781

تبیین حقیقت مثل افلاطونی در عالم وجود

از تصورات ذهنی تا اتحاد با حقایق هستی

13979
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «مُثُل افلاطونی» و جایگاه آن در نظام هستی می‌پردازند. ایشان با نقد نگاه‌های صرفاً ذهنی به این مسئله، توضیح می‌دهند که چگونه حقایق کلی در مراتب مختلف وجود، از عالم ذهن تا عالم خارج، تنزل می‌یابند و به صورت جزئیات در می‌آیند. در ادامه، با بهره‌گیری از مبانی عرفانی و روایی، به موضوع اشتداد وجودی و تجرد نفس پرداخته می‌شود که چگونه روح انسان با ارتقای وجودی و تهذیب نفس، از محدودیت‌های مادی رها شده و به اتحاد با حقایق عالم دست می‌یابد. در نهایت، این بحث به تبیین مقام ولایت کلیه به عنوان حقیقتِ جامعِ مثل افلاطونی ختم می‌شود که در آن، حقیقتِ وجودیِ امام معصوم، محیط بر تمامی عوالم و حقایق هستی است و سالکِ طریقِ ولایت، تنها از مسیر سلوک عملی و مراقبه قادر به درک این اتحاد خواهد بود.

/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۸۱

1
  • درس هفتصد و هشتاد و یکم

  • اتمام مسئلۀ مثل افلاطونیه در تصویر

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • إن‌شاءالله اگر خدا بخواهد شاید در این جلسه مسئلۀ مُثُل افلاطونیه را در تصویر تمام كنیم و اگر خدا نخواست، نخواست! دیگر خواست خدا دست ما نیست، آیا غیر از این است آقا؟! ما مى‌خواهیم خواست خودمان را به‌جاى خواست خدا غالب كنیم و جا بزنیم، خدا هم كه مى‌گوید: خب چه فرقى بین من و تو هست؟ اگر فرقى باشد این باید این‌طورى بشود. اما ما مى‌گوییم که باید قضیه این‌طورى بشود. خدا هم مى‌گوید که خب بشود! اگر زورت مى‌رسد بكن! ما مى‌گوییم که باید دنیا این‌طورى بشود، خدا هم مى‌گوید که اگر زورت مى‌رسد بكن! بالا مى‌رویم، پایین مى‌آییم، این‌طرف مى‌رویم و آن‌طرف مى‌رویم، مى‌بینیم نشد! خب از اول بگو که بابا من نمى‌توانم. به‌جاى اینكه این‌طرف و آن‌طرف بزنى، از اول خودت را به‌جاى خدا نگذار و خودت را به‌جاى بنده بگذار [دراین‌صورت] كار راحت مى‌شود و دیگر این‌قدر مشكلات هم پیدا نمى‌شود.

  • بله، یك حدیث قدسى است:

  • یا داودُ، تُریدُ و أُریدُ و لا یکونُ إلّا ما أُریدُ. فَإن أسلَمتَ لِما أُریدُ أعطَیتُک ما تُریدُ؛ و إن لَم تُسلِم لِما أُریدُ أتعَبتُک فیما تُریدُ ثُمّ لا یکونُ إلّا ما أُرید.1

  • خیلى عجیب است، خیلى عجیب است! خدا دارد صاف مى‌گوید که من یك اراده دارم و تو هم یك اراده مى‌كنى. اگر در آنچه كه من اراده مى‌كنم قدم برداشتى به آنچه كه تو اراده مى‌كنى هم مى‌رسى! یعنى به همان آرامش قلب و طمأنینۀ نفس [می‌رسی] یعنی خلاصه تو را راضی مى‌كنم و به آنچه كه مى‌خواهى، راضى مى‌شوى اما اگر نه، آمدى و پافشارى كردى، گفتى که حتماً آن كه من مى‌خواهم انجام بشود این‌قدر مى‌برم بالا و پایین مى‌چرخانمت، «أتعَبتُک فیما تُریدُ» یعنی در این گرداگرد حوادث بالا و پایین می‌اندازمت، «ثُمّ لا یکونُ إلّا ما أُرید» آخرش هم نمی‌شود [مگر خواست من]! چون «ما تُریدُ» نمى‌شود، جنگ و دعوایمان مى‌شود، خب در این دعوا خدا مى‌برد یا ما مى‌بریم؟ ما چه كسى هستیم؟!

    1. . التوحید، شیخ صدوق، ص ٣٣٧؛ عنوان بصری، ج 5، ص 34.

جلسه ۷۸۱

2
  • «ثُمّ لا یکونُ إلّا ما أُرید» بله، لذا خوب است انسان همیشه در مطالبى كه مى‌گوید یك‌خرده جاى خالى بگذارد و یك كمى جاى خالى بگذارد و هم‌چنین سفت نگوید. سفت خوب نیست! از ما سفت گفتن نمى‌آید بلکه ما باید جاى خالى را بگذاریم و باید بگوییم که دلمان این را مى‌خواهد ولى خدا هم هرچه [بخواهد] بشود راضى هستیم، خیلى [سفت نگوییم].

  • در مباحث گذشته صحبت به اینجا رسید كه قضیۀ مُثُل افلاطونى عبارت از یك حقیقت كلیۀ نوعیه است كه این حقیقت كلیّۀ نوعیه شامل همۀ افراد جزئیه در آن تحقق ماهیت خارجیه و هویت عینیه هست. براى این مطلب شواهدى بیان كردیم و مسائلى عرض كردیم. در این جلسه جهت اتمام آن مسائل و مطالب إن‌شاءالله اگر خدا بخواهد [به این مطالب می‌پردازیم] و دیگر از جلسۀ بعد وارد متن مى‌شویم و نیازى به توضیح بیشتر در این زمینه نمى‌بینم. اگر هم نكته و ابهامى هست بحث و صحبت می‌شود.

  • در این جلسه راجع به این قضیه صحبت مى‌كنیم كه هرچه كه در عالم خارج در ارتباطات و در صورت ذهنى وجود دارد در واقع همان مثل افلاطونى است به‌صورت آن حقیقت نوعیۀ كلیه و این اختصاصى به آن جهت خارجى ندارد.

  • فرقِ در قضیه این است كه در مثل افلاطونى ایشان قائل به یك حقیقت عینیۀ كلیۀ نوعیه هستند ولى در مثل افلاطونیه‌اى كه ما ترسیم مى‌كنیم یك حقیقت نوعیۀ طبیعیۀ خارجیه نیست بلكه وعاء آن حقیقت نوعیه ذهن است و ما براساس همان حقیقت نوعیه است كه مسائل خود را در این دنیا تعبیر مى‌كنیم. من‌باب‌مثال یك مهندسى مى‌خواهد یك ساختمان بسازد، این ساختمان مركب از چیست؟! مركب از آهن است، میل‌گرد است، بتن است، گچ است، آجر است، شن است، ماسه است، آب است، آهك است، موزاییك است، كاشى و امثال‌ذلك است. این چیزهایى كه براى این ساختمان لازم است.

  • این مهندس در آن نقشه‌اى كه ابتدا مى‌خواهد آن نقشه را ترسیم كند چندتا از این حقایق نوعیۀ ذهنیه در ذهن خودش مى‌آید؟ شاید صد نوع یا 150 نوع از این حقیقت نوعیه در ذهن ترسیم مى‌كند و بعد دست به روى كاغذ مى‌برد و شروع مى‌كند این ساختمان را به آن شكلى كه در ذهن خودش تصویر كرده درمى‌آورد منتها تمام اینها در عالم ذهن هست. آهنى كه درنظر مى‌گیرد خودش یك مثال افلاطونى است چون آهن نسبت به سایر مسائل و انواع تفاوت دارد. گچ كه درنظر مى‌گیرد خودش یك مثال افلاطونى است. سیمان و سمنت1 و آجر مثال افلاطونى است تمام این‌هایی كه درنظر دارد مثال افلاطونى است منتها در مرحلۀ ذهن هست. اما در عالم خارج این مثال افلاطونى مى‌آید مقیّد مى‌شود مقیّد مى‌شود مقیّد مى‌شود تا به‌صورت یك حقیقت هویۀ عینیۀ خارجیه درمى‌آید. حالا كه این آهن را درنظر گرفت یك‌دفعه مى‌رویم سراغ اینكه این آهن از چه قسم است؟ تیرآهن است یااینكه میل‌گرد است؟ مى‌بینید یك قسم و یك قید آمد به این مثال خورد و این مثال آمد جزئى‌تر شد و از آن صورت كلیۀ خودش به یك صورت كلیۀ محدودترى درآمد. بعد مى‌گوییم که خب این میل‌گرد است، حالا این میل‌گرد از كدام فروشگاه خریدارى بشود؟ ببینید یك‌دفعه دوباره این مثال آمد جزئى‌تر شد. آدم كه نمى‌تواند برود از همۀ فروشگاه‌ها بخرد بالأخره یك فروشگاه را انتخاب مى‌كند. شما كه یك تُن آهن مى‌خواهید دو تُن آهن مى‌خواهید سراغ هر فروشگاهى نمى‌روید که از هرکدام دو تن بخرید، این صد تن می‌شود و دیگر دو تن نخواهد بود، بلکه به یك فروشگاه مى‌روید که بالای آن فروشگاه آهن‌آلات نوشته است، وارد آن مى‌شوید و یك تُن مى‌خرید.

    1. . سِمِنْت: به ماده‌ای گفته می‌شود که در تماس با آب، واکنش شیمیایی داده و سخت می‌شود. این ماده معمولاً به شکل پودر تولید می‌شود و با اضافه کردن آب، تبدیل به خمیر می‌شود که پس از خشک شدن به ماده‌ای سخت و مقاوم تبدیل می‌شود. انواع مختلفی از آن وجود دارد که هر کدام برای کاربردهای خاصی طراحی شده‌اند. (محقق)

جلسه ۷۸۱

3
  • پس ببینید دوباره یك مثال افلاطونى به یك شكل جزئى‌تر درمى‌آید. همین‌طور این انواع با قیوداتى كه به آن مى‌خورد و تقییداتش مدام دائره‌اش تنگ‌تر و كوچك‌تر و محدودتر مى‌شود تااینكه حالا آن فروشگاه را پیدا كردیم، آهن این فروشگاه برای چه روزى است؟ آهن هفتۀ پیش است؟ آهنى است كه هفتۀ دیگر مى‌آورد؟ آهنى كه سه روزه [آمده] یا همین آهنى است كه همین الآن موجود هست و در آنجا روى همدیگر گذاشته است و آن آهن را دارد می‌دهد؟ اینجا كه مى‌رسید دیگر این جزئى مى‌شود و از آن مثال افلاطونی خارج مى‌شود و تبدیل به اعیان جزئیۀ مشخصۀ خارجیه مى‌شود.

  • وجود مثال افلاطونی در همین دنیا

  • پس ما همین مثال افلاطون را در همین دنیا داریم و لازم نیست برویم در آن بالا بالاها بگردیم ببینیم یك حقیقتى آن بالا چه‌كاره است و چه دارد مى‌شود و این صور جزئیه به چه كیفیتى نسبت به آن حقیقت ارتباط دارند و تعلق دارند.

  • فرض كنید مى‌خواهید براى منزلتان سِمِنْت بگیرید. یك‌دفعه تا مى‌خواهید یک منزل درست كنید به فكر این مى‌افتید كه حالا سمنت آن را از كجا بگیرم؟ همین‌كه گفتید: منزل ما سمنت مى‌خواهد، در مثال افلاطونى رفتید و یك مثال افلاطونى در ذهن خودتان ترسیم كردید و به آن صورت خارجیه و عینیه دادید منتها عینیۀ ذهنیه، نه عینیۀ خارجیه و منظور از خارجیه همان ذهن است.

  • این سمنت در ذهن شما آمد و این سیمان در ذهن شما آمد كه نبود اما الآن هست. مى‌گویید که اى واى حالا باید به‌دنبال سیمانش بروم، با این اوضاع چطورى گیر بیاورم؟ با چه قیمتى گیر بیاوریم؟ مدام در سرتان مى‌زنید و ـ تا چه وقت در سرمان باید بزنیم دیگر نمى‌دانم والله! ـ حالا مى‌گویید که سیمانى كه گیر مى‌آورم با چه قیمتى گیر مى‌آورم؟! پولم مى‌رسد یا نمى‌رسد؟ چه خاكى به سرمان بكنیم حالا آمدیم یك خانه بسازیم، چه غلطى [کردیم]!

جلسه ۷۸۱

4
  • این مثال افلاطونى باعث شده است كه مدام بر سرت بزنى. اگر این مثال افلاطونى در وجود شریف نمى‌آمد كه بر سرت نمى‌زدى! راه مى‌رفتى و مى‌خندیدى! اینكه از حالا دیگر خنده از چهره‌ات رفته و این ابروهایت هفت شده و این قیافه‌ات قمر در عقرب شده همه به‌خاطر این مثل بی‌پیر افلاطونى است كه در وجود بنده و سركار آمده است که بر سرت مى‌زنى که اى واى نمى‌دانم فلان... فكر این را مى‌كنی و فكر آن را مى‌كنی بعد در آن گیر مى‌كنی و قیافه‌ات هشت در چهار و هفت در هشت مى‌شود و ...اینها همه به‌خاطر مثل افلاطونى است. این مثال‌ها را از سرت بیرون كن خیالت راحت می‌شود «تن رها كن تا نخواهى پیراهن»1!

  • این به‌خاطر این جهت است. حالا بعد كجا برویم؟ فلان كارخانه برویم، همین‌طور همین‌طور [ادامه می‌دهی] تا به یك سیمان مى‌رسی، این را مى‌گیرى و برمى‌دارى پس این جزئى شد! پس در تمام آنچه كه در اطراف ما مى‌گذرد و ما با آن ارتباط داریم، مى‌بینید كه همین قضیۀ مثال افلاطونى به همین كیفیتى كه‌ عرض كردم خیلى ساده و قابل تصور و قابل هضم وجود دارد.

  • این قضیه در عالم ذهن و در عالم تصور به این شكل دیدیم چقدر بیان شد. حالا همین قضیه را برمى‌گردانیم و به‌صورت عینى خارجى درمى‌آوریم؛ یعنى ما در عالم تصور، انواع مختلفۀ ذهنیه كه عبارت از همان ما هُوَ هوىِ خارجیه است را در ذهن خودمان مى‌آوریم و مدام به او قید مى‌زنیم، مدام شاخ و برگش را مى‌زنیم، این را كم مى‌كنیم، كم مى‌كنیم و سعه‌اش را مضیّق مى‌كنیم تا به این نقطه مى‌رسیم كه آن حقیقت نوعیه از آن جنبۀ نوعى خارج مى‌شود و به یك جنبۀ جزئىِ قابل لمس درمى‌آید، آن‌وقت این عین خارجى و عین جزئى مى‌شود.

  • کیفیت حقایق انسان در عوالم كلیّه

  • وجود نفسى همان وجود اصیل و وجود حقیقى

  • حقایق انسان در عوالم كلیّه به همین كیفیت هست. این عالم، عالم ناسوت است، عالم مُلك است، عالم شهادت و عالم حضور است اینها اسامى مختلفى براى این عالم هست. حقایق این عالم حقایق جزئیه است، این حقایق جزئیه هركدامشان یك عین جزئى هستند؛ یعنى عینى كه وجود به آن خورده است. همان‌طورى‌كه به آن حقیقتى كه در ذهن ما به‌عنوان یك حقیقت نوعیه ترسیم پیدا كرده به آن‌هم وجود خورده بود. اگر وجود به او نخورده بود که شما بر سرت نمى‌زدى! پس معلوم است به آن وجود خورده است. شما براى یك امر عدمى كه بر سرت نمى‌زنى! حتى اگر به‌واسطۀ یك امر عدمى هم بر سرت بزنى، باز هم یك وجود به آن خورده است! می‌گویی: اى‌داد این نیست، اى‌داد به آنچه كه مى‌خواستم نرسیدم، اى‌داد به آن آرزویى كه در ذهن داشتم نرسیدم، اى‌داد به آن خانمى كه مى‌خواستم خدمتش برسم نرسیدم، اى‌داد او هم مى‌گوید که به آن آقایى كه مى‌خواستم در خدمتش باشم نرسیدم، اى‌ داد به آن ماشینى كه مى‌خواستم بگیرم پولم نرسید، نرسیدم و اى‌داد... اینها همه جنبه‌هاى عدمى است، جنبۀ عدمى است و دارى بر سرت مى‌زنى! خب نرسیدى كه نرسیدى آقا اینكه دیگر بر سر زدن ندارد. این جنبۀ عدمى است كه در نفس شما لباس وجود به خود گرفته است والاّ بر عدم هیچ‌ چیزى تعلق نمى‌گیرد و هیچ حكمى بر عدم نمى‌آید و عدم هیچ اثرى در خارج ندارد، این اثرى كه الآن این عدمِ شما دارد به‌خاطر وجود ذهنى و به‌خاطر وجود نفسى است كه آن وجود، وجود اصیل و وجود حقیقى است یعنى آن وجود نفسى كه همان وجود مجرّد است آن مسئله مهم است ولى ما خیال مى‌كنیم همین وجودات خارجى است، اینكه چیزى نیست.

    1. قصاید قاآنی، قصیده ۲50.
      چند خواهی پیرهن از بهر تن***تن رها کن تا نخواهی پیرهن

جلسه ۷۸۱

5
  • پس این جنبه‌هاى جزئى كه در این عالم هست اینها همه حقیقت جزئیه هستند كه داراى یك نفس و داراى یك روح هستند كه آن روح هم یك حقیقتى جزئیه است اما جنبۀ تجرّد دارد یعنى قابلیت براى سعه و خصوصیاتِ توسعه دارد. گرچه زید، زید است و عمرو نیست ولى بدنش هیچ ارتباطى با بدن عمرو ندارد و در هم هضم نمى‌شوند، این براى خودش است و آن‌هم براى خودش است ولى همین‌كه مسئله از بدن بالاتر آمد و به روح تعلق پیدا كرد یك‌سرى مسائل دست‌وپاگیری كه مربوط به مُلك است شما مى‌بینید آن مسائل را ندارید، قوانینى كه بر خود روح ـ همان روح جزئى ـ حاكم است، آن قوانین یك توسعۀ بیشترى از نقطه‌نظر وجود و قدرت وجودى و سعۀ وجودى دارد نسبت به قوانینى كه بر فیزیكِ این بدن و بر این تعیّن خارجىِ این بدن و این ماده آن قوانین حاكم است. بدن نمى‌تواند بیش از آن توان خودش حركت داشته باشد ولیكن حركتى كه شما بر روح و بر نفس مى‌بینید، مى‌بینید اصلاً قابل مقایسه با این بدن نیست! حتى ممكن است همین بدن را در اختیار بگیرد و كارهایى از او سر بزند كه حتى یك هم‌چنین كارها و امورى از سایر اجسام عادى متمشى نیست! این به‌خاطر آن توسعه و تقویت و اشتداد وجودى است كه این قضیۀ اشتداد وجودى به‌واسطۀ تجرد آن روح الآن براى این روح پیدا مى‌شود. این مربوط به جنبۀ مثال مى‌شود.

  • اشتداد در حقیقت وجودی در عالم خواب

  • لذا شما در عالم خواب مى‌بینید که یك‌دفعه از اینجا حركت مى‌كنید و در عرض یک دقیقه آن‌طرف كرۀ زمین مى‌روید ـ در عالم خواب مى‌بینید ـ و دوباره به اینجا برمى‌گردید درحالى‌كه در ماده كجا مى‌توانید در عرض یك دقیقه یك هم‌چنین مسافتی را طى بكنید؟! فوقش صد متر طى بكنید یا دویست متر طى بكنید، بیشتر كه نمى‌توانید! این به‌جهت همان اشتداد در حقیقت وجودى است كه روح در عالم مثال، این واقعیت را در اینجا دارد.

جلسه ۷۸۱

6
  • شما اگر همین مسئله را در جنبۀ عالم ملكوت [تصور کنید] یعنى روح در عالم ملكوت تصور كنید مى‌بینید اشتداد وجودى در عالم ملكوت نسبت به عالم مثال و عالم برزخ بسیار بسیار قوى‌تر است! آن یك كارهایى انجام مى‌دهد و یك امورى نسبت به او انجام مى‌دهد كه اصلاً در عالم مثال متمشى نیست! حقیقتى را در آنجا مشاهده مى‌كنید كه مى‌تواند خود را در كنار سایر حقایق قرار بدهد و با آنها جمع بشود و با آنها آشتى برقرار كند درحالى‌كه در این عالم اصلاً نمى‌شود! بنده در اینجا بدنم یك وجودى دارد و بدن ایشان حضرت مستطاب سید بندگان یك وجودى دارد و اصلاً هیچ ارتباطى با همدیگر ندارد. یك متر هم فاصله است و این حدود ماده جلوى این ارتباط و همنشینى را مى‌گیرد حتى اگر بنده در كنار ایشان بروم یا ایشان بیاید در كنار ما بزرگوارى بفرماید و پایش را هم به پاى من بچسباند، باز این بینونیّت و مغایرت وجود دارد! درهرحال وجود دارد اما در آنجا مى‌بینید نه! روح مى‌آید با سایر ارواح یك نوع همبستگى ایجاد مى‌كند، یك نوع تلائم ایجاد مى‌كند، یك نوع توافق ایجاد مى‌كند و یك نوع معیّت به‌وجود مى‌آورد!

  • كیفیت سریان حقیقت ولایت اهل‌بیت علیهم‌السّلام در كلّ عالم وجود

  • اگر ادعیۀ زیارات جامعه و سایر ادعیه‌اى كه دربارۀ كیفیت سریان حقیقت ولایت اهل‌بیت علیهم‌السّلام در كلّ عالم وجود هست، آنها را مطالعه كنیم كم‌كم مى‌بینیم معانى آنها را مى‌فهمیم. این «أجسادُکم فِى الأجسادِ و أرواحکم فِى الأرواحِ»1 دیگر چه معنایى مى‌تواند در اینجا بدهد یعنى وقتى كه روح در آنجا مى‌آید.

  • همین‌طور كلمات بزرگان كه در این طول سیر سلوكى خودشان كه حركت از عالم نفس و عالم ماده به‌سمت عوالم لاهوت و اتحادشان با همۀ عالم وجود است، در اشعار ابن‌فارض مصرى آن عارف بزرگ و همین‌طور در كلمات محى‌الدین و سایر بزرگان از اهل معرفت كه چطور بیان مى‌كنند كه روح خودم را با همۀ عوالم متحد دیدم و در همۀ آنها حركت مى‌كردم و در همۀ ممكنات سیر مى‌كردم! این می‌آید همین قضیه را مى‌گوید؛ یعنى این اشتداد وجودى كه به‌واسطۀ اشتداد در تجرد آن حقیقت جوهرى وجودِ روح و وجود نفس، ظهور پیدا مى‌كند و از آن محدودیت‌ها خودش را خارج مى‌كند، از آن مقیّدات خودش را بیرون مى‌آورد و از آن امور دست‌وپاگیری كه آن امور نمى‌گذارد که این با سایر حقایق وجودیه اجتماع برقرار كند، از آنها خودش را بیرون مى‌آورد و بعد با همۀ عالمِ وجود خودش را متحد مى‌بیند نه‌اینكه همۀ عالم وجود را كنار مى‌گذارد نه! عالم وجود سر جایش هست، زید سر جایش هست، عمرو سر جایش هست، بكر سر جایش هست و همۀ افراد سر جاى خودشان هستند اما این كه تابه‌حال خود را در كنار آنها مى‌دید حالا با آنها مى‌بیند! الآن ما همدیگر را در كنار هم مى‌بینیم، من در كنار ایشان، ایشان در كنار ایشان و ایشان در كنار [ایشان] هست اما باهم نمى‌بینیم، باهم در یك اتاق هستیم. بله، این اتاق باعث شده است كه از آن پراكندگى كه اگر هركدام ما در این حیاط مدرسۀ فیضیه یكى این گوشه بود و یكى آن گوشه و یكى آن گوشه، از این پراكندگى درآمدیم و فقط مكان در اینجا یك‌قدرى ضیق پیدا كرده است اما خودمان در اینجا تغییرى پیدا نكردیم، فقط مكان [تغییر کرده و] آن مكانى كه فاصلۀ بین ما در این حیاط هركدام پنج متر و ده متر بود الآن فاصله یك متر یا ده سانت یا بیست سانت شده است نمى‌دانم چقدر فاصله است خلاصه پنج سانت و یك سانت هرچه باشد بالأخره خط بیندازى و نخ بیندازى نمى‌ایستد و تا آخر مى‌رسد. این فاصله بالأخره هست. این فاصله‌اى كه فعلاً هست همین فاصله یعنى مغایرت، همین فاصله یعنى دوئیّت، همین فاصله یعنى بینونیّت.

    1. زاد المعاد، ج ۱، ص ۲۹6.

جلسه ۷۸۱

7
  • او مى‌گوید که من در آن عالم خودم را با همه یكى دیدم! اشعار تائیه [ابن‌فارض] را نخوانده‌اید؟! اصلاً خیلى عجیب، خیلى عجیب است! مى‌گوید که خودم را با همۀ عوالم دیدم؛ با ملائكه، با جن، با انسان، با سنگ‌ها، با كوه‌ها، با دریاها، با آسمان‌ها و با همه دیدم، یعنى چه دیدم؟ خب دارى مى‌بینى، ما هم داریم مى‌بینیم دیدن یعنى چه؟ شما مى‌روید کنار كوه مى‌ایستید و ربطى به كوه ندارید و فقط کنارش ایستاده‌اید ولی ارتباطی ندارید اما او می‌گوید که من با او دیدم؛ یعنى من كوه بودم و من دریا بودم و من فلان مَلك بودم! باز هم بگوییم یا نه دیگر کافی است؟ من اینجا بودم و من آنجا بودم.

  • اینهایی كه خدمتتان عرض مى‌كنم، بزرگانى را دیدم كه آنها هم همین‌ها را مى‌گفتند، ما هم خودمان دیدیم. نخوردیم نان گندم ولى دیدیم دست مردم! دست مردم دیدیم. دیدیم بزرگانى كه آنها هم همین مطالب را مى‌گفتند و شوخى هم نمى‌كردند، راست مى‌گفتند و درست مى‌گفتند.

  • امام؛ اعلیٰ مرتبۀ اشتداد وجودی

  • بله! آدم به اینجاها مى‌رسد. در تحت ولایت امام آدم به همه‌جا مى‌رسد منتها امام از نقطه‌نظر اشتداد وجودى، دیگر در اعلىٰ مرتبه از حقیقت جوهریۀ اتصالیۀ به آن وجود بالصرافه و وجود بسیط لاانتهایى قرار دارد، آن دیگر در آن مرتبۀ علیا و ذِروۀ علیاىِ از وجود قرار دارد ولى شیعیانش هم بدون هیچ چیز نیستند، آنها هم مى‌آیند و به همین‌ها و همین مسائل و مطالب مى‌رسند لذا كسى غیر از ولىّ خدا امام را نمى‌شناسد، برای این است! اینكه مى‌گوییم که غیر از عارف و غیر از ولىّ خدا اگر هزارتا كتاب بخوانیم امام را نمى‌شناسیم، ده هزارتا هم باشد [باز نمی‌شناسیم برای این است].

  • یك كتابى اخیراً آمده که راجع به بعضى از خصوصیات امام و امام حسین علیه‌السّلام و اینها هست. من یكى دو سه صفحۀ آن را خواندم فقط بر سرم زدم! اى واى اى واى! بابا مگر مجبورید بنویسید؟! مگر مجبورید؟! آخر ما را چه كه راجع به امام بنویسیم؟! آخر چه كسى به ما این حرف‌ها و این مطالب را الزام كرده است؟ كسى مى‌تواند راجع به امام بنویسد كه خودش تا حدودى ادراك كرده باشد. حالا نمى‌گوییم که صددرصد اما آن حقیقت ساریۀ ولایت را ادراك كرده باشد، آخر من و تو كه ادراك نكردیم عزیزم! قاطى مى‌كنیم و عوضى مى‌نویسیم و اشتباه مى‌نویسیم! این حرف‌ها حرف‌های افراد عادى است و به‌درد افراد عادى بله، مى‌خورد. فلان شخص این‌طور است اما امام كه این نیست! امام حسین علیه‌السّلام كه این نیست! امام سجاد علیه‌السّلام كه این نیست!

جلسه ۷۸۱

8
  • بعد كه آدم صحبت مى‌كند [می‌گویند که] ما اشتباه کردیم. خب بابا از اول نكن و ننویس! اگر كسى بخواهد [در مورد] امام بنویسد، كسى مثل ابن‌فارض باید بنویسد! یكى باید مثل مرحوم قاضى بیاید راجع به امام حرف بزند و یكى باید مثل اساتید عرفان و اینها بیایند. بنده و امثال بنده كجا مى‌توانیم؟! امام رضا علیه‌السّلام مى‌فرماید: اوهامِ از عقول شما كجا مى‌تواند اصلاً بفهمد؟!1 اصلاً شما كجا هستید؟! چه مى‌فهمید؟! فقط یك چهره‌اى از امام مى‌بینیم و والسّلام! همین چهره‌اى از امام والسّلام! بعد هم مى‌گوییم كه چرا چهره را نشان دادند، چرا چهره را نشان نمى‌دهند، اینجا ایراد دارد و آنجا ایراد دارد. فقط امام در همین یك چهره است؟! اگر دیدن چهرۀ امام ایراد دارد و نشان دادن ایراد دارد حرف زدنش هم ایراد دارد! عبایى كه به تنش هم انداخته ایراد دارد! چرا فقط چهره؟! مگر آن کسی كه دارد راه مى‌رود طولش اندازۀ امام است؟! مگر بدنش بدن امام است؟!

  • ما در توهمات گرفتاریم! اگر دیدن صورت امام ایراد دارد، دیدن دست امام هم ایراد دارد. چون این دست [بازیگر] که دست امام نیست، پس چرا این ایراد دارد و آن ندارد؟! حرف زدنش هم ایراد دارد، این كه امام نیست! فرض كنید تقى دوغ فروش یا روغن‌فروش است، خب تقى روغن‌فروش به امام سجاد چه ربطى دارد؟! آدمِ خوب به‌جاى خود محفوظ است ولی این كه امام نیست. اگر این ایراد دارد پس این‌هم ایراد دارد، اگر دیدن صورت امام ایراد دارد صحبتش هم ایراد دارد، این لفظ آن لفظى نیست كه از دهان امام بیرون بیاید. برفرض كه آن لفظ برای امام باشد بسیار خب اما این لفظى كه دارد از دهان این درمى‌آید آیا امام این صوت را داشته است؟! نداشته است! خب این‌هم ایراد دارد، اصلاً نباید هیچ نشان بدهد.

  • لذا این‌گونه مطالب هیچ پایۀ علمى ندارد و فقط صرفاً یك توهمات و تصوراتى است كه مى‌كنیم. اگر ایراد دارد همۀ آن ایراد دارد. اگر این ایراد ندارد آن‌هم ایراد ندارد و دیدن صورت هم ایراد ندارد. بالأخره همه مى‌دانند كه این امام نیست. همه مى‌دانند یک شخصى است، البته باید ملاحظۀ این را كرد که شخص، شخص صالح و عابدی باشد و همه کار نكند، اینها هست! منتها اینكه طرف بلند مى‌شود در فیلم قبلى مى‌آید هزارتا برنامه [درمى‌آورد] اما اینجا كه مى‌رسد حضرت امام صادق علیه‌السّلام مى‌شود درست نیست و اینها غلط است! و همین‌طور دیدن بزرگان، دیدن اولیاء خدا به صورت آنها هم اشكال دارد، یك ولى خدا و یك عارف بالله حسابش با من و امثال من فرق مى‌كند! به صورت ما هر كسى بیاید، بیاید بابا حلال است، حلالًاً طیباً، مسئله‌اى نیست، مشكلى نیست و ما هم راضی هستیم اما عارف كه حسابش فرق مى‌كند، ولى خدا كه حسابش فرق مى‌كند!

    1. الكافی، ج ‌1، ص 201؛ عیون اخبار الرضا علیه‌السّلام، ج 1، ص 219، با قدری اختلاف.

جلسه ۷۸۱

9
  • اینجاست كه نباید احساسى به مسائل نگاه كرد، باید عمیق نگریست، دقیق نگریست و باید منطقى فكر كرد! حقیقت امام را نه بنده مى‌شناسم و نه شما، هیچ‌كدام نمى‌شناسیم، نشان دادن به‌عنوان اینكه [فیلم] باشد اگر ایراد دارد این‌هم ایراد دارد. اگر ایراد ندارد این‌هم ایرادى ندارد. باید كه این مسائل را درنظر گرفت. همین حقیقت وقتى كه در آن عالم بالاتر مى‌آید چون هرچه به آن حقیقت مجرده نزدیك‌تر بشود، سعۀ وجودى قوى‌تر مى‌شود، ـ دیگر خودمان مطلب را به‌دست آوردیم ـ وقتى كه آن حقیقت مى‌خواهد در همان حقیقتِ وجود بالصرافه كه حقیقت اسمیۀ لایتناهیّۀ حق است، وارد بشود در آنجا جنبۀ سعى به‌نحوى پیدا مى‌كند كه ماسوى‌الله همه را مى‌گیرد، این مقام ولایت كبرى مى‌شود!

  • مقام ولایت كبرى همان مثال افلاطونى در جنبۀ ولایت

  • پس مقام ولایت كبرى همان مثال افلاطونى در جنبۀ ولایت است. مگر ما در جنبۀ ولایت وجود نداریم؟ یعنى ولایت بر نفس الوجود و بر خود وجود. این ولایت وقتى كلى مى‌شود، كلى مى‌شود، كلى مى‌شود همین‌طور مدام تجرد بیشتر و بیشتر مى‌شود تا به آن هرم مى‌رسد و بالا مى‌رود. به این نقطه كه مى‌رسد كه آن حقیقتِ اسم مُرید و مشیّت مطلقه هست، این همان حیثیت ولایت است كه آن حیثیت ولایت همان واقعیت اسم مُرید و نزول اسم علیم یعنى بعد از اسم علیم است و همین‌طور اسم قدیر و مشیت پروردگار در ظهور حقایق مختلفه است. این آن مثال افلاطونى در مسئلۀ ولایت مى‌شود.

  • مثال افلاطونی انسان همان نفس معصوم در مقام شكل‌گیرى و قالب‌پذیرى

  • حالا شما از همین مثال افلاطونى پایین بیایید، وقتى این اسم مى‌آید و مى‌خواهد حقیقت نوعیۀ انسان را درست كند، این حقیقت نوعیه عبارت از یک انسان كلى است كه آن انسان كلى همان مثال افلاطونى مى‌شود كه آن انسان در تبلورش در وجود ولىّ معصوم تجلى پیدا مى‌كند. پس مثال افلاطونی انسان، خود نفس معصوم در مقام شكل‌گیرى و قالب‌پذیرى مى‌شود چون خود حقیقت ولایت كه مافوق شكل است، مافوق قالب است، چشم ندارد، گوش ندارد، دست و پا ندارد بلکه آن یك حقیقتى است حقیقت مجرده، بلاشكل، بلاكیف، بلاعرض و بلالون كه آن حقیقت نه‌تنها انسان بلکه حیوان، ملائكه، جن و سایر عوالم وجود همه را در برمى‌گیرد پس این باید از حقایق نوعیۀ خارجیه اعلىٰ باشد! این نمى‌تواند یكى از آنها باشد. اگر از آنها باشد با سایر آن حقایق در تضاد خواهد بود، این مثال افلاطونى مى‌شود. وقتى كه آن مثال مى‌خواهد صورت نوعیه پیدا بكند آن مثال نوعیۀ انسان مى‌شود. آن ولایت وقتى مى‌خواهد در عالم مشیت حیوان ایجاد بكند، آن حیوانى كه باید همۀ حیوانات جزئى و روح جزئى از آنها بیاید آن مثال افلاطونى حیوان مى‌شود. خود آن مثال افلاطونى حیوان تقسیم مى‌شود؛ مثال افلاطونى دیک، مثال افلاطونى دجاج، مثال افلاطونى كلب، مثال افلاطونى فیل، مثال افلاطونى پرندگان، چرندگان و امثال‌ذلك همۀ آنها در این، مثال افلاطونى مى‌شوند و همین‌طور سایر همۀ ...، خیال مى‌كنم توضیح را به‌اندازۀ كافى دادم حالا اگر رفقا و دوستان ایراد و اشكال دارند إن‌شاءالله براى جلسۀ بعد تتمه‌اش [می‌ماند].

جلسه ۷۸۱

10
  • بنابراین اینكه ما در ادعیۀ حضرات معصومین چه در زیارت جامعه و یا در سایر موارد مى‌خوانیم كه ارواح آنها همۀ ارواح را گرفته و اجساد آنها در همۀ اجساد است همین مثال افلاطونى است كه این بنده خدا دارد مى‌گوید! منتها این به این شكل مى‌گوید، به او مى‌تازند و این‌طرف و آن‌طرف هجمه مى‌كنند اما در واقع همان است یعنى همان حقیقت نوعیۀ كلیۀ خارجیه نه ذهنیه، یك حقیقت نوعیۀ كلى نه از نقطه‌نظر كلى منطقى و كلى طبیعى بلکه از نقطه‌نظر سعى یك جنبۀ كلى دارد كه همه را گرفته است و آن كسانى كه در تحت ولایت امام به سلوك معنوى، مراتب معنوى را طى كنند آنها هم به همین مرتبۀ شهود عینى و كشف عینى در ارتباط با اتحاد با همۀ حقایق مى‌رسند. فقط آنها! و این با كتاب و مطالعه نخواهد شد.

  • آنهایى كه با سلوك علمى و عینى ....، لذا مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در آن كتابى كه نوشتند گفتند که توحید علمى و عینى. مرحوم شیخ محمدحسین [كمپانى‌] مرد بزرگى بود خدا رحمتش كند، ناخنش هم الآن در میان ما پیدا نمى‌شود! ناخنش هم پیدا نمى‌شود! این‌قدر این مرد، مرد بزرگ و اهل واقع و حقیقت و صدق بود و به مطالب رسیده بود و حكمت به جانش نشسته بود و مطالبى را كه مى‌گفت از روى تصور و اینها [بود] ولى چون به این حقیقت عینى نرسیده بود نمى‌توانست بیاید آن واقعیت خارجى را کَما هِىَ هِى بیان كند و بالأخره همۀ این مطالب را در تصور قرار می‌داد.

  • مرحوم سید نه، چون آن سلوك عینى را كرده است مى‌گوید که من الآن دارم این را مى‌بینم، چه دارى مى‌گویى؟! من الآن این اتحاد را در وجود خود با همۀ حقایق دارم احساس مى‌كنم، آن‌وقت تو ادعاى انفكاك مى‌كنى؟ كجای این انفكاك است؟ من اتحاد را الآن دارم در وجود خودم [می‌بینم] آن‌وقت تو به من مى‌گویى که نه اینها همه منفك هستند؟! اینها همه جدا هستند؟ وجود، مراتب تشكیكى دارد؟!

جلسه ۷۸۱

11
  • مثال افلاطونى عبارت از همان تشكلِ جوهرىِ تجردىِ حقایقِ خارجیه در آن عالم بالا به ‌صورت كلى

  • من الآن دارم این واقعیت را ـ خیلى عجیب است‌! ـ حس مى‌كنم و این واقعیت را دارم بیان مى‌كنم و این واقعیت، واقعیتى است كه فقط با تهذیب نفس و با مراقبه به‌دست مى‌آید، پس این خلاصه و چكیدۀ مطلب افلاطون نسبت به مثال‌هاى افلاطونى است. پس مثال افلاطونى عبارت از همان تشكلِ جوهرىِ تجردىِ حقایقِ خارجیه در آن عالم بالا به صورت كلى. این چیز مهمی است؟! نه این خیلى ساده و خیلى روشن و خیلى راحت [است] و تبلور آن حقیقت مثال كلى در همان نفس معصوم علیه‌السّلام است منتها آنها خب از روى این تعبیر نمى‌آورند و آنها شاید به این مسائل نرسیدند و فقط یك برداشتى برایشان‌ بوده منتها خب ما همین مطالب را چه در كلمات بزرگان و عرفا و چه در بیانات خود ائمه علیهم‌السّلام مشاهده مى‌كنیم. همین‌طور آن تجربۀ حسى و شهودى كه در ارتباط با بزرگان هم براى خیلى‌ها ممكن است وجود داشته باشد.

  • أللهم صلّ على محمد و آل محمّد