پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق ماهیت «مُثُل افلاطونی» و جایگاه آن در نظام هستی میپردازند. بحث با تحلیل دیدگاه افلاطون درباره حقایق کلی آغاز شده و با تبیین این نکته ادامه مییابد که چگونه یک حقیقت واحده در مراتب نزول خود، به اشکال و اصناف گوناگون ظهور پیدا میکند. در ادامه، ضمن تأکید بر تأثیر کشف و شهود بر عقلِ فیلسوفان، به ضرورت بهرهگیری از معارف عالیه اهلبیت علیهمالسّلام برای درک صحیح حقایق هستی اشاره میشود. استاد با نقد نگاه ظاهربینانه به مسائل دینی و ولایی، بر لزوم حریت و مناعت طبع در نشر معارف حق تأکید کرده و در نهایت، مسیر بحث را به سوی پرسش بنیادین درباره چگونگی صدور کثرات از آن حقیقت واحده سوق میدهند تا زمینه برای تبیین دقیقتر در جلسات آتی فراهم شود.
درس هفتصد و پنجاه و دوم
بررسى بعضى تأویلات در ماهیت مُثل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
و أولَ بَعضُهم المُثلَ الأفلاطونیَة إلى الموجوداتِ المُعلقةِ التی هیَ فی عالمِ المِثال و هوَ أیضاً غَیرُ صَحیحٍ لِما سَبق.1
بعضىها در توضیح مسئلۀ مثل افلاطونى مطالبى را بیان کردهاند و در توجیه قضیۀ این مثل آمدهاند به طریق دیگرى این مطلب را توضیح دادهاند. همانطورىکه خدمت رفقا عرض شد در قضیۀ مثل افلاطونى ـ البته این مطالب مؤیَّد به شهود و کشف هم هست ـ مطلب به یک حقیقت واحدهاى برمىگردد که آن حقیقت واحده منبعث از آن اسامى و صفات کلیۀ پروردگار و لایتناهى اوست که در کیفیت نزول آن صفت و آن اسم از آن ذات، یک حقیقت نوعیۀ مخصوصى در عالم خارج تکوّن پیدا مىکند که آن حقیقت نوعیه بهصورت یک واقعیت مبهمه نهاینکه در خارج مبهم است بلکه در ذهن به شکل ابهام مىتواند ترسیم پیدا کند.
اگر یادتان باشد من براى این قضیه یک مثالى زدم؛ گفتم که اگر شما یک شبحى را در خارج مىبینید که دارد در مقابل شما حرکت مىکند این شبح یک واقعیتى مبهمه است، همینقدر [میدانید که] جماد نیست بلکه حیوان است و یا انسان است. درخت و سنگ نمىتواند حرکت کند. انسان یا حیوان حرکت مىکند.
خب این در ذهن بهعنوان یک حقیقت مبهمه الآن تصور پیدا مىکند تا وقتى که نزدیک بشود و تشخّص صنفى و بعد هم تشخّص مصداقى بر آن مترتب بشود. اینها همه سلسلهمراتبی است که باید در ذهن از ابهام به تعیّن طى بشود اما آنچه که در خارج است یک واقعیت است و آن دیگر مبهم نیست و مربوط به خودش است. در ذهن ما این مسئله بهنحو ابهام شکل مىگیرد اما آنچه که در خارج هست یک واقعیت است و آن واقعیت همان حقیقتى است که او الآن متصف به اوست. إمّا حیوانٌ أو إنسانٌ و صنفٌ و مِصداقٌ خاصٌ مِن کلّ مِنهما.
ممتنع بودن اجتماع مثلین و عینین
در قضیۀ مثل افلاطونیه یک همچنین تنظیرى را مىتوانیم بیاوریم، البته تنظیر است نهاینکه واقعیت همین است. در توجیه کلام افلاطون باید مطلب را اینطور بیان کرد که هر شیئى که تحقق خارجى پیدا مىکند و بهصورت مصداق خاصى مىآید نمىتواند بدون امتیاز از دیگرى باشد. اگر بخواهد بدون امتیاز باشد عین او خواهد بود و اجتماع مثلین و اجتماع عینین ـ یعنى مثل به همان معناى عین ـ فى آنٍ واحد ممتنع است.
حکایت هر تمایزى از یک واقعیتى در اصل خودش
روى این جهت هر تمایزى حکایت از یک واقعیتى در اصل خودش و در آن حقیقت ربطیۀ خودش بهواسطۀ آن اختلاف میکند که ظهور او هم مختلف خواهد بود. اگر شما یک دانۀ تخمى را در یک زمینى بکارید این دانۀ تخم با شرایط و خصوصیاتى که به خود مىگیرد درخت خاصى را بهوجود مىآورد اما اگر همین دانۀ تخم در زمین دیگرى کاشته بشود گرچه دانۀ واحد است و درخت همان است اما خصوصیت آن درخت باز تفاوت مىکند. لذا شما مىبینید که در یک منطقه یک نهال را در نقاط مختلف مىکارند و هرکدام از این نهالها شکل خاص خودش را دارد و میوۀ مخصوص به خود را مىدهند. میوه، میوۀ سیب است ولى یک سیب، انواع و اقسامى دارد و مزههاى مختلفى دارد و این مزههاى مختلف و طعمهاى مختلف بهواسطۀ شرایطى است که پیدا مىکند و بهوجود مىآید. آن دانۀ سیب اول، مثل افلاطونى مىشود. یعنى آن که حقیقت شیء را تشکیل مىدهد اما این حقیقت شیء در میان و در لایههاى مختلف سلسلۀ علل و اسباب مىتواند به اَشکال مختلفه بروز و ظهور پیدا بکند، اسم آن مثل افلاطونى است.
مثال افلاطونى عبارت از حیثیت واحدۀ غیرقابل تبدیل به نوع دیگر
مثال افلاطونى عبارت از همان حیثیت واحدهاى است که آن حیثیت واحده تبدیل به نوع دیگر نمىشود. یک دانۀ سیب تبدیل به یک دانۀ پرتقال نمىشود. هر کاری هم بکنند نمىشود. آن خصوصیات خودش را دارد و این خصوصیات مربوط به خودش است. بله، ممکن است رنگش و طعمش فرق کند و رائحهاش برحسب شرایط محیط و شرایط زمان تفاوت پیدا کند که اختلاف در اینجا طبیعى است اما اینکه یک روزى یک دانۀ سیب تبدیل به دانۀ پرتقال بشود، این نمىشود مگر اینکه یک کارهایى با آن بکنند؛ فرض بکنید در این هستههاى مولکولى و ژنىِ آن بخواهند تأثیر ایجاد بکنند که آن یک بحث و یک مسئلۀ دیگرى است. لذا این قضیه به این نکته برمىگردد. افلاطون از باب اینکه از ارباب کشف و شهود بود آن حقیقت ربطیۀ انسان و همینطور همۀ موجودات را به آن مبدأ اعلى در آن واقع و حقیقت بهصورت یک واقعیت جمعى و نقطۀ وحدت احساس مىکرده است.
ببینید ما مىخواهیم اینجا یک بیراهه بزنیم یعنی اگر تا اینجا نظر رفقا باشد مطلب افلاطون را نقل کردیم و تأیید هم براى مطلبش آوردیم ولى از اینجا مىخواهیم یک مقدارى با نظر افلاطون فاصله بگیریم.
تأثیر کشفِ اهل شهود در عقل آنها
افلاطون مرد بزرگى بود؛ از اهل معنا بود و نحوۀ تفکرش با سایر افراد متفاوت بوده و از آن مقام ذوقى و شهودش براى مرتبۀ بیان و استدلالش کمک مىگرفت. اینها همه بهجاى خودش محفوظ و صحیح هم هست و واقعیت هم همینطور است. طبیعى است که هر کسى که از اهل کشف است نمىتواند آن کشفِ او در عقل او بىتأثیر باشد. این مسئله محال است.
شکلگیری عقل به تناسب واقعیت خارجیه
کسى که یک واقعیتى را دارد مىبیند، عقل او هم به تناسب همان واقعیت خارجیه شکل مىگیرد و استدلالى که مىآورد و ترتیب بیان ادله و حجج او براساس شهود خارجى است. چطور یک عقل مىتواند بر یک مسیرى حرکت کند درحالیکه قلب او چیز دیگرى را مشاهده کرده است؟! چطور یک عقل مىتواند استدلال بر وجود روز کند درحالیکه قلب او دارد مشاهده مىکند که الآن شب است و شب ظلمانى است؟! این اصلاً امکان ندارد.
اختلاف سطوح کلام ائمه علیهمالسّلام
لذا از این نقطهنظر مىتوانیم بگوییم که در اعتماد و وثاقتى که مىتوانیم نسبت به اهل معنا و دانش پیدا بکنیم باید به سراغ آنهایى برویم که صرفاً درصدد بیان استدلال عقلى نمىتوانند باشند. همانطورىکه نسبت به مسائل شرع و نسبت به مسائل دین و راههایى که شرع در این مورد براى انسان بیان کرده و راهنمایىهایى که کرده است، از باب صادق مصدَّق در اینجا هم نمىتوانیم این مسئله را در این قضیه بىتأثیر بدانیم گرچه قاعدۀ «إنّا مَعاشرَ الانبیآء أُمرنا أن نُکلّمَ النّاسَ عَلَى قَدرِ عُقولهم»1 ما را نسبت به مطالبى که از ائمه و از روات دین بیان مىشود دچار تأمل مىکند ولى کلام ائمه اینطور نبوده که همه در یک سطح باشد. مطالب عالى و راقى که آنها براى خواص بیان مىکردند، ما مىتوانیم به آن مطالب تمسک کنیم و آن مسائل و آن مطالب را بهعنوان راهگشا براى کیفیت استدلال و بیان و حجت قرار بدهیم! بله، مطالب دیگرى هم بوده مثل اینکه در روایات امام رضا علیهالسّلام نسبت به نماز صبح و امثالذلک و اینها هست، خب اینها چیزهایى است که افراد عادى مىآمدند و از حضرت سؤال مىکردند و خب آن کسی که از بادیه و پشت خیمه بلند شده آمده یا فرد بىاطلاع است، چگونه ممکن است که حضرت براى او از اسرار و معانى رقیقه و لطیفه و دقیقه بخواهد مسائلى بیان کند؟! حضرت هم درخور فهم و شأن آنها مطالب را براى آنها مىفرمایند.
لزوم تفکر شخص عالم و مدقّق و محقق در مطالب عالیه و راقیۀ ائمه و بزرگان
اینها یک چیزهاى طبیعى است ولى یک عالم و یک فرد مدقّق و محقق باید به آن مطالب عالیه و راقیۀ آن بزرگان نگاه و توجه کند و آنها را بهعنوان مطلبى که مىتواند روی آن فکر کند و نظر بدهد حساب باز کند. مسائل خیلى هستند و مطالب در این قضیه خیلى زیاد هست که انسان میتواند فکر بکند.
دیروز مشهد مشرف بودیم با چندتا از دوستان صحبتى بود من گفتم که ببینید چقدر این صحبت عجیب است! یک کلامى از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به تناسبِ حال، پیش آمد که ایشان براى انتشار کتابهاى خودشان فرموده بودند:
ما در مطالب حقّمان حتى از کسى استمداد نمىکنیم و التماس نمىکنیم و درخواست نمىکنیم. اگر چاپ مىکنند، بکنند و اگر هم نمیکنند، نکنند! بماند!
گفتم که این یک مطلبى است که اگر بخواهیم به این قضیه نگاه کنیم [مطالب زیادی دارد] من خودم اول همینطوری سرسرى مسئله را فرض میکردم و آن این است که شخصى که عارف و ولىّ خداست، حر و آزاد است و دست التجاء و التماس بهسوى کسى دراز نمىکند. مىخواهند [چاپ] بکنند و مىخواهند [چاپ] نکنند و بماند. مطالب مطالبى است که همین است و حق است و مىفرمودند که ما یک کلمه هم از این کوتاه نمىآییم و از این مطالب یک کلمه هم کم نمىکنیم و سانسور نمىکنیم و بماند. اصلاً خود اصل کتاب بهخاطر همین یک کلمه است! تمام کتاب بهخاطر همین یک سطر است، آنوقت شما مىگویید که این یک سطر را بردار؟! خب این مثل بقیه مىشود! چرا دیگر ما بنویسیم؟! الآن دارند مىنویسند! افراد مىنویسند، زیاد هم مىنویسند! کاغذها، روزنامهها، مجلات و مقالات! اینها همه هستند و زیاد هستند اما آن مطلبى که الآن بهدرد من و شما مىخورد همان یک کلمه است. همان نیم سطر است، همان یک خط است و همان یک پاراگراف است. آن الآن بهدرد ما مىخورد و باید بنویسیم. آن را شما مىگویید که حذف کن و قیچى کن و کم و زیاد کن! خب این صحیح نیست. این یک چیزى است که بهنظر مىآید که این نظر عادى است که اینها از دنیا گذشتهاند، اینها بهدنبال رسم و رسومات نیستند، بهدنبال شهرت، سمعه و امثالذلک نیستند. مىگویند که اگر کتابمان چاپ شد، بشود اگر هم نشد، نشود. مثل فلان آقا نیستیم که کاغذ ادارۀ ارشاد را به اسم خودش بردارد و کتابهاى خودش را چاپ کند!
یک دفعه پیش مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودیم یکى از این آقایان قم پیش ایشان آمده بود ـ الآن فوت کرده خدا بیامرزدش ـ و از شخص دیگرى که او الآن زنده است و إنشاءالله چند وقت دیگر فوت مىکند گلایه مىکرد! بالأخره همه باید بمیریم دیگر! مىگفت که آقا ارشاد به من کاغذ داده است اما او مىگوید که بردار ببر رسالهام را چاپ کن! حالا نمىدانم کتاب یا رسالهام را [چاپ کن!] مىگوید که ارشاد به من کاغذ داده است او مىگوید که کاغذت را بیاور به من بده که من کتابم را چاپ کنم. آنوقت مىگفت که کتاب من مهمتر از اوست! حالا اسم نمىبرم که دیگر مشخص نشود. ایشان هم مىخندیدند. به زور و فلان و کاغذ نوشته برای چیز که شما کتاب به ما نمىدهید و چه نمىکنید و فلان نمىکنید و ... همۀ اینها مرحوم آقا را مىشناختند و همه مىدانستند [که ایشان چه شخصیتی دارد].
فرق شخص مخالف با معاند
در مشهد یکى از همین معاندینِ با عرفان ...، اینکه معاند مىگویم بهخاطر این است که اینها مخالف نیستند بلکه معاند هستند! شخص مخالف با دوتا کلمه سر عقل مىآید ولى آدم معاند [سفت و سخت است]. مخالف یعنى نمىفهمد، مخالف خواب است و آدم به او دست مىزند بیدارش مىکند اما معاند [دست] در گوشش کرده و هیچ چیز نمىفهمد! مىگوید همین است: دو دوتا شانزدهتا! مىخواهى بخواه، نمىخواهى نخواه! اینها معاند هستند.
یکى از این معاندین یک جایى منبر مىرفت که ما هم نشسته بودیم. منزل یک بنده خدایى رفته بودیم و او هم فوت کرده است. من هم یک مقدارى به درسش رفته بودم. مرحوم آقا هم بودند و ایشان هم مىشنیدند. یک چرتوپرتهایى آنجا گفته بود که اصلاً نه خودش فهمید چه گفته و نه آنهایى که پاى صحبتش نشسته بودند. آن صاحب مجلس تا حدودى آدم منصفى بود ـ وقتى منبرش تمام شده بود من خودم دیدم که داشت به شخصى مىگفت ـ رو به بقیه کرد و گفت که اگر در این مشهد یک مجلس روضهاى تشکیل بشود که در آن خلوص باشد، آنهم مجلس آقا سید محمدحسین است! ـ این را همۀ آنهایى که آنجا بودند [قبول داشتند]. خود اینها قبول داشتند که مسئله و قضیۀ و مطلب چیست. خب بالأخره اینطور نیست که کسى متوجه نباشد. خود ما هم داریم مىبینیم که زمین و زمانه چه خبر است.
خلاصه این یک مطلبى است که مىتوانیم بگوییم که اینها بزرگ هستند، نیاز به سُمعه ندارند، نیاز به شهرت ندارند، نیاز به معروفیت ندارند، اینها این چیزها را مىگویند که مىخواهد چاپ بشود و مىخواهد نشود. صد سال هم بماند و گرد هم بخورد، بخورد. قضیه همین است. هروقت مصلحت خدا اقتضاء کرد، همان موقع، موقع چاپش خواهد شد. هزارتا مثل بنده و امثال بنده هم بیایند، نمىتوانند جلوگیرى بکنند. خب این یک مسئله است.
اما مسئله را اگر دقیقتر بخواهیم بررسى کنیم که همینطور هم هست و شواهد هم همین را نشان مىدهد و مطالب دیگرشان هم حکایت از همین قضیه مىکند این است که این مطالبى را که ما مىگوییم، مطالبی است که از پیش خود نمىگوییم! ببینید این نکتۀ دقیقى است که اینها مطالبى است که از آنجا آمده و از پیش خود نیامده است! مطلبى که از آنجا بیاید مستند به صاحب خودش است و به ما ارتباط ندارد. ما فقط یک زبانى بودیم و یک واسطهاى براى بیانش بودیم، ما نگفتیم!
آن توجیه اول، توجیه خیلى خوبى است که شخصى حر و آزاد باشد و بگوید که ما براى کتابمان دست نیاز دراز نمىکنیم. همۀ ما باید همینطور باشیم. الآن همۀ ما که در یک همچنین مقامى مىایستیم، مقامی که مىخواهم الآن بگویم و تا حدودى از آن را گفتم، ما همۀ اینها را از خودمان مىگوییم؛ این حرفهایی که مىزنیم ـ من، شما، آنها، همه بلا استثناء! حالا من خودم را مىگویم شماها را چیز نکنم ـ از خودمان این حرفها را مىگوییم ولى همینقدر این حریت را داشته باشیم براى بیان این مطالب دست التجاء دراز نکنیم! مىخواهد بشود، مىخواهد نشود، به جهنم! صد سال بماند، چاپ بکنند، سایت بگذارند، نگذارند، پخش بکنند یا نکنند همه به جهنم!
هیچ دلیلى براى اینکه اصرارى باشد نیست. اگر خدا قرار باشد این حرف ما را برساند، مىرساند. و مىرساند هم! میرساند به گوش آن کسى که در آن گوشۀ دنیا هست. خبرهایش به من مىرسد. طرف نه به باغى بوده و نه به داری بوده، نه چیزى بوده، یکدفعه از یک جا، کجا، فلان [این حرفها به او رسیده است] این معلوم است که این قضایا در اختیار من و امثال من نبوده است. مسائل از یک جاى دیگر است و برنامهریزى آن از یک جاى دیگرى است و شکلگیرىاش از یک جاى دیگر است. مرحوم آقا مىفرمودند که ما این حرفمان را در کتاب مىنویسیم ـ حالا این مطالب ایشان بود ـ آن کسی که باید بفهمد، مىفهمد! صدهزارتاى دیگر نگاه مىکنند، مسخره مىکنند!
من به مرحوم آقا گفتم که آقا شما اینها را براى آنها که نمىنویسید که مسخره مىکنند. آنها مسخرهشان را مىکنند شما اینها را براى کسی مىنویسید که لَهُ سَمعٌ و لَهُ أُذنٌ و لَهُ عَینٌ! ایشان براى او مىنویسد والاّ کتاب شما که نعوذ بالله بالاتر از قرآن نیست. مگر قرآن را چهکار مىکردند؟! مسخره نمىکردند؟! پیغمبر این قرآن را براى چه کسی آورده است؟! برای ابوسفیان آورده است؟! نه والله! براى ابوجهل آورده است؟! نه والله! قرآن را براى أبیذر، سلمان، حذیفه، مقداد، حبیب، محمد بن أبىبکر، مالک و براى این اصحاب آورده است براى آنهایى که بخواهند جلوتر بروند و همینطور مدام مرتبه مرتبه جلو بروند، هر مرتبه را برای همان مرتبه آورده است والاّ اصلاً چه کسى گفته که خدا قرآن را براى ابوجهل آورده است؟! او برود پى کارش و گم بشود! ابوجهل چه کسى است؟!
لذا وقتى مىبینید کسى یکى از مطالب را مسخره مىکند، اصلاً این مطلب را براى [او نیاوردهاند]. من یک وقتى یک حرفى را مىزنم، طرف مىگوید که آقا این حرف تو چرتوپرت است. مىگویم که واقعاً صددرصد درست میگویی و هیچ شکى در آن نیست! اصلاً این را براى تو نگفتهام که مىگویى که چرتوپرت است! من این را براى این گفتهام. خب اینهم که نمىگوید: چرتوپرت است. پس بىحسابیم! نه تو حساب دارى، نه ما! چرا من ناراحت بشوم؟! این حرفى که مىزنم، تو نشنو و گوش خودت را بگیر. برو آبگوشتت را بپز! آن کسی که باید بشنود، مىشنود. پس نه تو ناراحت بشو نه ما، هیچکدام! خب این یک حریتى است که همه باید داشته باشیم.
حریت؛ شرط اوّلی ِخواندن علوم آل محمد
شرط اوّلىِ آمدن و خواندن این علوم آل محمد علیهمالسّلام همین حریت است. این حریت است! این را باید همه داشته باشیم اما آنچه که او مىگوید یک چیز دیگر است. آنها بالاتر از این مىگویند. آنها مىگویند که این حرف، حرف ما نیست! حرف چه کسى است؟ حرفى است که مربوط به اوست! حرفى است که مربوط به آن محبوب است! حرفى است که مربوط به آن معبود است! حرف محبوب از محبوب آمده گرچه از زبان من آمده و از قلم من آمده است اما حرف برای اوست. وقتى حرف برای اوست محبوب که نمىآید تنازل کند و دست نیاز و التجاء بهسوى این سَفَلۀ دنیا دراز کند! آن در مقام مناعت و در مقام عزّت و در مقام رفعت خودش متمکن است!
| دائماً او پادشاه مطلق است | *** | در کمال عزّ خود، مُستغرق است |
| او به سر ناید ز خود آنجا که اوست | *** | کى رسد عقل وجود آنجا که اوست1 |
معنای «عزیز» در قرآن
او عزیز است! اینهمه در قرآن عزیز نداریم؟! عزیز یعنى چه؟! عزیز یعنى کسى که هیچ شخصى را به حریم خودش راه نمىدهد، حریم دارد. عزیز یعنى این. کسى نمىتواند در حریم او نفوذ کند و بیاید بگوید که من هم مثل تو هستم. او عزیز است، او منیع است، او بلندمرتبه است و او نیاز به کسى ندارد. مطلب او، نباید با درخواست که آقا تو را به خدا [قسم] بیا این قرآن مرا چاپ کن، بیان شود!
﴿إِنَّا نَحۡنُ نَزَّلۡنَا ٱلذِّكۡرَ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ﴾2 پى کارت برو! مىروى قبر امام حسین را خراب مىکنى؟! برو پى کارت! ما امام حسین را در تمام قلوب ماسوىالله کاشتهایم! تو مىآیى دوتا خشت را خراب مىکنى؟! چه دارى مىگویى؟! چه دارى مىگویى؟! مىآیى گنبد سامرا را خراب مىکنى؟! گنبد را خراب کن! من وقتى این گنبد سامرا را خراب کردند، هیچىام نشد! نه شکمم را پاره کردم، نه جِر دادم، نه در سرم زدم و نه پیاده در کوچه عربده کشیدم، نه! گفتم که چندتا خشت است که افتاده است. اگر مىتوانید بیا امام على النقى و امام حسن عسکرى علیهماالسّلام را از دلهاى ما بیرون کنید بدبختها! دوتا گنبد و خشت افتاده است چیزی [نیست]! حالا دوباره دارند مىسازند محکمتر هم دارند مىسازند با بتن هم دارند مىسازند که با بمب هم خراب نشود. حالا دوباره هم خراب کردند که کردند. اگر مىتوانید بیایید محبت اهلبیت را از دل ما دربیاورید خاک بر سرتان! این چیست که دارید بمب مىگذارید خراب مىکنید؟! حالا شما فرض بکنید الآن که ما به زیارت عسکریین مىرویم تا آن موقعی که گنبد بود فرق کرده است؟! شما که زیارت امین الله براى این امامین مىخوانید با آن موقع تفاوت کرده است؟! نه آقا! آیا آن موقع حالش بیشتر بود؟! هان! گنبد بود، نما داشت، طلا داشت و آینه داشت اما الآن نه، چندتا چوب دور حرم کشیدهاند و یک فرش انداختهاند. [گریه میکنند و میگویند که] بمیرم براى غربت تو! اِ غربت امام حسن عسکرى و امام على النقى به آن گنبدش است؟! بیرون آمدن از غربتش به آن گنبد است؟! ببینید ما چقدر داریم به ظاهر فکر مىکنیم و چقدر چشم ما ظاهربین است؟! هان! ریش ما تا اینجا [بلند] هست اما چشم ما ظاهربین است. امام حسن عسکرى و امام على النقى را داریم به گنبدش مقایسه مىکنیم و معیار قرار مىدهیم! گنبد چیست؟ آقا گنبد خشت است. همین گنبد حضرت معصومه علیهاالسّلام، حالا این گنبد حضرت معصومه را چه بمب بگذارند و چه زلزله بیاید [میریزد]. زلزله بیاید گنبد حضرت معصومه نمىریزد؟! مىریزد! مگر گلدسته نیفتاد؟! یک نفر را هم کشت! چند سال پیش زلزله شده بود و همین گلدسته افتاد. خب آثار طبیعى است، اینکه دیگر تعجب ندارد. آن شخص هم در حرم حضرت بوده إنشاءالله که موردِ رحمت و مغفرت قرار گرفته و به این کیفیت [مرده است] خب حالا او باید برود در خانهاش بمیرد، الآن گنبد روى سرش خورد، بهتر! اینکه مشکلى نیست و مطلبى اتفاق نیفتاده است!
ما داریم امام حسن عسکرى را به خشت طلا مىبینیم و فروختهایم! ما امام هادیمان را به خشت طلا فروختهایم یعنى مقابلۀ خشت طلا با او کردهایم! نیامدهایم ببینیم که این ائمۀ ما بر ملک و ملکوت و همه ولایت و سلطنت دارند و چهبسا همین قضیه به ارادۀ خود اینها انجام گرفته است! نمىآییم این را نگاه کنیم. آن کسی که بمب مىگذارد را مىبینیم که میرود سطل را آنجا و اینجا مىگذارد و میگوید: منفجر کن!
اینها هم مثل همانها هستند. آنها از روى عداوت، اینها هم از روى این دوستى خاله خرسه! هردو داریم به ائمهمان ظلم مىکنیم. هردو طیف داریم حریم ولایت را زیر پا مىگذاریم! آن کسى به این حریم ولایت عمل کرده که به دستورات امام عسکرى علیهالسّلام عمل کرده باشد. نهاینکه بلند شود به علما اهانت و بىتربیتى کند و با هر کلامى که لاتها با همدیگر صحبت مىکنند، به علما و به بزرگان و به اولیاء خدا خطاب کند! آنوقت دربارۀ گنبد زدن عمامهاش را بالای شکمش بیندازد و فلان بکند. این طریق دفاع از ولایت [نیست.]
طریق دفاع از ولایت
دفاع از ولایت عمل به دستورات آنهاست! دفاع از ولایت عمل به مبانى آنهاست! این دفاع از ولایت است. دفاع از ولایت دفاعِ ﴿وَجَٰدِلۡهُم بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ﴾1 است. انسان به طریق [احسن مجادله کند] نهاینکه در نامه و این حرفها به سخره بگیرد و صحبتهایش را به مسخره کردن و اینها بگذارند. اینها دفاع از ولایت نیست. اینها هوچىبازى است. هوچىبازى یعنى طرف کم مىآورد شروع به هو کردن و مسخره بازى درآوردن و سخره کردن میکند. این راه، راه ائمه نیست. این منطق، منطق ائمه نیست. منطق ائمه این است که این سؤال و اینهم جوابش! این منطق ائمه است!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ چهکار کردند؟! مرحوم آقا همین کار را کردند. مطالبى که به نفع [مردم و اسلام] بود انجام دادند. مىگفتند که ما دیدیم انقلاب شد ولى از محتوا خبرى نیست! به مشهد آمدیم و شروع کردیم محتواى انقلاب را براى مردم توضیح دادن اما شروع به مسخره کردن ما کردند که آقا اینجایش کج است، آنجایش کج است، آقا ... براى چه دارید مسخره مىکنید؟! خب بیایید جواب بدهید. براى چه دارید مسخره مىکنید؟! چه کسانى؟! همان کسانى که الآن خودشان مدعىاند! کسانى که الآن مدعىاند که به ما ظلم شده و الآن مدعىاند که عدالت انجام نمىشود و به ما ناروا انجام دادند، خودِ همینها در آن زمان سابق هوچىگر مرحوم آقا بودند! همین افراد! منتها خدا مىگذارد و میگذارد و روزگار را مىگذراند تا به سر خودشان مىآورد! تو مگر ادعاى عدالت و ادعاى حریت نمیکنی؟! پس چطور آن موقع با تألیفات علامه طهرانى اینطور برخورد کردى؟! چرا؟ دنیا جاى مکافات است! در همین دنیا، نه در آن دنیا، خدا کف دست مىگذارد. مگر تو الآن نمىگویى که نباید شخصپرستى کرد، شخصپرستى کرد، خودت مگر نمىگویى؟! چطور آن موقع خودت مىکردى؟! هان؟!
مگر پدر ما آن موقع نمىگفت که نکن؟! تو مسخرهاش نمىکردى؟! مگر در مجلهات مسخرهاش نکردى؟! در حرفها و صحبتهایت اینطرف و آنطرف مگر مسخره نمىکردى؟! نمیگفتی: این آقاى طهرانى مىخواهد خودش را مطرح کند! این آقاى طهرانى ... چه کسى این حرفها را مىزد؟! حالا بخور! نوش جانت!
همینجا، خدا همینجا قبل از روز قیامت مىآورد. حالا روز قیامتش بماند که همۀ ما را روز قیامت دراز مىکنند همینجا خدا مىآورد قشنگ کف دستت مىگذارد.
این معنا معناى ولایت است. دفاع از ولایت به این مىگویند. بلند نشوى بیایى یک حرفى بزنى که همه مسخرهات کنند و همه به تو بخندند، این معنای ولایت است. حالا گنبد عسکریین خراب مىشود [میگویند که] اوه! چه کنیم، فلان کنیم!
من نمىگویم که خوشحالى کنیم ولى مىگویم که خراب شد که شد. مشکلى پیش نیامده است. دوباره درست مىکنند. دوباره بهتر درست مىکنند. بیایید مبانى امام عسکرى و امام هادى علیهماالسّلام را بردارید به مردم بگویید با عملتان، با رفتارتان، نه با هوچىبازى و حرفهاى دریده و بىادبانه و بىتربیتانه که آبروى اهلبیت را با همین حرفهایتان دارید مىبرید! آبروى مکتب اهلبیت را با همین نمایتان دارید مىبرید. این سنّىهایى که دارند این کارها را مىکنند چه مىگویند؟! اینها همینها را مىگویند. مىگویند که این مکتب اهلبیت است؟! این فلان است؟! آن قضیه این است؟! رسیدن به دادِ هر مظلوم این است؟! این است [سیرۀ] اهلبیت و ائمۀ شما که از آن حمایت و دفاع مىکردند؟! واقعاً عجیب است! آدم از خجالت نمىتواند سرش را بلند کند! واقعاً حرفهایی که آدم از این مردم مىشنود، مىبیند همان حرف خودشان را دارند مىزنند و مطلب خودشان را دارند مىگویند. خلاف، خلاف است. هرجا که مىخواهد باشد خلاف است و تفاوتى نمىکند.
مرحوم آقا مىخواهند این را بگویند که این مربوط به مناعت محبوب است و این از آنجا آمده است! ما فقط یک واسطه هستیم و آن مطلب را داریم مىرسانیم. محبوب در نزد ما ناموس ما بهحساب مىآید! کسى نمىآید ناموسش را در اختیار همه عرضه بدارد. آن ناموس در مقام منیع و عزت و در مقام رفعت قرار دارد و شأن و مرتبۀ او بالاتر از این است که براى ابراز و اظهار او ما دست تکدّى به صورت افراد عوام ـ همه عوام هستند ـ بخواهیم دراز بکنیم! نه! یعنى آن ولىّ الهی و آن عارفی که دارد مىگوید که ما براى نشر کتابهاى خود حتى براى مطلب حقمان هم، دست التجاء بهسوى کسى دراز نمىکنیم، مىخواهد بگوید که این حق برای من نیست که من بخواهم بیایم راجع به آن التماس کنم. این حق، حق است و مربوط به ذىحق است؛ ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾1 این حرف، حق است و حرف حق مربوط به اوست و مربوط به من نیست و اگر بخواهم این کار را انجام بدهم، دخالت در حریم او کردهام. این نکته دقیق است! دخالت در حریم او کردهام و دخالت در حریم او حرام است! مگر من مىتوانم دخالت کنم؟! مگر من مىتوانم بیایم محبوب خودم را در کوچه و بازار عرضه بدارم؟! مگر من مىتوانم آن شخص ربّ خودم را و آن ذات عزیز و منیع را پایین بیاورم پایین بیاورم پایین بیاورم تا در اختیار [عوام] قرار بدهم؟!
آنوقت ما عبارات ائمه را در اینجا مىفهمیم که مؤمن باید بداند؛ در آن روایت آمده که وقتى مؤمن از شخص دیگر درخواست مىکند ـ این روایت عجیبى است ـ باید بداند که کأنّ خدا را براى درخواستش پایین آورده است! این هم همان مسئله را مىرساند. آدم بلند مىشود و پیش یکى میرود و درخواست مىکند که آقا تو را به خدا بیا این کار را بکن و این کار را بکن نمىداند که چه آبرویى دارد از او مىرود و چه حیثیتى دارد مىرود! البته روایت «یا بُنیّ، و أکرِم نَفسَک عن کُلّ دَنیّةٍ و إن ساقَتکَ إلی الرّغائِبِ، فإنّک لَن تَعتاضَ بما تَبذُلُ مِن نَفسک عِوَضًا!»1 مىتواند در این زمینه باشد. اما یک روایتهاى دیگرى هم هست که بنده دیدم حالا خود رفقا [تفحص] بکنند که اصلاً مؤمن در این تقاضا دارد از خدا مایه مىگذارد! اشاره به این است که مؤمن ارتباط با خدا دارد. مؤمن یعنى همین افراد عادى هم حتى، همین افراد عادى هم بهاندازۀ خودشان هر کسی بهاندازۀ خودش! حالا نمىخواهم بگویم که به مقدار مقام یک عارف بالله و این حرفها. نه، مؤمن، مؤمن است و مسلمان، مسلمان است دیگر. بالأخره اینها هم به همان اندازۀ خودشان از آن قضیۀ سهم دارند. آنوقت اگر هر کسى بخواهد به این قضیه عمل بکند واقعاً چه مىشود؟ دیگر هر کسى بیخود نرود، تملق نکند، چاپلوسى نکند و درخواست نکند. طرف داد، داد. نداد نداد. رهایش بکند بلند شود پى کارش برود. برو ببینم! خیال کردى حالا من مىآیم درِ خانهات دریوزگى مىکنم؟! برو پى کارت! اگر هر کسى بخواهد همین کار را انجام بدهد، واقعاً چه مىشود؟! دنیا چه مىشود؟! چه تحولى پیدا مىشود؟! تمام اینها بهخاطر سفلگىهایى است که ما نسبت به این مسئله انجام مىدهیم.
خب این مسئله اینجاست. لذا این مطالبى که هست گاهى اوقات خیلى مطالبِ بزرگى است. کلمات ائمه علیهمالسّلام خیلى قابلیت براى ژرفنگرى و تأمل دارد.
اثر تجلی بیشتر حق برای انسان
آمدم یک مثال زدم و گفتم که یک کلام مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را نگاه کنید میبینید که این چه چیزهایى را براى انسان باز مىکند! انسان همینطور راجع به آن فکر کند و شاید به نتایج دقیقترى هم برسد و این اصلاً سلوک و زندگىاش را تغییر میدهد و کیفیت ارتباط و معاشرتش را با افراد تغییر مىدهد. آنوقت بهتر اهل دنیا و اهل هویٰ را مىفهمد و بهتر تشخیص مىدهد. دنیا را بهتر تشخیص مىدهد، چون هرچه حق بیشتر بر انسان تجلى کند، باطل بیشتر خودش را نشان مىدهد!
علت توغل مردم در باطل
علت اینکه الآن همۀ مردم متوغل در باطل هستند بهخاطر این است که براى خودشان باطل نشان داده نشده و نمود ندارد. اگر نمود داشته باشد خب طرف کنار مىآید. اینکه طرف الآن دارد این سم را مىخورد بهخاطر این است که نمىفهمد الآن این سم است! تبعات این سم برای او خوب جا نیفتاده است و به یک نحوى خیال مىکند که اینهم شربت است. هرچه به او مىگویند که آقا این سم است مىمیرى و [مسموم] مىشوى، مىگوید: نه! حالا شاید ما نشویم! نمىخواهد خوب ادراک بکند ولی اگر جنازۀ خودش را دید؛ آهان! این جنازهات! یعنى یک دوربینى از آینده و از استقبال بود و براى او [نشان میداد] که این جنازۀ توست، وقتى این را بخورى مساوى با این است! خب این کار را نمىکند. حالا مگر اینکه دیوانه باشد. دیوانه هم که کم نداریم! اما اگر آن حق و آن واقعیت براى انسان جلوه کند، انسان به موازاتش آن حقیقت و آن باطل و آن اعتبار را درمىیابد.
خب کلام ما در همین حقیقت مثالیه بود که عرض شد. دیگر تمامش کنیم که بتوانیم به بحث بعدى هم برسیم. افلاطون قائل است بر اینکه یک حقیقت خارجیه، نه حقیقتِ ... آنچه که ما براى مثال گفتیم عبارت از یک تصور مبهم ذهنى بود که حکایت از جنسِ یک نوع را مىکرد اما خودِ آن نوع مشخص نبود. در آن شبحى که از خارج مىآید و انسان آن شبح را مشاهده مىکند که از سایر اجناس متفاوت است، جنسش جنس متحرک است و حساس است و از جنس نبات و جماد امتیاز دارد اما افلاطون این را بهعنوان یک واقعیت خارجیه بهحساب مىآورد که این یک واقعیتى است که آن واقعیت یک حقیقت نوعیۀ قابل تکثّر به تکثّر مصادیق و اصناف است. اسم آن واقعیت چیست؟! حقیقت انسانى، حقیقت أسدیت، حقیقت شجریت، حقیقت نباتیه و حقیقت حیوانیه که همۀ آنها به آن یک اصل برمىگردند که آن یک واقعیتى است که خصوصیت اصناف از آن واقعیت سرچشمه مىگیرد و بعد تبدیل به مصداق مىشود و مصادیق در خارج به این کیفیت مىماند. این را خدمت رفقا در جلسههای گذشته عرض کرده بودیم که این مطلب ایشان در اینکه همۀ این صنف بنىآدم یا سایر اصناف به یک واقعیت مىرسد که آن واقعیت همان کیفیت اختلاف تنوّع بین یک نوع و نوع دیگر است، در این مسئله جاى شک نیست که همه برحسب سلسلۀ طولیه و آن توسعۀ حقیقت علّیه در مراتب بالا به آن یک واقعیت متصل مىشویم که هرچه به مرتبۀ بالا نزدیکتر بشویم آن مقام تشتّت، تبدیل به مقام وحدت و مقام جمع خواهد شد.
مَفرَق طرق بین تصور ذهنى ما از مطلب مطرح شدۀ جناب افلاطون
تا اینجای آن، مسئلهاى نیست اما از اینجا به بعد ما یک مطلبى در اینجا همانطوریکه قبلاً عرض کردم به اجمال [گفتیم] و بعد گفتم که تفصیلش را بعداً خدمت رفقا عرض مىکنم، آن این است که آن حقیقت واحدهاى که نقطۀ جمع بین کثرات هست و آن موجب وحدت بین متخالفات و متمایزات هست، خود همان نقطۀ واحده چه خواهد بود و آن چیست؟! آیا آن نقطۀ واحده یک حقیقت واحدى است که هیچگونه امتیاز و افتراق و اختلاف در خود ذات او وجود ندارد؟! [آیا] قضیه این است؟! پس وقتى که اینطور میشود این اختلافات از کجا میآید و این تمایزات همه از کجا سرچشمه مىگیرد؟! پس اگر قرار بشود آن حقیقت واحده یک واقعیت باشد که آن واقعیت همان عینیت خارجى باشد و آن عینیت خارجى همانطورىکه گفتیم بدون تشخّص معنا ندارد و شیئى که متشخص است یعنى به مرتبۀ فعلیت رسیده است پس این اختلافات و تمایز بین شواکل از کجا آمده است؟! این اختلاف بین ذوات و نفوس از کجا آمده است؟! درحالیکه نمىتواند سایر علل و اسباب در این قضیه تأثیر داشته باشد. اینجا آن مَفرَق طرق بین تصور ذهنى ما از مطلب مطرح شدۀ جناب افلاطون خواهد بود که إنشاءالله براى جلسۀ بعد [میماند].
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد