776

وحدت مقام اجمال و تفصیل در علم الهی

تبیین نسبت علم حضوری حق تعالی با تعینات خلقی

13943
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی یکی از مباحث دقیق فلسفی و عرفانی پیرامون کیفیت علم باری‌تعالی به مخلوقات می‌پردازند. بحث با نقد دیدگاه‌های رایج در تفکیک میان مقام اجمال و مقام تفصیل در علم عنایی آغاز می‌شود. ایشان با ردّ انگاره‌های عامیانه که برای خلقت، زمان و سابقه عدم قائل هستند، تبیین می‌کنند که علم خداوند به آثار و تعینات خلقی، علمی حضوری و عین ذات اوست. در این نگاه، میان ماده و مجرد عدم سنخیتی وجود ندارد، بلکه هر دو ظهورات یک حقیقت واحده هستند که در تجلی واحد الهی پدید آمده‌اند. در نهایت، با تأکید بر اینکه علم حق تعالی به ماسوی، علمی حصولی و متأخر از ذات نیست، این نتیجه حاصل می‌شود که تمامی عوالم در عین کثرت، در مقام وحدت هوهویه با ذات ربوبی مرتبط بوده و هیچ‌گاه از احاطه قیومی حق تعالی خارج نبوده‌اند.

/7
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۷۶

1
  • درس هفتصد و هفتاد و ششم

  • بی معنا بودن مقام اجمال و مقام تفصیل در علم بارى و علم عنائى

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • و ذهب الشیخ المتألهُ المتعصِّبُ الأفلاطون و مُعلِّمیه و حُکماءِ الفُرس موافِقاً لهم ـ إلى أنه یجِب أن یکونَ لکلِّ نوع من الأنواعِ البسیطةِ الفلکیة و العنصریة و مُرکَّباتها النباتیة و الحیوانیة عقلٌ واحدٌ مجرّدٌ عن المادَّة مُعتَنٍ فی حقِّ ذلک النوع ـ و هو صاحبُ ذلک النوع و ربُه‌ و قد استَدلَ علىٰ إثباتها بِوجوه.1

  • صحبت ما در مسئلۀ مثل افلاطونى و كیفیت قضاء و قدر و بداء به آن مباحثى رسید كه در نظر رفقا هست که عرض شد در علم بارى و علم عنائى مقام اجمال و مقام تفصیل معنا ندارد و حقایق ربوبى در عین كشف تفصیلى به همان تحقق عینى خارجى بوده است كه ما الآن مشاهده مى‌كنیم و نسبت به چیزهایى كه مشاهده نمى‌كنیم قصور از ماست اما این به معناى عدم تحقق نیست؛ این‌طور نیست كه الآن فردا وجود نداشته باشد، الآن كه من صحبت مى‌كنم فردا وجود دارد منتها ما از ادراك احساسِ فردا عاجز و ناتوان هستیم. اگر از این عجز بیرون بیاییم و بر قوانین ماده احاطه پیدا کنیم و قوانین ماده را در اختیار بگیریم همان‌طور كه الآن وجود حال را احساس مى‌كنیم همین‌طور وجود فردا و پس‌فردا و گذشته را بِاحساسٍ واحد و بِلحظةٍ واحدةٍ احساس مى‌كنیم. تازه این مربوط به مسئلۀ مثال و ملكوت مى‌شود اما در آن عوالم ربوبى این مسئله دقیق‌تر است و جنبۀ ثبات در آن عوالم قوى‌تر می‌باشد به‌طوری‌که كسى که بر همۀ عوالم احاطه داشته باشد و به مرتبۀ فعلیت تامّه رسیده باشد در آن جنبۀ ثبات به‌اندازه‌اى قوى است كه همان‌طور كه بر خود اراده دارد و به علم حضوری نفس خود را اراده مى‌كند [نسبت به عوالم دیگر هم این‌گونه است].

  • هم‌رتبه بودن مقام اجمال و مقام تفصیل

    1. . الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 53.

جلسه ۷۷۶

2
  • در اینجا حرف‌هاى عجیبى هست که باید اینها را در مباحث شهودى بزرگان و عرفاء و روایاتى كه از ائمه علیهم‌السّلام در این باب رسیده جستجو كرد كه چطور نفس ولىّ الهى ـ چه پیامبر باشد و چه امام علیه‌السّلام باشد و چه عارف كامل باشد ـ از نقطه‌نظر ثبوت به مرتبۀ ثبوت تام و به مرتبۀ فعلیت محضه رسیده است ولى همین نفس در مراتب تعیّن خارج، منطبق با تعیّن خارج عمل مى‌كند. در بعضى از موارد اتفاق مى‌افتد كه آنها همین شهود و همین احساس را براى سایر افراد نیز به مرحلۀ بروز و ظهور درمى‌آورند که آن دیگر مواردى هست كه باید آنها را در كتب مفصّلات جستجو كرد.

  • علىٰ‌كلّ‌حال اینكه صحبت مى‌شود كه در مقام علم عنائى، علم اجمالى نسبت به عینیّت اشیاء است اما در مقام تفصیل آن علم متبدل به علم تفصیلى در نشئۀ ظاهر و عالم شهادت مى‌شود، عرض شد كه این مطلب چندان دقیق و قابل تأمل نیست بلكه مقام اجمال و مقام تفصیل در یك مرتبه و در یك رتبه قرار گرفته است؛ یعنى در عین اجمال تفصیل است و در عین تفصیل اجمال است. این همان نكته‌اى است كه بسیارى از بزرگان مثل‌ مرحوم میرداماد و همین‌طور خود مرحوم صدرالمتألهین ـ رضوان الله تعالی علیهم ـ كه یك اشاراتى به این قضایا دارند، خب آنهایى كه مقام كشف دارند كه جاى خود دارند، با اینكه تا حدودى مطلب را فهمیده‌اند و انسان از لابلاى كلمات و عباراتشان احساس مى‌كند كه به این مسئله رسیدند ولى ما در عبارات آنها اضطراب مى‌بینیم و این به‌خاطر همین مسئله است كه نتواستند بین اجمال و تفصیل جمع كنند. وقتى که به اجمال مى‌رسند مى‌گویند كه این عنوان اجمال با تفصیل منافات دارد و وقتى به تفصیل نگاه مى‌كنند مى‌گویند که این تغییر و تحول در اجمال پیدا شده است. پس این دو باهم چطور جمع مى‌شوند؟! از یك طرف از هیچ‌كدام هم نمى‌توانند دست بردارند! نه مى‌توانند اجمال را كنار بگذارند و نه تفصیل را كنار بگذارند! اجمال را نمى‌توانند كنار بگذارند چون بالأخره این عالم در مقام تعینات خودش و در ظهورات و تقیّدها و قیدهاى خودش دیگر معنا ندارد که در آن وجود منبسط، مجرد، بسیط، صرف الحقیقه و صرف الوجود به همین قیود، شكل، كم، عرض و جوهر وجود داشته باشد پس باید یك تغییر و تحولاتى پیدا شود كه بتواند با آن وجود بحت و بسیط و صرف الوجود سنخیت پیدا بكند.

جلسه ۷۷۶

3
  • اینجاست كه ناچار باید اجمالى را پذیرفت كه همین منبسطات در این عوالم مختلفۀ امتزاجات مادى‌ بالأخره از نقطۀ اتصالش به آن عالم بحت و بسیط به چه تغییر و تحوّلی باید بیفتد و به چه كیفیتى باید قرار بگیرد! چگونه ممكن است یك وجود مقید و مادى و محدود بتواند خود را در یك وجود لاحد و لارسم و اطلاقى جاى بدهد؟! خب با همدیگر منافات دارند! خودتان دارید مى‌گویید: قید و ماده، خب آنجا كه ماده‌ و حد و کیف معنا ندارد! اگر بخواهد با حد باشد همین حلول محدود در لامحدود موجب محدودیت لامحدود خواهد شد! چون لامحدود وقتی به این محدود مى‌رسد خودش حد مى‌خورد پس‌ این خُلف است چون از لاحدى و اطلاقى خودش خارج مى‌شود. اینجاست كه گیر كردند؛ یعنى من‌حیث‌المجموع نتوانستند یك برداشت روشن و واضحى را ارائه بدهند. یك چیزى فهمیدند و به قول معروف «این‌قدر هست كه بانگ جرسى مى‌آید»1 ولى نتوانستند این مطلب را در عبارات و كلمات بیان كنند.

  • آثار برداشتن عدم سنخیت بین ماده و مجرد

  • من خیال مى‌كنم با توجه به مطالبى كه ما در گذشته نسبت به این قضیه بیان گفتیم دیگر شك و شبهه‌اى براى این مسئله باقى نمانده باشد كه ما در اینجا عدم سنخیت بین ماده و مجرد را از میان برداشتیم و با برداشتن عدم سنخیت بین ماده و مجرد در اینجا یك حقیقت واحده تشكّل پیدا مى‌كند كه این حقیقت واحده به صور مختلفى در عین تشخّص و در عین تعیّن درمى‌آید. یعنى در عین اینكه این سیاه است در همان عین هم سفید است و در همان عین قرمز است و در همان عین سبز است؛ یعنى در لحظه‌هاى مختلف....

  • ماده و مجرد دو ظهورِ یك حقیقت

  • تلمیذ: عدم منافات؟

  • استاد: بله، عدم منافات. عرض كردم ما عدم سنخیت بین همان ماده و مجرد را برداشتیم و سنخیت ایجاد کردیم. بنابراین عرض شد كه در اینجا دیگر ماده با مجرد در تنافى و تقابل نیست بلكه ماده و مجرد دو ظهور یك حقیقت است؛ هردوى اینها دو ظهور یك حقیقت واحده است منتها از یك دید وقتى انسان به این حقیقت از یك منظر و مرأیٰ نگاه بكند آن را مجرد مى‌بیند و از یك منظر و مرأى دیگر آن را ماده و داراى خصوصیت ماده مى‌بیند. یك تعیّن در اینجا بیشتر نیست.

    1. اشعار منتسب به حافظ، شعر 11:
      كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست***‌قدر هست كه بانگ جرسى مى‌آید

جلسه ۷۷۶

4
  • همین مطلب را شما بالا ببرید بالا ببرید، به عالم دیگر مى‌رسید، به عالم صور مى‌رسید و از صور رد مى‌شوید و به عالم معنا مى‌رسید و از معانى متفاوته مى‌گذرید و به معناى واحد مى‌رسید و مقام اجمالى كه آقایان مى‌گویند را در آنجا مى‌شود تصور كرد یعنی وقتى كه همۀ اینها حضور و وجود دارند درعین‌حال اینها به یك نقطۀ واحده مى‌رسند كه در آن نقطۀ واحده مقام جمعیت در عین آشفته‌حالی هست!

  • منال اى دل كه در زنجیر زلفش***همه جمعیت است آشفته‌حالی1
  • مقام اجمال همان مقام وحدت هوهویه

  • آن مقامى كه مقام اجمال هست همان مقام وحدت هوهویه است كه در آنجا تعابیر مختلفى از این مسئله مى‌شود. پس علم عنایى حق نسبت به ظهورات خودش و نسبت به آثار خودش با این تشخص خارجى و با این تعیّن خارجى هیچ تفاوتى نمى‌كند. یعنی دیگر ما اصلاً نمى‌توانیم نسبت به این مسئله فكر و صحبت بكنیم كه این عالم از چه وقتی و چند سال پیش بوده است؟ یك میلیون دو میلیون یك میلیارد... مدام جلو برویم جلو برویم، مدام عرضى [جلو برویم] تا به قول شما به بیگ‌بنگ مى‌رسیم كه در آنجا یك انفجاری شده و بعد از آنجا ظلمت است! یعنى به این نقطه رسیدیم و یك‌دفعه از این نقطه یك انفجارى انجام شد! امروزه هم كه مى‌گویند که این حرف‌ها كشك است و این چیزها [منسوخ شده است]! هر روز یك چیزی مى‌گویند! به آنجا كه رسید بعدش ظلمت است و اصلاً دیگر این مسئله قابل طرح نیست چون در اینجا دیگر وجودى در قبال عدم نیست كه قبل از او عدم باشد بلکه یك حقیقت واحده است كه هیچ قبل ندارد تا انسان بخواهد براى نقطۀ شروع وقتى را تعیین كند. تمام این عوالم ربوبى، عوالم لاهوت، جبروت، ملكوت علیا و سفلىٰ، عوالم برزخ، مثال، ماده و امثال‌ذلک در یك تجلى واحد ـ نه دو تجلى ـ به‌وجود آمده است. این‌طور نبود كه عالم جبروت به‌وجود آمده سپس خداوند یك طرفی نشست و مقداری استراحت كرد که حالا خسته شدیم و خیلى زحمت كشیدیم و یك مدتى بگذرد سپس یك تجلى دیگر مانند لاهوت بعد از جبروت ایجاد می‌کنیم!! بعد یك مقدار صبر كند که نه! خیلى كار كردیم!! قضیه این‌طورى نیست! خدا خستگى ندارد؛ ﴿لَا تَأۡخُذُهُۥ سِنَةٞ وَلَا نَوۡمٞ﴾.2 كل ماسوى‌الله در یك تجلى واحد خلق مى‌شود! ماسوى‌الله به چه مى‌گویند؟ به این كاغذ می‌گویند! این ماسوى‌الله هست یا نیست؟! هست! این پارچ آب و بنده و جناب‌عالى تمام اینها ماسوى‌الله است! این را هم قبلاً عرض كردیم که آن خلق در چه مرتبه‌اى از آن تجلى است و همۀ اینها دوره و بازگشت به مطالب گذشته است. این به چه كیفیتى است؟ یعنی بوده است زمانی که بر خدا گذشته است! همۀ اینها غلط است، اصلاً دیگر در آنجا زمان معنا ندارد منتها از ضیق عبارت مى‌گوییم که بوده است زمانى كه بر خدا گذشته و خبرى از خلق او نبوده است! میلیاردها سال هزارها هزار و میلیارد‌ها میلیارد سال گذشته بعد خدا از اینكه تنهاست خسته شده و با خود گفته است که خب حالا دست به‌كار شویم و خلقى از خود به‌وجود بیاوریم! زید و عمروى به‌وجود بیاوریم، شیطان و ملكى به‌وجود بیاوریم، دریا و سماواتى‌ به‌وجود بیاوریم و منظومه و سیاراتى به‌وجود بیاوریم! خسته شدیم! تنها هستیم دیگر! «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً فَأحببتُ أن أُعرف فخلقتُ الخلقَ لِکی أُعرف»3 خلاصه خودى نشان بدهیم و چیزى نشان بدهیم و بعد اراده بر این تعلق بگیرد! این تصور عامیانه است و مردم این‌طور تصور مى‌كنند که یك خدایى یك مدتى تنها فقط براى خودش بود! نه! اگر ما خدا را غنى بالذات و غنى بالإطلاق مى‌دانیم و اگر علم خدا را همان نفس ارادۀ او مى‌دانیم، آن علم عنایى نسبت به اثر نفس تعیّن آن اثر است. خب مگر مى‌شود علم از عالِم جدا بشود؟! مگر مى‌شود شما برهه‌اى را تصور بكنید كه خدا بود ولى علم به آثارش نداشته باشد؟! خب این نقص است دیگر! یعنى در یك زمان خدا نسبت به اینكه چه آثارى خلق مى‌كند و چه خلایقى از خودش به‌وجود مى‌آورد جاهل بوده است! آیا مى‌شود خدا جاهل باشد؟! نمى‌شود! وقتى خدا جاهل نشد پس در هر مرتبه و برهه‌اى كه تصور ذات ربوبى شود علم و قدرت و حیات او در آن برهه همراه با ذات ربوبى وجود دارد. علم ذات ربوبى نسبت به خود مساوقٌ لِعلمِه و آثارِه است و علمش به آثارش عبارت از همان علم حضورى است نه حصولى. گفتیم كه خدا علم حضوری دارد.

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 463.
    2. . سوره بقره (2) آیه 255. امام شناسى، ج ‌14، ص 105:
      «وى را نه چرت و پینگى و نه خواب فرا نمى‌گیرد.»
    3. . عوالی اللئالی، ج 1، ص 55؛ بحار الأنوار، ج 84، ص 199؛ تفسیر بیان السّعادة، ج 4، ص 116. مطلع انوار، ج 12، ص 71:
      «قبل از آفرینش عالم گنجی پنهان بودم که دوست داشتم شناخته شوم؛ پس مخلوقات را آفریدم تا شناخته شوم.»

جلسه ۷۷۶

5
  • وجود دو راه برای عالم شدن

  • ما [برای عالم شدن] دو راه که بیشتر نداریم؛ یا باید یك‌ چیزى را ببینیم و بعد عالم بشویم یااینکه نیاز به دیدن نداریم. آنچه را که باید ببینیم این است که فرض كنید الآن چه کسی در این حیاط می‌رود؟ این آقا الآن از حیاط رفت تا من نبینم خب [عالم نمی‌شوم]! این علم حصولى می‌شود. چطور برای شما [معلوم نبود]؟! چون شما دارید به من نگاه مى‌كنید لذا ندیدید، من دیدم! خب این وسیله‌اش چشم است. من تا چشمم را باز نكنم آیا مى‌دانم که چه کسی می‌آید و می‌رود؟! نه، نمى‌دانم! خب این علم حصولى مى‌شود. یک علم هم هست که نیاز به دیدن ندارد؛ شما نگاه به خودتان بكنید آیا شما بر وجود خودتان عالم هستید یا نه؟! عالم نیستید؟! خب این نیاز به فكر كردن دارد؟! من بنشینم فكر كنم كه من اصلاً هستم یا نیستم؟! یك ساعتى فكر آن را بكنم که اگر من منم پس كو كدوى گردنم.1 بنشینم و یك ساعتى فكر كنم تا شاید به این نتیجه برسم كه نه من نیستم!! چون نتیجه دو طرف دارد دیگر! ممکن است من بعد از یك ساعت فكركردن به این نتیجه رسیدم كه نه، اصلاً ما كشك هستیم و ما «همه شیران ولى شیر علم»!2 این طور نیست؟! آنها بعد از فكر كردن به این رسیدند که نیستند، ما نه! فكر نكرده مى‌گوییم که هستیم، بین ما و آنها فرق در این است که ما فكر نكرده مى‌گوییم که هستیم! صحبت كردن‌هایمان را پشت تریبون‌ها و بین جمعیت‌ها ببینید، اوه اوه اوه! یعنى ما هستیم دیگر! حرف ما! فكر نكرده هستیم ولی آن بزرگان فكر كردند، ذكر گفتند، مراقبه كردند، تهذیب و تزكیه داشتند و تحت تربیت قرار گرفتند و بعد از سال‌ها و ده‌ها سال فهمیدند که [نیستند]! مرحوم ملا حسینقلى همدانى 22 سال زحمت كشید تازه فهمید كه نیست. 22 سال مى‌گفت كه هستم! بله این وجود شریف، شخیص، مستقل و غنى بالذات هست! ما همین هستیم دیگر! او كه وجودش وجود عرضى است خداست نه ما! وجود ما ذاتى هست! ما هستیم و آثار داریم و آسمان و زمین به حیات ماست و ما اگر بمیریم آسمان و زمین ازبین مى‌رود لذا آن‌قدر خرج مى‌كنیم تا زنده بمانیم، این‌همه كرور كرور كه بنده براى وجود مبارك خودم خرج مى‌كنم به‌خاطر این است كه اگر خداى نكرده خداى نكرده صدهزار مرتبه زبانم لال اگر من سرم را بر زمین گذاشتم عالم کُن فَیکون مى‌شود! تمام عالم زیرورو مى‌شود! لذا باید بمانم! دیگر نه از جبرئیل و نه از میكائیل اثری مى‌ماند لذا باید بمانم! باید خرج كنم! باید پول‌ها را براى بقاء و حیات خودم بردارم! مجبورم میلیارد میلیارد خرج كنم كه بمانم تا خلاصه مشكلى پیش نیاید. اما آنها نه! آنها نشستند و مدام فكر كردند؛ «فکرةُ ساعةٍ خیرٌ مِن عِبادةِ سِتّینَ سَنَةً»3 این فكرهاست! انسان باید بنشیند و فكر كند تا مثل خر نفهمد و از خریّت دربیاید! حضرت خر را كه مى‌دانید:

    1. هفت اورنگ، سلامان و ابسال، بخش دوم.
    2. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اول، ص 17.
    3. جامع الصغیر، ج 2، ص 219؛ المیزان، ج 4، ص 90.
      «قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:فکرةُ ساعةٍ خیرٌ مِن عِبادةِ سِتّینَ سَنَةً“.» مطلع انوار، ج 12، ص 39:
      «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: ”یک ساعت تفکر کردن، از شصت سال قیام به عبادت بهتر است.“» (محقق)

جلسه ۷۷۶

6
  • گاوان و خران بار بَردار***بِه زآدمیان مردم آزار
  • مسکین خر اگرچه بى‌تمیز است***چون بار برد همى عزیز است1
  • آنها نشستند فكر كردند و به اینجا رسیدند كه عجب!

  • تا بدانجا رسید دانش من***كه بدانم همى‌كه نادانم2
  • خدا بوعلى و امثال بوعلى و بالاتر از بوعلى‌ها مثل مولانا را رحمت كند، می‌فرماید: ما همه شیران ولی شیر علم! اوه اوه اوه‌! در زمان شاه وقتى اعلىٰ حضرت محمدرضا شاه حرف مى‌زد مى‌گفت: ما فرمودیم!! قیافه‌اش یادم هست مثل اینكه تمام ملائكه را به استخدام گرفته بود! می‌گفت: ما فرمودیم..! الآن هم از این فرمودیم‌ها هستند! ما فرمودیم و ما چه كردیم! ولى مولانا می‌گوید که نه بابا! فرمودیم‌ها را كنار بگذار! فرمودیم چیست؟!

  • ما همه شیران ولى شیر علم***حمله‌مان از باد باشد دم‌به‌دم
  • حمله‌مان پیدا و ناپیداست باد***جان فداى آنكه ناپیداست باد3
  • آنها رفتند و رسیدند به اینكه نیستند. پس معلوم است انسان با فكر كردن مى‌فهمد كه نیست، این‌طور است دیگر! ممكن هم هست با فكر كردن بفهمد كه هست! این علم، علم حضوری می‌شود. خب از شما سؤال می‌کنم: علم حقّ نسبت به آثار خودش حصولى است یا حضورى است؟ دو حالت كه بیشتر نداریم یا حصولى است که یعنى باید از خارج ذات به داخل ذات بیاید؛ آن معلوم بالعرض اول باید باشد تا بعد تبدیل به معلوم بالذات شود. پس اگر حصولى است یعنى باید این اعیان خارجى باشند و خدا نگاه كند و با خود بگوید که پس این را هم من درست كردم؟! یادم نبود!! یعنی خدا خودش از بعضى از بندگانش در عجب مى‌شود که این را من درست كردم؟! یادم نمى‌آید!! این موجود عجیب غریب که رها هم نمى‌كند!! این را من درست كردم؟! گاهى خدا این‌طورى تعجب مى‌كند! خدا ازدست بعضى از مخلوقاتش مى‌خندد و واقعاً در تعجب مى‌نشیند و فكر مى‌كند [می‌گوید که] من یادم نمى‌آید!! پس علم خدا حصولى نمى‌شود! علم دوم چیست؟ علم حضورى است! علم حضورى نفسِ حضور شیء عند العارف است پس تا خدا بوده شخص‌ شخیص ما هم بوده‌ایم! نه‌تنها من بلکه شما هم بوده‌اید و همۀ عوالم هم بوده‌اند منتها در تحت معلولیت او! ما معلول براى او هستیم و او علت برای ما بوده است. علت هیچ‌وقت از معلول جدا نخواهد بود. خب این ماحصل و مجمل مطالبى است كه تابه‌حال راجع به مثل افلاطونى عرض كردیم.

    1. گلستان سعدى، باب اول، حکایت 10.
    2. . بیتی از ابوعلی سینا که در اواخر عمر خود می‌خواند. (محقق)
    3. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اول، ص 17.

جلسه ۷۷۶

7
  • مرحوم شیخ شهاب در اینجا یك تقریر دیگرى براى اثبات مثل افلاطونى دارند كه البته تقریر سبكى است و از آن وزانت علمى و منطقى برخوردار نیست. گرچه مرحوم آخوند سعى كردند كه در قالب عبارات و با تقریر بهترى آن را ارائه بدهند كه إن‌شاءالله براى جلسۀ بعد باشد.

  • أللهم صلّ على محمد و آل محمّد