پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با تأکید بر لزوم پیوند میان مباحث نظری و عملِ قلبی، به نقد رویکردهای صرفاً آکادمیک و خشک در علوم الهی میپردازند. ایشان با اشاره به اهمیت اتصال به منبعی خبیر و راهنما، هشدار میدهند که غوطهوری در مباحث فلسفی بدون داشتن استادِ راهبر، میتواند انسان را به انحرافات فکری و اخلاقی دچار کند. در ادامه، با بررسی دیدگاههای میرداماد درباره علم عنائى و لوح محفوظ، به تبیین دقیقِ نسبت میان اراده الهی، اختیار انسان و جایگاه ماده در مراتب وجود میپردازند. این سخنرانی با تأکید بر ضرورتِ صداقت و دوری از دورویی در روابط میان رفقای طریق، به عنوان یک درس اخلاقیِ کاربردی برای سالکان مسیر حق، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که حقیقتِ دین، نه در الفاظ و ادعاهای ظاهری، بلکه در انکشاف باطنی و رهایی از بندهای نفسانی نهفته است.
درس هفتصد و چهل و هشتم
قابل نقد بودن مطالب سید میرداماد (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بفهمینفهمی مثل اینکه پیر شدیمها! سابق در زمستان با همین عباهای [نازک] بیرون میآمدیم و بقیه مىگفتند: آقا زمستان است! عباى زمستانى و تابستانى داریم، شما [چرا عبای تابستانی میپوشید]؟! مىگفتیم: زمستان و تابستان ما یکى است! خدا مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را رحمت کند، یک دفعه در زمستان با همین عباها آمده بودم، گفتند: آقا شما فصول یادت رفته است؟! الآن در کوچهها برف است! تو فصلها را فراموش کردهاى؟! این چه وضعى است؟! بعد خودشان مىفرمودند: ما سابق در همان زمان پدرمان ـ آن موقعها مثل الآن خانهها اینطور نبود که همه چیز آن [کنار] هم باشد؛ آشپزخانهاش زیر زمین بود و دستشویىاش در حیاط بود و در خودِ فضاى ساختمان چیزى نبود و فقط اتاق و هال و این چیزها بود، خانههاى قدیم اینطورى بود. ـ در زمستان مىدیدیم که ایشان صبح که مىخواهد براى تجدید وضو برود، لباس اضافه مىپوشد؛ جوراب پا مىکند و کمرش را با شالگردن مىبندد و پوستین مىاندازد! ما تعجب مىکردیم. مىگفتیم: بابا یک دستشویى که دیگر جوراب پا کردن و ... ندارد! شال به کمر مىبستند، بعضىها شال را روی گردنشان مىاندازند و بعضی به کمر میبندند، هردو یکى است منتها حالا [روی گردنشان میاندازند]. خب البته هردو باید گرم باشد. اینهایى که شال مىبندند بهخاطر این است که گرم بشود و آرتروز نگیرند. سلام علیکم! آقا اینجا بفرمایید، شما سرما مىخورید! اینجا کنارِ [بخاری بنشینید]. الآن صحبت همین باد و سرما و این چیزها بود. براى امثال من و شما این تذکرات خیلى لازم است! خلاصه ایشان مىگفتند: ما تعجب مىکردیم از اینکه پدرمان اینهمه [لباس] مىپوشد، بعد الآن مىفهمم که حق با ایشان بوده است! ما هم کمکم داریم مىفهمیم که حق با ایشان بوده است! ایشان دیسک کمر داشتند و اذیتشان مىکرد منتها حرم که میخواستند مشرف بشوند مىگفتند: من با ماشین و وسیله نمىروم، پیاده مىروم مىخواهد کمرم درد بگیرد و مىخواهد نگیرد! خدمت رفقا گفتم که در عین اینکه کمرشان خیلى درد مىکرد ولى مشهد که مشرف مىشدند، پیاده به حرم مىرفتند. یک دفعه داشتند از حرم بیرون مىآمدند، آقاى عزالدین زنجانى را دیدند که [قبر] ایشان الآن در مشهد است. ایشان مىخواست برود و ایشان هم داشت بیرون مىآمد. از حال و احوال آقا سؤال کرد و دید که با کسالت و با ناراحتى راه مىروند. گفت: آقا چطور هستید؟ ایشان گفتند: یک مقدارى کمرم درد مىکند. بعد گفتند: فشارخون هم که داریم و یک چندتا چیزهاى دیگر هم اضافه شده است! یکدفعه آقاى زنجانى گفت: همۀ اینها از علائم جوانى است! خودِ ما هم کمکم داریم [جوان] مىشویم!
ایشان مىفرمودند: یک شب به حرم مشرف شده بودم و زمستان هم بود و برف هم آمده بود و ما عصا را برداشتیم و به حرم رفتیم. کمرمان هم طبق روال عادى خودش وظیفۀ خودش را انجام میداد و درد خودش را گرفته بود و هوا هم سرد بود. دیگر به حرم که رسیده بودم خیلى ناتوان شده بودم و ضعف کرده بودم. دیگر به آنجا که رسیدیم گفتیم: امام رضا علیهالسّلام خودت که مىدانى ما را تکهتکه هم بکنى، سوار ماشین نمىشویم که به اینجا بیاییم! حالا خودت تو را خدا بیا این کمر ما را درست کن، ما سوار ماشین بشو نیستیم پیاده مىآییم. گفتند: تا گفتیم مثل اینکه حضرت دیگر خلاصه آن غیرت ولایىاش [به جوش آمد]! خلاصه دلش به حال بابای ما سوخت، حضرت دلش سوخت و خوب شد! مىگفتند: وقتى که به حرم رفتم، دیدم دیگر درد ندارم! گفتم الهى شکر که دیگر امام رضا علیهالسّلام کمر ما را خوب کرد و دیگر از این به بعد [درد نداشتم].
در یکى از همین سفرهایى که به مشهد مىرفتم خودم از ایشان سؤال کردم و گفتم: کمرتان چطور است؟ بعد ایشان این قضیه را گفتند و گفتند که حضرت شفا داد و قضیۀ آن هم به این کیفیت بود. گفتند: خلاصه ما را قطعهقطعه کنى، سوار ماشین نمىشویم و عصا را دست مىگیریم و پیاده مىآییم. خوش به حال اینها! حالا بعضىها اگر رو داشته باشند تا خود ضریح هم با ماشین مىآیند منتها دیگر رویش را ندارند! والاّ میآمدند!
بنده خودم در قبرستان بقیع دیدم که بعضى از افراد صاحب رسالۀ عملیه با کفش تا کنار قبور ائمۀ بقیع علیهمالسّلام رفته بودند و داشتند زیارتنامه مىخواندند! با کفش! مرحوم پدر ما تمام قبرستان بقیع ـ نه فقط آن قسمت قبور ائمه ـ را با پاى برهنه و بدون کفش مىرفتند و مىگفتند: همۀ قبرستان بقیع محترم است و محل دفن بزرگان و ذرارى پیغمبر و اصحاب است! مگر مىشود انسان در جایى که یک صحابى هست با کفش برود؟! شما الآن با کفش به قبر میثم تمار مىروید؟ نه! کفش را درمىآورید. قبر رشید و مسلم بن عقیل، بزرگان و حضرت عبدالعظیم هم همینطور است. چقدر راجع به زیارت حضرت عبدالعظیم ثواب آمده است و اصلاً مشخص است و انسان وقتى مىرود حال و هوایش عوض مىشود! و در شیراز حضرت احمد بن موسی و محمد بن موسی و علاءالدین حسین علیهمالسّلام هم همینطور است، همۀ اینها از ذرارى پیغمبر هستند که به آنجا متصل هستند.
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
عاقبت درسهای خشک
همین درسهاى خشک و خالى و بدون نتیجۀ علمى و عملى است که انسان را به بعضى از مسائل مىکشاند! این مطالبى که انسان اینها را در کلمات بزرگان بهدست مىآورد، باید به آنها جنبۀ عملى بدهد والاّ صرف خواندن، نتیجهاى به بار نمىآورد! خیلى براى من موجب تعجب است که شخصی عمرى را در این مسائل سیر کند، غوطهور بشود، موشکافى کند، دقت کند و دقتش مورد ملاحظه قرار بگیرد آنوقت بگوید: ثقیفۀ بنىساعده از افتخارات اسلام است! خیلى عجیب است! بگوید: یا باید بگوییم که عمر مسلمان نبوده که خلاف ضرورت است و یااینکه اگر بوده است، چطور مىتواند به رسولالله بگوید: إنّ الرجل لیهجر؟!1
خیلى براى انسان عجیب است که در این مطالب سیر کنند و بعد بگویند که قضیۀ لگد زدن در و کشته شدن حضرت زهرا علیهاالسّلام از افسانههاى تاریخ است! خیلى عجیب است که یک عده که از اینها مهمتر هستند بگویند: ابوحنیفه از افتخارات اسلام است.2 اینها از کجا پیدا مىشود؟! یااینکه بگویند: علىهاى زمان و حسینهاى زمان! علىهاى زمان چه کسانی هستند؟! ما مىدانیم امیرالمؤمنین علیهالسّلام که بوده است؟! ما فقط یک شمشیر ذوالفقار و دلاورى در جنگها و کندن در خیبر على علیهالسّلام را دیدهایم. کندن در خیبر! ما نمىتوانیم همین درِ دو لنگه را باز کنیم! حالا اگر فقط بخواهید به حساب ظاهر به کندن در خیبر و فلان و این حرفها نگاه کنید! پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم راجع به على گفتند:
«و لولا أنّی أخافُ أن یقالَ فیکَ ما قالَتِ النَّصارى فی المَسیحِ، لَقُلتُ الیَومَ فیکَ مَقالَةً لا تَمُرُّ بِمَلَأٍ مِن المُسلمینَ إلاّ أخَذوا تُرابَ نَعلَیکَ؛3 اگر ترسم نبود که مردم همان را بگویند که نصارى راجع به عیسى بن مریم علیهالسّلام گفتند، به تو حرفى را مىزدم که هرجا عبور مىکردى خاک پایت را به چشمشان مىکشیدند!»
این کلامى که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم راجع به على علیهالسّلام گفتند، کدام علىِ زمان را پیدا مىکنید که این کلام در او صادق باشد؟! مىگوید: که ترسم فقط از این است که مردم من هم نصرانى و مسیحى بشوند! آنوقت حالا ما میگوییم: علىّ زمان! حسین زمان! آنوقت چه کسانی این حرفها را مىزدند؟! کسانى که متوغل در فلسفه و این مسائل بودند! دقتهایشان، تأملهایشان، مسائلشان [معروف بود]! اینها این حرفها را مىزدند! اینجاست که انسان باید این مطالبى را که مىخواند، اولاً باید دستش متصل باشد! این مسئله مسئلۀ خیلی مهمى است! بدون اتصال به یک منبع و اتصال به یک سرچشمه و راهنمایى فرد خبیر، آدم به همان جاهایى مىافتد که بقیه افتادند! خب مىافتد، شوخى که ندارد! اطلاعات و معلومات شیطان کوچک؛ ـ شیطان بزرگ که آمریکاست! ـ همین شیطانى که ماها را گول مىزند خیلى زیاد است! فوت و فنهایى که این بلد است، بالاتر از آن است که ما بلدیم! تجربهاى که این دارد اوه! از زمان ملائکه تجربه دارد تا الآن! ما دو روز است که در این دنیا آمدهایم و خیال مىکنیم مىتوانیم سر او کلاه بگذاریم.
| پشه کی داند که این باغ از کی است | *** | کو بهاران زاد و مرگش در دی است1 |
ما دو روز در این دنیا آمدهایم و مىرویم، آنوقت مىخواهیم سرِ شیطان را کلاه بگذاریم! نه جانم، آن شیطان کوچک ـ شیطان بزرگ که آمریکاست! ـ خیلى درسها را بلد است و پیغمبرها را گول زده است! ما که جاى خود داریم. البته خب قبل از آنکه به مقاماتِ فعلیت برسند سراغ آنها هم رفته است! سراغ بزرگان و اولیاء رفته است! سراغ نمىدانم هر کسی را که بگویید رفته است! همه را از راه خودش و از آن روزنهها رفته است و وارد مىشود! قشنگ و خوب! چنان عالى، راقى، لطیف و ظریف وارد مىشود که انسان راه و مسیر خودش را حق مىبیند! عجیب است! دیروز خدمت رفقا گفتم که وقتى نگاه مىکنیم مىبینیم تاریخ یک جریان را دائماً در خودش تکرار مىکند [فقط] صورتها عوض مىشود! یک جریان و یک حرف و یک برنامه دائماً تکرار مىشود! بر خلاف حرف پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم خلافت را غصب کرده است و بالاى منبر مىگوید: مردم از ما خواستهاند، اگر من [قبول] نمىکردم دین رسول خدا روى زمین مىافتاد و کسى نبود این دین را بردارد! همان را بعد هزار و چهارصد سال مىشنویم! عجیب است ها! تو برو کنار ببین دین زمین مىافتد یا نه! عم اقلى2 برو دیگر، ببین زمین مىافتد یا نه! این حکومتها و این خلفا که خودشان را خلفاى روى زمین مىدانند، منظورم این کشورهاى اسلامى و عربى است! منظورم اینها هستند! همۀ اینها خودشان را خلیفۀ خدا روى زمین مىدانند که اگر بروند آسمان روى زمین مىافتد! مثل اینکه راجع به خلیفه مىگفتند:
| آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین | *** | بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین3 |
گفتند که اگر مستعصم را بکشیم آسمان خون مىبارد. گفت خب آن را در نمد مىگذاریم و آنقدر در کلهاش مىکوبیم ـ به قول قمىها آنقدر به کلهاش مىکوفیم! ـ تا ببینیم اگر از آسمان باران آمد دیگر دست برمىداریم حالا تا چه رسد به خون! اما دیدند اگر ابرى هم بود رفت! باران که نیامد، خون هم نیامد و ابرها هم رفتند و هیچ چیزی هم نشد! حالا ما دائماً براى خودمان تکلیف درست مىکنیم؛ اگر ما نباشیم دین مىرود! اگر ما نباشیم خدا ازبین مىرود! اگر ما نباشیم دنیا به آخرت مىرسد! اگر ما نباشیم، ما ما ما ما! تا چه موقعی [میگویید:] ما ما ما؟! یک حرفى بود خیلى خندهدار بود! وقتی یک بندهخدایى فوت کرده بود، من از یک بنده خدایى شنیدم که در نماز جمعه مىگفت: ما گفتیم وقتى این قضیه اتفاق بیفتد دیگر چه خواهد شد؟! دیگر همه چیز تمام مىشود! دیدیم نه، روز اول گذشت و روز دوم گذشت و روز سوم هم گذشت و [خبری نشد]! مىگفت: امروز روز نوزدهم است! مثل اینکه قشنگ روزها را یکىیکى مىشمرده است! هروقت هم نماز مىخواند باران مىآمد! نمىدانم چرا نوبت ما که مىشود باران مىآید! چرا باید طورى بشود؟! مگر چه شده است؟! ما در ذهن خودمان خلاف پروراندهایم که الآن وحشت داریم! ما در ذهن خودمان بزرگ کردهایم که الآن نگرانیم! درختها براى خودشان سبز هستند و یک برگ هم در این دنیا زرد نشد! بعضىها که مىروند یک برگ هم زرد نمىشود! حالا بعضىها که بروند زیرِ سنگ هم خون دیده مىشود! امیرالمؤمنین علیهالسّلام برود آسمان خون مىبارد، امام حسین برود، فلان میشود یا اولیاء بروند همینطور!
یک روز با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ دیدن آقا سید عبدالعزیز طباطبائى رفتیم، خدا رحمتش کند. ایشان [از نوادگان] مرحوم آقا سید کاظم یزدى بود و در قم هم بود و در کتابشناسى و اعلام شاید نفر اول بود و مثل نداشت! مثل اینکه مرحوم آقا که قم مشرف شدند، یکى دو سال آخر حیاتشان بود. ما پیش ایشان رفتیم و ایشان صحبتهای خوبى کرد، کتاب خطى افق مبین میرداماد را آورد و به آقا داد و گفت که آقا این کتاب دست شما را مىبوسد! شما این را بخوانید و بر آن تعلیقه بزنید. ایشان فرمودند: آقا من وقت ندارم! من هنوز در [کارهای] خودم ماندهام! گفت: خلاصه من همه را دیدم ـ کسانى که قم هستند ـ و دیدم نه! این کتاب فقط دست شما را مىبوسد! بعد ایشان یک مطلبى را نقل کرد، گفت: در شبى که مرحوم قاضى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به رحمت خدا رفت، آقاى خوئى گفتند که من روى پشتبام بودم و مىخواستم نماز شب بخوانم، دیدم آسمان شروع به تناثر نجوم کرد؛ ستارهها دائماً مىآمدند، مىریختند، مىافتادند و از اینطرف و از آنطرف در افق مىرفتند! این را آقا سید عبدالعزیز از قول آقاى خوئى نقل مىکرد. مىگفت که ما سر درس ایشان بودیم و بعد از درس نشسته بودیم که گفتند: من دیشب یک همچنین چیزى را دیدم و چون صبح شد مشخص شد و اعلام کردند که مرحوم قاضى به رحمت خدا رفتند! مشخص شد. بعضىها گفتند: مگر در رفتن یک کسى تناثر نجوم مىشود؟! ایشان فرمودند: من با چشم خود دیدم، حال شما مىخواهید بپذیرید و مىخواهید نپذیرید! آن را که من دیدم، با چشم خود دیدم.
ولى بعضى دیگر که بروند آب از آب هم تکان نمىخورد! تازه اگر تکان هم داشته باشد مىایستد! برکت است دیگر! هرکسى بالأخره باید یک برکتى داشته باشد! یکى در رفتنش برکت است و یکى در ماندنش برکت است! خلاصه هر کسی یکطور برکت است! ما هم مثل اینکه در رفتنمان برکت است چون دائماً شر به پا مىکنیم! خلاصه هر کسی یک قسم و یکطور برکت دارد. آنوقت ما این على و این حسین و این امام زمان علیهمالسّلام را با بقیه مقایسه مىکنیم! بقیه را با اینها مقایسه میکنیم! چه مىفهمیم؟! لذا صرفاً با خواندن نیست بلکه با پیاده کردن این مطالب علماً و عملاً است که انسان مىتواند خودش را از خیلى از انحرافها نجات بدهد و جلوگیرى کند.
خیال مىکنم که دیگر کلام ما در مطلب مرحوم سید به نقطۀ وضوح رسید که مرحوم سید در اینجا نسبت به علم عنائى که حالا از آن تعبیر به لوح محفوظ مىشود که در آن لوح محفوظ همه چیز بهعنوان ثبوت هست، البته یکى از رفقا اشکال کرده بود که این مطلبى که شما مىگویید که هر چیزی بهواسطۀ زمان در خارج متدرج الحصول است ولى در واقع ثابت هست یا تمام آن چیزها در مسئلۀ لوح محفوظ با آن علم و قدرت اطلاقی و سعۀ وجودى لامتناهى حق منافات دارد که خدا یک اراده بکند و دیگر اراده نکند، یا مثلاً مسئله با آن آیۀ شریفه که مىفرماید: ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾1 و همینطور مطالب دیگر چطور جور درمىآید؟!
البته خب این مباحث گذشته را ایشان نبودند اما علیٰکلّحال از نظر اینکه ممکن است این سؤال در ذهن بیاید و نقطۀ ابهامى باقى بماند، بنده در اینجا عرض مىکنم که این مسئله هیچ تنافى ندارد، آن اطلاق علم حق و استغناء ذاتى حق است که اقتضاء مىکند یک امر و یک اراده در ذات حق متجلى بشود نه دو اراده! ارادۀ متعدد است که دلالت بر ضعف وجودى، نقص، جهل و نادانى مىکند و در ارادۀ متعدده است که انسان آن ضعف و نقصان را احساس مىکند.
یک بحث اصولى هست که آیا متکلم در اداى تعبیر مىتواند ارادۀ دو امر مختلف را بکند یا نمىتواند؟ فرض کنید که یک لفظى از الفاظ مشترک است، فرض کنید که لفظ شیر است، حالا شیر در زبان فارسى به سه معنا و سه مصداق گفته مىشود که یکى از آنها همان حیوان مفترس و یکى هم شیر خوردنى و یکى هم همین شیرِ لعاب و اینهاست. حالا فرض کنید که مىگوید: وقتى بیرون رفتى، شیر بخر و بیاور. هم شیر خانه خراب است و باید عوض بشود و هم اینکه باید از همین شیرهاى پلاستیکى که در آن پودر و آب مىریزند و به مردم مىدهند و مردم هم صف مىکشند و خیال مىکنند شیر است و معلوم نیست چه چیزی هست! بخرد یا همین شیرهای فلهاى را بخرد. دیگر همه چیز [خراب شده است]! خلاصه میگوید: شیر بخر بیاور. آنوقت آیا مىشود وقتی متکلم با یک لفظ متکلم بگوید که وقتى که بیرون مىروى شیر بخر و هردو مورد نظر باشد؟! این نمىشود. خب اصولیون نسبت به این مسئله تقریباً اتفاق نظر دارند که شخص متکلم در تصور ذهنى هنگام اراده، ارادهاش به یک چیز تعلق مىگیرد ـ تصور ذهنى از مبادى اراده و مبادى امر است ـ و نمیتواند به دو چیز تعلق بگیرد و خودِ ما این را در خودمان نگاه مىکنیم.
مبانى اصولى بر طبق فطریات
علیٰکلّحال مبانى اصولى بر طبق فطریات و امور متعارف و فطرى و آن امور ضرورى در محاوره است! فرض کنید که اگر شخص بیرون برود و فقط شیر در لبنیاتى را بخرد و بیاورد، مولا یا پدر نمىتواند او را مذمت کند بر اینکه چرا آن را نخریدى؟! مگر ندیدى شیر حوض خراب است، چرا نخریدى؟! میگوید: خب شما به من گفتى برو شیر بخر، نگفتى برو شیر حوض هم بخر. به هر حال آنکه الآن بیشتر به نظر مىرسد آن ... یا بهدنبال قرینه مىگردد. اگر ببیند کدامیک از آنها از نقطهنظر وجود شواهد و قرائن حالیه و مقامیه اقرب به ذهن است، آن به ذهن متبادر مىشود. حالا فرض کنید که در یخچال یک لیوان شیر پیدا کرد ولى آنکه الآن در میان افراد خیلى صحبت آن هست، همان است که خراب شده و آب از آن مىچکد و حالا باید عوض بشود و تغییر پیدا کند! میرود آن را مىگیرد. اگر [مولا] بگوید: چرا نگرفتى؟! مىگوید: شما آن را نگفتید و مولا جاى مذمّت و ملامت و اینها هم طبعاً ندارد.
واقعِ مسئله این است حالا فرض کنید که ما از پیش خودمان یک بِنا درست کنیم و مبنا روی آن بار کنیم غلط است. اینها چیزهایى است که هیچ وجود خارجى و وجود محاورهاى ندارد و ما از خودمان بیاییم بسازیم و بتراشیم و بگوییم که نه، ایراد ندارد. نهخیر! خیلى هم ایراد دارد! ایراد ندارد یعنى چه؟! ایراد دارد! آنچه که الآن در مورد محاوره و گفتگوى سیرۀ عقلائیه هست، این روش هست، این کیفیت هست که با این کیفیت، مسئله بین طرفین در این قضیه مىتواند واقع بشود و برآناساس مسائل دیگر از قبیل مسائل ثواب، جزاء، حقوقى و غیر حقوقى همه بر این قضایا مىتواند ترتب پیدا بکند. خب این مسئله مسئلۀ واضحى است. چرا ما دو چیز را قصد نمىکنیم؟! چون سعۀ وجودى ما این را اقتضاء مىکند و سعۀ وجودى ما نمىتواند دو مصداق متخالف را در هم بیاورد.
لذا اگر درنظر رفقا باشد در بحث تعیین أحد المصادیق یا تعیین أحد المصادقین گفتیم که ذهن یک معناى مبهمى را در خودش مىآورد که آن معناى مبهم مىتواند مجموعهاى از سهتا باشد، نهاینکه سه معنا را در ذهن بیاورد. وقتى که به انسان مىگویند: شیر، همینکه اسم شیر مىآید چه معنایى در ذهنم تبادر مىکند؟! آیا شیرى که باید عوض بشود یا شیرى که باید خورده بشود یا شیرى که ما را مىخورد؟! کدامیک از این سه معنا در ذهن مىآید؟! هیچکدام از اینها دقیقاً در ذهن نمىآید که مراد متکلم و مولا این معناست یا آن معناست ولى ذهن مىآید بهطور مبهم یکى از این سهتا را در [خودش] قرار مىدهد. هنوز ما کلام بعدى را نیاوردهایم. هنوز ما جملۀ بعدى را ذکر نکردهایم. ببینید: شیر؛ همینکه مىگویم: شیر، نگفتم که شیر را دیدم، «را دیدمش» را نگفتم، «بخر» را نگفتم، شیر کنار حوض را عوض کن، نگفتم، آن اسم اوّلى را که من گفتم، بعد یک سرفه مىکنم، [طرف] منتظر است ببیند که من آن کلمۀ بعدى را که مىگویم چیست. در آن کلمۀ اول شما چه چیزى در ذهنتان مىآید؟! کدامیک از این سه مصداق میآید؟! هیچکدام! هیچکدام دقیقاً در ذهن نمىآید. ولى هر سهتاى اینها بهنحو اجمال مىآید اما اینکه کدام را قصد کرده است براى انسان مجهول مىماند.
حکومت ضعف وجودى و نفسى انسان بر ذهن، نفس، فکر و قلبش
پس تعیین أحد المصادیق بهعنوان ابهام است. حضور أحد المصادیق بهعنوان ابهام است نه بهعنوان تعیین و تشخص که جزماً و بتّاً مخاطب این یک مصداق را بخواهد بر مولا تحمیل کند که منظور مولا این است، وقتى مولا بگوید: شیر را بخر، بگوید: شما از این شیرِ اول که گفتى: «شیر را دیدم» خب از کجا میگویی؟! مولا میگوید که من که جملۀ بعدى را نگفتم که تو حالا بر آن حمل مىکنى. این بهخاطر ضعف وجودى است پس چون ضعف وجودى و نفسى ما در اینجا بر ذهن، نفس، فکر و قلب ما حکومت دارد ناچاریم یک معناى ابهامى در اینجا قصد کنیم و براى اداى یک مطلب نمىتوانیم دو اراده را پشتسرهم بیاوریم. اگر خداوند ذهن و نفس ما را طورى قرار مىداد که مىتوانستیم هم خودمان با یک اراده، دو معنا را به مخاطب القاء کنیم، آنوقت امکان داشت.
این معنایى که مىخواهم عرض کنم مسئلۀ خیلى دقیق است و مسئلۀ اصولى است و بسیار دقیق است و این مسئله در کلمات بزرگان دیده مىشود! اگر بخواهیم دو معنا و دو مصداق مختلفة النوعیه را با یک عبارت القاء کنیم، مخاطب ما هم باید این توان را داشته باشد که این دو معنا را بفهمد. اگر فقط ادراک و قوه در ما باشد ولى در او نباشد، باز در اینجا نقص در اداء مطلب لازم مىآید. پس هم ما باید توان براى ارادۀ دو معنا از لفظ واحد را داشته باشیم و هم مخاطب باید قدرت و توانِ براى ادراک دو معنا را در آنِ واحد بدون قرینه [داشته باشد] چون اگر قرینه باشد همه مىفهمند. مثلاً بگویم: برو شیر بخر، بعد بگویم که منظورم را که مىدانى! هم شیر کنار حوض خراب است و هم الآن مىخواهیم صبحانه بخوریم و سفره افتاده! همینکه سفره افتاده، خودش یک قرینه است. قرینۀ لفظیه است. شیر کنار حوض هم که دیدى خراب است، پس آنهم قرینه مىشود. با این کار نداریم. بدون قرینۀ حالیه و مقالیه و امثالذلک مخاطب باید قدرت ارادۀ براى ادراک داشته باشد چون او هم که مىخواهد یک مطلب را ادراک بکند باید اراده کند.
فرق سماع و استماع
فقط اراده در تکلم نیست بلکه اراده در استماع هم هست. اگر شخص اراده براى استماع نداشته باشد [متوجه نمیشود] دیدهاید گاهی با شخصی صحبت مىکنید، متوجه نمیشود، آخرش میگویید: حواست کجاست؟!
این سِماع بوده و استماع نبوده است. فرض کنید مىگویید: حواست به من باشد. حواست به من باشد یعنى اراده بکن! ارادۀ سماع را باید داشته باشى والاّ آدم حرف مىزند، حواسش یک جاى دیگر است، ذهنش یک جاى دیگر به یک دلدار مشغول است، اى دَدَم واى! این یک ساعت اینجا مىآید و آقا هم هرچه مىگوید، او یک جاى دیگر است! البته بهتر از اینجا! دیگر اصلاً نمىفهمد که چه مطلبى در اینجا بوده و چه صحبت شده و چه ردّ و نقدى در اینجا بوده است!
خوب است آدم جاى خوب باشد! فکر و ذهنش جاى خوب باشد! امام سجاد علیهالسّلام مىفرماید: «إلَهی مَن ذا الَّذی ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِکَ فَرامَ مِنکَ بَدَلاً»1 عجیب است! معجزۀ امام سجاد اینهاست؛ این عبارات است!
ارادۀ معنای واحد از یک لفظ به علت ضعف وجودی انسان
انسان نمىتواند بدون اراده یک مطلبى را بخواهد بفهمد. این فهمیدن هم خودش اراده مىخواهد. پس از آنجایى که وجود ناقص ما قابل براى ارادۀ دو معناى مخالف نیست و وجود ناقص ما قابلیت براى ارادۀ دو معنا در شنیدن نیست، این نقص، اقتضاء مىکند که از هر لفظ ارادۀ معناى واحد بشود. حالا در مورد بارى تعالى هم همین است؟! یعنى در مورد بارى تعالى هم چون ما نمىتوانیم یک معنا را قصد کنیم، در آن القاء «کُنْ» وجودى بر خلقت زید، آیا حتماً باید آن صورتِ ماهوى زید اول متشخص و متعین به وجود بشود یااینکه نه با آن القاء «کُنْ» وجودى و اراده بر تحقق زید خارجى، به نفس آن اراده هم ذات بارى مىتواند... حالا ما اصلاً مىگوییم که ذات بارى داراى نفس و ذهن است، حالا از باب مثال داریم مىگوییم، داریم تشبیه به خودمان مىکنیم اگر بتوانیم که با اراده از لفظ واحد دو معناى مخالف را قصد کنیم، اگر بتوانیم، ذات بارى هم به طریق اولىٰ مىتواند از لفظ واحد دو معناى مخالف را قصد کند. از یک اراده، دو مراد را مىتواند صورت خارجى به خود بدهد.
پس اگر ذات بارى نتواند از یک اراده، دو مراد را صورتِ خارجى بدهد، این دلالت بر ضعف وجودى در مقام اراده و در مقام تکوین مىکند که آن خلاف است. بنابراین نفسِ آن ارادهاى که تعلق به انتقاش ماهیت زید گرفته است به نقش وجود، به نفس آن اراده، انتقاش امر به آن حقیقت وجود هم در آنجا محقق خواهد شد. وقتى که در دو چیز این مسئله محقق بشود، در همۀ اشیاء این مسئله محقق خواهد شد.
روى این جهت ارادۀ بارى بر تحقق یک شیء ـ اینجا باید دقت بشود! ـ در صورت عدم اراده بر شیء آخر چه وجهى دیگر در اینجا مىتواند پیدا بکند؟! بلاوجه خواهد شد. دیگر در اینجا ترجیح بلا مُرَجِّح مىشود که بارى هنوز اراده بر تحقق یک شیء ندارد، وقتى اراده ندارد یعنى آن شیء در نفس بارى عدم است. وقتى که عدم باشد من الآن از یک دقیقۀ دیگر در اینجا خبر دارم؟! الآن که ساعت هشت و هفده دقیقه است خبر ندارم هشت و هجده دقیقه چه اتفاقى مىافتد؛ خبر ندارم اما تصور مىتوانم بکنم که همین حالت جلسه و مجلس دوستان به همین کیفیت استصحاب پیدا بکند ولى آیا به ضرس قاطع مىتوانم بگویم که در یک دقیقۀ دیگر تحقیقاً همانطورىکه الآن دارم مشاهده مىکنم هست؟! نمىتوانم بگویم. چرا؟ چون براى من عدم است و وقتى که عدم شد، صورت ذهنى هم نسبت به آن نمىتوانم پیدا بکنم. تصمیم هم نسبت به آن نمىتوانم بگیرم. آنهایى که خبر داشتند، نشستند سر جایشان! ابنملجم پیش امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىآید، حضرت مىگوید که تو قاتل منى! ابنملجم مىگوید: قاتلت هستم پس چرا من را نمىکشى؟! حضرت مىفرماید: مگر من مىتوانم قاتل خودم را بکشم؟! اگر بکشم که دیگر قاتل من نبودى! یک آدم بىگناه را کشتهام! هان؟! «أ اقتل قاتلى»؟!1 ببینید چقدر کلام حکیمانه است! اگر تو را الآن بکشم پس معلوم مىشود تو قاتل من نبودى؛ تو یک آدمى بودى و در تصور من. ما الآن به تصور مىگیریم و مىبندیم و هر کاری که دلمان مىخواهد مىکنیم. به تصور! مگر مرگ دست خدا نیست؟! پس چرا ما اینقدر از مرگ مىترسیم؟! چرا اینقدر دور خودمان حصار مىکشیم؟! اوه! در برج و توپها و تانک و... که چه؟! نمیریم! اى بابا! یک پشه تو را مىگزد و مىمیرى عموجان! پشه! پشه!
یکدفعه ما با چندتا از دوستان در ترکیه بودیم چند سال پیش بود داشتیم مىرفتیم یکی از دوستانِ اهل همانجا بود، از رفقا بود. در یک جزیره بودیم، کاخ بود. گفت: کاه! کاه! ـ به خاء هاء مىگفت ـ بنده خدا فارسى بلد نبود، مىگفت: کاه. کاه را ببین! مىگفتم: کاهى نمىبینیم!
البته کاه زیاد مىبینیم! هم کاه زیاد مىبینیم هم کاهخور زیاد مىبینیم! ولى کاهى ما اینجا نمىبینیم!
گفت: مىدانید این چیست؟! این کاخى بود و پادشاهى در اینجا بود که به او گفته بودند دخترش را مار مىگزد. حالا پیغمبرى به او گفته، منجّمى گفته، از این جمْبلممبلىها گفتند! خلاصه خواب دیده یا هرچه بوده، آمده وسط دریا ـ جزیرۀ کوچکى هم بود ـ کاخ درست کرده که دیگر آنجا معلوم است مار نیست. خب وسط دریا و یک جزیرۀ خشک، مار آن وسط چهکار مىکند؟! هان؟! یک کاخى درست کرد و... خیلى هم چیز نبود. بعد از آنجا غذا برایش مىفرستادند که دیگر قطع داشته باشد ماری نیست.
عجب! ما چه فکرهایى داریم! در روزنامه مىخواندم یا یک خبرى مىدیدم که چند سال پیش چند نفر از این هندىها سوار یکى از این وانتها شده بودند و داشتند مىرفتند یکدفعه از آن بالا یک مار روى کلهشان افتاد. مار افتاد آنجا و دو سه نفر را زد همانجا مردند! یک باز داشته یک مار را مىبرده نوش جان کند، مىآید از آن بالا رها مىکند! مأمور خدا به این مىگویند! آنوقت ما مىگوییم: حضرت خضر چرا آنطورى کرد؟! آن باز که مىآید مار را از آنجا برمىدارد مىاندازد ایراد ندارد و هیچ طورى نیست، بعد هم باز را مىگیریم و در قفس مىگذاریم و میگوییم: عجب بازى است! قشنگ است! قیمتش هم زیاد است! این را نگه مىداریم و فلان. یا نسبت به مار مىگوییم: خب مار حیوان است دیگر، حیوان کارش زدن است. [میگوییم که] اقتضاء طبیعتش این است. این را هیچکار نداریم. آنوقت وقتى حضرت خضر مىآید یکى را چیز مىکند، میگوییم: مگر مىشود آقا یک بىگناه را زد؟! مگر این مأمور خدا نبود؟! این مار را باید از اینجا بردارد بیاورد در وانت بیندازد! در وانت مار چهکار مىکند؟! از آن بالا مىاندازد سه نفر را مىکشد!
خلاصه این پادشاه هم گفته بود که از آنجا غذا مىآوریم به این چیز مىدهیم. یک روز سبد انجیرى برایش آورده بودند که اوراق و برگ و اینها داشته و رویش انجیر بود. این میگوید: همانطورى ببرید براى دخترم. مثل من خیلى انجیر دوست داشت! من هم زیاد دوست دارم! بعد مىگفت: زیر این برگها یک مار بود و این را مىبرند، بیچاره همین مشغول انجیر خوردن مىشود آن مار سر درآورد: سلامعلیکم! پدرت آمده قصر برایت درست کرده است؟! باید تشریفت را با افاضۀ ما ببرى! حالا بیچاره دیگر حیف شد! خلاصه او را زد و او هم درازبهدراز افتاد و به رحمت خدا رفت.
گاهى این قضیه اینطورى مىشود! ما مىآییم براى خودمان برجوبارو مىسازیم تیر و تفنگ مىگذاریم بعد هم از سوراخ فاضلاب ما را مىگیرند و بیرون مىکشند که کجا دارى درمىروى؟! از سوراخ فاضلاب ها! از سوراخ فاضلاب. آن که میگفتی: ملت پشت من است کجا بود؟! بیا بیرون بابا! مىآیند از سوراخ فاضلاب آدم را بیرون مىکشند و بعد هم إلى جهنّم و بئس المصیر!
معنای ارادۀ باری تعالی
این قضیه و این مسئله به نقص وجودى برمىگردد که در ذات بارى [نیست] پس ارادۀ بارى بر خلقت یک شیء، توجیهِ براى ارادۀ متعدد دیگر در اینجا نمىتواند داشته باشد. چون ارادۀ بارى بر خلقت یک شیء، این اراده یعنى انجام. آن فعل، آن نیت، خواست؛ آن نفس خودِ همان میل و شوق. این اراده، اگر قرار باشد بر اینکه نیاز به یک شوق مجدّد و به یک میل مجدد و به یک خواست مجدد داشته باشد این لازمهاش ضعف وجودى است. لذا همانطورىکه در آیات قرآن هم هست ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾؛1 امر ما یکى است و یک اراده است. این اتفاقاً عین غناء ذاتى حق و عین استغناء حق و عین اطلاقیت حق است نهاینکه اراده متفاوت باشد.
حالا این کلام مرحوم داماد را تا بحث ایشان بخوانیم.
فَلو سَمِعتَنا نَقول إنَّ المادیات إنَّما هی مادیةٌ فی القَدَر و فی أفقِ الزمانِ لا فی القضاءِ الوجودی فی وعاءِ الدهر و فی الحصولِ الحضوری عندَ العلیمِ الحق فافقَه أنا نَعنی بِذلکَ سلبَ سبقِ المادةِ فی ذلکَ النحو مِن الوجودِ لا مفارقةَ المادةِ و الانسلاخ عنها هناک حتى یَصیرَ المادی مجرداً بِاعتبارٍ آخر.1
اگر از ما این را شما تابهحال شنیده باشید که [مادیات] مادى در قدر است و در افق زمان، نه در قضاء چون در قضاء دیگر مادیات نمىتواند وجود داشته باشد بلکه همان نفس صورت اوست که در آنجاست، نه در قضاء وجودىِ خارجى در وعاء دهر و در حصول حضورى نزد علیم حق، در آنجا مادیات حضور ندارند بلکه در آنجا نفس صورت علمیۀ آنها حضور دارند، [پس] این معنا را شما باید متوجه بشوید که مقصود ما این است که سبق مادّه را در این نحوه از وجود بخواهیم نفى کنیم، نه مفارقت ماده و انسلاخ از ماده را در آنها. تااینکه مادى به یک اعتبار دیگر مجرد بشود.
یعنى منظور ما در آنجا این نیست که بخواهیم بگوییم که ماده مفارق نیست بلکه بخواهیم بگوییم که ماده در آنجا مادى نیست و جنبۀ تجردى دیگرى در آنجا دارد ولى اتصال آن مرتبه به مرتبۀ مادى را انکار نمىکنیم. گرچه در آن مرتبه، مادى نیست، ماده هست ولى مادۀ او مادى نیست. صورت علمیۀ تجردیه دارد، نه فقط صورت، حقیقت تجردیه دارد و آن حقیقت تجردیۀ او متصل به یک صورت مادى خارجى مىشود. این نحوۀ از وجود بهنحو مادى در آنجا نیست چون در آنجا مجرد، مجردِ صرف است و در آنجا این صورت مادى در آن مرتبه راه ندارد. البته عرض کردم در اینجا جاى تأمل هست اما اگر ما با حسنظن بخواهیم به کلام مرحوم سید نگاه بکنیم، باید بگوییم ... یعنى اینکه ایشان در اینجا مىگویند: در آنجا ماده نیست، یعنى یک مرتبهاى را در آنجا قائل هستیم که در آن مرتبه خصوصیات مادى راه ندارد بلکه آن مرتبه حقیقة الشىء این مادى است که آن حقیقة الشىء بهواسطۀ یک طناب اتصالى در مراتب مختلفۀ آن وجودى، در هر عالم، بهصورت مناسبِ همان عالم درمىآید تا به عالم ماده که بهصورت، صورتِ مادى مىشود. پس یک سلسله هست که انفصالى در آن سلسله نیست و یک طرفش ماده است و یک طرفش آن حقیقتِ غیر مادى است. غیر از این است که بگوییم: ماده نیست. یک وقتى میگوییم: ماده نیست یعنى اصلاً مادهاى وجود ندارد، هرچه هم در این دنیا نگاه بکنیم، در این وعاء دهر مادهاى پیدا نمىکنیم. یک صور علمیهاى هست در علم بارى، حالا بگوییم: حقایقى هست یا صور علمیه، فرقى نمىکند. مادهاى نمىبینیم. باید بنشینیم، صبر کنیم، زمانش برسد. این زمان بیاید کمکم تا اصلاً ماده تحقق پیدا بکند. مادهاى نیست.
مرحوم سید مىفرمایند: منظور ما این نیست. منظور ما این است که همین مادهاى که الآن من دارم با همین ماده غذا مىخورم، با همین ماده دارم راه مىروم و با همین ماده در این زمان تولد پیدا کردهام، همین ماده مربوط به الآن نیست. این منظور مرحوم سید است. این ماده، مربوط به الآن نیست. این ماده در ازل الآزال و در أبد الآباد هست و اول و آخر ندارد. الاّ اینکه داراى مراتب است؛ یک مرتبهاش همین مرتبهاى است که الآن من هستم. یک مرتبهاش، مرتبۀ اصلش، عبارت از حقیقت من است که او در علم ربوبى است که آن را مىگوییم: عالم قضاء. آن در آنجاست و من در اینجا هستم اما من بودهام، همیشه بودهام، چون متصل به آن حقیقت بودهام. این کلام مرحوم سید است که این مطلب را ایشان مىخواهند در اینجا برسانند.
اگر با یک حسنظنى به کلام ایشان بخواهیم نگاه بکنیم باید بگوییم:
اولاً: عرض ما این بوده است که در همانجا هم این بوده است یعنى مرتبۀ وجود، مرتبۀ مادى، این مرتبۀ مادى اینطور نیست که ما بخواهیم این را از ذات بارى جدا کنیم و وقتى که از ذات بارى جدا شد، آنگاه یک طنابى تصور کنیم که یک سرش متصل به ذات بارى است که حقیقت مجردۀ ماست و یک سرش به ماده برمىگردد که حقیقت مادى ماست. سؤال ما این است که آن حقیقت مجردهاى که باعث مىشد بین آن حقیقت ...، حالا از سید سؤال مىکنیم آیا بالأخره بین آن حقیقت و سایر حقائق، افتراق باشد یا نباشد؟! اگر افتراق نباشد پس زید و عمرو از کجاست؟! همین بحثهاى عین ثابت و امثالذلک. اگر افتراق نباشد پس دیگر در آنجا بین زید و عمرو فرق نمىکند و وقتى فرق نکرد پس حقیقة الشىء منتفى است. پس باید در آنجا فرق باشد و اگر فرق هست آیا این فرق غیر از فرقِ ماهوى است؟! مگر در ذات بارى ماهیت جا مىگیرد؟! اگر قرار بر این باشد که شما وجود حق را وجود بالصرافه و اطلاقى و وجود بسیط بدانید، چطور با اختلاف ماهیات خودش را مىتواند تنسیق بدهد؟ این امکان ندارد. اگر مىخواهد خودش را با اختلاف در ماهیات که حقیقتشان در عالم قضاء هست تنسیق بدهد در آنجا [امکان ندارد]. حتى در مرتبۀ قضاء هم همینطور است. در مرتبۀ قضاء فرقى نمىکند در آنجا در علم بارى در مرتبۀ قضاءِ مادون که ما حساب بکنیم، عالم، عالم واحد است و مبانى فلسفى هم استثناءبردار نیست؛ قاعدۀ فلسفى استثناء برنمىدارد. یک شیء تا وقتى که یک ماهیت دارد، یک است. اگر یک شیء ماهیتش تبدیل به دو شد، در اینجا دو چیز مىشود و یک چیز نمىشود. یک با دو منافات دارد، هم از نظر ریاضى و هم از نظر فلسفى. دو هم با یک منافات دارد. اگر یک دو شد پس معلوم است این دوئیت در اینجا دوئیت اعتبارى است و دوئیت حقیقیه نیست. بحث ما در مسائل فلسفى براساس حقائق است، نه براساس اعتبارات.
من با مرحوم آقا جلسات علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ مىرفتیم و این مهر تابان در آنجا تنظیم مىشد، صحبت من ـ البته ما که جوجهایم، بیاییم چه بگوییم؟! ـ وقتى بیرون مىآمدیم به مرحوم آقا مىگفتم که اشکال علامه این است که اگر عین ثابت را با عین ثابت دیگر مخالف مىداند، این تخالف چطور در ذات بارى جا مىگیرد؟ ایشان فرمودند: خب همین است درست است دیگر! شما چطور قائل به تجرد و بساطت هستید درعینحال قائل به عین ثابت هستید؟ یعنى وجود عین ثابت با همان ماهیتش و با بقائش، چطور مىتوانید شما بین این دوتا جمع کنیم؟
مسئلۀ فناء فقط مسئلۀ انکشاف
مگر اینکه ما از این مسئله بگذریم و همان مطلبى که خدمتتان عرض کردم و در مهر تابان هم یک تعلیقهاى دارم که حالا بعدها [چاپ] بشود که مسئلۀ فناء فقط مسئلۀ انکشاف است. «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ و الآن کما کان».1 این قضیۀ فناء مىشود. عین ثابت مىخواهید فرض کنید یا فرض نکنید، همه در این روایت موسى بن جعفر علیهماالسّلام کاملاً هست و مطلب را بیان مىکند که فناء فقط انکشاف است. براى عارف انکشاف مىشود ولی چیزى عوض نمىشود، مسئلهاى عوض نمىشود، حقیقتى عوض نمىشود، جایش را تغییر نمىدهد، درخت سنگ نمىشود، سنگ تبدیل به درخت نمىشود، درخت بخار نمىشود و هر چیزى جاى خودش را دارد و فقط انکشاف براى او پیدا مىشود. البته تا انکشاف بشود دُم شتر به زمین مىرسد! خیلى هم سهل نیست!
این انکشافى که براى عارف پیدا مىشود، براى ولىّ الهى پیدا مىشود، اسم این را فناء مىگذارند. اسم این را عرفان مىگذارند. این انکشاف براى منِ نادان نیست لذا من عارف نیستم، ولىّ نیستم، فانى و باقى نیستم و وقتی انکشاف پیدا بشود حقائق روشن مىشود. این قضیه است اما اگر بخواهیم مطلب را روى خارج و آن واقعیت خارجى ببریم، اشکال باقى خواهد ماند. لذا مىتوانیم به مرحوم سید در اینجا این اعتراض را بکنیم که شما گرچه تا اینجا مطلب را صحیح فرمودید اما اگر کلام شما این ایهام را داشته باشد ـ ما اینطور مىفهمیم إنشاءالله که شاید منظور ایشان هم حتى این نباشد ـ که در همان مرتبهاى که شما حقیقة الشىء را منافى با ذات بارى ندانستهاید، اگر در آنجا قائل به حضور ماده نباشید، همین اشکال در آنجا هم پیش خواهد آمد.
ماده؛ صورتى از تجرد
پس در علم عنائى هم صورة الشىء هست و هم حقیقة الشىء است و هم مادة الأشیاء هست منتها این مادهاى که الآن داریم مىبینیم، منافى با تجرد است ولی در واقع ماده منافى با تجرد نیست بلکه صورتى از تجرد است که آن صورت به این کیف است. در واقع ما مادهاى با این اصطلاحى که مىگویند، نداریم!
و أحقُ ما یُسمّىٰ بِهِ الموجودات الزمانیة بِحسبِ وقوعِها فی القضاءِ العینی أی تحققها فی وعاءِ الدهر المُثلُ العینیة أو القضائیة و الصور الوجودیة أو الدهریة.
آن چیزى که موجودات زمانیه بهحسب وجودش در قضاء عینى ـ یعنى همان قضاء خارجى شهودى یعنى تحققش در وعاء دهر مىتوانیم بنامیم همین مُثُل عینیه است یا قضائیه یا صور وجودى یا صور دهریه. این را مىتوانیم اسم براى اینها بگذاریم.
و بِحسبِ وقوعِها فی القَدَر أی حصولُها فی أفقِ الزمانِ الأعیانُ الکونیة أو الکائناتُ القَدَریَة فَهذا سرٌّ مَرموز الحکماء مِن أهلِ التحصیل.
منتها حالا وقتى که پایین مىآید. این مُثل در مراحل پایین قرار مىگیرد یا صور قضائیه قرار مىگیرد یا صور وجودیه و دهریه ـ دهریه اعم از زمانیه و غیر زمانیه است، در وعاء دهرى، وعاء فوق زمان است. از این نظر ایشان مىگویند ـ بهحسب وقوعش در عالم قدر و در عالم اندازه و تشخّص یعنى حصولش در افق زمان، باید به این چه بگوییم؟! اسمش را اعیانِ كونیه یا كائناتِ قَدَریه بگذاریم. خب همانطورىکه ایشان هم مىگویند این یک سرّى است که ـ راستش هم همینطور است ـ مرموز حکماى از اهل تحصیل است که چطور در مرتبۀ قضاء همین ارتباط و تعلق با قدر وجود دارد و اینطور نیست که قدر، یک قدرى باشد که معدوم باشد بعد از قضاء تولید بشود بلکه در همان حین قضاء مسئلۀ قدر [صورت قدریه] نیز در همان آنِ دهرى ـ در همان آنِ دهرى با وجود صورت قضائیه و مُثُل در عالم قضاء و وعاء دهرى یا وجودى ـ در آنجا وجود دارد. بعداً پیدا نمىشود.
و إنّی لَستُ أظُنّ بِإمامِ الیونانیین غیرَ هذا السِّر إلاّ أنَّ أتباعَ المعلمِ المشائیة أساءوا بِهِ الظن و استَناموا إلى ما سَوَّلَته لَهم أوهامُهُم و قصَّروا فی الفحصِ.
و إنّی لَستُ أظُنّ ... گمانم نیست که افلاطون بخواهد غیر از این سرّ را بگوید.
البته عرض مىکنم این نیاز به انکشاف دارد. إلاّ أنَّ أتباعَ المعلمِ المشائیة ... ولى اتباع ارسطو آمدند و به او گمان بد بردند. [در فحص کوتاهی کردند و] نرفتند ببینند و به کلامِ ...
واقعاً عجیب است! واقعاً عجیب است! آقا دارد مولانا را مسخره مىکند و مىگوید: مولانا على را در روز غدیر مىگوید: دوست و ولایت على را قبول ندارد. کجا ولایت على را قبول ندارد؟! آخر آقاجان برو بخوان! آنقدر نیا حرف بزن، حرفى که بعداً به تو بخندند، نگو. مولانا مىگوید:
| گفت: هر کو را منم مولا و دوست | *** | ابن عمّ من علی، مولای اوست1 |
بله، این را گفت اما این یعنى مولانا گفته که پیغمبر دوست مردم است؟! دوست است؟! مولا در اینجا به معناى دوست است؟! خب برفرض که دوست است، این چه دوستى است که شعر بعدش مىگوید:
| کیست مولا آنکه آزادت کند | *** | بند رقیت زپایت بگسلد2 |
اگر شما یک دوستى پیدا کردید که آزادت کند، اسم او را مولا بگذار! ما قبول داریم! آنقدر ما بىانصاف هستیم! آنقدر ما کور هستیم! کیست مولا؟! آنکه آزادت کند!
ماشاءالله شماها بند که نگذاشتید، هیچ بلکه زنجیر به پایمان بستید! نهاینکه بندها را برداشتید، بلکه گذاشتید! بند ریاست، بندِ ... دیگر بماند! نمىشود دیگر! گفتهاند: نگو! بند ریاست، بند مرید، بند درهم و دینار و بند محبوبیت! این بندها! آه آه آه! باور کنید قلاب کشتى به پاى این نمىرسد. آن یک روزى مىپوسد و خراب مىشود و عوض مىکنند. اما اینها را چه مىشود کرد که از اینجا [قلب] درنمىآید؟! آنوقت مولانا دارد راجع به امیرالمؤمنین مىگوید:
| کیست مولا آنکه آزادت کند | *** | بند رقیت زپایت بگسلد |
| کیست مولا آنکه آزادت کند | *** | بند رقیت زپایت برکند |
یک روز با مرحوم آقا منزل یکى از این آقایان مراجع رفته بودیم. او به دیدنشان آمده بود و ایشان هم براى بازدید رفته بودند. افراد هم بودند؛ افرادِ از آقایان بودند. یک سؤالى هم یکى کرد بعد او هم اشاره به آقا کرد و آقا هم جواب دادند. سؤال راجع به کیفیت ازدواج هابیل و قابیل و اینها بود که چطور مىشود؟! در اینجا روایات مختلف هست و گفتهاند. بعد یک سؤالى کرد که حکایت از این مىکرد مثلاً اشتغال و ارتباط شما با افراد در مشهد به چه نحو و به چه قِسم است؟ ایشان خندهاى کردند و گفتند: آقاجان! من همان احمد لا یَنصَرِفم! یادتان مىآید آقاى فلان؟! در حجتیه [بودیم] یادتان مىآید؟! بیچاره سرش را پایین انداخت و گفت: بله بله بله!
یادتان مىآید در حجتیه، بله ما باهم خلاصه چى بودیم و ...
| من همان احمد لاینْصَرِفَم | *** | كه عَلى بَر سَرِ مَن جَرّ ندهد! |
خلق الله نفهمیدند چه مىگویند! حالا نمىدانم او هم فهمید یا نه! گمان نمىکنم او هم فهمیده باشد! خلاصه فرمودند: که علىٰ بر سر من جَر ندهد! این خوب است! اولیاء خدا، علىٰ جرّشان نمىدهد! بیا و بروها جَرّشان نمىدهد.
وقتى که مرحوم آقا مسجد قائم را ترک کردند و مشهد رفتند به من مىگفتند: اسم مسجد قائم را دیگر جلوى من نیاورید! اسم مسجد قائم را جلوى من نیاورید. خداحافظ شما! دو روز بودیم، آنهم به دستور یکى دیگر والاّ یک ساعتش نمىخواستیم باشیم، حالا چه مىگویى که در مسجد قائم اینطورى شد؟! به من چه مربوط است؟! هر کسی هر کاری مىخواهد بکند، بکند. اسمش را هم نیاورید.
یک روز عصر پنجشنبهاى بود من در مجلس روضهاى در طهران بود ـ خدا مرحوم آقاى مجتهدى را رحمت کند ـ خیلىها از ائمۀ جماعات بودند ـ من سالى یک مرتبه براى دیدن ایشان مىرفتم. بالأخره استاد ما بود. احترام داشت. ایشان هم خیلى مرا دوست داشت و خیلى محبت مىکرد. به افراد هم مىگفت: بااینکه این آقا رفته و چه و چه ولى سراغ ما مىآید. به افراد مىگفت.
رعایت ادب موجب دستگیری از انسان
اینها چیزهایى است که انسان باید انجام بدهد! این ادب چقدر دست انسان را مىگیرد. از کجا معلوم است که واقعاً توفیقاتى که بزرگان بهدست آوردند، بهخاطر این کارهایشان نبود؟! از کجا معلوم؟! ما همین بگوییم: آن آقا که در عرفان و سلوک نیست، رهایش کن! چرا رهایش کن؟! بندۀ خدا که هست! مؤمن که هست! نماز خوان که هست! ارتباط که دارد! شیعۀ على که هست! رهایش کن یعنى چه؟! رهایش کن یعنى چه؟! همه مثلاً باید سالک باشند؟! خیر سرمان حالا ما سالک هستیم؟! ما آبروى هرچه سلوک است را بردهایم! آبروى هرچه سلوک است را بردهایم! حالا ما سالک هستیم؟! هان؟!
آدم چه بگوید؟! حالمان بههم مىخورد از بعضى کارهایى که مشاهده مىکنیم! حالا اینها خب الحمدلله سالک نیستند و بیچارهها [ادعاء هم] ندارند، ما حالا هستیم!
خلاصه در همین روضه نشسته بودیم و ایشان رو به من کرد و گفت: موقعیت پدر شما در مسجد قائم ـ بقیه هم شروع کردند ـ خیلى موقعیتى بود، جاى خیلى مهمى بود. اصلاً غیر از آن، مریدان ایشان همه در طهران بودند. چطور ایشان [هجرت کرد]؟!
دیگر ما هم جسارت کردیم علیٰکلّحال طبق معمول زبان تیزى داریم و موجب تألّم خیلىها خواهیم شد! گفتم: آقا مراد باید بهدنبال مرید باشد یا مرید بهدنبال مراد باشد؟!
آقا این را که گفتیم همه سرشان را پایین انداختند و هیچ چیزی نگفتند! این بندۀ خدا هم رنگش خیلى قرمز شد، بعد خودم خجالت کشیدم. گفتم: بد نیست آدم یک چیزى بگوید تا آدم یک چیزى بفهمد، خوب است! عیب ندارد!
| مرد آن است که گیرد اندر گوش | *** | ور نوشته است پند بر دیوار1 |
حالا ما دیوار! گفتم: مراد باید تابع مرید باشد و...
اینها همانها هستند که در دام ولایت على افتادند و على بند را از آنها برداشت؛ بند ریاست را برداشت! بند حبّ نفس را برداشت! بند مرید را برداشت! همۀ مریدها را! هزارها مرید دارد، بعد مىگوید که مثلاً بالأخره اینها همه بندگان خدا هستند و چند صباحى هستیم و بعد هم إنشاءالله ...
بندهاى شیطان!
قضیه این است. خودش را بخواهد گرفتار کند مبادا او را ازدست بدهند، طورى صحبت کنم که آن مریدم ازدست نرود. او الآن خوب مریدى است و برایمان خوب کار مىکند. او اصلاً خودش براى خودش کسى است. خیلى مىتواند کار بکند، خیلى مىتواند افراد را [جمع] بکند، اینها همه بندهاى شیطان است احمق جان! همۀ اینها بندهاى شیطان است منتها به اسم خدا، به اسم سلوک، به اسم سیر، به اسم تبلیغ، به اسم نظام و به اسمِ هر زهرمارى مىخواهد باشد! هرچه! اینها همه بند است. این بندها را چه کسی مىآید از پاى انسان درمىآورد؟! چه کسی مىآید؟!
یک زمانى بود یک بنده خدایى ـ حالا خدا حفظش کند ـ به ما مىگفت: آقا بیا برویم مرید یکى بشویم؛ مرید یک بنده خدایى بشویم. به او گفتم: مرید این شخص؟! این هشتش گرو هشتادش است!
گفت: نه، تو نمىدانى. بیا و فلان و این حرفها.
گفتم: حالا ما اگر بخواهیم مرید نشویم باید چه کسی را ببینیم؟! حالا مگر زور است؟! خب حالا ما داریم نمازمان را مىخوانیم، قرآن را داریم مىخوانیم. فعلاً که رو به قبله ایستادهایم، هر وقت پشت به قبله شدیم شما بلند شو بیا. رو به قبله نماز را مىخوانیم و همین قرآن را مىخوانیم. همین کارهای روزمره را داریم مىکنیم. دیگر چه چیزى دارد که حتماً باید بیایم و فلان و این حرفها؟!
این را مىگویند ها! این را مىگویند، انسان خلاصه ... چه عرض کنم؟! حالا یک مطالبى هست که غیر از اینجا إنشاءالله در شب سهشنبه مىگویم.
سالها گذشت و سالها گذشت. چه شد؟! چه بندى از دست و پاى تو برداشت؟! چه بندى از تو جدا کرد؟! چقدر اضافه کرد؟! تا کار برسد به آنجایى که برسد! اگر شما یک دوستى پیدا کردید که این دوست ـ اصلاً مىگوییم: دوست! استاد نه، ولىّ خدا نه، اصلاً پیغمبر نه، اصلاً على نه، شما که مىگویید: مولانا سنّى است و مولا یعنى على دوست است ـ بیاید در این دنیا بالأخره این دنیا دیگر افرادش مشخص هستند؛ ایران، عراق، امریکا، استرالیا، هند و... یک دوستى شما در این دنیا پیدا بکن که این بیاید بندها را از تو بردارد، تو برو سجدهاش بکن! دیگر از خدا چه مىخواهى؟! بند را بردارد نهاینکه بند را بگذارد! بند را بردارد! حالا شما اسمش را دوست بگذار، اسمش را على بگذار، اسمش را امیرالمؤمنین هرچه میخواهی بگذار! حالا ما اسم آنها را امیرالمؤمنین مىگذاریم. اسم او امیرالمؤمنین است. اسم او على بن أبى طالب است. اسم او خلیفۀ رسول الله است شما اسمش را دوست بگذار. مگر امیرالمؤمنین نمىگفت که من دوست شما هستم؟! مگر مرحوم آقا نمىگفتند که من استاد نیستم، من دوست هستم؟! مگر نمىگفتند که من رفیق هستم؟! مگر خودشان نمىگفتند؟! ماها نهخیر! ماها استادیم! بیایید! هان! استادیم!
من از ایشان که نشنیدم که بگویند: من ولىّ خدا هستم. بنده از ایشان در تمام عمر نشنیدم. و الله على ما أقول شهیدٌ و وکیل. بنده از ایشان در تمام عمر نشنیدم که بگویند: من استاد هستم. و الله العظیم، بالله العظیم، تالله العظیم نشنیدهام! ایشان ولىّ نبود؟! حالا چون نگفتند، پس ولىّ نیست؟! خودش نگفته دیگر! پس نیست! چون نگفته، پس استاد نیست؟! نه دیگر نگفته! اگر هست باید بگوید! آیا حتماً بنده باید بگویم ولىّ هستم؟! باید بگویم که استاد هستم؟! هان؟! آقا را دارم مىگویم، بنده خودم را نمىگویم. ما کجا و این حرفها کجا!
حالا این مولانا به امیرالمؤمنین مولا نگفته و دوست گفته است. مولانا مىگوید: من یک دوستى در این دنیا پیدا کردهام که این دوست من على بن أبى طالب است. حالا نمىگوییم: امیرالمؤمنین. نه! این دوست، دوستى که بندها را ازدست من درمىآورد و مرا آزاد مىکند؛ بند رقّیتِ پول، رقّیتِ شهوت، رقّیتِ هوا، رقّیتِ نفس، رقّیتِ ریاست، رقیت خودمحورى، رقّیتِ محبوب بودن، رقّیتِ حبّ ذات، اوه اوه! حب ذات! این رقّیت را درمىآورد و بندۀ خدایت مىکند. این دوست مىشود: مولا! دعوا نداریم! پس ولایت نداشت چیست؟! چرا نمىآیى این شعر بعدى را بخوانى؟! چرا نمىروى فحص کنى؟! چرا نمىآیى بقیۀ اشعار مولانا را بخوانى؟! چرا کلهات را در برف فرو کردهاى و آبروى دین و پیغمبر و همه را بردهاى؟!
و وقَّروا على وَقیعَتِهِم فی المثلِ الأفلاطونیةِ و عَدِّ مَساویها فَلَم یَکُن اعتِمالهم إلاّ لِانطفاءِ نورِ الحکمةِ و تَفاشی دیجورِ الظلمةِ انتَهَت عبارتُه.
و اینها آمدند اشکالشان بر مُثل افلاطونیه را خیلی بزرگ شمردند و خیال کردند کسى هستند و شروع کردند از این مَساویه گفتن. این زیادهگویى اینها و کار بیهودهشان ـ اعتمال یعنى کار بیهوده ـ نبود مگر براى اینکه نور حکمت را خاموش کنند [و گسترش اعماق تاریکی بدهند] و بیایند یک اشکال دربیاورند و بگویند: اصلاً این مسائل نیست و بعد بروند هر کاری دلشان مىخواهد بکنند. عبارت مرحوم سید داماد تمام شد. بقیۀ [مطالب] إنشاءالله برای بعد باشد.
اما عجیب است! هرچه راجع به مولانا حرف مىزنند، دائماً بر تعداد ارادتمندانش اضافه مىشود! من نمىدانم که چه کسی اضافه مىکند؟! این یک چیز عجیبى است. دائماً مقاله بنویسید! چندتا [از افراد] را توانستید از مولانا [جدا] کنید؟! چندتا؟! دنیا دارد بهسمتش میآید! همه ریزهخوارى این سفره را مىکنند. آن شخص با بضاعت مزجات خودش راجع به مولانا حرف مىزند! بیا دو خط مولانا را معنا کن، اینقدر زیادهگویى نکن!
آن اشکالى که باعث شده است که نتوانیم در تبلیغ خودمان در دنیا موفق باشیم این است که حدّ خودمان را نشناختهایم! اشکال این است. پا را از حدّ خودمان فراتر گذاشتهایم، در آن افقهایى که نباید دخالت کنیم، دخالت کردهایم، توان خود را نسبت به مطالب درنظر نگرفتهایم، لباس و قباى دیگران را پوشیدهایم، ادعاى دیگران را مىکنیم و خود را در جاى دیگران نشاندهایم! لذا باعث بىآبرویى خود و مدعاى خود شدهایم؛ هم آبروی خودمان رفته است و هم آنچه را که ادعا کردهایم! واقعاً عجیب است! مطالبى را که انسان الآن مشاهده مىکند و مسائلى را که مىبیند و حرفهایی که از اینطرف و آنطرف مىزنند چیست؟ آیا این ادعایى که مىشد این بود؟! آیا صداقت این بود؟! مسئله این بود؟! حرف این بود؟! چه کسانی؟! نصارىٰ باید به ما ایراد بگیرند! نصارىٰ! آدمهای بىدین باید به ما ایراد بگیرند! اینها که پیغمبرشان را پیغمبر امین مىدانستند! اینها که پیغمبرشان را پیغمبر صادق مىدانستند؟! اینها که مىگفتند: ﴿وَٱذۡكُرۡ فِي ٱلۡكِتَٰبِ إِسۡمَٰعِيلَ إِنَّهُۥ كَانَ صَادِقَ ٱلۡوَعۡدِ﴾1 پس چطور شد؟! قضیه چیست؟! و دائماً [به دیگران] مىبندیم! این نقشۀ اوست! این زیرنویس اوست! دائماً به اینطرف و آنطرف بزنیم! همیشه همینطور بوده است. عرض کردم که تاریخ همیشه یک سناریو را به اجرا درمىآورد، بازیگرانش متفاوت هستند ولی سناریو یکى است! چرا امیرالمؤمنین علیهالسّلام را کنار زدند؟! چرا؟! چون امیرالمؤمنین صادق بود او را کنار زدند! آنها آدم حقهباز مىخواستند! آنها آدم کلک و متقلب مىخواستند! آنها آدمى مثل مالک بن نویره مىخواستند که وقتى [خالد بن ولید این] مسلمان را کشت، شب با زن او زناى محصنه کرد! او را پیش [خلیفه] آوردند و گفت: چون به مصلحت نظام ماست، قصاص نمىکنیم! آنها این را مىخواستند! على نه بابا! اگر از بیت المال یک گردنبند عاریه بردارند، به دخترش مىگوید: اگر نبود، دستت را قطع مىکردم! این را نمىخواهند! آدم حقهباز مىخواهند که بهجای پیغمبر بالای منبر ایشان برود! آدم دروغگو و [اهل] مصلحت میخواهند! مصلحت است! مصلحت نظام ماست! این مصلحت دیگى است که هر نخودى در آن بریزند جا مىگیرد! هرچه لوبیا و بنشن بریزند، ته آن مىرود و اصلاً بالا نمىآید! مصلحت است دیگر! دروغ مصلحت مىشود! غیبت مصلحت مىشود! تهمت مصلحت مىشود! افشاى اسرار مردم مصلحت مىشود! شنود مصلحت مىشود! اطلاع پیدا کردن بر سرّ مردم مصلحت میشود! مصلحت است دیگر! مىگویم که دیگى است که هرچه در آن بریزند مىگوید: هَل مِن مَزید؟! بده بیاید! تقلب مصلحت میشود! ازبین بردن مردم مصلحت میشود! [بیت المال را] بالا کشیدن مصلحت میشود! کشتى با بارش در دریا مىرود، [میگویند:] مصلحت است! مصلحت نبود مىایستاد! حالا داخل دریا رفته است، صدایتان هم درنیاید! همه [چیز] مصلحت است!
ولى یک مُصلِحى هم آنطرف هست، حواستان به آن مصلح نیست! مصلح آرامآرام کار مىکند، مواظب آن مصلح هم باشید! ما یک مصلح هم داریم؛ امام و ولىّ ما زنده است و نمرده است! مشخص است که مسائل، مسائل غیرعادی است! مشخص است! باید فهم مردم باز بشود و به این نقطه برسد که بدانند که تابهحال به بیراهه مىرفتند! ادعا با مدعى دوتا بود! باید بهدنبال کسى بروند که خودش با ادعایش یکى باشد و آنهم یک نفر است، فقط یک نفر است! ادعای همۀ ما با خودمان تفاوت دارد! دو روز به مردم مىخندیم و تبسم مىکنیم و حالت چیز [تواضع] مىگیریم ولى این نمىماند چون باطن فرق مىکند! بالأخره روزى مىآید که کارى انجام مىدهیم که خودمان را نشان مىدهیم، همیشه خنده نیست! یک روز هم چیزهاى دیگر [خودش را نشان میدهد]! چطور شد؟! قضیه چطور شد؟! اینها براى خود ما عبرت است؛ برای ما و ارتباطات و مسائلمان عبرت است! با رفیقمان دورو نباشیم! حالا با دیگران کارى نداریم، سیاست برای اهل سیاست است، به ما چه ربطی دارد؟! دنیا را به اهلش بگذارید و رها کنید و فقط گذرا نگاه کنید و عبرت بگیرید! ولى با رفیقمان دورو نباشیم! با رفیقمان صاف باشیم! با رفیق کتمان نکنیم چون این کتمان با رفیق یک روزى آشکار میشود!
یک بنده خدایى چند روز قبل پیش من آمده بود و راجع به یک قضیهاى صحبت مىکرد. گفتم: آقاجان! همهجا بخواهیم معلق بزنیم، اینجا نمىشود معلق زد! اینجا نمىشود معلق زد. اینجا معلق بزنیم [آشکار میشود]! بنده خودم را نمىگویم، من هم یک کسى مثل سایر افراد هستم. تو به اینجا آمدى و تعهد به معلق نزدن کردی آنوقت معلق میزنى؟! خدا مچت را مىگیرد! مچت را که گرفت، آنچه را که در دلت هست بیرون مىریزى! آنکه خودت هستى! ما از رفقایمان یک خنده مىبینیم! از خودِ من خنده میبینید، حال شما چطور است؟! میگویید که چقدر آقاى خوش اخلاقى است! نگاه کن، آقاى خوش اخلاقى است! چقدر خوب است! کمی هم ساده است! خیلى آقاى خوش اخلاقِ خوبى است! این آقاى خوش اخلاق تا چه موقعی خوش اخلاق است؟! مگر مىشود تا ابد خوش اخلاق بود؟! آنوقتى که این آقاى خوش اخلاق بد اخلاق مىشود، آن موقع خودش را نشان مىدهد! این آن است و تا حالا خیال مىکردید خوش اخلاق است! این همان است، تا حالا ظاهرسازى بود!
من به او گفتم: آقاجان این خوشاخلاقى و معلق زدن برای مردم است و برای اینجا نیست! تو که آنطور با من صحبت مىکنى، من که مىدانم در دلت چیست! چرا با من اینطور حرف مىزنى؟! اینطور حرف مىزنى و خدا تقّى به تخته مىزند و یکدفعه کاسه مىشکند و آنچه که در آن هست بیرون مىریزد! [میگوید:] این آقا به ما کلک زد! عجب کلک زد؟! آن چیست؟ حالا بیرون ریخته است! درون او این است! این آقا کلک زد چیست؟ با خنده و اینها مخفى است! من که مىدانم! خب حالا بد نیست که بقیه هم بدانند. چرا اینجا معلق بزنیم؟! اینجا جاى معلق زدن نیست. قضیه به من ارتباط ندارد، هیچ! حالا بنده مُردم، شما خودتان [چهکار میکنید]؟! اصلاً ما کنار رفتیم و از ایران هم بیرون رفتیم و تمام شد! شما باهم رفیق هستید یا نیستید؟! این رفاقتتان بر چه اساسى است؟! براساس پسرخاله بودن و پسرعمه بودن و اینهاست یا براساس یک اشتراک مسیر است؟! پس اگر اینجا معلق زدید، به مسیر خیانت کردهاید! قضیه [مربوط به] من نیست، به من ارتباط ندارد! من هم مثل شما هستم. من هم همین کار را بکنم و معلق بزنم و دورویى کنم، همین است و یکی است و تفاوتى نمىکند! این خیانت مىشود. خدا اینجا را نمىگذرد! این پا روى دم شیر گذاشتن است! قضیه قضیۀ شخصى نیست! اینها چیزهایى است که باید عبرت گرفت! باید از این دنیا عبرت بگیریم؛ از این دنیا و مسائل و اینها عبرت بگیریم!
إنشاءالله درس اخلاقمان براى روز بعد درسىِ ما باشد! درستش را بگوییم، اگر بگوییم: «[روز] درسىِ حوزه» باز معلق زدن است! نمىشود معلق زد! قرار نیست معلق بزنیم. هر روزى خدا خواست میآییم، اگر شنبه نمىآمدند ما مىآمدیم، خودتان که مىدانید! ولى خب چه کنیم که این وضع آشفته باعث مىشود که از دیدار هم محروم بشویم! إنشاءالله خدا بزرگ است.
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد