پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه دیدگاه و ذهنیت انسان در مواجهه با حقایق هستی میپردازند. بحث با این پرسش آغاز میشود که آیا ذهن انسان واقعیتهای خارجی را میسازد یا تنها از آنها حکایت میکند. استاد با نقد این دیدگاه که ذهن، خالق واقعیت است، بر استقلال حقایق خارجی تأکید کرده و با مثالهای ملموس از زندگی روزمره، نشان میدهند که چگونه انسان حتی نسبت به اموری که هنوز در زمان محقق نشدهاند، حکم به ثبوت و استقرار میکند. این سیر استدلالی، مخاطب را به این نتیجه رهنمون میسازد که عالم ثابتات، حقیقتی است که در فطرت و نفس انسان حضور دارد، هرچند انسان به دلیل انس با عالم ماده و زمان، از این حقیقت غافل است. در نهایت، این بحث دریچهای را به سوی فهم عوالم غیب و درک این نکته میگشاید که تمامی عوالم وجود در نفس انسان منطوی است و آگاهی از آنها، نه یک پدیده جدید، بلکه بازگشت به حقیقتی است که پیشتر در نهاد آدمی وجود داشته است.
درس هفتصد وپنجاه و هشتم
پاسخ به شبهۀ ایجاد شده در مسئلۀ قضا و قدر
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
منشاء پیدایش شبهات در مسئلۀ قضاء و قدر
خدمت رفقا عرض شد اشکال مهم و شبههاى که در مسئلۀ قضاء و قدر هست بهواسطۀ انس ما نسبت به طبیعیات و امور حسیه؛ تحقق قضاء و قدر در زمان و دوران گذشته است. این مسئله موجب پیدا شدن شبهه و اشکالات گوناگونى هم نسبت به ترسیم قضاء و قدر و هم کیفیت التیام این مسائل با ادلّۀ نقلیه از آیات و روایات است مثلاً در آیۀ شریفه ﴿وَإِذۡ أَخَذَ رَبُّكَ مِنۢ بَنِيٓ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمۡ ذُرِّيَّتَهُمۡ وَأَشۡهَدَهُمۡ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡ قَالُواْ بَلَىٰ﴾1 تصور بر این است که ظهور بنىآدم به معناى پشتدرپشت و جنبۀ ماسبق نسبت به این عالم است و همینطور در روایاتى که در این زمینه هست.2
عدم تأثیر دیدگاه انسان در حقایق
در مسئلۀ قضاء و قدر [باید عرض شود] نفس ما نسبت به امور طبیعیه و طبعیه و عالم مُلک و شهادت، انس و الفت دارد و ادراک حقایق و عوالم مافوق براى او و نسبت اتصال او به آن عوالم قدرى مشکل مىنماید تااینکه بخواهد ذهن آشنایى پیدا کرده و یک نوع اقترابى در اینجا براى او حاصل بشود. از نظر ظاهر آن مثالى که زدیم ما را خیلى به این نکته نزدیک مىکند که دیدگاه انسان در حقایق هیچ تأثیرى ندارد بلکه حقایق خارجى برای خودش پروندۀ خاص خود را دارد و دیدگاه انسان نسبت به آن حقایق پروندۀ خاص خودش را دارد و نمىتوانیم با دیدگاه خودمان واقعیت خارجى را تکوّن ببخشیم بلکه با دیدگاه خودمان مىتوانیم خودمان را نزدیک یا متحد به آن واقعیت خارجى کنیم اگر آن دیدگاه و منظر دیدگاه صحیحى باشد.
قضاوت ما نشاندهندۀ میزان انطباق ما با واقعیت خارجى
فرض کنید که از یک واقعیتى که در خارج اتفاق مىافتد، شما مىبینید دو شخص پیش شما مىآیند و هردو گزارش این واقعیت را مىدهند؛ یکى مىگوید که فلان قضیهاى که اتفاق افتاد سر تا پا مسائل خلاف بوده و شخص در مقامِ توطئه و تبیین مسائل بر خلاف بوده است و یک نفر دیگر میآید و همین قضیهای را که هردو باهم دیدهاند، درست با 180درجه [اختلاف] به شما گزارش مىدهد که نه! این بسیار بسیار آدم خوبى بود و در حرفهایش صداقت داشت و از این نقطهنظر فرد بسیار صادق و صاف و بىغلّ و غش بوده است. ببینید! واقعیت خارجى یکى است؛ یا آن فرد، فرد دروغگو و متقلّب و کلک است یااینکه فرد صادق و صاف و بىغلّ و غش است، از این دوتا که خارج نیست. حرفى هم که از دهانش درآمده یک حرف بوده، دو نحو حرف که نزده است. دو نفر این واقعه را شنیدهاند، دو نفر این واقعه را دیدهاند، دو نفر نسبت به این واقعه قضاوت کردهاند و دو قضاوت مختلف ارائه دادهاند پس قضاوت ما واقعیت خارجى را عوض نمىکند بلکه فقط میزان انطباق ما را با این واقعیت خارجى حکایت مىکند نهاینکه بخواهد بیان کند.
تأکید شرع بر دقت قاضی
براى خودِ بنده بسیار اتفاق افتاده است که در یک مسئلهاى وقتی یک نفر میآید و قضیه را بیان مىکند من اعتماد نمىکنم، بعد که افراد مختلفى را نسبت به آن مسئله وارد مىکنم و مىبینم که اشتباه نقل کرده است. وقتى افراد متعدد بشوند طبعاً میزان و ضریب خلاف پایین مىآید. اینجاست که در شرع آمده که قاضى باید چقدر دقت کند و نباید صرفاً به یک گزارش اکتفا کند مخصوصاً در آن مسائلى که با احساسات و عواطف ارتباط دارد باید دقت بیشترى در این قضیه و مسئله داشته باشد تااینکه کمتر دچار لغزش و اشتباه شود.
بیاساس بودن تفکرِ ساختن واقعیت خارجی با ذهن
حال این واقعیت خارجى یکى است و یک واقعیت و یک حقیقت و یک مسئله است اما آن دیدگاه انسان نسبت به این مسئله مهم است که انسان چه نوع ارتباطی نسبت به آن قضیه دارد. مسئله این نیست که دیدگاه انسان واقعیت خارجى را مىسازد، نهخیر! این حرف حرفِ چرت و پرتی است که واقعیت خارجى را من با ذهن خودم مىسازم و واقعیت خارجى همان ذهنیت من است، این یعنى چیزى در خارج جز ذهنیت و تصور و تصدیق من وجود ندارد که این مسئله یک مسئلۀ باطل و بىاساسی است. بالأخره آن ذهنیت من در همان مرحلۀ تشکّل، جنبۀ حکایى دارد یا جنبۀ ابداعى دارد؟ معنا ندارد بگوییم که جنبۀ ابداعى دارد چون همینکه شما مىگویید که این مطلب اینطور است یعنى یک چیزى در خارج است و من دارم از او حکایت مىکنم ـ حالا یا به غلط یا به درست ـ بالأخره او الآن دارد آن محکى را حکایت مىکند نهاینکه خودِ او بخواهد بسازد! البته این مسئله با آنچه را که ما مىخواهیم بیان بکنیم دوتاست و این فقط در مقامِ نقل است اما آنچه که مقصود ما هست که عبارت از مسئلۀ قَدَر است که جلسۀ قبل دربارۀ آن صحبت کردیم و این جلسه ادامه مىدهیم، با این مطلب تفاوت مىکند.
مرتبط نبودن واقعیت خارجی با دیدگاه انسان
پس واقعیت خارجى هیچ ارتباطى به دیدگاه ما ندارد؛ چهبسا انسان نسبت به یک واقعیت یک دیدگاهى دارد اما بعد از دو روز یا یک هفته مشخص مىشود که دیدگاه او باطل بوده و نسبت به فرد، به خلاف قضاوت کرده و نسبت به این قضیه به خلاف حکم کرده و نسبت به این مسئله دچار اشتباه شده و مسئله برای او مشتبه شده است. روى این جهت، واقعهاى که در خارج اتفاق مىافتد صرفاً براساس دیدگاه فرد است که بر عدم حکم مىکند یااینکه حکم بر گذشته و بر مضىّ واقعه و حادثه مىکند! اما نفس آن واقعیت خارجى چه حقیقتى و چه هویتی و چه ماهیتى دارد؟ مسئله و صحبت در آن است! منبابمثال من حکم مىکنم بر اینکه حقایقى که در اینجا هست فقط در ارتباط با وجود من تحقق دارد و اگر وجود من انطباق با یک واقعیت را اقتضاء کند پس مىگویم که این هست اما اگر وجود و حضور من اقتضاء نکند پس مىگویم که نیست.
حالا یک مثال مىزنم: ما که الآن در اینجا آمدیم آیا حضور این اتاق، ستونها، آجرها، سقف، فرش و حضور این افراد را همین الآن احساس مىکنیم یا نمىکنیم؟! چون گفتیم که ما در «آن» حرکت مىکنیم؛ یعنى همراه با زمان هم ما در حال حرکت و سیر هستیم و جدا نیستیم مثل زمین وقتی که دارد گردش مىکند آن جوّى که دور او هست دارد گردش مىکند نهاینکه زمین براى خودش بگردد و آن جوّ هم براى خودش بگردد هرکدام براى خود! اگر اینطور باشد که هرکدام از ما پرتوپلا مىشویم؛ یکى از اینطرف مىرود و دیگری از آنطرف! اینکه الآن ما اینجا هستیم بهخاطر این است که داریم در این جوّ همراه با زمین جلو مىرویم لذا جوّى احساس نمىکنیم و فقط زمین را مىبینیم. ما که الآن داریم در «آن» سیر و حرکت مىکنیم همیشه خود را ثابت مىبینیم. هیچ خودتان را تابهحال در حال حرکت دیدهاید؟! مگر اینکه از اینجا بلند شوید و به آنجا بروید اما وقتى که در یک جا بنشینیم و نسبت به یک مطلب دقت کنیم آن را نسبت با خودمان ثابت مىبینیم؛ این در، الآن درمقابل من ثابت است، نمىچرخد و حرکت نمىکند. افرادى که الآن در جلوى من هستند همۀ اینها نشستهاند و دارند گوش مىدهند و ثابت هستند. من هم که در اینجا نشستهام ثابت هستم فقط آنچه که در حال حرکت است زبان ماست که دارد به این ـ چرت و پرتها یا هرچه بگویید!! ـ حرفها و مسائلِ سر کارى مىچرخد!! فقط آن دارد حرکت مىکند والاّ همه بندگان خدا نشستهاید و خیال مىکنید چه خبر است و همینطور زبان ما دارد مىگردد!
جدا بودن انسان از واقعیتهای خارجی
حالا خودمان را کنار مىگذاریم. آیا این ساختمان و این فضا هم نیاز به حرکت ما و انطباق با ما دارد یا براى خودش دستگاه مستقلى است؟! یعنى این ساختمان، این در، این ستون، این چراغ، این دیوار، این بلندگو، این منبر و این وضعیتی که الآن دارید مشاهده میکنید [نیاز به حرکت ما و انطباق با ما دارد]؟! نه، پس همین الآن مىتوانیم تصور کنیم که خودمان از واقعیتهاى خارجى جدا هستیم. ممکن است ما نباشیم اما این وضعیت هست، بهحسب قاعده هست مگر اینکه بمب روى سرش بیاید! اما همینطوری این فرش هست، این ستون هست، این سقف هست، این چراغ هست و این اوضاع هست. اینکه شما مىگویید که هست، الآن که ساعت شش و ربع است و از ساعت شش و نیم که هنوز نیامده اطلاع ندارید پس از کجا مىگویید که این هست؟ هنوز که ساعت شش و نیم نیست! ما الآن در ساعت شش و ربع هستیم و الآن داریم ساعت شش و ربع را نگاه مىکنیم و مىبینیم جلوى ما ستون، پنجره، چراغ، سقف، فرش و افراد هستند پس از کجا مىگویید که ساعت شش و نیم هم همین مجلس به همین کیفیت قطعاً وجود دارد؟! از کجا مىگویید؟! هنوز که شش و نیم نیامده است!
بنابراین ما توانستیم یک واقعیتى که هنوز نیامده را تصور کنیم یعنى هنوز ساعت شش و نیم نیامده ولى ساختمان ثبات دارد، همین ثبات ساختمان بین ساعت شش و ربع تا ساعت شش و نیم چه تفاوتى مىکند؟! چه فرق مىکند؟! چه فرقی بین ساعت شش و نیم و ساعت یک ربع به هفت مىکند؟! حالا اینکه آدم از یک ثانیۀ بعدش هم خبر ندارد بحثش جداست که حالا چه خواهد شد، صحبت ما بهحسب آن تصور عادى، آن ذهنیت عادى است میگوییم این ذهنیتى که الآن ما داریم در عین اینکه ساعت شش و نیم را هنوز ادراک نکردهایم و واقعاً هم ادراک نکردهایم اما درعینحال ثبات این ساختمان و ثبات این درودیوار و ثبات این پنجره را براى ساعت شش و نیم اثبات مىکنیم، از کجا اثبات مىکنیم؟! مگر وجود تمام اشیاء زمانی دائر مدار حرکت زمان نیست؟! پس از کجا شما مىگویید که ساعت شش و نیم این ساختمان هست؟! یا مىگویید که نهخیر، اصلاً نیست و اگر درست بشود ساعت شش و نیم درست مىشود! درحالىکه الآن دارید مىگویید که هست، الآن که شش و نیم را ندیدهاید و الآن که ساعت یک ربع به هفت را ندیدهاید و الآن که ساعت هفت را ندیدهاید ولى توانستید تصور کنید. توانستید یا نه؟ بله، تمام شد. این را ثابتات مىگویند.
پس معلوم مىشود که هم مادۀ ما جزو ثابتات است و هم مجردمان جزو ثابتات است و یک ثابت بیشتر نداریم و اگر حرکتى انجام بدهیم آن حرکت هم در ثابتات است. اگر الآن شما به رفیقتان بگویید که آقا از اینجا که مجلس بحث تمام شد، باهم به منزل برویم و یک چایى یا بستنى بخوریم یا ـ اللهم ارزقنا! ـ شربتى بخوریم، اینکه شما از اینجا بیرون مىروید، آیا حرکت مىکنید یا نمىکنید؟!
شماها چه مىگویید؟! دوندُرمه؟1 نه، عراقىها مىگویند. آهان بُوظَة! لبنانىها بُوظَة مىگویند! باید آدم [زبان] مختلف را یاد بگیرد والاّ یک جا برود نفهمد، همینطور بیر بیر نگاهش مىکنند، نمىشود دیگر!
خلاصه راجع به این مسئلۀ حرکت مىگویید که آقا بلند شوید به آنجا برویم، خودتان میگویید که آنجا برویم و حرکت کنیم، حرکت کنیم یعنى این مجلس را ترک کنیم و راهى را طى کنیم؛ مسافتى را طى کنیم و به منزل برسیم، آنجا نعمات الهیهای در فریزر هست و در فریزر را باز کنیم و برداریم بیاوریم. این حرکتى که دارد انجام مىشود آیا در زمان هست یا در زمان نیست؟! در زمان است ولى الآن شما این حرکت را مفروضُ الوقوع فرض کردید. این حرکت یک مسئلۀ مفروضُ الوقوع است، اگر این حرکت مفروضُ الوقوع و محتملُ الوقوع نبود شما نمىتوانید نسبت به آن حکم کنید و بگویید که آقا از اینجا ما قرارمان هست که بلند شویم و در منزل برویم و در آنجا یک ساعتى باهم بنشینیم، صفا کنیم! اینکه هنوز انجام و واقع نشده و ساعت هفت که تازه باید این مجلس را ترک کرد، هنوز نیامده است چطور شما از الآن حکم بر آن مىکنید که این انجام مىشود و به اهلبیتتان تلفن مىکنید که ما ساعت هفت مهمان داریم، چاى را دم کن یااینکه میوه را آماده کن؟ [درحالیکه] هنوز ساعت هفت نیامده، هنوز ساعت هفت و ربع نیامده و وقتى هفت و ربع نیاید، عدم است پس چطور شما این وسط به یک مسئلۀ عدم ترتیباثر دادید؟! ببینید! من آمدم همین را در مادیات پیاده کردم، مادیات و غیر مادیات همه را یکى کردیم و همه را شروع به ریختن در آش کردیم و بههم زدیم! اصلاً نه مجردى داریم و نه ماده، خیال همه راحت!
اینکه الآن شما در همین مسئلۀ مادى که به نظرِ عوامانه و عرفى یک مسئلۀ معدوم است، ساعت هفتى که هنوز نیامده و حقائق و حوادثى که در ساعت هفت باید انجام بشود هنوز انجام نشده، چطور شما بر یک امر عدمى حکم کردید و به عیالتان تلفن کردید که چایى بگذار و میوه آماده کن که ما مهمان داریم؟! مسئله هنوز معدوم است و شما نباید اصلاً هیچ حکمى بکنید!
عدم اطلاع انسان از تحقق عالم ثابتات در فطرت او
پس بخواهید یا نخواهید تحقق مسائل و عالم ثابتات در فطرت، در فکر، در سرشت و در نفسِ همۀ ما محقق است و خبر از آن نداشتیم! خبر نداشتیم که این حکمى که الآن داریم مىکنیم؛ حکم در ثابتات است. اینکه من ساعت هفت به خانه مىروم؛ من که معلوم نیست ساعت هفت زنده باشم. وقتى ساعت هفت شد و بنده هم در اینجا حضور داشتم، خب معلوم میشود ساعت هفت است تازه بعد از هفت هم معلوم نیست! وقتى که در زمان، امر عدمى تبدیل به امر وجودى مىشود چطور شما همین الآن دارید خودتان را در ساعت هفت فرد حىِّ قائم بالذات و مختار مستقل بالإراده تصور مىکنید؟! اگر این کار را نکنید ترتیباثر نمىدهید! مگر ما نسبت به امور عدمى مىتوانیم حکم کنیم؟! نسبت به چیزى که نیامده و چیزى که نیست چه حکمى مىخواهید بکنید؟!
فرض کنید که یک مهمان داریم احتمال دارد بیاید یا احتمال دارد نیاید. مسافر است و در یک کشور دیگر است. گفته که اگر کارم جور شد هفتۀ دیگر به ایران مىآیم و اگر کارم جور نشد نمىآیم، خیلى خب! حالِ شما نسبت به این شخص چگونه است؟ نسبت به یک واقعهاى که محتمل الوقوع است، نمىدانید، مردد هستید، گیج هستید، مىآید یا نمىآید. مدام تلفن مىکنید آقا چه شد؟ آمدى یا نیامدى؟ مىگوید که هنوز معلوم نیست. خب وقتى هنوز معلوم نیست شما هم دست روى دست مىگذارید و نمىروید کارى بکنید! مىروید؟! نه دیگر. میگویید که اول بفهمیم مىآید یا نمىآید!
مىگویید که آقا هر وقتی که پاسپورت را گرفتى و مىخواستى در فرودگاه بیایى آن موقع به من زنگ بزن. وقتى که در فرودگاه آمد و سوار طیاره شد، زنگ مىزند که آقا آمدم. هان! الآن حالتان عوض شد. چرا عوض شد؟ درحالیکه امر واقع یکى است! پس چرا حال شما عوض شد؟ چون در اینجا عدم بر نظر شما حاکم بود! چون عدم بر تصور و بر نفس شما حاکم بود، ترتیباثر هم ندادید و همینطورى گرفتید نشستید دست روى دست [گذاشتید] و نگاه کردید. خب باید بفهمیم مىآید یا نمىآید و بالأخره تکلیف ما معلوم بشود که مىآید یا نمىآید تا بفهمیم که چهکار کنیم. اینهم که الآن محتمل الوقوع است، شما مىبینید نسبت به آن ایستادهاید و توقف کردهاید. چون در دیدگاه و منظر شما عدم غلبه دارد، مىبینید ایستادهاید! اما اگر نه، مسائل از دیدگاه شما جنبۀ حضور و جنبۀ ثبوت دارد. صحبتى که مىکنید [بهصورت] صحبت امر متحقق الوقوع و فعلیت پیدا کرده مىکنید. حرفى که با دیگران مىزنید: آقا امشب منزل تشریف بیاورید، فلان شخص هم مىآید.
حالا هنوز فلان شخص نیامده و سوار طیاره شده است اما نمىگویید که این طیاره یک وقت ممکن است از آن بالا ساقط بشود در فکرتان هم نمىآورید چون بهطور معمول طیاره ساقط نمىشود البته خب در اینجا چرا! اینجا مثل اینکه فرق مىکند! [اینجا] اگر به [مقصد] برسد خیلى عجیب است! ولى بهطور معمول [ساقط] نمىشود. البته این خیلى فواید دارد؛ ازجمله فوایدش این است که توکل انسان در اینجا [بالا میرود] در جاهاى دیگر اینطور نیست! در کشورهاى دیگر انسان اصلاً توکل ندارد و غرق در مادیات است! اینجا هست که توکل انسان بالا مىرود! اینها همهاش بهخاطر ایمان است هان! جنبۀ توحید، جنبۀ توکل، جنبۀ اتکاء بر خدا و اتکاء بر قدرت خدا و ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ﴾1 و ...
ما یک دفعه داشتیم از یک جا به جایى مىرفتیم و خلاصه افراد مختلفی در طیاره بودند؛ آنچنانى و ... هواپیما دچار حادثهاى شد و چرخش باز نشد و تکانهاى شدیدى هم داشت و چرخه داد و برگشت و خیلى طول کشید، آقا همین مردم وقتى دیدند خطرى پیش آمد چنان صلوات مىفرستادند! حالا به عمرش هم یک صلوات نفرستاده! چنان از آن ته دل خدایا میگفتند و دعا میخواندند، اصلاً او شاید به عمرش یک یاالله هم نگفته است اما در آنجا وقتى که مىبیند خطر پیش آمد، انسان هوس مىکند! همۀ اینها براى چیست آقا؟! توکل آدم بالا مىرود! خب گاهى اوقات خدا نشان مىدهد، یک آیهاى نشان مىدهد که انسان خیلى به خودش نبالد، ننازد، گول نخورد، این دنیا گولش نزند و به این دنیا فریفته نشود، مادیات او را نگیرند و بگوید که نه آقا! یک چیزهاى دیگر هم این بالا هست. در اینجا [کشور ما] این مسئله خیلى قوى است! یعنى انسان واقعاً دیگر موحّد مىشود! اگر چند سال اینجا بماند اصلاً موّحد است و بالا رفته است و بقاء بعد از فناء هم پیدا کرده است!! فناء که سهل است بقاء هم پیدا کرده است!! علیٰکلّحال بگذریم، اینها همه از محسّنات مسئله است!
چون حضور این مسئله بهنحو عادى در ذهن و دیدگاه ما ملموس و محسوس است، ما بر آن حکم ثابت مىکنیم و [میگوییم که] آقا امشب به منزل بیایید فلانى هم هست! هنوز که فلانى نیست! نمىگویید که آقا شما بیایید، شاید او بیاید! مىگوید که بابا ما را با شاید به خانهات دعوت نکن! بالأخره مىآید یا نمىآید؟ مىگویید که نه آقا او درون طیاره است و وقتى داشت راه مىافتاد به من زنگ زد. دو ساعت تا اینجا راه است و بعد هم از فرودگاه هم تا اینجا بیاید یکى دو ساعت دیگر مىرسد و مسئلهاى ندارد. إنشاءالله تأخیری هم در اینجا نیست.
علت بهکارگیری زمان گذشته برای قضایای روز قیامت در قرآن
شما تمام قضایایى را که هنوز اتفاق نیفتاده متحقق الوقوع فرض مىکنید. مگر در آیۀ قرآن هم نداریم؟! شما به قضایایى که مربوط به یوم القیامة است نگاه کنید، تمام آنها یا اغلب آنها یا اکثر آنها قریب به اتفاق با زمان گذشته [بیان شده است]: ﴿إِذَا وَقَعَتِ ٱلۡوَاقِعَةُ﴾1 نمىگوید: إذا تَقعُ الواقِعة ! ﴿إِذَا وَقَعَتِ ٱلۡوَاقِعَةُ﴾؛ یعنی وقتى که واقعه انجام شد و وقتى روز قیامت آمد و وقتى روز قیامت در خارج تحقق پیدا کرد. چرا ﴿إِذَا وَقَعَتِ﴾ مىگوید؟! به معنای چیست؟ به معناى تصحیح دیدگاه و منظر انسان است که انسان روز قیامت را یک مسئلۀ واقعى ببیند نهاینکه تصور کند خواهد شد! چون آن مسئله متحقق الوقوع است و شک در آن نیست و هیچ اشکالى در آن نیست و قطعاً به هزار قَسم این مسئله در روز قیامت انجام خواهد شد.
ارتباط بین دیدگاه ما با انس به عالم اسباب و مسبّبات
اینکه مىگوییم: انجام خواهد شد هم یک نوع مسامحۀ در تعبیر است والاّ انجام شده است ولى چون ما از نظر اُنسى از روز قیامت بعید هستیم این را انجام خواهد شد مىپنداریم. وقتى که اُنس ما به عالم اسباب و مسبّبات قوىتر بشود این «انجام خواهد شد» در ذهن ما به «انجام شد» چرخش مىزند! این برای عدم اُنس ماست. ما مىگوییم که روز قیامت خواهد آمد چون نسبت به آن مسائل دور هستیم و ادراک نکردیم اما آمدن رفیق در منزل را بهحسب ظاهر چون متحقق الوقوع مىبینیم میگوییم که بابا مىآید دیگر! آمد دیگر! آقا امشب به اینجا بیا. امشب او هم اینجا مىآید. هیچ نمىگوییم که آقا شاید بیاید! هنوز نیامده، هنوز زمان نیامده است. اگر زمان یک امرى بود که عدم را به وجود تبدیل مىکرد شما چطور حکم ثابت را بر یک واقعه و یک قضیه مىکنید؟! دیگر نباید بکنید! حکم بر یک امر عدمى و حکم بر یک امر مشکوک، در نفس و دیدگاه ما متفاوت است. وقتى که من نسبت به یک قضیه شک دارم اصلاً حرفى از آن نمىزنم. مىگویند که آقا مگر مجبورى اصلاً حرف بزنى؟! وقتی یقین پیدا کردى آن موقع حرف بزن. نمىگوییم؟! مىگوییم که آقا براى چه زود حرف میزنى؟! فلانى اصلاً حرف در دهانش نمىماند و تا یک چیزى به نظرش بیاید مىگوید! مىگویند که نه آقا، این قِسم صحبت کردن صحیح نیست! وقتى که بر تحقق یک شیء یقین پیدا کردى تازه اگر صلاح بود، آن موقع بگو. چیزى که هنوز انجام نشده و محتمل الوقوع است اصلاً براى چه آن را مطرح مىکنید؟! و در این مطرح کردن چه مسائلى را ممکن است بهوجود بیاورى! خودمان مىگوییم! در بین خودمان و عوام این مسئله به این صورت مطرح است.
بنابراین مسئله فقط به دیدگاه برمىگردد و واقعه در خارج تغییر پیدا نمىکند. یا شخص بالأخره مىآید یااینکه شخص نمىآید. در آنجایى که ما یقینِ به یک مسئله داریم؛ حکمى که مىکنیم، صحبتى که مىکنیم، تعبیرى که مىکنیم، عبارتها و اصطلاحاتى که بهکار مىبریم، همۀ اینها اصطلاحات تحقق یک امر خارجى است اما نسبت به آن مسائلى که احتمال وقوع مىدهیم، جنبۀ احتمال را درنظر مىگیریم. [میگوییم که] نمىدانیم مىشود یا نمىشود! وقتى نمىدانیم مىشود یا نمىشود، آدم بلند نمىشود برود پلو و چلو خورشت درست کند! نمىداند. شما با نمىدانم و با شک به بازار نمىروید میوه و مواد غذایى و امثالذلک براى مهمانى بگیرید. وقتى که مطمئن شدید میروید. مطمئنی که هنوز نیست ولى درعینحال شما مطمئن هستید. وقتى که یک نفر را به منزلتان دعوت مىکنید مطمئن هستید یا نه؟ اگر مطمئن نبودید که نمیآمدید به زن و بچه بگویید که بلند شو شام درست کن یا ناهار درست کن چون اطمینان دارید [این را میگویید] درعینحال که مسئله بهحساب شما هنوز معدوم است. پس شما آمدید بر یک امر معدوم حکم امر محقق الوجود را کردید که وجودش محقق است نهاینکه وجودش محتمل است. چرا؟ چون دیدگاه شما نسبت به این قضیه و مطلبى که الآن دارد انجام مىشود دیدگاهِ مثبت است و منفى نیست.
روى این جهت همانطورىکه عرض کردم این واقعه و مسائل خارجى هیچ ارتباطى به دیدگاه ما ندارند. این منزل براى خودش ثابت است؛ یعنى الآن که ساعت از شش و نیم گذشته است ما همان حکمى را میکنیم که یک ربع پیش وقتى گفتم که ساعت شش و ربع است [آن حکم را میکردیم] هیچ تفاوتى نمیکند. یعنى آیا دیدگاه من الآن نسبت به این فضا با شش و ربع یعنی بیست دقیقۀ پیش که صحبت مىکردم تفاوت کرد؟! آیا رنگ آجرها فرق کرده یا نور چراغ کم و زیاد شده است؟! آیا موقعیت و وضعیت جلوس رفقا و دوستان تغییر پیدا کرده است؟! نه! مىتوانم قسم بخورم که آقاى فلان که در اینجا نشستهاند بهاندازۀ یک سانت هم از جایش تکان نخورده است! آقاى کذا که در اینجا نشستهاند همینطورکه صاف دارند به من نگاه مىکنند، بیست دقیقۀ پیش هم همینطورى به من نگاه مىکردند و هیچ تغییرى نکرده است! آقاى فلان که در آنجا چهار زانو نشسته بودند، دو زانو نشدند. عین همین صحنه و عین همین موقعیت! حالا نسبت به خصوصیات افراد یک حرکتهایی هست اما نسبت به این فضا و اینها چطور؟ وقتى که ما مىگوییم: زمان امر عدمى را بهوجود مىآورد، چطور الآن دیدگاه من با قبل هیچ فرقى نکرد و من یک حالت مستمر را از ساعت شش که شروع کردیم همینطور تا الآن که ساعت شش و 35 دقیقه است دیدم؟ 35 دقیقه یک حالت را مشاهده کردم و الآن هم مىتوانم قسم حضرت عباس بخورم که این عقربه وقتى به ساعت هفت مىرسد هم همین است. [درحالیکه] هنوز نیامده است.
این حالت من که الآن این احساس را مىکنم حکایت از این مىکند که من که الآن با عالم ماده و عالم شهادت انس دارم، انس من با این عالم اقتضا مىکند که حکم ثابت بکنم ولو در زمانى که هنوز نیامده است. لذا مىبینم همین دیدگاه من در ساعت شش و 35 دقیقه که الآن هست با این نظر و طرز بینش من در ساعت شش و ربع یکسان است و سر مویى تفاوت نکرده است. فقط تفاوتش این است که مىگویم: هان! دیدى درست گفتم؟! این «هان دیدی درست گفتم» بهخاطر این است که آن موقع نمىتوانستم بگویم، الآن که ساعت شش و 35 دقیقه شده است مىتوانم بگویم که دیدى حرفم درست بود؟! البته بعضى اوقات درست درمىآید! همیشه اینطور نیست که حرف آدم غلط باشد! گاهى اوقات هم حرفهای درستی بین حرفهایش مىزند!
فقط معصوم علیهالسّلام است که همۀ حرفهایش درست است. همۀ حرفهای ما سه خط در میان یا چهار خط در میان یا پنج خط در میان یکىاش تا حدودى [درست] است! پس از اینجا متوجه شدیم مسئله به وقوع خارجى کارى ندارد. شما الآن دیدید که زمان گذشت ولى درعینحال این امر ثابت سر جایش ثابت بود. همین را نسبت به ساعت هفت مىگویید. الآن که ساعت شش و 37 دقیقه، تقریباً بیست دقیقه به هفت است باز دوباره مىگوییم که این ستون و این دیوار و این سقف در ساعت هفت هم همین است و تغییر نکرده است بااینکه هنوز ساعت هفت نیامده است! چرا چنین حرفى مىزنیم؟! بهخاطر اینکه این ماده را در خارج ثابت مىبینیم. اگر این ماده ثابت نبود و وجود ماده ـ مگر با گذشت زمان ـ معدوم بود، شما الآن از کجا مىگویید که ساعت هفت هم همین است؟! مگر یک تصور کشککى! بله آقا، چون تا حالا اینطور بوده پس لابد ساعت هفت همینطور [به همین وضعیت است!]
نه! [حضور این صحنه] را وجدان مىکنید و کشککى و همینطورى نیست! شما حضور این صحنه را بااینکه هنوز نیامده ولى در درونتان وجدان مىکنید، حضور این صحنه و حضور این ستون و حضور این در. حالا در مورد افراد اینطور نیست چون ممکن است یکى از افراد وسط بحث دلش درد بگیرد و بیرون برود اما ستون که دیگر دلش درد نمىگیرد که بیرون برود! اگر بخواهد برود سقف روى سر ما مىآید!! این ستون سر جایش هست. این درودیوار و اینها همه سر جایشان هستند. ما بر این ستون بیچاره و بر این سقف و بر این در، حکم ثابت مىکنیم درحالیکه ماده است. آیا مجرد است؟! نه، ماده است! چطور ماده ثابت مىشود؟! درحالىکه ما الان حکم ثابت مىکنیم و الآن قسم مىخوریم ساعت هفت هم همین خواهد بود و همین است. حالا یک وقتى تقدیر و مشیت خدا باشد و ما اطلاع نداشته باشیم، ما اصلاً روى آن حساب باز نمىکنیم! ما روی یک احتمالى که اصلاً آن احتمال عقلایى نیست [حساب باز نمیکنیم]. احتمال اینکه ساعت هفت اینجا خراب بشود؛ چند درصد است؟! یک در صد میلیارد هم نیست که بخواهد بمب به سرش بخورد، الحمدلله جنگى که فعلاً نیست که حالا بمب و موشک بیاید بخورد. بله! در زمان جنگ آدم که همینطور نشسته و دارد صحبت مىکند مدام سرش بالاست و گوشش به این است که آمد یا نیامد، این رادیو آژیر کشید یا نکشید! مدام در حال [اضطراب است] چون آن موقع احتمال عقلایى اینکه چیزی به سرش بخورد، هست و بوده. ما در همین قم بودیم، مدام مىآمدند و مىزدند و از این حرفها بود خب این در [آن زمان بوده است] اما الحمدلله حالا نه دیگر، الآن امن و امان است و همهچیز خوب و مرتب است و مسئلهاى نیست.
احتمال عقلایى که بیاید حکم به ثبوت و استقرار و فعلیت را از ما بگیرد یک همچنین احتمالی نیست. وقتى یک همچنین احتمالى نشد، نسبت به ماده همان حکمی را مىکنیم که نسبت به مجرد کردیم و هردو یکى مىشود.
چرا اینطور است و قضیه چیست؟ این دیگر إنشاءالله براى جلسۀ بعد بماند که چرا ماده در وجود انسان همان حکم را دارد که مجرد است؟ این برمىگردد به اینکه ما نسبت به خودمان هم همین حکم را مىکنیم؛ یعنى خودمان در عین اینکه الآن تقریباً ساعت یک ربع به هفت هست و ما وجود خودمان را در ساعت هفت احتمال مىدهیم، چون هنوز نیامده است احتمال اینکه عدم بر آن حاکم باشد هست ولى اینقدر این احتمال ضعیف است که اصلاً بهحساب نمىآید! حتی بچه هم یک همچنین احتمالى نمىدهد. لذا همیشه خودش را در حال ثبوت فرض مىکند که من فردا این کار را مىکنم! وقتى فردا نیامده چطور مىگویید که من این کار را مىکنم؟! چطور شما بر یک امر عدمى حکم وجودى مىکنید؟! فردا بیا این پولت را از من بگیر، فردا بیا این نامه آماده است، فردا بیا و این را به آنجا ببر. اینکه مدام فردا مىگویید، فردایى در کار نیست! یعنى شما که مىگویید: فردا بیا، آیا در ذهنتان این هست که احتمالاً شاید فردایی بیاید یا شاید نیاید، حالا که شاید بیاید، ما این را بر آمدن مىگذاریم و بعد به این شخص مىگوییم که بیاید! تازه این [شخص] ممکن است زنده باشد یا ممکن است همین امشب إنشاءالله بمیرد و همه از دستش راحت و خلاص بشوند!! ما همۀ شایدِ اینطرف و آنطرف را سر هم مىکنیم؟! کجا یک همچنین چیزهایى در یک سرِ این قدری مىآید؟! اصلاً! آقا فردا به اینجا بیا و این نامه را بگیر و بردار برو. اصلاً یک در میلیون تصور مىکنید که این شخص شاید فردا بمیرد؟! نه! آیا یک در میلیون شما تصور مىکنید که اصلاً من شاید فردا بمیرم؟! ـ إنشاءالله! یک خلقى از دست ما راحت بشوند! ـ نه! یک همچنین چیزهایى نیست.
پس چرا همیشه جنبۀ مثبت بر ذهن ما غلبه مىکند و بهخاطر آن جنبۀ مثبت ما حکم مىکنیم؟ چون خودمان را در فردا حاضر مىبینیم نهاینکه احتمال مىدهیم فردا زنده باشیم و براساس آن [عمل کنیم] نه! اصلاً خودمان را در فردا حاضر مىبینیم منتها جلوتر. این حضور، جلوتر است. فردا نیامده ولى این حضور در فردا در وجود حس مىشود، وقتى که حس مىشود مىگوییم که آقا فردا بیا این نامه را بگیر. اگر احتمال جدى مىدهیم که مثلاً فردا إنشاءالله سفر برویم، میگوییم که خب این بدبخت را سر کار نگذاریم، وقتى انسان احتمال مىدهد برود، چطور مىگوید که آقا فردا بیا نامه را بگیر؟! وقتى شما فردا آمدى و دیدى من نیستم مىگویى که مرتیکه تو که احتمال مىدادى که نیستی پس چرا ما را تا اینجا کشاندى که بیا اینجا این کار را بکن و این کار را نکن؟! [ میگویم که] بنده آمدم جنبۀ اثبات را غلبه دادم! [میگویی که] تو غلط کردى که جنبۀ اثبات را غلبه دادى! مخ در کلهات نیست؟!
همیشه در جنبۀ اثبات احتمال خلاف ندهى نهاینکه با وجود احتمال خلافِ جدى، باز در این حال بگویى که نهخیر آقا، بنده دنگم گرفته بود جنبۀ اثبات را بر جنبۀ نفى غلبه بدهم و وجود خودم را احساس کنم! مىگوید که بابا اینها را برو براى بقیه بگو!
مىگویند که یک شخص دهاتى از یک جا داشت مىگذشت، ملا پیش او رفت دید هیزم بارش است. گفت که این حطب مرتّب بر حمار اسود اللون را هر رطل شرعى به چند درهم در معرض بیع و شراء درمىآورى؟
دهاتى نگاهى به او کرد و گفت: حاج آقا اگر مىخواهى هیزم بخرى یک مَن اینقدر است و اگر مىخواهى دعا بخوانى، به مسجد برو آنجا دعایت را بخوان!!
حالا شما بگویید که بنده احتمال مىدادم باشم و احتمال مىدادم نباشم، آمدم احتمال وجود را بر احتمال عدم غلبه دادم و تو را سر کار گذاشتم و به تو گفتم که فردا بیا! میگوید که اى مردهشور آن احتمالت را ببرند!! چرا احتمال عدم را غلبه ندادى که من را از آنجا به اینجا نکشانى؟! فقط احتمال وجود دادى تا پدر ما را دربیاورى؟!
تصمیمگیری انسان براساس ذهنیت
اینها نیست! ببینید شما وقتى که یک احتمال مىدهید براساس آن ذهنیت و احتمالتان تصمیم مىگیرید و براساس ذهنیتتان حکم مىکنید و براساس ذهنیتتان در خارج ترتیب امور مىدهید و تدبیر امور مىکنید. اگر در ذهنیت، جنبۀ حضور هست شما احکام را براساس حضور و ثبوت مىگذارید و اگر در ذهنیت جنبۀ عدم است، مىگویید که آقا اصلاً نیا خبرى نیست! اگر ذهنیت براساس احتمال باشد مىگویید که احتمالش هست، صبر کن خبرت کنم! درحالیکه در واقع یک چیز بیشتر نیست. آنچه که در واقع هست یکی است؛ هست یا نیست. یا این مسئله انجام خواهد شد یا این مسئله انجام نخواهد شد. اینجاست که مىگویم: ما با واقع، دوتا هستیم؛ واقع براى خودش هست و ما جداى از واقع، خودمان را نسبت به واقع تصور مىکنیم و حقائق را نسبت به آن مىسنجیم.
انطوای همۀ عوالم وجود در نفس انسان
بنابراین روی این جهت ـ البته این را عرض کردم حالا إنشاءالله جلسۀ بعد تتمۀ این مسئله را [توضیح میدهیم] ـ همین حالت حضورى که ما بهواسطۀ انس به ماده و عالم شهادت داریم، وقتى که این تصور قوى بشود و جنبۀ تجرد زیاد بشود همین حضور را ما در عوالم دیگر حس مىکنیم! وقتى که عرفاء در مشاهدات و مکاشفات خودشان مىگویند: ما وقتى به این عوالم رسیدیم دیدیم اینها را قبلاً مىدانستیم، برای این است! یعنى ما اینجا آمده بودیم و از اینجا خبر داشتیم! ناشناس نیست!
| دواؤَک فیک و ما تُبصر | *** | و داؤُک منک و لا تشعُر |
| و أنت الکتابُ المبین الذی | *** | بأحرفه یظهَر المضمر |
| أتزعُم أنّک جرمٌ صغیر | *** | و فیک انطوَی العالمُ الأکبر1 |
این برای همین است که همۀ عوالم وجود در نفس ما مُنطوى است منتها ما اطلاع نداریم. وقتى که به او مىرسیم با یک پدیده و با یک حادثۀ جدید برخورد نمىکنیم و مىگوییم که اِ! ما این را مىدانیم!
مثلاً دربارۀ امام زمان عجّل الله تعالی فرجه داریم که وقتى حضرت ظهور مىکنند، مىگوییم که اِ! ما ایشان را مىدیدیم منتها نمىشناختیم!2 در خیابان مىدیدیم یا در فلان مجلس میدیدیم یک آقایی آنجا در فلان مجلس ذکر مصیبت یا در فلان مجلس ائمه نشسته است، میدیدیم نشسته اما توجه نمىکردیم، [فکر میکردیم که] مثل یکى از واردین و مثل یکى از افراد است. پس این امام زمان بود؟! عجب! عجب! ببینید! این حالت انس در آنجا ظاهر مىشود. انسان وقتى که به آن عوالم مىرسد یک همچنین حالتى را در آنجا احساس مىکند.
تلمیذ: این حالتى که درون اشخاص ایجاد مىشود، بالأخره آنها احساس مىکنند که واقعۀ خارجى است یا ذهنیت شخص است؟ آنهایى که هیپنوتیزم انجام میدهند فرضاً فکر مىکنند که این آب داغ است درحالىکه آب سرد است ولى مىگویند که دست طرف مىسوزد! این معلوم است که منبعث از یک واقعیت خارجى نیست بلکه حالت نفسانى اوست.
استاد: خب آن واقعیت خارجى است! اینکه دارد ایجاد مىکند واقعیت خارجى است.
تلمیذ: الآن استدلال شما این شد که چون من احساس مىکنم این آقا دارد به منزل من مىآید پس همچنین واقعیتى در خارج هست و خود آمدن او در خارج یا باور من در ذهن ...
استاد: نه، منظور بنده این است که ما هم مىتوانیم مسئلۀ ثابتات را در همین وقایع خارجى تصور کنیم، حالا با درست یا غلطش کارى نداریم ولى شما همین را مىتوانید و نیاز نیست که انسان بخواهد بیاید این مسئلۀ وجود ثابتات را در عوالم مجرده و عوالم غیب و اینها ببرد. من آمدم همین مسئلۀ احساسِ ادراک ثابتات را در عالم ماده و در عالم شهادت و در عالم ملک پیاده کردم همچنان که احساس ادراک ثابتات در عوالم مجرد براى افرادى که اهل مکاشفه و اهل شهود هستند، وجود دارد. یعنى مىخواهم بگویم که همین مسئله هم هست. لذا اول گفتم که واقعیت خارجى با احساس من دوتاست، آن واقعیت خارجى برای خودش کار خودش را مىکند و دیدگاه من نسبت به آن واقعیت خارجى یک چیز دیگر است ولى ما مىتوانیم ثابتات را در همین دیدگاه مادى تعریف کنیم، در همین زیرمجموعۀ دیدگاه مادى، همین احساس تحقق ماده در غیر از زمان موجود هست. الآن فرض کنید که ساعت ده دقیقه به هفت است و ما همین جهت مادى، همین حضور، همین وجود و همین کیفیت را یک ساعت پیش هم به همین کیفیت داشتیم درحالىکه هنوز نیامده بود! این دو قضیه است.
من فقط منظورم این بود که ما نسبت به ماده هم همین دیدگاه را داریم منتها از آن غفلت داریم. از این غفلت باید بیرون بیاییم و براى ماده، امر ثابت را تصور کنیم. وقتى که براى ماده [امر ثابت را] تصور کردیم دیگر ارتباط بین امر ماده و امور مجرده و عللش کاملاً راحت مىشود که همۀ این امور غریبه و همۀ این مسائل غیب و همۀ این عوالم وجود، مثل عالم ماده همه بوده است اما دیدگاه ما نسبت به آنها نبوده ولى آنها بودهاند.
حالا اگر باز سؤالى هست إنشاءالله برای جلسۀ بعد بماند که توضیح بیشترى داده بشود. علیٰکلّحال رفقا روى این مطالبى که گفته مىشود تأمل کنند، وقت بگذارند، فکر بگذارند و اگر سؤالى هست در بحث بعد این سؤالات را مطرح کنند که در ضمن صحبت هم به آن اشارهاى داشته باشیم.
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد