پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی کیفیت اشراف و علم ذات پروردگار بر اعیان و حقایق خارجی میپردازند. بحث با نقد دیدگاه علم عنایی که علم الهی را صرفاً انتقاش صور علمی در ذات میداند آغاز میشود؛ چرا که فاقدِ شیء نمیتواند عالم به آن باشد و علم به امور عدمی یا معدوم، علم حقیقی نیست. در ادامه، تفاوت فعل انسان و فعل الهی تبیین شده و این نکته مورد تأکید قرار میگیرد که در مقام ذات باری، مانعی برای تحقق اراده وجود ندارد. استاد با بررسی آیات مربوط به علم الهی و ابتلائات انسانی، به این نتیجه میرسند که علم الهی به اشیاء، علم به ظهورات عینی است نه صرفاً صور ذهنی. در نهایت، با نفی مقولاتی چون گذشته و آینده در ساحت ذات پروردگار، تبیین میشود که تمامی حقایق هستی به نحو وجود عینی و حضوری در ذات الهی حاضرند و آنچه ما به عنوان تدرج و زمان درک میکنیم، مربوط به ظهورات این حقیقت ثابت است.
درس هفتصد و شصت و دوم
کیفیت اشراف ذات بارى بر اعیان و بر حقائق خارجیه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
صحبت در کیفیت اشراف ذات بارى بر اعیان و حقائق خارجیه است. عرض شد که در مسئلۀ علم عنائى، نهایت چیزى که در آن صحبت مىشود، همان انتقاش نقوش و صور اشیاء ـ صور علمى، نه صور عینی ـ در ذات بارى تعالى است که این انتقاش جنبۀ ازلى دارد؛ یعنى در ازل به خداوندى خدا این انتقاش محقّق بوده و در یک برههاى نبوده است که ذات بارى از علم به حقائق اشیاء خالى و فاقد بوده باشد، لازمۀ این مسئله جهل بارى نسبت به همان حقایق اشیاء است که این مسئلهاش مشخص است.
آنچه که عرض بنده در نقد بر این مطلب بود این است که فاقد شیء نمىتواند عالِم به آن شیء باشد. و تصور ما نسبت به یک امر عدمى فقط صرفاً یک تصور ذهنى است ولى صورت خارجى و صورت بتّیه ندارد. من بابمثال شما امروز نیت مىکنید، اراده مىکنید که فردا این کارها را انجام بدهید، این مسائل را فردا که روز یکشنبه است از صبح تا ظهر انجام بدهید و حتماً هم نسبت به این مسئله جازم هستید و به خیال خودتان هم هیچ رادع و مانعى هم نمىتواند صارف شما باشد. تمام اینها در مقام تصور است ولى آیا نسبت به این مسئله هم آگاه هستید و اطلاع دارید که هیچ مانعى هم در خارج براى این مسئله وجود ندارد؟! این را از کجا مىتوانید ثابت کنید؟! بله، آنچه که نسبت به شماست و در تعلق و ربط به شماست، این مقدارش این است که این مسائل را بین صبح تا ظهر انجام بدهید و این چندتا کار را فردا انجام بدهید. هر کسی هم بیاید به شما بگوید که آقا فردا اجازه مىدهید بیاییم منزلتان دیدار کنیم، مىگویید که نه آقا من فردا کار دارم و باید به این کارها برسم. خب نسبت به این مسئله جازم هستید و این مقدار نسبت به شما درست است. صحبت در این است که در آن مقدارى که به شما تعلق ندارد و خارج از اختیار شماست نسبت به آن مقدار چقدر جازم هستید و چقدر نسبت به آن مقدار اراده دارید؟! هیچ! ارادۀ شما نسبت به آن مقدار صفر است.
شخصی به خواستگارى یک دخترى رفته بود، گفتند: چه شد؟ گفت: پنجاه درصدش درست شد، مسئله حل است! گفتند: قبول شد؟ گفت: نه آنها قبول نکردند ولی ما قبول کردیم! پنجاه درصدى که مربوط به ماست تمام است اما پنجاه درصدى که مربوط به آنهاست آنها نپذیرفتند؛ دست از پا درازتر برگشتیم!
خب این مربوط مىشود به آن امورى که مربوط به خارج است. حالا این شخص از نقطهنظر فلسفى و از نقطهنظر عقلى و از نقطهنظر حِکمى نسبت به آن اعیان خارجى که حقائق الأشیاء هست، جاهل است یا عالم است؟ جاهل است، جاهل صرف است. فقط یک احتمال ذهنى دارد بر اینکه این اعمال را انجام مىدهد. خب این مربوط به خودش هست اما این عملى که در خارج مىخواهد انجام بگیرد دو جنبه دارد. یک جنبهاش به این مربوط مىشود، یک جنبهاش به یک امور دیگر که در اختیار این نیست. نسبت به آن امور غیر اختیارى چه تفکرى دارد؟! نسبت به آن امور غیر اختیارى چگونه مىتواند تصمیم بگیرد؟! نسبت به آن هیچ، منتظر مىنشیند تا فردا صبح ببیند مانعى پیش مىآید یا نمىآید. اگر مانعى پیش آمد مثلاً همینکه مىخواهد از خانه بیرون برود یکدفعه پایش به چیزى مىخورد با سر به زمین مىخورد و پایش ضرب برمىدارد و اصلاً قدم از قدم نمىتواند بردارد. الفاتحه!
تمام آن نقشهها و تمام آن تصورات همه نقش بر آب شد. در منزل مىنشیند و با پاى ضرب خورده و شکسته کارى نمىتواند انجام بدهد حتى آن پنجاه درصد نسبت به خودش هم بر فنا شد و آنهم ازبین رفت. آن مىشود: عین خارج.
دقت کنید! آنچه در خارج اتفاق مىافتد عبارت از همان جنبۀ عینى و حقیقى اشیاء خارج است. افرادى که در علم عنائى قائل به انتقاش صور در علم عنائى و ذات بارى هستند، آن مقدار پنجاه درصدى که متعلق به ذات بارى است را ما مىپذیریم و این قبول است.
الآن ما نمىتوانیم ذات بارى را تصور کنیم چون آنجا یک فضاى دیگرى است و عالم عالمِ مجردات است که اصلاً براى ما قابل تصور نیست که ذات بارى چیست و حقیقت و نفس او چیست؟! اصلاً نفس دارد یا ندارد؟! این مربوط به ماست که جنبۀ کثرتى داریم و جنبۀ تعلق مادى داریم. در ذات بارى تصور اینها معنا ندارد. حالا برفرض که در مقام تصور همۀ اینها درست باشد، آن نقش که عبارت از صورت اشیاء ـ صورت واقعى ـ است، آن صورت به چه نحو است؟ به چه نحو است که در ذات بارى هست؟ آیا مثل همان کیفیتى است که در نفس ما بهعنوان وجود ذهنى تلقى مىشود و علم ذهنى و ظهور وجود ذهنى است؟! اگر به این کیفیت است بنابراین آن تعیّن خارجى که الآن نیست ذات بارى نسبت به آن جاهل است چون هنوز وجود ندارد و هنوز تحقق ندارد.
فارق بین فعل ما و فعل بارى
خب اگر شما در اینجا بگویید: از آنجایى که فارق بین فعل ما و فعل بارى این است که ما نسبت به امور خارجى و نسبت به تعینات خارجى مسلوب الاِختیار هستیم و فقط مىتوانیم در تصورات ذهنى اعمال رویه کنیم اما نسبت به خود تعینات خارجى مسلوب الاِختیار هستیم ولى در ذات بارى اینطور نیست. لا رادَّ لِقضائِه و هو المریدُ لِأفعالِهِ و لیسَ لَه مانعٌ مِن فِعالِه! اگر اینطور باشد خب دراینصورت دیگر این فرق در اینجا ظاهر مىشود که خدا و ذات بارى هیچ مانعى براى تحقق خارجى آن شیء نمىبیند و نفس همان تصور نقش اشیاء و صور اشیاء مساوقٌ لِوجودِها فى الخارجِ فى المستقبل، لا فى الحال زیرا نفس مُرید با نفس فاعل در تمامیتِ فعل، بدون مانع خارجى، فقط همان فاعل واحد است که همان ذات بارى است. دیگر در اینجا بارى براى انجام فعل نیاز به رفع موانعى ندارد، مانعى وجود ندارد تااینکه این صارف از آن فعل و از آن مراد بارى بشود. پس دراینصورت چه ایراد دارد که حقائق اشیاء بهعنوان صور، نه بهعنوان وجود عینى در ذات بارى قبل از تعیّن خارجى، وجود ذهنى ـ حالا بهاصطلاح ما والاّ این غلط است ـ یا وجود علمى در اینجا داشته باشد؟!
جواب مسئله این است که درست است در اینجا صارفى براى فعل بارى وجود ندارد ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيًۡٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾1 و هیچ رادّى براى قضاء او متصور نیست. تا اینجا مسسئله به همین کیفیت است اما همانطوریکه عرض کردیم این تعیّن خارجى قبل از تحقق، یعنى در مقام نقش و در مقام صورت، گرچه آن وجود خارجى او وجود بتّى و وجود قطعى است و هیچ شک و شبههاى و خلجانى در عدم وجود او و احتمال خلافى در وجود نمىرود، الاّ اینکه نفس تعیّن خارجى آن صورت الآن معدوم است و الآن وجود ندارد. وقتى که نفس تعیّن خارجى معدوم بود، خود ذات بارى نسبت به آن تعیّن خارجى ـ نه نسبت به صورت ـ جاهل است! چون المعدومُ معدومٌ. لذا بسیارى از مفسرین در آیاتى که داریم مثل ﴿فَلَيَعۡلَمَنَّ ٱللَهُ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَلَيَعۡلَمَنَّ ٱلۡكَٰذِبِينَ﴾2 این ﴿فَلَيَعۡلَمَنَّ﴾ را حصولى بهعنوان اکتسابی نمىدانند بلکه اینها ﴿فَلَيَعۡلَمَنَّ﴾ را بهعنوان تطوّر وجود مىدانند یعنى ذات بارى عالم است بر اینکه این فعل در خارج تحقق پیدا کرد، این فاسق الآن داراى فسق است، این مؤمن الآن داراى ایمان است اما ظهور ایمان و ظهور فسق خارجى الآن متحقق نشد و باید تجربهاى پیدا بشود، باید محکى بیاید، امتحانى بیاید، ابتلایى بیاید تااینکه آن فسق ظهور پیدا کند یا آن ایمان در آنجا ظهور پیدا بکند.
امتحان و ابتلاء موجب آشکار شدن سرائر و ضمائر افراد
[منباب مثال] آنهایى که همیشه با آدم مىخندند، هنوز قضیهاى پیدا نشده که با آدم ابتسام پیدا مىکنند و مىخندند، آدم مىگوید: عجب بهبه چه آدم خوشاخلاقى است و چه آدم متواضعى است! چقدر آدمِ خاکى است! هنوز امتحان پیش نیامد اما وقتى که یک امتحان پیش بیاید و حیثیتش در خطر بیفتد، جاه و شخصیت و شئونش در خطر بیفتد، آنوقت ببین به تو مىخندد یا نه؟! یا آن موقع حاضر است شکمت را قیمه و قورمه کند تااینکه آن شخصیت و شأنش تکان نخورد و دست نخورد! الآن هنوز امتحانى پیش نیامده است!
در روایات هم داریم که در ابتلائات «یعرف جواهر الرجال»1 این روایاتى که در این زمینه هست همه در این مقام هستند.
خب اینها به این کیفیت خواستند این مسئله را توجیه کنند که این جنبۀ علمى که مترتب بر این جنبۀ ابتلاء است چگونه به خدا داده نسبت شده است که تا خدا بداند؟! گفتند: تا ظهور خارجى براى پروردگار روشن بشود، نهاینکه خدا نداند؛ خدا مىداند این الآن فاسق است، خدا مىداند این الآن مؤمن است؛ خدا عالم بر ضمائر و بر سرائر هست منتها این ابتلائى که پیش مىآید این ابتلاء، این سرائر و این ضمائر را روشن مىکند و ظاهر مىکند و از این نقطهنظر این علم مجدد براى ذات پروردگار حادث مىشود که این علم مسبوق به آن علم ازلى است یعنى این علم، علم تعیّن خارجى در تدرّج زمان است، نه آن علم ثابت ازلى که در علم عنائى هست و این در سابق الزمان و سابق الدهر است.
تصور دو نحوه علم برای ذات پروردگار
دو علم داریم؛ یکى آن علمى که متصل به ذات و لازمۀ ذات است که به آن علم عنائى گفته مىشود که آن سابق بر زمان است و آن ثابت است. دیگری علم است که جنبۀ ظهور آن علم اول در خارج است که آن علم در خارج ظهور پیدا مىکند و آن مربوط به زمان است، مشروط به زمان است، مشروط به مکان است و مشروط به شرائط و بستر مناسب از مقارنات براى تحقق آن شیء در خارج است. این علم عنائى سابق است و این مسبوق است.
اگر اینطور باشد، سؤال بنده این است که آیا این تدرج و همین تعیّن خارجى امر موجود بالفعل است یا امر بالقوه و بالاستعداد است؟! اگر امر بالقوه و بالاستعداد بگیریم که این معدوم مىشود و دیگر موجود نیست. معدوم که شد دیگر به معدوم که نمىشود انسان اشراف و اطلاع پیدا کند. چطور شما به یک معدومى اشراف پیدا مىکنید و اطلاع پیدا مىکنید گرچه در اینجا مانعى در سر راهش نباشد؟! اشکالى ندارد ولی بالأخره أمرٌ عدمىٌّ.
اشکال به قائلین به انسداد باب علم یا علمی
پس خواهىنخواهى این مسئلهاى است که اصلاً ارتکاز دارد. خیلى چیزها هست که اینها یک جنبۀ ارتکازى دارند منتها ما بىخود دنبال فرمولش مىگردیم. مثلاً در همین مسائل اصولى هم این چیزها هست؛ این قضایا و مطالب در قضایاى اصولى هم پیدا مىشود. همینهایى که قائل به انسداد علم یا انسداد علمى هستند، تَه دلشان را نگاه بکنید همۀ اینها انفتاحى هستند و هیچکدام انسدادى نیستند! اگر انسدادى هستى، پس غیر از قرآن باید همه را کنار بگذارى و فقط یک سرى متواترات است که اینها یقینیات و ضروریات است، بقیۀ اینها همه از آحاد و احادیث آحاد است و مشمول انسداد مىشود. وقتى مشمول انسداد شد، چطور خودِ شخص جنابعالى مجتهد مىآیى همین کتب اربعه را باز مىکنى و استنباط مىکنى؟! اگر انسدادى هستى پس درِ اینها را دیگر ببند! اگر تو انسدادى هستى و قائل به عدم انفتاح هستى، دیگر باز کردن کتب و دیدن اخبار ائمه علیهمالسّلام دیگر در اینجا چه معنا دارد؟!
پس معلوم مىشود همۀ این حرفها کشک است و همه قائل به انفتاح هستند منتها حالا با یک فرمولى اینها قائل به عدم دسترسى به امام و احتمال وجود خطا و فلان و اینها هستند و خب اینها مسائلى است که هست اما نهاینکه اینها موجب انسداد بشود و سدّ باب بشود. سدّ یعنى دیوار! شما به بقال محلهتان که یک خبر برایتان مىآورد اعتماد مىکنید، آنوقت چطور به کلینى اعتماد نمىکنید؟! چطور به شیخ صدوق اعتماد نمىکنید؟! خب قطعاً اعتماد مىکنید! چطور به شیخ طوسى با آن کتاب تهذیب کذایىاش که نوشته اعتماد نمىکنید؟! آنوقت اسم این را انسداد مىگذارید؟! انسداد چیست؟! این ارتکازى که الآن در ما هست که از یک طرف قائل به انسداد هستیم؛ انسداد علم و علمى، از یک طرف شب که مىشود مىرویم تهذیب را باز مىکنیم! خب معلوم است که انسدادى نیستیم! اگر انسدادى باشیم که نمىرویم دیگر تهذیب را باز کنیم! دیگر نمىرویم الکافی و جامع أحادیث الشیعه را نگاه کنیم و فتوا بدهیم! توجه مىکنید؟! ولى از آنطرف هم مىگوییم که انسدادى هستیم. خب این چه فرقى است؟! به قول مرحوم کمپانى که از یک طرف انسدادى است و از یک طرف نگاه مىکنى فتواهایش عین فتواهاى انفتاحى است؛ خب چه فرقى کرد؟! شما که همان فتوا را دارى مىدهى! همان حکم استحبابى که انفتاحى مىدهد، همان استحباب را انسدادى دارد مىدهد.
خب پس معلوم است این فقط یک تصور است، این فقط در مقام تصور، فقط در مقام یک نقش ذهنى، صرف یک احتمال، عدم دسترسى به امام زمان، خیال مىکنیم کار را تمام کرده است. اما اینکه الآن ولایت دارد چه مىکند و از پسِ پرده چه کارهایى را دارد انجام مىدهد و کسى که بخواهد دستش برسد، براى او فرقى نمىکند، این حرفها که خبر از این مطالب نداریم و فقط آمدیم شرائط را منحصر به یک عده شرائط خاص کردیم.1
همین چند سال پیش بود من با یکى از همین آقایان ـ به منزلشان رفته بودم ـ راجع به بعضى از مسائل صحبت مىکردم همین مسئلۀ تعهد به ملزمات مثل واجبات و محرمات و امثالذلک، ایشان مىگفت: نسبت به اینها کافى است و ما بیش از این مقدار دلیل نداریم و باید فقط به واجبات و محرمات برسیم. گفتم: پس مگر ائمه بیکار بودند اینهمه مستحبات و مکروهات و امور غیر ملزمه را براى ما بیان کردند؟! براى چه بیان کردند؟! یعنى واقعاً این مسئلهاى است. ما چه انسدادى باشیم یا انفتاحى باشیم [فرقی ندارد]. قائلین به انسداد قائل هستند به مقدمات انسداد، إنّ الله لا یُترِکُنا سُدىً،2 خب برایناساس یکسرى ملزماتى هست ـ چه واجبات چه محرمات ـ اگر قرار باشد که طرق وصول به آن ملزمات محدود باشد، پس شارع باید یک حکم دیگرى را جعل کند. آن حکم چیست؟! علم و یقین که نداریم پس ظن مىماند. خب ظن از این باب فقط به ملزمات ...
بیان برداشت غلط و صحیح از معنای ﴿أَن يُترَكَ سُدًى﴾ در قرآن
اما اینها متوجه نشدهاند که شارع که آن ملزمات را براى ما الزام مىکند، فقط الزام به واجب و به حرام که نیست! بهشت که فقط منحصر به یک طبقۀ خاص نیست! یک عده فقط نمازشان را بخوانند و روزهشان را بگیرند و شرب خمر نکنند و دروغ نگویند خیال مىکنند کار تمام است. خب این یک طبقه است. بقیۀ طبقات، بقیۀ معارف، بقیۀ افقها، بقیۀ عوالم که فقط منحصر به نماز و ترک از دیوار مردم بالا رفتن که نیست! هزار و یک کار دیگر است! هزار و یک مسئلۀ دیگر است که باید به آنها رسید، نه فقط محرمات [را ترک کند] و زنا نکند و دروغ نگوید و تهمت نزند و نمّامى نکند و نماز و روزه را انجام بدهد و تمام است. خب این را همه دارند انجام مىدهند، همه دارند این کارها را انجام مىدهند.
پس اینهمه مراتب مربوط به کیست؟! آن کسانى که آمدند از جملۀ مقدمات انسداد، تعهد به ملزمات را شمردند، آنها غفلت کردند از اینکه خدا انسان را سُدىٰ ترک نکرده، به معناى این نیست که فقط در یک مرتبۀ منحط و مرتبۀ دانیه ما را قرار داده است. از یک مرتبه گرفته تا عرش مراتب مختلفى هست، این مراتب فقط بهواسطۀ نماز خواندن و روزه و گرفتن بهدست نمىآید و منحصر در اینها نیست؛ هزار و یک کار مستحب دیگر که حتى واجبتر از نماز است [داریم].
مگر شارع نگفت: «لَولا أن أشُقَّ عَلَى أُمَّتی لَأمَرتُهُم بِالسِّواک مَعَ کلِّ صَلاة»1 این یک مثال خیلى مختصر براى این است که خیلى مسائل هست که شارع حالا بهعنوان منّةً على العباد تسهیل در آن قائل شده است. مگر صلاة اللیل در ابتدا براى همه واجب نبود و بعداً نسخ شد و وجوبش فقط منحصر به رسول الله شد؟! واجب بود بعد مستحب شد. حالا ما بگوییم که این مستحب است و دیگر کسى نخواند، ملزمات که نیست! تمام شد!
این اصلاً داخل در مسائل انسداد نیست! داخل در مسائل انسداد فقط یکسرى از ملزمات مثل واجبات و محرمات هست پس تمام مستحبات، تمام مکروهات همۀ اینها باید کنار بروند! کسى که مىآید اینطور فتوا مىدهد، این از مراتب معرفت انسان فقط سیب و گلابى و حوری را مىفهمد و چیز دیگر نمىفهمد. این نمىفهمد که مراتبى که شارع مقدس بر خلقت انسان مترتب کرده است، خواندن نماز و از دیوار مردم بالا نرفتن یک میلیاردمش است، بقیهاش مسائل دیگرى است که باید به آنها رسید تا به آنجا رسید.
پس این لا یُترِکُنا سُدىً را فقط به این مىگیرند که یک عده ملزماتى داریم و چون راه به آن ملزمات از طرق غیر عادیه محال است، پس ظن جایگزین در مقام علم و علمى نسبت به این مسئله حجیت دارد و این اشتباه بزرگى است که فقهاء ما در اینجا مرتکب شدند و به این مسئله توجه نکردند که انسان در این دنیا فقط براى رسیدن به یک مرتبۀ دانیۀ از کمال خلق نشده است. مقام خلافة اللهى ﴿وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلۡأَسۡمَآءَ كُلَّهَا﴾2 خیلى نیاز به مسائل دیگرى دارد تا فقط وجوب صلاة و صوم. به یک مسائل خیلى بالاترى نیاز دارد از ترک مکروهات و مسائلى که مبغوض شارع است تا از دیوار مردم بالا رفتن و پول مردم را بالا کشیدن و در رفتن و چاپیدن و این چیزها؛ اینها مربوط به گروههاى فاسق و فجّار و چنگیز و مغول این زمان است اما براى شخصى که میخواهد به آنجا برسد باید در حقّ آنها گفت: حسنات الأبرار سیئات المقربین.3 آنها را دیگر با کجاى انسداد مىتوانید ثابت کنید و در کدامیک از مقدمات انسداد که فقهاء و اصولیین تابهحال ذکر کردهاند اینها هست؟! پس اینها مربوط به کیست؟! این ﴿أَيَحۡسَبُ ٱلۡإِنسَٰنُ أَن يُتۡرَكَ سُدًى﴾ مربوط به کیست؟! مربوط به چه زمانى است؟! فقط مربوط به زمان رسول الله است یا مربوط به زمان حضور ائمه و ظهور ائمه علیهمالسّلام است یا مربوط به همۀ زمانهاست؟! مربوط به همۀ زمانهاست؛ در تمام زمانها این قاعده و قانون مقام تربیت و تشریع وجود دارد. پس این مسائل هرکدام جاى خودش را دارد یعنى در مرتبۀ خودش باید این مسائل لحاظ بشود. نسبت به واجبات و ملزمات و اینها جاى خود را دارد و نسبت به آنها هم جاى خود دارد. اگر ظن نسبت به آنها حجت است همین ظن در سایر مسائل حجت مىشود و اگر حجت نیست که [در همهجا] نیست.
این را مىخواستم بگویم که وارد این قضیه شدیم. این کسی که قائل به انسداد هست، انفتاحى است و از اول مىداند آنچه را که در الکافى است حجت است، مىداند آنچه که در تهذیب هست حجت است. از اول مىداند که آنچه در من لا یحضر و امثالذلک یا در کتب روایى هست حجت است و به آن ظنون باید عمل کرد. اگر ظن است، قول منجم هم ظنآور است، اگر ظن است، قول شخص عادى هم که بیاید حرفى بزند ظنآور است اما چطور وقتى یک فرد عادى بیاید یک مطلبى را راجع به یک حکمى بگوید، شما از او نمىپذیرید و رجوع به الکافى مىکنید و سند روایت را از آن درمىآورید؟! اگر قرار باشد انسدادى باشید چرا قول این را نمى پذیرید؟! چرا قول این را گوش نمىدهید؟!
پس یک ارتکازى هست! از این ارتکازها خیلى داریم که در ذهن ـ مِن حیثُ لا یَشعر ـ بدون اینکه شخص شاعر و مشعر نسبت به یک واقعه باشد، مىبیند آن واقعه دارد او را به یک سمتى مىکشاند؛ این که دارد مىکشاند همان ارتکازات ذهنى و ارتکازات عقلى است که در ذات انسان خدا به ودیعه گذاشته و اوست که انسان را به یک سمت مىکشاند. اوست که مىآید بین طرق فرق مىگذارد. اوست که مىآید بین افراد فرق مىگذارد. فرض کنید اگر چند نفر چند حرف مىزنند، نگاه مىکند ببیند کدام حرفشان با آن ارتکاز ذهنىاش قریبالأفقتر است، نزدیکتر است، آن را برمىدارد اختیار مىکند و انتخاب مىکند. این بحث اصولى بود.
حالا در این علم عنائى که شما الآن دارید مىگویید که حقائق اشیاء هست، همین ارتکاز در ذهن شما، شما را به این سمت مىکشاند که نمىشود خدا آگاه و عالم نباشد! این نمىشود! نمىشود یعنى چه؟ یعنى نسبت به این تطورات، علاوه بر اینکه نقش و صورت در آن ذات باید باشد و ذات باید آگاه و مطّلع بر آن فِعال و بر تصور خود در ذات خود و ظهورات خود باشد، همانطور نسبت به تطوراتى که بر این ظهور پیدا مىشود هم باید آگاه باشد. پس تا ظهور و تطور در ظهوری نباشد، آگاهى نسبت به چه تعلق مىگیرد؟! به هیچ! به چیزى دیگر تعلق نمىگیرد. پس نفس تطورات هم بایستى در اینجا همراه با آنها وجود داشته باشد.
اینجاست که ما مىبینیم اصلاً بهطورکلی باید خودِ صورت و خود آن عین خارجى، وجود حضورى داشته باشد نه صرفاً یک وجود ذهنى که یک وجود صورى باشد؛ وجودش باید حاضر باشد، تطوراتى که بر او واقع مىشود باید حاضر باشد، انقلاباتى که بر او واقع مىشود باید حاضر باشد. همۀ اینها باید در وجودِ آن ذات مرید و ذات فَعّال ما یَشاء وجود خارجى داشته باشد و حضورش باید حضور خارجى باشد. اگر اینطور باشد پس دیگر صورت و نقش در اینجا بىمعنا خواهد بود. دیگر ما در اینجا صورتى نداریم. نفس وجود اشیاء مىشود همین خود آن ظهور خارجى اشیاء.
معنای صحیح ﴿فَلَيَعلَمَنَّ ٱللَهُ﴾ در آیات
بنابراین در این آیات قرآن که مىفرماید: ﴿فَلَيَعۡلَمَنَّ ٱللَهُ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَلَيَعۡلَمَنَّ ٱلۡكَٰذِبِينَ﴾ این در اینجا چه معنا دارد؟ این علم در اینجا به معناى ظهور است. ﴿فَلَيَعۡلَمَنَّ ٱللَهُ﴾ یعنى خدا اینها را ظاهر کند، اظهار کند، نشان بدهد، نهاینکه بداند! بداند غلط است! بداند در اینجا نداریم، یعنى خدا نمیدانست؟! نه، یعنى این مسائل را ظاهر کند. آنچه را که در غیب مکنون هست بهمنصۀ ظهور دربیاورد. این انتساب علم به ذات پروردگار است.
معنا نداشتن مستقبل و ماضی در ذات پروردگار
حضور همۀ اشیاء در ذات پروردگار
پس مسائل روشن شد؛ یعنى روشن شد که خلق پروردگار و ظهور پروردگار ـ حالا ما اصلاً به مقام قضاء و قدر و اینها کار نداریم، فقط به یک عنوان کلى ـ و به یک عنوان کلى تمام ظهورات پروردگار و تمام آثار باهرات از ذات پروردگار که نشئت مىگیرد از مقام اسماء و صفات کلیه او، همۀ اینها بِوجودها العینى ـ لا بِوجودها العلمى ـ در ذات پروردگار حاضر است. خب اگر بگوییم که حاضر بود، دیگر در اینجا غلط مىشود! دیگر «بود» نداریم، «خواهد بود» نداریم. «است» داریم و این مىشود: مقام حال. همۀ اشیاء در ذات پروردگار حاضر است. پس نه گذشتهاى داریم و نه آیندهاى داریم، آنچه که داریم حال است. بله، در خود اینها گذشته و آینده هست، اینها نسبت به ماست یعنى گذشته و آینده نسبت به ماست.
اتفاقاً چندى پیش بود یک مقالهاى مىخواندم راجع به مسئلۀ نسبیت و اینها. در آنجا یک همچنین قضیهاى را مىخواستند بگویند، البته با تصور نادرست خودشان و ناقص که مىخواستند بگویند که اصلاً گذشتهاى نداریم و آیندهاى نداریم و هرچه هست حال است. یعنى حالا با فیزیک مىخواستند این مسئله را ثابت کنند؛ هرچه هست حال است و در زمانِ حال است و ظاهراً هم مىخواستند یک کارهایى بکنند، یک برنامهها و فیلمهایى راجع به این قضیه مىخواستند بسازند. خب از این نقطهنظر فکرشان بد نیست اما آن راهى که به آن مىرسد مسئله است که چطور به این قضیه برسند که صحیح باشد، راه و مقدمهاى که انتخاب مىشود [درست باشد]!
پس ما اصلاً گذشتهاى نداریم. چون گذشته مربوط به سبق زمان است و وقتى شما اشیاء را در ذات پروردگار همه را به وجود عینى تصور کردید، پس دیگر گذشته یعنى چه؟! شما اصلاً مىتوانید ذات پروردگار را گذشته و آینده حساب کنید؟! خدا قبلاً بود، قبلاً یعنى چه؟! قبل از چه بوده است؟! قبلى دیگر نداریم. «خدا بعداً هست، خدا الآن هست» نه قبل معنا دارد و نه بعد معنا پیدا مىکند و نه حال معنا دارد. یک امر ثابت مىشود و در آن امر ثابت دارد همه چیز شکل پیدا مىکند.
بیان مثال برای حرکت در امر ثابت
ببینید الآن من دستم را از این نقطه مىآورم به این نقطه مىبرم؛ دو نقطه مشخص است؛ نقطۀ اول و نقطۀ ثانى. آن مىشود: قبل و این مىشود: بعد، اینهم مىشود حرکت و فاصله. پس این دست من آمد حرکت کرد و این فاصله را طى کرد و به اینجا رسید و یک زمانى را طى کرد حالا دو یا سه ثانیه. حالا یک حرکت در خود دست من انجام مىشود بدون طى مکان، در خودش، در عین اینکه امر ثابتى هست [حرکت کرد] اینکه جداى از من نیست با من است! در عین اینکه این یک امر ثابتى است ولى مىبینید دارد حرکت مىکند، در خودش همینطور دارد حرکت مىکند. اینجاست که مسئلۀ قبل و بعد و اینها مطرح مىشود، نهاینکه خارج از این، یعنى در خودش، در عین اینکه خودش وجود دارد، در عین اینکه خودش ثابت است ولى یک امر متدرّج در خودش در حال جریان و حرکت است. حالا این مسئله کمی نیاز به فکر دارد، با آن چیزهایى که گفتیم با همدیگر باید در کنار هم گذاشته بشود.
تلمیذ: در جلسۀ گذشته فرمودید که آن روایاتى که دارند مثلاً پیش از آدم هزار سال ...
استاد: خب این مقدمه بر آن است، اول اینها گفته بشود. اول اینها باید تنقیح بشود، آنوقت چشم حالا به آنها هم مىرسیم.
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد