پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق جایگاه «مُثُل افلاطونی» در نظام هستی میپردازند. بحث با نقد دیدگاههای رایج درباره انفصال عالم مثال از عالم ماده آغاز میشود و با اثبات این نکته ادامه مییابد که حیثیت علّی و مثالی اشیاء، در همان مرتبه وجودیِ معلول حضور دارد. استاد با بهرهگیری از مبانی عرفانی و فلسفی، توضیح میدهند که چگونه صور جزئیه در عالم خارج، با صور کلیه در عالم مثال و در نهایت با مقام واحدیت و حقیقت ولایت کلیه پیوند میخورند. در این مسیر، تفاوت میان مکاشفات ناقص که ناشی از ضعف وجودی سالک است با علم غیبِ حضوریِ ائمه معصومین علیهمالسّلام تبیین میشود. در پایان، بر این نکته تأکید میگردد که حقیقتِ ولایت، نقطه مرکزی است که تمام بروزات عالم از آن نشئت میگیرد و فهم صحیحِ جایگاهِ این حقایق، تنها برای اولیاء الهی میسر است.
درس هفتصد و نوزدهم
کیفیت ترسیم مسئلۀ مثال افلاطونى و تفوق آن بر حقیقت عالم مثال (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
اگر نظر رفقا باشد راجع به مُثُل افلاطونى صحبتى شد و عرض کردیم که مسئلهاى در اینجا برتر از آنچه را که افراد اهل بصیرت نقل کردهاند ... که تمام آنچه که در این عالم، صورت خارجى و صورت شهودى دارد یک جنبۀ حکائى در عالم مثال دارد و آن عالم مثال، صورت حقیقى آنها است که انسان بر آن صورت حقیقى نمىتواند اطلاع پیدا کند مگر اینکه ابزار اطلاع را در اختیار داشته باشد و تأهل براى وصول به آن صورت حقیقى را واجد باشد. این مطلبى است که بیان مىکنند و ادله و شواهد هم بر این مسئله بوده و درست هم هست و مسئله به همین کیفیت است.
آنچه را که خدمت رفقا عرض شد یک مسئلهای است که از این قضیه دقیقتر است و عرض ما این بود که بله، صورت مثالى جنبۀ واقعىِ صورت اعیانى اشیاء است ولکن به چه صورت؟! آیا بین این دو انفصال است؟! خب انفصال معنا ندارد؛ معنا ندارد که بین جنبۀ علّى و جنبۀ معلولى انفصال وجود داشته باشد زیرا نفس الاِنفصال موجب عدم است؛ یا عدم در معلول یا عدم در علت و یا در هردو. چون اگر آن حیثیت علّى را درنظر بگیریم، آنگاه حیثیت علّى قائم به طرفین است و نمىشود علت را بدون معلول درنظر بگیریم، البته تقدّم طبعى وجود دارد که همان تقدّم علّى است اما نهاینکه آن حیثیت علّى باعث بشود شما معلول را بهطورکلی مدّنظر قرار ندهید. اگر مىگویید که پروردگار خالق است پس مخلوقى باید باشد تا آن ربوبیت به این اتّصاف ثابت شود! یا اگر مىبینید خدا رازق است پس باید مرزوقى وجود داشته باشد و بدون وجود مرزوق خارجى اتّصاف ربوبیت به صفت رازقیت ممتنع است.
همینطور در مسئلۀ علیت و معلولیت آن حیثیت عِلّى معلولیت را اقتضا مىکند و امکان ندارد شما علت را متّصف به علیت بکنید درحالیکه براى او معلولیتى درنظر نگیرید و محال است شما معلولیتى براى او درنظر بگیرید بدون اینکه علیت در اینجا ملاحظه شود. نفس وجود علت بدون اتّصاف به صفت علیت ممکن است باشد ولى در آن موقع علیت هنوز محقق نشده است و موضوع در آنجا پیدا نشده است.
معنای وجود خارجى و عینى
این مسئله ما را به این نکته مىرساند که در هرجا که آن حقیقت عینى و حقیقت شهودى موجود است در همان نقطه و در همانجا باید حیثیت علّى که جنبۀ مثالى هم هست وجود عینى و وجود خارجى داشته باشد. وجود خارجى و وجود عینى به معناى اتحاد و معیّت است نهاینکه وجود در عالم مثال [مدّنظر باشد]. مثلاً ما یک عالمى را جداى از این عالم فرض کنیم و اسم آن عالم را عالم مثال بگذاریم منتها چون چشم باطنبین نداریم باید براى دیدن آن بهدنبال وسیله و ابزارش برویم؛ نهخیر! در همان جنبۀ معلولى خارجى، آن حیثیت علّى حضور و وجود خارجى دارد یعنى وقتى که شما شخصى را مىبینید که در این حیاط دارد حرکت مىکند هم شخص او، هم حرکت او، هم اطوار و هم اعراضش در این حیاط ـ همۀ آنها ـ بهصورت مثالى وجود خارجى دارند منتها خود ما گاهى از اوقات آن وجودات غیبى و وجودات صورى را مشاهده نمىکنیم و نمىفهمیم و فقط یک ظاهرى مىفهمیم.
تفکر اگزیستانسیالیستها
اینهایى که نافى روح و نفس از این انسان و بدن انسان هستند مانند مادهگراها چه برداشتى دارند؟! اینهایى که در مکاتب مختلف مانند اگزیستانسیالیستها مىگویند که روح نیست، چه مىگویند؟! اینها مىگویند که هرچه هست همین ماده است و همین حرکت است، همین جنبۀ فیزیکى خارجى است و ماوراء این دیگر چیزى نیست! خب همینکه الآن دارد مىبیند، ادراک دیگرى مبنی بر اینکه یک واقعیتى پشت این مسئله هست ندارد که با این چشم تو آن واقعیت را نمىبینى بلکه این چشم در اینجا وسیله براى انتقال و به عبارت دیگر وسیلۀ وصول و اتحاد با آن حقیقت مجرد است.
همین قضیه مثل [ارتباط] ما نسبت به عالم مثال مىماند که ما چشم دیدن عالم مثال را نداریم بلکه عالم مثال وجود خارجى دارد و همین وجودى که شما دارید مىبینید، مثال است! منتها بروز و ظهورش به این کیفیت است و اگر شما بخواهید به این مسئله یک عمق بیشترى بدهید آنوقت دیگر مسائل و قضایا در اینجا خیلى دقیق و عمیق مىشود! تمام سیر طولى شخص در این عالم، دیگر در مرأی و منظر او بوده و در آن وضعیت و موقعیت او است.
کیفیت اطلاع بر غیب توسط ائمه علیهمالسّلام
منبابمثال وقتى که یک خبرى را به امام علیهالسّلام مىدهند مبنی بر اینکه فلان مسئله اتفاق افتاده و فلان شخص متولد شده است و فلان مولود به دنیا آمده است، او اخم مىکند و ناراحت مىشود نهاینکه امام علیهالسّلام از مسائل آینده اطلاع پیدا مىکند بلکه الآن دارد با همان مولود همۀ آن مسائل را مىبیند؛ یعنى گرچه الآن این بچه طفلی یکروزه است و اندازهاش اینقدر است و سه یا چهار کیلو وزنش است ولى امام همۀ آنها را الآن با این دارد مىبیند، بزرگ شدن او را دارد مىبیند، تمام کارهایى که او دارد انجام میدهد را مىبیند.
امیرالمؤمنین علیهالسّلام وقتى که در مسجد کوفه نشسته است و دارد صحبت مىکند و شخصى مىآید و خیلى اظهار محبت و ارادت مىکند، حضرت یک خندهاى مىکند و مىفرمایند:
بله، مىبینم که از همین باب الفیل در یکى از لشگرهایى که برای کشتن فرزند من حرکت مىکند تو هم هستى و عَلَم آن لشگر را تو در دست دارى!
کِى حضرت این حرف را مىزند؟! فرض کنید دهها سال قبل از این مسئله! ولى همین الآن دارد مىبیند و مىگوید مىبینم! اینکه مىگوید مىبینیم چه را دارد مىبیند؟! یعنى با همین چشمم دارم مىبینم، نهاینکه رجوع کردم به خودم و نفس خودم و یک مسئلۀ آینده را الآن پیش بینى مىکنم یااینکه خبرش را به من دادند. همین الآن دارم مىبینم یک لشگر و گروهى از همین مسجد بیرون مىآید و پرچم آن بهدست تو خواهد بود! آنوقت رو مىکند و مىگوید که یا على چطور مىشود؟! حضرت مىفرماید: دیگر همین است و کاری نمىشود کرد.1
او نمىبیند ولی حضرت دارد مىبیند. عرض کردم مثل افرادى که چشمشان ضعیف است ولی بعضی چشمشان قوى است، آن کسی که چشمش ضعیف است دلیل بر این نیست که حقایق در جلوى او وجود خارجى ندارد! وجود خارجى دارد ولی این شخص نمىبیند، اگر چشم دهدهم باشد مىبیند و اگر حالا بیشتر از دهدهم باشد خب اضافه هم مىبیند! بنابراین هست اما این نمىتواند ببیند! نور چشمش بیشتر باشد مىبیند، حقایق همه سر جایشان هستند و هیچکدام از جاى خودشان تکان نمىخورند!
اتحاد بین شهادت و غیب
مسئلۀ اطلاع غیب امام این است، نهاینکه امام به نفس خود رجوع کند و خودش را در عالم مثال ببرد و از این عالم بیرون بیاید و بعد در آنجا مشاهداتى داشته باشد و بیاید آن مشاهدات را براى انسان بیان کند! بلکه همانطور که الآن نشسته است و دارد با شما صحبت مىکند همانطور دارد فرداى شما را مىبیند؛ یعنى همین الآن مىبیند که این شخص فردا دارد چهکار مىکند. همانطور که همین شخص الآن دارد صحبت مىکند و دارد مطالب را مىگوید، دیگر بردن به آن عالم و برگرداندن و نقلوانتقالات و مهاجرت و اینها نمىخواهد [علم غیب امام هم همینطور است]، دیگر دارد نگاه مىکند، دارد همینطور شخص را نگاه مىکند و مىبیند! [امام هم] همینطور که دارد نگاه مىکند [آیندۀ] او را هم دارد با او مشاهده مىکند.
علت اشتباه درآمدن بعضی از مکاشفات علماء
این مسئله همان اتحادى است که بین شهادت و غیب وجود دارد که البته اگر این قضیه تقویت شود انسان نهتنها از عالم مثال و صور مثالیه بلکه از مراتب بالاتر هم عبور مىکند و مىرود و دیگر در اینجا مسائلى مطرح است و خلاصه در اینجا خیلى قضایا هست بهطوریکه برحسب میزان تجرّد و آن قدرت روحى [مطلب فرق میکند]؛ اشتباهاتى که افراد در مکاشفاتشان دارند مربوط به این مسئله است، آنهایى که همیشه وعدۀ آمدن امام زمان را مىدادند و نمىشد و مىگفتند که بداء شد یااینکه وقت تعیین مىکردند و نمىشد اینها همه بهخاطر این است که اینجاى مسئله لنگ مىزند؛ قضیه در همین مرتبۀ صورى لنگ مىزند که اینها قدرت اتحاد با آن حقیقت مثالیه را ندارند بلکه صرف یک مشاهداتى هست که آن مشاهدات بهواسطۀ ضعف در مسائل و در عالم تزاحم بین علل و معالیل، امکان تغییر و تبدیل آنها وجود دارد و شخص از این مسائل اطلاع ندارد، بلکه فقط به صورت مثالیه رسیدند و چون اطلاعى بر آن حقایق بالاتر ندارند لذا صور مثالیه هم بر آنها اشتباه جلوه مىکند.
تلمیذ: در مکاشفهای که شخص پیدا میکند؛ بالأخره یک صورتى را دیده است، اگر علت آن یک چیز دیگرى باشد چرا معلول به این صورت جلوه پیدا مىکند؟
استاد: آخر اینکه در اینجا دیده است این نسبت به خصوصیتى است که ممکن است در نفس خود او باشد! فرض کنید کسى که ناراحتى چشمى دارد یک ضعفی دارد که بعضیها از رنگها براى آنها قابل تشخیص نیست ـ یکى از ناراحتىهاى چشمى عدم تشخیص الوان و اینهاست، بعضى از ناراحتىهاى چشمى این است که رنگها قابل تجزیه نیستند و اینها فقط سیاهوسفید مىبینند ـ این برگشتش فقط به ضعف وجودى خود آن شخص است! چون آن ضعف وجودى هست و نمىتواند عبور کند، آن صورى که در عالم تزاحم و کیفیت تحوّل و تبدّل از گردونه خارج شدند و تاریخ مصرف آنها گذشته و بیرون آمدند، صور دیگرى بهواسطۀ اتصال با ملکوت جایگزینشان شده است و شخص آن صور را مشاهده مىکند و بعدیها را نمىتواند ببیند، وقتى آنها را مشاهده کند خیال مىکند این واقعیت دارد و مىگوید که در سال فلان امام علیهالسّلام ظهور مىکنند درحالیکه سال فلان مىآید و پانزده سال و شانزده سال و هفده سال و بیست سال هم مىگذرد و هیچ خبرى هم نیست!
نهاینکه فرض کنید امام علیهالسّلام در آن موقع مىبایست ظهور کند، نهخیر! در آن سال یک مسائل و جریاناتى اتفاق مىافتد که احتمال ظهور حضرت را مىنمایاند! نهاینکه هست؛ یک وقت مىنمایاند و یک وقت هست یعنى یک شواهد و قرائنى در این عالم اتفاق مىافتد که آن شواهد و قرائن به مرتبۀ تنجّز و فعلیت نمىرسد تااینکه آن صورت خارجى جنبۀ ثبات پیدا کند بلکه این شخص از آن شواهد و قرائن احتمال مىدهد حضرت ظهور کنند! التفات کردید؟! مىبیند یک مسائلى آمد و تغییر پیدا کرد و یک حالوهوایى آمد و عوض شد [لذا میگوید که حضرت ظهور خواهد کرد].
بعضیها در مسائل و قضایایی که اتفاق افتاده بود به ضرس قاطع مىگفتند که مسئله صورت دیگرى به خود مىگیرد و مسائل اتفاق مىافتد! من مىگفتم: نه! این اتفاقات هیچ دلیل بر این مسئله نیست. بله! همانطوریکه بنده عرض کردم آنچه که مسلّم بوده است این بود که ریل قطار عوض شد و این مسلّم بوده است و دیگر شد؛ دیگر تمام شد و ریلش عوض شد! حالا این قطار کِى ایستگاهها را یکى پس از دیگرى طى مىکند و آیا این ایستگاهها فاصلۀ طولانى دارند یا فاصلۀ نزدیک دارند، آن اوضاع جهانى و اینها به چه کیفیت است و روند حرکت مردم و معرفت مردم در کل عالم نسبت به ظهور حضرت چه حدودى است آنها دیگر دست ما نیست. آنچه را که مشخص خارجى است این است که انسان مىتواند این مقدار را ادراک کند که حالوهوا دیگر حالوهوای سابق نیست و تمام شد! این را مىتواند بفهمد که قضیه طور دیگرى انجام خواهد شد اما اینکه حالا بیاییم بنا را بر این بگذاریم که در فلان تاریخ فلان مطلب اتفاق خواهد افتاد، نه، چنین چیزی نیست.
این افرادى که مىآیند ظهور حضرت را تعیین مىکنند به این اشتباه مىافتند، یعنى همینکه در عالم مثال و مکاشفات خودشان مىبینند تغییرى پیدا شد مىگویند که این همان است. نه، این همان نیست، بلکه یک وضعیتى پیش آمد و یک سیدرصدی به جلو رفت و یک تکانى خورد یک مقداری جلو رفت ولى نه! این ممکن است ادامه پیدا کند، بعد پنج درصد به آن اضافه بشود بعد یکدفعه پانزده درصد اضافه شود بعد متوقف شود! اینها را دیگر نمىتوانیم [ادراک کنیم] و خیلى از این قضایا و مسائل اتفاق افتاده است.
در همان زمان سابق ـ زمان شاه ـ که ما بودیم واقعاً کسى در تصورش مىگنجید که یک روزى شاه برود و رژیم شاهنشاهى سقوط کند؟! اصلاً کسى باور نمىکرد! سلطه و هیمنۀ دستگاه سلطنت و حکومت بهنحوى بود که بهطورکلی قدرتِ باور را از انسان گرفته بود! یعنى انسان نمىتوانست یک همچنین باورى را ولو بهنحو احتمال در خود بیاورد! لذا افرادى هم که از اشخاص مسائلى را نقل مىکردند [افراد نمیپذیرفتند].
قضیهای را خود مرحوم آقاى مطهرى وقتى که از آن سفرى که رفته بود مراجعت کرده بود به پدر ما گفت و بنده هم در آنجا حضور داشتم:
مرحوم پدر ما به آقای مطهری این مطلب را فرمودند که شما میزان باور ایشان را نسبت به این جریانات چقدر ارزیابى کردید؟ آقای مطهری گفتند که خود من این قضیه را به ایشان گفتم که شما چقدر بر این مسئله که شروع شده است باور دارید؟ ایشان گفتند که ما این مسئله را شروع کردیم گرچه بعد از سیصد سال به نتیجه برسد؛ خواهد رسید ولو بعد از سیصد سال!
من این را تابهحال به این کیفیت نگفتم. عین عبارت آقاى مطهرى به پدر بنده بود والاّ مىگفتند: فردا! همین فردا را دارم مىبینم! درست شد؟! چطور این سیصد سال یکدفعه ده روز، پانزده روز شد؟! همین شد دیگر...! یکدفعه قضیه چه شد؟! قضیه چطور شد که یکدفعه سیصد سال شد ده یا پانزده روز؟! یکدفعه همه چیز بههم ریخت. همۀ دستگاهها، پیشبینىها، قضایا، بگیروببند، تانکها و فلان بههم ریختند! این حرفها را چه کسی باور مىکرد؟! این حرفها نبود! همه مىگفتند که بالأخره یکجوری مسائل توافق مىشود و یک مسائلى ردوبدل مىشود، حالا یک مقدارى امتیاز به این، یک مقدارى امتیاز به آن [میدهند] تا به این کیفیت نباشد.
وقتى [انقلاب شد] ما در آن موقع مشهد مشرف بودیم، عموى ما به خیابان آمده بود و هاجوواج نگاه میکرد، مىگفت: جدى؟! یعنى ما باور کنیم؟! اتفاقاً شبها که زیارت امام رضا علیهالسّلام مىرفتیم امام رضا سرش خیلى خلوت بود و همۀ مردم در خیابانها و پاى این مسائل بودند! هفت نفر، هشت نفر، ده نفر، در کنار ضریح بودند، حالا که هروقت مشرف مىشویم دستمان به ضریح نمىرسد ولی آن موقع تمام دستمان را هم پهن مىکردیم باز کم هم مىآمد! گفتم که امام رضا خیلى غریب شدهای! سرت خیلى خلوت شده است ولى بهتر است! بگذار همۀ اینها در خانههایشان بروند و [فقط] خودمان اینجا باشیم تا هرچه عقده داریم که دستمان به ضریح نمىرسید [خالی کنیم]! حالا دیگر زیادى هم مىآید؛ هرچه دستمان را پهن مىکنیم زیاد هم مىآید!
واقعاً عجیب است! واقعاً عجیب است! چقدر مردم ... واقعاً عجیب است! [آدم] به یاد زمان پیغمبر و شستن جنازۀ پیغمبر [میافتد]! بهبه! آدم مطالب زیادی مىتواند بهدست بیاورد، حالا کمی از آن را مىتواند بگوید و بقیه را نمىتواند ولى بالأخره مطالبى بهدستش مىآید که میزان معرفت [افراد سنجیده میشود]؛ اینهمه مىگفتند که معرفت بهدست بیاورید، معرفت بهدست بیاورید و فهم بهدست بیاورید براى این است، براى این موقع است که آن اصل و اساس کنار مىرود و صور جاى آنها را مىگیرد؛ صورتها و پردهها مىآید جاى آن را مىگیرد اصلاً امام رضایی دیگر در کار نیست، امام رضا کیست؟! او هم بالأخره گنبدش را دارد؛ صحن و سرایش هم که به جایش هست، فعلاً به مسائل دیگر [برسیم]!
بله! همین پارسال بود که فیلم حضرت یوسف را شبها در تلویزیون نشان مىدادند، نمىدانم هر شب بود یا هر هفته بود؟! هر هفته بود. نمىدانم چه شبى بود! خلاصه ما که تلویزیون نداریم تا از این فیوضات بهرهمند شویم! یک روز یکى در خانۀ ما آمد و گفت که من از فلان شهر آمدم، نظر شما راجع به [فلان] برنامۀ تلویزیون چیست؟ گفتم که ما اصلاً تلویزیون نداریم، چیزى که من ندارم چگونه در موردش بگویم؟! گفت که حالا یک چیزى بگو! گفتم: برو آقا برو پى کارت! مىگویم که تلویزیون ندارم! مدام مىگوید که آقا بگو!
[خلاصه] من یک شب حرم مشرف مىشدم دیدم که چند نفر دارند باهم مىآیند که اصفهانى هم بودند، داشتند باهم اصفهانى حرف مىزدند. آن یکی مىگفت: بیا به حرم برویم و آن دیگری گفت: خب اگر حرم برویم فیلم از دستمان مىرود؛ فیلم از دَسِمون میرِد! دعوا مىکردند! گفت که نه اول فیلم را تماشا کنیم بعد سر فرصت حرم برویم! گفت که مىرویم و زود زیارت مىکنیم و برمىگردیم! خلاصه دویدند و دویدند که زود یک حرمى بروند و زیارت بکنند و الفرار بهسمت فیلم...! خب این زیارت مردم است؛ یعنى امام رضا علیهالسّلام را با یک فیلم مىفروشند!
اینها چیزهایى است که ماها و شماها همه باید روى این مسائل برنامهریزى کنیم یعنى وضعیت خودمان و ارتباط خودمان و میزان توقع خودمان را از مردم و افراد و اشخاص [متناسب کنیم]، حالا اینهایى که اینطوری بودند نهاینکه بچه باشند؛ سنشان چهل یا پنجاه سال بود! یکى از آنها جوان بود ولى دو یا سهتاى آنها مسن بودند و معلوم بود که اهل زیارت و این چیزها هم هستند.
همین است! همین هستند، این همان است که اگر تقّى به توقّى بخورد زیارت را رها مىکند و بلند مىشود میرود دنبال اینکه ببیند چه خبر است! این همانى است که اگر یک حالوهوایى پیدا شود، آن اصل را فراموش مىکند! التفات مىکنید؟! مسئله را فراموش مىکند!
چند روز پیش حرم مشرف شدم و گذرم به صحن افتاد، اسم صحن چیست؟! مسجدالأقصیٰ؟! قدس؟! آهان اسمش را قدس گذاشته اند!! یادم هست یک وقت با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که داشتیم مشرف مىشدیم گذرمان به اینجا افتاد، فرمودند:
این اسمگذارى اهانت به حضرت است! اهانت به حضرت است که انسان در کنار این گنبد و بارگاه، نام قدس را بیاورد و در اینجا ارائه بدهد!
معنایش این است دیگر! یعنى به اینها اهمیت دادن و...! شما خیلى جاها را مىتوانید قدس نام بگذارى چرا در کنار صحن و سراى على بن موسى الرضا علیماالسّلام باید این اسامى بیاید؟! چرا باید قدس و فلسطین بیاید؟! مگر اسامى ائمه قحط است خب چرا این را صحن الجواد نمىگذارید؟! صحن الکاظم نمىگذارید؟! چرا این را صحن موسى بن جعفر علیهماالسّلام نمىگذارید؟! چرا صحن امام سجاد علیهالسّلام نمىگذارید؟! چرا صحن امام هادى علیهالسّلام نمىگذارید؟! چرا نباید اینها باشد؟! مىبینید چه مىخواهم بگویم؟! به آن نکته دقت کنید! ایشان این را مىخواستند بگویند که زائرى که دارد بهسمت امام رضا میآید را یکدفعه عین موشک بهسمت قدس مىپیچانید، خب این زائر دارد به این سمت مىآید! میگویند که نه آقا همه یکى است دیگر چه فرق است؟! اگر این همان است پس چرا آن را برداشتى و در اینجا گذاشتهاى؟! چرا امام رضا را نمىبرند در آنجا بگذارند؟! چرا از امام رضا فرار مىکنند؟! ولى آنجا را برمىدارند و اینجا مىآورند؟! این چه قضیهاى است؟!
آن کسی که دارد بهسمت امام رضا علیهالسّلام مىآید فقط باید بهسمت امام رضا بیاید، من حتى به رفقایى که مىآیند مىگویند که ما زیارت امام رضا رفتیم [بعد] سر قبر مرحوم والد هم رفتیم، میگویم: براى چه ایشان را کنار امام رضا مىگذارید؟! براى چه مىگذارید؟! امام رضا و ... نداریم! ما «واو» نداریم، این واو حرف عاطف در اینجا غلط است، انسان هر جایى که حرف عطف نمىتواند بیاورد! ما زیارت امام رضا علیهالسّلام و همینطور هم سر مزار مرحوم آقا رفتیم! گفتم: واو نیاورید، بگویید که زیارت امام رضا رفتیم و تمام شد! سر مزار مرحوم آقا رفتى خب رفتی، بنده این دفعه سر مزار ایشان نرفتم، حال نداشتم، شلوغ بود، زنها بودند، گذرم از جاى دیگر بود، نتوانستم بروم. حالا در سرم بزنم که این زیارتم نیمهکاره ماند؟! مگر من مىتوانم برخلاف آنچه که همین بزرگان به ما تعلیم دادند عمل کنم؟! نمىتوانم! قضایاى همۀ آنها جور دیگرى بوده است؛ شنیدهاید، دیدهاید، در کتابشان خواندهاید، از زبان خودشان شنیدهاید کسى که آنطور در ارتباط با امام رضا صحبت مىکند آنوقت انسان باید حالا بیاید بگوید که ما زیارت امام رضا رفتیم و...؟! اینها غلط است!
کسى که به زیارت امام رضا مىرود دیگر قدس و مُدس و اینها نباید در ذهنش بیاید، امروز قدس است فردا نمىدانم کجاست و پسفردا فلسطین است نمىدانم دو روز دیگر ونزوئلا است چهار روز دیگر پِکن است و از این چیزهایى که خلاصه همینطور داریم مىشنویم! [صحیح نیست که] اینها را جزو این قضایا و اینها قرار بدهند. اینها تشخیصهایى است که این تشخیصها را فقط اولیاء خدا مىتوانند بدهند، آنها مىتوانند ادراک کنند که این ولایت در چه جایگاهى قرار دارد و سایر مسائل در جایگاه خودشان قرار دارند.
ما بیتالمَقدس را تخطئه نمىکنیم، قدس را تخطئه نمىکنیم، پدر ما هم قبل از اینکه اسرائیلیها ها و یهودی ها بیایند آنجا را بگیرند به آنجا رفته و آنجا را زیارت کرده است! در آن سفرى که رفته بودند یک هفته یا چهار یا پنج روزى هم در بیتالمقدس بودند و زیارت کردند ولى هر چیزى جاى خودش را دارد. خیلى هم تعریف مىکردند و اتفاقاً مىگفتند که چه شهر نورانىای است! خب همۀ انبیاء در آنجا بودند، پیغمبران در آنجا بودند، اولیاء بودند، بزرگان بودند، باید هم اینطور باشد، آثار وجودىشان همین است ولى تمام اینها در مقابل امام رضا صفر است! نه یک! بلکه صفر، صفر، صفر! آنوقت این صحیح است که انسان بلند شود بهسمت ...!
من داشتم به حرم مىرفتم اصلاً به زبانم نمىآمد بگویم که آقا این صحن قدس کجاست؟! چون راه را بسته بودند گفتم که این صحنى که همین کنار هست کجاست؟! به زبانم نمىآمد! نمىتوانستم [قدس] بگویم! گفتم که این صحنى که کنار هست و یک چیز قلمبهای وسطش هست کجاست؟! بزرگان این مسائل را اینطور دقیق رعایت مىکردند و به این نحوه به ما یاد مىدادند که چطور باید باشیم، زندگى ما باید چطور باشد، فهم و معرفت ما باید چطور باشد و نسبت به اشخاص باید به چه کیفیت باشیم. آن پایهاى که براى انسان در نفس بهوجود مىآید، آن پایه مىتواند مطالب را خوب ارزیابى کند، آنچه را که در دوروبرش مىگذرد را مىتواند خوب ارزیابى کند والاّ مردم همین هستند. پس مسئله به این کیفیت هست و مطلب تمام است.
نکتهاى که اضافه بر این مسئله در قضیۀ مُثل افلاطونیه به چشم مىخورد که بر آن اساس این مطلب شکل گرفته است عبارت از یک حقیقتى است که این حقایق نوعیۀ خارجیه که در قالب اشیاء جزئیه و وجودات جزئیه و هویّات جزئیه هستند، بهواسطۀ اتصال و ارتباطشان با آن کیفیت شکلگیری که از ارادۀ پروردگار به یک شکل منسجم در خارج ظهور پیدا مىکنند و آن شکل منسجم عبارت از نفس ناطقه است، آن شکل منسجم عبارت از نفس صاهله است، آن شکل منسجم عبارت از نفس نائقه است، هرکدام از این اشکال منسجم [اعمّ از] صورت حماریّت، صورت بقریّت، صورت اِبلیّت، صورت نملیّت، صورت أسدیّت و دیگر صورتهاى مختلف که این اشکال جزئیۀ از او هستند تمام به یک صورت کلى مرتبط مىشوند که آن نفس ناطقۀ کلى است که بهصورت انسان است و آن نفس غیر ناطقۀ حیوان دیگر است و همینطور بر آن وِزان این شیء خارجى به اعراض مختلفۀ خودش صورت پیدا مىکند. بهطوریکه مىگویند: یک اثر انگشت در خارج یکى نخواهد شد. کیفیت این صورت چشم در خارج یکى نخواهد شد مثلاً اگر دو مولود عین هم به دنیا بیایند اینها یکى نخواهند شد!
این صورتهایی که در اینجا به اَشکال مختلف درمىآیند همۀ اینها یک اختلاف عرضى دارند و یک اشتراک ذاتى دارند؛ آن اشتراک ذاتى آنها همان است که آنها را به این صورت درمىآورد و آن اختلاف عرضیشان همان است، ـ این را که دارم عرض مىکنم در لابهلای کلمات اینها نیست بلکه این را خود بنده از مطالبى که بزرگان در کتب عرفان نظرى خودشان مطرح کردهاند نقل مىکنم ـ آن اشتراک اشتراکى است که کیفیت ذات آنها را قوام مىبخشد و آن اختلاف هم همان خصوصیات خارجى و اعراض خارجى را قوام مىبخشد.
تعریف مثال افلاطونی
لذا شما که مىبینید بسیارى از بزرگان اختلاف هویت اشیاء را اختلاف ذاتى نمىدانند بهخاطر این مسئله است؛ اینها مىگویند که این اختلاف فقط در عرض است اما در واقع یک هویت خارجى بیش نیست که البته ما تا حدودى با این مسئله موافقت داریم اما نکتۀ اصلى این است که آن حقیقت نفس ناطقهاى که از آن نفس ناطقه این نفوس ناطقۀ جزئى بهوجود مىآید یک جنبۀ سِعى و کلى دارد که آن جنبۀ سِعى و کلى اقتضاى اشتمال صور مختلفة الأعراض را در آن وجود صورت کلى حائز است، به آن صورت کلى مثال افلاطونی مىگویند.
مقام واحدیت، مستجمع ظهورهاى مختلف
یعنى آن صورت کلى که حالا اگر ما به عبارت دیگر اصطلاح را عوض کنیم و به مقام واحدیت برگردانیم که مقام واحدیت جامعیت در استجماع ارادههاى مختلف نسبت به ظهورهاى مختلف هست، در این مقام واحدیت همه چیز جمع است؛ یکى از آنها نفس ناطقه است! کدام نفس ناطقه؟! همین نفس ناطقۀ کلى که براى نفوس ناطقۀ همۀ اشیاء مبدأ مىشود، در همین مقام واحدیت نفس غیر ناطقۀ کلبیه وجود دارد، در همین مقام واحدیت نفس ناطقۀ دیکیّه و امثالذلک وجود دارد که اینها هرکدام براى خودشان یک جنبۀ سِعى و جنبۀ اطلاقى دارند که از آن جنبۀ سِعى و اطلاقى است که هویتهای خارجیه نشئت مىگیرند و آن صورت با حقیقت مجرده تناسب و تسانخ دارد. تسانخ آن صور خارجیه بهخاطر همان صورت کلى است که در اینجا اینطور است.
البته ما در اینجا مىتوانیم این مسئله را به آن جنبۀ تبیین و تفسیر مسئلۀ ولایت ببریم که این قضیۀ ولایت و صورت کلیۀ در نفس ناطقه بهاضافۀ صور کلیۀ دیگر همۀ آنها باز در یک نقطه اشتراک دارند که این مسئله بالاتر از مُثل افلاطونیه مىرود و از آنجا پا را یک قدم بالاتر مىگذارد و آن عبارت از همان حقیقت نقطۀ مرکز واحدیتى است که از آن نقطه تمام بروزات و ظهورات به شکل مُثل تحقق پیدا مىکند و از مُثل به صور خارجیه و به هویت خارجی میرسد که آن نقطه اسمش ولایت یا نفس النبى یا أوَّلَ ما خَلَقَ الله یا صادر اول و امثالذلک است که در آنجا به این کیفیت ترسیم پیدا مىکند.
بنابراین هم به شکل فلسفى مسئله مىتواند به آن کیفیت از نقطهنظر حقیقت وجود و تجرد وجود و اختلاف اعراض در وجودات خارجى به آنجا برسد و هم از نقطهنظر شهودى و هم از نقطهنظر مبانى منقوله از دلایل نقلی مىتوانیم به این مسئله دسترسى پیدا کنیم و همه را در یک نقطه توجیه کنیم.
تلمیذ: مسئلۀ مُثُل افلاطونى که شما بیان کردید مرتبۀ نزول اسماء از مرتبۀ واحدیت است؟
استاد: بله، البته بعد از مرتبۀ واحدیت است و در خود مرتبۀ واحدیت نیست.
تلمیذ: خود مرتبۀ واحدیت دیگر همان اسماء است ...!
استاد: ببینید مرتبۀ واحدیت استجماع همۀ صور به آن اعیان کلیۀ خودشان است.
تلمیذ: همان کلى که دارد نزول مىکند در اینجا و در این مرتبه بروز مُثُل افلاطونى است.
استاد: بله بله.
تلمیذ: در این مرتبه؟
استاد: بله در این مرتبه.
تلمیذ: که بالاتر از این را دیگر افلاطون ندیده.
علت قابلیت استجماع اسماء و صفاتِ نفس ناطقۀ انسان
استاد: نه نه. بالاتر از واحدیت هم که ما نداریم یعنى همان حقیقت واحدیت عبارت از همان نفس رسول الله است که نفس رسول الله در آن مرتبۀ عالیۀ انسانی است و در آن مرتبه شما همۀ موجودات را مىتوانید مشاهده کنید اینکه نفس ناطقۀ انسان قابلیت استجماع اسماء و صفات است براى همین مسئله است، این نیست که فقط حاکى از خودش باشد بلکه حاکى از حمار هم هست حاکى از بقر هم هست حاکى از ابل هم هست حاکى از جن هم هست حاکى از انس هم هست حاکى از جماد هم هست حاکى از نبات هم هست این نفس ناطقه که مىتواند حکایت کند چه چیزى در او هست که بهواسطۀ او این جنبۀ حکائى قرار دارد؟! آن عبارت از همان حقیقت واحدیتى است که در نفس رسول الله هست و بهواسطۀ او در هویتهای انسانى قرار داده شده است و در بقیه نیست.
تلمیذ: افلاطون در تحت انبیاء گذشته بود و انبیاء گذشته هم در مرتبۀ اسماء بودند و به ذات نرسیده بودند؛ آیا علتش همین است؟ چون این ممکن است در شروع به مرتبۀ واحدیت رسیده باشد و کیفیت نزول اسماء را به این صورت دیده باشد. ممکن است به این برگردد؟!
اختصاص انکشاف مقام توحید و فناى ذاتى به شخص متصل به مقام أحدیت
استاد: بله بله قطعاً همین است دیگر! آن کسى که عبور مىکند و به آن مقام هو مىرسد که عرض کردم همان مقام أحدیت است، او مىتواند به حقیقت توحید و فناى ذاتى اتصال پیدا کند ولى وقتى که در مقام اسماء است چطور مىتواند به آن نقطۀ واحد برسد؟! اینکه خودش هنوز در اسم گیر است؛ آن اسم جامع را که هنوز پیدا نکرده است! آن اسم جامع پیغمبر و ولایت پیغمبر است و آن کسى است که مىتواند به این قضیه برسد.
تلمیذ: مرتبۀ مُثل از واحدیت پایینتر است؟
استاد: بله دیگر.
تلمیذ: بروز صور و ...؟
استاد: نه همان است، در واحدیت است
تلمیذ: ولی پایینتر از واحدیت است؛ نزول واحدیت است!
استاد: ببینید ما بعد از واحدیت دیگر چیزى نداریم، هرچه هست واحدیت است منتها خود واحدیت مراتب دارد، شما همینکه مىگویید: خدا از مقام هوهویّت خارج شد دیگر تمام است! حالا که این تمام شد آیا به یک مرتبه، ظهور است؟! نه، هزاران ظهور همینطور در مراتب پایین دارد و به همۀ اینها واحدیت مىگویند، ما بعد از واحدیت دیگر چیزى نداریم یعنى وقتى که ظهور شد، دیگر شد و چیزى دیگر بعد از ظهور بهعنوان غیب نیست که بهعنوان آن غیب ما اسم واحدیت را از او برداریم و اسم دیگر بر او بگذاریم ولى خود واحدیت یعنی رأس الواحدیت [مورد نظرمان است].
منظور از «نقطة الوحدة بین قَوسَیِ الأحدیة و الواحدیّة»
لذا محىالدّین در اینجا دارد که «نقطة الوحدة بین قَوسَیِ الأحدیة و الواحدیّة»؛1 آن حلقۀ اشتراکى که واحدیت را به أحدیت ربط مىدهد، یعنی سرِ آن قِمّه و سر آن نقطه که اگر آن نقطۀ وحدتش را بزنى در هوهویّت مىرود نفس پیغمبر است، یعنى مرتبۀ نزول هوهویت همان نفس پیغمبر مىشود که در رأس است، حالا که این تحقق پیدا کرد آنوقت بعدش دیگر هست؛ بعدش مُثُل افلاطونى شروع مىشود و پس از آن صور جزئیه مىآید و خلاصه در عوالم مختلف شکل پیدا مىکند.
تلمیذ: میفرمایید که در باب مُثُل بعضی از مطالب افلاطون خوب است ولی بعضی را قبول ندارم، اینها چه مطالبی است؟
استاد: حالا [بعداً] عرض مىکنم و [به آنها] مىرسیم. بنده اول آمدم تا به مسئلۀ افلاطون یک صورت تقریبى بدهم، گرچه اینها در اسفار نیست و ما در اینجا یک مقدارى چاشنى شهود را به این مسئله اضافه کردیم لذا با همان تقریر در جنبۀ علیت و معلولیت بین مثال عرض کردم تا اصل مسئله و قضیه روشن شود و پس از آن، اشکالى که خود افلاطون دارد. خب البته افلاطون نسبت به این مطالب شاید نخواستند بیان کند یااینکه بالأخره شاید مطالبى قابل عرض باشد.
تلمیذ: علت اینکه بعضى از اعداد در ریاضیات خصوصیات منحصر به فردی دارند مثل ثابت اویلر و ثابت p یا ثابت لاگرانژ یا ثابت میکلآنژ یا ثابت پلانک در فیزیک چیست؟! خب بعضی از قوانین در فیزیک هستند که معادلاتشان خصوصیات منحصر به فردی دارند و در سایر پدیدهها از آنها استفاده میشود. اینهم به مُثُل مربوط است؟
استاد: بله دیگر، اینهم یک چیز جامع بین خودش و بقیه است که در اینجا آن فقط مىتواند حلقۀ رابط باشد. مثل عدد p بهخصوص.
تلمیذ: حالا عدد p هست و به جز آن اعداد دیگری هم هستند که منحصر به فرد هستند و خصوصیات شگفتآوری دارند که در حل معادلات ریاضیات و شبیهسازی در فیزیک کاربردهای فراوانی دارند.
استاد: شبیهسازی است.
تلمیذ: آیا اینها یک حقیقت کلی است که بهواسطۀ یک عدد بهخصوص توجیه میشود؟! این به مُثُل برمیگردد؟!
استاد: بله.
تلمیذ: در این باره مرحوم آخوند در کتاب شواهد هم اشاراتی کردهاند.
استاد: در مورد این قضیه محیالدین خصوصاً در کتاب فتوحات در جاهاى مختلف و خیلى زیادی نقل مىکند، در فصوص هم هست اما در فتوحات بهخصوص در تمهیدات هم اشاره دارد بهطورکلی در این کتب محیالدین خیلى بر این مسئله اصرار و پافشارى دارد.
تلمیذ: شبیه همین مسئله که در علوم غریبه و جفر در ارتباط با علم اعداد وجود دارد، در ریاضیات هم به همین صورت هست منتها در اینجا زبان فیزیک بر عالم طبع است ولی در علوم غریبه شبیهسازی به زبان عالم مثال است.
استاد: به زبان ماوراء.
أللهم صل علی محمد و آل محمد