پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق حقیقت قضا و قدر الهی میپردازند و با نقد تصورات عامیانه و ناقص از این مبحث، بر این نکته تأکید میکنند که قضا و قدر به یک واقعیت ثابت و واحد بازمیگردد. ایشان با استناد به مبانی فلسفی و عرفانی، اثبات میکنند که در مقام ذات پروردگار، ارادهای ثانوی یا متأخر وجود ندارد و تمام سلسله مراتب وجود به نفس اراده واحده الهی ایجاد شده است. در ادامه، با تحلیل روایاتی همچون «کان الله و لم یکن معه شیء و الآن کما کان»، این حقیقت تبیین میشود که عالم هستی و مراتب آن، هماکنون نیز در محضر پروردگار به همان نحوِ وحدت و بساطت موجود است. در نهایت، با اشاره به داستانهایی از اصحاب پیامبر و اولیای الهی، بر این نکته تأکید میشود که حقیقتِ عالم، هماکنون پیش روی انسان است و آنچه نیاز است، کنار رفتن پردههای غفلت از دیدگان است.
درس هفتصد و پنجاه و پنجم
مرورى بر مباحث کیفیت قضا و قدر
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
در این جلسه یک مرورى بر مطالب گذشته میکنیم و إنشاءالله تتمهاش را جلسۀ بعد نسبت به روایات و احادیث و اخبار در این زمینه ادامه میدهیم چون قضایا و مسائل یک مقدارى به آنها برمىگردد، ادامه میدهیم تا ببینیم به کجا مىرسیم.
برگشت قضیۀ عالم قضاء و قدر به یک واقعیت ثابت
همانطورىکه درنظر رفقا هست در بحث مُثل افلاطون قضیۀ تجسم مُثل افلاطونى به عالم قضاء کلى و قدر جزئى تشبیه شده بود. همانطورىکه مرحوم صدرالمتألهین فرمودند، این تشبیه خالى از استحسان نبود منتها در کیفیت تجسم این تشبیه و تمثّل، مطالب مختلفى بود که ما در جلسات گذشته سعى کردیم که این اختلافها و این ناهماهنگىهایى که وجود دارد را از میان برداریم. صحبت تا آنجایى که یادم است به اینجا رسیده بود که در قضیۀ عالم قضاء و عالم قدر، هردوى اینها به یک واقعیت ثابت برمىگردد. تصورى که ما داریم و تصور ابتدایى و همان تصور عامیانه ـ که منظور از تصور عامیانه افراد عوام نیستند بلکه اشخاصى هستند که بالأخره کموبیش در این زمینه اهل اطلاع هستند منتها بهنظر مىرسد که اطلاع، اطلاع کافى نیست و از کتابها و تألیفاتى که نوشته شده است اینطور احساس مىشود ـ بر این است که قبل از خلقت این عالم که عالم ماده است و حدوث آن حدوث ذاتى است، این مطلب قبل از حدوث این عالم به یک عوالم دیگرى مربوط مىشود که آن عوالم طبعاً از سنخ این عالم بهحساب نمىآمدند و خب مطالبى در اینجا هست و افرادى که تا حدودى اهل اطلاع و فلسفه هستند مىبینیم که در مطالبشان اضطراباتى هست، فَکیفَ به آنهایى که اصلاً در این مسئله [ورود و تحقیق] نکردهاند.
مسئلۀ زمان دائرمدار تطوّر ماده و عدم ارتباط آن به مجردات و تمثل
من خودم یک وقتى با یکى از فضلاى مشهد صحبت مىکردم و صحبت در کیفیت خلقت نور معصومین علیهمالسّلام بود که خداوند 1400 سال ـ البته اگر بخواهیم همینها را هم ادامه بدهیم خواهد آمد ـ قبل از خلقت این عوالم نور آنها را خلق کرد. خب طبیعى است که این مسئله از بدیهىترین مسائل است که حتّى الأوائل هم میتوانند این مطلب را ادراک کنند که مسئلۀ زمان دائرمدار تطوّر ماده است و هیچ ارتباطى به مجردات و تمثل ندارد. پس این 1400 سال قبل از خلقت عالم چه معنایى دارد؟! چه تصورى مىشود از این کرد؟! وقتى مادهاى نیست، دیگر گردش هم در او معنا ندارد! وقتى مادهاى نیست دیگر گذشت هم در آن معنا ندارد! وقتى مادهاى نیست و تطوّر در ماده نیست، دیگر زمانى که آن زمان انتزاع مىشود و زائیدۀ ماده است، آن زمان هم طبعاً نمىتواند معنا داشته باشد. یعنى در این قضیه اینقدر مسائل بسیط ارزیابى مىشود، حالا تا چه برسد به اینکه بخواهیم اصلاً به مسائل قضاء کلى و امثالذلک برسیم که آن اصلاً بهطورکلی خیلى از این مطالب و مسائل پرت است.
از مطالب و بحثی که خدمت رفقا عرض شد این قضیه بهدست آمد که بحث بر سر قبل از خلقت این عالم و انتهایش و قبل از آن نیست که ما یک میلیون یا ده میلیون یا یک میلیارد [سال] به عقب برگردیم تا برسیم به یک نقطهاى که حالا امروزىها [به آن] نقطۀ انفجار یا بیگبنگ مىگویند. یااینکه فرض کنید این اصل بهطورکلی منتفى شده باشد و یک فرضیۀ دیگرى بخواهد بیاید و آن حلقۀ ارتباط بین ماده و غیر ماده ـ مجرد ـ را برقرار کند. اصلاً طرح این بحث راجع به این مسئله و به این کیفیت معنا ندارد زیرا در قضیۀ قضاء الهى صحبت از عالم کلى به عالم جزئى است نهاینکه از عالم جزئى به عالم کلى باشد؛ صحبت از این است که این تعیّن خارجى ماده، معلول علت مافوق اوست پس باید صحبت را بهطورکلی از این جزئیت و ارتباط او با قبلش بیرون آورد و بحث را از آن مرتبۀ بالا که مرتبۀ مبدأ اعلى است شروع کرد که در آنجا چه اتفاقى افتاده است؟ در آن مبدأ اعلى چه قضیهاى واقع شده است که این سلسلۀ مراتب ظهور به این نحو علیت و معلولیت و تمثل به صور مادون، به این کیفیت تنازل پیدا کرده است تا این عالم ماده و اعیان خارجیه را تشکیل داده است. وقتى که صحبت در آنجا مىشود، ما اصلاً بهطورکلی مىبینیم که زمینۀ بحث عوض شد؛ اصلاً بهطورکلی زمینۀ صحبت و کیفیت ورود در مطلب تغییر پیدا مىکند. در آنجا مسئلۀ تقدم و تأخر اراده، اول چیزى که در آنجا مطرح مىشود از میان برداشته مىشود. وقتى که در ذات پروردگار که وجود بحت و بسیط و اطلاقى است نگاه مىکنیم، این وجود بحت و بسیط و اطلاقى مىخواهد به اراده و مشیت او به وجود متعین و وجود متشخص و مقید خارجى ظهور پیدا کند. این تبدل، این تعین، این تنزل و این ظهور به چه نحو انجام شده است؟! صحبت در اینجاست. آیا این مسئله بهطور صُدفه و بهنحو اتفاق یعنى بدون هیچگونه علتی انجام گرفته است؟! خب این طبعاً بطلانش از ابده بدیهیات است! این تبدل و تشخص ظهور لایتناهى که خودش قبل از تحول و تغیر و ظهور، خودش به وجودِه الشخصى و وحدتِه الشّخصیة تشخص دارد. این تشخص به تشخصات لایتناهى متبدل مىشود. در این تشخص همان وجود که وجود اطلاقى و فیض اقدس است، ـ نه فیض مقدس ـ در آن فیض اقدس که همان وجود اطلاقى، وجود لایتناهى، عالم وحدت، عالم هوهویت و مقام أحدیت، تمام اینها در یک سنخ و در یک سلک قرار دارد، وقتى که آن وجود اطلاقى مىخواهد متبدل بشود قطعاً باید متأخر از اراده باشد!
معنای مقام واحدیت
ارادۀ ذات بر تنزل وجود است که موجب ظهور وجود اطلاقى و انبساطى به مقام واحدیت است. اینجا را مقام واحدیت مىگویند. حالا ما کارى بهاصطلاح نداریم که بخواهیم در این اصطلاح صحبت کنیم که خب قطعاً در اینجا هم خواهد آمد. إنشاءالله در قضیۀ مقام واحدیت و کیفیت اینها [بیان میکنیم]. خب بالأخره همۀ این مسائل به مسئلۀ قضاء و قدر برمىگردند و چارهاى نیست که از این مسائل صحبت بشود. فعلاً به اصطلاح و کلمات کارى نداریم بلکه به همان حقیقت خارجیه کار داریم؛ این اراده و مشیتى که علت براى این تبدل وجود انبساطى است و وجود بسیطه و صرف الحقیقه است ـ صرفُ الحقیقةِ کلّ الأشیاء ـ آیا در این مسئلۀ اراده تقدم و تأخر معنا دارد یا ندارد؟! باید از اینجا بحث را شروع کنیم یعنى تمام افرادى که آمدهاند مسئلۀ قضاء و قدر را در قضایاى دیگر مثل جبر و اختیار و اینها بردهاند، مسائل دیگر پیش آوردهاند که حالا کارى به آن نداریم. فعلاً در همین بحث اول قضاء و قدر، وقتى در آنجا مطرح کردند از این نکته غافل شدند که اصلاً حقیقت ارادۀ أحدیت قابل براى تجزّی هست یا نیست و آیا آن اراده، ارادۀ ثانوى، ثالث، رابع و خامسى دارد که یکى پس از دیگرى است یااینکه اصلاً در آنجا ارادۀ ثانى معنا ندارد؟! وقتى که ما از ارادۀ ثانى صحبت مىکنیم آخر این قضیه باید اصلاً [حذف] بشود، آخر چقدر این حرف حرف عبث و بیهودهاى است؟! یعنى در مقام ارادۀ اولىٰ ارادۀ ثانى نبوده است، شما مىتوانید در ذات پروردگار یک همچنین چیزى را تصور کنید که وقتى اراده و مشیت ذات پروردگار به امرى تعلق مىگیرد، هنوز ارادۀ ثانى نیست؟! نیست یعنى فاقد است. ذات پروردگار فاقد ارادۀ ثانى است و لازمهاش جهل به آن اراده و مقام است، و تطرّق جهل در ذات پروردگار و نفس و بعد هم مسائل و توالى فاسدى که همینطور یکى پس از دیگرى بر این مسئله مترتب مىشود و مقام احتیاج، امکان، نفس و سقوط واجب الوجودى از واجب الوجودى! دیگر در مطالب و بحثهاى دیگری مىرود. پس در اینجا وقتى که خواجه مىفرماید:
| اینهمه عکس می و نقش و نگارین که نمود | *** | یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد1 |
حرف بیخود نزده است! عین واقعیت را در اینجا بیان مىکند و بهتر از این نمىتواند بگوید که وقتى شما مقام ذات را تعقل مىکنید، در هر رتبهاى از مراتب ذات که بخواهید تصور کنید؛ در هر رتبه و مرتبه و وهلهاى که تصور کنید ذات داراى ارادۀ اولى در مقام واحدیت است و فاقد ارادۀ ثانیه و ثالثه و رابعه و هَلُمَّ جَرّا خواهد بود، این بطلان حقیقت ذات از آن مرتبۀ واجب الوجودى و صمدیت و مطالب دیگر میشود. بنابراین خیلى دستهبندى و مسلسلوار دارم جلو مىآیم تااینکه واقعیت مقام قضاء و مقام قدر مثل آب خوردن در اختیار همه قرار بگیرد.
جستجوی خدا در کنار خود!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند که ما کتاب الله شناسى را مىنویسیم، داریم خدا را از آنجا پایین مىکشیم و جلوى دست مردم مىگذاریم که بابا این خداست! اینقدر دنبال چه مىگردید؟! اینقدر دارید در غیب جستجوى او را مىکنید، جلوی شماست! ایرادى که به آقاى حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىگرفتند چه بود؟! ایراد این بود که او خدا را همینطور بىپرده نشان مىدهد! خب نشان دادن مگر غیر از این است؟! مگر قرار بر این است که غیر از این باشد؟! حتماً باید یک غول بىشاخ و دمى باشد و در دهتا صندوق قفل شده باشد و یکىیکى آن را باز کنیم و حالا برسیم یا نرسیم؟! آمدهاند براى ما خدا را ترسناک نشان دادهاند؛ خداى مُخیف و ترسناک را به ما نشان دادهاند و از ما توقع دارند که یک همچنین خدایى را پرستش کنیم! خب خدایى را که در دهتا صندوق پنهان کردهاید و بر هرکدام یک قفلِ درِ خیبر زدهاید، خب معلوم است موقعى که الله اکبر مىگویید و نماز مىخوانید چه حالى نسبت به آن خدا دارید! دیگر خدایى در مقابل خودتان نمىبینید تا با او مواجه بشوید! خدا در صندوق هست! خدا در عوالم غیب هست! خدا اینجا نیست! چه کسی را عبادت مىکنید؟! اینطورى خدا را به مردم معرفى مىکنیم و مىگوییم که بیایید این خداست حالا برای او نماز بخوانید و الله اکبر و تکبیرة الإحرام بگویید.
بزرگان و اولیاء و عرفاء گفتهاند: وقتى دارى نماز مىخوانى خدا از آن سجاده به تو نزدیکتر است! از این سجادهاى که روی آن ایستادهاى به تو نزدیکتر است، این خدا را عبادت کن! حضور خدا را در وجود خودت احساس کن! سجاده چیست؟! سجاده یک چیز دیگر است و براى خودش یک حساب و کتاب دیگرى دارد. وجود خدا را در وجود خودت احساس کن آنوقت الله اکبر بگو و ببین چه حالى پیدا مىکنى! آنوقت ببین چه حالوهوایى دارى! وقتى الله اکبر مىگویى دیگر ذهن [پیش] یک چیز همچنین دور و در افقها و آن دوردستها و کهکشانها نمیرود! یعنی ما که داریم بین آن ستارهها و در راه شیرى و آنطرفها [دنبال خدا] میگردیم و ذهن به آنجا مىرود و دائماً از آن خداى اصلى دور مىشویم! دائماً داریم خودمان را دور مىکنیم و به آن کهکشانها مىکشانیم! درحالیکه خدا همینجاست! مىگوید: کجا دارى مىروى من بغلت هستم، کنارت ایستادهام، جلویت هستم و اینطرف هستم، داری کجا مىروى؟! کجا دارى مىروى که من را پیدا کنى؟! یار در خانه و ما گرد جهان مىگردیم!1 این مسئله است.
پس وقتى مىگوییم که این وجود ذات پروردگار و آن وجود متشخصش، آن ارادۀ ازلی که تعلق مىگیرد، آن اراده دیگر ثانى ندارد! نفس آن اراده، در او همه چیز است و آن اراده حقیقتى مانند ارادۀ امثال ما نیست؛ من وقتى که مىخواهم ارادۀ یک مطلبى را بکنم چهبسا این ارادۀ دوم قبلاً اصلاً در ارادۀ من منطوى نبوده است مثلاً من اول اراده مىکنم که از اینجا بیرون بروم. آیا در این نفس ارادۀ من که مىخواهم از اینجا بیرون بروم، رفتن به مقصد هم نهفته است؟! نه! ممکن است در همین اراده، رفتن به آن مقصد باشد که آنجا بروم یعنى ممکن است مترتب نباشد. میگویند: آقا کجا مىروید؟! میگوید: فعلاً از اینجا بیرون بروم تا بعد تصمیم بگیرم ببینم که مىخواهم کجا بروم. بیرون مىروم و مىگویم که کجا بروم؟! به منزل بروم؟ فلانجا بروم؟ فلان چیز را بخرم؟ وقتى به آنجا رسیدم تصمیم مىگیرم. [وجود] ارادۀ ثانیه در ارادۀ اولىٰ معنا ندارد. حالا که مىخواهم به آن مقصد بروم، همۀ مسائلى که در آنجا اتفاق مىافتد یکی پس از دیگرى محتاج به مرور زمان است و من فاقد آن ارادههاى بعدى هستم و هرکدام را در جاى خودش اعمال مىکنم. آیا در مورد پروردگار هم همینطور است؟! یعنى پروردگار وقتى که یک اراده مىکند بر تنزّل حقیقت خودش به جنبۀ واحدیت و آن حقائق کلیه، آیا پروردگار نمىداند که بعد از او [چه اتفاقی میافتد]؟! خب حالا فرض کنید یک حقیقت کلیه ایجاد کردیم، بعد حالا بنشینیم فکر کنیم ببینیم این حقیقت کلیه به چه صورت جزئىتر بعداً درمىآید؟ فعلاً حوصله نداریم راجع به آن فکر کنیم، فعلاً کارمان زیاد است نمىتوانیم بفهمیم! بعد وقتى این حقیقت کلیه را درست کردیم، این انسان کلى را وقتى که درست کردیم، این حیوان کلى و این ملک کلى را وقتى که ایجاد کردیم، حالا بنشینیم ببینیم اگر این بخواهد تبدیل به انسان خارجى و به تعیّن خارجى بشود باید به چه شکلى باشد؟! قد یک متر و نیم به آن بزنیم یا قد یک متر و هفتاد یا دو سانتیمتر به آن بزنیم؟! رنگش را اینطور کنیم؟! خصوصیات دیگر را آنطور کنیم و امثالذلک.
تحقق یک ارادۀ خارجى و عینى در ذات پروردگار در مقام إعمال و فاعلیت
آیا اینطور است؟ یعنى آیا ذات پروردگار اینطور است؟! این از ابطل اباطیل است و اصلاً معنا ندارد که در ذات پروردگار یک همچنین معنایى بخواهد تطرّق پیدا بکند. پس به حکم عقل و برهان فلسفی ـ کارى به عرفانى نداریم ـ و به دلیل فلسفى، ذات پروردگار در مقام إعمال و در مقام فاعلیت که آن فاعلیت باید مسبوق به اراده باشد، در آنجا فقط یک اراده تحقق خارجى و تحقق عینى پیدا کرده است و آن اراده موجب خلق اشیاء در عوالم مختلف و در صور مختلف بوده است. آن اراده وقتى که تعلق بر خلقت آن شیء و اشیاء دیگر گرفته است، آیا اراده بر این تعلق گرفته است که آن فعلاً انجام بشود ولى این انجام نشود ـ اگر این است ـ خب اصلاً دیگر اراده نبود. وقتى که ارادۀ ذات پروردگار بر یک مسئله و بر آن خصوصیات متأخّر بر آن مسئله تعلق گرفت، یک مسئله در اینجا تحقق پیدا کرد و آن عبارت از خلقت اشیاء مترتباً بر یکدیگر است و این ایراد ندارد! یک وقت ارادۀ شما تعلق بر یک امر مىگیرد، یک وقت اراده بر دو امر متوالیتاً تعلق مىگیرد؛ یعنى نفس اراده، بر آن دو امر به نفس آن ارادۀ واحد تعلق مىگیرد. خب اگر اینطور باشد پس مسئلۀ عالم قضاء و قدر دراینصورت چه خواهد شد؟! وقتى که یک کتابى را نگاه مىکنید، نویسنده وقتى که مىخواهد این کتاب را بنویسند، صدرالمتألهین وقتى مىخواهد این کتاب را بنویسد، یک وقتى نسبت به مطالبی که مىخواهد در این کتاب بیاورد جاهل است و مىگوید: بسم الله را مىگوییم، قلم را در مرکب مىزنیم و شروع به نوشتن مىکنیم، حالا آخر جلد دو به چه ختم مىشود را نمىداند. واقعاً هم نمىداند که به چه ختم مىشود. مىگوید: فعلاً قلم را مىزنیم و شروع مىکنیم به نوشتن، هر شب دو سه صفحه مىنویسیم تااینکه بعد مطلب یکىیکى پیدا بشود. چه بسیار ممکن است حتى مطالبى در آن موقع در ذهن نباشد و با مراجعه به کتب دیگر انسان نسبت به یک مطلبى اطلاع پیدا بکند. ما که معصوم نیستیم، ما که امام نیستیم، ممکن است که یک مطلبى در ذهن باشد و با مراجعه به بعضى از مدارک دیگر طرز فکر تغییر پیدا بکند. خیلى از نویسندهها هستند که وقتى شروع به نوشتن مىکنند [تا آخر] مطالب فرق مىکند.
پس در وهلۀ اول اطلاعى بر آنچه که در اینجا مىخواهد بنویسد ندارد و اختتام او را نمىتواند تصور کند. یکى به این قِسم شروع به نوشتن مىکند و مىگوید: یا على را گفتیم و شروع کنیم تا ببینیم در اینجا چه خواهد آمد، کمکم یک صفحه دو صفحه ده صفحه بیست صفحه تا همینکه این تمام شد، آنوقت مىگوید که خیلى خب مسئله به اینجا رسید و این مطالب در آن هست. یک وقتى اینطور است اما یک وقتى خود آن فرد و مؤلف مىداند که چه مىخواهد در آن بنویسد و یکىیکى مطالب در ذهنش هست ولى نمىتواند یکمرتبه ارائه بدهد، مجبور است شبى چهار صفحه پنج صفحه بنویسد و بیشتر قدرت ندارد، دستش جان ندارد، زمان او را یارى نمىکند بر اینکه بخواهد یکمرتبه بنویسد؛ نمیتواند خلقالساعه یک کتاب جلد دو اسفار همینطور بنویسد. تمام مطالب در ذهن هست. آن جهت اراده بر این انطواء کتاب بر این محتویات موجود است ولى بهواسطۀ ضعفهاى خارجى و عدم قدرت و نواقصى که دارد، توان براى پیاده کردن آن اراده را ندارد الاّ به گذشت زمان و به بعضى تمهیدات که همینطور به قول عربها شویهشویه جلو بیاید تااینکه هر شب پنجتا دهتا صفحه از اینها بنویسد اما خود آن مطالب از اول در ذهن هست که اول از چه خط شروع مىشود و بعداً به چه ختم مىشود، این مطالب در ذهن است ولی نمىتواند اینها را خلقالساعه ارائه بدهد و این نیاز به گذشت دارد.
وقتى که شما این مطالب آخر را نگاه مىکنید مىگویید که این صفحۀ قبلش باید اینها را نوشته باشید، یک صفحه دیگر از آخر به اول مىزنید و مىگویید که این قبلاً باید اینطور باشد، همینطور یکىیکى میگویید اما در ذهنِ خود نویسنده تمام مطالب الآن حضور دارد، خودش در ذهنش مرتب مىکند ـ بدون اینکه اصلاً بیاورد ـ که اول این بحث را شروع مىکنم، بعد این بحث را شروع مىکنم، بعد این روایت را نقل مىکنم، بعد آن کلام فلان حکیم را مىآورم، آن قضیه را ذکر میکنم، تمام اینها را در ذهن خودش مرتب کرد و آماده است اما قدرت ندارد اینها را یکدفعه بیاورد.
ایجاد تمام سلسلۀ مراتب وجود به نفس یک اراده
در ذات پروردگار یک همچنین مثالى را مىتوانیم در اینجا جارى کنیم. در ذات پروردگار آیا اراده بر تألیف کتاب تکوین مثل کسى است که اطلاعى بر محتویات کتاب ندارد؟! اینکه معنا ندارد. ذات پروردگار در تألیف کتاب تکوین به نفس اراده، تمام آنچه را که باید انجام بشود همه را دارد. آیا عاجز است از اینکه آنها را مثل آن مؤلف یکىیکى بیاورد؟! عاجز نیست. پس هیچ دلیلى براى تقدم و تأخر در آن ارادههاى متفاوت وجود ندارد و هر مرادى که بخواهد بهواسطۀ عجز یا بهواسطۀ نقائص ذات بخواهد تأخّر تکوّنى پیدا بکند، این در ذات پروردگار مردود است. آنچه که باقى مىماند این است که ذات پروردگار به نفس ارادۀ واحده ـ به یک اراده ـ تمام سلسلۀ مراتب وجود را به نفس اراده و دفعةما ایجاد کرده است منتها هرکدام از آن مراتب وجود، آثار خودش را دارد. فرض کنید که یک مرتبه فقط مرتبۀ معناست، در یک مرتبه صورت است، در یک مرتبه صورتِ مثالى است و... چون خود صورتها هم در عوالم بالاتر باهم در خود آن حقائق کلیه مىتوانند اتحاد پیدا بکنند. در یک مرتبه که مرتبۀ خارج است، اینها همه تعینات خارجى و تجسماتى است که هرکدام براى خودشان متمایز از یکدیگر خواهند بود.
شرح و توضیح روایت: «كانَ الله و لم یَكن مَعه شیءٌ و الآن كما كان»
لذا وقتى شما به این قضیه نگاه مىکنید دیگر روایت موسى بن جعفر علیهماالسّلام که بسیارى از افراد این روایت را مردود شمردهاند و حتى نفهمیدهاند که معنایش چیست و گفتهاند که این روایت زائد است [برای شما روشن است]. بله، مثلاً از ائمه داریم: «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ»،1 این را داریم ولی دوباره خدا را در یک عالم هوهویت و أحدیت و أحدیة الذات انداختند که هیچ ارتباطى وجودش با وجود سایر مخلوقات ندارد و وقتى که خدا را در آن مرتبه انداختند، «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ» معناى خودش را مىدهد؛ خدا بود و هیچ چیزی نبود! یکى بود یکى نبود، غیر از خدا هیچکس نبود! همانکه از کوچکى به ما مىگفتند، در آنجا صدق پیدا مىکند. وقتى که ما به روایت موسى بن جعفر علیهماالسّلام مىرسیم، مىبینیم حضرت مىفرمایند: «و الآن کما کان»!
این «و الآن کما کان» الآن که این خلق مادى در مرآى و منظر ماست، الآن که این عوالم همه در جلوى چشم ماست، دیگر این «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ» چه معنا مىدهد؟! یعنى خدایى که در آن موقع بود و هیچ نبود، الآن هم آن خدا هست «و لم یَکن مَعه شیءٌ»، نهاینکه هیچ نبود. «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ» معناى این روایت معناى نبود اشیاء نیست بلکه معنایش عدم تکوّن اشیاء بهنحو وجود انضمامى است. نمىدانم چرا اینها آنقدر نمىفهمند! وجود انضمامى اشیاء در کنار پروردگار معنا ندارد، مگر این وجود را از کیسۀ خالهشان آوردهاند؟! «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ» یعنى همان مقام أحدیة الذات، همان صرافت وجود، همان مقام وجود اطلاقى و لایتناهى که در ذات پروردگار هست، دو برنمىدارد، چه الآن مىخواهید تصور کنید، چه دویست میلیون سال قبل را مىخواهید تصور کنید، چه دویست میلیون سال بعد مىخواهید تصور کنید، چه اصلاً مسئله را در عالم مثال ببرید، ارتباط بین خلائق و خالق را قطع کنید، هر کاری مىخواهید انجام بدهید، این وجود اطلاقى دو برنمىدارد. «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ»! آقا این تنگ آب در دست راست من هست و لیوان هم در دست چپ من هست و این در کنار این است، «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ» یعنى خدایى نبوده که در کنارش یک لیوان آب باشد، هرچه بوده همین تنگ آب بوده است، توجه کردید؟! هرچه بوده همین وجود أحدیة الذات بوده است، آن وجودى که در مقام هوهویت است، آن وجودى که در مقام وجود اطلاقى است، الآن چه تغییرى در آن پیدا شده است؟! «و الآن کما کان»!
پس این که امام کاظم مىفرمایند: «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ و الآن کما کان»، این حقیقتِ «و الآن کما کان» که ما داریم الآن اشیاء خارجى را مىبینیم که متمایز از یکدیگرند، این تمایزى که مىبینیم همان تمایز در مقام أحدیة الذات است، همان است! پس عالم قضاء و قدر یکى شد! نه قضائى داریم و نه قدری! قضاء و قدر همه برداشته شد! یک حقیقت واحده است که آن حقیقت عبارت از أحدیة الذات است که آن أحدیة الذات الآن موجودٌ. نهاینکه قبلاً، آنطرفها، در صندوق، در افقها، در غیبها، در کهکشانها، سیاهچالها، ستارگان و سیارات برویم و ببینیم آنطرف چه بوده و هست! یک چیزى که در کیسۀ هیچ عطارى پیدا نمىشود! آنوقت اسم أحدیة الذات را روى آن بگذاریم و بعد خودمان را بکشانیم بیاوریم اینجا در این مَدرس خودمان را قرار بدهیم و جداى بتّى و انقطاع کلى از آن مقام ذات در اینجا براى ما پیدا بشود. حالا بگردیم ببینیم آنجا چه بوده و یک چیزهایى سرِ هم کنیم. نه آقاجان! همان مقام أحدیة الذاتى که این مقام براى ذات پروردگار ثابت بوده است، این مقام ثابت است! «بوده است» و «است» و «خواهد بود» از میان برداشته مىشود و یک واقعیت مىماند.
معنای روایت «لَو كُشِفَ اَلغِطاءُ ما اِزدَدتُ یَقیناً»
لذا امام علیهالسّلام مىفرماید: «لَو کُشِفَ الغِطاءُ ما ازدَدتُ یَقیناً»؛1 امیرالمؤمنین مىفرمایند: اگر پرده برداشته بشود، به یقین من اضافه نمىشود. درحالیکه باید اضافه بشود! هرچه هم ما یقین داشته باشیم بر اینکه جنابعالى راست مىگویید، هرچه هم ما قسم حضرت عباس بخوریم بر اینکه شما راست مىگویید، اگر بگویید که الآن در منزل ما فلان چیز هست، تا وقتى که من نیایم با چشمم در منزلتان نبینم، مسئله یک ذرهاى [واضح نیست] و میگویم: شاید یادش رفته، شاید خوب دقت نکرده و... یقین دارم و مىگویم که این درست است ولى خب آنطور که ملموس باشد [نیست] من الآن از بیرون که بیایم آقاى ... بیایند به بنده بگویند که افرادى که در این مجلس هستند اینها هستند، یکىیکى اسامى را هم نوشتهام. خب مىگویم: اشتباه نکرده است دیگر، نوشته: آقاى فلان، آقاى فلان، آقاى فلان. من الآن نسبت به افرادى که اینجا هستند حالت اطمینان و حالت یقین پیدا مىکنم، درعینحال، فرق مىکند که من در را باز کنم و بیایم اینجا بنشینم و نگاه به رفقا بکنم و یکى، یکى، یکى ببینم، حالا آیا این حالى که الآن دارم با اینکه صورت [اسامی] افراد را به من بدهند، یکى است؟! بیننا و بین الله یکى است یا نه؟! نه، این یک چیز دیگر است.
امیرالمؤمنین مىگوید: این را هم من ندارم! حالا چه مىشود که انسان به یک مرتبهاى برسد که وقتى پرده برداشته مىشود ذرّةٌ مثقالى بر حالت و احساس خودش، دو حالت مختلف تأثیر نگذارد. این غیر از این است که همه چیز ثابت است؟! وقتى حضرت مىگوید: «لَو کُشِفَ الغِطاءُ ما ازدَدتُ یَقیناً» یعنى من الآن دارم مىبینم، چه چیزی مىخواهد برایم روشن بشود؟! دارم مىبینم نهاینکه به من گفتهاند. آنچه که گفتهاند درست است و صادق است، صادق مصدَّق گفته است و من هم یقین دارم و قسم حضرت عباس هم رویش مىخورم که موبهمو انجام مىشود، ولى باز باز باز با آن حال و احساس و موقعیتى که برای انسان در مواجهه با خود حقیقة الشىء حاصل مىشود [فرق دارد]. مثلاً به شما مىگویند: حلوا این است و این خصوصیات را دارد. شما یقین دارید و قسم مىخورید که حلوا است اما وقتى که آن حلوا را در دهانتان مىگذارید، حالتتان با آن حالتى که فقط یک حضور ذهنى دارید یکى است؟! تفاوت مىکند، خیلى هم تفاوت مىکند.
اما امیرالمؤمنین مىفرماید: «ما ازدَدتُ یَقیناً» این برای چیست؟! بهخاطر اینکه الآن ... «لَو کُشِفَ الغِطاءُ» یعنى چه؟! یعنى آن زمانى که امیرالمؤمنین بود عالم قیامت بود؟! بله! آن زمان عالم قیامت بود، الآن عالم قیامت هست! الآن عالم قیامت هست!
وقتى که زید بن حارثه پیش پیغمبر مىآید، حضرت مىفرمایند: حالت چطور است؟! چه مىگوید؟! به پیغمبر چه عرض مىکند؟! «أرى الجنّة و مَن فیها»؛ دارم مىبینم،1 نهاینکه شما به من گفتى، شما گفتى جاى خود! در قرآن هم خیلى آیات جهنم و بهشت و اینها هست ولی من دارم مىبینم! چه را دارم مىبینم؟! یعنى همانطورىکه الآن یا رسول الله تو را دارم مىبینم که آنجا نشستهاى و اوّلى و دومى و فلان کنارت هستند، حالا خوبشان، بدشان، اصحاب، همه را الآن دارم یکىیکى مشاهده مىکنم، همانطور هم الآن دارم مىبینم؛ واقعیت و حقیقت را دارم مىبینم. همانطورىکه اینهایى که در اینجا نشستهاند خبر ندارند از اینکه در معدهشان چه دارد جریان پیدا مىکند، قلبشان چگونه دارد مىزند، در شش، کبد، صفرا و کلیهشان چه مسائلى الآن دارد انجام مىشود اطلاع ندارند اما کسى که دوربین آن داخل انداخته و دارد تماشا مىکند و با آن عکسبرداری و فلان دارد یکىیکى را مىبیند، آیا مىتواند بگوید که من دارم در تو چیزى را مىبینم که تو نمىبینى؟! بله، خب راست مىگوید! در همین لحظه من دارم در شما چیزى را مشاهده مىکنم که شما خودت نمىبینى! خب راست مىگوید! خب من دستگاهش را دارم و این ندارد. مىگوید: من چیزى احساس نمىکنم، همینقدر مىدانم که زندهام! اما اینکه این کلیهها الآن دارد چگونه کار مىکند را که نمىبینیم. این داخل است دیگر، این داخل را که چشم ما نمىبیند. اینکه این قلب الآن دارد چهکار مىکند، کجایش خراب است، کجایش درست است، این را که نمىبینم. کدام رگش گرفته را که نمىبینم، آیا مىبینیم؟! نه! فقط مىبینیم تپ تپ تپ دارد مىزند؛ این را فقط داریم مىبینیم. اما آن کسى که دارد مشاهده مىکند یا اکو مىکند و یا عکسبرداری مىکند دارد به آن شخص مریض مىگوید که چیزى را من در تو مىبینم که تو نمىبینى. راست هم مىگوید.
همینطور زید بن حارثه دارد به پیغمبر مىگوید: من دارم مىبینم که این در بهشت هست، این در بهشت هست، این در جهنم هست. این دارد مىبیند ولى خودش نمىبیند! او خبر نمىدهد بلکه موقعیت را دارد مىبیند. وقتى انسان پیش ولىّ خدا مىرود، آن ولىّ خدا هرچه هست را در نفسش دارد نگاه مىکند. مىگوید: بلند شو پى کارت برو و اینجا دیگر براى ما معلق نزن!
ـ آقا آمدهایم به جاى سلام و علیک و به جاى احوالپرسى دارى اینطورى با ما برخورد مىکنى؟!
ـ پاشو برو! پاشو برو بساطت را جمع کن!
| برو این دام بر مرغی دگر نه | *** | که عنقا را بلند است آشیانه1 |
مىگوید: دارم مىبینم! مىخواهى خبر بدهم آنوقت رنگت قرمز شود؟! مىخواهى بگویم؟! مىخواهى به تو بگویم که چهکار دارى مىکنى؟!
نه آقا نمىخواهیم رنگها را قرمز، بنفش، آبى، صورتى و سرمهاى بکنیم، همینطوری بماند! حالا که همینطورى مىماند، نهاینکه نیست! این دوتاست! هست ولی نمىگوید!
پیغمبر فرمودند: دهانت را ببند!
پس زید بن حارثه دارد الآن بهشت را مىبیند، دارد مىبیند. الآن دارد جهنم را مىبیند، افرادى که در دور پیغمبر هستند را مىبیند. افرادى که در دور پیغمبر نشستهاند و یا رسول الله یا رسول الله آنها دارد سقف را مىشکافد، دارد همه را یکىیکى مىبیند. آنهایى که اهل صدق هستند را دارد مىبیند، آنهایى که دارند حقهبازى مىکنند را هم دارد مىبینند. خیال مىکنند پیش پیغمبر آمدهاند و پیغمبر را گول زدند. با خود میگویند: رفتیم پیغمبر را خنداندیم و کمی جا باز کردیم و ...
نمىدانند که نه بابا، او دارد به ریش شما مىخندد! مىگوید: من دارم از قیافهات حقهبازى و کلک را مىبینم، جمعش کن برو! برو تا آبرویت را نبردم!
همۀ اینها را دارد مىبیند. این یک زید بن حارثه است؛ یک کسی که خدا کشف الغطاء له. زید بن حارثه غطاء برایش برداشته شده است اما ما نه، ما باید صبر کنیم صبر کنیم تا فوت و ارتحال انجام بشود آنوقت تازه مىفهمیم چه خبرها بوده که ما نمىدانستیم! چه قضایا بوده که ما نمىدانستیم! آقا همین الآن، همین الآن هست! به جدّم هست، به جدّهام هست، به جدّم هست، تمام آنچه را که بزرگان گفتند همین الآن هست؛ همین الآن بهشت هست، همین الآن جهنم هست، همین الآن افرادِ جهنم همه مشخص، دارند عذاب مىشوند! همین الآن افرادى که در جنت هستند متنعّم هستند، همین الآن هستند! همین الآن حالت افراد فرق مىکند، همین الآن صورتها آن حال و آن موقعیتى را که در آن قرار دارند نشان مىدهد منتها خودش نمىفهمد! خودش نمىفهمد، نهاینکه نیست. خودش نمىفهمد! اگر آن موقع باز کنند میفهمند.
امام صادق یا امام باقر ـ روایات مختلف است ـ باید بیایند و از جلوى أبىبصیر پرده را کنار بزنند تا آنوقت أبىبصیر بفهمد که در این عرفات یکى خرس است و آن یکى خر است و آمده دارد عرعر مىکند بهجای لبیک اللهم! آن یکى دارد صداى گاو درمىآورد!1 حالا اینها خوبهایش هستند! بعد حالا مسائل دیگر و صداهاى دیگر و خصوصیات دیگر [بماند]!
امام صادق یا امام باقر فقط پرده را کنار زد، یکدفعه گیج شد. نهاینکه ایجاد کرد، نه آن بود! آنچه را که بود به أبىبصیر نشان داد. آنچه را که بود، آمد پرده را برداشت کنار زد، ایجاد نکرد، از خودش انشاد نکرد، بهوجود نیاورد، اینها همه ما را به یک حقائق ملموس مىرساند که ببینیم اوضاع چه خبر است. کجاى کار هستیم و بهدنبال چه داریم مىگردیم؟! نهاینکه ما را پرت کنند و حواله بدهند و بگویند: بهدنبالش برو و ببین کجاست، بگیر.
وجود تمام هستی در انسان
| سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد | *** | و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد2 |
خدا رحمتش کند، واقعاً هرچه را که هست اینها گفتهاند. اینها آوردهاند مردم را به آن دین واقعى نزدیک کردهاند، نه آنهایى که ... دیگر بماند! زبانمان بسته باشد! مىگویند: تو خیلى از خط قرمز رد مىشوى! از چه رد مىشوى! اینها آمدند و آن حقائق دینى و آن حقائق واقعى را براى ما بیان کردند.
«و آنچه خود داشت زبیگانه تمنا مىکرد»؛ هرچه هست در وجود خود انسان است منتها ما باید سعی کنیم که فقط مطلبى که اتفاق مىافتد، پرده کنار برود، همین! هیچ چیزی انجام نمىشود، این پرده کنار برود و انسان به آنچه که هست و واقعیت است برسد.
این ماحَصل صحبتها و جلساتى بود که در این زمینه در مسئلۀ قضاء و قدر داشتیم و در این جلسه بهنحو فشرده به یک ضمّ و ضمائمى که اینها در روایات بودند مسئله را بیان کردیم.
و اما نسبت به ادامۀ مطلب دیگر إنشاءالله برای جلسۀ بعد باشد. البته کمی طول کشید و آنطورى که [اطباء] به ما اجازه دادند دوتا بیست دقیقه است، بیش از این گفتهاند که نمىشود و اگر تخطى کنیم با نیروى قهریه مواجه هستیم! گرچه الآن مسئله به قهریه رسیده است که دیگر کسى به حرف ما گوش نمىدهد. إنشاءالله ادامۀ مطالب را در زمینههاى مختلف از نظر روایى و از نظر بحث عرفان نظرى و از نظر فلسفى و همینطور چیزهاى دیگر به ضمّ و ضمائمش عرض مىکنیم منتها در حدود بیست یا 25 دقیقه بیشتر انجام نمىدهیم که بتوانیم به بحث فقهى هم برسیم.
زیرورو شدن همۀ عالم در وقت شهادت امام علیهالسّلام
تلمیذ: آن حال امیرالمؤمنین در شب ضربت آن آرامشى که برایشان بود و به آسمان نگاه میکردند و...
استاد: نه، اینها ارتباطى به این قضایا ندارد.
تلمیذ: یعنى کسى که با خدا در همۀ مراتب هست ...
استاد: بله بله، درست است. این حال هم همان است، فرقى نمىکند، اضطراب منافاتى با یقین ندارد، شما تا به یک امرى یقین نداشته باشید اضطراب پیدا نمىکنید. چون یقین دارید و مىدانید که چه قضیهاى دارد اتفاق مىافتد این حال اضطراب هست و اضطراب هم نه از خوف و ترس و فلان است بلکه اضطراب از انقطاع نفسِ متعلّقۀ به مادى است که آن نفس ولایت است که تمام کون و مکان را دارد عوض مىکند، این از این است نهاینکه از ملاقات خدا. چون دارد این نفس ولىّ از دنیا مىرود، همۀ عالم دارد زیرورو مىشود، این دارد آن را نگه مىدارد که آن را سالم به ولىّ بعدى برساند. متوجه شدید؟! این براى این تغییر و تحولات در عالم است که نفس او دچار انقلاب و دچار اضطراب مىشود و این براى هر امامى قبل از [شهادتش] اتفاق مىافتد و اختصاص به امیرالمؤمنین ندارد. حالا توضیح یا بیشترش را بعداً عرض میکنم.
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد