پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق جایگاه «عالم مثال» و چگونگی اتصال ادراکات ذهنی انسان به حقایق برزخی میپردازند. بحث با نقد تفسیرهای نادرست از کلام افلاطون آغاز شده و به این پرسش کلیدی میرسد که چگونه صورتهای ذهنی ما با حقایق خارجی و مثالی پیوند میخورند. استاد با تأکید بر اینکه واقعیت خارجی واحد است، توضیح میدهند که نقصان در ادراک و آگاهی انسان، عامل اصلی تفاوت در شناخت و بروز خطاهاست. در ادامه، با استناد به مشاهدات اولیای الهی، به مسئله «تجسم اعمال» و صورتهای برزخی انسانها پرداخته میشود؛ اینکه چگونه رذایل اخلاقی و گناهان، باطن انسان را به اشکال حیوانی تغییر میدهد. در نهایت، با مقایسه گناهانی همچون زنا و غیبت، بر اهمیت حفظ آبروی مؤمنان و پرهیز از افشای اسرار تأکید شده و راهکار عرفانی برای برخورد با خطاهای دیگران ارائه میگردد.
درس هفتصد و بیست و هفتم
نقد توجیه و تفسیر بیانات افلاطون از بوعلى و معلم ثانی (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فإن قیل المَشهور أنَّ أفلاطونَ أثبتَ الجواهرَ العقلیة فی الأعیان بِحیثِ هیَ ماهیاتٌ کلیاتٌ لِلأفرادِ الخارِجیةِ.
قُلتُ لَعلَّ مُرادهُ بِالأعیانِ العقول.1
مفاهیم مبهمۀ ماهیات کلیه
راجع به توجیه و تفسیر بیانات افلاطون از بوعلى و همینطور از معلم ثانى مطالبى عرض شد و مرحوم آخوند فرمودند که این مطالب از مراد و مفهوم کلام افلاطون مستبعد است و افرادى که خواستند این مثل را به حقایق و ماهیات کلیه تأویل کنند، در اشتباه هستند زیرا ماهیات کلیه وجود عینى ندارند بلکه وجود آنها وجود فِى الأذهان است و تحقق خارجى براى آنها متصور نیست البته این را در اینجا ذکر نکردند ولیکن مستفاد مىشود که ماهیات کلیه داراى مفاهیم مبهمه هستند بدون کیف خاص و بدون عرض خاص که آن عرض شامل همۀ انواع از اعراضِ لازمۀ براى تعینات جزئیۀ خارجیه است و بدون آن اعراض، جزئى در خارج محقق نمىشود. گرچه خود عرض تابع جوهر است ولى در وجود خارجى مقارن و لازمۀ خود آن جزئى و عین خارجى است.
علت امتیاز اعیان جزئیۀ خارجیه از سایر جزئیات دیگر
از این نقطهنظر وقتى که شما یک ماهیت کلیه را در ذهن تصور مىکنید هیچگاه به جزئیات خارجیه توجه نمىکنید بلکه به همان حقیقت نوعیۀ او توجه مىکنید و آن حقیقت نوعیه داراى عرض نیست بلکه همان نفسُ الجنسیة است که باعث امتیاز این اعیان جزئیۀ خارجیه از سایر جزئیات دیگر است که در تحت نوع و فصل دیگر هستند.
کیفیت واقعیات در ذهن
لذا وقتى که شما برنج مىگویید و در ذهن برنج را تصور مىکنید برنج شکسته یا برنج خاص درنظرتان نمیآید، برنج این کشور یا کشور دیگر درنظر نمىآید، در خود این کشور برنجهاى متفاوت و اقسام متفاوتش درنظر نمىآید بلکه یک واقعیتى درنظر مىآید که آن واقعیت حتى شکل هم ندارد بلکه یک شکل ابهامى دارد تا چه برسد به لون و کمّ و طعم آن و شما با تعریۀ آن ماهیت از آن خصوصیت، آن واقعیت را در ذهن مىآورید.
علت وصل و تحقق بین جزئیات و حقیقت کلیه
در اینجا یک مسئلۀ بسیار دقیقى هست که این را بنده در لابهلاى صحبتها در اتصال بین عقل متصل و عقل فعال یادم هست که در یک وقتی عرض کرده بودم که هرچه که در عالمِ جزء و در عالم اعیان و عالم شهادت تحقق پیدا مىکند، باید از نقطهنظر صورت مثالى و ملکوتى خود، متصل به یک حقیقت کلیه باشد که آن حقیقت کلیه عبارت از نزول اسم علیم در مراتب مختلفه است که آن مبدأ باعث وصل و تحقق بین جزئیات و خود او خواهد بود. همانطوریکه اشیاء خارجیه با صورت مثالى خود عینیت دارند بهنحوىکه انفکاک بین عین خارجى با آن صورت مثالى ممتنع است بلکه چنانچه عرض شد یک واقعیت است که آن یک واقعیت دو طرف دارد که یک طرف ناظر به برزخ و مثال است و یک طرف ناظر به ماده و شهادت است. همینطور آنچه که در ذهن تحقق پیدا مىکند، هر صورتی که میخواهد باشد و هر حقیقتى که مىخواهد تصور پیدا کند چه آن صورت، صورت مُنطَبَقٌ عَلیه خارجى داشته باشد یا منطبق خارجى نداشته باشد و انیاب اغوال باشد تفاوتى در این مسئله ندارد. لِکُلِّ وجودٍ حقیقةٌ خارِجیَةٌ، هذهِ الحقیقةُ الخارجیَة هىَ مَبدأهُ و هىَ أصلهُ و مَنبعُه.
وجودِ منبع و منشأ برای امر خارجی
وقتى که یک امرى در خارج تحقق پیدا مىکند، نفس تحقق این امر خارجى حکایت از منبع و منشأ آن مىکند که این یک منبع و منشئى دارد. آن منبع و منشأ مولّد و علت و فاعل براى این صورت خارجى است. در مسئلۀ اشیاء و اعیان خارجى این قضیه قابل توجیه است که اینها یک وجوداتى خارجیه متدلّى بهصورت مثالى خودشان هستند که اگر در این زمینه دقت بکنیم مطلب قابل اشکالى بهنظر نمىرسد با توضیحاتى که قبلاً داده شده است.
اتحاد حقیقت ذهنیه با حقیقت مثالیۀ اشیاء خارجى
اما صحبت در این است که آن صورى را که ذهن ترسیم مىکند از کجاست؟ خب گاهى اوقات ذهن یک صور واقعیه را ترسیم مىکند مثل این صورتها و اشیائى که الآن در این اتاق هست، انسان اینها را به ذهن مىآورد و اگر شما چشمتان را ببندید یکبهیک مىگویید که در کنار دست شما چه کسى نشسته است، اینطرف چه کسی نشسته است، جلویتان چه چیزهایى هست و آن اشیائى که در این اتاق هست را یکىیکی بیان مىکنید بااینکه چشم شما بسته است؛ یعنى از حقایق خارجی صورتبردارى کردید و آن صورت را در ذهن و ذاکرۀ خود حفظ کردید و بعد آن صورت را بیان مىکنید بهطوریکه با آنچه که در خارج هست مو نمىزند. این یک واقعیت خارجى است و مىتوانیم بگوییم که این حقیقت ذهنیه با حقیقت مثالیۀ این اشیاء خارجى در اینجا اتحاد دارد و یکى است. حالا به هر مقدار که شما نزدیک شدید و به هر مقدار که به آن واقعیت، اشراف و اطلاع پیدا کردید به همان مقدار خودتان را به مثال آن شیء خارجى نزدیک کردهاید.
مراتب متفاوت مثال
بنده قبلاً این مسئله را عرض کردم که خود مثال داراى مراتب متفاوتى است و از اینجا نتیجه مىگیریم همانطوریکه در اشیاء خارجى چهبسا ممکن است یک فرد با اشراف ناقص، صورت ناقصهاى از آن شیء خارجى را در ذهن بیاورد مثل اینکه من چشمم را مىبندم و یکدفعه باز مىکنم و دوباره مىبندم یعنى فقط یک ثانیه به من مهلت داده شده است که چشمم را باز کنم، در این یک ثانیه چه چیزهایى در ذهنم مىآید؟ مشخص است که نسبت به همۀ زوایا و آنچه که در اینجا هست دقیقاً اطلاع ندارم و همینقدر مىفهمم که افرادى در اینجا هستند و عدهاى از دوستان و رفقا در اینجا جمع هستند اما اگر بگویند که بشمار چه کسانى هستند شاید نشمارم و اشتباه بگویم چون دقیقاً چشمم باز نشده و آن صورتى که وارد ذاکره شده است صورت ناقصه است و هنوز صورت کامله نیست. حالا چشمم را باز مىکنم و دو ثانیه بعد مىبندم. مىبینم که یک تصویر روشنتر و واضحترى نسبت به آنچه که در اطرافم هست، در ذهن پیش آمد. حالا فرض کنید که نیم ساعت قشنگ یکییکی سر و ته افراد را کاملاً با تمام خُصوصیاتِه و جُزئیاتِه و کَمّیاتِه و کیفیاتِه مورد بررسى و تأمل قرار مىدهیم، خب دیگر دراینصورت اطلاع و علم و آگاهى بیشترى نسبت به اطراف و جوانب پیدا مىشود و آن بهخاطر ازدیاد بر اطلاع ماهوىِ افراد خارجى است.
بیان برهان برای وجود ذهنی
هر کدام از این صورتهایى که الآن در ذهن تصور مىکنیم یک مقدار از مثال را گرفته است. آیا مىتوانیم آن صورتى را تصور کنیم که کاملاً در ذهن هست و بهطور دقیق و روشن منطبق بر صورت مثالى است ولکن آن صورت جزئیه [اینطور نیست؟] پس این صورت جزئیه به چه چیزى اتصال دارد؟ وقتى که ما مىگوییم: ادراک عبارت از اتصال ذهن و اتصال نفس به آن صورت منفصل برزخى و مثالی است، چطور شد وقتى که اشراف تام باشد اتصال هست ولى اگر اشراف ناقص [باشد صحیح است؟] اتصال نیست؟ اگر اتصال نیست پس از کجا این صورت مجرده براى انسان حاصل مىشود؟! درحالیکه نفس و برهانِ براى وجود ذهنى که عبارت از تجرد علم و تجرد ادراک است، در کجا صادق است؟ آیا در آنجایى که اطلاع و اشراف تام باشد [صادق است]؟ اگر اینطور است اصلاً شما چه کسى را سراغ دارید که بر حقایق خارجیه اشراف تام داشته باشد؟! آنچه که ما مىبینیم فقط یک ظاهرى است از آن اطرافیان و اشیاء خود و آنچه را که مورد مشاهد ما است و به قول بوعلى ـ رحمةاللهعلیه ـ ایشان مىفرماید: چه کسى مىتواند بر آن فصل ممیز اشیاء که حقیقت نوعیۀ اشیاء به او قائم است اشراف داشته باشد؟1 غیر از علاّم الغیوب که فقط او مىداند که چه خلق کرده است و چه در سرشت او تخمیر نموده است، او فقط مىتواند و بعضى از خواص درگاه حق که آنها اطلاع و اشراف دارند مثل حجج الهیه که واسطۀ فیض بین آن مقام اراده و مشیت و عالم اعیان و شهادت هستند، آنها فقط مىتوانند ولى دیگران نسبت به این مسئله اطلاع ندارند و ما در اینجا آن اولیاى الهى و کسانی که نسبت به این مسئله [اطلاع دارند] را بهنحو استثناء موضوعى، خارج کردیم. والاّ براى سایر افراد اصلاً نباید بگوییم که هیچ نوع اطلاعى داشته باشند و این غلط است چون اگر هیچ نوع اطلاع نباشد پس این نظام عالم چطور مىگردد؟! پس این دادوستدها بر چه اساسى است؟! پس این ممیزات روى چه جهتى دور مىزند؟! که طبعاً اینها نمىتواند یک توجیه صحیحى داشته باشد.
واحد بودن واقعیت در خارج
این صورت جزئیهای که با اشراف ناقص هست با صورت مثالیۀ ناقص از همین جنس اتصال پیدا مىکند؛ یعنى همانطوریکه در عالم خارج یک واقع بیشتر نیست، ـ دقت کنید! از اینجا مىخواهم به آن نکتهاى که باید برسم وارد شویم ـ همانطوریکه در عالم خارج یک واقعیت نیست بلکه ادراک و آگاهى من نسبت به آن واقع متفاوت است و با ادراک و آگاهى من نسبت به واقع، واقع تغییر نمىکند. الآن عبایى که شما پوشیدهاید رنگش سیاه است، در واقع رنگش سیاه است حالا چشم من این عبا را زرد مىبیند خب من زرد مىبینم عبا که زرد نمىشود! اگر من بیمارى تشخیص رنگ در چشم دارم، همۀ اشیاء را سفید و سیاه مىبینم. شما مىگویید که من عباى زرد تن کردهام. مىگویم که نه عباى شما سفید است! یا مىگویید که من عباى قرمز پوشیدهام، مىگویم که نه، عباى سیاه پوشیدهاید! اشیاء را سفید و سیاه مىبینم درحالیکه [آن لون] در خارج تغییر نمىکند و اطلاع و آگاهى من در اینجا باعث اختلاف شناخت من و وجود ذهنى من نسبت به خارج شده است نهاینکه خارج داراى مراتب مختلف است. خارج یکى است، واقعیت خارجیه یک واقعیت بیشتر نیست و من در مواجهۀ با این خارج گاه ممکن است به حاقّ واقع خارج برسم و آن واقعیت خارج را چنانچه که هست همانطوریکه شخصِ مطلعِ بر حقایق خارجیه نسبت به این مسئله مىتواند اطلاع پیدا کند، من هم نسبت به او به حاقّ واقع برسم که در اینجا آن واقعیت خارجیه براى من مدرَک شده است و یا مىتوانم نسبت به آن واقعیت خارجیه به نود درصد یا هشتاد درصد یا هفتاد درصد آن برسم و همینطور در مراتب متنازله مىتوانم به ده درصد اطلاع پیدا کنم مثل کسى که در بیابانی حرکت مىکند و از دور شبهى مىبیند. شبه یک واقعیت است ولکن این واقعیت، واقعیت مبهمه است. خود آن شخصى که الآن دارد از دور مىآید خود او که شبه نیست بلکه خود او یک انسان متحرک است اما من او را بهصورت شبه مىبینم. این نقصان ناشى از دید من است نه ناشى از هویت و شخصیت و خصوصیات وجودیۀ او. آن یک حقیقت واحده است که آن حقیقت واحده یکى است و دو نیست و اختلاف و تشکیک برنمىدارد! یک واقعیت است که الآن دارد براى من ظاهر مىشود و اطلاع و اشراف و آگاهى من است که در اینجا تا حدودى مرا به او نزدیک کرده است. این مسئله که جاى اشکال نیست.
کیفیت واقعیت خارجیۀ شَبَه
حالا صحبت در این است که وقتى که ما آن شَبه را در خارج مىبینیم، با همان برهانى که نسبت به اتحاد بین صورت مثالیه و همان حقیقت خارجیه عرض کردم آیا این شبهى که الآن براى من مجسم است یک واقعیت خارجیه دارد یا ندارد؟ واقعیت خارجى یعنى یک حقیقت وجودیه. نفس تصور شبه در ذهن به علم حصولى و وجود ذهنی، واقعةٌ خارِجیَةٌ و عَینٌ ثابِتةٌ فِى الذِهنِ و فىِ الوجود است. همین تصورى که الآن در ذهن هست، این یک واقعیت خارجیه است این به چه چیزی بند است؟ سکۀ این واقعیت خارجیه به چه نحوى ضرب شده است؟ در آن شیء خارجى مشخص است که صورت عینى آن همان مثال است اما اینکه من الآن در ذهن دارم و در ذهن تصور کردم به چه چیزى وصل شده است؟ این الآن به چه صورت مثالى متصل است؟ این صورت مثالى ذهنى من الآن به یک صورت مثالى حقیقى در عالم مثال و در عالم برزخ متصل است که این عین اوست، عین آن صورت مثالى او در آنجاست که آن صورت مثالى گاه اصلاً با آن صورت مثال حقیقى ارتباط ندارد که این در آنجایى است که اصلاً بهطورکلی علم در اینجا غیر از علم بوده است و فقط یک تصور ذهنى و جهل بوده است که در اینجا علم پنداشته شده است. مثل اینکه شما چشمتان ضعیف است و یک انسان را بهصورت چهارپا مىبینید.
صورت مثالی بعضی از انسانها به شکل چهارپا
البته خیلى از انسانها هستند که چهارپا هستند و نقل مىکنند وقتى که چشم برزخى خیلى از بزرگان باز شود خیلی از این افراد را بهصورت چهارپا مىبینند یعنى چهار دست و پا منظور است نه چهارپا که بهعنوان حمار و این چیزها باشد، بعضى را به صورت ذئب مىبینند، بعضىها را به صورت سگ مىبینند، بعضىها را به صورت خروس و بعضى را به صورت روباه میبینند، آنهایی که مکّار و حقهباز و متقلب هستند به صورت روباه هستند یعنى وقتى که آدم صورت برزخى آنها را نگاه کند، این متقلّبها آنهایی که تقلب مىکنند صورت برزخى اینها روباه است. هروقت کسى را از این قسم دیدید فوراً یک ماسک روباه را صاف به سر و صورت او بچسبانید! معلوم مىشود اینهایى که دروغگو هستند و اصلاً دروغ گفتن، ذاتى و جبلّى آنها شده است صورت مثالى آنها صورت شغال و روباه و امثالذلک است. آنهایى که اهل شهوت هستند صورت مثالى خوک دارند. آنهایى که اهل جنایت هستند، آدم مىکشند، بیرحم هستند و قساوت قلب دارند، صورت مثالى آنها سگ، گرگ، ببر و پلنگ است. اینها واقعیات خارجى است هان!
علت سرکشیدن عبا توسط شیخ حسنعلی اصفهانی در برگشت از حرم
مىگویند که مرحوم آقا شیخ حسنعلى اصفهانى وقتى که در نجف به زیارت رفته بود هروقت که به حرم مىرفت و حضرت را زیارت مىکرد و برمىگشت عبایش را سر مىکشید و سرش را پایین مىانداخت و به منزل مىآمد. یک روز گفتند که آقا چطور شما در رفتن عبا سرت نیست و اینطرف و آنطرف نگاه مىکنید و با افراد سلاموعلیک مىکنید ولى وقتى برمىگردید [عبا روی سرتان میکشید؟] مىگفت که من حالم اینطور است. اما کسى خلاصه سمج بود و مىخواست اصل قضیه را دربیاورد، گفت که نه [قضیه این نیست]. بالأخره گفتند که من از حرم که برمىگردم افراد را بهصورت برزخى آنها مىبینیم و دیگر نمىتوانم تحمل کنم. کسى را که دیروز بهصورت سگ، الاغ، ببر و پلنگ دیدم حالا فردا به او بگویم که آقا سلام علیکم! خب این صورت از ذهن ما که دیگر محو نمىشود. اگر محو مىشد خب مشکل نبود، یک صورتى مىآید و بعداً هم مىرود ولى این صورت وقتى در ذهن مىماند، با این صورت چه باید کرد؟!
خدا مرحوم آیةالله مطهرى را رحمت کند و بیامرزد. یک روز که ایشان به منزل ما نزد مرحوم والد آمده بود، من یک ربع آنجا نشسته بودم و بعد رفتم، یکى از مطالبى که صحبت شد این بود و خود ایشان نقل کرد، سلسلۀ سند، از بنده [شروع میشود] حالا بنده غیرموثق هستم ولیکن سندى را که نقل مىکنم موثق است! ایشان گفت که خودم از مرحوم آیةالله آقا سید احمد خوانسارى که در مسجد آقا سید عزیزالله در طهران نماز مىخواند، شنیدم که ایشان گفت: از مرحوم آقا شیخ حسنعلى نخودکى اصفهانى شنیدم که ـ اینهم سلسلۀ سندش ـ وقتى من از حرم بیرون مىآمدم بعضى از اجلّۀ مراجع نجف را به صورت خوک مىدیدم! بنده از مرحوم مطهرى و ایشان از سید احمد خوانسارى و ایشان از مرحوم آقا شیخ [حسنعلی نخودکی اصفهانی نقل کردند]. قضیه و مسئله چیست؟ واللهُ علىٰ ما أقول وکیلٌ و شهیدٌ. مسئله این است دیگر، ببینید ما یک حسابى داریم. از همین اشخاص و افرادى که در همان زمان سابق دیدیم اشخاصى که براى افراد مشخص شد و همه فهمیدند و دیدند. مگر در همینجا در قم نبودند؟! مگر نبودند؟! مگر ارتباط آنها با دستگاه سابق، دستگاه شاه و اینها مشخص نشد؟! هان؟! مگر اینها رسالۀ عملیه نداشتند؟! مگر همه ندیدند؟! همه دیدید دیگر! مگر ارتباط آنها با جریاناتى که داشت در این مملکت اتفاق مىافتاد براى همه روشن و مشخص نشد؟! درحالیکه ما از این قضایا خبر و اطلاع نداشتیم. این چه موقعیتى است که باید یک شخص بیاید و افراد و مردم را تحریک کند و به جان همدیگر بیندازد؟! در همان زمانها آنهایى که خلق مسلمان بودند، این چیزها یادتان مىآید؟! من یک وقت طهران بودم و به قم آمدم دیدم آقا مثل اینکه قم زلزله آمده است! در خیابان همه کفش، عبا، عمامه و روزنامهها افتاده است! یک مغازۀ عطارى بود که آشنا بود، به او گفتم که چه شده است؟ گفت که مگر نبودی؟! از تبریز و خلق مسلمان آمدند و ریختند و چه کردند و فلان کردند. این کارها و مسائل چیست؟! ما داریم بهدنبال چه مىگردیم و بهدنبال چه هستیم؟! من نمىخواهم بگویم که فقط آن یکی [اینطور بود]، نه هر کسى مثل آن هست، آن یکى است هر کسى مثل آن هم باشد، تفاوت ندارد.
آن سخنى که مرحوم والد ما ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در دو نوار علم و عمل دارند را بروید گوش بدهید تا ببینید که چه قضایا و مسائلى هست و ما از آنها غافل هستیم. آنهایى که خدا چشم بصیرتشان را باز کرده و اینها غیر از این ظاهر آراسته، عمامۀ قشنگ و مرتب، محاسن بسیار شانه کشیده، عطر زده، سیماى به ظاهر ملکوتى، عبا و قباى آراسته، حرکتهاى با طمأنینه و لبخندهاى حساب شده [هستند] انسان به اینها نگاه مىکند، آن کسى که چشم باطنش باز شده است مىفهمد که در پسِ اینها چه چیزها و مسائلى نهفته است! انسان جرئت ندارد بیان کند و باید بگذارد تا وقتش، خودش برسد. گاهى از اوقات در همان زمان سابق مرحوم آقا بعضى از مسائل را براى من بیان مىکردند که چه خواهد شد. من اصلاً نمىتوانستم در ذهنم تصور کنم که اصلاً مگر همچنین چیزى مىشود؟! و الآن دیدیم شد! اینجاست که انسان باید به خدا فقط پناه ببرد، قضیه این است دیگر.
واقعی بودن صورتهای برزخی
این صورتهاى برزخى، صورتهاى واقعى ما است نهاینکه حالا شما نیاز دارید بهدنبال آقا شیخ حسنعلی [بروید]، نه آقا، همین الآن هم هستند و همین الآن هم مىبینند. بله، اینطور نیست که نباشند بلکه هستند و تشخیص مىدهند. آنوقت حالا پناه بر خدا گاهى از اوقات این صورتها دَرهم مىشود یعنى عجیب قدرت خداست! یکدفعه مىبینى آقا آنچه خوبان همه دارند این یکى به تنها دارد!! هم صورت شغال دارد، هم صورت روباه دارد، هم صورت خرس دارد، هم صورت سگ دارد، خوک دارد و هیچکدام از اینها هم دیگرى را طرد نمىکند! شما دوتا نقش بکشید بعد این دوتا نقش را با همدیگر مونتاژ کنید مثلاً یک سگ با یک مار بکشید بعد این دوتا را مخلوط کنید نه این مىماند و نه آن مىماند و یک چیز دیگرى خواهد شد ولى جَلّ الخالِق از قدرت خدا! طرف را مىبینى که هم سگ است، هم شغال است، هم خوک است و هم ببر است! اینهایى که قسىّ هستند، آدم مىکشند، این قاتلهاى مردم، این قصابها، جلادها، نرونها و صدامها اینها که همهجا هستند و الآن هم هستند و زیاد هم هستند، صورت برزخى اینها چیست؟ پلنگ و ببر است! منتها آن حیوان ببر بیچاره روى غریزۀ خودش مىرود و یکى را پاره مىکند. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند: این ببر بیچاره یک گوسفند و بز و آهو را شکار مىکند و همینطور مىخورد و به بقیه کارى ندارد. مىگذارد بقیه بروند براى خودشان بچرند اما آن ببر درون ما است که هزار [آدم میکشد]. مىگویند که این صدام میایستاد و مىخواست یک عده را همینطوری اعدام کند. یک سیگارى به لبش مىگرفت و مىنشست و نگاه مىکرد و اینها را هم یکىیکى تق تق میکشتند و او همینطوری بىخیال نگاه میکرد و انگار دارند به درخت و چوب [تیر] مىزنند، [خیالی هم برای او] نبود. یعنى این خیلى عجیب است! آدم حال آن طرف را احساس بکند که الآن او در چه حالى هست، اینکه به او مىگویند: الآن مىخواهند تو را اعدام کنند، آدم یک مقدار حال او را تصور کند و خودش را جاى او بگذارد، آنوقت ببیند دستش مىلرزد یا باز محکم است؟! خودش را جاى او بگذارد، خودش را جاى مادر او بگذارد، خودش را جاى زن او بگذارد، خودش را جاى پدر او بگذارد و خودش را جاى فرزند او بگذارد، خیال مىکنم یک مقدار قضیه فرق کند. آنوقت ببینیم باز دستمان مىلرزد یا نه، همینطوری بزن ببینیم یکى دوتا سهتا [همینطوری میکشی]! مىگفتند که یکدفعه سیصدتا را همینطوری مىزد میکشت و عین خیالش هم نبود! اینها چه کسانی هستند؟! انگار دارد گنجشک مىکشد، آدم دلش نمىآید گنجشک را هم اینطوری بکشد. مثل مرغ در سلاخخانه به این کیفیت [میکشت]. بعد مىگفت که خیلى خب بروید خاکشان کنید و بلند مىشد مىرفت. چه مىشود انسان اینطور میشود و واقعاً این آدم چه صورتى مىتواند داشته باشد؟! خیال نکنید فقط صدام همان یک نفر بود، نه! ما هزاران هزار صدام داریم که یکى از آنها این بود. صدام با کلاه داریم، صدام بىکلاه داریم، صدام بدون ریش داریم، صدام با ریش داریم، اینها همه صدام هستند و این صورتها، صورتهاى واقعى است که انسان آنها را مىبیند. یکدفعه مىبیند که یکی چندتا صورت دارد! برای یک صورتش این پرونده است، برای آن صورتش آن پرونده است و همینطور پروندهها یکى پس از دیگری... خدا به دادمان برسد که اوضاع خیلى خراب است و فقط باید به خدا پناه ببریم که ما را نجات بدهد و حفظ کند. حقیقت برزخیه این است!
پردههای مختلف مثال
حالا که این قضیه روشن شد مىخواستم این مسئله را خدمت دوستان عرض کنم که آنهایى که اخبار از غیب مىدهند آیا به آن واقعیت مثال رسیدهاند یا نرسیدهاند؟ ما مىبینیم تمام این خطاها و اشکالها و اشتباهاتى که افراد در اینجا دارند از این نشئت مىگیرد! حقیقت و واقعیت مثال، یک واقعیت بیشتر نیست ولى آنچه که در مثال نه بهعنوان یک واقعیت بلکه بهعنوان پردههاى مختلف [است] که هرکدام از آنها بخشى از آن واقعیت است ولى همۀ آن واقعیت نیست، ممکن است یک نفر به یکى از این پردهها برسد و یکى به دوتا برسد و یک نفر به یک نحوۀ دیگر برسد و تصور کند واقعیت را دیده است.
مولانا در اینجا قضیۀ فیل را که [بیان کرده] که افرادى رفتند فیل را ببینند چون شنیدند که فیلى از هندوستان آمده است، یکى به دمش دست زد و گفت که فیل اینطوری است، یکى به پایش دست زد و یکى به سرش و گوشش دست زد و هر کسى دست مىزد خیال مىکرد که فیل همان است، ایشان در اینجا مسئله را عجیب و عالى بیان کردند.1 منتها نباید به مثنوى دست زد!! بالأخره خواندن مثنوى مولانا حرام است و نجس است و باید آن را با انبر گرفت چون همهاش کفریات است و اصلاً نباید به آن نگاه کرد چون تراخم و آبمروارید مىگیرید!! به کتابهاى زنادقه مىشود نگاه کرد ولى به کتابهاى مولانا نمىشود نگاه کرد!! پس آن واقعیت خارجى یکی است.
مىگویند که امام زمان عجّل الله تعالی فرجه در آن تاریخ ظهور مىکند اما مىبینیم که ظهور نشد. اِ آقا شما فرمودید! نه، من چه زمانی گفتم؟! آقا من خودم از شما شنیدم! [میگوید که] اشتباه شنیدید. بسیار خب این یکی، امام زمان در فلان تاریخ ظهور مىکند و حتماً اینطور خواهد شد، مىگذرد و مىبینیم که ظهور نشد. ده سال گذشت و نشد. امام زمان به کدام تاریخ مىخواهد ظهور کند؟! تاریخ شمسی، میلادی، هجری، قمری، جلالی، آقا بفرمایید به چه تاریخی است؟! آن تاریخى که نقل کردند 1414 است و الآن 1432 است. نه، شانزده بوده، هجده بوده، 26 بوده، اینها همه بهخاطر این قضیه است که آن پردۀ مثالى و برزخى که براى افراد روشن است آن عین واقعیت مثال نبوده است.
موجود بودن نفس همۀ موجودات خارجیه در عالم مثال
خلق صورت برزخی ناقص
تلمیذ: این پرده از کجا درست شده است؟
استاد: خودش درست کرده است.
تلمیذ: تخیل انسان ایجاد کرده است یااینکه در عالم مثال منفصل هم وجود دارد؟
استاد: در جلسۀ قبل صحبت و بحث من چه بود؟ آن قسم سوم که ادقّ از همۀ اقسام ثلاثه است چه بود؟ آن این بود که نفسِ همۀ این وجودات خارجیه، حقیقت مثالى آن در عالم مثال موجود است و آن در عالم مثال است که بعد بهصورت نفس در خارج ظهور مىکند. بنابراین آن کسى که مىگوید: براى من روشن شد که ظهور حضرت در سنۀ 1416 است و خود بنده هم این را از همچنین افرادی شنیدم، خب الآن چه واقعیتى براى او ظهور کرده است؟ یعنى الآن نفس او چه چیزى را خلق کرده است؟ یک صورت و تصور برزخى ناقص را خلق کرده است.
تلمیذ: که واقعیت ندارد؟
استاد: واقعیت ندارد، آن واقعیت فقط یکى است. وقتى شما یک شبهى را مىبینید که دارد از خارج مىآید آیا او واقعیت دارد؟ اصلاً مىشود شَبه چیزى باشد؟ نه! هرچه باشد یا انسان است یا حیوان است یا تودهاى است که باد آن خار و خاشاک را دارد میآورد و انسان بهصورت یک حیوان تصور مىکند و وقتى که نزدیک مىآید مىبیند که نه یا این تودهای از خار بوده یا انسان یا حیوان بوده است. واقعیت یکى است ولی ادراک من متفاوت است.
تلمیذ: پس ما مىتوانیم بگوییم که ادراک ما برخاسته از واقعیت خارجى است برای اینکه ساختۀ خود نفس است؟
استاد: خب همۀ اینها یکى است، عرض ما هم همین است. یعنى همان ساختۀ نفس مگر غیر از ساختۀ خود برزخ است؟ برزخ ما است که مىسازد و ما الآن اینچنین تصور مىکنیم. یعنى همین را که الآن تصور مىکنیم همین را ما ساختهایم و همین برزخ ما است.
تلمیذ: فرمایش شما که فرمودید: برزخ ما متصل به برزخ منفصل است، ربطى به برزخ منفصل ندارد.
استاد: آنجا منفصل است دیگر، همین الآن آنجا یک واقعیت است، همینکه الآن گفته در سال 1416 حضرت ظهور مىکند، یک همچنین مسئلهای در عالم مثال هست گرچه با آن اصل حقیقى خودش متفاوت است.
تلمیذ: اینکه هست در نفس خود شخص است یا در مثال منفصل هست؟
استاد: متصل بدون منفصل که معنا ندارد، متصل معلول منفصل است. عقل متصل ما براى عقل منفصل و عقل فعال علت است یا آن علت است؟ آن عقل متصل و آن مثال منفصل ایجاب مثال متصل را در نفس مىکند و ما مىگوییم که پس این است، اینکه مىگوییم: «پس این است» این از کجا آمده است؟ چرا بهجاى 1416، 1417 نگفتیم؟! چه واقعیتى براى ما روشن شده است که 1416 گفتیم و 1426 نگفتیم؟ خب مىتوانیم بگوییم، بالأخره شانزده با 26 فرق مىکند، اینکه از بین اعداد شانزده را انتخاب کردیم این چه علتى دارد؟ چرا پانزده را انتخاب نکردیم؟ چرا هفده را انتخاب نکردیم؟ پس این یک واقعیت است منتها این واقعیت نه به معناى واقعیتى که منطبق با اصل است، شما که الآن در ذهنتان تصورى از صحبتهای من دارید، حالا فرض کنید که بنده شیشه مىگویم و شما سنگ مىگویید، من شیشه گفتم و این ضبطهایى که در جلوى من هستند، شیشه ضبط کردند ولى شما سنگ مىشنوید منبابمثال گوش شما سنگین است یااینکه حواستان یک جاى دیگر است و حواستان اینجا نیست، حواستان در شب و در مطالعاتتان و مسائلتان و اینها بوده است و آنطورىکه بایدوشاید حواس شما در اینجا نیست، مىگویید که آقا چه دارید مىگویید؟ شما دارید مىگویید که سنگ، مىگویم که آقا من کجا سنگ گفتم؟! من شیشه گفتم، این شیشه هم که دست من است. میگویی که آقا من این را شنیدم. از آقا سؤال مىکنید مىگویند که نه ایشان حواسشان نبوده است و همان شیشه شنیدند. حضرت بندگان آقا ایشان هم نمىدانند بین سنگ و شیشه برحسب اختلاف مراتب ذُکر و توجه و التفات تفاوتى بوده است، اینکه الآن در ذهن شما کلمهاى به نام سنگ نقش بسته است ولى شیشه نبوده است، این واقعیت دارد یا ندارد؟ واقعیت دارد.
تلمیذ: هنوز براى من مجهول است.
استاد: یا الله!
استاد: شما در ذهنتان این را احساس مىکنید...
تلمیذ: بحث متصل نیست من بهخاطر منفصلش عرض میکنم.
استاد: عرض بنده را شما پاسخ بدهید، اینکه الآن شما در ذهنتان این کلمه را شنیدید و بنده را مؤاخذه مىکنید که سیدنا این چرت و پرتها چیست که مىگویى آخر ما که اینجا سنگ نداریم! مىگویم که بابا من چرتوپرت نگفتم، معذرت مىخواهم، شما کم التفات بودید و چنان مسائل گذشته شما را غرق در بهجت و انبساط کرده بود که نخواستید به این اراجیف ما خیلى توجه بفرمایید! حالا اینکه الآن فرض کنید که در ذهن شما هست واقعیت دارد یا دروغ است؟
تلمیذ: در ذهن من که یقیناً واقعیت دارد.
استاد: احسنت. این واقعیت در مثال هست یا نیست؟
تلمیذ: در مثال متصل من هست که همان ذهن من است.
استاد: مثال متصل مگر معلول مثال منفصل نیست؟!
تلمیذ: بله هست.
استاد: احسنت، پس این واقعیت در مثال منفصل که برزخ هست وجود دارد. تمام شد.
تلمیذ: مثلاً ممکن است براى یک نفر این پیش بیاید.
استاد: خب باشد.
تلمیذ: مثلاً 1416 براى یک نفر پیش آمده، اگر علت هست براى دیگران هم باید پیش بیاید.
استاد: مگر قرار بر این است که مثال منفصل براى هر کسى باشد؟! مگر شما خودتان در مثال منفصل یک مثال ندارید؟! آن مثال برای کیست؟! برای شما است دیگر، چرا برای بقیه نیست؟!
تلمیذ: حالا این مثال منفصل از کجا درست شد؟ آن مربوط به چیست؟
استاد: آن را دیگر باید از خدا بپرسید که او چرا اینطوری کرده است! آنها که مربوط به مراتب مافوق است چون خود مثال هم به ملکوت سفلى مربوط مىشود و آنهم به ملکوت علیا ...
تلمیذ: من میخواهم بدانم که آن حقیقت واحده که اَشکال و صور مختلفه مىگیرد و مىگوییم که بعضى از آنها هم واقعیت ندارد و منطبق با اصل نیست؛ از یک طرف مىگوییم که این یک موجود منفصل حقیقى است و لا یُنکَر است. از آنطرف هم مىگوییم که با اصلش هم منطبق نیست. از اینطرف هم مىگوییم که معلول یک علتى است. خب این علت همان اصلش که نیست پس چه علت دیگرى دارد؟
استاد: این افعالى که در خارج تحقق پیدا مىکند معلول چیست؟
تلمیذ: معلول علتى در عالم مثال است.
استاد: کدام؟
تلمیذ: همان حقیقت واحدۀ انسان.
استاد: احسنت اینهم معلول همان است. منتها شما مىتوانید انسان را منفصل از سلسلۀ علل فرض کنید؟!
تلمیذ: نهخیر.
استاد: تمام شد. همان سلسلهای که از انسان فعل خارج مىزاید، همان سلسله از انسان تخیل مىزاید، وجود ذهنى مىزاید، مثال منفصل مىزاید و هرکدام برای خودش است.
تلمیذ: پس ما مشکل نداریم و قضیه حل شد.
استاد: چه کسی گفته که مشکل دارید؟! بهخصوص شما اصلاً هیچ مشکل ندارید!!
تلمیذ: ما مثل پردۀ سینما شدیم. کسى که در عالم بالا دارد خلق صور مىکند فکر میکند ما داریم نمایش اجرا میکنیم.
استاد: مگر قرار بود که حالا چه بگویید؟
تلمیذ: مثل صفحۀ مانیتور که سریع نمایش داده میشود.
استاد: نمایش میدهید حالا آن نمایش هم خود اوست نهاینکه نمایش جداى از آن است.
تلمیذ: پس دوباره به توحید رسیدیم.
استاد: مگر غیر از توحید راهى داریم؟! مگر چیزى داریم؟! مگر حقیقتى وراء توحید داریم که بخواهیم جداى از آن براى تصحیح تخیلات خودمان مجبور بشویم یک واقعیتى جداى از توحید فرض کنیم و اینها را با همدیگر ترکیب و مونتاژ کنیم؟!
تلمیذ: ما داریم مهر بطلان مىزنیم و میگوییم که این صحیح و درست نیست.
استاد: نه نه! صحبت در این است که آن واقعیت محضه یکى است، واقعیتهاى دیگر که با آن واقعیت محضه منطبق نیست، من نمىگویم که منطبق [است] آنها هم هستند. همانطوریکه یک شبهى دارد از دور مىآید یک وقتى همان شَبه صاف در مقابل شما قرار مىگیرد بدون اینکه مسبوق به صور مشوّهه باشد، خب شما از اول دیدید سر، کله، دست، پا، گردن و همۀ اینها را دیدید و در این دیگر جاى ابهامى براى شما باقى نمىماند این یک صورت است. صورت دیگر کمکم و به قول عربها شوىَّ شوىَّ است اول از خارج یک شَبَه مىبینید یک مقدار جلو مىآید شبه متحرک مىشود. ببینید اینها با همدیگر فرق کرد، هرکدام از آن هم درست است یعنى هم شبه درست است، بالأخره در ذهن شما هست. هم تحرک درست است، تحرک هم یک چیزى هست، بىتحرک که نمىشود باشد چون دارد حرکت مىکند. تا جلو مىآید شما مىبینید که این مُستوِى القامَه است پس حیوان نیست. حالا ممکن است بگویید که شاید کانگورو باشد که دارد روى دوپا راه مىرود. یااینکه چهارپا مىبینید، انسان است ولی دارد چهارپا راه مىرود. الاغ است! انسانها گاهى اوقات الاغ مىشوند، گاهى هم نه، اکثر اوقات!
شخصی بود مدام سرش کلاه مىرفت. یکى از این رفقا به ما مىگفت. بعد میگفت که به او میگوییم که چرا اینقدر بر سرت کلاه مىرود؟ گفت که من کافى است در شبانهروز ده دقیقه خر بشوم در همان ده دقیقه همه سر من را کلاه مىگذارند! این برای آن ده دقیقه است! حالا گاهى از اوقات ده دقیقه در افراد بیست دقیقه مىشود و گاهى از اوقات مثل این ابناى زمانه 24 ساعت الاغ هستند! یعنى یک دقیقه هم پیدا نمىکنند که یکخرده از این خریّت بیرون بیایند و این مخشان را بهکار بیندازند. ابناى زمانه [اینطور هستند] ما که الحمدلله نیستیم! خارجیها منظور بنده است، ما که همان انسانى هستیم که 24 ساعت هیچ شک و شبههاى در آدمیت و انسانیت ما نمىرود!
عدم تفاوت وجود وقایع خارجیه در عالم مثال
حالا این واقعیتهاى خارجیه هرکدامِ این صورتها براى خودشان یک واقع دارند و هرکدام در جاى خودشان هستند تا نزدیکِ نزدیک مىآیند و وقتى که به نزدیکِ نزدیک رسید مىبینیم آن صورتى که بعد از این مراتب است با آن صورتى که در دفعۀ اول دیدیم با همدیگر مساوى و برابر شدند. حالا عین واقع شدند. همین وقایع خارجی، بدون یک لحظه تفاوتى در عالم مثال وجود دارد.
وقتى امام علیهالسّلام در منزلش نشسته است و شخص مىآید در مىزند. حضرت مىفرماید: «لا اُمَّ لَک»1 بهواسطۀ آن قضیهای که پیدا شده بود، حضرت از کجا دارد تخیل و فکر او را مىخواند؟! امام در منزل نشسته و یک کنیزى هم آمده در را باز کرده و او هم اصحاب امام است و یک تخیلى در ذهن پیدا مىشود، این تخیل واقعیت دارد یا ندارد؟! اگر واقعیت ندارد امام از کجا فهمید؟! درحالىکه تخیل، تخیل شیطانى است پس تخیل واقعیت دارد. هرچه که در این عالم، وجود پیدا کند چه وجود خارجى چه وجود نفسى تمام اینها ذره به ذره و موبهمو واقعیت دارد و واقعیت آن هم در مثال و در عوالم بالاست.
صورت نفس شهوت
تلمیذ: آن علمایی که مرحوم نخودکی بهصورت خوک میدیدند، مسئلۀ شهوت جنسى است یا شهوت ریاست بوده است؟
استاد: حالا یکی از آن این بوده، شاید چیزهاى دیگرى هم بوده است.
تلمیذ: میشود کسی که شهوت ریاست و مرجعیت هم داشته باشد به این صورت درآید؟
استاد: بله بله.
تلمیذ: پس فقط شهوت جنسی نیست.
استاد: اصلاً نفس شهوت صورت خوک است؛ حالا خوک یا درنده مىشود درصورتیکه به قساوت میل داشته باشد، و یا غیر درنده مىشود درصورتیکه فقط جنبههای هوس مدّنظر باشد.
تلمیذ: صورت خوک که در فرد یا افراد پیش میآید با یک بار یا با چند بار انجام دادن بهوجود مىآید یا باید با آن فعل متحد شود؟
استاد: نسبت به حصول این صورت در ذهن، نفس حصول صورت در ذهن باعث تبدّل صورت جوهرى ذهن نمىشود. براى تبدّل به صورت جوهرى شدن نیاز به وجود ملکه است تا این صورت، صورت حالّه است، صورت حالّه همانطوریکه بدواً و دفعتاً حاصل مىشود بعداً هم ممکن است با تنبّه ازبین برود. لذا وقتى که انسان در مراحل اول گناهى از او سر مىزند احساس خجالت و شرمندگى مىکند. این معلوم است هنوز حک نشده است، هنوز نفس او به همان صفا هست، از این کار خودش احساس ندامت و پشیمانى مىکند، توبه مىکند و برطرف مىشود. حالا اگر شخص آمد و این فعل خلاف را ادامه داد، دفعۀ دوم احساسش کمتر است دفعۀ سوم و بعد همینطور ادامه پیدا میکند و به یک مرتبهای مىرسد که اصلاً به غیر از این حالت نمىتواند اقناع بشود یعنى اگر دهتا زن را براى او بهنحو نکاح بیاورند مىگوید که نه مىخواهم زنا کنم! مىگویند که نکاح است دیگر، نکاح نکاح است چه فرقى مىکند؟! مىگوید که نه، این کار براى من جالب و جاذب است، این آنجایى است که خلاصه کار خیلى خطرى مىشود و در وادى ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ﴾1 مىرود.
لزوم عدم تأخیر انداختن توبه!
لذا از این نظر مىگویند و در روایات هم داریم که وقتى گناه کردید توبه را به تأخیر نیندازید!1 شما توبۀ خود را بکنید، خدا این را برطرف میکند و درست مىکند. نیایید مدام به تأخیر بیندازید و بىتوجه رد شوید و بگویید که یک مرتبه گناه است حالا اشکال ندارد. همین یک مرتبه یک مرتبهها مدام مىآید و عوض مىکند عوض مىکند عوض مىکند بعد دیگر اصلاً ثابت مىشود! مثل رنگهایى که به پارچه مىزنند اول رنگى که مىزنند مىشویند باز ازبین مىرود ولى مدام رنگ مىزنند و بعد مىگذارند خشک مىشود دوباره مىزنند دوباره میزنند و بعد این را حرارت مىدهند بعداً هر کارى مىکنى در دهتا ماشین هم بریزى این رنگ دیگر ازبین نمىرود. رنگ ثابت مىشود و مىماند.
منظور مرحوم آقا شیخ حسنعلى نخودکى افرادى بودند که [این خصوصیات در آنها] ثابت شده بود و دیگر ازبین نمىرفت یعنى نفس او به این صورت شده و صورت او به این کیفیت شده است و مسئله این است، شوخى هم ندارد. اینطور نیست که ما تصور کنیم همۀ بدىها را باید به غیر از خودمان بچسبانیم و رد کنیم. نه، اینطور نیست کار ما از همه بدتر است و گیر ما از همه بیشتر است.
تلمیذ: روایاتى که داریم الرِّبا أشدُّ مِنَ الزِّنا2 یا «الغیبَةُ أشَدُّ مِنَ الزِّنا»3 کسى که اهل غیبت باشد و به حالت ملکه برای او باشد ممکن است به همان صورت دربیاید؟!
استاد: بله.
دلیل کدورت بیشتر غیبت از زنا
تلمیذ: خباثت باطنى چطور است؟
استاد: خباثت نه، حالا نمىتوانیم بگوییم که او بهصورت خوک درمىآید، أشدُّ مِنَ الزِّنا یعنى آن جنبۀ کدورتى که براى او حاصل مىشود، آن جنبۀ کدورت از زنا بیشتر است و دلیلش این است که ـ ببینید یکى از چیزهایى که اتفاقاً خیلى دقیق و مهم است این است! ـ گاهى آنچه که در تصور ما نسبت به یک عمل هست، بیش از آنچه که واقعیت دارد جلوه مىکند. زنایى که بخواهد انجام شود، مگر قضیه چیست؟ ما مىگوییم: زنا! زنا! حالا کسى که زنا کرده است بله، عمل خلاف و حرام است، عمل خلاف شرع است، اگر ثابت شود حد دارد و اگر ثابت نشود و توبه کند خدا مىگذرد، حالا این چه عملى است؟ این یک عملى است برخواسته از انبعاث قوۀ شهویه که در انسان است و خدا قرار داده است. کسى که زنا مىکند از روی چه زنا مىکند؟ شهوت است دیگر، شهوت کجاست؟ در انسان هست. چه کسى گذاشت؟ خدا گذاشته است. ما که خودمان این را در خودمان ایجاد نکردیم بلکه یک غریزهای است که خدا گذاشته است و براى دفع این غریزه هم خدا راه قرار داده است، راهش همین نکاح است که آن را تشریع کرده است و تازه بر انجام آن، ثواب هم مترتب کرده است نهاینکه تنها خودش یک وسیلهای براى آرامش فکر، روح حتى جسم و گذران زندگى بهنحو مطلوب است، حتى گفته که ثواب هم دارد.
خیلی خب، آن ثوابش پیشکش، حالا اولیاش را داشته باشیم! پس نفس این عمل با نکاح تفاوت نمىکند! کسى که نکاح مىکند و عیال مىگیرد از روى چه غریزهاى این کار را انجام مىدهد؟ از روى همان غریزهاى انجام مىدهد که آن شخصى که زنا مىکند انجام مىدهد و هردو یکى است منتها آن به طریق شرعى است و آن به طریق غیرشرعى است ولى اصل انبعاث و پیگیرى این مسئله هردو به یک قضیه برمىگردد. کسى تابهحال نرفته براى خدا [ازدواج کند]؛ شَذَّ و نَدر حالا یکى بهخاطر خدا موردى را نکاح کند. در ده میلیون یکى هم پیدا نمىشود، بیخود هم خودمان را گول نزنیم. این [ازدواجی] که هست بهخاطر این مسئله است. خب مورد چه موردى است؟ بالأخره در مورد نکاح مىرود صحبت مىکند: سلام علیکم، حال شما خوب است، آیا شما ما را مىپسندید؟! مىگوید که بله، چرا نپسندم؟! ماشاءالله شاهداماد، بهتر از او پیدا نمىشود! او هم که مىگوید که تو هم من را مىپسندى؟! مىگوید که بله، ماشاءالله شاهعروس، شاهبانو، بهتر از شما پیدا نمىشود! بسیارخب دیگر مسئلهای نداریم یاعلى! بعد هم اینها به همین طریق شرعی ازدواج مىکنند.
او هم که مىخواهد برود زنا کند هم همین راه را مىرود منتها در ازدواج أنکحتُ و زوّجتُ دارد اما این یکى ندارد ولى در واقع در هردو یک مسیر دارد طى مىشود. کسى نرفته با نکاح دست کسى را ببندد و در غل کند که اگر این کار را بکند عقد باطل است! عقد اکراهاً مکرهاً باطل است. کسى هم نرفته براى زنا مکره بکند، نه آقا این دلش مىخواهد او هم دلش مىخواهد. یک مسیر و یک راه هست منتها این راه، راه شرعى است و آن راه غیر شرعى است. البته بگذریم از اینکه اگر زنا، زناى محصنه باشد آن تعدّى در حقّ غیر است. تعدّى در حقّ غیر حسابش با این مسئله فرق مىکند.
فرق بین نکاح و زنا
ما حالا قضیۀ همین زناى غیرمحصنه را داریم مىگوییم که چه فرقى بین نکاح و زنا هست؟ اگر زنا از روى انبعاث شهوت است، نکاح هم همین است و هیچ تفاوتى نمىکند. اگر زنا بهخاطر خوشآمدن و جلب است، نکاح هم همین است. چه کسى [حاضر میشود] با یک موردى که مورد دلخواهش نیست ازدواج کند؟! هیچکس، حالا اتفاق بیفتد شخصى مجبور باشد و یا در حیا گیر کند آنها یک مسائل استثناء است اما بهحسب عادى کسى که مىخواهد ازدواج کند به خواستگارى مىرود. طرفین همدیگر را مىبینند، این مىپسندد او هم مىپسندد و مىنشینند صحبت مىکنند و عقد را بر طبق شرع و بر طبق مسیر شرعى جارى مىکنند. مَهر قرار مىدهند و بعد [ازدواج میکنند].
اگر بخواهید عمل را درنظر بگیرید همین عملى که در اینجا اتفاق مىافتد، همان عملى است که در آنجا بدون ذرةٌ مثقالى فرق، اتفاق مىافتد. همینطور است؟! شما که سر خود را تکان میدهید خیلی دارید تأیید میکنید!! هیچ تفاوتى از این نقطهنظر هم ندارند! پس فقط فرق بین اینها چیست؟! هیچ! فقط فرقش این است که در آنجا رعایت شرع نشده و ایجاد علقۀ زوجیت نشده است ولى در اینجا شده است، همین است. چه کدورتى در اینجا براى انسان حاصل مىشود؟! نباید بگوییم که خیلى قضیه بغرنج است. قضیهاى براساس خواست طرفین بود، منبعث از شهوت، شهوتى که خدا قرار داده است و براساس خواست و التذاذ طرفین بوده است و ضررشان هم به کسی نمىرسد، با همدیگر هستند و به جایى هم از نقطهنظر ظاهر برنمىخورد. اگر به حقى تعدّى بشود و بحث زناى محصنه بیاید آن یک بحث جدایى است که آن بحث حقّ دیگر مىآید و جایش فرق مىکند. فعلاً در همین جا [صحبت میکنیم].
قابل مقایسه نبودن غیبت با زنا
اما در مورد غیبت چطور است؟ شخصى مىآید یک مطلبى را که از یک شخص مؤمن، مستور است و کسى اطلاع ندارد، عیب او را مىآید به کسى دیگر مىگوید و آبروى یک مؤمنى را مىبرد، افشاى یک مسئلۀ خلافى را مىکند و ذهن افراد را نسبت به او برمىگرداند، حالا این چه زمانی درست میشود؟! او دیگر نمىتواند در روى اینها نگاه کند، در آینده و تا سالهای سال نمىتواند نگاه کند، گاهى اتفاق افتاده است و بنده شنیدهام که شخص رفته غیبت کسى را کرده و او از آن شهر بیرون رفته است! دیگر نتوانسته بماند. آیا این با آن [زنا] یکى است؟! هان؟! آیا این یکى است؟! درحالیکه ما اصلاً به این مسئله توجه نداریم و مىآییم اسرار یک نفر را فاش مىکنیم و چیزى را که مردم از آن اطلاع ندارند و مطلبى است که او در خفا انجام داده و کارى است که حالا در خفا مىکند را [به دیگران میگوییم]. مگر خودت در خفا هزارتا گناه نمىکنی؟! فقط به این یکى گیر دادهای؟! او بیاید جلوى افراد دیگر آبرو را ببرد و بهواسطۀ این آبرو بردن، کانون خانواده متلاشى بشود! بعضى از این غیبتها و افشاى اسرار ـ واقعاً اینها که ﴿فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٞ﴾1 هست ـ اصلاً باعث تلاشى کانون یک خانواده مىشوند، آنوقت این گناهش با آن زنا یکى است؟! هزارها برابر باید در اینجا بگوییم. «الغیبَةُ أشَدُّ مِنَ الزِّنا» چیست؟! باید بگوییم که اصلاً قابل مقایسه با زنا نیست! نهاینکه أشَدُّ مِنَ الزِّنا! شما یک فردى را با یک غیبت ممکن است اصلاً نابود کنید و خانواده را متلاشى مىکنید تا عمر دارد بین خودش و فرزندانش جدایى بیندازید. آیا این با زنا یکى است؟! زنا چیزى نبوده! طرف خوشش آمده او هم خوشش آمده رفتند یاعلى حالا صیغه نخواندند یا در یک شرایطى که شارع اجازه نداده در آن شرایط این عمل را انجام دادهاند، یک قضیهای است که بین خود اینها هست و بعد هم تمام مىشود مىروند، شاید هم هردو بعداً بگویند که غلط کردیم. این قضیه چیست؟!
مرحوم شهید ثانى در منیة المرید مىفرماید: از بدبختى ما این است که ـ علما را دارد میگوید ـ اسم شراب که مىآید استیحاش داریم، اسم زنا مىآید استیحاش داریم اما شب تا صبح مىنشینیم غیبت اینوآن را مىکنیم ـ بروید بخوانید ـ انگارنهانگار!
امروزه که دیگر افشاى اسرار مردم اصل اوّلى براى قضایا و مسائل شده است! سردرآوردن از اسرار مردم اصل اوّلى براى قضایا شده است، نَعوذُ بِالله، نَعوذُ بِالله که یکى بیاید ببیند که او در خانهاش چه مىگوید و در خانهاش چه کارى انجام مىدهد و صدا را بشنود! اینها شرعى است؟! اینها حلال است؟! سردرآوردن از اسرار مردم حلال است؟! بهبه، بهبه، این قضایا و مسائل چیست؟! بعد هم [آن اسرار را پیش خودمان] نگه داریم که آهان، حواست باشد، هان، مواظب باش، اینطوری است؟! لذا خدا در آستین ما چوب مىگذارد، چنان چوبى مىگذارد که نفهمیم از کجا خوردیم! خیال نکنیم مطلب همینطور مىگذرد و خلاصه بر خر مراد سوار میشویم و بزن و برویم، نه آقا! مىآیند چوب در آستین ما مىگذارند.
شیوۀ بزرگان در حفظ آبروی دیگران
ما مطالبى را که از بزرگان دیدیم [اینطور نبود]! طرف در یک معامله سر او کلک زده است، یکى فهمیده است و گفته که آقا فلانى در این معامله کلک زد. آن بزرگ فرمود که ساکت! صدایش را درنیاور! میگوید که اِ باعث خسارت شما شده است. میگوید که به تو چه مربوط است؟! باعث خسارت من شده است ولى حق ندارى افشا کنی. [درحالیکه] کلک زده است! اینها چه مىگویند؟! بقیه چه مىگویند؟! مىگوید که مگر کلک نزده؟! خب به من زده است به تو چه ربطی دارد؟! حالا که فهمیدى حق ندارى جایى مطرح کنی! خب گاهى اوقات شیطان مىآید آدم را گول مىزند، مگر نمىزند؟! شیطان مىآید آدم را یک جا گول مىزند و آدم یکدفعه یک جا گول میخورد. همیشه که آدم گول نمىخورد، شاید همان بدبخت بیچاره پشیمان شود و بخواهد بهنحوى جبران کند. حالا این بهتر است یااینکه بیاییم و فاش کنیم و آبرویش را هم ببریم که دیگر نتواند تا آخر به روى ما نگاه کند، کدام بهتر است؟ کدام دستور اسلامى است؟!
وقتی شما در روح مجرد مىخوانید که مرحوم پدر ما فرمودند: یکى از اقرباى ایشان نزد مرحوم حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ استاد اخلاق ایشان آمد و گفت که اتوی من خراب بود و به کربلا بردم تا درست کنند و وقتى آمدم از او بگیرم گفت که قیمتش اینقدر مىشود. من گفتم که بیخود نگو چقدر میشود. من مىدانم. اتو را باز کردم گفتم که فقط سیم این در اینجا سوخته بود و تو برداشتى پیچاندی، پنج دقیقه هم بیشتر وقت نبرده، اینقدر هم بیشتر نمىدهم و خداحافظ. خب حقش بوده، طرف دارد دروغ مىگوید اما آقاى حداد فرمودند که نباید به روى او بیاورد و باید پول را بدهد و برود! خدا به او عوض مىدهد، خدا به او هزار برابر عوض مىدهد.1 چرا این شخص حالا این کار را کرده، انسان بیاید آبروى او را ببرد؟! آنوقت هر دفعه که او چشمش بیفتد رنگش قرمز مىشود و سرش را پایین مىاندازد. اینها مسائلی است که انسان باید از عرفاء یاد بگیرد، جاهاى دیگر پیدا نمىشود، عرفاء و اولیاى الهى آنها هستند که حقیقت تشیع و حقیقت اسلام و مخ و لبّ اسلام و تشیع را به ما ارائه مىدهند و مىگویند که اینطور و این قِسم باشید. همان کاری که امیرالمؤمنین علیهالسّلام کرد؛ زن پیش ایشان آمده و میگوید که یا على زنا کردم. [حضرت میفرمایند که] بلند شو برو پى کارت ببینم، این چرت و پرتها چیست داری میگویی؟! این حرفها چیست که داری میزنی؟! برو اصلاً نمىخواهد دیگر اینجا بیایى و او را بیرونش مىکند.2 این چیست که دارى مىگویی؟! مدام مىرود و دوباره برمىگردد، حضرت میگوید که مگر به تو نگفتم که برو و...
این همان است، این همان قسم است که البته این در احکام سرایت مىکند، همانطوریکه عرض کردم قاضى باید به این مسائل اطلاع داشته باشد نهاینکه جرم ناکرده را بار کند! جرم ناکرده را بگو که کردم، حالا که گفتى پس تبعات آن را هم بپذیر! خودت گفتى و خیلى خوب است ها! اینهم یک نوعش است.
حکم تنبیه شخص غیبت کننده در اسلام
تلمیذ: چرا در اجرای احکام کیفری جنبۀ ظاهر درنظر گرفته شده و براى غیبت و ربا که اینهمه مفاسد دارد نسبت به آن هیچ حکمی نیست؟
استاد: نهخیر، اگر بفهمند که یک همچنین آدمى غیبت مىکند، پدرش را هم باید دربیاورند! چه کسی گفته [حکمی نیست؟] بابایش را باید به دستش بدهند. زبانش را از همینجا دربیاورند تا بگوید: غلط کردم! مگر هر کسى هر غلطى دلش بخواهد مىتواند بکند که کلّ امنیت را ازبین ببرد؟
أللهم صل علی محمد و آل محمد