که بزرگان ترسیم کرده‌اند بخواهد در کتب بیان کند. لذا این قضیه یک قضیۀ خیلى مشکلى است اما با این بیانى که ما در مسئلۀ علم عنائى و در اتحاد بین صورت مثالى، عینیت خارجى، أزلیت و أبدیت اراده عرض کردیم گمان مى‌کنم این مسئله هم خودبه‌خود روشن بشود و دیگر یک مطلب سهل و آسانى به نظر بیاید.1

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به گلشن اسرار، ج 1، ص 193 ـ 196.

جلسه ۷۴۰

4
  • غلط بودن سؤال از زمان در ذات پروردگار

  • سؤال ما این است که ذات پروردگار از چه زمانى بوده [است]؟ اصلاً این سؤال از اصل غلط است [چون] زمان که نمى‌تواند در ذات پروردگار راه داشته باشد بلکه زمان یک امر اعتبارى است که مترتب بر تحقق عین خارجى‌ است و شما از کینونیّت عین خارجى به مسئلۀ زمان پى مى‌برید والاّ زمان چیزى نیست که بخواهید بر آن دست بگذارید، بدون اینکه عینیتى در خارج وجود داشته باشد زمان معنا ندارد. شما همین مطلب را در ذات بارى ببرید؛ وجود ذات بارى که بِما لا نهایةَ أزلاً و أبداً تحقق عینى و تحقق خارجى دارد آیا ممکن است که ابتدایى براى آن تصور کرد؟ این امکان ندارد. خیلى خب پس از این مسئله فارغ شدیم.

  • عدم انفکاک بین ذات و علم بارى

  • حیات، متقدم بر علم و قدرت و مساوق با ذات

  • علم بارى، آیا شما مى‌توانید انفکاکى بین ذات و علم بارى تصور کنید؟ محال است. قدرت بارى چطور؟ هو العلیم، هو القدیر، هو الحىّ عرض کردم که حیات لازمۀ ذات است و غیر از مسئلۀ علم و قدرت است این حیات را در ردیف علم و قدرت قراردادن غلط است، حیات متقدم بر علم و قدرت است و مساوق با ذات است و همان‌طورى‌که نفس اطلاق اسم أحدیت بر ذات بارى مساوق با وجود بالصرافه است پس در هر مرحله‌اى که بتوانیم ذات بارى را تصور کنیم، در آن مرحله علم بارى و قدرت بارى حضور داشته و از آنجایى که ذات بارى ابتداء ندارد پس علم بارى هم ابتداء ندارد، درست شد؟! علم بارى نسبت به چه چیز تعلق مى‌گیرد؟! ببینید من دارم خیلى آرام جلو مى‌آیم. تعبیرات قلمبه سلمبه به‌کار نمى‌برم و خیلى راحت مى‌خواهیم به مطلب برسیم.

  • گفتیم که ذات علم دارد و علیم است. الآن شما نسبت به خودتان و نسبت به مدرکات خودتان عالم هستید، هر کسی براى خودش یک علمى دارد، بنده هم [از آن] اطلاع ندارم، شما هم از علم من اطلاع ندارید! شما نسبت به مدرکات خودتان، نسبت به محفوظات خودتان، نسبت به ملکات خودتان، نسبت به صفات خودتان، نسبت به نقاط ضعف و قوت خودتان [علم دارید]. هر کسى نسبت به آنچه که هست در حدود استطاعت اطلاع دارد و خیلى چیزها را هم حتى خودمان نمى‌دانیم و اطلاع نداریم. هر کسى نسبت به چیزى اطلاع و علم دارد. درست شد؟! حال آیا مى‌شود این علم از او جدا بشود؟ تا هر وقتی که ما هستیم علم ما هم با ما هست و هر وقت مُردیم آن‌وقت ببینیم تکلیف چیست!

جلسه ۷۴۰

5
  • ذات بارى در علمى که به ذات خودش و به آثار ذات خودش دارد، آیا آن علمِ بارى ازلاً هست یااینکه بعداً پیدا مى‌شود؟ ازلاً بوده است. آیا ممکن است ذات بارى به أمر معدوم علم داشته باشد؟ مستحیل است. بنابراین تا خدا خدایى مى‌کرده است علم نسبت به ذات و به آثارش داشته و تا وقتى که خدا خدایى مى‌کرده مخلوقاتش بوده‌اند. ببینید! تمام شد! قضیه تمام شد! ربط بین حادث و قدیم حل شد و ما دیگر چیزى در اینجا نداریم چون نفس علم به آثار مساوق با تحقق اراده به آن خلق آثار [است].

  • حذف حلقۀ منافی بین تجرد و ماده

  • تلمیذ: پس دیگر حدوث را برداشتید!

  • استاد: بله! پس دیگر اصلاً ما حدوث نداریم. البته حدوث زمانى داریم، یعنى همین چیزهایى را که داریم در اینجا مشاهده مى‌کنیم اصلاً آن حلقۀ منافى بین تجرد و ماده را حذف کردیم! همه مجرد شدند! منتها مجرد انواع و اقسامى دارد. در آن مرتبۀ نازلۀ خودش به همین کیفیتى که ما الآن مشاهده مى‌کنیم هست ولی نباید ما دو چیز به‌حساب بیاوریم؛ حالا که این شیء سفت و سخت است مثل همین کتاب که در دست من هست و نیم کیلو وزن دارد پس نباید به آن مجرد بگوییم؟! خب چه اشکال دارد؟! مجرد هم نیم کیلو باشد! چه کسى گفته‌ است که مجرد نباید نیم کیلو داشته باشد؟! آن آثار و خصوصیاتى که براى تجرد از ماده ذکر مى‌کنند، براساس یک تصورى است که ماده را تصور مى‌کنند و بعد مى‌گویند: مجرد خلافش است.

  • ولى وقتى که همان ماده صورت نازلۀ مجرد است و مجرد جنبۀ علیت در او دارد و شما سنخیت بین معلول و علت را در این مسئله لحاظ مى‌کنید، دیگر چطور مى‌توانید یک حلقۀ فاصله بین ماده و مجرد بگذارید؟! پس سنخیت کجا رفت؟! این ماده از کجا آمد؟! ماده که قدرت ندارد، ماده سر خودش را نمى‌تواند بخاراند! حالا فرض کنید بخواهد در این دنیا به‌وجود بیاید و تحقق پیدا کند! درست شد؟! بنابراین این مسئلۀ مجرد و ماده بودن همین پلۀ پایین‌تر مجرد است که براى ما حجاب مى‌شود و ما را از انکشاف صور مجرده باز مى‌دارد. اگر این جنبۀ تنازل مجرد به مرحلۀ پایین‌تر که ما اسمش را ماده مى‌گذاریم، این مسئله در نفس برداشته بشود دیگر ماده‌‌اى را نمى‌بینیم بلکه یک چیز و یک مسئله مشاهده مى‌کنیم. کسى که اطلاع بر غیب دارد، این‌طور نیست که صورت مثالى را ببیند، آن دیدن صورت مثالى یک مرتبه‌اى است که مرتبۀ پایین‌ترى است که یک مقدارى براى همراهى و مرافقت با اذهان مطرح مى‌شود وقتى که انسان اطلاع بر غیب پیدا مى‌کند، اطلاع بر آن چیزى که در هفتۀ آینده اتفاق مى‌افتد پیدا مى‌کند، این اطلاع او اطلاعِ بر یک امر صورى بدون تلبس به ماده نیست بلکه اطلاع او اطلاعِ نفس عینیت خارجى است! به همان نفس عینیت خارجى اطلاع پیدا می‌کند. لذا شما در بعضى از موارد مى‌بینید که اصلاً خودِ آن عینیتى را که بعد باید تحقق پیدا بکند، آن عینیت زودتر در ظرف زمانِ دیگرى بروز و ظهور پیدا مى‌کند مثلاً باید یک هفتۀ دیگر این تخمى که در این باغچه کاشته شده رشد کند و سبز شود، حالا اگر شخصى داراى ولایت و اشراف بر آن‌ باشد مى‌تواند سبزه‌اى را که هفتۀ دیگر مى‌روید الآن از باغچه بیرون بیاورد و به شما نشان بدهد. متوجه شدید قضیه چه شد؟! مسئله این است حالا این از کجا پیدا مى‌شود؟ نه‌اینکه آن تخم را تبدیل به سبزه مى‌کند! نه، تخم در ظرف خودش دارد تبدیل به سبزه مى‌شود. التفات کردید؟! این را تا حالا نگفته‌ام! تخم در ظرف خودش دارد تبدیل به سبزه مى‌شود به همان روال عادى و جریان سلسلۀ علیت، اما ما نمى‌توانیم به این سلسلۀ علیت اشراف پیدا بکنیم! نهایت هنرى که از ما برمى‌آید اینکه در خواب ببینیم که این تخم سیب یا هندوانه را که الآن در باغچه کاشتیم یک هفتۀ بعد جوانه زده بالا آمده است. این را در خواب ببینیم. فردا صبح به‌سمت باغچه مى‌رویم مى‌بینیم که خاک هست و تخم‌ها هم زیر خاک هستند، روز دوم صبر مى‌کنیم چیزى نمى‌بینیم، روز سوم صبر مى‌کنیم و... ـ چون خواب دیده‌ایم و مى‌دانیم خوابمان هم رؤیاى صادقه است و به این مسئله هم شک نداریم ـ همان موقعى که روز هفتم هست نگاه مى‌کنیم مى‌بینیم که تخم جوانه زده بالا آمده است. وقتی نگاه مى‌کنیم یادمان مى‌افتد که ما هفتۀ قبل خواب این را دیده بودیم! درست شد؟! حالا اگر شخصى بتواند بر زمان و مکان غلبه کند! همان امر مادىِ هفتۀ بعد را مى‌تواند الآن بیاورد و این مسئله مسئلۀ عجیبى است که چطور انسان چیزى که هنوز در ظرف زمان تحقق پیدا نکرده است را توانسته احضار کند!

جلسه ۷۴۰

6
  • البته در این زمینه روایات و مطالبى هست؛ موارد عدیده‌اى داریم حالا رفقا خودشان تحقیق کنند، من چند مورد را دیده‌ام. یکى از این موارد مسئلۀ حضور پیدا کردن پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در صحنۀ کربلا در آن وقتى است که در مدینه بودند؛ پیغمبر با امیرالمؤمنین علیه‌السّلام و حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها در منزل نشسته بودند و یک‌مرتبه افراد دیدند پیغمبر غایب شد و پیغمبر را ندیدند ـ نه‌اینکه پیغمبر بود پیغمبر غایب شد ـ بعد از مدتى پیغمبر آمدند و یک‌دفعه حاضر شدند ولى لباسشان گردوخاک داشت. این قضیه را در چند کتاب نقل کرده‌اند.1 حال پیغمبر بسیار بسیار عجیب شده بود و خیلى محزون و در حال بکاء بودند، سؤال کردند که [یا رسول الله] چه شد؟! حضرت فرمودند: الآن جبرئیل مرا به کربلا برد.

  • البته یک مقدماتى دارد که جبرئیل آمد و گفت: یا رسول الله آیا خوشحالى؟! حالا بیا این مسائل را نشانت بدهم و... نمى‌دانم انگار او هم منتظر بود [هر وقت پیغمبر خوشحال است، بیاید این خبرها را بیاورد]! اصلاً انگار نمى‌توانست یک خنده به دهان پیغمبر ببیند! بهتر است یک مقدار صبر کند، بگذرد! نه، همان آن آمد و این قضیه را پیش آورد! حالا دیگر اینها چه خبرهایى هست، ما نمى‌دانیم که در این‌گونه موارد چه اسرارى هست!

  • خلاصه پیغمبر را برد و اگر پیغمبر مى‌خواست این قضیه برایش به‌صورت مکاشفه دربیاید، چه نیازى به رفتن بود؟! مگر این‌همه مکاشفه نمى‌کنند؟! اینجا نشسته‌اند دارند با شما صحبت مى‌کنند. افرادى که اهل کشف و شهود هستند برایشان کشف پیدا مى‌شود که فلان قضیه اتفاق افتاده است مثل اینکه شما خواب هستید و بعد در عالم رؤیا برایتان قضیه‌اى منکشف مى‌شود. چه نیازى داشت پیغمبر به آنجا برود؟! پیغمبر رفت و صورت مادى خارجى را در آنجا دید، یعنى جسمش به خود کربلا رفت و واقعۀ کربلا و کشته شدن امام حسین و فرزندان و اصحاب علیهم‌السّلام و وضعیت آنها را به ماده دید؛ یعنى امام حسین را دید یعنى اگر مى‌خواست دست بزند همان وزنى را که در آن موقع سید الشهداء داشت همان وزن، روی دست پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مى‌آمد. این قضیه خیلى عجیب است و به این مسئله کسى التفات ندارد! نه‌اینکه برایش تجسم بکند بلکه همان عینیت را دیدند! فرمود: رفتم دیدم! دیدم حسین را که در آنجا افتاده و با این وضعیت و با این کیفیت است.

    1. بحارالانوار، ج 44، ص 239؛ افق وحى، ص 138.

جلسه ۷۴۰

7
  • این دلالت بر این مى‌کند که آن مسئله‌اى که باید بعد از پنجاه و چند سال دیگر اتفاق بیفتد، در صورت عینى، همان عین، همان خود حضرت، خود حضرت، خود اصحاب، همان را پیغمبر رفت مشاهده کرد!

  • تلمیذ: یعنى افراد هم در سال 61 پیغمبر را مى‌دیدند؟! خود امام حسین یا اصحاب، اهل‌بیت، پیغمبر را مى‌دیدند؟! آن وقتى که پیغمبر به کربلا رفته بودند.

  • استاد: نه، نه، ببینید اینکه حضرت رفتند اولاً اینکه حضرت مى‌تواند صورت خودش را محو کند و آن اشکالى ندارد.

  • تلمیذ: فرمودید: با ماده تشریف بردند؟

  • استاد: بله، همان خود مادّۀ حضرت، خود عین حضرت، خود وجود حضرت، عرض کردم پیغمبر غیب شد یعنى از میان این افراد غیب شد، مسئله، مسئلۀ مکاشفه نبود. حضرت بِوجوده به آنجا رفتند و در آنجا حضور پیدا کردند و خودِ آن صحنه را دیدند. عرض کردم که خودِ حضرت آنجا که نشسته بودند هم مى‌توانستند ببینند ولى اینکه حضرت به آنجا رفتند و حضور عینى پیدا کرد دلیل بر این است که خود آن قضیه در آن موقع اتفاق افتاده است یعنى عین آن قضیه‌اى را که اتفاق افتاده، حضرت در آنجا به این مسئله عینیت داد! خب حضرت مى‌تواند حضور خودش را در آنجا بعد از اینکه رفت، محو کند و این اشکال ندارد. مگر معلولِ مجرد نیست؟! خب همین مجرد مى‌آید [تغییر مى‌کند]. مگر امام رضا علیه‌السّلام چه‌کار کرد؟ همان شیرى که در پرده بود را تبدیل به ماده کرد، بعد ماده را گرفت دوباره تبدیل به صورت کرد.1 اینکه طبیعىِ مسئله است.

  • بچه‌مکتبی‌ها این کارها را انجام مى‌دهند! امام و پیغمبر که دیگر اهانت به آنها است بگوییم که امام بیاید این کارها را انجام بدهد. التفات کردید؟! خودِ همان عینیت وجود داشته است. علاوه بر این قضیه، مطالبى در کتب و اینها نسبت به این قضیه هست مثلاً محى‌الدین در فتوحات نسبت به این قضیه مطالبى دارد و همین‌طور بزرگان که در مقام تبیین این‌گونه مطالب بودند آنها مطلب را به این کیفیت احساس مى‌کردند و این‌هم تأیید بر مسئله مى‌شود. حالا ببینیم مرحوم آخوند در اینجا چه می‌فرمایند.

    1. عیون أخبار الرضا علیه‌السّلام، ج ۲، ص ۱6۷. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به معادشناسى، ج 1، ص 229.

جلسه ۷۴۰

8
  • کیفیت معراج پیغمبر

  • تلمیذ: قضیۀ معراج از همین قضایا بود؟

  • استاد: بله، در مسئلۀ معراج داریم:

  • ﴿سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِيٓ أَسۡرَىٰ بِعَبۡدِهِۦ لَيۡلٗا مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا ٱلَّذِي بَٰرَكۡنَا حَوۡلَهُۥ لِنُرِيَهُۥ مِنۡ ءَايَٰتِنَآ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ﴾1

  • شکى نیست در اینکه معراج به دو صورت واقع شده است و در همین‌جا هم شما یک مطالبى را مى‌بینید که منافى است. چیزى که شکى در آن نیست این است که معراج، معراج جسمانى بوده که پیغمبر از مسجدالحرام إلى المسجد‌الأقصى با همین بدن و به همین وضعیت در آنجا حضور داشتند. ﴿سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِيٓ أَسۡرَىٰ بِعَبۡدِهِۦ﴾؛ این یکى.

  • مسئلۀ دوم ﴿لِنُرِيَهُۥ مِنۡ ءَايَٰتِنَآ﴾ است که از آن‌طرف داریم براقى بود2 و چه بود و پیغمبر را بردند و ... این مسئله همان‌طوری‌که‌ عرض کردم با تصوراتى که ما از مسئلۀ ماده و مجرد داریم ـ یعنى اگر تصورى داشته‌ایم، حالا که إن‌شاءالله آن تصورات تغییر پیدا کرده و خواهد کرد ـ نمى‌خواند! این ماده و مجردى که تابه‌حال در تصور ما بود با سوار شدن بر براق و رفتن به عالم مثال و بعد هم ملکوت منافات دارد چون آن عوالم، عوالم مجرد هستند و ماده در عالم مجرد راه ندارد. درست شد؟! پس تفسیرى که از بزرگان و مقرِّرینِ بزرگان مثل مرحوم علامه و شاگردان ایشان از فضلاء که شنیده‌ام این است که به دو صورت انجام شده! حتى بنده در یکى از مجالس خصوصى که در قم و در روزهاى پنج‌شنبه و جمعه تشکیل مى‌شد بودم که مرحوم علامه [طباطبایى] ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این‌طور مطلب را تقریر فرمودند.3

  • حالا این را هم که در اینجا دارم مى‌گویم، ما به ساحت ایشان جسارت نمى‌کنیم و احتمال دارد که ایشان نسبت به بیان بعضى از مسائل کتمان کرده باشند و این احتمال هست اما آنچه را که ایشان فرمودند این‌طور بوده [است]. البته کلام مقرّرین ایشان هم صریحاً نسبت به این مسئله دلالت دارد که دو معراج در اینجا قرار گرفته [است]؛ یک معراج جسمانى که همان ﴿مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا﴾ است که خود مسجدالحرام و مسجدالأقصی جسمانى مى‌شود و جسم هم ﴿مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا﴾ طىّ مکان کرده یعنى راه طى کرده حالا به سرعت طى کرده [بود]. شما مى‌گویید: در یک ثانیه؟! بسیار خوب بالأخره راه طى کرده [است] مثل هواپیما که از اینجا به آنجا مى‌آید، پیغمبر از اینجا هم سوار براق شد و به مسجدالاقصی رفت. این یکى.

    1. . سوره إسراء (17) آیه 1. نور ملکوت قرآن، ج 1، ص 311:
      «پاک و مقدّس است آن خداوندى که بنده خود را در شب سیر داد از مسجدالحرام تا مسجد أقصى که ما اطراف آن را برکت داده بودیم؛ براى اینکه ما به آن بنده خود از آیات خودمان نشان دهیم؛ و تحقیقاً خداوند سمیع و بصیر است.»
    2. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به المیزان، ج 13، ص 5.
    3. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به المیزان، ج 13، ص 31.

جلسه ۷۴۰

9
  • دوم: معراج روحانى است؛ یعنى آن معراجى که ﴿لِنُرِيَهُۥ مِنۡ ءَايَٰتِنَآ﴾ بعد مى‌گوید: ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾1 یعنى پیغمبر بِوجوده این عوالم ربوبى را پیمود تا به قاب قوسین رسید. یعنى ﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾ که جبرائیل در آنجا گفت: «لَو دَنَوتُ أنمُلَةً لاحتَرَقتُ»2 خب این طبعاً با یک بدن جسمانى و عینى نمى‌تواند باشد!

  • بنابراین دو معراج در اینجا بود؛ یکى اینکه پیغمبر ﴿مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا﴾ رفت و دوم اینکه مسیر عوالم طولى را که عوالم مجرده است با روح و نفس خود طى کرد که مناسبت با همان براق بهشتى و همان کیفیت حرکت و صعود پیغمبر از عالم ماده به مثال، مثالِ علیا، ملکوت، ملکوت علیا، لاهوت، جبروت و بعد هم به آن مرتبه‌اى که حالا نمى‌دانیم مرتبۀ فناء بوده یا نبوده ﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾، در آن مرتبه پیغمبر با نفس و روح خودش این معراج را انجام داد مشکلى هم در اینجا پیش نمى‌آید. پس بدن ﴿مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا﴾ رفت، بعد هم از آنجا معراج روحانى پیغمبر شروع شد! خدا مى‌خواست هم یک حرکت طولی و مادى را به پیغمبر ارائه بدهد که البته داریم در مسجدالأقصی همۀ انبیاء آمدند و با پیغمبر نماز خواندند و ...3 مشخص است که آن جنبۀ کشفى دارد. از آنجا هم حرکت طولى تحقق پیدا کرد.

  • با این بیانى که ما کردیم، همان بدن و جسم پیغمبر است که به معراج مى‌رود اما آیا همین جسم وقتى که دارد به معراج مى‌رود، به همین کیفیت مادى و وزن و کیلو و موقعیت خودش مى‌ماند یااینکه در هر عالمى متناسب با همان عالم تحول و تبدّل پیدا مى‌کند؟!

  • این بیانى که ما کردیم این مسئله را حل مى‌کند؛ یعنى پیغمبر از مسجدالحرام به مسجدالأقصى رفتند و در این رفتن به مسجد‌الأقصى سیر طولى را هم هم‌زمان طى کردند حالا یا در مسجد‌الأقصى این مسئله اتفاق افتاده یا بین مسجدالحرام و مسجدالأقصی این مسئله اتفاق افتاده است. چون ما از این مسائل اطلاع نداریم ادراک آن براى ما مشکل است که چطور ممکن است یک نفر از یک جا به یک جای دیگر برود! ولکن اگر اطلاع پیدا کنیم و یک مقداری دقت‌ و اشراقمان نسبت به این مسائل روشن بشود آن‌وقت متوجه مى‌شویم که ممکن است حتى در یک ثانیه یا یک پلک و چشم به‌هم زدن تمام این سیر رسول خدا اتفاق افتاده باشد. به‌واسطۀ اُنس ما با مسائل مادى است که نمى‌توانیم سیر و حرکت نفس را در عوالم ربوبى تصویر کنیم اما اگر آن حالت و آن نفخه براى ما حاصل بشود، همین حالت پیدا مى‌شود و براى همۀ افراد این سیر و عروج وجود دارد؛ آن کسانى که در سیروسلوک إلى الله در مقام تربیت و تزکیه هستند براى آنها هم همین معراج‌ها وجود دارد و آنها هم خواهند دید! دیده‌اند و بیان هم کرده‌اند و شکى در صحت آن مطالب و مسائل نیست.4

    1. . سوره نجم (53) آیه 8 و 9. الله شناسی، ج ١، ص ٩٨:
      «و پس از آن نزدیک‌تر شد و خود را به حضرت ربّ‌العزّه درآویخت و در نزدیک‌ترین مقام متصوّر که به‌قدر دو نیمۀ وَتَر کمان تا سرِ کمان (دو ذراع) بلکه نزدیک‌تر از آن بود واقع گشت.»
    2. المناقب، ج ١، ص ١٧٩؛ بحارالأنوار، ج 18، ص 382. جناب مولانا در مثنوى معنوى»دفتر چهارم این روایت را به شعر درآورده است.‌ اللَه شناسی، ج ١، ص ١١١:
      «اگر از اینجا به بعد، من به‌اندازۀ یک بند انگشت نزدیک‌تر شوم، آتش می‌گیرم!»
    3. . المیزان، ج 13، ص 5 و 6.
    4. بیان السعادة، ج 2، ص 432:
      «انّه نسب الى بعض العرفاء انّه قال: انّى أعرج کلّ لیلة سبعین مرّة، و المعراج بالرّوح امر یقع لکثیر من المرتاضین بل ورد انّ الصّلوة معراج المؤمن.‌«

جلسه ۷۴۰

10
  • بنابراین رسول خدا با همین بدن به معراج رفت و به ﴿قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾ رسید و بعد دوباره در عالم ماده و به مکه برگشت و به همین وزن و قیافه و شکل در همان‌جا دوباره ظهور و بروز پیدا کرد. تبدّل ماده به مجرد و مجرد به ماده اینجاست؛ یعنى همین ماده‌اى که ما مى‌گوییم، مادۀ اصطلاحى. پس دراین‌صورت حلقۀ بین قدم و حدوث پى کارش رفت! دیگر حلقه‌اى وجود ندارد!

  • تلمیذ: آیا حتماً لازم است که تبدل بشود؟ چون نفس پیغمبر جامع جمیع حقائق عالم هستى است، آیا در سیر در نفس خودش نمى‌توانیم به آن بگوییم که معراج است، بدون آنکه تبدل ماده صورت گرفته باشد؟!

  • استاد: خب شاید تبدل یک تبدل طبیعى و تکوینى است و خواهى‌نخواهى این‌طور مى‌شود. این یک مسئلۀ تکوینى است. آیا مثلاً مى‌شود شما بالاتر از این صورت ـ که مثال است ـ که همان معنا مى‌باشد را داشته باشید و همان معنا نیز درعین‌حال همان صورت را داشته باشد؟ این همین است یعنى وقتى شما یک مافوق براى یک افق دیگر درنظر مى‌گیرید لازمۀ آن لطافت بیشتر و آن خصوصیت تجردیۀ بیشتر است تااینکه بخواهید به مرحلۀ بساطت وجود و تجرد وجود برسید، این لازمه‌اش است، [اینجا، کجا] منافات دارد؟! یعنى چون قوى‌تر است، وجودِ این پایین را دارد به‌اضافۀ آن لطافت، نه‌اینکه نفس همان ثقالت اجمالى و خفیف را واجد باشد. این مسئله، یک مسئلۀ تکوینى است. اگر آب بخواهد بالا برود باید بخار بشود، نمى‌شود که همین‌طور آب باشد و بالا هم برود حالا شما مى‌گویید: بخار ضعیف‌تر از آب است؟ نه‌خیر! بخار قوى‌تر از آب است! از نقطه‌نظر تجرد و قواى وجودى قوى‌تر است! همان بخار وقتى که پایین مى‌آید تبدیل به آب مى‌شود، این یک چیز است؛ یعنى لازمۀ حضور در این وضع و موقعیت این است که با همان مسئله و موقعیت سنخیت داشته باشد.

  • پس وقتى پیغمبر به ﴿قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾ رسید، حتى از عقل منفصل هم تجردش بیشتر شد، با حفظ خصوصیت إنیّت و همان عین ثابت و امثال‌ذلک که در آنجا هست. چون خودِ رسول الله بِشخصه و بِتَشخُّصه این را انجام مى‌دهد خب عین ثابتش هست یعنى آن عین ثابت قابلیت براى تردّى به همین مرتبۀ تجرد را دارد.

جلسه ۷۴۰

11
  • تلمیذ: بالأخره ماده را ازدست داد دیگر!

  • استاد: نه، تبدّل غیر از «ازدست دادن» است. نیست نشد بلکه ماده در ظرف خودش هست. این ماده‌اى که همراه با پیغمبر به معراج رفت، اگر شما این زمین را در آن موقع وزن مى‌کردید، منهاى 65 کیلو هفتاد کیلو بود! چون پیغمبر به معراج رفته بود! معراج یعنى تبدّل جوهرى معراج براى پیغمبر حاصل شد. وقتى که امام رضا علیه‌السّلام این صورت را تبدیل به شیر کرد، اگر شما آن اتاق را وزن مى‌کردید چند کیلو بود؟ همه آنجا نشسته بودند؛ مأمون، امام رضا، فرش، درودیوار، اگر یک باسکولى بود و آنها روى آن باسکول بودند چقدر بود؟! فرض مى‌کنیم دو تُن و 450 کیلو، این صورت شیر وقتى که تبدیل به شیر شد، باسکول چند کیلو نشان داد؟ سه تُن نشان داد! آن شیرى که حضرت درست کردند سیصد یا چهارصد کیلو بود! شیر گفت: اینکه هیچ! اگر مى‌خواهید مأمون را هم بخورم، خلاصه این شکم هنوز جا دارد! بدخواه‌هایت را بگو بیایند! هرچه به امام رضا گفت: بدخواه ندارى؟! حضرت فرمودند: نه، همان یکى کافی است! این که غش کرد و افتاد، آن هم که تو یک لقمه‌اش کردى و دیگر کسی نیست! حضرت فرمودند: نه، کافی است! بلند شو سر جایت برو! آن مرتیکه مأمون هم غش کرد افتاد!

  • حالا اگر آن موقع این باسکول را مى‌کشیدند چند کیلو بود؟! سه تُن بود. یک‌دفعه حضرت فرمودند: برگرد و تبدیل به‌صورت بشو، اگر الآن بکشند چند کیلو است؟! دوباره به همان وزن برمى‌گردد. البته وزن آن شخص را هم باید کم کنیم چون او هم بالأخره رفت! حالا وزن کجا رفت؟! حضرت این را بردند جایى دفن کردند؟! یعنى وزن آن زمین اضافه شد؟! اینها چیزهایى ا‌ست که باید فکر کنیم! همین‌طورى از این روایات نباید بگذریم! باید ببینیم این امام چیست! بدانیم امامِ ما کیست؟! چغندرفروش نیست! دوغ‌فروش نیست! باید اینها را درنظر بگیریم، بعد این مسائل براى هضم عویصات فلسفیه خیلى کارساز است.

جلسه ۷۴۰

12
  • تلمیذ: مى‌شود گفت که در حقیقت دو مرحله دارد؛ یک سیر باطنى است که سالک مى‌پیماید تا به مقام فناء در ذات مى‌رسد بدون اینکه هیچ تبدلى در جسم صورت بگیرد. مسئلۀ دوم مسئلۀ معراج است که همان سیر است ولى با تبدّل جسم و این آیاتى که نسبت به معراج هست ناظر به این تبدل جسم است، نه ناظر به آن سیر باطنى است.

  • استاد: آنکه مربوط به پیغمبر است همین است دیگر.

  • تلمیذ: یعنى دوتایش باهم؟ یکى مربوط به تبدل بدن، یکى هم که سیر باطنى است یعنى مى‌توانیم بگوییم: اینها همه حکایت از آن سیر باطنى پیغمبر مى‌کنند که کراراً هم اتفاق افتاد؟ ما در روایات یک معراج نداریم.

  • استاد: بله! ببینید من نمى‌گویم که آن مطلبى را که بزرگان مثل علامۀ طباطبایى و مقررّین ایشان فرمودند اشتباه است، ممکن است سیر مادى از مسجدالحرام به مسجدالأقصی بوده و آنجا حضرت توقف کردند، و سیر روحى‌شان از آنجا شروع شد. این یک نحو است.

  • نحوۀ دیگرى که مى‌توانیم بگوییم این است که یک معراج از مسجدالحرام به مسجدالأقصی بوده و بعد نه از باطن، بلکه همان بدن پیغمبر‍ [بوده است].1 لذا [در] اینجا نداریم دوتا بوده [است]:

  • ﴿سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِيٓ أَسۡرَىٰ بِعَبۡدِهِۦ لَيۡلٗا مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا ٱلَّذِي بَٰرَكۡنَا حَوۡلَهُۥ لِنُرِيَهُۥ مِنۡ ءَايَٰتِنَآ﴾.

  • کیفیت سیر باطنی

  • تمام شد! که در همین‌جا آن سیر باطن هم انجام گرفت. سیر باطن؛ یعنى سیر به آن عوالم که مقتضاى سیر به آن عوالم، همان تبدل جسم به همان کیفیت مجرّده خودش هست، چه اشکال دارد؟! من نمى‌گویم که حتماً بود، بلکه ایراد ندارد.

  • تلمیذ: توفّی در مورد حضرت عیسى هم همین‌طور بود؟

  • استاد: بله، بله، اصلاً در مورد حضرت عیسى داریم که ﴿قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰكِن شُبِّهَ لَهُمۡ﴾2 این حضرت عیسى که الآن او را نکشته‌اند و زنده است و در روایات هم داریم: موقعى که حضرت ظهور مى‌کنند حضرت [عیسى] تشریف مى‌آورند و خلاصه امام را کمک و مساعدت مى‌کنند،3 الآن که حضرت عیسى نمرده و زنده است پس همان بدنى که الآن دارد، الآن کجاست؟ در کدام کهکشان هست؟ در کدام کهکشان راه شیرى، منظومۀ شیرى، منظومۀ شمسى، ستاره و فلان هست؟ او در این عالم نیست دیگر! ﴿بَل رَّفَعَهُ ٱللَهُ إِلَيۡهِ﴾4 آسمانِ چهارم هست که آسمان چهارم همین است،5 این جسم ‌مادى در جبروت و ملکوت چه‌کار مى‌کند؟! آنجا دیگر این نیست بلکه منطبق با اوست6 فرق مى‌کند با اینکه فوت حاصل بشود. این در حالی است که فوت حاصل نشده است بلکه همان حضرت عیسى با همان بدن در آن معراج رفت منتها در این قسمت ایستاد! وقتى که حضرت رسول داشتند به آنجا مى‌رفتند [به او] گفتند: سلام! سلام! ما بالاتر رفتیم! خداحافظ شما! دوباره برگشتیم خداحافظى هم از تو مى‌کنیم! نمى‌شود که پیغمبر اینها را نبیند، او که همۀ عالم در دست اوست. پس خود بدن رسول الله در آسمان چهارم با بدن حضرت عیسى یکى مى‌شود و بعد بالا مى‌رود! بالا مى‌رود و باز تجردش بیشتر مى‌شود!

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به بیان السعادة، ج 2، ص 436.
    2. . سوره نساء (٤) آیه ١٥٧:
      ﴿وَقَوۡلِهِمۡ إِنَّا قَتَلۡنَا ٱلۡمَسِيحَ عِيسَى ٱبۡنَ مَرۡيَمَ رَسُولَ ٱللَهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلٰكِن شُبِّهَ لَهُمۡ وَإِنَّ ٱلَّذِينَ ٱخۡتَلَفُواْ فِيهِ لَفِي شَكّٖ مِّنۡهُ مَا لَهُم بِهِۦ مِنۡ عِلۡمٍ إِلَّا ٱتِّبَاعَ ٱلظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينَۢا﴾. نور ملکوت قرآن، ج ٤، ص ٢٦٩:
      «و به سبب گفتارشان که: ما مسیح عیسی بن مریم رسول خدا را کشتیم، درحالی‌که ایشان وی را نکشتند و به دار نیز نیاویختند؛ ولیکن امر بر آنان مشتبه گردید. و حقّاً و تحقیقاً آنان که در امر عیسی اختلاف کرده‌اند در شک و تردیدند! آنها علم و یقین به کشتنش ندارند؛ فقط از پندارها و گمان‌ها پیروی می‌نمایند، و یقیناً و به طور حتم و مسلّم وی را نکشته‌اند!»
    3. المیزان، ج 5، ص 152.
    4. . سوره نساء (4) آیه 158.
      ترجمه: «بلکه خدا او [حضرت عیسی] را به‌سوی خود بالا برد.» (محقق)
    5. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به بحار الأنوار، ج 18، ص 380؛ المیزان، ج 13، ص 9 و 10.
    6. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به بیان السعاده، ج 2، ص 65.

جلسه ۷۴۰

13
  • رجعتِ ائمه ائمه علیهم‌السّلام با بدن ظاهرى و مادی

  • تلمیذ: مسئلۀ رجعت هم به همین صورت هست؟

  • استاد: رجعتِ ائمه بله، با همین بدن ظاهرى است.

  • تلمیذ: و اولیاء؟

  • استاد: بله آنها‌ هم همین‌طور است.

  • تلمیذ: قضیۀ طفولیت حضرت سلمان و ملاقاتش با امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هم همین‌طور است؟!

  • استاد: بله، عرض مى‌کنم خیلى هست؛ اتفاقاً راجع به این‌هم درنظرم بود بگویم. ما خیلى از [این] مواردى که عینى خارجى است داریم منتها بعضى از مواردى که انسان مشاهده مى‌کند به‌نحو شهود است و آن جنبۀ مثالى دارد و مشخص هم هست ولى در بعضى از موارد، انسان همان حضور را احساس مى‌کند. آدم نمى‌تواند نحوۀ احساس را عوض کند چون واقعاً دارد این مسئله را احساس مى‌کند. فلهذا این مسئله در تحت همین قضیه مى‌گنجد البته عرض کردم خود رفقا مى‌توانند در این زمینه در حکایات و روایات و احادیث و اینها جستجو کنند و ما به یک نکات بدیع و تازه‌اى در فرهنگ شیعه دسترسى پیدا مى‌کنیم.

  • عدم فانی شدن ماده

  • تلمیذ: این مسئله اثبات بقاء ماده است؟

  • استاد: بله، این یعنى اصلاً ماده فناء ندارد.

  • تلمیذ: بعد این براى کمّلین است یا همۀ افراد؟

  • استاد: نه همۀ افراد، اصلاً ماده به‌طورکلی فناء ندارد چیزى که تحقق پیدا کرده، این دلالت بر بقایش مى‌کند. صورتش عوض مى‌شود.

  • حقیقت موت: تبدلِ صورتی به صورت دیگر

  • تلمیذ: پس موت فقط یک تبدل مى‌شود.

  • استاد: تبدل! تبدلِ صورت از صورتى به صورت دیگر.

  • خیلى عجیب است! یعنى همین اطلاع بر این مسائل خیلى براى ذهن و تفکر انسان تأثیر دارد و اصلاً کیفیت فکر و ذهن را تغییر مى‌دهد و بر آن اساس، استدلال تغییر پیدا مى‌کند یعنى نه فقط این مسائلى که براى انسان مشهود مى‌شود، در اعتقاد انسان به آن مبادى اولىٰ و به آن مسائل بساطت ولایت و کار امام علیه‌السّلام و اینها تأثیرگذار هست و انسان را به خیلى از مطالب نزدیک مى‌کند، علاوه بر آن این قضیه اصلاً در کیفیت فکرش خیلى تأثیر مى‌گذارد.

جلسه ۷۴۰

14
  • شما ببینید همین الآن افرادى هستند که نسبت به همین مسئلۀ تبدیل تصویر شیر که هم مربوط به امام موسى بن جعفر است و هم مربوطِ به امام رضا علیهم‌السّلام هست مى‌گویند: آقا اینها چیست؟! نه سند دارد، نه دلیل دارد!

  • شما ببینید! نمى‌خواهد بپذیرد که یکى بالاتر از خودش هم هست! چقدر ما بدبختیم! چقدر بدبختیم! نمى‌خواهد بپذیرد که یک نفر مى‌تواند باشد که از او بالاتر است؛ قدرتش بالاتر است، لطف خدا به او بیشتر است، بندۀ محبوب خداست و خدا به او این قدرت و [این علم را داده است] نمى‌خواهد بپذیرد! عین همین قضیه راجع به رسول خدا و کفار هست. مگر مشرکین نگفتند که اینها همه سحر است؟! مگر نگفتند: شق القمر سحر است؟! چون نمى‌خواهد بپذیرد! بعد مجبور مى‌شوند و مى‌گویند: اگر سحر است، این سحر فقط نسبت به مخاطبین مى‌تواند مؤثر باشد و نسبت به غائبین نیست. لذا به بیرون مدینه و بیرون شهر برویم و از آن کاروان‌ها و حَمَله‌هایى که مى‌آیند سؤال کنیم ـ آنها که مخاطب پیغمبر نبودند ـ که دیشب ماه را چطور دیدید؟ وقتى که رفتند از آنها سؤال کردند، آنها هم گفتند: آقا دیشب یک قضیۀ عجیبى دیدیم! دیدیم ماه دو نصف شد! صدایى درآورد و نصفش آمد و شروع کرد چرخیدن و ... آنجا که دیگر بیابان بود، آنها پیغمبر را هم ندیدند اما باز هم گفتند: سحر است! یعنى نمى‌خواهد این را بپذیرد! نمى‌خواهد ببیند بالاتر از توان خودش توانى هست. نمى‌گوید: من بالا بیایم و خودم را به آن توان برسانم. بدبخت اگر بیایى تو هم مى‌رسى، تو هم مى‌توانى شق القمر کنى! شق القمر که چیزى نیست! آصف برخیا هم خورشید را برگرداند. کسى که براى سلیمان خورشید را برگرداند، خب شق القمر هم مى‌تواند بکند! اینکه چیزى نیست! آصف برخیا چه کسی بود؟! وزیر حضرت سلیمان بود و به فرمایش امام صادق علیه‌السّلام شیعیان ما از آصف هم بالاتر می‌روند!

جلسه ۷۴۰

15
  • در این مسئله به‌جای اینکه آدم بپذیرد و تسلیم بشود و نقاط ضعف خودش را به قوت تبدیل کند، مى‌خواهد قوت را به ضعف تبدیل کند! آن قوت را مى‌خواهد پایین بیاورد و بگوید: نه نبود و معلوم نیست و...!

  • این‌هم آیۀ قرآن است والاّ این را هم انکار مى‌کردند! باور کنید! آن‌ کسانى که علم پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را انکار مى‌کنند، غیب را انکار مى‌کنند، اعجاز را انکار مى‌کنند، در این دیگر مانده‌اند و مى‌گویند: خدا خواسته! اما اینکه بگویند: این را پیغمبر کرده است، نه پیغمبر [می‌گوید] ﴿إِنَّمَآ أَنَا۠بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾1پیغمبر دعا کرد و خدا دعایش را مستجاب کرد! اگر [خدا] نمى‌خواست نمى‌کرد؛ اگر خدا دعایش را مستجاب نمى‌کرد شق القمر هم نمى‌شد.

  • مى‌گفت: پیغمبر هم مثل آن چغندر‌فروش که کنار خیابان مى‌ایستد هست. البته گفتم که این تشبیه غلط است چون این کار هم بالأخره کسبِ حلال است، چرا آدم بخواهد این‌طورى تشبیه بکند لذا بگویید: مثل یک آدم عامى، مثل دعایى که ما مى‌کنیم؛ خدایا این مریض را شفا بده! حالا یا مستجاب مى‌شود و شفا پیدا مى‌کند یا نمى‌شود؛ پیغمبر هم همین‌طور بوده است! پیغمبر هنر نکرد، او بلند شد دو رکعت نماز خوانده و بعد هم دعا کرد و خدا هم این ماه را نصف کرد! به پیغمبر چه ربطى دارد؟! حضرت عیسى نماز مى‌خواند و دعا مى‌کرد که مرده زنده بشود! به حضرت عیسى چه مربوط است؟!

  • پیغمبر، مجراى ولایت و قدرت پروردگار

  • نمى‌تواند بپذیرد که الآن این فرد خودش مجراى ولایت و قدرت پروردگار است. نمى‌تواند! نفس به‌خاطر عنادى که دارد قبول نمى‌کند. خدا به سر آدم نیاورد که آدم نه مى‌پذیرد و نه زیر بار مى‌رود و نه خودش خودش را به آنجا مى‌رساند. ولى این مسئله با نگاه کردن و مطالعه در این اخبار و این مسائل با یک مقدار بنیۀ علمى و اطلاع بر مبانى، موجب ظهور بسیارى از رموز و اسرار مى‌شود و انکشافات براى انسان ایجاد مى‌کند.

    1. . سوره کهف (18) آیه 110.
      ترجمه: «بگو: جز این نیست که من هم بشری مانند شمایم.» (محقق)

جلسه ۷۴۰

16
  • فهم معارف اهل بیت و اطلاع بر مبانی، موجب عرق و حساسیت دینی بیشتر

  • آن‌وقت به هر اندازه که مسئله براى انسان‌ روشن‌تر بشود اهتمام انسان نسبت به مسائل دینى و اعتقادات و مبانى قوى‌تر مى‌شود و حساسیتش بیشتر مى‌شود و آن عرق دینى او بالاتر مى‌رود.

  • یک بندۀ خدایى بود که الآن فوت کرده و خدا بیامرزدش، آدم خوبى بود و از دوستان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم بود. به من مى‌گفت: بله، آقاى آسیدمحمد حسین مقدارى حساس بود! حساس بود! حالا این تعبیر [امام‌] را هم براى فلان شخص بیاورند، بیاورند! چه عیب دارد؟! [می‌گفت که] یک مقدارى ایشان حساس بود!

  • امام، ناموسِ انسان

  • من هم گفتم که آقا این حساسیت برخاسته از ناموس ایشان بود! یعنى بالاترین فحشى که مى‌شد داد بود یعنى جنابعالى و امثال جنابعالى مرخص هستید! گفتم که این برخاسته از ناموس ایشان بود! امام علیه‌السّلام براى ایشان ناموسش هست! امام زمان ناموس ماست! مسئله این است! چطور مى‌تواند یک شخصى بنشیند و به ناموسش جسارت و اهانت کنند، و اوصاف و صفاتى که مربوط به او هست بردارند به خودشان ببندند، چطور انسان مى‌تواند ساکت بنشیند؟! دیگر آن شخص هیچ چیزى نگفت، خدا بیامرزدش آدم خوبى بود ولى خب این به‌خاطر این است که امام را نشناخته‌اند و اگر اینها هم امام و هم امام زمان را مى‌شناختند به من نمى‌گفتند که بله، ایشان یک‌قدری حساس بود! حساس بود! حالا آنچه که مربوط به امام زمان علیه‌السّلام هست را به بقیه هم بگو، باشد، چیز مهمى نیست! رهایش کن اشکال ندارد! اصلاً این خود امام است! اصلاً خودش است! یک زمان‌هایى مى‌گفتند که بله... نعوذبالله، نعوذبالله از نفهمى که ماشاءالله حد ندارد!

  • غیرت خدا همین‌جاها هست؛ دست‌کم گرفتن امام غیرت خدا را مى‌جنباند، خلاصه قضیه خیلى خطرى است و مثل اینکه غیرت خدا دارد مى‌جنبد! بله! واقعاً وقتى من ایشان را مى‌دیدم که بعضى از مسائل به گوششان مى‌خورد یا بعضى از چیزهایى را مى‌دیدند که حالا جایى نوشته، روزنامه‌اى، فلان، رنگشان قرمز مى‌شد! حالا ما این‌طورى نیستیم! مى‌گوییم: به! بیا نگاه کن! اما ایشان رنگشان قرمز مى‌شد! رگ‌هاى گردنشان متورم مى‌شد! وقتى که از این مسائل ‌و مطالب مى‌دیدند! خب این حکایت از آن ادراک ایشان مى‌کند؛ حس، ادراک، شهود و غیرت! آدم باید نسبت به امامش غیرت داشته باشد! این‌طور صحبت کردن‌هاى ما به‌خاطر بى‌غیرتى ما است! غیرت نداریم! ما نسبت به امام زمان علیه‌السّلام غیرت نداریم! همۀ ما بى‌غیرت هستیم! طوری شده که افرادى که به اسم اسلام این‌طرف و آن‌طرف هستند دارند با امام زمان معاملۀ یک آدمِ مجهول‌الهویه مى‌کنند که اصلاً معلوم نیست این کیست، چیست! یک چیزى نوشته‌اند و معلوم نیست که درست بوده یا نبوده! مسلمان‌ها! شیعه! [این چیزها را می‌گویند] یک آدم مجهول الهویه!

جلسه ۷۴۰

17
  • تلمیذ: اصلاً جدیداً انکار کرده‌اند شنیده‌ام خیلى از مردم انکار وجود امام زمان کرده‌اند.

  • استاد: خب راحت دیگر! تمام شد!

  • تلمیذ: من خودم سخنرانى شخصى را شنیدم که مى‌گفت: اصلاً امام زمان وجود خارجى ندارد، در زمان خودِ امام حسن عسکرى علیه‌السّلام اختلاف بود که آیا ایشان فرزند دارد یا ندارد؟ لذا دقیق نتوانستم اثبات کنم. [می‌گفت که] اصلاً بى‌احترامى به آقایانى که قائل به امام زمان هستند نمى‌کنیم ولى من اعتقاد ندارم! در همین قم هم با یکى صحبت شد، کتابى چاپ شده...

  • غلبۀ تفکر مادی، موجب انکار وجود امام زمان علیه‌السّلام

  • استاد: پس این کتب اهل‌تسنن که صدها روایت مربوط به امام زمان دارد ـ حالا به کتب شیعه کار نداریم ـ کتابِ فضل بن شاذان نیشابورى را چه مى‌گویند که 150 سال قبل از تولد امام زمان علیه‌السّلام نوشته شد؟! ببینید غلبۀ تفکر مادى بر ما، ما را به اینجاها مى‌رساند؛ تفکر مادى و تفکر سیاسى وقتى بخواهد بر معنویات غلبه بکند [این‌طور می‌شود]. مسائل و مصلحت‌هاى سیاسى، مصلحت‌هاى مادى، تفکر مادى، کم‌نیاوردن از ماده‌گرایان، عقب نیفتادن، کم‌کم یکى‌یکى سنگرها را واگذار کردن، عقب‌نشینى کردن از مبانى و از آن اصول مسلّمه ما را به اینجا مى‌رساند!

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد