پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه، به تحلیل ریشههای روانی و فکریِ «جریانزدگی» و پیامدهای خطرناک آن بر عقل و بصیرت انسان میپردازند. بحث با تبیین جایگاه عقل در تدبیر امور آغاز شده و به این پرسش کلیدی میرسد که چرا برخی افراد با وجود درک حقایق، در برابر جریانات باطل تسلیم شده و به توجیهِ رفتارهای نادرست روی میآورند. استاد با اشاره به نمونههای تاریخی و اجتماعی، نشان میدهند که چگونه اصرار بر یک موضعِ غلط، بهتدریج قدرت تشخیص را از انسان سلب کرده و او را دچار نوعی مسخ فکری میکند. در ادامه، تفاوت میان «حمل بر صحت» در سیره اولیاء با «توجیهِ کورکورانه» تبیین شده و بر ضرورتِ حفظ حریت و استقلال فکری در مواجهه با جریانات روزمره تأکید میشود. این جلسه در نهایت، راهکارِ برونرفت از این انحرافات را در گروِ مراقبتِ دائمی بر نفس و پرهیز از فدا کردن دین برای دنیای دیگران میداند.
درس هفتصد و نودم
دلیل اول مرحوم شیخ اشراق برای اثبات عقل مجرده (4)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
وجه اول را بخوانیم تا به وجه دوم برسیم گرچه توضیحات دومى را هم گفتیم.
و غیرُ ذلک ممّا هو مذکورٌ فی کتبِ التشریح و العاقِلُ الفَطِن إذا تَأمَّلَ ذلِکَ و ما انضَمَّ إلیهِ مِنَ الحِکَمِ و عَجائِب الصُنعِ الَّتی فی کِتابِ الحیوان و النَبات عَلِم أنَّ هذِه الأفاعیلَ العَجیبَةَ و الأعمالَ الغَریبَةَ لا یُمکِن صُدورُها عَن قُوةٍ لا تَصرُّفَ لَها و لا إدراکَ بَل لابُدَّ و أن تَکونَ صادِرةً عَن قُوَةٍ مُجَرَّدَةٍ عَنِ المادَة مُدرِکَة لِذاتِها و لِغَیرِها و یُسَمّى تِلکَ القُوَّةُ المُدَبِّرَةُ لِلأجسامِ النَباتیَةِ عَقلاً و هوَ مِنَ الطَبَقَةِ العَرَضیَةِ الَتی هیَ أربابُ الأصنامِ و الطِلِسمات.1
در ادامۀ صحبت راجع به كیفیت تخفیف ماهیات مختلفه و اجزاء متفاوته كه این مسائل در كتب تشریح ذكر شده است [صحبت میکنیم]. وقتى انسان در عالم صنع و عالم طبیعت و كتبى كه راجع به خصوصیات و ظرائف و دقائقى كه در خلقت انسان و حیوان یا نبات تألیف شده است [تأمل کند] مىداند كه امكان ندارد اینگونه مسائل از قوهاى كه تصرف و ادراك ندارد صادر شود! باید از قوهاى كه مجرد از ماده است صادر شود كه هم ادراك خود و هم ادراك غیر خود را دارد و هم تصرف نسبت به خود و هم ارتباط این تصرف با آنچه را كه درحِوالاى او قرار دارد [را دارد]، به این قوه قوۀ عاقله گفته مىشود.
منع بزرگان از ورود به علوم غریبه
این از همان طبقهاى است كه ارباب اصنام و طلسمات در آن طبقه قرار دارد. چون علىٰكلّحال همانطورىكه در همین عالم قوایى وجود دارند كه این قوا نسبت به عالم ماده داراى تأثیر و خصوصیاتى است، همینطور قواى دیگرى وجود دارند كه به آن قواى اربابِ اصنام و طلسمات گفته مىشود كه آنها هم نسبت به تأثیر در این عالم براى خودشان حسابوكتاب خاصى دارند و تصرفاتِ در عالم مثال و عالم ملكوت از آنها سر مىزند. اینها هم براى خودشان علوم مختلف و فنونى دارند كه علوم غریبه متصدى این مسائل هستند. فرض كنید تأثیر عطارد، زهره، زحل، قمر، بعضى از ستارگان و نفوس كواكب، همۀ اینها در این قضیه نقش زیادى دارند! تأثیر اعداد، بعضى از خطوطات و ترسیمها، اقتران بعضى از سیارات و ستارگان در موقع خاص و نوشتن و كتابت با شرائط خاص خودش كه بعضى از اینها باید همراه با ریاضات و با یك نوع اعمال گذشته مثل اربعینیات و غیر اربعینیات و حتی سبعیات باشد ـ برحسب آن مقصودى كه مترتب مىشود ـ [در این قضیه نقش زیادی دارد]! اینها چیزهایى هستند كه وارد شدن در آنها خیلی هم براى انسان صحیح نیست و ما مىدیدیم كه بزرگان همیشه انسان را از وارد شدن در اینگونه امور و مسائل منع مىكردند! گرچه همۀ اینها در تحت قدرت و تسخیر ذات واجب است ولى نفس انسان بهواسطۀ آن لذت نفسانى كه از ورود در این مسائل و مطالب پیدا مىكند، از اتجاه به آن سمتوسو غفلت مىكند و به آن سمت گرایش پیدا مىكند و دیگر همۀ كارها و امور خودش را مىگذارد و به این مسائل و تأثیر این قوا و طلسمات و امثالذلك در رتق و فتق امور مىپردازد و از آن جنبۀ توكل و تسلیم و رضا باز مىماند و طبعاً مقهور همچنین فضاهایى مىشود و بهطوركلى از دایره بیرون مىافتد و عقب مىماند. لذا از جانب بزرگان و اهل معرفت و اهل توحید هیچگاه ترغیب به ورود در این مسائل نشده است.
بله! نسبت به بعضى از امور اجازهها و دستوراتى براى حفظ بعضى از آفات و شرّ شیاطین و ابالسه و اجنه و امثالذلك داده شده است كه در كتب هم ذکر شده و مىشنیدیم كه بعضى از اینها را هم نقل مىكردند و اشكال ندارد كه انسان تا این حدود بعضى از اینها را همراه خودش داشته باشد اما اینكه بخواهد كارهاى خودش را در این مسائل قرار بدهد، اینها مطالبى نیست كه انسان به آن بپردازد! گرچه موجود است و وجود خارجى دارد و بزرگان هم نسبت به این قضیه در كتب خودشان خیلى مطالب نقل كردهاند. علىٰكلّحال حتى ابنسینا هم كتابى دارد به نام كنوز المُعزّمین كه در آنجا راجع به همین مطالب مسائلى دارد. یك وقت من این كتاب را مطالعه مىكردم و دیدم كه خود ایشان هم ظاهراً اهل این حرفها بوده و اطلاع داشته است و در این مطالب هم مطالعات و تجربیاتى داشته است.
عقل در همچنین طبقۀ عرضیهاى از این امور هم قرار دارد یعنى آن قوۀ عاقله این امور را در ارتباط با سایر مسائلى كه در حولوحوش این قضیه مىگذرد ترسیم مىكند.
خب شاید كسى اینطور بگوید كه همان نفس ناطقۀ ماست كه تدبیر مىكند و دیگر چه نیازى به عقل فعال داریم؟! چه نیازى به یك عقل منفصل داریم؟! چه نیازى به یك عقل مدیر و مدبر كلى داریم؟! نفسِ ناطقۀ هر شخصى خودش داراى عقل است. بعضىها هم خب الحمدلله .... همۀ اینها مراتب مختلفى دارد.
امروز داشتم یك جریان و قضیهای را نگاه مىكردم، حالا آنچه را كه در آنجا گفته مىشد براى من مهم نبود، خصوصیات افرادى كه در این قضایا و مطالب صحبت مىكردند خیلى برایم عجیب بود كه چطور شخصى مطلبى را بیان مىكند درحالىكه خودش در نقطۀ مقابلش حركت مىكند! قضیه چیست؟! اصلاً خودش در نقطۀ مقابل مىرود و آثار، علائم، شواهد و خصوصیات دارد. این نكته خیلی نكتۀ مهم و دقیقى است و خیلى باید حواسمان جمع باشد كه خداى نكرده در جریانی قرار نگیریم كه آن جریان ما را بهدنبال خود بكشد، نه ما جریان را [بهدنبال خود بکشیم] و براساس مبانى توجیه كنیم! جریان ما را بهدنبال خود مىكشد و ما خود را در این جریان توجیه و تأویل مىكنیم! خود آن جریان را تبرئه، تنزیه، پاك و منزه مىكنیم! بر یك جریان سوار نمیشویم که از بیرون به آن جریان نگاه كنیم بلکه داخل در جریان قرار مىگیریم و به طبع ناچاریم كه آن جریان را پاك، منزه، مبریٰ، محسّن و مستحسن از هر عیب و ایرادى قرار بدهیم. اول شخصیتى را براى خود درست مىكنیم و آن شخصیت را شخصیتِ غیر قابل نفوذ و غیر قابل ایراد ترسیم مىكنیم، حالا اگر ایرادى به آن وارد شد دائم در مقام توجیه برمىآییم! نمىگوییم كه ایراد به این شخصیت وارد است! چه خبر است؟! خودت را براى او كشتى! تو كه براى توجیه، تأویل، تغییر، هزارتا دلیل، برهان و فلان اینهمه زحمت مىكشى، خودت را از این جریان بیرون بكش، دیگر نیاز هم ندارد خودت را ازبین ببرى! مگر مجبورى؟! چه كسى مجبورت كرده است که اول شخصیتی برای خودت درست کنی و خودت را در یک [جریان] قرار بدهی و بعد هم [اینطور عمل کنی]؟!
خب اینهایى كه بهجاى امیرالمؤمنین علیهالسّلام ابوبكر و عمر را آوردند معلوم است كه نمىتوانند با على مقابله كنند! شخصیت امیرالمؤمنین شخصیتى نیست كه كسى بتواند با او مقابله كند! آن شخصیت شخصیتى است كه خطا و اشتباه برنمىدارد! خلل در او وارد نیست و ابهام ندارد! حالا ما فرد دیگرى را بهجاى این شخصیت قرار مىدهیم! اگر این قضیه در جاهلیت اتفاق مىافتاد نیاز به توجیه نداشت چون در جاهلیت همه چیز قابل توجیه است! طرف از دیوار مردم هم بالا برود مسئلهاى نیست! شراب هم بخورد مسئلهاى نیست! هر کاری بکند مسئلهای نیست چون در جاهلیت هست و مشكلى نداریم. اما شما در اسلام و در فضاى بعد از رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم و در فضاى حضور همچنین موجود قدسى بهجاى جانشین او كسى را مىآورید كه درمقابل او قرار دارد! حالا این شخص هرچه هم بخواهد تظاهر كند، هرچه هم بخواهد در محراب بایستد و نماز بخواند، هرچه هم بخواهد در ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾ بهجاى چهارتا مدّ چهلتا مدّ بكشد و یك اذان هم بگوید، هرچه بگوید آن علم را ندارد تا بتواند جواب مردم را بدهد! آن را چهكار مىكنید؟! آن قدرت را ندارد تا پاسخ عالم یهودى، رهبان، نصارى و كشیش را بدهد. براى آن چه خاكى مىخواهى بر سرت بكنى؟!
خیلی خب حالا ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾ را همچنین كشید كه صدایش تا طائف هم رسید یا همچنین ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ﴾ گفت كه همه [فهمیدند]! اینها مسائلى است كه مربوط به ظاهر است. آنچه كه لازمۀ حضور است و حضورت را تأکید مىكند عین ﴿نَسۡتَعِينُ﴾ و ضاد ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾ نیست بلكه پاسخ به شبهات است! جواب دادن به سؤالات است! دادن علم دنیا و آخرت به مردم است! دستگیرى مردم بهسمت توحید است! اینهاست كه توجیهكنندۀ خلافت یك نفر بهجاى رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم است. این را چهكار مىكنى؟! حالا خراب که مىكند مىگویند که ایشان شکستهنفسی مىفرمایند! جناب ابىبكر نمىخواهند جواب بدهند! مىتوانند جواب بدهند ولى شکستهنفسی مىكنند! در موضع رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم هستند و نمیخواهند بگویند! اگر بخواهند بلد هستند مثل پیغمبر بگویند ولى شکستهنفسی مىكنند! بابا دیگر جواب مردم را دادن شکستهنفسی ندارد! نه ایشان شکستهنفسی مىكنند و حال ایشان الآن مساعد نیست براى اینكه بخواهند پاسخ آن یهودى را بدهند! والاّ این حرفها چیست؟! اصلاً ایشان از این مطالب گذشتهاند! خلیفۀ رسول الله است! همۀ امت او را اختیار کردند! مىگویند که چه موقع حال ایشان مساعد مىشود؟! برویم و یك هفتۀ دیگر به مدینه برگردیم. [میگویند که] حالا شما بروید تا بعد ببینیم [چه میشود]! فعلاً آنها را رد کنیم و شرشان را [كم كنیم]! بالأخره آنهایى كه در اطراف هستند باید مدیریت كنند! آن عقل فعال ـ البته شیطان فعال است و اینجا عقل فعال نیست! ـ و آن شیطنت فعال [باید مدیریت کند]! همانطوریکه عقل بالاِنفصال و منفصل داریم، شیطنت بالاِنفصال هم داریم! با مدیریت ابوعبیده و خالد و مالد و كسانى كه در اطراف این قضیه هستند ـ خب اینها همپالكى هستند ـ باید یك طورى هواى همدیگر و هواى رئیس را داشته باشند! این فرد را رد مىكنند كه برو هفتۀ دیگر بیا! إنشاءالله تا هفتۀ دیگر خدا بزرگ است و مىمیرد یااینكه اگر دیدیم نمرد خودمان او را مىمیرانیم! او را مرده مىشود و او را مىمیرد!! بالأخره اگر دیدیم نمرد و از سوراخ دیگرى دوباره پیدایش شد باید یك فكرى بكنیم و مرضی برایش [جور کنیم]! مصلحت و شکستهنفسی و مسافرت!
خلاصه اوضاع خراب است و دوباره سر و كلۀ آن یهودى پیدا میشود، ایندفعه با ده دوازده نفر آمده است لذا مىگویند که خلیفۀ رسول الله نیست و به بیرون مكه رفته است! [میگویند که] تا چه موقع بمانیم؟! چه خاكى بر سرمان كنیم؟! مىگویند که حالا شما بفرمایید بروید! اما امیرالمؤمنین علیهالسّلام این حرفها را ندارد، صداى تق تق در میآید و [شخصی میگوید که] یك نفر به مسجد مدینه آمده است و آبروى آن طرف كه بالا هست برده و آبروى آن كسى هم كه پایین بود را هم برده است، بیا به داد اسلام برس! حضرت عبا و عمامه را مىگذارد و راه میافتد و به مسجد مدینه مىآید و جواب هم مىدهد و طرف هم شهادت به اسلام و امارت امیرالمؤمنین مىدهد. چرا؟ چون این بهجاى پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است و درست هم است! این نفس رسول الله است! نفس رسول الله همان را مىگوید كه رسول الله مىگوید، همان عملى را انجام مىدهد كه او انجام مىدهد، همان اعجازى را مىكند كه او مىكند و همان دستگیرى را میکند که او انجام مىدهد! تو برای چه پیش پیغمبر آمدی؟! مىگوید که چون پیغمبر دستم را مىگرفت. [حضرت میگوید که] خب دستت را به من بده، من دستت را مىگیرم. تو به اینجا آمدى كه پیغمبر دستت را بگیرد خب من هم مثل نفس پیغمبر هستم، دستت را به من بده. اگر دستت را گرفتم و نرسیدی، روز قیامت به پیغمبر شكایت كن! اگر من تو را نرساندم، برو به پیغمبر شکایت کن! چرا؟ چون من عین پیغمبر هستم! بقیه چطور هستند؟! خدا عمرشان بدهد، عمرشان ندهد! چون هر یک روزى كه غصب خلافت کنند بارشان سنگینتر مىشود و وِزر و وبال امت بیشتر بر گردنشان مىآید!
قضیه و مسئله این است! بالأخره شواهد دارد و هزارتا دلیل دارد! آنوقت آدم نگاه مىكند مىبیند که چگونه شخصى در این فضا قرار مىگیرد و توجیه مىكند! آخر تو به چه حسابى با این بیعت كردى؟! مىگوید که ما دیدیم فلان شخص راجع به ابوبكر خواب دیده است!! خب خواب ببیند، مگر خواب دیدن [دلیل است]؟! اگر تو خواب میبینی و قرار بر خواب دیدن است، من هم خواب دیگری میبینم! آیا پیغمبر او را انتخاب كرده است یا شخص دیگرى را انتخاب كرده است؟! میگویند که بله رسول الله انتخاب و انتصاب كرد و خلف خود را منصوب کرد ولی آخر اینهمه مردم هم كه اشتباه نمىكنند! اینهمه افراد كه دور پیغمبر نماز مىخواندند، این شخص را بهجاى پیغمبر انتخاب كردند، مگر مىشود [اشتباه کرده باشند]؟! همۀ عمامه سفید، سیاه ـ آن موقع سیاه نبود ـ زرد و این حرفها این كار را انجام دادند! این خیلی عجیب است.
در یك جریان ـ خیلى برایم عجیب بود! ـ آخر این شخصی را که میخواهم بگویم از این افرادی است که درس خواندهاند؛ فقه و اصول و فلسفه خواندهاند! مگر میشود؟! خب این حرفها کجا رفته است؟ مىگفت: مگر مىشود یك نفر از دنیا برود و شخصى را بهجاى خودش نگذارد؟! بابا اینكه تمسك به عام در شبهۀ مصداقیه و آنهم از بدترین قِسم شبهۀ مصداقیۀ مفهومیه است! اولاً حالا مىگوییم که نمىشود، از كجا معلوم است كه این شخص باشد؟ شاید شخص دیگرى باشد. چون نمىشود كه یك نفر از دنیا برود و بهجای خودش چوپان نگذارد، آن شخص میگفت: نمیشود گوسفندان را رها كند! خیلی خب قبول داریم، حالا از كجا معلوم این شخص است؟! شاید آن شخص باشد!
نتیجۀ اصرار بر باطل
یك وقت بنده خدایى پیش ما آمده بود و یك ساعت شروع به حرف زدن كرد كه فلان رودخانه از كجا مىآید و به دریاى فلان مىرسد و این رودخانه شیرین است و وسط آبهاى فلان است، همین ساحل چه و چه و جریان گلف استریم1 و فلان و از این چیزها! به آخر که رسید گفت که چرا شما خودتان را در كنف این جریان قرار نمىدهید كه محفوظ باشید؟! گفتم که چرا بهعكسش نیست؟ چرا آن آقا خودش را در جریان قرار نمىدهد؟ گفتم که ما یك ساعت حرفهایت را گوش دادیم که آب شیرین و شور و زرد و جریان و رودخانه و از کجا میآید و به کجا میریزد و فلان، خب حالا مقصودت چیست؟! پس این علوم براى چیست؟! برای چه زمانی است؟! كاربردش براى چه وقت است؟! خیلى عجیب استها! آنوقت آدم مىماند! مىگوییم که بابا قضیه این است. مىگویند که نه آقا شما اشتباه مىكنید! خب بابا اشتباه من را بگو. مىگوید که علم شما مانع است! عجب! خب بیا این علم را از من بگیر. مگر نمىگویى که مانع است؟! بیا یك آمپول بزن و دستگاه ساكشن را بیاور تا بگیرد و بیرون بکشد. این مغلوب یك جریان شدن مىشود؛ انسان وارد در یك جریان مىشود و كمكم مسخ مىشود! آدم به این چهرهها نگاه مىكند مىبیند که این مردم مسخ هستند؛ چشمهایشان مسخ است! مغزشان یک چیز پیچیده، بسته شده، تمام شده و قفل زده شده است! بعد تمام مسائل، جریانات، قضایاى خوب و بد، ایرادها و اشكالها همه باید در این فضا شكل بگیرد و به انحاء، وسائل، حیل و بأىّنحوٍكان توجیه و قابل پذیرش شود كه اگر یك صدم و یك هزارمش را یكى دیگر انجام بدهد اوه اوه اوه! روى نقارهخانۀ امام رضا علیهالسّلام نقاره مىزنند! اما اگر یكى دیگر صد برابرش را انجام دهد مىگویند: این بهخاطر آن است و آن بهخاطر این است! عجیب است! این قضیه چیست؟! چه اتفاقى افتاده است كه مغز آدم از آدم گرفته مىشود؟! اصرار بر باطل انسان را به اینجا مىرساند!
اینكه بزرگان همیشه مىگفتند که وقتى یك مطلب خلافى را دیدید توجیه نكنید [براى این است]! چقدر من از مرحوم پدرم راجع به عدم ایستادگى و اصرار بر امر خلاف مىشنیدم. این اصرار بر امر خلاف به نفس تو آمادگى مىدهد در بالاتر از آنهم بایستى! وقتى كه به بالاتر رسیدى و خلاف دیدى و درصدد توجیه برآمدى، باز هم یك آمادگى دیگر [پیدا میشود] یعنى دلت نسبت به پذیرش حق سنگتر و سفتتر مىشود! بزرگان همیشه راه را براى سؤال باز مىگذاشتند! راه را براى تحقیق باز مىگذاشتند! راه را براى فهم باز مىگذاشتند! چون اول ضررى كه متوجه انسان مىشود، ضرر به خودش است! یعنى این الآن دارد یك جریان را توجیه مىكند اما نمىداند كه اول خودش ازبین مىرود! اول خودش ازدست مىرود! اول خودش نابود مىشود! اول نفس خودش ازبین میرود! این جریان یكى دو روز دیگر و دو سال دیگر تمام مىشود [اما] تو این وسط خراب شدی! داری خودت را فداى این قضیه مىكنى! آن ضرر اول و ابتدایى به من مىرسد و من دارم ازبین مىروم و خودم را فداى یك جریان مىكنم!
بدبخت واقعی!
بدبخت كسى است كه دین خود را فداى دنیاى دیگران كند، این خیلى بدبخت است! روایت از امیرالمؤمنین علیهالسّلام داریم: بدبخت كسى است كه دنیاى خود را فداى دنیاى دیگران كند و بدبختتر كسى است كه دین خود را فداى دنیاى دیگران كند!1 آنوقت اینها عقلشان به همین مقدار است و مطلب را ادراك نمىكند! وقتى هم كه مىماند مىگوید که ما اصلاً به این حرفها كارى نداریم، اصلاً تو به ما چهكار دارى؟! تو برو كار خودت را درست كن.
من خیلى با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ باز بودم و ایشان هم خیلى من را در این مسئله تشویق مىكردند. یک وقت در زمان سابق در طهران منزل یكى از افراد بودم كه یك چیزى راجع به ایشان شنیدم و گفتم كه راجع به این قضیه تحقیق مىكنم. گفت: نه، نرو. گفتم که پس چرا گفتی؟ گفتم که تو الآن یك حرف به من زدى كه این حرفِ تو در من تأثیر ایجاد كرده است و من به همچنین مطلبى معتقد نیستم و فلان شخص را این نحوه نمىدانم و اگر قرار باشد این حرف راست باشد، من باید در اعتقادات خودم تجدیدنظر كنم چون من همچنین چیزى را نمىدانم. میخواستی حرف را نگویی! من با افراد هم همینطور هستم؛ یا حرفی را به من نزنید یا اگر زدید من پیگیرى مىكنم. حرف نزنید اما اگر كسى گفت، دیگر نباید بگوید كه آقا حالا پیش خودمان بماند. من پیش خودم نگه نمىدارم و پیگیرى مىكنم! از اول هم همینطور بودم. گفتم که من پیگیرى مىكنم چون بالأخره براى خودم حسابوكتابى قائل هستم! رفتم و سؤال كردم كه من همچنین مطلبى شنیدهام. مرحوم پدرم ـ رضوان الله تعالی علیه ـ گفتند که نهخیر قضیه اینطور نبوده و مسئله به این شكل بوده است و براى آن شخص از این نظر سوءتفاهم پیدا شده است! این مقدار از مسئله درست است ولى این مقدارش درست نیست و مطلب به این شکل است. گفتم: بسیارخب دیگر مسئله روشن شد. ما اینطور نبودیم كه حالا كه مسئله چیز است پس دروغ و فلان هم اشكال ندارد و هر چیز دیگرى هم اشكال ندارد كه اگر اینطور و به این شكل و به این كیفیت باشد بهطوركلى با تمام مبانى انسان مخالف است.
آیا شما یك مورد در زمان ائمه علیهمالسّلام سراغ دارید كه كسى چیزى از ائمه بشنود بعد امام علیهالسّلام بفرمایند که من به تو دروغ گفتم و دلم خواست بگویم و یااینكه بعداً طرف بفهمد كه این مطلب دروغ بوده است؟! بله، مواردى بوده است كه امام علیهالسّلام بهخاطر تقیه مطلب را خلاف نقل مىكردند و بعد هم راوى سؤال مىكرد و حضرت مىفرمودند که اگر ما اینطور نگوییم جان شما را نگه نمىداریم. وقتى ابوحنیفه در مجلس حضرت امام صادق علیهالسّلام مىآمد حضرت مىفرمودند كه من دنبال فلان چیز مىگردم و پیدایش نمىكنم. او هم نیشش باز مىشد و افراد تعجب مىكردند كه چطور امام صادق که مىفرمودند: من به عرش خدا و به همه چیز اطلاع دارم، میگویند که من دارم دنبال آن كنیز مىگردم و پیدایش كنم تا بهخاطر خلافش او را تنبیه كنم! آنوقت مىگویند که ما علم غیب داریم! وقتى كه [ابوحنیفه] میرود سؤال مىكنند كه یا ابنرسولالله براى ما سؤال ایجاد شده است! دینمان دارد [نابود] مىشود! مشكل ایجاد شده است! ما شما را اینطور نمىدانیم. ما شما را عارف و عالم مادون العرش إلى یوم القیامة مىدانیم! ما شما را واسطۀ فیض مىدانیم! واسطۀ فیض كه نمىتواند جاهل باشد! ما شما را حبل الله مىدانیم! ما شما را متولى ولایة الله مىدانیم! ما به این مسائل اعتقاد داریم آنوقت شما مىگویید که من دنبال آن [كنیز] میگردم، رفته و پیدایش نكردم؟! حضرت در جواب گفتند: مگر ندیدید که شخص آنجا نشسته است؟! من این حرفها را براى این زدم. اگر قرار باشد این مطالب را نگویم، او دسیسه مىكند و كینه و حقد و حسدى كه در نفس او هست كار دست ما و شما مىدهد! ما كه نمىتوانیم هر چیزى را به آن حساب بگذاریم! خلاصه امور و مطالب باید برحسب ظاهر بگذرد. در همه جا و همۀ امور که از امامت و ولایت استفاده نمىشود چون اصلاً نظام بههم مىریزد. [اصحاب] گفتند که آقا راحت شدیم!1 اما تا حالا شده است كه حضرت دروغ بگوید و بعد بگوید كه من دروغ گفتم شما ببخشید، من اشتباه كردم و دروغ گفتم؟! تا حالا یك مورد داریم؟! یك مورد داریم كه بگوید: ببخشید آقا من اشتباه كردم؟! حالا دورغ هم نه، [بگوید که] من اشتباه كردم و نمىدانستم و نگفتم و یادم رفته بود، آیا در تاریخ ائمه علیهمالسّلام همچنین چیزى داریم؟! اگر هست كسى بیاورد. آن امامى كه ما قائل به [امامت او] هستیم، اهل این حرفها و مسائل نیست. امام ﴿نَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَيۡهِ مِنۡ حَبۡلِ ٱلۡوَرِيدِ﴾2 است! امام واسطۀ در هر تعین و وجود است! قبل از اینكه انسان خودش اطلاع پیدا كند، او اطلاع و علم حضورى نسبت به این مسئله دارد! بلكه بالاتر از علم حضورى، علم شهودى و علم ایجادى دارد! نفس امام خودش موجد است! نهتنها حضور دارد حتى بالاتر از آن، علم حضورى منتزع از او مىشود، اصلاً او موجِد است و قبل از تحقق مُلكى، تحقق ملكوتى در نفس او پیدا شده است! علىٰكلّحال مسئله به اینصورت است.
لذا خیلى باید مواظب و مراقب باشیم كه به دام جریانات و مسائل روزگار و بالا و پایینها و فراز و نشیبها نیفتیم! چون بالأخره تا وقتى انسان راجع به دیگران حكم مىكند، مسئله مهم نیست! ولى یك وقت جریاناتی به سر خودش مىآید و قضایایى براى خودش پیدا مىشود و در این قضایا چهبسا اینکه ضرر متوجه او خواهد شد! باید ببیند آیا حق مىگوید یا ناحق مىگوید؟ چه مقدارش حق است و چه مقدارش ناحق است؟ باید به این مسائل توجه كند. بله! یك وقت انسان براى دیگران قاضى مىشود، خب كارى ندارد و همینکه رعایت كند و مسائل حُبّوبغض را درنظر نگیرد شاید بتواند! ولى یك وقت جریان براى خود انسان، منتسبین به خود انسان، خانواده و یا رفیق انسان اتفاق میافتد که اگر در یك همچنین شرایطى انسان بخواهد كاملاً صاف و شفاف و بدون هیچگونه جهتگیرى و هیچگونه اتخاذ رویه به همان اصل و مبنا برسد، خیلى كار مىبرد!
دستورى كه بزرگان مىدادند این بود كه انسان در هر قضیهاى مراقب این مطلب باشد، در این قضیه اگر انسان مراقبت كرد و واقعاً حق را رعایت كرد [کار درستی انجام داده است].
یك وقت بعد از فوت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در مجلسى بودیم و شخصى كنار من نشسته بود، این شخص رو كرد به من بهطورىكه كسى نفهمد چون چند نفر چهار چشمى و هشت چشمى داشتند او را نگاه مىكردند! صحبت كردن با ما در آن موقع از كفر، شرك، ارتداد و همه چیز بدتر بود، الآن هم همینطور است! یعنى اگر شخص كفر مىگفت ـ جداً مىگویم و شوخى و اغراق نمىكنم ـ مسئلهای نبود و مىگفتند که اشتباه كرده است اما واى واى واى اگر كسى به ما سلام مىكرد دیگر پروندهاش تمام مىشد! آرام رو كرد به من و گفت که آقا اصلاً نمىتوانیم با شما صحبت كنیم! ـ لسان عربى هم داشت ـ مىگفت که من مىدانم حق با شماست ولى نمىتوانم حرف بزنم! من هیچ نگفتم و فقط همینطور خندیدم! آنوقت روزگار یكىیكى مىگذرد و همین شخص مىرود! تو كه الآن داری این حرف را به من مىزنى، مسئولیت بر عهدهات هست! تو که دارى صریحاً مىگویى: حق با شماست ولى من نمىتوانم با شما صحبت كنم، الآن داری چه بلایى بر سر خودت مىآورى؟! تو كاری [برای من] انجام نمیدهى چون من راه خودم را مىروم! من الآن دارم راه خودم را مىروم اما تو چه بلایى بر سر خودت مىآورى كه این حرف را به من مىزنى؟! كار به جایى مىرسد که یك ماه و دو ماه و سه ماه مىگذرد و كمكم این حق با شماست تحلیل مىرود، کمرنگ مىشود، بىرنگ مىشود، سرد مىشود، خمود مىشود، آن آتش تبدیل به خاكستر مىشود و كار به جایى مىرسد كه وقتى من از جایى مىگذرم او راهش را از آنجا برمىگرداند كه به من سلام نكند! آدم به اینجا مىرسد! چون خشت اول كج گذاشته شد! آن خشت نباید كج گذاشته شود و باید درست باشد! خشت دوم كه روى آن آمد كجتر كرد و دائماً زاویه كج شد و رسید به یك جا كه دیوار سقوط كرد و الآن دیگر دیوار و مایهاى نمانده است!
یک وقت جایى عكس همین بنده خدا را زده بودند و گفتم که چرا قیافهاش اینطورى است؟! چرا چهرهاش اینطورى است؟! واقعاً دلم سوخت و ترحم كردم که این بندگان خدا همانهایى بودند كه سابق اینطورى بودند! چرا اینطور مىشود؟! اگر آن شب كه پیش من نشسته بودى و به من گفتى که حق با شماست، مىآمدى و روى حرفت مىایستادى آنها با تو چهكار مىكردند؟! از فلان شغل بیرونت مىكردند؟! خب بیرون بکنند. تو اینقدر به خدا توكل ندارى؟! تو اینقدر به خدا معرفت ندارى؟! از گرسنگى مىمردى؟! بیرونت مىكردند. خب بیرون مىرفتى. جا نداشتى؟! تو كه خانه داشتى! فرض میکنیم که جا نداشتى، خب در خیابان مىخوابیدى یا مىرفتى در صحن امام رضا علیهالسّلام میخوابیدی، آنجا كه بود! مگر مرحوم قاضى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در نجف و كربلا داخل صحن نمىخوابید؟! تو هم مىرفتى در صحن امام رضا علیهالسّلام مىخوابیدى! ولى خودت، نفست، اتصالت، حریت و ارتباطت را داشتى! الآن چطور؟! چرا مسخ شدى؟! چون روى حرفت نایستادى! بله، اگر از اول مىگفتى: تو بر باطل هستى و افكارت اشتباه است و در نفس و انانیت هستى و قبول هم داشتى و واقعاً یقین داشتى و اعتقادت بود، مسئلۀ دیگرى بود! اگر واقعاً اعتقادت بود، اینطور نمىشدى! ولى چون اعتقادت نبود، خدا تو را مسخ كرد! عكس الآن را كنار عكس آن موقع او بگذارید و نگاه كنید، ببینید مسخ شده یا نشده است؟ چشمها عوض شده و صورتها دگرگون شده است! چرا؟ چون پا روى حق گذاشت، پا روى حق گذاشت!
در اینجا صحبت نفس ناطقه شد و این حرفها پیش آمد. این عقلى كه مربوط به نفس ناطقه است كمكم ازبین مىرود! آن عقلى كه آن شب به من گفت که حق با شماست، آن عقل نفس ناطقه بود! ولى بعد كمكم همینطور كم شد كم شد كم شد و همینطور یك ولت یك ولت یك ولت كم شد و بعد از 220 ولت به صفر ولت رسید، صفر ولت هم که ظلمت است! حتی یك ولت هم نور مىدهد اما این دیگر صفر شده است و صفر هم ظلمت است. همینطور مىگویند: بیا و برو، بنشین و پا شو، این حرف را بگو و آن حرف را نزن، اینجا را امضا كن و آنجا را امضا نكن، اینجا شركت كن، در این راهپیمایى برو و در اینجا نرو. دیگر آن فهم رفت، آن فهمى كه تیز است و تشخیص مىدهد دیگر ازبین مىرود.
لذا وقتى نگاه مىكنیم مىبینیم که همین اطرافیان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در زمان حیاتش مىآمدند و مىرفتند و پشت سر پیغمبر یا رسول الله یا رسول الله مىكردند و هلهله و این حرفها، ولى وقتى كه پیغمبر رفت مگر ایستادند؟! خب تو كه در غدیر و [موقع] صحبت پیغمبر بودى! تو كه دیروز پیغمبر را با آن وضعشان دیدی كه نمىتوانستند راه بروند و دو نفر یكى امیرالمؤمنین و دیگرى فضل بن عباس حضرت را گرفتند، آمدند گفتند: «إنی تارکُ فیکُم»1 دیدی! اگر گوش تو اشتباه شنیده است عیبى ندارد و گناه هم ندارى ولى گوش تو كه شنید! شنیدى كه پیغمبر مىگوید و فهمیدى كه منظور او کیست! همه را فهمیدی؛ جریان غدیر را فهمیدی، سایر تصریحات پیغمبر را فهمیدى، «أنا مدینةُ العِلم و علىٌّ بابها»2 را دیدى و شنیدى و همۀ اینها را شنیدى! یك عده رفتند و ابوبكر را انتخاب كردند! خب بكنند! قرار این است كه یكى با هاون بر سرش بزند، تو هم باید بزنى؟! چون این زده است [بگویی که] ببخشید هاون را به من بده میخواهم بزنم! چرا؟ چون او زده است! او زده كه زده، او دیوانه است تو چرا دیوانه شدی؟! آقا این دوتا با هاون در سر و مخشان زدند، من هم مىخواهم بزنم! عجب الاغى هستى تو! آن دوتا خر و الاغ و دیوانه هستند، مگر تو مغزت را ازدست دادى؟! آقا این سه نفر با این هاون در سرشان زدند، بنده هم نفر چهارم مىخواهم بزنم! خب اینها همین هستند! وقتى مىبیند كه دارند به سقیفه مىروند، [میگوید که] کجا میروید؟ [میگویند که] به سقیفه میرویم. [میگوید که] چه شده است؟ [میگویند که] میخواهیم برویم و خلیفه انتخاب كنیم! [میگوید که] خب پس من هم آمدم! تو چرا مىروى؟! این دلش مىخواهد برود، این اصلاً مىخواهد برود و خودش را از بالاى كوه اُحد پایین بیندازد، به تو چه [ربطی دارد]؟! حالا هزارتا مرض دارد و فلان دارد و چه دارد و دلش مىخواهد بیندازد، [به تو چه ربطی دارد]؟!
الآن در بعضى از كشورها هست که این پلهاى بزرگی كه روى رودخانهها زدند، دیدند افراد مىروند خودكشى مىكنند اما حالا نرده كشیدند كه مردم نروند خودكشى كنند! یعنى دولت نرده كشیده است که بابا نرو خودت را پایین نینداز! حالا یك جوان است و یک دختر به او جواب رد داده یا دختر است و پسری به او جواب رد داده یا نمىدانم پیرمرد است که پیرزنی به او جواب رد داده یا پیرزن است و پیرمردی به او جواب رد داده است! خلاصه حالا به هر کسی جواب رد دادند، از آن بالا خودش را پایین مىاندازد! مىگویند که بابا برو خودت را در اتاق حلقآویز كن ولى از آن بالاى پل پایین نینداز، آبروى مملكت و كشور مىرود! بعداً نرده كشیدند كه مردم نروند خودشان را از بالا به پایین بیندازند! حالا این دارد به سقیفه مىرود، تو چرا مىروى؟! مىگوید که بیا برویم ببینیم آنجا سقیفه [تشكیل مىدهند]! او دارد مىرود و این دو سه نفر هم دارند به سقیفه مىروند، من هم راه بیفتم! صبر کن و فکر کن که باید بروى یا نباید بروى؟ مىخواهى كجا بروى؟!
این عقلِ نفس ناطقه است؛ عقلى است كه بهدنبال احساس، آن قوا و توان خودش را ازدست مىدهد و بعد آن احساسات غلبه مىكند و بعد در یك جریان واقع میشود و خودش جزو آن جریان مىشود! تابهحال بیرون از این جریان بود و الآن خودش جزو جریان مىشود و دیگران را هم به همین جریان تشویق مىكند! نهتنها خودش وارد این چاه، دریا، درّه و باتلاق شد، به دیگران هم میگوید كه شما هم بیایید! من داخل این باتلاق رفتم، شما هم در این باتلاق بیایید! شما هم بیایید با أبىبكر بیعت كنید، شما هم وارد این باتلاق بشوید! شما هم على را كنار بگذارید! شما هم بیایید شما هم بیایید، چهار نفر هم پشت علی نبود! شما بیایید، شما بیایید! پس این نفس ناطقه كجا رفت؟! ماشاءالله! اینها همه که در زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آدم بودند و نماز مىخواندند! چطور شد؟! این نفس ناطقه، این علم، این تشخیص و این عقل مایز حق و باطل كجا رفت؟! چرا؟ چون زمان پیغمبر به این نرسید و فقط آمد و در نماز پیغمبر ایستاد و خیال كرد نماز همه چیز را درست مىكند!
یادتان مىآید چندى قبل راجع به تظاهر به مطلب و یا پرداختن به معرفت صحبت كردیم؟! در همان زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم مىدیدیم که افرادى كه در همان زمان بودند فقط ظاهرى از ایشان مىدیدند، فقط همین ظاهر را مىدیدند! فقط همین لیوان آب ایشان را مىدیدند كه وقتی میخورند تَه آن چیزی مىماند یا نمىماند! ما مىدیدیم دیگر! [میگفتند که] برویم برداریم! این سبقت مىگرفت و آن سبقت مىگرفت كه برویم برداریم! ببینیم سیبى را كه مىخورند، [مقداری از این] سیب را باقى مىگذارند یا نمىگذارند که برویم تَه سیب را برداریم! کسی فكر نمىكرد که این آقا چه دارد مىگوید و حرفش چیست! ایشان به من مىگفت: این رفقایى كه با آنها هستى فهمشان چقدر زیاد شده است! میگفتم: عجب! ایشان مىگوید که فهمشان چقدر زیاد شده است؟ من از قم كه به مشهد مىرفتم ایشان سؤال مىكردند و عبارت ایشان این بود كه من به حال ایشان كارى ندارم. این یعنى چه؟ یعنى به آن گریههایی که میکنند كارى ندارم، به آن سجدههایشان كارى ندارم، به آن ذكرشان كارى ندارم و به آن توسلاتشان کاری ندارم و به خوابشان و اینکه دارد خواب مىبیند كارى ندارم! حال است دیگر، حال همین است. خواب كه سهل است، ما آن موقع یك مكاشفههایى مىدیدیم، نه آن مكاشفههاى دروغى كه بعد از ایشان درآمد و من در كتاب نوشتم؛ آن مكاشفههاى دروغ كه جعالها و كذابها از خودشان درآوردند! مكاشفههاى راست و درست بود، اینها را دیدیم كه بعد همه پشتك زدند! لذا مرحوم آقا مىگویند که من با حالشان كارى ندارم، فهمشان چقدر است! طرف مىگوید که من در خودم این استعداد را مىبینم كه به مقام فنا برسم! معلوم است كه بهاندازۀ یك گنجشك هم نمىفهمد! مغزش اینقدر [کوچک] است و هیچ فهمی ندارد! حالا هرچه بگوید که من فلان مكاشفه را دارم و فلان حال را دارم، بگوید، هرچه بگوید براى خودش مىگوید! بعد هم همینطور شد و همین افراد برگشتند و چه مطالبى راجع به بزرگان گفتند و چه مسائلى گفتند كه اصلاً انسان خجالت مىكشد و شرم مىكند كه ببیند چه گفتند و چه نامههایى دادند و در نامههایشان چه حرفهایى زدند! همینهایى بودند كه این حالات را داشتند! مرحوم آقا به من مىفرمودند که رفقاى قم شما فهمشان چقدر اضافه شده است؟ من به حالشان كارى ندارم. بعد مىدیدیم عجب! مثل اینكه راست مىگفتند، همه راست بود! واقعاً خیلى عجیب بود! اگر این جریانات براى ما اتفاق نمىافتاد که انسان خودش بعینه و شهود ببیند، نمىتوانستیم آن مسائل زمان رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم را توجیه كنیم. آخر یعنى چه؟! طرف تا دیروز پشت سر پیغمبر براى نماز جا مىگیرد و فرداى آن روز دنبال ابوبكر مىرود! یعنى چه؟! آدم مىماند.
اصلاً انسان در دستگاه خلقت مىماند که خدایا این چه موجودى است كه درست كردى! اسمش آدم است یا الاغ است یا بینهما متوسطات؟! بالأخره مقول به [تشكیك] است، اسم این را چه بگذاریم؟ خب این كار دیروزش چیست، این كار امروزش چست؟! بعد مىبینیم نه آقا، مثل اینكه درست است و همیشه بود و همیشه هم هست و باید باشد. دیگر هر كسى در فضاى خودش، مسائل خودش، عالم خودش و فهم خودش هست و مهم آن مقدار از نفس ناطقه است كه چقدر دارد، آن مهم است. والاّ خب بله فلان چیز را بلد است، فلان قضیه را بلد است، خب نوار هم بلد است، شما اگر یك كتاب اسفار را داخل یك سىدى بگذارید آیا چیزى به فهمش اضافه مىشود؟! فلان چیز این است، این فرمولش این است، این قضیهاش این است.
تلمیذ: نکتهای که از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ فرمودید که انسان نباید عمل خلاف را توجیه كند، با روایاتى كه دلالت دارند بر اینكه اگر انسان از مؤمن عمل خلافی دید باید حمل بر صحت كند، چطور قابل جمع است؟
استاد: بله، این در صورتى است كه انسان دیگر به یقین نرسد. اگر یقین كرد که نه، خلاف، خلاف است. آن [توجیه كردن] براى این است كه هنوز جاى احتمال هست و خیلى هم براى انسان در طول زندگى و در ارتباط با افراد اتفاق مىافتد، براى خود من خیلى اتفاق افتاده است كه مثلاً یک چیز شنیدم یا شخصى از من چیزى شنیده است و من در حالى بودم یا او در حالی بوده، من برداشتى مىكنم، آنوقت این برداشت مىشود. مىگویند که نباید به برداشتت نگاه كنى، باید به یقین برسى و تا وقتى كه مىتوانى و جا دارد باید به «ضَع أمرَ أخیکَ عَلَى أحسَنِه»1 عمل كنى، یعنى تا وقتى كه جا دارد انسان باید از آن طرف مقابل پرهیز كند. مىتواند بگوید که شاید بهخاطر این جهت بوده است. داریم كه اگر مؤمنى بتواند تا هفتاد مرتبه حمل به صحت كند و نكند، باز در ایمانش خلل هست.2 اما آن مطلب در جایى است كه براى انسان مسلم است كه این شخص دارد خلاف مىكند و شوخىبردار نیست. آنجا جای توجیه نیست چون خلاف، خلاف است.
تلمیذ: یعنى لازم است كه انسان پیگیری كند تا یقین کند كه این خلاف است یا همان ابتدا حمل بر صحت كند و دیگر تحقیق و تفحص نکند؟
استاد: نه، مىتواند در همان ابتدا حمل به صحت كند. آخر بعضى از چیزها اصلاً قابل حمل نیست. فرض كنید شخصى حرفى زده است، این حرف نشاندهندۀ میزان علمیت و معرفتش است، این دیگر چیزى نیست كه شما بخواهید حمل به صحت و غیر صحت كنید. خب نشان مىدهد كه این شخص این است، وزن و وزانش این است، سعه و طاقتش این است، میزان شناختش این است. شما اگر حرف و مطلب خلافى از شخصى دیدید، فرض کنید شخصى كه مدعى اجتهاد است آیا باز هم حمل به صحت مىكنید كه آقا اعلم علماست و در اینجا آب دوغ خورده و این حرف را زده است؟! نه، این چیزى نیست كه جاى حمل به صحت باشد. یك وقت عملى را دیدید كه بهحسب ظاهر عمل صحیحى بهنظر نمىآید یا همین چیزهای مختلفی که انسان مشاهده میکند و میتواند هم حمل به این جهت بکند و هم حمل به آن جهت کند، خب بیاید [حمل بر صحت] کند.
چندى پیش بود بنده خدایى از رفقا روى منبر یك حرفى زده بود ـ حالا من بازگو نمىكنم ـ خب ایشان از این حرف قصدى داشت که مثلاً آن شخصى را كه از او این صحبت را كرده است، همچنین مطلبى گفته و یک مقصودى داشته است. حالا تعبیرى كه آورده بود تعبیر شایستهاى نبود و این درست است، ولى آیا خود این فرد هم متوجه این تعبیر بود یااینكه سبق لسان شده و یك چیز هم از دهانش پرید. آقا همین حرف را یك عدهاى پیراهن عثمان كردند و اینطرف و آنطرف نامه بزن و با موبایل پیام بفرست و فلان و فلان! حالا آن شخص مىگوید: من اصلاً در این خیال نبودم و مىخواستم این مطلب را بگویم. این خیلى حرف است و این قضیه به این برمىگردد كه انسان مسئلهاى را مىبیند، مىتواند بگوید که آقا طرف سبق لسان كرده، از زبانش خارج شده، قصد و تعمد توهین نداشته است. خودش خیلی هم اهل ولاء است.
در این موارد و خیلى از موارد دیگر اینطور است. من چون خودم در جریان هستم به شما همین را بگویم كه 95 درصد از سوءبرداشتها به همین قضیه برمىگردد، چون من داخل مسائل و جریانات و مطالب هستم. آقا فلانى راجع به من این را گفته است. وقتى من از او سؤال مىكنم، مىگوید که [چه وقت] گفتم؟! بر پدر من لعنت اگر من این حرف را زده باشم! آقا من اصلاً چنین چیزى نگفتم. خب مىتوانى بگویى که بابا این نفهمیده است، این كسى كه الآن اینقدر استیحاش مىكند و خودش هم ناراحت مىشود، معلوم است آنجا یك اشتباهى رخ داده است و یا اشتباه شنیده است. اگر گفته بود، مىگفت که بله من این را گفتهام و پایش هم مىایستم، هرچه هم مىخواهى بگویى بگو.
آقا میگویم که من اصلاً پیش افراد بودم و مرحوم پدر ما ـ رضوان الله تعالی علیه ـ جلسۀ عصر جمعه بود و صحبت مىكردند، این شخص که خیلى هم مرد موجهى است داشت اشتباه مىنوشت یعنی اشتباه مىشنید. حالا خوب است چشمانم آنجا بود، میگویم که آقا این كه دارى مىنویسى این نیست و فردا كار دستت ندهد، ایشان الآن این را گفتند. بعد همین میرود میگوید كه آقا این را گفتند.
حالا آدمِ خوب و درست هست اما اشتباه شنیده است. كسى كه هم بشنود و هم بنویسد خیلى فرق مىكند تا كسى كه فقط بشنود. لذا مىگویم که انسان باید دقت كند و به هر حرفى نباید اعتماد كند بهخاطر همین است. مگر مىشود؟! بسیاری از اشتباهاتى كه انجام مىشود [بهخاطر این است]. پدر ما مطلبى نقل مىكردند كه بنده و بعضى از اشخاص دیگر که داخل آن مجلس بودیم دو برداشت مقابلِ هم، از ایشان مىكردیم و آن برداشتى كه مىشد الآن در بسیارى از جاها دارد تحلیل مىشود درحالىكه این اصلاً خلاف بوده است.
حالا من نمىگویم كه او قصد و عمد دارد بلكه اشتباه فهمدیده و اشتباه برداشت كرده است. لذا انسان نمىتواند [حمل بر صحت] کند. و این [روایت] براى مواردى است كه انسان مىتواند حمل به صحت كند و اینطرف قضیه را بگیرد. بالأخره این تربیت و این تزكیه نباید تأثیرى داشته باشد؟! اگر قرار باشد هر كارى كه مردم مىكنند، هر برداشتى كه مردم مىكنند، هر طرز تفكرى كه مردم دارند، همان را هم ما داشته باشیم خب چه فرقى كرد؟! اصلاً یكى از دردهاى بنده این است كه مىگویم: پس این مطالب چه شد؟! پس این مراقبهها چه نتیجهاى داد؟! پس این ارتباط با بزرگان و اولیاء و این حرفها براى چه موقع است؟! این كارها را حتى افراد عادى هم نمىكنند، پس این چه اثر ملموسی در ما بهوجود آورد؟! خب اینجاها باید [نشان بدهد]، حالا فلانی نماز شب مىخواند، اگر ربات را هم كوك كنیم بلند مىشود مىخواند. اثر نماز شب این است كه در فكر و در فهم [تأثیر بگذارد]. وقتى ایشان دارند مىگویند که فهمشان عوض شده یا نه؟ یعنى این مطلب؛ آن مطالبى را كه پارسال مىشنیدند اگر آن موقع حمل به صحت نمىكردند و بر یك كفۀ ترازو بار مىكردند، آیا الآن اگر مىشنوند هم مثل پارسال هستند یا نه، تغییر كرده است؟ اگر تغییر كرده پس فهم عوض شده است و اگر نه، باید بروند فكرى بكنند. این كه نمىشود هم سال گذشتهاش در یك مرتبه باشد و هم امسالش در همان مرتبه مانده باشد، پس این یك سال چه شد؟! تو كه در یك سال نماز شب مىخواندى، ذكر مىگفتى، قرآن مىخواندى، پس چه اتفاقى در این یك سال افتاد؟! این جاى دقت و تأمل دارد.
تلمیذ: مبحث فقهى معلوم است كه چه مبحثى را مطرح مىكنید؟
استاد: مسئلۀ راجع به میقاتها را گفتیم، تكرار عمره را هم گفتیم، إنشاءالله راجع به نیابت بحث مىكنیم. موارد اضطرار براى میقات هم بحث كردیم؟! گفتیم که در موارد اضطرار و اینكه فرصت نباشد یا مریض باشد باید در أدنى الحلّ محرم شود. مختصراً بحث كردیم. چون اینهم یك مسئلۀ مبتلابه و محل ابتلاءست.
مبناى ما در مباحث فقهى فقط طرح یك سلسله مباحث تقریرات به یك نحو خاص نیست بلكه آن فروع مبتلابه و فروع محل ابتلاء و اشكال هست، فرض كنید محاذات با میقات یا كفایت محاذات با میقات و یا راجع به حج نیابتى که آیا نیابت از موطن خود شخص منوبٌعنه است یااینكه از میقات است. یا فرض كنید آیا تقبّل براى استیجار مىشود ـ درصورت هبه به یك شخص نائب ـ اینها چیزهایى است كه محل بحث است كه الآن خیلى دارند مسائلى انجام مىدهند و همۀ اینها خلاف است.
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد