پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین حقیقت عالم ذر و جایگاه آن در نظام خلقت میپردازند. بحث با نقد تصورات نادرست درباره زمان و مکان آغاز شده و با تفکیک میان عالم ماده، عالم مثال و عوالم مافوق، روشن میشود که زمان امری اعتباری است که در عوالم پایینتر جریان دارد. محور اصلی بحث، اثبات این نکته است که عالم ذر نه یک واقعه تاریخی در گذشته، بلکه حقیقتِ ربطی و وجودی انسان با پروردگار است که در علم عنایی الهی تحقق یافته است. استاد با استناد به آیات و روایات، توضیح میدهند که اقرار به ربوبیت، امری فطری و نهادینه در ذات انسان است که حتی کافران و مشرکان نیز در باطن خود به آن معترفاند. در نهایت، این نتیجه حاصل میشود که تمامی عوالم و مراتب وجودی انسان، در آن حقیقتِ واحدِ ربطی مستتر بوده و سیر کمالی سالک، در واقع پردهبرداری از این حقیقتِ ازلی و آگاهی یافتن به آن است.
درس هفتصد و هفتاد و سوم
نتیجه گیری از حقیقت عالم ذر
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرَّحیم1
بی معنا بودن قبلِ زمان و ابتداى زمان
تتمهاى راجع به مبحث ذر باقى مانده بود و خدمت رفقا عرض شد که شكى نیست در اینکه عالمى قبل از خلقت عالم ماده وجود دارد، حالا آن قبل به چه كیفیت هست؛ آیا قبل، قبل زمانى است؟ خب البته این مسئله محلّ اشكال است، زیرا بهطورکلی قبلِ زمان و ابتداى زمان معنا ندارد؛ شما هر نقطه را كه ابتداى زمان فرض كنید، قبل از آن مىتوان براى آن نقطه قبلیتى قائل شد، پس آن متقدّم بر این نقطۀ زمانى مىشود.
اعتباری بودن زمان و مکان
إنشاءالله بعداً مبحث زمان را خواهیم گفت؛ در مباحث اسفار بحث زمان و مكان خواهد آمد و در آنجا خواهیم گفت كه بهطورکلی قضیۀ زمان و مكان یك قضیۀ اعتبارى است و ما براساس اعتبار و اقتران بعضى از شرائط و تجمّع بعضى از شرائط به یك امرى زمان و به یك امرى مكان مىگوییم.
ابتداى زمان، عبارت از ابتداى خلقت ماده
ابتداى زمان، عبارت از ابتداى خلقت ماده است. خلقت ماده هر مرتبهاى كه تصوّر بشود، از آن مرتبه زمان آغاز مىشود. پس این نیست كه زمانى باشد و قبلش چیز دیگرى باشد و قبل آنهم چیز دیگرى باشد. خود زمان فیحدّنفسه هیچ وجود خارجى ندارد بلكه عرَضى است كه معتبِر برحسب اعتبار آن را عارض بر موضوع مىكند و آن موضوع که جنبۀ مادى دارد... و البته این حقیقت زمان در غیر از جنبۀ مادى هم هست به تناسب خود آن.
عدم اختصاص زمان به عالم مادیات
وجود زمان در عالم برزخ متناسب با اشیاء و تعیّنات برزخى
اینطور نیست كه شما فقط مسئلۀ زمان را مختص ماده بدانید. در ماده، زمان یك عرضى مخصوص به خود آن است كه محكوم عوارض ماده و قوانین حاكم بر ماده است ولى همین مسئله در مافوق ماده كه آن عالم مثال و برزخ است ـ یعنى همان عالمى كه شما در عالم خواب مىبینید یا ارباب كشف در مشاهدات و مكاشفات مىبینند ـ در آنجا هم زمان وجود دارد منتها متناسب با خود آن اشیاء و تعیّنات برزخى و تعیّنات و تشخصّات مثالى و به همین دلیل است كه عرض كردیم: زمان یك امر اعتبارى است. نمىشود شما یك مفهوم و یك معنا را در دو موضوع مختلف فرض كنید.
ما به تندى و كندىاش كارى نداریم كه در یك جا زمان زود مىگردد و در یك جا دیر تحقق پیدا مىكند. نفس ادراك زمان و شعور نسبت به زمان، هم در عالم ماده قابل تصور است [هم در عالم غیر ماده]. همانطور که ما الآن تقریباً نیم ساعت یا بیشتر است در اینجا هستیم و داریم صحبت مىكنیم و همه گذشت زمان را احساس كردهاند و احساس مىكنیم. خب براى تعیینش هم به ساعت نگاه مىكنیم ولى اگر ساعت نباشد اینطور نیست كه ما زمان را نفهمیم؛ مىفهمیم! ممكن است آن كمیّتش را نفهمیم؛ نیم ساعت كم و زیاد [دارد]؛ منبابمثال خیال كنیم كه یك ساعت گذشته است درحالیكه نیم ساعت گذشته است یا اگر خیلى خوش بگذرد آدم خیال مىكند یك ربع گذشته است و اگر خیلى زیاد خوش بگذرد آدم خیال مىكند پنج دقیقه گذشته است! این دیگر بسته به این است كه چطور خوش بگذرد یا بد بگذرد.
فرض كنید آدم نمىخواهد یك نفر را ببیند، اگر پنج دقیقه با او نشسته است انگار دو ساعت نشسته است! اوه چقدر طولانی شد! او نمیتواند [تحمل کند]. با شخصى هم كه خیلى مأنوس است، دو ساعت مىگذرد، تازه مىگوید: اِ چه [زود گذشت]؟! پنج دقیقه است بابا تازه الآن آمدى! مىگوید که آقا به ساعتت نگاه كن خیلى حواست پرت است! دو ساعت است ما اینجا نشستهایم! خلاصه چه عرض كنم.
زمان؛ كیفیتِ ادراكِ گذشت
این مسائل به كیفیت ادراك مربوط مىشود. آن كیفیتِ ادراكِ گذشت را زمان مىگویند و از آنجا كه ادراك، یك امر مجرد است و از مقولۀ تجرّد است بنابراین این كیفیت ادراك در غیر از ماده هم قابل ادراك است یعنى در خودِ جنبۀ مثالى هم این كیفیت ادراك قابل ادراك است.
لذا شما در خواب زمان را احساس مىكنید منبابمثال یك شخصى را خواب میبینید و میبینید که شب است یااینکه مىبینید یك مجلسى هست و در آن مجلس خیلى از گذشتگانتان هستند و مىبینید که در روز است. یك جا مىبینید در شب است، یك جا مىبینید بینالطلوعین است. بعد گذشت زمان را در آنجا احساس مىكنید؛ احساس مىكنید كه این مجلسى كه در اینجا هست یك ساعت طول كشید، درحالیکه شما وقتى كه بیدار مىشوید نگاه مىكنید مىبینید كه پنج دقیقه خوابیدهاید و این پنج دقیقه در آنجا براى شما یك ساعت نمود دارد و منطبق با این مىشود پنج دقیقۀ این [عالم] ماده.
اختصاص زمان به عالم ماده و مثال، نه عوالم بالاتر از آن
و همینطور راجع به خصوصیات دیگر؛ مثلاً احساسى كه در آنجا دارید، وقتى كه از خواب بیدار مىشوید مىبینید همان حالتى كه از گذشت زمان و از گذشت ماده و بقاء ماده براى شما پیدا شده همان حالت را در خواب داشتید. اینطور نیست كه زمانى را كه در خواب مىبینید از نقطهنظر جوهرى و از نقطهنظر مفهومى و هویتى با آن ادراكى را كه دارید در اینجا میکنید متفاوت باشد، نه! بلکه یك احساس دارید؛ آن یك احساس هم در ماده و هم در غیر ماده سریان دارد كه به آن جنبۀ مثالى مربوط مىشود. از مثال كه بالا رفتید دیگر در آنجا زمان نیست.
لذا ممكن است سالك حقائقى را در عالم ملكوت ادراك كند ولى حالت زمان را نفهمد! اصلاً در زمان نیست! لذا مىگویند: «خارج از زمان و مكان»، نشنیدهاید؟! انسان از زمان خارج و از مكان خارج مىشود و در یك واقعیاتى قرار مىگیرد که در آن واقعیات گذشت را نمىفهمد، مرور را حس نمىكند، استمرار را در آن گذشت نمىفهمد. معلوم مىشود از مثال رد شده و از عالم صورت گذشته كه دیگر آن حركت را نمىفهمد چون هر حركت یك ابتدا و انتهایى دارد. مابین ابتدا و انتهایش مىشود زمان؛ حالا هرچه مىخواهد باشد. این ابتدا و انتها چه در عالم خارج باشد، زمانش یك جور است، چه در مكاشفه و در خواب و مثال و برزخ باشد زمانش یك جور است ولى در هردو زمان است. این حالت و این ادراك را زمان مىگویند.
عالم ماده؛ أدنىالعوالم
حالا این قبلیتى كه ما مىگوییم كه قبلیت قبل از عالم ماده است، در عالم ذر، آیا این قبلیت، قبلیت زمانى است؟ خب این اصلاً غلط است كه شما بگویید: قبلیت زمانى. چون عالم ماده أدنىالعوالم معلولى و علی نسبت به عالم مافوق است یعنى پایینترین عالم كه همان عالم ماده و عالم شهادت است، این عالم نسبت به آن عوالم مافوق أدنىالعوالم مىشود و این أدنىالعوالم نسبت به آن عالم مافوق جنبۀ معلولى دارد. این گفتگو و این حیثیتى كه الآن در این فرد پیدا شده همانطوریكه عرض كردیم، این یك جهتى نیست كه براساس تجربۀ حسى ـ چنانچه مرحوم علامه در المیزان فرمودهاند1 ـ در این عالم پیدا بشود؛ نه! یك واقعیتى است كه آن واقعیت، حقیقت است؛ یک حقیقت خارجى است منتها آن حقیقت خارجى قبل از تحقق ماده و در همان تحقق انسانیتِ انسان است كه ﴿وَإِذۡ قَالَ رَبُّكَ لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّي خَٰلِقُۢ بَشَرٗا مِّن صَلۡصَٰلٖ مِّنۡ حَمَإٖ مَّسۡنُونٖ﴾؛2 وقتى كه آن خلقت آدم مىخواهد تشكّل پیدا بكند، در آن كیفیت و در آن زمان این واقعیت تجسم پیدا كرده و در آنجا این واقعیت خلق شده است.
معترف بودن مؤمن و کافر به الوهیت صرفۀ ذات پروردگار در عوالم ربوبی
همانطوریكه خلقت انسان قبل از این عالم ماده در آن عوالم ربوبى بوده است، درون این خلقت انسان هم این حقیقت بوده است كه اعتراف به ربوبیت و اعتراف به الوهیت صرفه براى ذات پروردگار بدون استثناء نسبت به مؤمن و نسبت به كافر هست. این حقیقت كه در آن عالم بوده است، یك تجربۀ حسى نبوده بلکه یك واقعیت مثل سایر واقعیات بوده است.
نهادینه شدن حالات توحیدی و اقرار به ربوبیت در درون انسان
لذا در اینجا قضیه به خود این حقیقت انسان برمىگردد. ابنسینا یك رسالهاى دارد به نام رسالۀ [حَیّ بْن یَقْظان]1 ـ راجع به كیفیت تبلور حقیقت توحیدى در یك انسانى كه اصلاً با كسى ارتباطى ندارد و هیچ چیزى ندارد [صحبت میکند] قضیۀ خیلی مشهوری است منبابمثال در یك جزیرهاى پرورش پیدا مىكند و در آنجا رشد مىكند و بالا مىآید، در آنجا آن حالات توحید را در خودش مىبیند و اقرار به الوهیت را در خودش مىبیند [میگوید که] این آسمان را چه کسی درست كرده است؟! این ستارگان را چه کسی درست كرده؟! این ستارهها را چه کسی مىبرد و مىآورد؟! ماه و خورشید را چه كسى مىبرد و مىآورد؟! چرا این درختها خشك مىشوند؟! چرا دوباره سبز مىشوند؟! التفات كردید؟! اصلاً این واقعیت در درون او ظهور پیدا مىكند.
شرک مشرکین و کفر کافرین در مقام فعل، در عین اقرار باطنی به ربوبیت
لذا وقتى كه آیه مىفرماید: ﴿وَلَئِن سَأَلۡتَهُم مَّنۡ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ لَيَقُولُنَّ ٱللَهُ﴾2 این دیگر نیاز به تجربۀ حسى ندارد، ﴿لَيَقُولُنَّ ٱللَهُ﴾ این اقرار به الوهیت نسبت به مشركین و نسبت به كافرین یك اقرار وجدانى و یك اقرار نفسانى است، منتها اینها در مقام فعل قائل به تعدّد آلهه و ثنویّت یا وثنیّت شدهاند. ولى نسبت به اصل مسئله همۀ اینها اقرار مىكنند، همه هم مىدانند بالأخره آن گاوپرست هم مىداند كه گاو [این عالم را] خلق نكرده است منتها گاو را وسیله و واسطه مىداند. یعنى براى اتصال به آنجا وسیله مىداند. یعنى واسطۀ فیض را آن گاو قرار مىدهد. والاّ مىداند كه این گاوى است كه اگر سرش را ببرند نمىتواند از خودش دفاع كند؟! خب این چه گاوى است كه نمىتواند از خودش حمایت كند! و همینطور آن بتپرستى كه بت را سجده مىكند، [این را میداند، منبابمثال میگوید که] چطور شد آن بت كه از چوب و سنگ و خرما هست اگر قحطى بیاید، حمله مىكنند و این بتى كه از خرما ساختهاند را شروع به كندن و تناول فرمودن مىكنند! یكى دستش را، یكى كلهاش را، یكى ... [میخورند] خلاصه هرچه رسید غنیمت است! إنشاءالله مبارك است!
اینها برای ایام خوشى است؛ این سجدهها و این عبادتها و اینها برای ایام خوشى است! زمان ناخوشى و قحطى و اینها دیگر نه از خدا خبری هست و... «نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان»!1 حمله كنید و این بت را تكهتكه كنید!
این قضیه، قضیهاى است كه همه به این مسئله اعتراف دارند. یعنى نفس این اعتراف، خودش حكایت از این مىكند كه این یك واقعیتی است که قرار داده شده است، نهاینکه اكتسابى باشد. لذا در اینجا داریم امام علیهالسّلام در روایات مىفرمایند که خداوند این را در آنها قرار داد.2 نهاینکه با تجربه این اعتراف به ربوبیت و اعتراف به الوهیت را پیدا كردند؛ در اینها قرار داد، در فطرت اینها قرار داد. لذا وقتى كه در فطرت اینها قرار داده شده است نمىتوانند از آن فرار كنند، نمىتوانند از آن جدا بشوند. این مربوط به مسئلۀ فطرت است.
خب راجع به این قضیه دیگر نیاز به صحبت و اینها نیست كه خود آیه اولاًبلااوّل بهواسطۀ سیاقش دلالت مىكند؛ ﴿وَإِذۡ﴾ چون «إذ» دلالت بر ماضى مىكند ﴿أَخَذَ﴾ دلالت بر ماضى مىكند. اینها همه دلالت بر مرتبۀ ماضویت است. ﴿وَإِذۡ أَخَذَ رَبُّكَ مِنۢ بَنِيٓ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمۡ ذُرِّيَّتَهُمۡ﴾؛ ما قبلاً این كار را كردیم، نهاینکه داریم این كار را مىكنیم. ما قبلاً این ذریه را از ظهور آدم ایجاد كردیم و اقرار به ربوبیت را از آنها گرفتیم. خب هنوز آدمهایى كه خلق نشدهاند به این اقرار به ربوبیت چه ربطى دارند؟! اگر ما بگوییم که این آیه حكایت از جریان عالم ماده مىكند خب نسبت به خلقى كه هنوز نشده خدا چطور مىگوید که ما این بشر را خلق كردیم و از آنها اقرار به ربوبیت گرفتیم؛ چه آن بشرى كه قبلاً هست و چه آن بشرى كه هنوز نیامده است! خب وقتی هنوز نیامده پس چگونه خلقش كردى؟! هنوز خلقش نكردى! به أعدام كه حكم، حمل نمىشود! شما به یك امر عدمى كه نمىتوانید محمول بار كنید، نمىتوانید بر یك امر عدمى حكم كنید. امر عدمى نه محكومٌ علیه و نه محكومٌ به واقع مىشود؛ هیچكدام!
| بودم آن روز من از طائفۀ دُرد کشان | *** | که نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان |
پس در این آیه یا باید بگویید که این آیه مربوط به افرادى است كه تا زمان پیغمبر خلق شدهاند، یعنى تا این زمان، ما انسانها را كه خلق كردیم اقرار به ربوبیت را هم از آنها گرفتیم. بسیار خب! پس بقیه چه؟! بقیه اقرار به ربوبیت ندارند؟! خب این غلط است. اگر قرار بر این جریان مستمر است، آیه این را نمىگوید.
آیه نمىگوید که در اینجا یك جریان مستمر خلقت از ابتداى خلق از حضرت آدم تا انتهاى قیامت هست؛ تا وقت قیامت و همۀ اینها. ﴿وَإِذۡ أَخَذَ﴾؛ ما این كار را كردیم، اگر مىگفت که ما این كار را كردیم و نسبت به آیندگان مىكنیم، خب یك مطلبى است. ولى در آیه دارد: ﴿وَإِذۡ أَخَذَ رَبُّكَ﴾ و ﴿إِذۡ قَالَ﴾، ﴿وَإِذۡ يَرۡفَعُ إِبۡرَٰهِۧمُ ٱلۡقَوَاعِدَ مِنَ ٱلۡبَيۡتِ وَإِسۡمَٰعِيلُ﴾،1 همه دلالت بر زمان گذشته مىكنند.
اگر هم شما بخواهید از ماضى یك امر استمرارى درست كنید خب این یك امر جدیدى است كه ما نخواندهایم! در بلاغت و در ادبیات ماضى دلالت بر یك امر استمرارى نمىكند؛ ماضى دلالت بر ماضویت دارد، استقبال هم همینطور، «إذ» و اینها هركدام جایگاه خودشان را دارند. این مربوط به اشكالى است كه بنا بر این تفسیر در اینجا وارد مىشود.
اما اگر سیاق خود آیه را ما درنظر بگیریم كه آیه مىفرماید: خداوند بشر را خلق كرده و از آنها اقرار به ربوبیت گرفته است ذهن ما مىرود بر اینکه این خلق باید غیر از این خلق مادى باشد كه این خلق مادى به تبع آن خلق و در مرحلۀ متنازلۀ آن خلق قرار دارد، اشکال ندارد كه آن خلق غیرمادى انجام شده و حالا این خلق مادى تدریجىالحصول بوده و این كمكم، كمكم متدرّجاً در پى آن خلق اولیه، دارد انجام مىگیرد. اشکال ندارد که بر آن اساسى كه در آنجا این خلق شده و آن ودیعۀ اقرار به ربوبیت انجام شده، افرادى كه در این دنیا مىآیند هم اقرار به ربوبیت مىكنند و چه بخواهند و چه نخواهند، چه سرشان به سنگ بخورد یا نخورد، بالأخره اقرار به ربوبیت را در اینجا دارند. توجه كردید؟!
خب صحبت در این است كه این قبلیتى كه الآن در اینجا هست چه قبلیتى بوده؟! این چه عالمى بوده كه در آن عالم همۀ آنها مجتمعاً اقرار به ربوبیت كردهاند؟! حالا در اینجا خیلى حرفهاى مختلف زده شده، خود رفقا مىروند و تفاسیر و همینطور مطالبى كه امروزىها نسبت به این قضیه گفتهاند و تأویلات و توجیهاتى را كه كردهاند را مىبینند.
بعضىها گفتهاند که خدا این انسانها را در یك جا مثل مورچه جمع كرد،1 ذر یعنى مثلاً مورچه. ذر یكى از معانىاش كوچك است؛ یعنى چیز ریز و كوچك. خدا اینها را مثل مورچه جمع كرد و حالا نمىدانیم در كجاى زمین این مورچهها جمع شدهاند!! ما قبلاً یك مورچه بودهایم! کلۀ مورچه دیدهاید؟! یك کلۀ مورچه خدا خلق كرده و رویش خاك ریخته و بعد هم حضرت آدم را خلق كرده و هركدام از اینها كه بهوجود مىآیند در یك درخت و لاى درخت مىروند و بعد هم طرف آن را مىخورد و تبدیل به یك حسن آقا [میشود]!! از این چرند و پرندها و ترهّات! خب دیگر همه حرف مىزنند و همه هم حكایت از عدم فهم این مطالب مىكند.
آنچه كه هست این است كه آن عالم كه عالمِ خلق است و سریان عالم وجود از آنجا است و از آن مرتبه به مرتبۀ واحدیت تعبیر مىشود،2 در آنجا تمام این مسائل و تمام عالم وجود و مظاهرش همه در آنجا شكل گرفتهاند.
اگر در نظر رفقا باشد، در كیفیت تحقق علم عنائى نسبت به عالم خلق، مطالبى عرض كردیم كه در اینجا نسبت به عالم ذر بهدرد مىخورد. در آنجا عرض كردیم كه در علم عنائى مراتب مختلفۀ وجود به ارادۀ واحده و به مشیت واحده تحقق پیدا كرده است.3 نهاینکه یك اراده تعلق بگیرد و مدتى از آن اراده بگذرد، خدا بگوید که حالا ما مرتبۀ دومش را درست كنیم یا یك مشیت نسبت به عالم تعلق بگیرد و بعد از گذشت مدتها، خدا یكدفعه یادش بیاید که خب حالا دومى را چطورى خلقش كنیم؟! معلولش را چطورى بیافرینیم؟! مرتبۀ مادون را چطور بیافرینیم؟! این حرفها همه چرندیات است!
علم عنائى حق، مقام فعلیت و استغناء حق، مقام صمدیت حق، مقام غناء ذاتى حق، مقام عدم سكون و ثبات الوهیت، آن مرتبۀ ثبات كه در آن مرتبه جنبۀ فعلیت محضه است، نه جنبۀ استعداد و قوّه. در هر حركتى یك جنبۀ قوه و فعل قرار دارد كه از این نقطه، قوۀ براى فعلیت نقطۀ بعد و استعداد براى فعلیت نقطۀ بعد است اما در ذات ربوبى كه در آنجا فعلیت محضه است دیگر در آنجا حركت چه معنا دارد؟! حركت از چه نقطهاى به چه نقطهاى؟! حركت از چه مرتبه به مرتبهاى؟! در ذات ربوبى كه ذات فاقد چیزى نیست كه بهواسطۀ حركت واجد آن شیء بشود. ذات در ذات خودش ثابت است و در ذات خود غنى بالذات است و در ذات خود صمدیت محضه است پس چه چیزى را ذات فاقد است كه تا ارادۀ او بیاید و از یك مرتبه به مرتبۀ دیگر [برود و] به آن فعلیت بدهد؟!
پس این خلقت عالم، خلقت همۀ اشیاء، همۀ آنها به خلق واحد یعنى به یك ظهور واحد و به یك مشیت واحده و به یك ارادۀ واحده در آن علم عنائى همه به انطواى اجمال و تفصیل منطوى بوده است كه آن مرتبه، مرتبۀ اجمال بوده، بعد همان در مرتبۀ تفصیل به تفصیل آمده است. منتها ما الآن در این برهه، این موقعیت را داریم ادراك مىكنیم. افرادى كه در صد سال پیش بودند همان برهۀ صد سال پیش را ادراك مىكردند و احساس نمىكردند حالا بعداً مىآید، چه مىشود؟! آیا بعد از ما قیامت برپا مىشود؟! حضرت ظهور مىكنند؟!
همین حالت را ما الآن داریم؛ همین حالت را ما كه الآن شب پنجشنبه است داریم [منبابمثال میگوییم که] آیا ما زمان ظهور را ادراك مىكنیم یااینکه نه، قبل از ظهور از دنیا مىرویم و بعض دیگر مىآیند؟! آنها كه زمان ظهور را ادراك مىكنند چه كسانى هستند؟! اینها را ما دیگر هیچ اطلاعى نداریم. همین موقعیت فعلى خودمان را داریم ادراک مىكنیم.
فرض كنید الآن از ما صد سال دیگر بگذرد، باز افرادى كه در صد سال دیگر هستند همین چیزى را مىگویند كه ما الآن داریم امشب مىگوییم. همین ادراكى را دارند مىكنند كه ما الآن داریم ادراك مىكنیم. درست شد؟! چون همه در برهههاى متشابه و متساوى قرار داریم.
حالا اگر كسى از این صد سال قبل و از این الآن و از صد سال بعد بیرون بیاید، ذهنش از اینجا بیرون مىآید چه مىبیند؟! یك امر واحد مىبیند كه در آن، همۀ اینها جمع هستند. به یك لحظه همه را مىبیند كه یك عده اینجا هستند، یك عده اینجا هستند ولى همه هستند. نمىبیند؟! همه را مىبیند كه هستند. این كه «همه هستند» در كجاست؟! پس چرا من نمىبینم؟! پس چرا من آنهایى كه در صد سال پیش بودند را نمىبینم؟! پس چرا آنهایى را كه در صد سال بعد هستند را نمىبینم؟! چرا؟!
چون من در موقعیت خودم هستم. تا وقتى كه من در موقعیت و در فضاى خودم باشم، نه از قبل و نه از بعد خبر دارم؛ از هیچكدام خبر ندارم. اگر از فضاى خودم بیرون آمدم و اگر از ادراك محیطى خودم خارج شدم، در آنِ واحد هم به صد سال قبل اطلاع پیدا مىكنم [و هم به صد سال بعد]، نهاینكه از یک رتبه شروع كنم و جلو بیایم، نه به یك برق، به یك جرقه، به یك نفحه، به یك جذبه، به یك شهود، هم نسبت به صد سال قبل اطلاع پیدا مىكنم، هم نسبت به افرادى كه الآن هستند اطلاع پیدا مىكنم، هم نسبت به آنهایى كه صد سال بعد مىخواهند بیایند. همه را باهم اطلاع پیدا مىكنم، چرا؟! چون از این مرحله بیرون آمدهام. وقتى كسى از این مرحله بیرون بیاید دیگر صد سال قبل، 150 سال قبل [برایش یکی است]، دیگر بیرون آمده است. از این شرائط خودم را خارج كردهام و خروج از این شرائط یعنى اطلاع بر ثابتات؛ یعنى بر ثابتات احاطه پیدا كرده است.
عالم ذر، عالم علة العلّل براى همۀ عوالم انسان
مُثُل افلاطونى همان عالم ذر
روى این جهت عالم ذر مىشود عالم علة العلّل براى همۀ عوالمى كه بر انسان جریان دارند. یعنى بر آن نقطۀ اولىٰ خلقت انسان كه عبارت از آن ربطیت محضه و مقام خلافةاللهى و همان انسان حقیقى است كه از آن تعبیر به مُثُل افلاطونیه هم مىشود كرد. پس ببینید چطورى ما اینها را بههم ربط دادیم. مُثُل افلاطونى همین عالم ذر است كه این عالم ذر یك عالمى است كه در آن عالم چه صد سال قبلىها چه الآن چه بعدىها همه باهم سر یك سفرهاند. دیگر در آنجا قبل و بعد نیست. درست است همه سر یك سفره نشستهاند اما این اول است، این آخر است ولى همه در یك جا نشستهاند. قبلیت و بعدیت ندارد كه این مزاحم این باشد یا وجود این مزاحم براى آن باشد. همه نشستهاند منتها براى خلقت دنیایشان ترتیب است؛ این بعد از این است. شنبه كه بعد از یكشنبه نمىآید. نه! اول شنبه میآید بعد یكشنبه مىآید بعد دوشنبه، مىگویید: نه ما امروز كه چهارشنبه است را مىخواهیم یكشنبه قرار بدهیم! چه کسی گفته؟!
مىگویند: آقاجان باید صبر كرد پنجشنبه، جمعه، شنبه، سه روز دیگر بگذرد، تازه نوبت یكشنبه بشود. میگوید: نه اصلاً بیایید عوض كنیم! چه کسی گفته؟! سه چهار تا، 28تا! اینجا ما ناممكن را ممكن كردیم! بالأخره اینجا همین است دیگر! بالأخره اینجا هر چیزى ممكن مىشود دیگر! سه چهارتا مىشود 28تا!! خب فردا كه پنجشنبه است را مىگوییم: اصلاً یكشنبه! چه اشكالى دارد؟! اصلاً ما مىگوییم: فردا یكشنبه است! طفره مىرویم! قائل به طفره مىشویم! طفره اشكال دارد؟! نه! هیچ اشكال ندارد! خلاصه هیچ چیزی در این مملكت اشكالى ندارد!
معنای حقیقی عالم ذر
خلاصه این كارى كه الآن ما داریم مىكنیم، عبارت از این است كه تصور یك مرحلۀ قبل را مىكنیم كه آن مرحلۀ قبل یك عالمى است که در آن عالم فرض كنید یك ارواحى خلق شدهاند، «جنودٌ مجنّدة» هستند1 و خداى متعال در آن خلقت ارواح، این مسئلۀ اقرار به ربوبیت را براى آنها قرار داده است. اقرار به ربوبیت در عالم ذر یعنى ارتباط بین انسان و پروردگار. این اقرار به ربوبیت است، نه صرف اقرار به ربوبیتى كه مىگویند. آن حقیقت مقام خلافةاللهى كه همان تجلى توحید در ذات إنسان بِما هو إنسان است را عالم ذر مىگویند.
عالم ذر، حیثیّت ربطیۀ انسان با پروردگار
پس عالم ذر فقط اقرار به توحید نیست. همان حیثیت ربطیۀ انسان با پروردگار است. آن حیثیت ربطیه را اگر بگیریم اصلاً دیگر اصل انسان نیست. نهاینکه انسان مىماند و این یكى از آن حذف مىشود. همینكه شما دارید مىگویید که انسان خلیفةالله است یعنى عالم ذر. همینكه مىگویید: انسان مظهر اسماء الهى است یعنى عالم ذر. همینكه مىگویید: انسان ـ هر انسانى ـ قابلیت براى رسیدن به حریم الهى را دارد یعنى عالم ذر. پس عالم ذر همۀ وجود انسان است نه فقط یك اعتراف به توحید، ـ چنانچه فرمودند كه هر كسى یك اعتراف مىكند ـ سراسر وجود انسان یعنى عالم ذر، آن مظهریت اسماء الهى كه در انسان هست یعنى عالم ذر، آن خصوصیاتى كه در نفس هست و انسان بهوسیلۀ آن به عالم غیب وصل مىشود یعنى عالم ذر. بنابراین عالم ذر با خود هر فردى همراه است، درست شد؟! این عالم ذر مىشود.
یعنى آن حقیقتى كه آن حقیقت را خداى متعال ساخته و پرداخته و به آن شكل داده و حالا این حقیقت در این عالم به این كیفیت ظهور پیدا كرده است و دارد در مدرسه راه مىرود، دارد در خیابان راه مىرود، آن حقیقتى را كه ساخته است حالا براساس آن حقیقت دارد حركت مىكند، صحبت مىكند، حرف مىزند، رشد مىكند، آن حقیقت یعنى عالم ذر؛ عالم ذر او و عالم ذرِ دیگری و عالم ذر تكتك افرادى كه آنها در این قضیه در اینجا با همدیگر سهیم هستند و با همدیگر شریك هستند. بنابراین عالم ذر یعنى آن حقیقت ربطى كه انسان آن ربط را با پروردگار خودش دارد و وجود حقیقى او و وجود معنوى او بر آن اساس شكل گرفته و آن بهعنوان علت براى خلقت عالم ملكوت و بعد مثال و بعد مادۀ انسان در آن عالم در علم عنائى تحقق پیدا كرده است؛ این عالم ذر شد.
خطاب ﴿أَلَستُ بِرَبِّكُم﴾، خطاب به انسانِ در علم عنائى
نمىدانم مسئله را رساندم یا نه؟! این حقیقتى كه در آنجا هست، این به یك ارادۀ واحده و به یك مشیت واحده و به یك تقدیر واحد وجود انسان در علم عنائى شكل گرفت و همراه با این شكل گرفتنِ این حقیقت، حقیقتِ برزخىاش هم شكل گرفت، حقیقت مثالىاش هم شكل گرفت، حقیقت مادىاش هم شكل گرفت. همۀ اینها باهم شكل گرفت. پس خطابى كه الآن خداى متعال به ما مىكند ﴿أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡ﴾ خطاب به آن انسانِ در علم عنائى [است] که به ارادۀ واحده آن انسان را خلق و ایجاد كرده است. خدا به انسان مىگوید که تو در آنجا به این وضع خلق شدى چرا الآن گیجوگنگ هستی و از مطلب غفلت و نسیان كردى؟! من تو را به این كیفیت خلق كردم، نه الآن كه دارى راه مىروى، من تو را بر این وتیره آفریدم، حواست كجاست؟! كجا دارى مىروى؟! من تو را صادق و راست خلق كردم چرا الآن دارى دروغ مىگویى؟! من تو را صاف و پاك و بىغلّ وغش خلق كردم، چرا الآن دارى سر مردم كلك مىزنى و تقلب، نفاق، ریا و خلاف مىكنى؟! من تو را موحد قرار دادم چرا الآن براى من شریك قرار دادى؟!
مدام [میگوید که] من تو را اینطور، من تو را آنطور [قرار دادم] ولی تو الآن اینطور [هستی]. این كه من تو را اینطور خلق كردم، من تو را اینطور آفریدم، من به تو این را دادم، به آن انسانى مربوط مىشود كه آن انسان در علم عنائى حق علة العلل براى انسانها در مراتب دیگر است كه آن حقیقت در وجود او هم تا الآن برقرار است. یزید هم مىتوانست راست بگوید ولى دروغ مىگفت. یزید هم مىتوانست آدم خوبى باشد ولى آدم بدى شد. یزید هم مىتوانست خلاف نكند ولى [كرد] یزید هم مىتوانست، چرا؟! چون خدا او را بدون خلاف خلق كرده، او را آدم راست خلق كرده، هر شخصى كه اسم انسان بر او مترتب است، این شخص در آن رتبه، بهعنوان صادق است چون جنبۀ حیثیت ربطیه دارد. همۀ اینها حیثیت ربطیه دارند. ابوبكر هم مىتوانست آدم خوبى باشد، ابوبكر هم مىتوانست صادق باشد، ابوبكر هم مىتوانست آدم منافقى نباشد، ابوبكر هم مىتوانست آدم راستگویی باشد، ابوبكر هم مىتوانست آدم عادلى باشد، او هم مىتوانست حق را به حقدار بدهد؛ دنیا نگذاشت! ریاست نگذاشت، نفْس نگذاشت، هواى نفس نگذاشت، پا روى حق گذاشت. او احساس مىكرد كه دارد پا روى حق مىگذارد، نهاینکه احساس نكند، نه!
همان عمر هم مىتوانست [آدم] باشد؛ مگر همین عمر نگفت که وقتى داشتم در را بر حضرت فاطمۀ زهرا سلاماللهعلیها فشار مىدادم و صداى نالهاش را شنیدم، حالت رقّت براى من پیدا شد و مىخواستم فشار ندهم ولى وقتى كه نگاه كردم به كارهایى كه على در جنگ بدر و حنین با آن مشركین و آنها كرد، فشار دادم!1 مگر نگفت؟! پس معلوم مىشود که عمر هم عطوفت را مىفهمد، عمر هم ظلم را مىفهمد، عمر هم مظلومیت را مىفهمد، عمر هم رحمت را مىفهمد، عمر هم عدالت را مىفهمد، عمر هم ضعف و اینها را مىفهمد، ولى چه؟! آن كینه، آن حقد، آن وزر و وبالى كه براى خودش جمع كرده است نمىگذارد كه این را دنبال كند، نمىگذارد كه این را إعمال و حاكم كند.
همه مىفهمند، همه مىدانند، همه ظلم را مىدانند چیست، همه مظلومیت را مىدانند چیست، همه عدل را مىفهمند که چیست، همه خلاف را مىفهمند، همه مىفهمند، اینطور نیست كه كسى نفهمند. مگر آدم سنگ و دیوار است؟! همه چیز را انسان مىفهمد.
عالم ذر عبارت از نقطۀ اولىٰ خلقت انسان
دلالت نفس خلقت انسان بر اقرار به الوهیت و ربوبیت
بنابراین عالم ذر چه شد؟! عالم ذر عبارت از نقطۀ اولىٰ خلقت انسان است كه آن نقطۀ اولىٰ به همان شكلى كه هست درآمده است، آن حیثیت ربطیۀ او با پروردگار را عالم ذر مىگویند. بنابراین خدا كه در اینجا مىفرماید: ﴿وَأَشۡهَدَهُمۡ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡ﴾ نهاینکه به آنها گفته كه آهاى دستهایتان را بالا ببرید، چه کسی شهادت مىدهد؟! ﴿أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡ﴾؟! همه آنجا دستها را بالا بردند که ما هستیم ما شهادت مىدهیم!! بلكه نفس خلقت آنها شهادت است! ﴿وَإِذۡ أَخَذَ﴾، وقتى كه گرفت، یعنى وقتى كه خدا خلق كرد، این طینت را گرفت، وقتى این را درست كرد، این انسان را درست كرد، حالا اقرار مىكنید؟! خب این مردم مىگویند که ما با همۀ وجودمان اصلاً وجود ما اقرار است، وجود ما جنبۀ ربطى است، وجود ما حیثیت ربطیه است؛ نفسِ وجود ما حیثیت ربطیه است.
فرض كنید من این آب را بردارم تکان بدهم و بگویم كه چطور اقرار مىكنى بر اینکه تكان مىخورى؟! مىگوید که بابا این كه در دستت هست را نگاه كن، خودِ همینكه شما آب را در این ریختى یعنى اقرار و اعتراف به حركت، میعان، سیلان و امثالذلک؛ خود نفس شاكلۀ این. نهاینکه آب را ما یك چیزى فرض كنیم و بعد بگوییم که حالا این آب سیلان دارد یا ندارد. همینكه شما این آب را دستت مىگیرى یعنى سیلان و جریان. همینكه شما این سنگ را برمىدارى و در دستت مىگیرى یعنى سفتى. نهاینکه بخواهى حالا فكر كنى ببینى که این سفت است؟! نرم است؟! مثل مایع است؟! مثل آب است یا نه؟! تصور كردید؟! یعنى همان حقیقت، همان هویت، همان ماهیت.
ذاتى بودنِ اقرار به ربوبیت
این شهادت دادن بر ربوبیت هم نفس همان خلقت انسان است. همین خلقت انسان كه خلق شد یعنى اقرار به ربوبیت. این است كه دیگر اقرار به ربوبیت یك امر ذاتى مىشود و دیگر یک امر اعتبارى نیست.
تلمیذ: [بعضی در تفسیر] این ﴿قَالُواْ بَلَى﴾ تعبیر آوردهاند به اینکه مثلاً مكه مشرف مىشوند،1 یا آنها که نگفتهاند ....
استاد: نه، آن نیست. آن مراتب دیگرش است. اصلِ مرتبه [را باید درنظر گرفت] بعد آنوقت میگویند که در اینجا، بعضى از اینها خلقتشان نمىدانم یکقدری از سجّین است یکقدری از جحیم است و سایر روایتهایی که در اینجا هست.2
اصل خلقت، جنبۀ ربطى و الوهیت را مىخواهم بگویم؛ این را دارند یا ندارند؟! همه دارند. حالا اضافۀ بر این مقدار آیا به این عمل كردند یا نكردند، این به چیزها و مسائل دیگر در این زمینه برمىگردد كه دیگر نیازى به پرداختن به این مطلب نیست، چون مسئله طولانی مىشود. لذا به نظر مىرسد دیگر بحث عالم ذر در اینجا تمام مىشود و إنشاءالله از جلسۀ بعد دیگر ادامۀ همان مباحث را [پی میگیریم].
تلمیذ: در هر مرتبه كه پرده كنار مىرود و ادراك براى انسان پیش مىآید و حیثیت ربطیه ظهور پیدا میکند و استقرار مییابد انسان به عالم نزدیک میشود.
استاد: لذا بزرگان و اهل معرفت مىگویند: وقتى كه براى انسان هر پردهاى كشف مىشود انسان احساس نمىكند چیزى به او اضافه شد، احساس مىكند به آنچه را كه در مكنونش بوده رسیده است! و این دو مطلب است! یك وقتى شما اضافه مىكنید، منبابمثال الآن من دارم این آب را داخل این لیوان مىریزم [دراینصورت] دارد به این اضافه مىشود. یك وقتى نه، شما بهجاى اینکه آب را این داخل بریزید، درِ این شیشه را باز مىكنید یك دفعه مىبینید اِه! این آب دارد! این آب به آن اضافه نشد بلکه این آب داشته است ولی شما اطلاع نداشتید! چه موقع از این مطلع مىشوید؟! وقتى كه این در را باز كنید! تا در بسته است، خبر ندارید كه این داخل آب هست. همینكه در را باز مىكنید مىبینید اِه! این داخل آب هست.
این عوالمى كه بر انسان و بر سالك مىگذرد عوالمى نیست كه بر علم سالك اضافه كند بلکه او را نسبت به عوالم درون خود آگاه مىكند. این همان عالم ذر مىشود. پس عالم ذر همان وجود انسان است كه انسان خود را به آن كیفیت احساس مىكند، خود را به آن وضعیت احساس مىكند. شما به هر مقدار كه به آن وجودتان اطلاع پیدا كردید به همان مقدار به عالم ذر خودتان اطلاع پیدا كردید؛ اگر اطلاع به وجودتان بیشتر بشود اطلاع بر عالم ذر هم بیشتر میشود تا به آن مرتبهاى برسد كه دیگر در آن مرتبه مرتبۀ فنا خواهد بود.
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد