747

تبیین نسبت علم ربوبی با تغییرات عالم ماده

تحلیل جایگاه زمان و حرکت در علم مطلق الهی

14000
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق نسبت میان علم ربوبی و حوادث عالم ماده می‌پردازند. بحث با نقد دیدگاه‌های رایج درباره قضا و قدر آغاز شده و با تعریف دقیق زمان و حرکت به عنوان اموری انتزاعی و وابسته به تبدل حالات نفس، ادامه می‌یابد. ایشان با استفاده از مثال‌های ملموس، تفاوت نگاهِ محدودِ انسانی که در بندِ زمان و قوه و فعل است را با نگاهِ کلی و دهرانیِ اولیای الهی مقایسه می‌کنند. محور اصلی بحث این است که علم خداوند به حوادث، مسبوق به زمان یا نیازمندِ گذشتِ آن نیست، بلکه در وعاء دهر، تمامیِ مراتبِ وجودیِ اشیاء از ابتدا تا انتها به صورت فعلیتِ محض برای او روشن است. در پایان، با اشاره به عبرت‌های تاریخی و سرنوشتِ مستکبران، بر ضرورتِ دوری از دلبستگی به دنیا و تمرکز بر وظایفِ شخصی و الهی تأکید می‌گردد.

/19
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۴۷

1
  • درس هفتصد و چهل و هفتم

  • قابل نقد بودن مطالب سید میرداماد (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین

  • و لعنة الله علی أعدائهم اجمعین ألی یوم الدین1

  • خب سراغ مطلب خودمان و مطلب مرحوم سید برویم. در بحث جلسۀ گذشته عرض شد که مطلب مرحوم سید راجع به قضاء و قدر، بسیار مطلب عمیق و قابل توجهى است. البته در اینجا بعضى از مقررین مطالبى نقل کرده‌اند که احساس کردم شاید خود شما مطالعه کرده باشید و جاى نظرش را با توجه به عرائضى که در قضیۀ قضاء و قدر و مثل افلاطونى گفتیم، دیگر رفقا بدانند. اگر هم جاى سؤالى هست، در اینجا سؤال بشود.

  • نفس ابتدائیت شیء سبب اقتضاى مسبوقیت عدم بر آن شیء

  • در مسئلۀ مرحوم سید عرض شد بر اینکه مرحوم سید همۀ مطالب گذشته را به‌صورت اعیان خارجى که در علم ربوبی که از آن تعبیر به علم عنائى مى‌شود، در آنجا این مطلب را قبول دارند. اما صحبت در این است که نسبت به مسائل یعنى ابداً ـ نه ازلاًـ یعنی در ابد، این مطلب و عبارت ایشان یک‌قدرى نارساست و شاید هم منظور ایشان همین باشد ولى خب علیٰ‌کلّ‌حال باید در اینجا توضیح صریح داد که همان‌طورى‌که جلسۀ گذشته خدمت رفقا عرض شد، هر چیزى که ابتدا و انتهائى ندارد، آن چیز ثابت است! یعنى نفس ابتدائیت براى شیء، اقتضاى مسبوقیت عدم را بر آن شیء مى‌کند و اگر شیئى ابتدا نداشته باشد مسبوق به عدم نیست.

  • زمان، امر عرضی و اعتباری و انتزاعی ذهن

  • الآن فرض کنید این زمانى که الآن تصور مى‌کنید، بالأخره باید برای این زمان یک ابتدایى تصور کنید البته با توجه به‌ مطالبى که عرض کردم و بعداً هم عرض خواهیم کرد، اصلاً زمان یک امر اعتبارى است و وجود خارجى ندارد بلکه یک امر عرضى و اعتبارى و انتزاعى ذهن است و همین‌که شما در جایى هستید و بودنِ شما در آنجا حالى براى شما به‌وجود مى‌آورد که شما آن حال را منافى با حال قبل خود مى‌دانید، در اینجا براى شما انتزاع زمان شده است! اینکه بعضى‌ها مى‌گویند که زمان اینجا کم و نسبى است و یک جا زمان زیاد است و یک جا کم است، اینها همه چرت‌وپرت و خرافات است!

    1. .
      مذمت دخالت در کار امام علیه‌السّلام (ت)
      در عبارت «و لعنةُ الله علی أعدائِهم أجمعین إلى یَومِ الدّین»، «إلی یَومِ الدّین» یعنى از آن به بعدش دیگر نباشد! ما مى‌خواهیم این لعنت همیشه باشد نه فقط تا روز قیامت! دیگر هر طورى خدا خودش مى‌داند! حاج ملا آقاجان دربندى که کتاب اسرار الشهاده دارد، خیلى در کتاب‌هایش غلوّ و مطالب عوضى و اشتباهى و خلاف تاریخ زیاد است. ایشان ضریح امام حسین علیه‌السّلام را گرفته بود که شما را به حق مادرت فاطمه سلام‌الله‌علیها از شمر نگذر! اگر از هر کسی مى‌خواهى بگذرى، از این یکى‌ نگذر! خلاصه خیلى برایش گران بود که شمر این مسئله و قضیه را ایجاد کرده است و حاضر نبود که [حضرت او را ببخشد]!
      باید به ایشان گفت: تو با امام حسین چه‌کار دارى؟! حالا امام حسین شاید بخواهد بگذرد، به ما چه مربوط است؟! ما مگر باید در کار ائمه علیهم‌السّلام دخالت کنیم؟! مگر باید در کار امام علیه‌السّلام فضولى کنیم؟! مگر ما مى‌توانیم در کار ولایت کلیه فضولى کنیم؟! اگر مسئلۀ ولایت کلیه را ما بین الأرض و السماء تصور کنید، ما سر سوزنش هم به‌حساب نمى‌آییم! حالا بخواهیم براى امام علیه‌السّلام تکلیف تعیین کنیم که از این بگذر و از آن نگذر و این را چه‌کار کن! باید کلاه خودمان را داشته باشیم که باد نبرد! و از امام بخواهیم که ما را مورد شفاعتش قرار بدهد والسلام! هر کاری مى‌خواهد بکند، خودش مى‌داند، او مالک همۀ ماست و ما همه عبید او هستیم! باید دست تَوَسُّلمان را به امام داشته باشیم اما اینکه حالا امام حسین بخواهد شمر را شفاعت کند، به من چه مربوط است؟! به من چه ربطى دارد، خودش مى‌داند! خودش مى‌داند! ما نمى‌توانیم فکرمان را به حیطۀ معرفت، شعور، ادراک، فهم و سعۀ وجودى امام برسانیم، هیهات! پس بهتر این است که حدّ خودمان را داشته باشیم و حریم را حفظ کنیم و کارى به این چیزها نداشته باشیم. حالا این‌هم که مى‌گوییم قیامت و بعدِ قیامت، این دیگر یک لقلقۀ لسان است والاّ خدا خودش می‌داند که با بندگان خودش چگونه رفتار کند.
      لزوم غلبه دادن جنبۀ رحمت و رأفت (ت)
      این خیلى مسئلۀ مهمى است که انسان در ذهن و نفسش همیشه جانب رأفت و جانب رحمت را غلبه بدهد! امروزه دنیا برعکس شده است البته نه همۀ مردم! آدم‌هایی هم پیدا مى‌شوند که جنبۀ رأفت و رحمت در آنها غالب است. در خیلى از افرادی که مى‌بینیم جنبۀ قسوت غلبه دارد و نفس و دلشان برگشته و تعلقشان به اسماء و صفات الهیه کم شده و اخلاق‌الله در وجود اینها سست و کمرنگ شده است! لذا مى‌بینیم که تمام محوریت و جهت‌گیرى‌ها براساس دنیاست و از تعابیر و اصطلاحات که استفاده مى‌شود، براى دنیا استفاده می‌شود و در پوشش دنیاست. اگر تعابیر، غیر از این تعابیر هم مورد استفاده قرار مى‌گرفت ابائى نبود. ولى خب دیگر همیشه همین‌طور بوده است!
      ظلم و ستم خلفای عباسی با استشهاد ناصحیح به آیۀ ﴿أَطِيعُواْ ٱللَهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلأَمرِ مِنكُم﴾ (ت)
      حجاج بن یوسف مردم را مى‌کشت و بعد مى‌گفت: من اولى الأمر شما هستم! ﴿أَطِيعُواْ ٱللَهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡ﴾!* اگر همین آیه را از فلان کذاب و پیغمبر هم مى‌توانست استشهاد کند و مردم مى‌پذیرفتند، دیگر سراغ قرآن نمى‌رفت و مى‌رفت از آن مى‌خواند! چون نیست، سراغ قرآن می‌‌آید! چون مى‌داند مردم قرآن را قبول دارند، از قرآن استشهاد مى‌کند و مى‌گوید: أنا اولى الأمر منکم! حالا چون حجاج أولى الأمر منکم شد، پدر مردم را هم دربیاورد، دربیاورد! هر کلک، دروغ، تقلب، قتل، غارت و نهب اموال هم بخواهد بکند، حجاج است! مى‌گوید: ﴿أَطِيعُواْ ٱللَهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡ﴾، به آیه استشهاد مى‌کند! حجاج همۀ قرآن را حفظ بود، حافظۀ خیلى قوى‌ای داشت.
      همۀ خلفاى بنى‌عباس همین بودند؛ مى‌زدند، مى‌کشتند، ائمه علیهم‌السّلام را ازبین مى‌بردند و زندان مى‌انداختند! هارون چه کرد؟! منصور چه کرد؟! مأمون چه کرد؟! اصلاً [کار اینها] کلک و دروغ و فریب شده بود مثل اینکه اینها اصلاً راست نمى‌گفتند! [حرف] راست به دهانشان نمی‌آمد! عجیب است‌ ها! اصلاً [حرف] راست به دهان اینها نمى‌آمد! اصلاً باید وقتى که روی تخت خلافت مى‌نشیند، از اول تا آخر دروغ بگوید! اصلاً نمى‌شود؛ اصلاً مثل اینکه روى این تخت خلافت راست نمى‌آید و بر قامتش راست زیبنده نیست! موسى بن جعفرها را در زندان انداختند و نگه داشتند! چه شد؟! چه فایده‌اى داشت؟! براى دو روز دنیا خودشان را بدبختِ دنیا و آخرت کردند! الآن همه لعن بر هارون می‌گویند و بر امام رضا علیه‌السّلام صلوات‌ مى‌فرستند. امام رضا صلوات است و در آن‌طرف مى‌گویند: لعنت بر هارون! این دنیای [آنهاست]، آخرتشان هم معلوم و پیداست اما متأسفانه ما عبرت نمى‌گیریم!
      *. سوره نساء (4) آیه 59. انوارملکوت، ج 2، ص 95:
      «از خدا اطاعت كنید و از رسول خدا و صاحبان امرى كه از شما هستند اطاعت كنید.»

جلسه ۷۴۷

2
  • تعریف زمان

  • زمان عبارت از تصور براى گذشتِ یک تبدل حال از یک حال به حال دیگر است. حالا در این تبدل حال، این مسئله مختلف است و ممکن است حوادثی که در این تبدل حال انجام مى‌شود، حوادث بُطئى و بطى‌ء باشد و ممکن است حوادث تند باشد، این ارتباطی به زمان ندارد. فرض کنید که از قم تا طهران با ماشین یک ساعت [راه] است، این یک ساعت عبارت از احساس نشستن روى صندلى و احساس پیاده شدن است، این احساس را یک ساعت مى‌گویند. اینکه من وجود خودم را یک ساعت احساس کردم و براى انسان حال آینده با حال سابق و ما مضىٰ تفاوت مى‌کند، این را زمان مى‌گویند و این یک زمان است. حالا فرض کنید که در این یک ساعت ـ یک ساعتى که انجام مى‌شود‌ ـ خواب باشم و اصلاً زمان را نفهمم، این زمان براى خودش مى‌رود. فرض کنید که وقتى سوار ماشین مى‌شوم یک آمپول بیهوشى به من بزنند و بیهوش بشوم و طهران که مى‌رسیم به هوش بیایم، باز یک ساعت گذشته است. یعنى آن احساسى که من دارم؛ به آن احساس در حال بیدارى، زمان و گذشتِ زمان مى‌گویند. حالا در آن احساس چه من التفات داشته باشم و چه التفات نداشته باشم [تفاوتی نمی‌کند]، آن به یک موارد خاص و عادی مربوط می‌شود.

  • مقصود بنده از این احساس عبارت از یک امر ذهنى نیست که براساس آن امر ذهنى زمان سنجیده بشود! در بعضى از اوقات براى انسان اتفاق مى‌افتد که از یک قضیه‌اى خیلى ناراحت است، ممکن است یک ساعت براى او بیست ساعت بگذرد! بگویند: چقدر دیر است، چرا نمى‌رسیم؟! مى‌گوییم: بابا الآن یک ربع است که راه افتادیم. [می‌گوید:] یک ربع است راه افتاده‌ایم؟! بابا یک ساعت است که راه افتاده‌ایم! ساعت را نگاه مى‌کند و مى‌بیند یک ربع است. منظور بنده این احساس نیست. این احساس ممکن است برحسب خودِ نفوس، طرز حال، روحیه و مزاج افراد تفاوت پیدا کند. فرض کنید که اگر حضرت سرکار بندگان در کنار رفیق شفیقى نشسته باشند که سالیان سال او را ندیده باشند یااینکه در کنار یکى ازمابهتران استقرار پیدا کرده و مشغول صحبت باشند، یک‌دفعه این یک ساعت، یک دقیقه یا دو دقیقه [احساس می‌شود]! تا [به طهران می‌رسند، می‌گوید:] به طهران رسیدیم؟! [می‌گویند:] بله، یک ساعت است که باهم حرف مى‌زنیم! [می‌گوید:] من فکر کردم پنج دقیقه است، چقدر زود گذشت!

جلسه ۷۴۷

3
  • منظور بنده در اینجا این‌هم نیست. البته این مطالب در قضیۀ بسط زمان مى‌آید و یادم است که یک وقتى راجع به این قضیه هم صحبت کردیم، منظور بنده این نیست. منظور بنده صِرف گذشت و صرف تبدل حال است و معیار براى این تبدل حال عبارت از احساس انسان است که انسان مى‌تواند این احساس را به‌واسطۀ دستگاه و آلتى که به آن ساعت و زمان‌سنج گفته مى‌شود، تصویر کند. وقتى که‌ زمان‌سنج شروع به حرکت مى‌کند یعنى این حالات مختلفه بر تو طوارى شده و این حالات بر تو آمده است و زمان عبارت از طوارى حالات مختلفه بر یک شخص است. اما جداى از این احساس گذشت و حالات مختلفه‌اى که انسان در وجود خودش احساس مى‌کند، چه چیزى در خارج داریم که اسم او را زمان بگذاریم؟ چیزى نداریم. آنچه که هست فقط یک حالتى براى انسان است که این را احساس مى‌کند و این حالت به‌واسطۀ یک دستگاه زمان‌سنج براى انسان روشن مى‌شود.

  • این مسئله مربوط به این خصوصیت زمان بود. حالا اگر این زمان که در حال حرکت و سیر است و انسان این حالت متفاوت را مى‌بیند به‌عنوان یک امر ثابت بود، دیگر معنا ندارد که در آنجا زمان پیدا بشود و این پیدا شدنش در اینجا تحقق ندارد. چون خود زمان در دایرۀ حرکت و گذشت است، این قضیه براى انسان ظهور پیدا مى‌کند. اگر ما در یک حالت ثابتى بودیم و در آن حالتِ ثابت، وجود خود را وجودِ ثابت فرض مى‌کردیم دیگر پیوستن حوادث یکى پس از دیگرى برای ما معنا نداشت. اینکه یک حادثه بعد از حادثۀ دیگرى مى‌آید، دلالت بر این است که خود وجود ظاهری و فیزیکى ما یک وجود خارجى است که نیاز به زمان و تطور احوال یکى پس از دیگرى دارد و این نیاز اقتضا مى‌کند که ما زمان را انتزاع کنیم.

  • تعریف حرکت

جلسه ۷۴۷

4
  • این دست من که مى‌بینید را به‌صورت مچ مى‌بندم و الآن مى‌خواهم این دست را باز کنم، شما براى اطلاع بر اینکه در دست من چیست و اصلاً چیزى هست یا نه، نیاز به زمان دارید و تا این پدیده براى شما روشن نشود، اطلاعى بر آنکه در دست من چیزى هست یا نه ندارید. من الآن شروع به باز کردن دست خودم مى‌کنم و مى‌بینید تا اینجا که چیزى نبود! مى‌آیید ببینید که چیزى در دست این آقا هست که به ما بدهد یا نه، مى‌بینید باز هم نبود! باز هم این انگشت [را بازتر می‌کنم] و مى‌آیید نگاه مى‌کنید و مى‌گویید: اى بابا تو که دستت خالى است و هیچ چیزی نیست. حالا یک‌دفعه براى شما روشن مى‌شود و این روشن شدن وقت گرفت، این دنیا مى‌شود. براى روشن شدن این مسئله این دست باید یکى‌یکى باز شود، باز شود و بیایید ببینید. حالا چطور شد؟ حالا دیگر همۀ آنچه را که در این دست است براى شما روشن است؛ هیچ خبرى نیست صافِ صاف است مثل پوست هندوانه! هیچ چیزى در آن نیست. رنگ و خط‌ها و مقدار انگشت، همۀ اینها مشخص است. حالا من از شما سؤالی دارم، در اینجا یک‌دفعه شما نگاه به این مى‌کنید، آیا براى شما این حالتى که الآن دارید نگاه مى‌کنید و معرفتى که براى شما پیدا شده با این معرفتى که این‌طور دارد الآن براى شما کم‌کم پیدا مى‌شود یکى است؟! دو تاست! چرا؟ چون این ثابت است و این در حال حرکت است. خودِ نفس حرکت یک امر خارجى است ولى حرکت، زمان نیست بلکه حرکت عبارت از تبدّل قوه به فعل در ماده ـ حالا در خود ماده که حرکت جوهرى یا غیر جوهرى باشد یا در کمّ و اینها که حرکت مکانى و عینى و امثال‌ذلک باشد ـ که این تبدل قوه به فعل یعنى قوه براى رسیدن به یک فعلیت، فعلیت یعنى این [دست] قوه چیست؟ این [دست] قوه دارد. یک وقت این دست من قوه و استعداد را ندارد؛ ممکن است دست من‌ در اینجا فلج شده باشد، خشک شده باشد، این الآن دیگر آن قوه را ندارد. هرچه بکنید باز نمى‌شود و اگر بخواهید باز کنید مى‌شکند. این را مى‌گویند که قوه ندارد. اما دست عادى که هنوز فلج نشده این قوه را دارد براى اینکه تبدیل بشود و قوه خود را تبدیل به فعلیت کند اما همین قضیه که الآن دارد باز مى‌شود و شما نمى‌دانید، براى شخصى که قشنگ اطلاع دارد و مى‌داند که اول و آخرش چیست، آیا براى او هم زمان متصور است یا نه؟! یک لحظه است! شما الآن باید براى اینکه به آنچه که در این دست هست برسید احتیاج به زمان دارید. چرا؟ چون اطلاع ندارید ولى براى فردى که حرکت‌هایی از اول تا به آخر حرکت روشنى است، براى او [احتیاج به زمان نیست] حتى اگر ما نگاه هم بکنیم، فیلمش را هم حتى ببینیم، باز براى ما آن‌طور نیست. اگر یک دفعه دیده باشیم. یک فیلم را اگر دیده باشیم، باز [براى ما آن‌طور نیست].

جلسه ۷۴۷

5
  • یک قضیۀ فکاهى مى‌گویند که در مسابقه‌ای که در فیلم بود ـ مثل اینکه براى همین نواحى کجا بوده، یک خورده بالاتر و اینها بوده ـ شرط بستند که این اسب سفید می‌برد، حالا اسب سفید باخت. دفعۀ دوم فیلم را گذاشتند، دوباره گفت که این اسب سفید مى‌برد. گفتند: بابا یک دفعه که دیدى باخت! گفت: حالا شاید این دفعه ببرد، دفعۀ قبلى نبرده بود!

  • خلاصه بعضى‌ها یک هم‌چنین چیزهایى مى‌گویند. البته بى هیچ چیز هم نیست! خب این کسى که فیلم را دیده مى‌داند که‌ نهایتش این است و مثل او نیست که بگوید: حالا شاید این دفعه اسب سفید ببرد! نه، مى‌داند که این نهایتش به اینجا ختم خواهد شد، قبلاً فیلمش را دیده است یا عین خارجى‌اش را قبلاً دیده است ولى الآن که دارد فیلم را مى‌بیند، به آنها مى‌گوید: این دستش را باز مى‌کند و چیزى هم در دستش نیست. مى‌گوید: من این را دیده‌ام. ولى در همان موقع که دارد این را باز مى‌کند و آن را دارد مى‌بیند، گذشت زمان را احساس مى‌کند یا نه؟ مى‌کند. بالأخره فیلم را دارد باز مى‌بیند اما در دلش همۀ اینها ثابت است و چیزى تغییر نمى‌کند. تغییر مى‌کند؟! نه. خودش اصلاً عین خارجى را دیده است. من‌باب‌مثال الآن این دستگاه‌ها دارند حرف‌هاى ما را ضبط مى‌کنند و شما دارید الآن این را مى‌بینید، الآن عین خارجى‌اش را دیده‌اید. حالا همین فیلم را برمى‌دارید در خانه مى‌برید. وقتى دارید نگاه مى‌کنید، پس دیگر منتظر چه هستید؟ هیچ، چون مى‌دانید این نهایتش به کجا دارد مى‌رسد. دیگرانى که فیلم را ندیده‌اند، آنها منتظر هستند و نمى‌دانند. آنها جاهل هستند به اینکه نهایتش چیست. اما شما که این واقعه را دیده‌اید یا این فیلم را قبلاً دیده‌اید ـ فیلم هم که دوباره که عوض نمى‌شود و تغییر ماهیت نمى‌دهد. همان دوباره برمى‌گردد ـ چه چیزى به شما اضافه مى‌شود؟! هیچ. پس فقط براى شما در اینجا یک گذشت زمان مطرح است ولى این گذشت زمان، هیچ تأثیرى در معرفت شما ایجاد نخواهد کرد. براى شما این گذشت زمان یک امر ثابت مى‌شود. دیگر خیال مى‌کنم از این راحت‌تر مسئلۀ ارتباط بین حادث و قدیم را در اینجا نمى‌شود بیان کرد. این گذشت زمان در اینجا در دیدگاه ما موجب تبدل جهل به علم است؛ موجب‌ محقّق شدن نادانى به دانایى است. موجب تبدیل شدن جهل به معرفت است ولى براى شخصى که در این مرتبۀ زمان وجود ندارد و قانون زمان براى او حاکم نیست و تمام اشیاء مِن البدو إلى الختم در مرتبۀ قوه و فعلیت براى او روشن است، دیگر مسئلۀ قوه و فعل کنار مى‌رود و همه چیز فعلیت مى‌شود. همه چیز فعلیت دارد مثلاً مشت شدن من در اینجا براى او فعلیت دارد. چرا؟ چون انتظار چیزى را نمى‌کشد و هیچ انتظار ندارد! یک سانت دست و انگشت من عقب مى‌آید باز براى او فعلیت دارد حتى همین حرکت آمدنِ انگشت به عقب براى خودش فعلیت دارد و دیگر این قوه نیست. قوه براى شماست که مى‌خواهد این جهل را تبدیل به علم کند اما براى خودِ من که الآن دست خود من است و از همه بیشتر هم این را دیده‌ام، براى خود من که مى‌دانم چیزى در این دست نیست و رنگش کاملاً مشخص است و نقشه‌اش مشخص است، تعداد أنامل همه مشخص است، ابن حرکت‌ها چه تأثیرى در من و در معرفت من این حرکت‌ها ایجاد مى‌کند؟! هیچ! چیزى ایجاد نمى‌کند و هیچ ندارد. فقط همین که یک حرکتى انجام مى‌شود و از یک مرتبه شروع مى‌شود و به یک مرتبۀ دیگر ختم می‌شود. بله، در وجود خودش این مسئلۀ قوه و فعل در اینجا دخالت دارد چون هر حرکتى، تبدل و تحول از قوه به فعل است. اگر در خودش حرکت‌ها فعلیت داشت که این ابتدائاً باید این‌طوری و به این شکل باشد، پس اینکه از اینجا مى‌خواهد برگردد و برگردد و تبدیل به این بشود، چقدر قوه‌ها را طى کرد و تبدیل به فعلیت کرد تا به آن فعلیت آخر رسید و در آخرین فعلیت و نهایت دیگر صاف ایستاد و ثابت در اینجا قرار گرفت و همین‌طور دوباره در برگشتش هم مسئله به این کیفیت است.

جلسه ۷۴۷

6
  • این نسبت به خودش است و نسبت به خودش این حرکت‌ها را دارد. اما نسبت به شخصى که‌ خودش صاحب این دست و کف است، حرکت‌ها چه تأثیری در نفسش ایجاد مى‌کنند؟! هیچ! انگارنه‌انگار! چه باز کند، یکى است. چه ببندد، یکى است. چه حرکت بدهد، همه‌ یکى است و تغییرى ایجاد نکرده است.

  • پس اینکه معرفت براى او حاصل نمى‌کند، به چه دلیلى است؟! پس اینکه آن معلوم بالذات که عبارت است از همان صورت خارجى و آن معلوم بالذات در نفس هست ـ البته نسبت به ما ـ آن معلوم بالذات یک امر حقیقى و واقعى و غیر اعتباری و غیر انتزاعى است، به‌خاطر این است! چون این یک امر واقعى و حقیقى و غیر انتزاعى است باعث مى‌شود که هیچ تغییرى ما در نفس نسبت به این ایجاد نکنیم و همان‌طورى‌که صورة الشى‌ء به این امر خارجى هست، آن صورت حقیقىِ آن قائم به نفس رائى است و قائم به نفس آن شخص مُحِسّ است که این مسئله را دارد احساس مى‌کند و این را دارد چیز مى‌کند.

  • این عالَمى که ما الآن داریم مشاهده مى‌کنیم شکى نیست که این عالم، عالم تغیّر و تحول است. الآن این درختى که شما مى‌بینید خشک است یک وقتى سبز بود. چرا سبز بود؟! چون موقع تابستان یا بهار بود. الآن این درخت خشک شد. این تغییروتحول قطعاً یک قوه و فعلى در او انجام شد چون اگر قوه و فعل نداشت و همه در مرتبۀ فعلیت بود شما در آنِ واحد باید هم خشکى را ببینید و هم سبزى را ببینید و این‌طور نیست؛ ما در آنِ واحد خشکى و سبزى را نمى‌بینیم. این خشکى و این سبزى را الآن ما مترتب بر یکدیگر مى‌بینیم. نمى‌شود در یک زمانى در آنِ واحد یک درخت که در مقابل شما هست هم همۀ برگ‌هایش ریخته باشد و هم همۀ برگ‌هایش سبز و با طراوت‌ باشد! خب این محال است! بله؛ ممکن است شما در عین اینکه این درخت با طراوت است، تصور خشکى او و ریختن برگ‌هایش را بکنید ولى این تصور غیر از آن واقعیت خارجى است. الآن در واقعیت خارجى یا باید برگ‌ها و اوراقش به غصون و اغصان1 وجود داشته باشد، یااینکه باید اوراقش ریخته باشد و معرّاى از اوراق باشد. پس اینکه الآن تغییروتحول دارد در این درخت انجام مى‌شود عبارت است از یک امرى که مرتّب در آنِ واحد هزاران قوه و فعل دارد یکى‌یکى بر دیگرى مترتّب مى‌شود و مدام فعلیت در خودش و نفس خودش، قوه و استعدادِ براى فعلیت دیگر [می‌شود] و آن فعلیت در خودش استعداد براى دیگری و همین‌طور هر چیزى که در ذات خودش فعلیت دارد، در نهان و در کمون خودش حامل براى قوه براى یک فعلیت دیگر است. این را ما داریم الآن مشاهده مى‌کنیم.

    1. لغت‌نامه دهخدا: «غصن: شاخ درخت که بر شاخ دیگر برآید، یا عام است. جمع: غُصون، اَغصان.»

جلسه ۷۴۷

7
  • اما در علم ربوبى، آیا علم ربوبى متوقف بر تبدل قوه به فعل در این درخت است یااینکه دیگر آن متوقف بر این نیست؟ یعنى در عین اینکه این درخت الآن داراى اوراق است؛ دارای اوراق خضره و سبز و با طراوت است، آیا علم ربوبى براى ریختن، احتیاج به گذشت زمان دارد که بگذرد و این اوراق بریزند و بعد آن جهل ـ نعوذبالله ـ تبدیل به علم بشود؟! به این نحوه است یا در نفس الوقت و در وعاء دهرى این علم ربوبى وقتى تعلق به درخت با اوراق سبز و با طراوت و خضره مى‌گیرد، در همان وقت علمش تعلق به درخت معرّاى از اوراق گرفته است؟! کدام است؟! دومى است! حالا که دومى است، این معلوم بالذات که صورت حقیقیۀ این اوراق است از کجا آمد؟! چرا علم ربوبى تعلق به این اوراق به صور مختلف گرفت؟! این که صورت خارجى ندارد و جسم خارجى ندارد و هنوز از قوه به فعل تبدل پیدا نکرد! چرا؟! به‌خاطر این است که علم ربوبى‌ قبلاً این فیلمِ تبدّل اوراق را به معرّاى از اوراق دیده است! خدا نشسته فیلمش را تماشا کرده که این درخت اول سبز است و بعد کم‌کم این بادِ خزان و باد مهرگان که بر این درخت مى‌وزد، این را تبدیل به [برگ خشک] مى‌کند. در برگ‌ها کلوز پیدا مى‌شود و این شروع به خوردن ریشۀ این برگ‌ها مى‌کند و وقتى ریشۀ برگ را مى‌خورد، مى‌بینید که فردا برگ افتاد. این فیلم را خدا قبلاً دید. قبل از اینکه ملائکه و همۀ اینها را خلق بکند این فیلم را تماشا کرد که این درخت این‌طور مى‌شود و اول سبز مى‌شود، جوانه مى‌دهد بعد گل مى‌دهد، بعد چه مى‌کند و چه مى‌کند بعد این تابستان تمام مى‌شود و پاییز مى‌آید و برگ‌ها شروع به ریختن مى‌کنند. خدا همۀ فیلم را از اول تا آخر دید! خب ما الآن یاد گرفتیم! ما همه را یاد گرفتیم! حالا این فیلم از کجا آمد؟ فیلم ساخته‌وپرداختۀ خودش است. خودش آمد همۀ این وسایل را درست کرد. کجا درست کرد؟! پس چرا ما نمى‌بینیم؟! هان! گیر ما همین است! گیر ما و شما در این است که ما الآن این هستیم. هان! ما باید براى رسیدن به یک معرفت، گذران را طى کنیم، گذشت را باید طى کنیم اما براى خدا و اولیاء خدا، ائمه، معصومین و اولیاء علیهم‌السّلام [این گذشت لازم نیست].

جلسه ۷۴۷

8
  • حالا که هر چغندر و غازفروشی که اسم خودش را ولىّ خدا گذاشته و دیگر هر کسی آمده و یک کتاب عرفان نوشته است [منظورم اینها نیستند] اینها نمی‌دانند که عرفان را با همزه مى‌نویسند یا با عین! یکى نوشته بود: عُرفان! یک جایى مى‌رفتم، دیدم نوشته: «عُرفان الهى»، گفتم: این عرفان از کجا آمد؟! از هند آمد؟! از کلمبیا آمد؟! از مکزیک آمد؟! از کجا آمد؟! عُرفان الهى! ضمه هم برایش گذاشته بود! دیگر از خدا مظلوم‌تر که ما نداریم! از خدا مظلوم‌تر نداریم و مى‌آییم برایش کتاب مى‌نویسیم!

  • این اولیاء خدا و این عارفى که به مرتبۀ شهودِ حقیقى و واقعى ـ شهود به‌عنوان ملکه نه به‌عنوان حال و منزل ـ رسیده و در همان مسیر و سیر علم مطلقۀ ربوبى قرار گرفته است براى آنها دیگر این حرکت‌ها معنا ندارد! هیچ معنا ندارد! بنده خودم این را از بزرگان در زمان حیاتشان تجربه کرده‌ام و شنیده‌ام، می‌فرمودند: چه دارى مى‌گویى؟! شب گذشته را بگویم؟! هفتۀ دیگر را بگویم؟! بگویم: چه دارد مى‌شود؟! این که دارد مى‌گوید: «بگویم» یعنى یک چیزى نوشته و من از روى نوشته دارم مى‌خوانم یااینکه الآن دارم مى‌بینم؟! الآن دارم مى‌بینم! حالا این را که دارم مى‌بینم عکس است؟! خب آن عکس را به ما نشان بدهید ما هم ببینیم ولی نه [عکس نیست]! مى‌گوید: همین تو را دارم مى‌بینم ـ تویی که الآن پشت میز نشسته‌اى و دارى مى‌نویسى ـ که الآن دارى این کار را انجام مى‌دهى هفتۀ دیگر! الآن دارى این کار را انجام مى‌دهى هفتۀ دیگر! یعنى براى من هفتۀ دیگر و الآن ثابت است و قوه ازبین رفته است و همه چیز فعلیت شده است؛ تبدیل به فعلیت شده است. تمام آنچه که در این عالم باید در مرتبۀ قوه و فعل حرکت داشته باشد ـ البته این مربوط به عالم مُلک هست ـ همه در علم ربوبى جنبۀ فعلى دارند! در عین اینکه جنبۀ فعلى دارند جنبۀ حرکت هم دارند؛ هم جنبۀ فعلى دارند و هم جنبۀ حرکت‌ دارند. لذا از امیرالمؤمنین سؤال مى‌کنند: قبل از این دنیا چه بود؟ حضرت مى‌فرمایند: دنیا. قبل از این آدم که بود؟ آدم. قبل از این زمین چه بود؟ زمین.1

    1. قصص الأنبیاء، قطب راوندی، ج ۱، ص ۳5؛ بحار الأنوار، ج 57، ص 322، با قدری اختلاف.

جلسه ۷۴۷

9
  • حضرت مى‌گوید که قبل از اینها همه بودند. البته این منافات ندارد بااینکه از نقطه‌نظر فیزیکى تغییر و تحولاتى باشد. یکى مى‌گوید: شش میلیارد سال پیش اینها همه تبدیل به زمین و سیارات متفاوت شدند و قبلاً همه متحد بودند، یکى مى‌گوید: هجده میلیارد برحسب ... خلاصه این چیزهایى که به آن نمى‌شود اعتماد کرد چون اینها امروز یک چیزى مى‌گویند و فردا عوض مى‌کنند.

  • همین نظریۀ نسبیت را مگر عوض نکردند؟! اخیراً گفتند که باطل است! خودشان گفتند که باطل است؛ گفتند: الآن از سرعت نور هم بالاتر داریم. درحالی‌که همه مى‌گفتند: چیزى که در سرعت نور حرکت بکند تبدیل به انرژى مى‌شود! الآن مى‌گویند: نه، این‌طور نیست.

  • اینها چیزهایى است که فرضیات است [و قابل اعتماد نیست] ولى آنچه که هست این است که بالأخره ماده بودن اینها یک امرى است که انسان مشاهده مى‌کند و مى‌تواند با غیر ماده که همان مجرد است، افتراقش را بداند. نه ماده با این تعریفى که دارند مى‌کنند بلکه با آن تعریفى که ما تا حدودى بیان کردیم ولیکن هنوز مانده و هنوز به اصل مسئلۀ ماده و مجرد نپرداختیم.

  • مثال برای حرکت در یک امر ثابت

  • این قضیه و این مسئله منافاتى ندارد، چه اشکال دارد که این جریان قوه و فعل از هرجایى که شروع شده و به هرجایى که ختم مى‌شود، تمام اینها به‌صورت یک امر ثابت بوده و هست! به‌صورت یک امر ثابت! حالا در آن امر ثابت دارد تغییر و تحولات پیدا مى‌شود. آیا این دست من الآن ثابت است یا متحرک است؟! ثابت است. بالأخره مچ من را از اینجا درنظر بگیرید تا اینجا چند سیر است؟! من نمى‌دانم چند سیر است. خب این یک امر ثابت مى‌شود. در عین اینکه این ثابت است من شروع مى‌کنم این را حرکت دادن؛ نه به وزنش اضافه مى‌شود، نه از وزنش کم مى‌شود. نه این‌طرف مى‌رود، نه آن‌طرف مى‌رود. در یک جا ایستاده، دست‌هایم خواب رفته، شروع به مشت‌ومال مى‌کنم. این مى‌شود یک حرکت، در یک امر ثابت! تمام گذران این دنیا همه همین است؛ حرکت در یک امر ثابت! پس باز جناب خواجه مى‌فرماید: یک اراده فقط در خلق این عالم بیشتر نیست! حق با خواجه است، آن‌هم خواجۀ شیراز ـ رحمة‌الله‌علیه ـ که مى‌فرماید:

جلسه ۷۴۷

10
  • این‌همه عکس مى و نقش مخالف که نمود *** یک فروغ رخ ساقى‌ست که در جام افتاد 1
  • این درختى که دارید مى‌بینید سبز است بعد دارد برگش مى‌ریزد و خشک مى‌شود، این برفى که الآن مى‌آید بعد آب مى‌شود تبدیل به گل مى‌شود، این گلى که بعد خاک مى‌شود و مى‌ریزد به زمین و تبدیل به خاک مى‌شود، اینها نقش مخالف است. نقش‌هاى مخالفى که آن نقاش قدرت دارد بر این آثار خودش دارد نقش مى‌زند؛ نقش قرمز، نقش سیاه، نقش سفید، نقش زرد، نقش سبز، مثل این قالى که نقوش مختلفه و الوان مختلفه دارد یک فروغ رخ ساقى است ـ فقط ـ که در جام افتاد.

  • ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾؛2 ما یک امر داریم، دوتا امر نداریم! امروز یک چیزى بگوییم و فردا یک چیزى بگوییم نداریم! ﴿أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ ما به‌خاطر ضعف وجودى خودمان است که براى آن خصوصیت خارجی متعدده نیاز به اراده‌هاى متفاوت و مختلف داریم ولى خدا چندتا اراده مى‌خواهد؟! آیا ارادۀ خدا بر خلقت من و ارادۀ خدا بر خلقت شما متفاوت است؟! یعنى یک دفعه باید اراده کند و من را خلق کند؛ ابرو، دماغ، کله و هرچه که تا پایین هست درست کند آن‌هم با چیزهاى [اشکال] مختلف! هرکسی یک‌طور و یک قِسم و یک شکل! حالا که از این ساخته و پرداخته شدیم و کنارش گذاشتیم، مى‌رویم سراغ یک قالب دیگر! سراغ جناب آقاى ... مى‌رویم و شروع به قالب زدن مى‌کنیم! خب نمى‌شود که این قالب غیر او باشد چون اگر بشود، آقای ... دوتا می‌شود! ایشان در دنیا واحد است و دو ندارد! بنابراین در این قالب مجبور است قد، جسم، بدن، ابرو، فلان و اینها را کم‌وزیاد کند و بعد ببیند که این با آن فرق کرد! خدا این‌طوری است؟! یعنى اول بر خلقت یک زید اراده مى‌کند و بعدا ارادۀ متجدِّد او بر خلقت عمرو تعلق مى‌گیرد. این‌طور است یااینکه این دلالت بر عجز از تعلق قدرت و انتهاى قدرت مى‌کند؟ ارادۀ خدا ازلاً و ابداً یکى بوده است. آن اراده‌اى که بر خلقت عالم تعلق گرفته است، همان اراده الآن هست یعنی همین الآن خدا بر خلقت کلّ ماسوى‌الله اراده کرده است! مى‌گوییم: پس نبوده است؟ دیگر نبود نداریم. یک اراده است و این اراده قائم به ذات است و وقتى قائم به ذات شد، در ذات که زمان نیست! در ذات که تغییروتحول نیست! ذات ثابت مى‌شود و وقتى ثابت شد، ارادۀ او هم ثابت است و مسبوق به عدم نیست که اراده نبوده و بعد پیدا شده است. چون خود اراده سلسلۀ مراتب خودش را مى‌خواهد. پس ذات واحد است، ذات ثابت است و فعل و علم او ثابت است و ارادۀ مترتب بر علم هم ثابت می‌شود. پس در اینجا چه بگوییم که دیروز خدا بر خلقت آدم اراده کرده راست است و چه اینکه‌ بگوییم: سال دیگر بر خلقت کل ماسوى‌الله اراده کرده، راست است! چه اینکه بگوییم: در ازل اراده کرده راست است و چه اینکه بگوییم: در ابد اراده کرده راست است! همه یکی می‌شود. پس ما در اینجا دیگر نه ازلى دارم و نه ابدى داریم بلکه یک امر واحد است که قرآن هم به همین امر واحد اشاره مى‌کند: ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾، این آیه خیلى آیۀ عجیبى است. بزرگان به این آیه خیلى ترنم داشتند و نسبت به آیۀ ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ﴾ تکلم داشتند که یک امر بیشتر نیست. یک کلمۀ «کُن» تکوینى از خدا بیشتر سر نزده است که البته آن کلمۀ «کُن» تکوینی در مراتب تغییروتحول به «کُن» هاى تکوینى متعدد منقسم مى‌شود و هرکدام در دیگرى تأثیرگذار است تااینکه صورت خارجى براى او پیدا مى‌شود. خب دیگر به نظر مى‌رسد مطالب و قضیه تا حدودى در اینجا روشن شده باشد.

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 111.
    2. . سوره قمر (54) آیه 50. نور ملکوت قرآن، ج 2، ص 122:
      «و امر ما نیست مگر واحد!»

جلسه ۷۴۷

11
  • تلمیذ: فرض کنید که تمام جزئیات در عالم ثابتات هست اما ربط حادث به قدیم که به ربط بحث جزئیات به کلیات برمى‌گردد یا مقید به مطلق یا ماده به مجرد باز باقى است.

  • استاد: نه.

  • تلمیذ: بالأخره آن کسی که ربط حادث به قدیم را سؤال دارد، مى‌گوید که چطور شده است که این چیز حادث که مادى است از آن قدیمى که مجرد یا مطلق است حادث شده است؟!

  • استاد: ببینید باز شما مى‌گویید که آن قدیم! ما آن قدیم نداریم.

  • تلمیذ: همان‌که هست!

  • استاد: نه، ما «آن» نداریم، «این» داریم. «این»، این است آقا! فرق مى‌کند با آن! ببینید این ذهن ما چون یک‌قدرى با مسائل مادى و اینها بیشتر [مأنوس] است همیشه قدیم را قبل از تولد خودمان دنبال و جستجو مى‌کنیم. قبل از تولد ما چه بوده است؟ خب پدر و مادر ما بودند. قبل از آنها چه بوده است؟ همین‌طورى به آن‌طرف مى‌رویم. یک هم‌چنین چیزى مثل حرکت آن خر طاحونه و عصارى است که دور آن آسیا هست و همیشه این دور مى‌گردد. خب نقطۀ قدیمش کجاست؟! قدیمى ندارد! این سنگ آسیاست و آن‌هم دارد مى‌گردد! من براى همین عرض کردم. ببینید این دست من الآن یک امر ثابت است یعنى الآن این کف دست من متصل به دست و متصل به بدن است پس یک امر ثابت است. ولى شما در همین امر ثابت مى‌بینید تغییر و تحولات پیدا مى‌شود. این دارد حرکت می‌کند، حرکت‌ها کجاست؟! خارج از دست است؟! نه! اول این‌طور است، بعد آن‌طور مى‌بینید، بعد این‌طور بسته می‌شود، باز مى‌شود، بسته مى‌شود و این‌طور مى‌شود. حرکت‌های مختلفى که در دست انجام مى‌شود، در یک امر ثابت انجام مى‌شود نه‌اینکه از خارج به او تزریق بشود. یااینکه از موقعی که خودش در خارج برود، نیاز ندارد و این عمل در خودش انجام مى‌شود. اگر شما در آن دقت کنید، به این نکته مى‌رسید.

جلسه ۷۴۷

12
  • در ربط بین حادث و قدیم، ما نباید سراغ قدیم گذشته برویم و سرمان را این‌طرف کنیم و ببینیم که آن‌طرف افق چیست بلکه در همین‌جایى که نشسته‌ایم، همین‌جا الآن قدیم است، در همین جایى که نشسته‌ایم قدیم هستیم. چرا قدیم هستیم؟ چون در علم ربوبى هستیم. وقتى در علم ربوبى هستیم خب قدیم هستیم! دیگر نیاز نداریم که سراغ قبلى برویم، می‌خواهیم چه را ببینیم؟! آن‌هم همین الآن است و فرقى نمى‌کند. شما الآن دارید به افق نگاه مى‌کنید چون بین شما و افق فاصله است اما شما همین افق هستید! دلیلش این است که اگر بروید اینجا بایستید، این‌طرف شما افق مى‌شود.

  • پس ما در یک جا هستیم و افق فقط نسبت به دید است چون ما در اینجا هستیم و افق دور است، این دید و زاویۀ ما یک افق ایجاد مى‌کند درحالی‌که افقى وجود ندارد! اگر ما آنجا بایستیم، همین‌جا براى آنجا افق مى‌شود. یک امر ثابت است یعنى یک انتزاعى اینجا کرده‌ایم و یکى هم آنجا کرده‌ایم، اسم این را مسقط الرأس گذاشته‌ایم و اسم این را افق گذاشته‌ایم و بعد دیگر براى آنها افق‌هایی درنظر گرفته‌ایم. ولى وقتى زمین کروى است، هرجایى از آن برایش یک افقى است! در هر نقطه، در هر متر متر زمین یک افق وجود دارد! پس این دورىِ ما با افق است که خلق افق مى‌کنیم ولى خودِ ما یک افق هستیم. براى چه کسی؟! براى کسى که آنجا ایستاده است. یعنى خودمان اصل هستیم و آن اصل است براى کسى که آنجا ایستاده است و آن اصل است براى کسى که [جای دیگر] ایستاده است! اگر دور تا دور زمین را نگاه کنید این مطلب را در اینجا مشاهده مى‌کنید.

  • پس در اینجا دور زمین یک امر واحد می‌شود! امر واحد شد، شما بر این امر واحد اطلاع دارید؟ نه‌خیر. اگر بخواهید بر این امر واحد اطلاع پیدا کنید، باید با کشتى شروع کنید دور زمین بگردید تااینکه بفهمید این امر واحد چه خصوصیاتى دارد. ولى وقتى در اینجا ایستاده‌اید، احساس مى‌کنید که روى زمین هستید و زمین هم یک امر ثابت هست، دیگر براى شما در اینجا فقط مسئلۀ علم و جهل مطرح است ولى دیگر احساس امر واحد بودن که براى شما تجدد پیدا نمى‌کند. شما هستید و این احساس را دارید؛ احساس زمین بودن و احساس اینکه الآن دور زمین هستید گرچه علم ندارید. این احساس در شما دلالت بر یک امر ثابتى مى‌کند، گرچه براى رسیدن به این امر ثابت نیاز به یک کشتى داشته باشید که دور زمین بگردید.

جلسه ۷۴۷

13
  • کل این نظام ـ چه نظام مادى و چه نظام غیر مادى ـ الآن وجود ثابت دارد و همۀ اینها وجود ثابت است. حوادثى که الآن هست چطور ثابت است؟! خب چرا همین حوادثى که الآن هست، پنج دقیقۀ پیش براى شما مخفى بود؟ نه‌اینکه این ثابت نیست بلکه شما در ادراک نقص دارید ولى این ثابت است. اگر این ثابت نبود پس اینکه الآن ده ثانیۀ دیگر مى‌خواهد اتفاق بیفتد، این‌هم نباید اتفاق بیفتد. آن‌هم ثابت است، ما ادراکى نداریم. الآن ثانیه‌ها را بشمارید: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، ـ همۀ ما ثابتیم و چیزى تغییر نکرده است! ـ هشت، نه، ده، این ده ثانیه شد، چیزى عوض شد؟! چیزى عوض نشد. پس این عوض نشدن برای چیست؟! به‌خاطر یک امر ثابت و یک ارتباط است که این ارتباط ماده را متصل به علت خودش که مثال است مى‌کند، این ارتباط بین ماده و مثالِ خودش که آن علت براى اوست، این موجب چیست؟ موجب ثبات براى این است.

  • بنابراین آن علت در تغییروتحول، کار مى‌کند و دائماً خودش را مى‌گرداند، مثال دارد خودش را مى‌گرداند. الآن رنگ صورتتان و رنگ موهایتان سیاه است و رنگ ریشتان سیاه است. کسى که الآن شما را در خواب مى‌بیند، به‌صورت چه چیزی مى‌بیند؟ شما را ندیده ولی سیاه مى‌بیند. دو سال بعد شما را مى‌بیند، مى‌بیند کمی اینجا سفید شد. شما را ندیده است و تلفن مى‌کند: فلانى! دیشب در خواب دیدم که موهایت سفید شده بود. او که شما را ندیده از کجا دیده است؟! او که ندیده است. او ثابت را دیده است و چند سال دیگر شما را مى‌بیند و مشاهده می‌کند که همۀ اینها سیاه است! براى خود من اتفاق افتاده است. مثلاً فردى را در خواب دیده‌ام و هنوز تابه‌حال او را ندیده‌ بودم ولی همۀ خصوصیات چهره و اینها را دیده بودم و وقتى که او را دیدم، با آنکه من در خواب دیدم مو نمی‌زد! تا این علت در آن تأثیر نگذارد، آن را که من در خواب به‌صورت ثابت دیدم، از کجا بوده است؟! پس این تأثیر گذاشته و این علت برای آن بوده است. حالا این در خواب است و در صورت کشف و شهود هم این قضیه هست. [می‌گویم:] فلانى چرا آن‌قدر ناراحت بودى؟! مى‌گوید: بله یک قضیه‌اى پیش آمده بود و کمی حالم گرفته و ناراحت بودم. خب اینکه این احساس را نداشته و ماده را ندیده است! این از کجا به این قضیه رسیده است؟! به‌خاطر اینکه او بر یک امر ثابت اشراف پیدا کرده است. حالا همان وقتى که تغییر پیدا مى‌کند، مى‌بیند و [می‌گوید:] فلانى! رفع گرفتاری شد؟! دوباره دوباره فهمید! گفتم: بله، رفع گرفتارى شد و الحمدلله مسئله به خیر گذشت و تمام شد.

جلسه ۷۴۷

14
  • اینکه الآن او دارد این را به این امر و به این نحو مى‌بیند چیست؟ دارد یک امر ثابت را مى‌بیند والاّ در عالم مثال که دیگر ماده نیست و شما تغییروتحول را در ماده مى‌بینید. چرا آن مثال شما ... او که مادۀ شما را ندید، مثال را دیده است. یعنى آنکه در چیز [خواب] است. البته با آن بیانى که من عرض کردم اصلاً انسان اصل خود ماده را مى‌بیند نه‌اینکه آن مثال را ببیند. خب این مثال را ببیند و فرض کنیم که مثال است خیلى خوب! حالا ما نمى‌خواهیم روى آن بحث کنیم. این مثالى که الآن دیده است، این مثال که تغییر نمى‌کند! آنجا که دیگر شب و روز نیست، این چیست؟ خودِ مثال که علت است دارد در خودش تغییروتحول ایجاد مى‌کند منتها تغییروتحول او زمانى نیست بلکه تغییروتحول او مثالى است که در مثال زمان وجود ندارد و تغییروتحول وجود دارد؛ در آنجا تغییروتحول وجود دارد نه زمان. خود مثال اصلاً عالم عجیبى دارد! اینهایى که خواب مى‌بینند یا فلان و این چیزها یا مکاشفه مى‌کنند و عوضى درمى‌آید براى چیست؟ این‌همه از افراد مکاشفه نشنیده‌اید که حضرت در فلان سال ظهور مى‌کنند؟! همه خراب کردند، ضایع کردند! بنده از بعضى‌ها خودم با گوش خودم شنیدم که عن‌قریب تا چند سال دیگر ـ بعضی دست‌هایشان را هم این‌طوری کردند ـ حضرت ظهور مى‌کنند. اوه! پانزده سال هم گذشته است! همۀ اینها دروغ است! چرا؟ چون چیزى که نمى‌دانیم، به مردم مى‌گوییم! آقا نمى‌دانى، دهانت را ببند. کسى هم از تو بازخواست نکرده است و نکیر و منکر هم از تو نمى‌پرسند که چرا نگفتى.

  • بنده از ظهور حضرت اطلاع ندارم، خب دهانم را مى‌بندم. چرا خودم را خراب کنم؟! چرا با این چیزها مردم را دور خودم جمع کنم و بعد هم خراب شود؟! یا چیزهایى که بعضى‌ها مى‌گویند که مرحوم آقا موسى صدر زنده است و خدا او را نگه داشته است. خب همه شنیده‌ایم و معلوم شد که آن مرتیکۀ دیوانۀ زنجیرى وحشى بیابانى، قذافى این بندۀ خدا را زده و کشته و شهید کرده است، مسلّم شد و دیگر رسماً گفتند. خب چرا این دروغ‌ها را بگوییم؟! اینها به‌خاطر چیست؟! اینها به‌خاطر این است که ما اطلاع بر مثال نداریم. یک چیزى و یک ذهنیتى و یک صورتى پیدا مى‌شود منتها چون اطلاع نداریم، قدرت بر اشراف بر صورت‌هاى بعدى را نداریم! یک صورت را مى‌بینیم و صورت‌هاى بعدى براى ما مخفى مى‌شود. آن چند روز اول که در آنجا رفته است را مى‌بینیم اما همین‌که این او را اعدام کرد، دیگر از جلوى [چشم] ما مخفى است و نمى‌بینیم. اشکال ندارد. آن‌وقت همان صورت اولى را مى‌بینیم و خیال مى‌کنیم استصحاب است! استصحاب در اینجا جارى نمى‌شود! آن استصحاب مربوط به اعمال تکلیفیه است و مربوط به عالم مثال نیست! استصحاب مى‌کنیم که آن صورت باقى است! آن صورت ذهنى اولى که آن صورت حیات اوست در نفس باقى مى‌ماند و وقتى باقى مى‌ماند، خیال مى‌کنیم متصلیم! اى بابا، تریلى نیم ساعت است که رفته است! دو نفر زیر تریلى داشتند پنچری چرخ را مى‌گرفتند.

جلسه ۷۴۷

15
  • شخصی گفت دارید چه‌کار مى‌کنید؟! گفت: چرخ پنچر شده‌ است و داریم چرخ پنچر را درست مى‌کنیم! گفت: بلند شو بابا نیم ساعت است که تریلى رفته است! نیم ساعت است که اینجا هستى؟! هنوز داشت پنچرى مى‌گرفت! آن برای آن موقع بود. حالا آن صورتى که در آن موقع در ذهنش بوده است، این صورت همین‌طور استمرار پیدا کرد. بابا رفت! او را زد و بندۀ خدا را کشت و شهید کرد. واقعاً عجب حیوانى بود! من وقتى به صورت و عکس این نگاه می‌کنم اصلاً صد برابرِ مغول و چنگیز و اینها! اصلاً یک آدم منحرفِ سادیسمىِ! خلاصه این مرتیکه از آن خلقت‌هاى عتیقه و زیرخاکى خدا بوده است! محبوب قلوب! محبوب قلوب و محبوب ملت و ملت‌ها! اى بابا! تا چه موقع باید سر ما کلاه برود؟! امروز به این دل مى‌بندیم و فردا به دیگرى و فردا به دیگرى! چرا به او دل نمى‌بندیم تا کارمان درست شود؟! اصلاً چیزهاى عجیبى راجع به او (قذافی) مى‌گفتند. اصلاً یک سگی بود، حیف سگ که اسم او را سگ بگذاریم! یعنى این یک آدمى بود که‌ حاضر بود تمام مردمش بمیرند، بمب‌باران بشوند، ازبین بروند، یک نفر نماند ولى او بماند! همۀ مردم باید بمیرند! بعضى‌ها این‌طوری هستند! یعنى مى‌گویند که همۀ مردم بمیرند و ما زنده بمانیم!

  • خدا نکند ما به اینجا برسیم! خدا نکند ما به اینجا برسیم والاّ ما هم مثل اینها. ما هم یک وقتى ممکن است بگوییم: همۀ مردم بمیرند و ما زنده باشیم! خیلى هم‌چنین از خودمان مطمئن نباشیم! همۀ مردم بمیرند، هیچ کسی حق حیات ندارد! عجیب است‌ها! پناه بر خدا! پناه بر خدا! رفتن اینها براى ما عبرت است! باید بفهمیم که روزى این شتر درِ خانۀ ما هم مى‌خوابد! چه کسى تصور مى‌کرد که این برود؟! چه کسی تصور مى‌کرد که صدام برود؟! چه کسی تصور مى‌کرد که شاه برود؟! ما آن زمان‌ها که زمان شاه بود، مگر باور مى‌کردیم که شاه برود؟! این ارتش، امنیت، ساواک، بله قربان و بله قربان گویان و آن حمایت دولت‌هاى خارجی کلّ منطقه را گرفته بود! مى‌گفتیم که اگر مردم هم بخواهند، خارجى‌ها نمى‌گذارند! آقا کار به جایى رسید، وقتى قرار است خدا کارى بکند همین دولت‌هاى خارجى پیش او آمدند؛ سفیر امریکا پیش شاه آمد و گفت: اعلى حضرت چه موقعی مى‌خواهند بروند؟! چه موقعی مى‌خواهند بروند؟! عجب! آن موقع تازه متوجه شد! خب بندۀ خدا زودتر متوجه شو! چرا آن موقع متوجه شدی؟! چرا تازه آن موقع فهمیدى؟!

جلسه ۷۴۷

16
  • همین قضیه را براى صدام ببینید، اگر یک در میلیون احتمال مى‌دادیم شاه برود، براى صدام آن یک احتمال را هم نمى‌دادیم! این غول بیابانى برود؟! عجب! مگر مى‌شود؟! یعنى می‌بینید که آمدند و گوشش را گرفتند و مالاندند و او را در چاه پرت کردند! رفت در چاه زندگى مى‌کرد! او را از چاه بیرون کشیدند! مى‌گفت: من رئیس‌جمهور عراق هستم! بلند شو بیا بابا! رئیس‌جمهور عراق هستم، تو الآن رئیس‌جمهور خودت هم نیستى! گوشش را گرفتند. چه کسى گوش او را گرفت؟ آمریکا! همان‌که یک وقتی دوست است و به او اسلحه مى‌دهد و همان‌که فلان است، خدا او را مى‌آورد! متوجه شدید مى‌خواهم چه بگویم یا نه؟! همان‌که پشتش به آن [گرم] است و از او اسلحه مى‌گیرد و از او حمایت مى‌کند! همان مى‌آید و گوش را مى‌گیرد و می‌گوید: برو! نه ما توانستیم او را بیندازیم و نه غیر ما! معلوم شد که همۀ حرف‌هایی هم که زدیم حباب بر آب بوده است! آمریکا، همین شیطان بزرگ و شیطان اعلىٰ او را بیرون مى‌اندازد! اگر آمریکا این کار را نمى‌کرد، ما مى‌توانستیم؟! نه‌خیر! ما نمى‌توانستیم. چرا نمى‌توانیم؟ هر چیزی حساب دارد! نمى‌توانیم پا از حدّ خودمان جلو بگذاریم! اما خدا وقتى که قرار است تقدیر کند، تقدیر خدا چیست؟! او را مى‌آورد، «الظالمُ سیفى، أنتقم به و أنتقم منه1 حالا خدا سراغ آمریکا هم مى‌رود! حالا مانده است. سراغ آمریکا و انگلیس هم مى‌رود! این انگلیس اوه اوه اوه! صد برابر آمریکاست! یک پدر سوخته‌اى است که دو ندارد! همۀ اینها زیر سر انگلیس است. سراغ او هم مى‌رود. آن‌وقت شما نگاه کنید این صدام رفت و حالا نوبت آن یکى شد، آن دیوانه! آن قبلى‌ها که هیچ! آن قبلىِ بیچارۀ بدبخت اصلاً خودش رفت؛ [رئیس‌جمهور] تونس بود! تقّى به توقّى نخورد و او خودش راهش را گرفت و رفت و گفت ما که مى‌دانیم آخرش به کجا مى‌رسیم، حالا چرا مردم بمیرند؟! آن یکی هم که در مصر بود بالأخره فعلاً او را به یک نحوى کنار گذاشته‌اند تا ببینند چه بشود! اما این یکى پای کار ایستاد و گفت نه! ملت ما را مى‌خواهند! ملت کیست؟! ملت کیست که تو را مى‌خواهد؟! ملت مشت محکم در دهان آمریکا مى‌زند! همین آقاى قذافى مى‌گفت‌! هم‌چنین در دهانش بزند! یک‌دفعه همین ملتى که قرار بود مشت محکم به دهان آمریکا بزند که آمریکا دیگر بلند نشود، او را از سوراخ فاضلاب برون کشیدند بیرون!

    1. نور ملکوت قرآن، ج ٤، ص ٢٩٧:
      «این روایت را از مرحوم پدرم شنیده‌ام؛ و در کلمة الله، طبع اول، دارالصادق بیروت، ص ١٨٠، حدیث شمارۀ ٢١٠آورده است؛ و در ص ٥٤٦ گوید: ”این حدیث به‌طور مرسل وارد شده است.“
      و اما حدیث دیگری قبل از این به شمارۀ ١٠٩ آورده است که: ”یقولُ اللهُ عَزَّوجَلَّ: إذا عَصانی مِن خَلقی مَن یَعرِفُنی، سَلَّطتُ علیهِ مَن لا یَعرِفُنی.“ و در ص ٥٤٥ و ٥٤٦ با سه سند ذکر کرده است: کافی مسنداً از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام؛ إرشاد القلوب دیلمی، امالی صدوق، مسنداً از حضرت امام علی‌بن‌الحسین السجاد علیهما السّلام؛ و مجلسی (ره) در بحار الأنوار طبع حروفی اسلامیه، ج ٧٥، ص ٣١٣، از ثواب الأعمال صدوق، مسنداً از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام آورده است که: ”قالَ: قالَ: ما انتَصَرَ اللهُ إلّا بِظالمٍ؛ و ذلکَ قولُهُ عَزَّوجَلَّ: ﴿وَكَذَٰلِكَ نُوَلِّي بَعۡضَ ٱلظَّٰلِمِينَ بَعۡضَۢا﴾* و **
      *. سوره انعام (6) آیه 129.
      **. ثواب الأعمال، ص ٢٤٤.

جلسه ۷۴۷

17
  • کجا مخفی شدى حاج آقا؟! بیا بیرون با تو کار داریم! رفته بود در سوراخ فاضلاب! آن تونل بود؟! هان؟! دیگر عکس‌هایش را دیده‌اید، ما که دیدیم. من وقتى اینها را نگاه مى‌کردم واقعاً مى‌گفتم: سبحان الله! سبحان الله! نگاه کن! نگاه کن! چقدر آدم باید غافل باشد. چقدر شیطان باید بر انسان مسلط باشد و چقدر هواى نفس باید بر انسان مسلط باشد. تو که مى‌گفتى: این ملت ما در دهان آمریکا مى‌زند! حاج آقاى قذافى! تو که این را مى‌گفتى! در حرف‌هایش می‌گفت که چنان جواب غرب و آمریکا را بدهیم که نتوانند بلند شوند! چه شد؟! در سوراخ موش پیدایت کردند! عَم اقلى! پس کو آن رجزها؟! ما مى‌مانیم تا قطرۀ آخر! مى‌گفت دیگر! چرا پس دررفتى؟! بایست بمان تیر بخور دیگر! مثل بقیه که تیر مى‌خورند! این‌همه مردم را کشتى! پنجاه هزار نفر از این مردم را کشت تا کشته شد! پنجاه هزار نفر از این مردم مردند؛ بمب‌باران کرد، فلان کرد، چه‌کار کرد. گفتم: سبحان الله! پس کو آن حرف‌ها؟!

  • ـ ما مى‌ایستیم! ما فلان مى‌کنیم! مشت محکم بر دهان اول و آخرشان و فلان مى‌کنیم و...

  • این رجزهایى که مى‌خواندى چه شد؟! پس چرا در سوراخ فاضلاب گیر کردى عَم اقلى؟! اقلاً پاى حرفت بایست! صاف بلند شو بیا، آنها هم که مى‌جنگند تو هم بیا بجنگ؛ تو هم یکى از آنها. امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در صفین هم خودش هم حسنین و هم محمد بن حنفیه همه بودند. آنها هم تیر مى‌خوردند اینها هم مى‌خوردند. اینها زخمى مى‌شدند، آنها هم مى‌شدند.

  • محمد بن حنفیه مى‌رفت چند دفعه با تمامِ بدن غرق به خون برمى‌گشت. علی خودش مى‌رفت و پسرهایش هم مى‌رفتند. مخفی که نمى‌شد زیرِ ده‌تا و نود متر زیر زمین و این حرف‌ها. خودش هم بود. خب تو هم برو. خیلى براى ملت خودت چیز مى‌کنى خب بلند شو برو. مردم الآن این‌طوری کردند. چرا تو را باید در سوراخ فاضلاب پیدا کنند؟ چرا در حال دررفتن؟! این دررفتن این‌طرف و آن‌طرف یعنى چه؟! اینها همه دنیاست و همین‌طور این ادامه دارد. حالا خواهید دید که این ... حالا قذافى‌ها هستند! صدام‌ها به‌صورت‌هاى مختلف و به اَشکال مختلف [هستند]! یکى را خواهید دید که در سوراخ فاضلاب پیدا مى‌کنند و دمش را مى‌کشند بیرون، یکى را در چاه دستشویى پیدا مى‌کنند! یکى را در ... همه را یکى‌یکى پیدا مى‌کنند و چیز مى‌کنند. خیلى عجیب! خیلى عجیب!

جلسه ۷۴۷

18
  • من یک وقتى بود پارسال عکس یکى از اینها را دیده بودم. [رئیس‌جمهور] تونس بود عکسش را دیده بودم و مى‌خواندم فلان است و چه جریاناتى دارد و چه چیزهایى دارد و چه اوضاعى دارد. همین‌طورى با خودم گفتم: مى‌شود خدایا یک روزى این پایین بیاید؟! این چشم ما شور بود! یک شب گفتند که فلانى دررفت! گفتم: اى داد! این چشم من شور بود و این بیچاره را گرفت! خلاصه گفتیم کسى را چشم نزنیم! الآن یک عکسى را ببیند بگوید: مى‌شود یک روزى این بیاید، یک‌دفعه دیدید شد ها! یک‌دفعه خدا شوخى شوخى گرفت! گفت: حالا دل مؤمن را نشکنیم! حالا مؤمن نه! ما که مؤمن که نیستیم، بنده! بنده که هستیم. دل بنده را نشکنیم! گفتیم که دیگر کسى را چشم نمى‌زنیم!

  • تلمیذ: پس برویم عکس یکى را بیاوریم!

  • استاد: نه! این قصرها چه شد؟!

  • باتوا عَلی قُلَل الأجبال تَحرسُهُم***غُلبُ الرِّجال فَلَم تَنفَعهُم القُلَل
  • و استُنزِلوا بَعد عزِّ من مَعاقلهم***فأُسکنوا حُفَرًا یا بئسَ ما نَزَلوا1
  • از آن بالا اینها را پایین کشیدند! از آن تخت سلطنت پایین کشیدند. اینها براى ما عبرت است!

  • اولاً اینکه دنبال این چیزها نرویم. دنبال این دنیا نرویم. به قول مرحوم آقا2 مى‌فرمودند: دنیا را به اهلش بسپارید. خاطر جمع! شما خاطرتان جمع باشد! اگر ما به‌سمت دنیا نرویم، هستند کسانى که دلشان را براى این دنیا پاره کنند! خودتان دارید مى‌بینید. روزنامه‌ها نگاه کنید، مشاهده کنید که چه خبر است. اینها همه کسانى هستند که اصلاً متصل به ملکوت هستند! اصلاً از عالم ملکوت دارند اینها استرزاق مى‌شوند! اینها همه داعیۀ خدا دارند! اینهایى که دارند همدیگر را پاره می‌کنند و برای هم خط‌‌ونشان مى‌کشند و یکی می‌گوید: فردا مشتت را باز می‌کنم و او هم از آن‌طرف مى‌گوید که من هم برایت دارم و...! گربه را دیده‌اید؟! دوتا گربه وقتى به‌هم نگاه مى‌کنند. البته اینها همه براى خداست! اینها همه براى خداست! اینها که به همدیگر نگاه مى‌کنند، این دارد براى او خط‌ونشان مى‌کشد، دیگری هم دارد براى این خط‌ونشان مى‌کشد و این‌هم براى این دارد مى‌کشد. الحمدلله همۀ دنیا هم فهمیده‌اند. فقط کسى که نفهمید خواجه حافظ شیراز است! خدا و پیغمبر ما را همه... بله، این براى این است. بزرگان مى‌فرمودند: دنیا را به اهلش بسپارید. به‌سمت دنیا نروید.

    1. کنز الفوائد، ج ١، ص ٣٤٢. اسرار ملکوت، ج ٣، ص ٢٧٧:
      «روزگار را بر بلندای قله‌های کوه‌های سر به فلک کشیده سپری کردند، باشد که درون کوه‌ها آنان را از سرنوشت و سرانجام زندگی که مرگ و بوار و نیستی است برهاند، اما فائده‌ای نداشت!
      از فراز عزت و پناهگاه به حضیض ذلت فرود آمدند و در حفره‌ها و چاله‌ها درون قبر آرمیدند، و عجب که در چه مکان تنگ و تاریک و نامناسبی استقرار یافتند!»
    2. . علامه آیة الله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی رضوان الله تعالی علیه.

جلسه ۷۴۷

19
  • دوم اینکه در موقعیت خودمان حواسمان جمع باشد! این مهم است! إن‌شاءالله خدا دستمان را مى‌گیرد و اگر ما را تکه‌تکه کنند، یکى از این مناصبى که داریم مى‌بینیم قبول نمى‌کنیم و نخواهیم کرد. مسئله این است که در موقعیت خودمان، در محیط خودمان، در ارتباط با رفیقمان، در ارتباط با قوم و خویشمان، در ارتباط با زن و بچه‌مان، در موقعیت شخصى و اجتماعى خودمان مراقب باشیم که یک وقتى به همان بلا و مصیبتى که آنها دچار شدند ـ منتها در همان وضعیت ـ دچار نشویم. سرمان به‌کار خودمان باشد! به کسى کارى نداشته باشیم که این چپ رفت و آن راست رفت! غیبت نکنیم، تهمت نزنیم، داد و بى‌داد نکنیم، نامه و ایمیل براى خودمان این‌طرف و آن‌طرف نزنیم. اس‌ام‌اس بفرستیم که این بد است، آن خوب است، این پشت سر من حرف زد، آن فلان کرد. زندگى چیست که بخواهد به این حرف‌ها و به این مسائل بگذرد؟!

  • إن‌شاءالله باید از خدا بخواهیم که خودش ما را مغبون این گذران زندگى و حیات دنیا نکند. مغبون نکند.

  • أللهم صلّ على محمد و آل محمّد