پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه ولایت تکوینی و نقش واسطهگری ائمه اطهار در تدبیر عالم هستی میپردازند. بحث با تحلیل مفهوم قضا و قدر و جایگاه سلسله علل در تحقق حوادث آغاز میشود و با نقد نگاههای سطحی به مسئله بداء و استمرار زمانی ولایت، به این نتیجه میرسد که ولایت یک حقیقت واحد و غیرمتدرج است. استاد با استناد به قاعده «کلنا نور واحد»، توضیح میدهند که اگرچه ائمه در عالم خارج دارای تعینات شخصی و خصوصیات بشری متفاوت هستند، اما در مقام حقیقت ولایت، همگی مظهر یک اراده واحد الهی برای تدبیر عوالم ملک و ملکوتاند. در نهایت، ایشان با تفکیک میان مقام عبودیت و مقام ولایت، تبیین میکنند که چگونه مناجاتهای عاشقانه اهلبیت با خداوند، هیچ منافاتی با جایگاه رفیع آنان در تدبیر نظام هستی ندارد و این دو مقام در وجود مقدس ایشان به صورت همزمان محقق است.
درس هفتصد و چهل و دوم
بحث در علیت تامه، براى ظهور اعیان
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
قضاء و قدر در عالم واقع: ابتداى یک نقطۀ شروع و انتهای یک تشخص بالفعل
خب آن مقدارى که دربارۀ کلام مرحوم سید باید صحبت بشود، خیال مىکنم که مطالبى را عرض کردیم و گفتیم که مسئلۀ قضاء و قدر در عالم واقع، ابتداى یک نقطۀ شروع و انتهای یک تشخص بالفعل شد که آن نقطۀ شروع به جنبۀ استعداد و تهیؤ براى تشخص و تعین فعلى است در روایات آن نقطۀ شروع بهعنوان مقام قضاء تلقى شده است و همینطور از نقطهنظر کیفیت سیر سلسلۀ علیت. و این نقطۀ شروع از آنجایى که در دید و ذهن ما قابلیت براى ظهور به مظاهر مختلف را دارد، اسم آن قضاء کلى نامیده مىشود و از نقطهنظر دید ما چون در مسئلۀ قدر تعین و تشخص فعلى لحاظ مىشود، به آن مقام قدر اطلاق مىشود و در روایات هم نسبت به این قضیه اشارات و مسائلى داریم.2
ولى از نقطهنظر خود واقع و نفس واقع، نمىتوانیم هیچ نقطۀ ابهام و غیر مشخصى را داشته باشیم. در این قضیه چون بحث بحثِ واقع است؛ سلسلۀ علیت مشخص و نحوه و کیفیت تأثیر گذاری آن بر مرتبۀ معلوم مشخص است و در بحث واقع دیگر بشود یا نشود معنا ندارد! در بحث واقع احتمال خلاف معنا ندارد! بالأخره سلسلۀ علیت در واقع یا به این کیفیت تحقق پیدا مىکند یا به کیفیت دیگر، خب وقتى که این به این کیفیت یا به آن کیفیت تحقق پیدا کند نمىتوانیم جهل خودمان را نسبت به آن ظهور فعلى به گردن واقع و به گردن آنجا بیندازیم! آن سلسلۀ علیت دارد کار خودش را انجام مىدهد البته بهواسطۀ آن امورى که آن امور مىتواند در طىّ این سلسلۀ علیت تأثیر گذار باشد.
فرض کنید که در یک قضیهاى که مىخواهد اتفاق بیفتد، هزار گونه مسائل داریم و پدیدهها و حوادثى داریم که هرکدام از آنها در این مسئله هست. اتفاقاً در اخبار هم داریم، مثلاً یک وقت حضرت عیسى به یک جوان فرمود که فردا مرگ تو خواهد آمد. بعد آن جوان بیرون مىآید و همه مىبینند که نه بابا زنده است و سُر و مُر دارد راه مىرود! به حضرت عیسى این مطلب را [یادآورى] مىکنند که شما دیروز راجع به این جوان اینطور فرمودید و حالا به این کیفیت است! حضرت فرمودند که بله! این [وقت] مرگش بوده است ولى احتمالاً کارى در اینجا انجام شده که جلوى این را گرفته است. به آن جوان گفتند تو چه کردى؟ گفت: صبح که از منزل بیرون آمدم به فقیر صدقه دادم! بعد معلوم شد که مثلاً یک مارى دیشب در اتاقش آمده و بیرون رفته بوده است. حضرت فرموده بودند که این مسئله باعث شده است که جلوى این قضیه گرفته بشود.3
این مسئله که الآن دارد انجام مىشود قضیهاش چیست؟ یعنى این مار که باید بیاید و این را به هلاکت برساند، آن سلسلۀ علیت او را از اقدام به این مسئله باز مىدارد! خیلى وقتها هم اتفاق افتاده است! حتى بنده خودم به یاد دارم و سراغ دارم؛ یک وقتى در یک جایى بودیم و درس مىخواندیم، یک روز یکى از همین رفقا و دوستانى که در آن مدرسه طلبه بودند به من گفت که فلانى مىدانى دیشب چه [اتفاقی افتاد]؟ صبح خواستم تشکم را جمع کنم یکدفعه دیدم یک عقرب زیر تشک من هست! خب این عقربى که الآن شب تا صبح زیر این تشک بود، مىتوانست بیرون بیاید و این را بزند. چه کسى او را آنجا نگه مىدارد؟! الآن آن شخص طهران هست و مثل اینکه در یکى از مساجد آنجا امامت جماعت دارد. مىگفت که صبح دیدم یک عقرب سیاه زیر تشک است! چه کسى او را آنجا نگه مىدارد؟! خب همین سلسلۀ علیت است که او را نگه مىدارد و او را مأمور به نیش زدن مىکند! همۀ اینها حسابوکتاب دارد. اینکه مىگویند: اگر فلان کار را انجام بدهید و یا چهکار کنید، این آثار و خواص را دارد، قضیه بیحساب نیست!
همین مسئله را هم مىتوانیم راجع به آن جوان بگوییم؛ اینکه الآن عقرب زیر تشکش بوده و صبح فهمیده است، [از اینگونه مسائل است]. براى خود ما هم اتفاق مىافتد مثلاً من تقریباً حدود هفت هشتسالگی بودم که با همۀ بچهها در همان منزل طهران در تابستان زیر پشهبند خوابیده بودم و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم نبودند و بیدار بودند و در بین الطلوعین در اتاق خودشان به کارهایشان مشغول بودند. یک دفعه ما که بلند شدیم دیدیم که یک عقرب در پشهبند هست و صاف ایستاده است و ما را نگاه مىکند! خب این همان موقع که نیامده است، لابد شب یا نصف شبى یا فلان زمان در آنجا آمده است! داد زدیم که آى عقرب! خب آمدند و فورى [آن را گرفتند].
حقیقت بداء
این چرا اینجا آمده و ایستاده و تا صبح هیچ کارى نکرده است؟! سلسلۀ علیت همین است. چطور همین مىرود و یکى را مىزند؟! چرا مىرود یکى را مىزند و یکى را نمىزند؟! پس معلوم است دست خودش نیست! اینکه مىگویند: نیش عقرب نه از ره کین است غلط است، تمام اینها غلط است! بلکه ﴿مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلَّا هُوَ ءَاخِذُۢ بِنَاصِيَتِهَآ﴾1 درست است! ﴿قُلِ ٱللَهُمَّ مَٰلِكَ ٱلۡمُلۡكِ﴾2 درست است! ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٖ مَّعۡلُومٖ﴾3 درست است! ﴿لَّهُۥ مَقَالِيدُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ﴾4 درست است. اینها درست است نه اینکه نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضاى طبیعتش این است! این را سلسلۀ علیت مىگویند که چطور در مسئله و سلسلۀ علیت مطالب و مسائلى هست که اینها هرکدام در ظهور آن مقام قضاء کلى و تبدل آن به قدر جزئى دخالت دارد که از این مسئله تعبیر به بداء شده است.
معنای بداء
پس بداء در واقع وجود خارجى و وجود عینى ندارد بلکه بداء یعنى انکشاف! بدا له یعنى انکشَفَ له، ظَهَر له. این بدا له یعنى برای خدا هم همین است؟! یعنى براى خدا هم بداء مىشود؟! انکشاف مىشود؟! این صحیح نیست، پس معنای بداء این است. میگویند که در قضیۀ حضرت امام صادق و موسى بن جعفر و اسماعیل بداء شده است! در قضیۀ على بن الحسین امام سجاد و حضرت علیاکبر علیهمالسّلام بداء شده است! در قضیۀ امام حسن عسگرى و حضرت سید محمد فرزند امام هادى علیهماالسّلام بداء شده است!5 این بداءهایى که در اینجا مشاهده مىکنیم یعنى خود امام هم نمىداند که او امام بعد از اوست؟! اگر نمىداند پس چطور پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دوازده امام را از اول تا آخر گفت؟! در همان حدیث جابر و امثالذلک حضرت همه را به اسم فرمودند، «کُلُّهم من قُریش ...»6 و بعد شروع کردند اسامى دوازده امام را بیان کردند؛ امیرالمؤمنین و امام حسن و همۀ ائمه و سلسلۀ ذرارى خودشان تا حضرت بقیةالله علیهمالسّلام را بیان کردند و کیفیت زمان ظهور را هم بیان کردند نهاینکه این قضیه فقط به خود آنجا برمىگردد.
امام، مجری فیض الهی
معنای ﴿أمرُنا إلاّ واحِدَة﴾
پس براى آن امام که او مجری فیض الهی است، مسئلۀ بداء معنا ندارد! این امام که مىگوییم مجرى و واسطۀ فیض است براساس همان مسئله است که ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ كَلَمۡحِۢ بِٱلۡبَصَرِ﴾1 فقط یک اراده است که به آن امر و مشیت ما تعلق مىگیرد، این ﴿أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ یعنى یک خواست و یک اراده و یک مشیت است که باعث ظهور و بروز همۀ ممکنات در عالم اعیان و مجردات شده است. در این ﴿أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ واسطۀ آن امر چه مىتواند باشد؟! آن عبارت از نفس ولى است که عبارت از نفس رسولالله و ائمه علیهمالسّلام است!
نفس ولیّ، فعلیت دهندۀ مقام قضاء و ایجاد کنندۀ سلسلۀ علیت در عالم خارج
آن واسطه یعنى فعلیت دهندۀ مقام قضاء در خارج و ایجاد کنندۀ سلسلۀ علیت در عالم خارج و ظهور و بروزى که بهواسطۀ این سلسلۀ علیت، آن مقام مبهم ـ در نظر ما ـ ظهور فعلى پیدا مىکند. این امام علیهالسّلام که مىگوییم: «نفس او این مسئله را اجرا مىکند و انجام مىدهد»، کدامیک از این ائمه هستند؟ آنطورىکه بین همه مشهور است، [منظور] هر امامى در زمان خودش است. امام زمانِ در زمان امام صادق خود امام صادق است، امام زمان در وقت عبدالملک امام سجاد است، امام زمان در وقت منصور، امام صادق است و یا در مورد موسى بن جعفر علیهمالسّلام و هلّم جرّاً! که الآن هم امام زمانِ ما حضرت بقیةالله علیهالسّلام است. اینطورى که در روایات هست [اینگونه است] و این یک شکل از روایات است.
با این بیانى که ما عرض کردیم یک ولایت بیشتر نیست! مگر نمىگوییم: ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾؟! یک امر است که این ارادۀ خدا بهصورت وساطت ولایت، آن امر واحده ظهور پیدا مىکند پس کدامیک از ائمه متصدى آن امر هستند؟! هیچکدام! ولایت متصدى آن امر است! خصوصِ امام؛ یعنى بگوییم که امام صادق متصدى نزول این امر است؟! [نه،] تصدى این امر که مىخواهد بهعنوان وساطت مسئلۀ فعلیت سلسلۀ علیت را در خارج محقق کند، به کدامیک از شخص امام است؟ امام صادق است یا موسى بن جعفر است؟! کدامیک از اینهاست؟! اگر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم وساطت دارد پس امیرالمؤمنین در اینجا چهکاره است؟! اگر امیرالمؤمنین وساطت در نزول فیض دارد پس امام حسن علیهماالسّلام در اینجا چهکاره است؟! دو نفر که نمىتوانند یک مسئله را دوبار تکرار کنند! مسئلۀ ادامۀ فیض باید بهعنوان یک جریان مستمر باشد تااینکه در این جریان مستمر، از این نقطه تا این نقطه را یکى بهعهده بگیرد و از این نقطه تا این نقطه را کسی دیگر برعهده بگیرد!
وقتى که گفتیم: تحقق ارادۀ پروردگار در عالم اعیان و خارج به ارادۀ واحد است، دیگر نمىتوانیم در اینجا بحث استمرار داشته باشیم تااینکه بهواسطۀ استمرار، هرکدام از ائمه علیهمالسّلام در زمان خودشان متصدى همان زمان خودشان باشند! آنوقت در اینجا چطور مىشود؟! در اینجا فقط یک اراده حاکم است و آن اراده هم توسط ولایت چهارده معصوم است!
ولایت امام، واسطۀ بین تحقق بخشیدن قضاء کلى و تبدل آن به قدر جزئى
بنابراین آن کسی که واسطۀ بین تحقق بخشیدن قضاء کلى و تبدل آن به قدر جزئى است، ولایت امام مىشود، پس آن واحد مىشود. وقتى آن واحد شد، چهارده معصوم ظهور او هستند نهاینکه هرکدام استمرار باشند، در اینجا دیگر استمرار نیست! لذا پیغمبر اکرم مىفرماید: «کُلّنا نورٌ واحد»،1 معنایش همین است که همۀ ما یک حقیقت هستیم و یک حقیقت ولایت هستیم و یک حقیقت واسطۀ بین مقام واحدیت و ظهورات و بروزات هستیم. بنابراین چه اینکه بگوییم که رسول خدا این وساطت را ...، البته از نظر آن جنبۀ سعۀ وجودى، در اینجا بهعنوان آن مبدئیت اولىٰ مورد نظر است. چون بالأخره آن نفس در اینجا و در مسئله ظهور خارجی دخالت دارد چون صحبت در این است که این نفس در عالم خارج اعمال مىکند. آن واسطۀ اول عبارت از رسول خداست! واسطۀ اول یعنى همان حقیقت بهعنوان جنبۀ سعى بودن آن رسول خدا است و بعد ائمه اطهار علیهمالسّلام هم تحقق ولایت را به همان کیفیت ظهور و سعه و استعداد خودشان، در مقام خودشان ظهور و بروز را در عالم خارج استمرار مىدهند. اما اینکه خود نفس بخواهد در عالم خارج این مسئله را استمرار بدهد، در فرضى است که ما استمرارى را قبول کنیم؛ قبول کنیم که در خارج استمرار وجود دارد.
همانطوریکه بیان شد اگر در خارج استمرارى وجود ندارد و بلکه ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ است و استمرار از دید ماست نه از نقطهنظر ظهور و بروز خارجى، اگر این را لحاظ کنیم آن ولایت امام علیهالسّلام هم ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ خواهد شد یعنى همان ولایت واسطۀ بین فیض اقدس و مقدس، آن ولایت که واسطه است یک امر واحد غیر مستمرّ غیر زمانى غیر متدرج الحصولِ غیر سیالِ غیر متحرک است. تمام اینها مترتب بر ولایت است و آن ولایت واسطه است. پس چه بگوییم که ادارۀ زمین و آسمان در زمان رسول خدا توسط رسولالله بوده یا بگوییم که توسط امام جواد علیهماالسّلام بوده است، دیگر چه فرقى مىکند؟! دیگر هیچ تفاوتى ندارد، دیگر استمرار نیست! چه بگوییم که در زمان امام صادق این گردش خلق و سماوات و ادارۀ ملک و ملکوت و تمام عوالم مجرد بهواسطۀ نفس امام صادق بوده و یا بهواسطۀ امام رضا علیهماالسّلام بوده است، هردو یکی مىشود و هیچ تفاوت نمىکند چون آنچه که در خارج مىبینیم از دیدگاه ما سیال و مستمر است اما آیا باز هم از دیدگاه خود امام صادق و امام رضا سیال و مستمر است یا واحد مىشود؟! اگر واحده مىشود پس وساطت ولایت هم تمام شده و فعلیت پیدا کرده است.
بله! در عالم اعیان و خارج و آنهم آن چیزى که مربوط به زمانیات است [زمان مطرح است] والاّ در مسئلۀ غیر زمانیات؛ در عالم ملائکه، عقول منفصل، مجردات و موجودات نورانى زمان مطرح نیست. چطور مىتوانیم در آن عوالم تصور سیال بودن و زمانى بودن را بکنیم؟! حالا وساطت در این مسئله به شخص رسولالله است یا نه، این وساطت در زمان رسولالله مربوط به ملائکه و مربوط به اوست و در زمان امام سجاد مربوط به امام سجاد علیهالسّلام است؟! هیچکدام! در اینجا دیگر شخص ملاک نیست! در اینجا دیگر فرد خارجى ملاک نیست! یک امر است که ظهور زمانی آن امر در اینهاست. بله، ظهور زمانى ولایت در زمان امام باقر علیهالسّلام به شخص امام باقر است ولى همین امام باقر در عالم واقع و در عالم حقیقت، همان ولایت امام زمانِ الآن را دارد و دیگر هیچ تفاوتى نمىکند! لذا مىگویند: اگر پیش امام رضا علیهالسّلام رفتید و حاجاتتان را از امام رضا خواستید فرقی نمیکند بااینکه از امام زمان علیهالسّلام بخواهید، تفاوتی نمىکند. حالا یک خصوصیات نفسى و سعۀ وجودى هست که آنها جاى خودشان را دارند، بحث ما در مورد ولایت است نه در مورد نفس و ظهور خارجى! چون آن یک مطلب دیگر است.
بحث در مورد علیت تامۀ براى ظهور اعیان است و منظور اعیان مُلکى نیست بلکه حتى اعیان ملکوتى! آن ولایتى که واسطه است در کدام یک از ائمه تعین پیدا کرده است؟! در همه، همۀ چهارده معصوم که ما مىگوییم چهاردهتا، ما امام صادق را درقبال خودمان مىبینیم که خب واقعاً هم هست، امام صادق هست و یک شخص، تعین خارجى، یک ظهور خارجى، نفس خارجى و داراى خصوصیات خارجى است و با موسى بن جعفر فرق مىکند، با پدرش امام باقر علیهمالسّلام فرق مىکند و با همدیگر تفاوت مىکنند. همانطورىکه ما فرق مىکنیم، آنها هم بشر هستند و مثل ما داراى خصوصیات بشرى هستند منتها صحبت در مقام روح و اتحاد روحى و حقیقت ولائى است که روح امام به آن حقیقت ولائى در عالم واقع تشکل پیدا کرده و از دیدگان ما مخفى است. آنکه ما مىبینیم امام باقر با این خصوصیات است؛ با این وزن، با این چشم و ابرو و فلان، با این مسائل، صحبت کردن، راه رفتن، آمدن، تصرفات و معجزاتش! خب اینها همه هست. امام رضا فرق مىکند، امام رضا یکطور دیگر است و وزن امام رضا شاید کمتر از امام باقر بوده و قطعاً هم کمتر بوده است چون امام باقر خیلى جسیم بودند. وزن امام جواد کمتر است و شکل امام جواد با شکل امام باقر علیهمالسّلام فرق مىکند، اینها خصوصیات و مسائل [ظاهری] است.
مظهریت کلیه بودنِ امام، نه شخصیه
پس بحث ما راجع به خصوصیات فردى خارجى و همینطور راجع به سلائق و ... نیست! فرض کنید که یک امام این را دوست دارد و یک امام چیز دیگرى را دوست دارد، در روایات داریم که مثلاً امام رضا علیهالسّلام خیلى انگور دوست داشتند.1 خب این خصوصیات خارجى مربوط به خصوصیات شخصى هرکسى مىشود. صحبت در آن مسئلۀ ولایت که امام مظهر اوست مىکنیم، مظهریت امام یک مظهریت شخصیه نیست بلکه یک مظهریت کلیه است! لذا مىفرمایند: «کلّنا نورٌ واحد.» لذا ولایت امام سجاد با ولایت امام زمان علیهماالسّلام تفاوتى نمىکند. الآن نفس امام زمان علیهالسّلام در این عالم ظهور پیدا کرده است، بسیار خب سؤال من این است که قبل از پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نفس چه کسى در این عالم این اراده و تدبیر را مىکرده است؟! مگر نداریم: «لولا الحُجة لَساخَتِ الأرض بأهلها»؟!2 قبل از پیغمبر چه کسى بوده است؟! حضرت عبدالمطلب بوده است؟! حضرت عبدالمطلب که نمىتوانسته است کل این عالم را بگرداند! بله، مقام بزرگى داشته و به جاى خود محفوظ است ولی ولایت رسول الله چه ربطى به ولایت حضرت ابوطالب و عبدالمطلب دارد؟! اینها در ایجاد ظهور خارجىِ مظاهرِ ولایت نقش داشتند! این نورى که در اصلاب آمده است، همۀ اینها در ظهور خارجى نقش داشتند اما آیا حضرت عبدالمطلب از نقطهنظر سعۀ وجودى مثل امام زمان است؟! مثل امام جواد است؟! مثل این ائمه علیهمالسّلام هستند؟! هیهات! حساب این چهارده معصوم جداست. ما خاک پاى حضرت عبدالمطلب هم نمىشویم، مقامات حضرت عبدالمطلب بهجاى خودش محفوظ است ولى باید حدود را هم رعایت کنیم.
امروز یک کاغذ دیدم نوشته بود غدیرِ قم، غدیر فلان! گفتم که خب الحمدلله اینهم ...! درست شد؟! باید حدود را رعایت کنیم! یک غدیر خم داریم و یک غدیر قم داریم و نمىدانم حالا دیگر چندتا غدیر پیدا مىشود! استغفرالله! لا اله إلاّ الله! واقعاً کار ما به کجا رسیده است که باید به این مسائل متشبث بشویم! ولى اشتباه مىکنیم، اشتباه!
این مسئله و قضیۀ ولایت کجاست؟! وقتى امام باقر علیهالسّلام مىفرمایند: «لولا الحُجة لَساخَتِ الأرض بأهلها»، آیا در زمان عیسى هم «لساخت الأرض بأهلها»؟! خب حضرت عیسى را کشتند یعنی خواستند او را بکشند ولی ﴿بَل رَّفَعَهُ ٱللَهُ إِلَيۡهِ﴾!1 چه کسى بوده است؟! چه چیزی بوده است؟! مىگویند: بله ممکن است شخص یا یک ولیّای بوده و در جنگلى قایم شده بوده است! این حرفها چیست؟! این مسائل چیست؟! «لولا الحُجة لَساخَتِ الأرض بأهلها» یعنی موسی بن جعفر، شوخى نداریم! چه کسی قبل از پیغمبر مثل موسى بن جعفر و امام رضا علیهمالسّلام بوده است که «لولا الحُجة لَساخَتِ الأرض بأهلها»؟! چه کسى مثل امام جواد، امام حسن، امام حسین و امیرالمؤمنین علیهمالسّلام بوده است؟! نبوده است، شوخى که نداریم! پس چرا حضرت مىفرمایند: «لولا الحُجة لَساخَتِ الأرض بأهلها»؟! چون عالم، عالم ثابت است! ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾! وقتى که ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ شد، دیگر درآنصورت آن نفس ولى که باید مدیر و مدبر سماوات و ارض بشود، بوده یا نبوده است؟ بوده است! آن نفس بوده و واقعیت هم داشته و در عالم ملک و ملکوت هم مؤثر بوده [ولی] از دیدگان ما پنهان بوده است، تمام شد!
تلمیذ: اینکه دیگر حجت نیست، حجت مصداقش در عالم ماده است.
استاد: حجت؟ نه! چه کسی گفته حجت نیست؟
تلمیذ: عنوان حجتیت زمانى صدق پیدا مىکند که شخص در خارج وجود عینى خارجى داشته باشد.
استاد: از کجا [این را میگویید]؟
تلمیذ: در خود کلمۀ حجت که یعنی ما یُحتَجُّ به.
استاد: ما هم مىگوییم که ما یُحتَجُّ به.
تلمیذ: آخر ما کسى را که ندیدهایم و نمىدانیم...
استاد: شما ندیدهاید ولى هست!
تلمیذ: خب ما کسى را که نبینیم که نمىتوانیم به او تأسى کنیم!
استاد: تأسّى نه! ما یُحتَجُّ به یعنى آن کسى که در مقام استناد و استدلال وجود عینى داشته باشد نه وجود ذهنى، این را حجت مىگویند و اینهم بوده است. الآن مسائلى که در هفتۀ آینده اتفاق مىافتد وجود عینى دارد یا ندارد؟! بله، تمام شد! این حجت مىشود. حتماً لازم نیست که بنده او را ببینم. چه کسی در زمان قبل از پیغمبر وجود خارجى داشته که بگویید که این حجت بوده و خدا او را در غاری مخفی کرده است؟! خب ما که نمىتوانیم براساس یک احتمال چیزى بگوییم.
تلمیذ: این حجت که معنای دیگرش خلیفه است، نسبت به حضرت آدم هم داریم.
استاد: خب داشته باشیم.
تلمیذ: خب دراینصورت ما مىتوانیم انبیاء سلف و نوابشان را [حجت بدانیم].
استاد: اگر حضرت آدم [حجت] بوده است پس چرا حضرت آدم برای توبه به خمسۀ طیبه متوسل مىشود؟!
تلمیذ: از باب استکمال است.
استاد: معصوم نمىتواند خلاف کند! استکمال بهجاى خودش [محفوظ است ولی] صحبت در این است که در اداره و تدبیر عالم عصمت مطلقه شرط است، این عصمت مطلقه که در حضرت آدم محقق نیست! [حضرت آدم] اشتباه کرده است حالا در آن مراتب هرچه مىخواهید بگویید! بالأخره حضرت نوح در کشتی توسل به خمسه مىکند، حضرت سلیمان، حضرت آدم، حضرت موسى، عیسى، همۀ اینها توسل مىکنند.1 مگر نداریم؟! حتى از آثارى که الآن هم پیدا مىشود، در تمام اینها این توسل معلوم بوده است! تا وجود عینى و خارجى ولى نباشد، حضرت موسى مىخواهد به چه کسی توسل کند؟! به کسى که مىخواهد بعد بیاید؟!
تلمیذ: مراتب بالای آن که محقق است و یقیناً هست.
استاد: ببینید آقاجان! شما دوباره رفتید سراغ مراتب! مراتب بالا و پایین و الاکلنگ که نداریم! اینکه الآن براى استکمال خود دارد به او توسل مىکند، چطور ممکن است یک امر عدمى، مؤثر در فعلیت نفس و فعلیت روحى باشد؟!
تلمیذ: مسلماً عدمى نیست.
استاد: تمام شد! حالا که عدمى نیست، وجود او در چه مرتبهاى از وجود تحقق خارجى دارد؟! در مرتبۀ عینیت! یعنى همین توسل حضرت آدم در آنجا که خدا به او گفت که به این انوار توسل کن،2 اینکه الآن حضرت آدم به این حقیقت توجه کرده است، آن حقیقت بهعنوان ولىّ و نورى که آن نور واسطۀ بین فیض و مُفاضٌ علیه است، آن نور در آن موقع فاعل بود یا نبود؟!
تلمیذ: مسلّم بوده است!
استاد: جواب این حقیر فقیر سراپا تقصیر را بدهید!
تلمیذ: نه ما هم قائل به این نیستیم که در خارج حضرت نوح مستقل عمل مىکند.
استاد: ببین عزیزم! از طریق روایى جلو مىرویم؛ من مىگویم که این حضرت آدم خطا کرده است و شما مىگویید بهخاطر استکمال و استنقاذ یا چیزهای دیگر بوده است، ـ هرچه مىخواهید تعبیر بیاورید ـ کارى نداریم، این حضرت آدم توسل به انوار مىکند، ﴿أَمَّن يُجِيبُ﴾1 و اینها هم که نمىخواند، توسل باطنى بوده است و بهواسطۀ این توسل استکمال روحی پیدا مىکند. صحبت من این است که آیا آن انوار خمسه او را متبدل کرد، یا این ﴿أَمَّن يُجِيبُ﴾ خدا؟! اصلاً کاری به انوار نداریم، چرا خدا گفت که به اینها توسل کن؟! پس معلوم است در همان زمان خلقت حضرت آدم، آن انوار خمسه مدیر عالم بودهاند و اگر نبودند حضرت آدم را کامل نمىکردند! مسئله و حرف بنده این است. پس «لولا الحجة» ارتباطى به وجود خارجى امام ندارد که همه در سرشان مىزنند که چطور آن را معنا کنند! این دلیل بر این است که وجود ولایت، وجود ثابت و یک تشخص ثابت خارجى است منتها در ظرف زمان الآن همانطورىکه براى ما ظهور خارجى در این زمان است، براى ظهور ولایت هم در 1400 سال پیش بوده است تا برسد به سنۀ 255 هجرى، از آن موقع هم امام زمان علیهالسّلام بهعنوان یک ظهور جسمى خارجى ظهور پیدا کردند و این دیگر ارتباطى به ولایت ندارد، این قضیه اصلاً ربطى به ولایت ندارد! امام زمان الآن دارد عالم را اداره مىکند، الآن اگر امام زمان نباشد همین عالم دارد مىگردد و هیچ هم دست نمىخورد! چرا؟! چون ادارۀ عالم به وجود شخصى خارجىِ کشیمنی2 امام ارتباط ندارد! من این را مىگویم که این وجود، وجود وزنى و صورى است و آن ولایت یک وجود حقیقى است لذا در زمانى که خدا آدم را خلق کرده و پسرش هنوز به دنیا نیامده است تا چه برسد به اینکه زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم برسد و نوبت ادارۀ امکان بهعهدۀ پیغمبر باشد، در آن زمان ولایت پیغمبر پدرش را به کمال رساند! این چطورى مىشود؟! والله من نمىفهمم! من نمىفهمم که یک امر عدمى که هیچ کارى از او بر نمىآید و قرار است هفت هزار سال بعد بیاید، چگونه آن کسى که قبلاً هست را به کمال مىرساند؟! تا او کارهاى نباشد که نمىتواند کسى را به کمال برساند! تا او در همان موقع وجود عینى نداشته باشد که نمىتواند! حالا هرچه شما مىخواهید بگویید. این بهخاطر این است که ذهن ما خیلى با مسائل حسى ارتباط دارد و بهواسطۀ این براى ما مشکل است که درک کنیم که چطور این امر حقیقى و امر واقعى عینیت داشته باشد! اینجا را فهمیدیم؟! حالا سراغ ابنفارض ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بیاییم:
| إنی و إن کنتُ ابن آدمَ صورةً | *** | ولکن فیّ معنیً شاهدٌ بأبوّتی 1 |
پس حالا معنى این شعر را فهمیدیم! بله از نقطهنظر صورى ما شش هفت هزار سال فاصله داریم و آن مربوط به اوست ولکن شاهدٌ بأبوّتى! اینجا دیگر باید کمی باید دهان را ببندیم و دیگر مىترسیم، حالا این را هم که گفتیم بعداً ترکشهایش به ما نخورد [خوب است]! گرچه بگوییم و نگوییم ترکش مىآید، کاری به این ندارد! آنوقت دیگر ترکش نیست، لوله توپ است!
اینجاست که دیگر کلام عرفاء معناى خودش را مىدهد که چطور آن حقیقت ولایت که حقیقت واحده است، در عینیت خارجى شامل این فرد مىشود و وقتى که شامل شد، دیگر در آنجا دوئیت نیست. اینجاست که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند که من وقتى نگاه به او مىکنم انگار نگاه به پیغمبر مىکنم، معنا پیدا مىکند!2 اینجاست که ایشان مىگویند وقتى که شما بگویید که این را بخور، این را مىخورم همانطوریکه رسول خدا مىگوید! مرحوم آقا آن موقع اینها را فهمیده بودند! ما فهمیدیم یا نفهمیدیم معلوم نیست، یک چیزهایى نیمهکاره به گوشمان خورده است و داریم سَمبَل مىکنیم! ولى ایشان آن موقع واقع مىگفتند و درست مىگفتند پس کمی باید بیشتر فکر کنیم و زود نگوییم که آقا این چه حرفهایی است؟! آى تشریع شد! آى تشریع محرّم شد! باید کلام اولیاء را به قرآن عرضه بداریم، اگر مطابق بود بپذیریم و اگر نبود به دیوار بزنیم! این مزخرفات را کنار بگذارید! کمی مغزتان را بهکار بیندازید، نه پایینترها را! خوب است که این کله و مغز بهکار بیفتد. این اگر بهکار بیفتد آدم یک چیزهایى گیرش مىآید ولى اگر نه، آدم بهجاى این بخواهد به مسائل دیگر بپردازد [چیزی گیرش نمیآید]! بله گاهى اوقات شوخى و جدى هم بد نیست!
قضیه این است که آن کلمات ائمه دیگر در اینجا توجیه شده و معناى خودشان را مىدهند! امام صادق مىفرمایند: «به هرکدام از ما توسل کنید، فرق نمىکند!»3 این همین است. ما یک وجود جسمى هستیم و له مىشویم و خاک و پودر مىشویم، تو دارى ما را جسم مىبینى!
امیرالمؤمنین علیهالسّلام در آن شب شهادت مىفرماید: «وَ إنَّما کُنتُ جاراً جاوَرَکُم بَدَنی أیّاماً»1 بدن من با شما بود! این عبارت، خیلی عبارت عظیمى است! شما تابهحال مرا مىدیدید اما آن حقیقت من کجا بود؟! آیا توانستید حقیقت مرا هم ببینید؟! نه! چرا؟ چون مدارک معرفتی شما فقط جوارح و اعضاست؛ چشم و گوش است، چشم و گوش که نمىتواند ولایت را درک کند! چشم و گوش که نمىتواند به آن حقیقت ولایت و اینها برسد. به على علیهالسّلام نگاه مىکند و مسئلهاى را مىبیند و [میگوید:] على چرا اینطورى کرد؟! چرا آنطورى کرد؟! پیش پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مىرود [و میگوید:] یا رسولالله على اینطورى کرد! کار به جایى رسید که حضرت فرمودند: «لا تَسُبّوا عَلیّاً فإنَّهُ مَمسوسٌ فی ذاتِ اللهِ تَعالَی»!2 احمقها! چه مىگویید؟! على این کار را کرد و آن کار را کرد یعنی چه؟! «لا تَسُبّوا عَلیّاً» یا «لا تَسُبّوا عَلیّاً فإنَّهُ مَمسوسٌ فی ذاتِ اللهِ تَعالَی» این را اهل تسنن هم نقل کردهاند، یعنى در کتابهاى اهل تسنن هست.3 این «مَمسوسٌ فى ذاتِ الله» یعنى چه؟! همینطورى مىگوییم و مىرویم، رهایش کنید پیغمبر [یک چیزی] گفته است فکر نکنید؟! پیغمبر براى ما گفته است. اگر اینها را مىفهمیدیم کار ما اینطور نمىشد و نمیگفتیم اینجا هم عین او است و آنجا هم عین اوست! کار ما به اینجا نمىرسید! اگر کمی بهجاى روزنامه، مجله، رادیو و تلویزیون این اخبار را بخوانیم و به این اخبار توجه کنیم و این کلمات پیغمبر و ائمه را مورد مطالعه قرار بدهیم، مسئله تغییر پیدا مىکند و فرق مىکند! فهم ما راجع به ولایت عوض مىشود!
لذا تابهحال هم مىشنیدیم که ما همه نور واحد هستیم، خب بله نور واحد هستیم و بالأخره همۀ اینها متصل به خدا است. چیزی را چطورى معنا مىکنند؟! «کُلّنا نورٌ واحد» یعنى چه؟! مگر مىشود که چهارده نفر باشند ولى هر چهارده نفر یکى باشند؟! این محال است! یعنى همان استدلالى که ما بر بطلان مسیحیت میکنیم که ظهور واحد در عین وحدت خودش چطور ممکن است در دو تعیّن تحقق پیدا کند و به همین دلیل مسیحیت باطل است، خب همین مسئله را آنها در مورد چهارده معصوم به ما ایراد مىکنند و مىگویند: مگر نمىگویید که «کُلّنا نورٌ واحد»؟! خیلى خوب، در عین وحدت مىبینید که ظهور چهارده محقق است! خب ما همین حرف را در مسیحیت مىزنیم. ایرادى است که آنها مىکنند. راجع به این مطالب کتابهایى چاپ کردهاند و بنده آن کتابها را خواندهام مخصوصاً این دوره که خیلى مسائل مطرح و باز مىشود. [میگویند که] شما هم همین را مىگویید؛ شما هم مىگویید ولایت یکى است و ظهورش چهاردهتاست، ما هم مىگوییم که مبدأ آن یکى است و ظهورش در دوتاست؛ أب و ابن و روحالقدس! منتها او بالاتر است. مگر شما نمىگویید که پیغمبر بالاتر است؟! یعنى عین همان را که ما در این مسئله مىگوییم، آنها دارند به ما برمىگردانند! جواب چیست؟ با همین «کلّنا نورٌ واحد» مسئله تمام مىشود؟! خب بفهمیم چیست! قضیه این است. آنوقت در اینجا متوجه مىشوید که تمام مبانى فلسفى و مبانى عرفان نظرى، همۀ اینها منطبق بر روایات است و اگر این روایت را معنا کنیم باید در عالم واقع قائل به سقوط در اعیان بشویم و اگر نشویم اشکال پیدا مىشود. این استمرار مربوط به کجاست؟! این قضیه برای چیست و امثالذلک؟
تلمیذ: امام حسن عسگرى علیهالسّلام فرمودند: «نحنُ حُجج الله على خلقه، و جدّتنا فاطمة حجة الله علینا»،1 این چطورى معنى مىشود؟ بنا بر این فرمایشى که الآن فرمودید که یک حقیقت واحده است که در عالم ظهورات مختلفی پیدا کرده است، چطور حضرت صدیقه کبرى که خودش هم ظهور است و حجت است، حجت بر دوازده امام هم هست؟!
استاد: عرض کردم در عین آن خصوص مسئلۀ ولایت، ما در اینجا دو واقعیت داریم ـ شاید من در اینجا این نکته را کم توضیح دادم و حق با شما باشد ـ که این دو واقعیت همطراز ... . یادم آمد که این را گفتم، نه! خیلى هم حق با شما نیست! کمی این حرفمان را پس بگیریم! بله، سى درصدش را حق مىدهم! آدم باید انصاف داشته باشد! اگر یادتان باشد مدتى قبل گفتم که انسان ممکن است در آنِ واحد عناوین متعددهاى را واجد باشد. الآن شما یک پدرى را که این پدر دو سهتا فرزند دارد لحاظ کنید، هرکدام از این فرزندها یک حالوهوای خاصى دارند؛ یکى آدم خوبی است، یکى آدم بد است، یکى عالم است، یکى جاهل است و هرکدام یک شغلی دارد اینکه الآن به این شخص نگاه مىکنیم، از یک طرف اولین مسئلهاى که به ذهن ما مىرسد این است که فلانى فرزند فلانى است، خب این به همۀ این سهتا علىالسویه مىخورد و یکى از اینها بر دیگری ترجیح ندارد؛ یعنى به همان مقدار که این مؤمن انتساب به فلانى دارد، به همان مقدار نه یک سر سوزن کم و نه یک کم زیاد آن فاسق انتساب به فلانى دارد، از این نقطهنظر فرقى نمىکنند. حالا در خودشان که [نظر کنیم] مىبینیم که این آدم مؤمن است، این آدم عالم است، این آدم درس خوانده است، این آدم فاضل است، آدم با فهم است و آن یکى لاابالی و فلان است و فقط برود صفا و یا علی! او به آن راه زده است! وقتى که به خودش نگاه مىکنیم مىبینیم که این دوتا باهم تفاوت دارند و وقتى نگاه به انتسابشان مىکنیم، مىگوییم که هردو به یک میزان به یک نفر انتساب دارند. لذا این قضیه را هم حتى شما در روایات مىبینید که آن کسانى که ذرارى پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هستند و منتسب هستند، مىگویند که «أحِبّوا أولادی الصّالِحونَ لِلَّهِ و الطّالِحونَ لی»2 عنوان انتساب به پیغمبر برای خودش یک حسابوکتاب و احترامى دارد! خب انسان الآن این مسئله را واقعاً احساس مىکند، انگار یک مسئلۀ فطرى و یک مسئلۀ واقعى است.
یادم هست که یک وقت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در زمان شاه ظهر که از مسجد آمدند، دیدم با شخصى آمدند و بعد به آن شخص فرمودند بفرمایید بالا و خیلى او را احترام کردند، خیلى! من گفتم این کیست؟! یک آدم با ظاهری معمولى و کتوشلواری مثل افراد دیگر بود، من نمىشناختم. بعد گفتند بالا بیا و سفره بینداز. اتفاقاً هیچ خبری هم نداشتم و غذا هم چیز خاصی نبود. بعد گفتند که ایشان آقا سید عبدالباقى پسر علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است. تازه من متوجه شدم! آن موقع حدود 21 یا ۲۲ساله بودم و تابستان هم بود. ظاهراً ایشان مهندس فنى در رشته برق بود. مىگفت: به اینجا آمدم که یک وسیلۀ برقى ـ ترانسفورماتور، ترانس برای برق فشارقوی ـ بگیرم و به کرج بروم، یک کارخانه در آنجا هست که دچار اشکال شده بروم آنجا را اصلاح کنم؛ منزل ما نزدیک پیچشمیران بود و نزدیک منزل یکى از این وسایل [لوازم برقی] بود. مرحوم آقا از مسجد برمىگردند یکدفعه با آقا سید عبدالباقى برخورد کردند و گفتند: شما اینجا چهکار مىکنید؟!
ایشان خودشان مىگفتند که من طىّ هفت سال پیش علامه طباطبائی بودم؛ علاوه بر درسها، دو ساعت خصوصى در منزل با ایشان صحبت داشتم. هفت سال! غیر از درسهایى که مىگرفتند دو ساعت با ایشان جلسه داشتند. مىگفتند که مثل فرزند ایشان بودیم و مىرفتیم سبزى برایشان مىخریدیم و نان مىخریدیم و در این مدت هفت سال با آسید عبدالباقى آشنا بودند و مىگفتند که به ایشان گفتم: بیا برویم منزل و ایشان گفتند: نه! گفتم: آقا بیا، دستش را گرفتم و کشیدم و بردم! خلاصه آمدند منزل و رفتند بالا و به من گفتند: برو ناهار بیاور و نشستند. خب ما هم خیلى احترام گذاشتیم و ایشان هم خیلى محبت کردند.
من هرچه نگاه کردم که چه چیزى مىتواند سبب این قضیه باشد؟! دیدم فقط همین انتساب است. البته از حق نگذریم و در اینجا استغفار کنیم، خود آن مرحوم آقا سید عبدالباقى هم غیر از انتساب به علامه طباطبایى صاحب حالاتى بودند! بالأخره از پدر در ذات و نفس یک آثار و مسائلى بود اما من انتساب به استاد را در این زمینه در همان موقع بىتأثیر نمىدیدم. خب انسان یک وقتی به شخصى احترام مىگذارد. من وقتی الآن پسرهاى اساتید خودم را ـ کسى که نزدش لمعه خواندهام ـ ببینم واقعاً احترام مىگذارم درحالیکه شاید اصلاً نشناسم. اگر فقط بگویند: آقا این پسر فلانى است، براى من کافى است و بهواسطۀ حقّى که آن بزرگان بر ما داشتند، ما باید این احترام را داشته باشیم و این یک وظیفه است. اما نهاینکه دیگر... حالا آن احترامى که آدم مىگذارد، خب این حد خودش را دارد! یک مقدارى از آن احترام بهخاطر خود ایشان و عمدهاش بهخاطر انتسابش به مرحوم علامه بود و همین مطلب را من نسبت به دیگران دیدهام. یعنى همین قضیه را دیدم. خیلى عجیب است و انسان باید ادب را از این بزرگان بیاموزد!
اینها چیزهایى است که ما باید از فلسفه اینها را براى خودمان کاربردى و راهبردى کنیم. این مبانى، مبانىاى است که از نقطهنظر عملى و از نقطهنظر اخلاق، این مسائل به انسان راه را یاد مىدهد، این اشتباهاتى که ما در خودمان و در خیلىها مشاهده مىکنیم فقط بهخاطر این است که ما آمدهایم فقط یک معلوماتى را مانند نوار براى خودمان کسب کنیم و بعد هم بلند شویم منزلمان برویم! نیامدهایم در این مطالب غور کنیم و بحث کنیم و اینها را در خودمان و در وجود خودمان پیاده کنیم!
در همان زمان سابق ـ همان زمان شاه ـ مرحوم والد ما قم مشرف شده بودند و گفتند که براى دیدن آقاى آقا شیخ عبدالجواد سدهى اصفهانى برویم. ایام نوروز بود و ما حرکت کردیم. منزل ایشان اتفاقاً در نزدیکى منزل مرحوم آقاى گلپایگانى بود و ما رفتیم در زدیم و پسر ایشان دم در آمد ـ نمىدانم الآن پسر ایشان باید اصفهان باشند ـ و سلام و علیک کردیم و گفتند که بفرمایید، ولى ایشان نیستند و اصفهان رفتند. پسر ایشان گفتند: تشریف بیاورید داخل و اصرار هم کرد.
مرحوم آقا گفتند که پس مىرویم داخل، آمدند و نشستند و ایشان هم خیلى محبت کرد و خیلى گرم گرفتند و یک ساعتى ما آنجا بودیم و مطالب جالبى از پدرشان نقل کردند. موقعى که خواستیم بیرون بیاییم معانقه کردند و مرحوم آقا به ایشان گفتند که من مىخواهم دست شما را ببوسم! یکدفعه اصلاً بندۀ خدا بههم ریخت! آقا مىخواهید چهکار بکنید؟! گفتند: نه، من باید دست شما را ببوسم! و او نگذاشت و آخر هم نگذاشت.
ایشان گفتند: من مىخواهم دست شما را ببوسم براى خودتان و بهجاى پدرتان! من با چشم خود دیدم بعد از انقلاب که مرحوم آقا شیخ عبدالجواد اصفهانى، با زن و بچهشان تابستان به مشهد آمده بودند، وقتى ما شب به دیدن ایشان رفتیم، در موقع تودیع مرحوم آقا دست استاد خودشان را بوسیدند! حالا ایشان چه کسی بودند؟! کسی که مرحوم آقا قوانین و مقدارى از رسائل ـ ظاهراً مباحث قطع و ظن ـ را پیش ایشان خوانده بودند. چون استصحاب را پیش آقاى بهاءالدینى خوانده بودند و ایشان مىگفتند که آقاى شیخ عبدالجواد قطعاً از مراجع اگر دقیقتر نباشد، کمتر نیست. منتها خب بسیار فرد زاهد و بسیار فرد متعبّد و خداترس بود؛ بهخاطر همین [مرجع] نشد! بله! و فیه نکتةٌ لِأولى الألباب! خدا ترس! خداترس بود!
خلاصه ایشان نگذاشت که دستش را ببوسند و وقتى بیرون آمدیم مرحوم آقا تعجب کردند که انگار مثلاً چه شده! گفتند: خب من نمىخواستم کارى بکنم! مىخواستم دستش را ببوسم! خب چرا نگذاشت؟! اصلاً به حال تعجب گفتند! خب مگر چه اشکالى دارد؟! حالا بیایند بگویند که بله ما مىخواستیم دست ایشان را احتراماً ببوسیم! باید شما نگاه کنید و یاد بگیرید! نه، گفتند: من داشتم دستش را مىبوسیدم خب چرا نگذاشت و ممانعت کرد؟! بعد این را ایشان به ما فرمودند که من وقتى او در را باز کرد و نگاه به او کردم، انگار خود آقا شیخ عبدالجواد در را براى من باز کرد و من آن روح و نفس او را در این و در این سیما دیدم و این مسئله را مشاهده کردم. ببینید! قضیه این است! مسئله این است! این مطالب بزرگان به این چیزها حکایت مىکند!
خلاصه ایشان مرحوم آقاى آقا سید عبدالباقى را داخل آوردند و بعد خیلى خوشحال بودند. مطالبى ایشان در آنجا گفت و من خودم هم در آنجا بودم، یکى از آنها این بود که گفت:
من از یکى از این آقایان در روز قیامت نمىگذرم، نمىگذرم! زیرا من در آن موقع طلبه بودم، خیلى شوق داشتم و این آقا آنقدر از روحانیت بد گفت که مرا منصرف کرد و علاقهام را ازبین برد و من بهطورکلی اصلاً جدا شدم!
ایشان اسم آوردند ولى من اسم نمىآورم. ایشان طلبه بود و تا لمعه هم خوانده بود. البته خب بالأخره خودشان هم مقصر هستند نهاینکه او صرفاً [مسئول] باشد ولى بهعنوان جزء العلّه گفت که من در روز قیامت از ایشان نخواهم گذشت.
خب این قضیه حکایت از قضیۀ وحدت مىکند که چطور خود انتساب موجب احترام است. صحبت این بود که چطور انتساب موجب احترام مىشود. همراه با این یک مسئلۀ دیگر هست و آن مسئلۀ خود شخص است و به خوبى و بدى خود شخص برمىگردد و این دو جنبه باهم هستند.
«کُلّنا نور واحد» یعنى حیثیت ولائى و واسطى و رابطى بین مقام قضاء و مقام قدر
در مسئلۀ ولایت ائمه علیهمالسلام دو جنبه باهم جلو مىآید؛ یک جنبه اصل همان ولایت است که در آن مسئلۀ ولایت بین رسول خدا و بین امام جواد علیهالسّلام تفاوتى نمىکند. «کُلّنا نور واحد» این مىشود. «کُلّنا نور واحد» یعنى حیثیت ولائى و واسطى و رابطى بین آن مقام قضاء که مقام اراده است و مقام قدر که مقام تنزّل و در خارج است، آن یک امر واحد میشود که آن امر واحد، به نسبت واحد، همۀ ائمه را دربر دارد و همۀ ائمه را شامل است و آن همان حقیقت واحده میشود لذا از هر کسی شما استدعا کنید مثل این است که از دیگرى کردهاید. این یک مسئله است.
حالا همراه این مسئله مسئلۀ دوم هست که به نفس هرکدام از اینها برمىگردد؛ نفس رسول خدا و سعۀ وجودى او با سعۀ وجودى امیرالمؤمنین فرق مىکند. سعۀ وجودى او با امام سجاد دوباره فرق مىکند. از نقطهنظر سعۀ وجودى و از نقطهنظر نفس هرکدام از اینها داراى خصوصیت خودشان و اختلافات مربوط به خودشان هستند. یکى از ائمه را شما مىبینید خشمگین مىشد ولی یکى از ائمه اینطور نبود. یکى ابتسام داشت و شما در آن رفتار و خصوصیات و تعلقات اینها تفاوت احساس مىکنید و باید هم باشد، این براى چیست؟! بهخاطر آن خصوصیات نفسانىای است که براى جنبۀ [بشرى است]. همانطورىکه شکل ائمه باهم تفاوت مىکند؛ شکل امام جواد با امام حسن دوتاست. شکل امام باقر با امام هادى یا امام عسکرى تفاوت مىکند. چشمهاى امام صادق ظاهراً رنگى بود، امام سجاد را مىدانم، چون پسر شهربانو همان دختر یزدگرد بودند،1 در میان ائمه یکى راجع به امام صادق داریم و یکى راجع به امام سجاد داریم که اینها از نقطهنظر شکل تفاوت داشتند. امام جواد هم یک شکل دیگر بودند. امام زمان هم پسر دختر پادشاه روم بودند که نوۀ پادشاه مىشوند. روم عجب جای خوبی است! بهبه بهبه! لذا اگر بگوییم که نسب امام زمان به اروپایىها مىرسد، غلط نیست! چون مادرشان بالأخره اهل ایتالیا و روم بودند! خلاصه بقیهاش براى بعد بماند!
بله، این خصوصیات ظاهرى که ما الآن داریم مشاهده مىکنیم برای خود فرد است و در این خصوصیات سعۀ نفس و سعۀ وجودى هرکدام متفاوت و برای خودش است. طبعاً رسول خدا در مقام علیت و «اوّل ما خلقَ الله نورُ نبیک یا جابر»1 جنبۀ سعۀ وجودى بیشترى دارد، امیرالمؤمنین علیهالسّلام، و حضرت فاطمۀ زهراء علیهاالسّلام که موجب خلقت ذرارى خودش است. لذا ائمه در مقام بقاء مىفرمایند که ما به مادرمان نگاه مىکنیم و به او توجه داریم! یعنى آن ظهور و بروز اسماء و صفات کلیه در این مظهر بهنحوى است که همۀ ما ائمه باید در مقام بقاء به حضرت زهرا توجه و اتکاء باید داشته باشیم. پس درعینحال به آن ولایت کارى ندارد.
علت گریه و مناجات اهل بیت
منبابمثال شما امیرالمؤمنین را مىبینید که در مسجد کوفه شروع به زار زار گریه کردن میکند: «مَولایَ یا مَولایَ أنتَ الغَنیُّ و أنا الفَقیرُ و هَل یَرحَمُ الفَقیرَ إلاّ الغَنیُّ»2 پس ولایت او کجاست؟! کسى که ولایت دارد باید اینها را بگوید؟! بله. موازى جلو مىرود! «مَولایَ یا مَولایَ أنتَ الغَفورُ و أنا المُذنِبُ و هَل یَرحَمُ المُذنِبَ إلاّ الغَفور»3 حضرت چطور این را مىگوید؟! ولایت حضرت کجاست؟! در دعاى ابوحمزه ثمالى میبینید که امام سجاد علیهالسّلام این فقرات را دارد، پس ولایت امام سجاد کجا رفت؟! اگر یک کسى بگوید که شما که یک همچنین مطالبى را در دعاى ابوحمزه مىگویید، پس چرا ما را به خودتان دعوت مىکنید، جواب چیست؟! شما خودتان در دعاى ابوحمزه دارید این حرفها را مىزنید، جواب چیست؟! اگر کسى به امیرالمؤمنین علیهالسّلام بگوید که شما که در مناجات کوفه این مطالب را مىگویى چطور دعوت میکنی که بهدنبال اهلبیت پیغمبر میکنی؟! «مَن تَقَدَّمَها مَرَقَ و مَن تَخَلَّفَ عَنها زَهَقَ و مَن لَزِمَها لَحِق»4 این حرفها دیگر چیست؟!
جواب این است که آن مسئلۀ ولایت مسئلهای است در مقام اتصال ربوبی است ولى این مسئله در مقام عبودیت است، چه منافاتى بین اینکه یک شخص در مقام عبودیت این احساس را داشته باشد ولى در آن مسئلۀ واقع، آن عمل واقع را هم انجام بدهد وجود دارد؟! لذا در همان موقعى که دارد گریه مىکند و مىگوید: «إلهى أنت الغنى و أنا الفقیر و هل یرحم الفقیر الا الغنی» در همان موقع تصرف مىکند! در همان موقع مثل ما فیلم بازى نمىکند، ما فیلم بازى مىکنیم! همۀ ما تئاتریم! این گریههایى که از چشم امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىآید فیلم نیست! این هنرپیشهها هستند که شروع به گریه کردن مىکنند، آدم مىگوید: نگاه کن، دلش مىسوزد! آدم مىخواهد بهجاى آنها خودش گریه کند! نمىدانم در چشمشان پیاز مىچکانند یا پشتصحنه چهکار مىکنند! یااینکه نه اصلاً یکى ممکن است واقعاً گریه کند که او دیگر ختم و اند (end) مسئله است! بدون استفادۀ از پیاز، سیر، فلفل و سرکه عین ناودان از چشمش اشک مىآید و شروع به گریه کردن میکند! او دیگر کیست؟! او دیگر کیست؟! باید پیش اینها رفت و درس گرفت! نه نرویم خوب نیست! آدم با در این عالم و این وادى رفتن فیلم مىشود، یعنى شدهایم! آدم باید خودش را حفظ کند و آن واقعیت خودش را نگه دارد!
امام سجاد علیه السّلام در همان موقع که به پروردگار عرضه مىکند که خدایا من گناهکارم و تو راحم هستى، در همان موقع دارد بر ملک و ملکوت حکم مىراند، در همان موقع! چرا؟! چون ولایت جداست! آن مسئلۀ ولایت جنبۀ واسطى دارد و خدا ظهورش را در این قرار داده است و همین مسئلۀ عبودیت هیچ منافاتى با آن درک و حقیقت ولایت ندارد. ما خیال مىکنیم که باید شخصى باشد که عبایش را قشنگ بیندازد و عمامهاش را قشنگ اینطورى ببندد و یک میل بالا و پایین نباشد! دیدهاید؟! ما موقع نماز که مىشود تحتالحنک عمامۀ خودمان را نمىاندازیم و مىترسیم دوباره نتوانیم جاى اولش بگذاریم! نماز را همینطورى مىخوانیم!
اینهمه روایت داریم: «مَن تَعَمَّمَ و لَم یتَحَنَّک [فَأصابَهُ داءٌ لا دَواءَ لَهُ فَلا یلومَنَّ إلّا نَفسَهُ]»1 برای کیست؟! برای سنىها است یا براى مای شیعه است؟! [میگوید:] عمامه خراب مىشود، فرمش بههم مىخورد! واى واى، بمیرم براى این عمامه! خیال مىکنیم که شخص باید اینطورى باشد؛ قشنگ، جوراب پوشیده، نعلین زرد و یک عصا هم دستش بگیرد هم بد نیست! آنوقت این شخص مظهر ولایت میشود و آنوقت مىتواند در عالم امامت کند! اما اگر همین شخص، عمامه را زمین گذاشت و عبایش را درآورد و مثل امام باقر علیهالسّلام بیل دستش گرفت و زراعت کرد هیچ کارى از او برنمىآید، فقط باید هندوانه بکارد! این تفکر ماست! تفکر ما راجع به امام این است!
أللهم صل علی محمد و آل محمد