پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق کیفیت ارتباط میان حقایق خارجی و مبادی تکوینی آنها میپردازند. بحث با نقد نگاههای عامیانه به مسئله علیت آغاز میشود؛ نگاهی که در آن، موانع خارجی یا عدم قابلیتِ قابل، مانع از تأثیرگذاری علت تامه تلقی میگردد. استاد با استناد به مبانی برهانی و فلسفی، اثبات میکنند که در نظام هستی، نفسِ اراده علت، خودِ قابلیت و فاعلیت را ایجاد میکند و هیچ رادع یا مانعی نمیتواند در برابر اراده الهی قرار گیرد. در ادامه، با تحلیل معنای روایات پیرامون خلقت انوار مقدسه، این نتیجه حاصل میشود که تمامی مظاهر هستی، ازلی و ابدی بوده و در حاقّ واقع، در یک رتبه از فعلیت قرار دارند. این جلسه با تأکید بر ضرورتِ ریشهای آموختن علوم الهی و پرهیز از سطحینگری در فهم معارف، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که چگونه با درک صحیح قاعده علیت، بسیاری از شبهات پیرامون قضا و قدر و تفاوت مراتب وجودی مرتفع میگردد.
درس هفتصد و بیست و دوم
کیفیت ارتباط بین حقایق خارجیه و اعیان شهودیه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
در تتمۀ مطالبى که جلسات گذشته راجع به کیفیت ارتباط بین حقایق خارجیه و اعیان شهودیه و بین حقیقت اولىٰ نزول در اسماء و صفات کلیه، بین اعلام تصویرهاى مختلف و اَشکال مختلف بهنظر مىرسید عرض شد و عرض میشود آنچه که بهحسب برهان مىتوانیم بر آن اقامۀ برهان کنیم این است که حقایق خارجیه نسبت به مبادى تکوینیۀ خودشان حیثیت معلولیه دارند، این از نقطهنظر برهان است.
به این قضیه خیلى خوب توجه کنید چون کیفیت تصویر بزرگان و حکما در جمع بین مقام اجمال و تفصیل ممکن است موجب شبهاتى باشد، البته همانطوریکه خودتان مستحضر هستید قضیۀ ربط حادث به قدیم از مشکلترین مباحث فلسفى است و خود من مىتوانم در اینجا اذعان کنم که در این زمینه مطالبى را که تابهحال از بزرگان تجربه کردهام و شنیدهام و در کتب خواندهام، یا نتوانستهام به عمق آنچه را که منظور آنان است پى ببرم و این را به مرتبۀ نقصان خودمان برمىگردانیم یااینکه آنها نتوانستهاند آنچه را که [در] مافىالضمیرشان و مقصودشان هست به رشتۀ تحریر دربیاورند مگر بعضى از عرفایى که در این مسئله به مقام شهود رسیده بودند اما در کتب فلاسفه و حکما حتى حکماى متأخر و معروف، این مسئله آنطور که بایدوشاید از نقطهنظر فلسفى نتوانسته است جاى خودش را باز کند. بهطورکلی آنچه را که ما مىتوانیم نسبت به این قضیه صرفنظر از مسائل شهودى و قرائن و شواهد غیبى مطرح کنیم این است که حقایق تکوینیۀ خارجیه به اعیان خارجیه نسبت به مبادى خودشان حیثیت معلولیه دارند و این ربط، ربط تعلیلى است.
خلق شدن مسئلۀ قابلیت با نفس ارادۀ علت
در حیثیت تعلیلى، علت نسب به تأثیر در معلول بدون لحاظ امر دیگر تمامُ الحیازة است یعنى در مسئلۀ فاعلیتِ علت و علیتِ علت هیچ عامل و رادعى جز خود حیثیت علیّه نمىتواند دخالت داشته باشد که ما بگوییم: علت در مقام علیت خودش تمامیت دارد منتها یک جهات خارجیه و موانعى در اینجا هست، قابلیت وجود ندارد یا قابلیت وجود دارد، رادعى بین اعمال علیت و بین تأثر قابل و معلول در اینجا هست، همۀ اینها از نقطهنظر ارادۀ بارى منتفى است. بله! در سلسلۀ علل و معلولیت خارجیه مانند عالم اعراض و احراقیت نار نسبت به حَطَب و امثالذلک مىتوانیم این تصور را داشته باشیم که باید صرف نظر از حیثیت احراقیه رفع موانع در این زمینه باشد تااینکه در اینجا حیثیت علیت بتواند مؤثر باشد و همینطور در سایر علل و معلول این مسئله [هست] و این خود مساوى با نقصان در علت است. همینکه شما مىگویید: علت تام است، دیگر نمىتوانید رادعى براى او درنظر بگیرید و بگویید که رادع تام است و فیضِ حق تام است و ارادۀ بارى نسبت به تحقق معلول تام است ولى در اینجا قابل هم لازم است! این حرف خندهدار است و به فکاهى اَشبه است و حرف حرف عوام است. نفس ارادۀ بارى اگر در علیت، علیت تامه باشد دیگر رادع در اینجا چه کسی مىتواند باشد؟ وقتى که ما افاضه را افاضۀ اشراقیه و اضافه را اضافۀ اشراقیه یا اضافۀ مقولیه که قائم به طرفین است بدانیم قابلى در اینجا وجود ندارد. روى این جهت اصلاً مسئلۀ قابلیت با نفس ارادۀ علت خلق مىشود! التفات فرمودید؟! نهاینکه باید قابلیتى از باب تفاعل یا از باب انفعال باشد مثل کسرتُ الکوز فانکسر که در خارج حیثیت انفعال باید باشد و اگر به جاى کوز در خارج حجر باشد خب دیگر آن جنبۀ قابلیت انکسار را ندارد ولى در اینجا نفس ارادۀ علت بر خلاف سلسلۀ علیت خارجیه در عالم اعیان، خودش ایجاد قابل مىکند؛ یعنى اولاً هم علت خودش ایجاد حیثیت فاعلیه مىکند و بهعنوان فاعل اعمال علیت مىکند و دوم اینکه با نفس اعمال علیت به قابل قابلیت مىدهد! قابل این قابلیت را از خانۀ خالهاش که نیاورده است بلکه این قابلیت را همان علیت [به او] مىدهد.
معنای حدیث «لولاک لما خلقتُ الافلاک»
اینجا مسائل خیلى عجیب هست و روایاتى که ما در اینجا داریم ـ در این زمینه هم زیاد سؤال مىکنند ـ مثل روایت: «لَولا فاطمة لِما خَلَقتَکُما»1 یااینکه در مورد حضرت میفرماید: «لولا على لما خلقتک و لولاک لما خلقتُ الافلاک»؛2 در اینجا چه جنبههایى لحاظ شده است که این مسئله به این صورت مطرح است؟ بالأخره تقدم و تأخر با کیست؟! تقدم در کجا مىآید و تأخر در کجا مىآید؟ تمام اینها به این حیثیت برمىگردد که نفس رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در آن مرتبۀ واحدیتِ خودش، وقتى که در عالم اعیان اعمال علیت مىکند با نفس اعمال علیت، آن حیثیت قبول را ایجاد مىکند و آنوقت آن حیثیت قبول، نفس حضرت صدیقه کبرىٰ علیهاالسّلام مىشود که موجب خلق همۀ اکوان خواهد بود.
در اینجا دو چیز نیست که خدا بخواهد یکى حیثیت قابلیه را اراده کند و یکى حیثیت فاعلیت را در اینجا اراده کند، در اینجا قابل و فاعل را بهوجود مىآورد و نفس ایجاد قابل مساوى با ایجاد فاعلیت است. چطور اینها باهم جور درمىآید؟ اینکه ممتنع است! بنابراین اینکه گفته میشود: رسول خدا اولَ ما خلقَ است یااینکه رسول خدا حیثیت ربطیۀ مقام هوهویت و مقام واحدیت یا أحدیت و واحدیت است، چون گفتیم که أحدیت و هوهویت هیچ تفاوتى باهم ندارند، فقط به این لحاظ است که ارادۀ علت در اینجا خودش موجب قابل هم شده است یعنى علت دو چیز را در اینجا اعمال کرده و بهوجود آورده است؛ اولاً خودش اثرگذار بوده است و وجود نازلۀ خود را در عالم وجود ـ چه مجرد چه ماده ـ ایجاد کرده است. مسئلۀ دوم این است که به آنچه را که ایجاد کرده است حیثیت قابلى داده است یعنى قبول این فاعلیت را در خود بهوجود آورده است، بنابراین مشخص مىشود که همۀ آنچه که در عالم پیدا مىشود و بزرگان فرمودهاند که اینها همه ظهورات هستند، معنای خودش را روشن مىکند که چیزى از حیطۀ وجود خارج نیست و خود وجود است که براى خود فاعلیت ایجاد مىکند و خود وجود است که براى خود استعداد و قابلیت ایجاد مىکند و خود وجود است که اعمال علیّت مىکند و خود وجود است که قبول علیت مىکند. تمام اینها بهواسطۀ نفس ارادۀ مرید است که همان ارادۀ حق است.
بنابراین نه به مرتبۀ شهود عینی، قلبى، قرائن، شواهد و مؤیدات غیبى بلکه به برهان فلسفى ما به این مسئله مىرسیم! اینکه مىگویند: بین ارادۀ حق و بین وجود خارجى سلسلۀ مراتبی هست و ارادۀ حق ممکن است متأخر از آن اعیان باشد چون آن اعیان ملزوم به حرکت در زمان هستند و زمان متدرّج الحصول است بنابراین اعیان خارجیه فقط در مقام اجمال مىتوانند تصور پیدا کنند نه در مقام تفصیل و در علم عنائی حق مقام تفصیل وجود ندارد بلکه مقام اجمال است و تشبیه مىآورند که دانۀ تخمهایى که کاشته مىشود بعداً هرکدام تبدیل به درخت تناورى مىشود و امثالذلک، همۀ اینها کنار مىروند و آنچه را که در زمینه برهان باقى مىماند ـ حالا کارى به شهود نداریم که آیا شهود بر این قضیه دلالت دارد یا ندارد. ما فعلاً نمىخواهیم براى رسیدن به مطالب و مقاصد فلسفى خود از شهود و اینها مایه بگذاریم تااینکه بین اینها خَلط شود و گفته شود: ممکن است بعضى از اینها موافق با واقع نباشد یااینکه اختلاف مراتب موجب اختلاف در مبادى برهان شود ـ این است که مطابق نفس چینش این قضایا براساس مبادى و مبانى برهانیه و فلسفیه طبق قاعدۀ فعلیت و استعداد، طبق قاعدۀ ترتّب، طبق قاعدۀ علیت، اقتضاء این مسئله عبارت از تحقق معلول با تمامیت علت است و از آن جایى که تمامیت علت فقط مستند به مبدأ اعلى است، تصور رادع و مانع خارجى نسبت به مواضع خارجیه عقلاً ممتنع است. بنابراین اقتضاء مبادى خارجیه و نفس آن اقتضاء و ارادۀ مبادى خارجیه نسبت به تَکَوّن مظاهر خود، مُساوقٌ لِوجودِ عَین الخارجى و شُهودِ التَکوینى و الطَبعى حالا چه طبعى و چه غیر طبعى مسئلهای نیست، چون همینکه بخواهیم به عالم اعیان اشاره کنیم این مسئله به بالاتر از آنها یعنی عالم صور، مثال، ملکوت سفلى و اینها هم مىرود و دراینصورت فرقى ندارد. چطور ما نسبت به آنها هیچ مشکلی نداشته باشیم و همینکه مىخواهیم وارد عالم اعیان بشویم همۀ مشکلات و مسائل بر سر ما بیاید؟! اینکه نمىشود و در اینجا صحیح نیست بلکه نفس ارتباط بین عالم اعیان و مبادى خودش مُساوِقٌ لِوجودِه الخارجى و بهلحاظ علیت تامه در ناحیۀ علت میباشد و منظور ما از تمام این است که علت در اعمال علیت هیچ جهت نقصى نه از ناحیۀ خودش و نه از ناحیۀ خارج از حیطۀ خودش نداشته باشد، این منظور ما از ناحیۀ علیت است.
الآن ما براى برداشتن این فنجان آب نیاز به اعمال رویه داریم و باید در اینجا مسائل و قضایایى در کنار هم قرار بگیرند تااینکه این از اینجا برداشته شود؛ مسئلۀ اول مسئلۀ ارادۀ شخص مرید است و وقتى که من ارادۀ برداشتن این فنجان را نداشته باشم صد سال هم در اینجا بماند یک سانت هم حرکت نمىکند. مسئلۀ دوم بعد از ارادۀ مردید قدرت عضلات است و اگر من بخواهم این را بردارم و دست من توان نداشته باشد و مریض باشد و حرکت در اعصاب وجود نداشته باشد امکان برداشتن این ممتنع خواهد بود. پس تا اینجا مسئله به ارادۀ مرید و به فعل و فاعلیت فاعل برمىگردد و قضیه تمام است. هم من الآن تشنه هستم و مىخواهم این آب را بردارم و دوم اینکه دست من هم تابهحال عیب پیدا نکرده است ـ و از این به بعد را هم خدا مىداند ـ و من مىتوانم این را از اینجا بردارم. خب تا اینجا قضیه تمام است و از اینجا به بعد دیگر مسئله به امورى که در خارج از علیت علت هست برمىگردد. تا مىخواهم این را بردارم یکى از دوستان مىآید دست من را مىگیرد و نمىگذارد بردارم! اینها دیگر خارج از مرتبۀ اراده مىرود زیرا هم اراده در اینجا وجود دارد و هم قدرت در عضلات و انبعاث در عضلات در اینجا هست اما وقتی که مىخواهم این را بردارم یکمرتبه بادى مىآید و این آب را مىریزد یااینکه گربه مىآید و زودتر از ما آب را مىبرد و بیشتر به درد او مىخورد. خب این مسئله خارج است ولى از نقطهنظر عامیانه مىتوانیم بگوییم که علت در علیت خودش تام است منتها بهلحاظ امور و صوارف خارجیه علت نمىتواند در اینجا اثر کند! این یک چیز عامیانه است و هیچ پایۀ فلسفى و منطقى ندارد. شما که مىگویید: علیت تام است یعنى تمام شد حالا اینکه عمۀ من اجازه نمىدهد یا یکى دیگر مىآید دست من را مىگیرد و امثالذلک اینها دیگر همه چرتوپرت است. اینها مربوط به افرادى است که در این مسائل چیز ندارند. اینکه شما مىگویید: علت تام است یعنى تمام حدودِ ثغور ...!
یک وقتى ما خدمت مرحوم علامه طباطبایى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در تهران منزل داماد ایشان که در همان طرفهاى پل رومی بود رفتیم. ایشان از وعاظ خیلى معروف بود و الآن هم فوت کرده و به رحمت خدا رفته است. بعد از انقلاب بود و جلسهاى هم در آنجا بود و آقایان هم بودند و راجع به بعضى از این مسائل صحبت مىکردند. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ خواستد بروند ما هم رفتیم و یک شخص دیگری هم بود. چند نفر از این افراد هم بودند از آن اشخاصى که مسئولیتهایى داشتند و صحبت از کتابى که متعلق به یکى از همین آقایان بود به نام «ارزش و دانش» ـ یا یک همچنین چیزی بود ـ شد! در آنجا نوشته شده بود که وجود خارجى اقتضاء وجوب نمىکند! یعنی آنطور نیست که آنچه که در خارج هست اقتضاء وجوب کند که مىبایست هم همینطور باشد، نه! باید جور دیگرى باشد، این لیوانى که الآن در اینجا به این شکل و به این کیفیت و رنگ و اینها هست، این مىتوانست جور دیگرى باشد ولى خب حالا به این شکل درآمده است! یا فرض کنید زید که الآن به این صورت، چهره، گوش، حلق، بینى، محاسن و خصوصیات هست مىتوانست قسم دیگر باشد و به شکل دیگر باشد و الزام و لزومى بر اینکه این وجود خارجى مىبایست ابداً و ازلاً به همین کیفیت باشد نیست، حالا ارادۀ خدا تعلق گرفته است و دَنگش گرفته است یا وجودات خارجى و سایر آن امورى که در نقشآفرینى این شیء خارجی دخالت دارند [موجب شده زید اینطور باشد] فرض کنید وقتی در شکم مادرش بود مادرش فلان میوه را خورد و ابرویش به این شکل درآمد یااینکه با فلان شخص دعوایش شد و سر او به این شکل شد و... اینها که به این کیفیت درآمده مسائلى است که مىتوانست غیر از این باشد! نتیجه این بود که ما از «هست» نمىتوانیم «باید» را نتیجه بگیریم! مرحوم علامه طباطبایی گفت: اینها همه شعر است، اینها همه شعر است! بعد آن شخصى که داشت اشکال مىکرد ـ مرد خوبى بود، موقعیتى هم داشت، یادم هست یکى از وزرا بود ـ نفهمید مقصود علامه چیست! گفت: من دارم نثر مىخوانم علامه مىگوید: اینها شعر است! بعد مرحوم آقا گفتند که یعنى اینها اصل و پایهای ندارد.
توصیۀ بزرگان بر ریشهای درسخواندن
خب واقعیت هم این است که اینها همه شعر است و اینها اصلاً بویى از فلسفه نبردند و نمىدانند اصلاً چیست! اینکه بزرگان مىفرمودند که باید ریشهاى این درسها را خواند نهاینکه دوتا مقاله از اینجا و یک روزنامه از آنطرف و یک کتاب پیش فلانی [بخوانی و بگویی که] دیگر قضایا تمام است، آنوقت سر از همین شعرها درمىآوری! شما وقتى که مسئلۀ علیت را بفهمید چطور ممکن است نسبت به این قضیه پى نبرید؟! البته خب این قیاس قیاس مع الفارق است و ربطى به این مسائل ندارند، امثال آقا شیخ محمدحسین کمپانى که البته در آن مرتبه بودند [کجا و ما کجا]؟! ما جسارت به ساحت آنها نمىکنیم. ما کجا و آن بزرگان کجا! منظورمان همین کسانى هستند که دوتا کلمه و دوتا شعر و دوتا مثل از اینطرف و آنطرف یاد گرفتند و در حرفهایشان دهتا از همین مطالب را مىآورند که اگر اینها را از آنها بگیرند دیگر هیچ چیزی ندارند! خدا مولانا را رحمت کند که اقلاً براى ما و غیر ما یک آبرویى شد که بتوانیم چندتا شعر از او یاد بگیریم و حفظ کنیم و هرجا که کم مىآوریم از مولانا مایه بگذاریم. حالا چه بفهمیم یا نفهمیم! بنده در همان کتاب افق وحى آوردهام و گفتهام که عزیز من این شعر مولانا کجایش دلالت بر این قضیه مىکند؟! آخر شما همینطور شعر را حفظ کنید که کار درست نمىشود! شما برمیداری شعر مولانا را بر تأیید مطلب خودت مىآورى. مولانا کجا این را مىگوید؟! یا مىآیند این مطالب فصوص را می گویند، آخر باباجان اینها همه درس گرفتن دارد، اینها همه مباحثه کردن دارد، اینها خون دل خوردن دارد، همینطورى که نیست! عین آن آقاى دیگر! عین آن آقاى دیگر. هیچ! اشکال به این بنده خدا وارد نیست، نهاینکه وارد نیست و از اشکال به دیگران کم مىکند! آن آقایانى که حتی دو صفحه فلسفه نخواندهاند و در خصوص اشعار مولانا حرف مىزنند، صد درجه بدتر اشکال به آنها وارد است! من نمىخواهم فقط به یک طیف خاص ایراد بگیرم. آن آقایى که شعر مولانا را منع مىکند که بله مولانا ولایت على را قبول نداشت و راجع به عید غدیر گفته است:
| گفت هر کو را منم مولا و دوست | *** | ابن عم من على مولاى او است1 |
منظور از مولا دوست است!
واقعاً آدم نمىداند بر این افکار و گفتار بخندد یا بگرید! بعضیها اگر حرف نزنند سنگینتر هستند. آخر این حرفهایی که شما مىزنید و مطالبى را که شما مىگویید والله و بالله به شما مىخندند! مثل اینکه بنده بیایم در مجمعى که مجمع مهندسى و پزشکى باشد بخواهم اظهار نظر و رأى بکنم! خب بابا مىخندند و مىگویند که آقا ما که تو را قبول داریم نه بهخاطر این است که رفتى چهارتا کتاب پزشکى خواندهاى بلکه بهخاطر این است که میتوانی مطالب اسفار و مطالب وسایل الشیعه و مطالب لمعه و فلان را براى ما بگویى! کسى از تو این را نخواسته است خب پزشکان اینقدر هستند، افرادی هستند که نسبت به این مسائل تخصص دارند، کسى هم از تو نظر نخواسته است! یا فرض کنید راجع به فنون دیگر؛ من باید بیایم در فنّ خودم و در تخصص خودم حرف بزنم! آخر تو که دو صفحه نخواندهاى چرا مىآیى اشعار مولانا را معنا مىکنى که اینطور آبروریزى کنی؟ آنوقت آیا این اشکال بر خود ما وارد نیست؟! شما که همین اشکال را به بقیه مىگویى که چرا مىآیند در ساحت دین دخالت مىکنند، خب آقا این اشکال اول به خود شما برمىگردد! چرا در چیزى که وارد نیستى دخالت مىکنی؟ خب جوابت چیست؟ هیچ، سر را باید پایین بیاندازى و صدایت هم درنیاید! در کار افراد و فنون دیگر هم دخالت نکن! آخر این یک چیز بدیهى است. ما اینهمه ادعا داریم که حوزه فلان است و مقام شامخ حوزه [باید محفوظ باشد] و... ! متانت حوزه به این است که جایگاه خودش را بداند که چیست و بفهمد هر کسى کجاست و پا از حد خودش فراتر نگذارد.
بنده در مجلسى بودم که یک جلسهای بود و در آنجا چند نفر بودند، من گفتم: اولین مطلبى که مىخواهم از شما سؤال کنم این است که شما چه توقعى نسبت به جوابهایى که از من مىخواهید، دارید؟ آیا شما توقع دارید که به تمام مسائل دین و به تمام رموز دین و به تمام اسرارِ احکام دین مطلع باشم؟! اگر اینطور است سراغ شخص دیگر بروید، بنده نیستم. بنده در حد اطلاع خودم و در حد وسع خودم و نسبت به آنچه که مىفهمم و به آن رسیدهام، به همان مقدار مىگویم: مىدانم و نسبت به بقیه مطالب مىگویم: نمىدانم.
تفاوت ما با امام زمان علیهالسّلام
خدا علامه طباطبایى را رحمت کند و بیامرزد، در بعضى از موارد از ایشان سؤال مىکردیم، مىگفت: نمىدانم! البته بعضىها توجیه مىکنند و مىگویند که مگر مىشود علامه نداند؟ بله، مىشود! نمىدانست، خب نمىدانست دیگر! صاف الآن دارم مىگویم که نمىدانست. پدر ما مىگفت که ایشان میگفت: من نمىدانم! در بعضى از موارد ما از ایشان سؤالاتى مىکردیم و مىگفت: نمىدانم! ایشان تعجب مىکرد! این منافات ندارد... علامه هیچوقت نیامد بگوید که من امام زمان هستم! بین ما و امام زمان تفاوت از زمین تا آسمان که هیچ بلکه تا عرش خدا است، ما در قعر چاه هستیم و او در عرش خدا هست! این تفاوت است. هروقت امام زمان آمد در اینجا نشست آنوقت هرچه خواستید از او سؤال کنید! به من چه مربوط است؟! او امام است من که [امام] نیستم! من در حد شأن خودم هستم، به آنچه را که نمىدانم افتخار هم مىکنم و حرف هم نمىزنم! هیچ هم از من کم نمىشود، به این مقدار هم از من نخواستهاند! گفتم که شما در چه حد از من مىخواهید؟ آیا مىخواهید بدانم چرا نماز صبح دو رکعت است؟! به من چه مربوط است؟! من چه مىدانم؟! این خیلى مسئلۀ مهمى است! ما آمدیم جاى خودمان را با امام زمان عوض کردیم ولىِّ دین اوست نه ما! ما واسطههایى هستیم که حالا کم و زیاد و مراتب دارد، ولىّ اوست و باید پاسخگو باشد که هست! او باید جواب اشکالات را بدهد که مىدهد! او باید دین مردم را نگه دارد، او باید رفع موانع کند، او حبل الله بین الخلق است و ما نیستیم! ما افراد عادى هستیم و باید برویم زحمت بکشیم و اگر خیلى عرضه داشتیم راهى را که گفتهاند: اقرب طرق است همان راه را برویم و بیراهه نرویم. بیش از آن را از ما کسى نخواسته است.
منشاء اعتماد کردن به بزرگان
بعضىها مىگفتند: آقا شکستهنفسى میکنید؟ گفتم: ما شکستهنفسى و بندى و این چیزها نداریم بلکه همۀ واقعیت همین است؛ آنچه را که به نظرم مىرسد مىگویم و آنچه که به نظرم نرسد نمىگویم.
خود بنده از مرحوم علامه طباطبایی سؤالاتى مىکردم که ایشان مىفرمودند: نمىدانم! گفتم که آقا امساک مىفرمایید؟! مىفرمودند که به جدّم نمىدانم. عبارت ایشان به بنده این بود: «به جدّم نمى دانم. چطورى بگویم؟! گفتیم که خیلى خب، دعوا نداریم. وقتى که مىگوید: نمىدانم، من بگویم: حتماً مىدانید؟! وقتى که بیرون آمدیم دیگران به من گفتند: نه آقا! علامه به شما فلان کرد، گفتم که آقاجان به من بگو علامه در این دنیا با چه کسى رودربایستى ندارد؟ به قول شما با من رودربایستى داشت، شما یکى را که با او رودربایستى ندارد ببر و بگو آقا این سؤال من را از او بپرسد، رودربایستى ندارد دیگر! علامه اهل این حرفها نبودند، علامه اهل صدق بود، دروغ نداشت، تقلب و کلک نداشت صفاى محض بود و همین مسئله باعث مىشود انسان نسبت به این افراد اعتماد کند. پس اعتماد از کجا پیدا مىشود؟ بنده از علامه سؤال کردم که آقا رابطۀ بین شهاب ـ در کتاب چیز آوردهام و بعد هم حالا خودمان یک توجیهى کردیم ـ و بین رجم شیاطین به چه کیفیت است؟! فرمودند: به جدّم نمىدانم. درست شد؟! خب وقتى که ما به تفسیر ایشان هم مراجعه مىکنیم می بینیم آنهم به همین خصوصیات است. خلاصه بایستى که راجع به این قضیه تأمل کرد و خب مطالب دیگرى هم در این مسئله وجود دارد.
گاهى من به صورت خصوصى خدمت ایشان مىرسیدم نهاینکه در میان جمع! من با ایشان جلسات خصوصى و تنها خیلى داشتم و کسى مطلع نبود. این مسئله آن مسئلهاى است که ما بایستى به آن توجه کنیم! مرحوم آقا شیخ محمدحسین کمپانى کجا؟! مرحوم آقا شیخ محمدحسین کمپانى در آن مسائلِ خودش و در مبانىشان مطالبى دارند ولى من یک روز خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رفتم و گفتم که آقا این مطالبى که بین مرحوم آقا سید احمد و آقا شیخ محمدحسین کمپانى هست با یک قاعدۀ علیت، حل است و اینقدر داد و بیداد ندارد! ایشان فرمودند: بله، اگر آدم به قاعدۀ علیت خوب و درست برسد دیگر کار تمام است! فناء، اعیان ثابته و غیر ثابته، مقام اتحاد بین اسم و ذات و اینها همه [حل مىشود]. من گفتم که آقا قضیه چیزى نیست که اینقدر دعوا کردند و در سر همدیگر زدند و هفتتا نامه اینطرف و آنطرف [فرستادند] و بعد در آخر آقا سید احمد با آن عبارات کذایى و... التفات کردید؟!
کیفیت فاصلۀ بین حقایق عینیۀ خارجى با ارادۀ فاعل و ذات اقدس پروردگار
پس در مسئلۀ علیت و ارتباط آن با فاعل همینکه شما تصور علیت تام را مىکنید دیگر وجود مانع در اینجا چه نقشى مىتواند داشته باشد؟ دیگر در اینجا صوارف خارجه از حیطۀ علت چه نقشى مىتواند داشته باشد؟! همینکه شما مىگویید: علت تام است؛ یعنى در ارادۀ علت براى ایجاد علیت و تأثیر خارجی او که حیثیت معلولیه است، هیچ رادعى وجود ندارد بلکه تمام جوانب نقص مسدود است. التفات کنید! تمام روزنههای براى عدم تأثیرپذیرى بسته شده است و فقط این در ارادۀ خودش مىماند و وقتى که در ارادۀ خودش ماند نفس ارادۀ او موجب تحقق خارجى و ظهور خارجى همان علت خواهد بود. دقت کنید! صحبت در اینجا این است که فاصلۀ بین حقایق عینیۀ خارجى و بین مبادى عالیۀ خودش که همان ارادۀ فاعل و ذات اقدس پروردگار است، چیست؟ آیا خارج از حیطۀ وجود و خارج از سلسلۀ نزول اسماء کلیه و صفات کلیه است یا داخل در این است؟ اگر خارج از این باشد پس ما باید یک وجود ثانى براى وجود اول فرض کنیم هذا خلاف المراد! اگر در همان است پس بین ارادۀ مرید و بین حقیقت خارجى و اعیان شهودیه چه چیزى دیگر مىتواند فاصله باشد؟! تمام شد! پس تمام آنچه که گفته مىشود مثل علم عنائی حق، مقام اجمال، مقام ابهام، حقایق متدرّج الحصول در زمان و... تمام اینها پى کارشان مىروند. حرف و مسئله و لبّ قضیه همان مىماند که خواجۀ شیراز پرده از سرّ آن برمىدارد:
| اینهمه عکس می و نقش مخالف که نمود | *** | یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد1 |
و تمام شد! همینکه ارادۀ حق به تعلق بر صورت خارجیۀ اعیان خارجیه گرفت، تا خدا خدایى مىکند تمام آن اشیاء خارجیه بالفعل موجود هستند! یعنى الآن، فردا موجود است! ببینید الآن، فردا موجود است نهاینکه فردا خواهد آمد! فردا خواهد آمد یعنى چه؟ یعنى نیست؟! با این برهان در تضاد مىشود. بنابراین الآن، پسفردا موجود است! الآن هفتۀ دیگر هم موجود است! نگویید: تناقض است. منظور من از الآن، الآنِ فعلیتِ غیر زمانیه است. آنچه که موجب تضاد در ظهور اعیان خارجیه است حقایقى است که وجود آنها و ظهور آنها منوط به زمان است، بحث من بحث فعلیت است و فعلیت مافوق زمان است. پس وقتى که مىگویم: الآن فردا موجود است، نگویید: الآن چطور شنبه و یکشنبه در یک رتبه قرار گرفتند! شنبه و یکشنبه در ظهور خارجى در یک رتبه نمىتوانند قرار بگیرند ولى در خود حاقّ واقع و در نفس الأمر و در وجود فعلى خارجى خود، در یک آن قرار گرفتند.
بنابراین اینکه گفته مىشود ممکن است انسان از نقطهنظر شهودى بتواند چشم باطن و چشم قلبش و آن کسی که حیثیت کشفى خود را ارتقاء بدهد بهنحوىکه بتواند مثال اعیان خارجى که متحقق الوقوع در آینده هستند را ببیند، این مسئله با برهانى که ما بر عینیت بین علت و معلول از نقطهنظر فعلیت و تنجّز خارجى اقامه کردیم منافات پیدا مىکند. این برهان این را مىرساند که کسى که چشم دلش باز شده است الآن صورت حقایق خارجیه را نمىبیند، نهاینکه صورت را ببیند مثل عکس و فیلم یا چیزهاى دیگر که الآن مىبینید ـ حالا عکس و فیلم مربوط به اشیاء ماضیه است. فرض کنید عکس و فیلم مربوط به اشیاء مستقبل و آتیه را به شما نشان بدهند، اینطور نیست ـ بلکه شما وقتى که در کشف و در حقیقت کشفیه مشاهده مىکنید، نفس خود آن عین خارجى را مىتوانید ببینید و مىتوانید به او دست بزنید و مىتوانید ثقل او را احساس کنید، سایه او را احساس کنید، سنگینى او را احساس کنید! خود او را احساس کنید، نه صورت را! صورت را احساس نمىکنید بلکه خود نفس او را احساس مىکنید، چرا؟ چون او الآن وجود خارجى دارد منتها آن وجود خارجى براى ما نامأنوس و نامشهود است. وقتى که الآن عرض کردم یکى دارد در خیابان راه مىرود بالأخره دارد راه مىرود یا نمىرود؟ خب ما نمىبینیم. نبینیم! ندیدن ما دلیل بر عدم او نیست، نه! او دارد در خیابان راه مىرود و شما براى اینکه به او برسید نمىتوانید در فیضیه بمانید و او را لمس کنید، ببینید، مسّ و مشاهده کنید بلکه باید از درِ فیضیه خارج شوید و بروید یک مسافتى مثلاً صد متر را طى کنید و او را در خیابان ببینید! پس شما باید حرکتهایی بکنید، فرض کنید مسافتی را طى کنید تااینکه از نقطهنظر علم و معرفت به این معرفت برسید.
حالا اگر براى شما حالى باشد، چشم شما باز شده باشد، جِهازى داشته باشید که بتوانید او را ببیند؛ جهازى که بتواند از این جِدران عبور کند، از این حیطان عبور کند و با اشعه خاصى بتواند حرکت کند دیگر نیازى به این راه رفتن نیست! در اینجا دوربینى هست که از اینجا نگاه مىکنید و مىبینید آن شخص دارد در خیابان راه مىرود، دستتان نمىرسد ولى چشمتان که دارد مىبیند! این چشم شما صورت او را مىبیند یا عین خارجى او را مىبیند؟! وقتى که یک شخص را زیر دستگاه ام آر آى مىبرند یا وقتى که زیر یک دستگاه مىبرند که از او عکسبردارى کنند، وقتى که نگاه مىکنند از امعاء و روده و اینها دارند عکسبرداری مىکنند اینکه الآن دارد عکسبرداری مىکند عکس او را دارد مىبیند یا نه واقعاً دارد خود او را مىبیند؟! خود حرکت دارو در معده و عبور آن از اثنىعشر و وارد شدنش را دارد با چشم خودش مىبیند. شما نمىبینید چون شما خوابیدهاید و با این دستگاه ارتباط ندارید. او دارد مىبیند و عکس نمىبیند بلکه واقعیت را مىبیند؛ واقعیتى که با این دو چشم باشد قابل رؤیت نیست! جهاز مىخواهد که با آن جهاز شما به او دسترسى پیدا کنید نهاینکه این جهاز باعث شده است که او خلق شود، او قبلاً خلق شده و سر جایش هست و این فعل و انفعالات دارد انجام مىشود.
معنای فیض بی انقطاع خدا
بنابراین تمام آنچه را که شما در عالم خارج و در عالم اعیان، متدرّج الحصول مىبینید حقایق و پدیدههایى که در روز یکشنبه دارید مىبینید یا آنچه را که روز دوشنبه خواهد آمد، آنچه را که روز سه شنبه و چهارشنبه خواهد آمد و باید باشید تا ببنید، تمام اینها همین الآن در همین ساعت موجود است و بین آنها فاصلهاى نیست و این است که گفته مىشود: فیض خدا انقطاع ندارد؛ یعنى انقطاع در آن اصلاً مستحیل است! فاصلۀ بین اراده و آن مراد در آنجا مستحیل است! تجدد اراده در ذات پروردگار ممتنع است! جنبۀ ابهام و جنبۀ تفصیل در اینجا اصلاً دیگر معنا ندارد بلکه یک فیض است و ازلاً و ابداً برقرار است و آن یک فیض موجود است و حضور فعلى دارد نهاینکه او یک اراده کرده و تمام شد بلکه یک ارادۀ مستمر ازلى است که جنبۀ ابدى دارد چون ازل اگر ابد نداشته باشد دیگر ازل نیست، باید ازل جنبۀ ابدى هم داشته باشد تا در او ازلیّت صدق کند یااینکه در ابد ازل باید باشد تا حیثیت ابدیّت در آنجا صدق کند. حالا شما مىتوانید بگویید که آن اراده چه وقتی براى خدا پیدا شد؟ چه وقتی دیگر غلط است و ما چه وقتی نداریم! چه وقتی یعنى زمان! در ذات حضرت حق زمان معنا ندارد و خود زمان معلول اشیاء خارجى است و در چیزهاى دیگر که اصلاً زمان ممتنع است. حضرت حق چه زمانی براى خلقت اشیاء اراده کرد، این مستحیل است. نفس تصوّر ذات بارى برطبق همین برهان، وقتى که ما او را فقط علت تامه و مفیض تام نسبت به تحقق اعیان خارجى بدانیم مساوِقٌ لِعِلمِه الإطلاقى و لِعلمِه اللامتناهى و لِقُدرتِه اللامُتناهى و الإطلاقى و همچنین علم اطلاقى حق مُساوِقٌ لِلمعلوم! پس ذات اقدس حق مُساوِقٌ لِلمعلومِ العَینِى الخارجِى الشُهودِى التَکوینى.
انسان موجودی ازلی و ابدی!
پس تا ذات خدا بود ما بودیم! این نکته است؛ تا وقتى که خدا بود ما هم بودیم! تا وقتى خدا بود علم خدا هم بود! آیا مىشود شما بین ذات بارى و بین صفات لازمۀ او که صفات نفس الوجود است و صفات ذاتی است فاصله بیاندازید؟! در یک برهه از زمان تصور کنید ذات اقدس حق بود ولی علم کلى را نداشت! آیا مىتواند اینگونه باشد؟! محال است. آیا شما مىتوانید تصور کنید ذات اقدس حق بود ولی قدرت نداشت؟! نه، نمىتوانید تصور کنید و وقتى که نتوانستید تصور کنید پس مُساوِقُ لِمُساوِقِ الشىء، مُساوِقٌ لِلشیء! وقتى که علم اطلاقى ذات اقدس حق در هر برههاى که تصور شود، در نفس آن برهه علم اطلاقی او هست. خب علم یعنى چه؟ علم یعنى اطلاع بر معلول! حالا یا علم، اطلاع بر ذات [است] یا اطلاع بر مظاهر ذات، به هردوى اینها علم مىگویند. شما مىتوانید تصور کنید که ذات اقدس حق در یک برههاى نسبت به مخلوقات خودش جاهل باشد؟! آیا مىشود تصور شود؟ مستحیل است، پس وقتى که مستحیل شد آن نفس علم حق به آن معلول مُساوِقٌ لِوجوده العینىِ الخارجى. بنابراین برویم همه افتخار کنیم که تا وقتى خدا بود ما هم بودیم و نهتنها خدا ازلى است ما هم ازلى هستیم! چه کسى گفته است که فقط خدا ازلى است؟! ما هم ازلى هستیم و هم ابدى هستیم و سرمدی هستیم، چون تا خدا خدایى مىکند مظاهرش هم هست! اینجاست که باید برویم و بالأخره سر به آستان عرفاء و اولیاء فرود بیاوریم که حقیقت مطلب را آنها بیان کردند. خب خیال مىکنم که مسئله در اینجا دیگر روشن شد و دیگر جاى ابهامى نیست.
تلمیذ: بحث علیت را شروع بفرمایید!
استاد: نه دیگر اینها باشد در جاى خودش.
بیجهت نیست که مىفرماید: «لَوعَلِمَ اباذر ما فى قَلبِ سَلمانُ لَکفرَّهُ أو قَتَلَه»1 بزرگان آمدند و این مطالب را گفتند تااینکه ما به گوشهاى از آنچه که به آنها داده شده و ذرهاى از آنچه را که به آنها داده شده است پى ببریم. آنوقت شما ببیند ما دو کلمه بیشتر نسبت به آنچه را که خدا و پیغمبر به سلمان و به این اولیاء و بزرگان دادند یاد نگرفتیم، مگر ما چقدر بلد هستیم؟ دو کلمه! شما دریا را نگاه کنید اگر یک قطره را به ما داده باشند ما دیگر نمىتوانیم شرّ و ورها و چرندیات و خزعبلات اینهایى که طبل ادعاى آنها به ثریا خورده است را تحمل کنیم! اصلاً نمىتوانیم تحمل کنیم و از اینهمه مطالب سرمان را مىخواهیم به دیوار بزنیم! آنوقت شما آنهایى را ببینید که دریا دریا ]از علوم و معارف در دل داشتند[ اصلاً کامپیوتر ما هنگ مىکند! امام صادق علیهالسّلام میفرماید که اگر تمام آنچه را که در این زمین و آسمان هست همه را قطرهاى بدانید درقبال عالم مثال؛ آنگاه عالم مثال همانند دریا است! اصلاً چه خبر است؟! چه خبر است؟! چه خبر است؟! عالم مثال نسبت به اقیانوس علوم مانند یک قطرهاى است و بالاتر و بالاتر و بعد حضرت مىفرماید که ما بر همۀ اینها احاطه و اشراف داریم.2 شما اصلاً مىفهمید قضیه چیست؟ اصلاً مسئله چیست؟ یعنى دو کلمه ما یاد گرفتیم و دیگر تمام مطالب آنهایى که سر تکان مىدهند و خیال مىکنند ]میدانند[ برای ما خندهدار مىآید و این حرفها بهعنوان حرفهاى کودکانه و بچهگانه به نظر مىرسد، از خدا بخواهیم که خلاصه از آنها بدهد؛ از آن چیزهایى را که آنها به ما و به ریش ما مىخندند و میگویند: آنها خیال مىکنند دو صفحه خواندند و دوتا چیز یاد گرفتهاند و آدم شدند، به ما بدهد.
مانعیت جهل برای انسان
این مطالبى که این بزرگان در کتبشان گفتند، راهنمایى مىکند! واقعاً ملاصدرا کم جان نَکند و زحمت نکشید. ملاصدرا بیکار نبود که بیاید این مطالب را بگوید و عمرش را در این چیزها بگذراند، یک چیزى گیرش آمده بود که خواست از این سفره که خدا به او داده دیگران هم بهرهمند شوند و فقط افسوس افسوس که جهل چه مىکند!
أللهم صل علی محمد و آل محمد