پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه تقدیر و مشیت الهی در سلسله طولی هستی میپردازند. بحث با نقد نگاههای مادی به زمان و مکان آغاز میشود و با استدلال بر اینکه زمان و مکان اموری اعتباری و متکی بر ماده هستند، ادامه مییابد. در ادامه، ایشان با عبور از این مقدمات، به تحلیل روایاتی میپردازند که از وجود انوار ائمه اطهار علیهمالسلام پیش از خلقت عالم سخن میگویند. محور اصلی بحث، تبیین کیفیت علم عنایی حقتعالی به موجودات است؛ بدین معنا که در ساحت ربوبی، نفس اراده و علم الهی، مساوق با تحقق خارجی مراد است و هیچگونه فاصله یا مقدمات زمانی و فکری در آن راه ندارد. این جلسه با تبیین تفاوت علم حصولی و حضورى و نحوه شمول علم ذات باری بر تمامی مظاهر هستی، به این نتیجه میرسد که خلقت، همواره در علم الهی حاضر بوده و هست.
درس هفتصد و شصت و یکم
تقدیر و مشیت از نقطهنظر سلسلۀ طولیه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
تقدم علّی تقدیر و مشیت از نقطهنظر سلسلۀ طولی بر اعیان خارجى
در جلسات قبل در عرض شد که تقدیر و مشیت از نقطهنظر سلسلۀ طولی در رتبۀ متقدم از اعیان خارجى قرار دارد و این تقدم یک تقدم علّى است نه تقدم زمانى! زیرا لازمۀ تقدم زمانى تحقق ماده یا شبه ماده است. تا ماده نباشد زمان و مکان معنا ندارد. الآن که ما در اینجا نشستهایم، یک مکانى را براى حضور خودمان احساس مىکنیم و یک فضایى که در این اتاق بهعنوان مکان در اینجا براى ما متصور است و روی آن حساب مىکنیم و [میگوییم که] آقا در فیضیه در فلان اتاق برو. آدرس مىدهیم و خودمان هم احساس مىکنیم یک ارتباطى با این فضا داریم. وقتى که از این فضا خارج مىشویم یک حسى غیر از حسّ قبلى که در این فضا قرار داشتیم براى ما حاکم است.
تعریف فضاء و مکان
این در اینجا مشخص است ولى صحبت در این است که خود این فضا چیست؟! خود این فضا بهتنهایى وجود دارد یااینکه یک مادهاى در اینجا حضور و وجود پیدا کرده است و بهواسطۀ آن اطلاق مکان و اطلاق فضا بر این مکان و بر این موقع مىکنیم. اگر این چهار دیوار اطراف نباشند شما چه مکانى را مىتوانید تصور کنید؟! هیچ. اگر این چهار دیوار را بردارید، این فضاى داخل در حجره به فضاى داخل در مدرسه ملحق مىشود و دیگر نمىتوانید تمایزى قائل بشوید و بگویید که این اتاق غیر از فضاى داخل مدرسه است! دیگر اتاقى نیست. شما همۀ آجرها، خشتها، سنگها و اینها را درآوردهاید و یک طرف ریختهاید. بهمجرد اینکه شما این دیوار را برداشتید، فضاى داخل اتاق هم برداشته مىشود. فضا هست ولى دیگر بهعنوان فضاى داخل اتاق نیست! حالا چرا آن فضا هست؟ بهخاطر اینکه چهار دیوار مدرسه الآن هست. این محیط و این وسعت که ازبین نمىرود! این چهار دیوار این فضا برداشته شده است و این فضا به فضاى مدرسه ملحق شده است و باز مىگوییم که صحن مدرسۀ فیضیه داراى یک همچنین ابعادى هست چون دیوار هست. حالا اگر دیوار مدرسۀ فیضیه را برداشتید ـ ببینید ما کلاً داریم رو به ماده مىرویم! ـ دیگر فضاى مدرسۀ فیضیه معنا ندارد و هیچ مدرسهاى نیست بلکه یک زمین مسطحى مثل سایر زمینها و یک محیطى مثل سایر محیطها است. پس این مکان مدرسۀ فیضیه تا زمانى صادق است که مادهاى به نام دیوار یا هرچه از مواد دیگر مثل چوب و آهن و طناب که یک فضایی را بگیرد، وقتى این را برداشتید دیگر تفاوتى بین این فضا و فضاى اطراف قائل نمیشوید و این فضا به فضاى شهر قم ملحق مىشود. همین مطلب را راجع به فضاى شهر قم نسبت به سایر فضاها درنظر بگیرید؛ مىبینید که حرم حضرت معصومه سلاماللهعلیها هست پس یک مادهاى در اینجا هست، یک گنبدى در اینجا هست، خیابانهایى هست و درخت و اشجار و خصوصیاتی هست، منحیثالمجموع وقتى بین اینجا و جاى دیگر مقایسه کنید مىگویید: اینجا شهر قم است و آنجا همدان است و آنجا طهران است و آنجا شهر دیگر است.
لزوم وجود مادۀ خارجی جهت تحقق عرض بر موضوع
برگشت این مطلب به این است که براى تحقق عرضى که به نام مکان و أین عارض بر موضوع مىشود، باید چیزى به اسم ماده در خارج داشته باشیم و اگر داشته باشیم [این امر محقق مىشود].
این مسئله خیلى مهم است چون اگر خوب به این مطلب برسیم خیلى قضایا حل مىشود مثل مسئلۀ بسیار مهم ربط حادث با قدیم که البته در همین مقولهها و اینها مىآید. این ماده خارجى است که براى ما ایجاد مکان مىکند! آیا اگر این ماده وجود نداشته باشد مىتوانید یک امر مستقل روى پاى خود ایستاده ـ مستقل بالذات ـ و یک امر خارجى که داراى وجود و تعین خارجى است ـ نه تعین وهمى و اعتبارى ـ را به اسم مکان تصور کنید؟ ابداً! فرض کنید در اینجا کرات را مشاهده مىکنید و این عالم و منظومۀ شمسى و کهکشانها و امثالذلک را مىبینید، کره یک چیز مشخص است و هر چیزى یک جنسى دارد؛ جنس کرۀ زمین خاک، سنگ، مواد و معادن است و اسم این خصوصیات را کرۀ زمین گذاشتهایم. کرۀ ماه هم داراى یک خصوصیات دیگرى است و همینطورى هَلمَّ جَراً!
آنچه را که الآن تصور مىکنید مکان نیست، شما مواد را تصور مىکنید! مکان چیست؟! مکان را از کجا آوردید؟! «أین» را از کجا آوردید؟! شما مىگویید که فاصلۀ بین کرۀ زمین و کرۀ ماه چند ثانیۀ [نورى] طول مىکشد و اسم این فاصله را مکان مىگذاریم. این فاصله قبل از اینکه کرۀ زمین خلق بشود کجا بود؟! کرۀ زمین خلق شده است دیگر، از اول که نبوده است! کرۀ ماه که از اول نبود، خلق شده است! قبل از خلقت زمین و خلقت قمر، ـ حالا این دوتا را حساب مىکنیم، بقیه هم همینطور است ـ این فاصلۀ بین زمین و قمر کجا بود؟! هیچ! فاصلهاى نبود! اصلاً چیزى به نام فاصله نبود! چیزى به نام مکان نداشتیم! چیزى که بخواهیم روی آن دست بگذاریم که این مکان است نداشتیم!
اعتباری بودن زمان و مکان
اتکاء به ماده، دلیل اعتباری بودن زمان و مکان
وقتى مىگویید مکان که یکمرتبه یک کرۀ زمین خلق بشود! وقتى یک کرۀ زمین خلق شد با آن، اعراضى بهوجود مىآید و از جملۀ آن اعراض، عرض مکان و عرضِ «أین» است ولى خود مکان فیحدّنفسه نیست! همین قضیه نسبت به زمان هست! زمان و مکان بر خلاف آنچه که بسیارى در کتابها نوشتهاند، دو امر اعتبارى است و اعتبارش هم به اتکاء به ماده است! یعنى تا مادۀ خارجى نباشد، نه زمانى متحقق است و نه مکانى! شما بدون یک مادۀ خارجى مىتوانید زمان و مکان را تصور کنید؟! اینها که مىگویند: زمان یک امر نسبى است و این حرفها، همه کشک است!
بدون اینکه این ماده باشد و قبل از اینکه ماده باشد، چطور مىتوانید یک زمان را تصور کنید و وجود زمان را در ذهن خود چیزى درقبال مکان، وضع، کیف و کم بیاورید؟! یکی از این اعراضى که الآن هستند متىٰ است یعنی زمان و اینها، یک امر مستقل به نام زمان، جداى از ماده و بدون لحاظ ماده یعنى بدون لحاظ کرة الأرض، کرة القمر، کرة الشمس، انسان و اشیاء دیگر، یک امر مستقلى است که داراى هویت خارجى است [اصلاً میشود چنین چیزی تصور کرد؟!]! ما الآن داراى یک هویت خارجى هستیم؛ یک خصوصیتى داریم، یک أین داریم، یک تعین داریم! الآن این درختى که من مشاهده مىکنم داراى هویت خارجى است و با آن تیر چراغ برقى که در کنارش هست تفاوت مىکند؛ این حیات دارد و آن حیات ندارد! آن مرده است و این زنده است و خصوصیاتى دارد! این داراى حرکت است و آن داراى سکون است! شما چطور یک امر مستقل خارجى به نام زمان جداى ماده تصور مىکنید؟! به من نشان بدهید! اصلاً مىشود همچنین چیزى تصور کنید؟! نه.
بنابراین براى تحقق مکان و زمان چارهاى جز وجود یک تعین و هویت خارجى نیست! اول باید آن باشد و اگر آن نبود اصلاً مکان و زمانى نداریم و چیزى به نام زمان و مکان نداریم که بخواهیم بر او حکم کنیم یا بخواهیم آن را محکومٌ به یا محکوم قرار بدهیم و مثل أعدام میشود. اصلاً یک امر عدمى است! وقتى که این شد، یک امر عدمى مىشود و وقتى یک امر عدمى شد بنابراین در اینجا چطور مىشود که بخواهیم نسبت به یک امر عدمى حکم وجودى صادر کنیم و در آنجا یک امر وجودى را بر یک امر عدمى بار کنیم؟!
معنای روایاتِ مبنی بر وجود ائمه علیهمالسّلام قبل از خلقت آدم
حالا که این قضیه روشن شد، سراغ روایات مىرویم. فقط بهعنوان یک اشاره مىگویم تااینکه رفقا به این قضیه فکر کنند و ببینند به کجا مىرسند. این روایاتى که داریم که ائمه علیهالسّلام مىفرمایند که ما چهار هزار سال قبل از خلقت آدم بودیم یعنى چه؟! خب قبل از خلقت آدم یعنى قبل از خلقت دنیا؛ قبل از اینکه خدا این آسمان و زمین را خلق کند! در یک روایت هزار سال داریم و در یک روایت دیگر چهار هزار سال داریم. این در اینجا مىتواند چه معنایى پیدا کند؟! مگر قبل از وجود ماده چیزى به نام زمان وجود دارد تا امام بگوید که یک سال، دو سال، سه سال، ده سال، هزار سال و چهار هزار سال؟! چیزى بهعنوان زمان نداریم! زمان مترتب بر ماده است، وقتى که ماده در خارج تعین پیدا مىکند با خودش یک مسائلى را موجود مىکند و یکى از آنها کیف است. مثلاً قبل از اینکه به دنیا بیاید نمىدانید که رنگ بچه چطور است؟ قدش چطور است؟ وزنش چطور است؟ خصوصیات چشم و ابرو و صورتش چطور است؟ اصلاً پسر است یا دختر است؟! ـ قبل از این تجهیزات و مسائل جدید ـ هیچ خبر ندارید! همینکه بهوجود میآید، یک چیزهایى با خودش بهوجود مىآورد که بعضى از آن چیزها مربوط به خودش است و بعضى از آن چیزها انتزاعات و اعتبارات انسان است. آن چیزهایى که مربوط به خودش است مثل کیفیتى که به خودش بستگى دارد اعم از رنگ پوست و صورت، وضع، چشم و ابرو، وزن و امثالذلک است که اینها امورى مربوط به خودش است. ما یک چیزهایى را به او نسبت مىدهیم مثلاً مىگوییم: پسرِ فاطمه خانم. خب این پسر فاطمه خانم را در کجاى صورت او نوشته شده است؟! جایى از او که نوشته نشده است. اما همینکه مىبینید این از مخدره زاییده شد، [اینطور میگویید]! حالا این زاییدن هم تفاوت مىکند؛ بعضىها به سهولت مىزایند و بعضىها خیلى مشکل مىزایند و بعضىها هم وقتی زاییده مىشوند با خودشان یک چیزهایى هم مىگویند و مىآورند! نمىدانم والله! دیگر اینهم بالأخره از مولودهاى آخرالزمان است، ما خبر نداریم! خب اینهایى که زاییده مىشوند قبلاً باید مقدماتى را طى کرده باشند تا به مرتبۀ زاییدن برسند. همینطورى که نمىشود! مگر حضرت عیسى علیهالسّلام باشد که بدمد و ...!1 یک سلسله مقدماتى لازم دارد که بهخاطر آن سلسلۀ مقدمات مىگویند: پسرِ اصغر آقا! حالا فهمیدید؟! باید یک مطالبى در خارج تحقق پیدا کند! لابد آقایان از این مسائل اطلاع دارند! اینکه مىگویند: پسر اصغر آقا، روى پیشانىاش که ننوشته است، ما داریم مىگوییم! ما از کجا مىگوییم؟! رجماً بِالغیب که نمىگوییم! بالأخره شاید براساس تجربیات و ... میگوییم. از اینکه از این مادر بهوجود مىآید، مىگوییم: پسر فاطمه خانم درحالیکه این اعتبارى است! میگوییم: نوۀ حاج محمودِ فلان و نتیجۀ فلانى و همینطور. این مسائلى را که نسبت مىدهیم، اینها امور انتزاعى است که بهواسطۀ قرائن و [شرایط خاص] به او انتساب پیدا مىکند. تا این نیاید، نه پسرِ اصغر آقا تحقق دارد، نه پسرِ فاطمه خانم، نه نوۀ این و نه نتیجۀ آن، هیچ نیست. باید بهوجود بیاید و شما با چشمتان ببینید و حالا بگویید: پسر فلانى است، دخترِ فلانى است، مادرش این است و پدرش آن است.
تحسین شغل پرستاری
یک دفعه یک جا با چندتا از دوستان بودیم و یک چیزى نوشته بودند و یک مسابقهاى بود، نوشته بود که بهترین شغل چیست؟! روز پرستار بود و مثل اینکه مىخواستند بگویند که بهترین شغل، پرستارى است! واقعاً هم شغل بسیار شریفى است! واقعاً کمک به مریضها خیلى ثواب دارد که انسان به یک مریض و درماندهاى کمک کند! مخصوصاً مخصوصاً مخصوصاً درمانده که الحمدلله در میان ما نیست! آن کسى که دستش از همهجا کوتاه است! آن کسی که با یک دفترچه چک و فلان به بیمارستان میآید و اتکاء آن به همان صفرهایى است که در بانک دارد، آن مهم نیست و رسیدگى به او مهم نیست! خوب است، نمىگویم که بد است اما آنکه دفترچۀ چکش فقط خداست، با چه اعتماد و تفکرى مىآید؟! او با چه تعلقى مىآید؟! اگر راست مىگویید به او برسید! آن کسی که اتکاء او به آن دفترچهاى که در جیبش گذاشته نیست، ندارد که در جیبش بگذارد! ندارد! الحمدلله به این چیزها خیلى خوب و بهنحو اتمّ رسیدگى مىشود!! چه عرض کنیم؟! چه بگوییم؟!
خلاصه روز پرستار بود و در مسابقه گفته بودند که بهترین شغل چیست؟ یک پرستار گفته بود که کار من که مامائى است و وقتى که بچه به دنیا مىآید او را مىگیرم، بهترین شغل است زیرا من اولین کسى هستم که دستم به یک فرشتۀ معصوم مىخورد! راست هم مىگوید، بچه که به دنیا مىآید معصوم است! من گفتم: بنویس آنهایى که این فرشتۀ معصوم را خلق مىکنند خیلى شغل بالاترى دارند! ما از فردا دیگر شغلمان را پیدا کردیم!! اگر قرار باشد دست زدن به یک فرشته بالاتر باشد خب آن کسی که آن فرشتۀ معصوم را خلق میکند بالاتر است!! این جواب خیلى مطلوب واقع شده بود! علیٰکلّحال آدم گاهى هم تفنناً یک چیزهاى جدى بگوید [خوب است]!!
حالا روى این جهت، ما بنشینیم فکر کنیم به این دسته از روایاتى ـ رفقا حتماً امشب بروند روایات را ببینند چون در جلسۀ بعد راجع به این روایات صحبت مىکنم و بالأخره این مسائلى است که باید بین هردو جمع کرد؛ هم جنبۀ فلسفى و هم جنبۀ عرفان نظرى نسبت به این قضیه و هم جنبۀ روایى و مطالبى که در این مورد از ناحیۀ شرع رسیده است ـ که در این زمینه تحدید زمان مىکنند. واقعاً عجیب است که چطور افرادى که دستشان از معارف الهیه کوتاه است مىتوانند در امثال اینگونه مسائل و احادیث اظهارنظر کنند!
یک دفعه در مشهد با یکى از علماء مشهد که الآن فوت کرده است راجع به همین قضیۀ ربط بین حادث و قدیم و امثالذلک صحبت مىکردم؛ از این افرادى که مخالف با فلسفه بودند و بهاندازۀ دو سطر از فلسفه چیزى متوجه نمىشدند. گفت: شما راجع به این قضیه چه مىفرمایید که وقتى از امام صادق علیهالسّلام سؤال مىکنند، مىفرمایند: «کنّا أنواراً قبلَ خلقت آدم.»1 ـ به همین عبارت یا مشابه آن ـ [حضرت میفرمایند:] چهار هزار سال قبل از خلقت آدم انوارى بودیم که تحت عرش بودیم و خداوند را عبادت مىکردیم. گفتم: این تحدیدى که امام مىفرمایند: چهار هزار سال، منظور از چهار هزار سال همین سالهاست؟! یعنى چهار هزار سال قبل از خلقت؟! خب چطور مىتوانید این مسئله را تفسیر کنید؟! چرا چهار هزار و یک سال نیست؟! چرا 3398 نیست؟! قضیه چیست؟! از آنطرف در قرآن هم داریم: ﴿وَإِنَّ يَوۡمًا عِندَ رَبِّكَ كَأَلۡفِ سَنَةٖ مِّمَّا تَعُدُّونَ﴾2 آیا منظور این سال است یااینکه واقعاً چهار هزار سال است؟! علاوه بر این وقتى شما یک حدّى [بهاندازۀ] چهار هزار سال را براى خلقت آسمانها و زمین مىگذارید، چه ترجیحى دارد که حالا [امام بفرمایند] که ما چهار هزار سال قبل از خلقت آسمانها و زمین بودیم؟! خب هزار سال باشد، این چه مسئلهاى است؟! اگر این ترجیح یک ترجیح واقعى است چرا این چهارصد هزار سال نیست که بیشتر برساند؟! بعد از همه اینها گفتم که مگر زمان متکى به ماده نیست؟! چطور قبل از اینکه ماده خلق بشود، چهار هزار سال قبل [بودهاند]؟! گفت: اینها روایات است و ائمه علیهمالسّلام گفتهاند و ما هم اینها را نمىدانیم! باید اینها را بگوییم ولى راجع به اینها نمىشود صحبت کنیم! گفتم که خب این یک مطلب، قضیه، وادى و بحث دیگر است. اگر اینطور است خب نباید هم صحبت کرد!
باید به این مسائل و روایاتى که مربوط به خلقت است یک نظر بیندازیم تا بعد در اینجا قضیۀ کیفیت عالم لوح محفوظ و عالم قدر براى ما روشن بشود که با توجه به این مطالب چطور مىتوانیم در ظرفى که زمان وجود خارجى ندارد تحدید زمان کنیم؟! چطور مىشود تحدید زمان کرد؟! وقتی بنابر این باشد که زمان تعلق به ماده داشته باشد و ماده معدوم باشد، عوارضى مثل زمان و مکان که بر آن ماده مترتب است هم معدوم هستند. وقتى که معدوم شد، معدوم هم لا یخبر و لا یخبر به خواهد بود. بنابراین اصلاً زمانى وجود ندارد که امام علیهالسّلام بخواهد راجع به این قضیه تحدید کند! این یک مطلب است.
ظاهراً در جلسات قبل با یکى از رفقا و دوستان در بین راه راجع به کیفیت ترتب در عوالم علوى نسبت به عوالم ماده صحبت شد و من عرض کردم که این مطلب جایش خالى است و إنشاءالله در جلسۀ بعد راجع به این قضیه صحبت مىکنم. اینکه در آیات راجع به داستان ألست داریم: ﴿وَإِذۡ أَخَذَ رَبُّكَ مِنۢ بَنِيٓ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمۡ ذُرِّيَّتَهُمۡ وَأَشۡهَدَهُمۡ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡ قَالُواْ بَلَىٰ شَهِدۡنَآ أَن تَقُولُواْ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ إِنَّا كُنَّا عَنۡ هَٰذَا غَٰفِلِينَ﴾1 خداوند این قضیهاى که مربوط به ألست است را در یک زمانى قبل؛ در یک زمان متقدمى که اصلاً هنوز خلقت تحقق خارجى پیدا نکرده است به این خلقت خطاب مىکند. خلقتى که این خلقت طبعاً نمىتواند جنبۀ مادى داشته باشد! وقتى خدا مىگوید: از بنى آدم و از ظهور آنها و پشتهاى آنها بر توحید و ربوبیت پیمان و عهد گرفتیم و همه تأیید و اقرار و اعتراف نسبت به این قضیه کردند! این مطلب چطور مىتواند باشد؟! با وجود اینکه ما گفتیم که آن عالم، عالم ثابتات است و در آنجا چیزى از پروردگار مخفى نیست و هرچه هست در یک کفه در مرأى و منظر پروردگار است درحالیکه خداوند قبل و بعدى را در اینجا اثبات مىکند. [میفرماید:] قبل از خلقت شما، قبل از بهوجود آمدن شما، قبل از اینکه شما در اینجا پا بگذارید و قبل از اینکه تکوّن و نشئت پیدا کنید، ما در آنجا نسبت به این قضیه از شما عهد گرفتیم و اعتراف کردید و خود شما پذیرفتید، نهاینکه شما یک وجود دیگرى بودید! این مسئله قبل از خلقت آدم و ذریۀ او انجام شده است نهاینکه شما یک شیء دیگرى بودید و ما از آن شیء دیگر اعتراف گرفتیم و عالم ألست ما یک عالم دیگرى بود! همانطورىکه عرض کردم مثل یک دانۀ سیب که در این دانۀ سیب استعداد براى درخت و بارور شدن و رسیدن به کمالات وجود دارد و ما انگار خطاب به این دانۀ سیب کنیم و بگوییم که آیا اگر باغبان تو را در زمین بگذارد و آب بدهد و خصوصیات و شرایطش مهیا باشد، اعتراف مىکنى که بتوانى بعداً یک درخت بارور و تنومند و داراى میوه و کذا بشوی؟! ایشان هم بگوید: بله! خب این دانۀ سیب با آنچه که بعداً به آن تبدیل مىشود دوتاست! الآن پانزده و بیستتا از آنها یک گرم هم وزن ندارد و آن یک درختى است که ممکن است چند صد کیلو وزن داشته باشد و داراى چقدر میوه و امثالذلک باشد. خب این دو موجود است درحالیکه شما مىبینید به این بنى آدم خطاب شده است که ما از شما عهد و اعتراف و اقرار گرفتیم! اینکه الآن خلق شده است، اگر قبلاً بوده است پس این خلق چه معنا دارد؟! اگر قبلاً نبوده است پس از یک چیز دیگر اعتراف گرفته است نه از این خلق! خدا از یک موجود دیگرى اقرار گرفته است نه از این انسانى که در مقابل و در کنار هست.
این مسئله در راستاى همان قضیهاى که ما گفتیم قرار مىگیرد یعنى اتفاقاً درست همان مطلبى را که ما در آنجا عرض کردیم تأیید مىکند که در مسئلۀ عوالم دیگر یا در مبدأ اول براى ارادۀ ازلى که علم عنائى حق است، آن علم مساوى با نفس معلوم خارجى است که نفس تصور علم عنائى حق نسبت به همۀ مظاهر، اعیان خارجى، موجودات، مکوّنات و مبدعات مساوی با تحقق خارجى تمام اعیان خارج است.
یکی بودن نفس اراده و نفس مراد در ذات پروردگار
بنابراین ارادۀ پروردگار مثل ما نیست که اول یک مقدماتى را در وهلۀ اول براى رسیدن به علم طى کنیم و وقتى که به آن علم رسیدیم تازه ارادۀ براى تحقق آن معلوم در ما انبعاث پیدا کند و وقتى که اراده انبعاث پیدا کرد، آن موقع بهدنبال تحقق آن مراد برویم. در ذات پروردگار ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيًۡٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾1 است! در ناحیۀ امر، نفس اراده با آن نفسِ مراد در خارج یکى است! ما که مىخواهیم اراده پیدا کنیم، اول مىخواهیم این را برداریم و بعد وقتى که اراده کردیم تازه دست را بهطرف این فنجان مىبریم. اول میل به رفع عطش در ما پیدا مىشود و بعد آن میل ازدیاد پیدا مىکند و همینطور مقدماتى را طى مىکند تااینکه به اراده مىرسد و بعد هم تازه ممکن است بین اراده و مراد ما حاجز قرار بگیرد و دست من نتواند به این برسد. اما در ذات پروردگار، نفس علمِ ذات بارى به یک مراد و تعین خارجى مساوقٌ لِوجودِها الخارجى و مساوقٌ لتَعیُّنهِ الشخصى و مساوقٌ لجزئیتِها الوجودى است! یعنى همان ارادۀ نسبت به او، مساوى با اوست و دیگر مقدمات نمىخواهد که خدا بنشیند و فکر کند که حالا این را چطورى درست کنم! آیا این را که درست مىکنم با آن تضاد دارد یا تناقض دارد؟! آیا بین آن دوتا را باهم جمع کنم و کمی از این بزنم و کمی از آن بزنم و کم کنم [و زیاد کنم]؟! این حرفها نیست. نفس ارادۀ ذات بارى بر تحقق یک امر خارجى مساوقٌ لِوجوده؛ یعنى مساوق با وجود است. و همینطور نسبت به ولىّ الهى و ائمه علیهمالسّلام و معصومین هم نفس ارادۀ آنها مساوى با [تحقق موجود خارجى است].
کیفیت خلق کردن طیر از گِل توسط حضرت عیسی
براى حضرت عیسى علیهالسّلام در آیه شریفه داریم: ﴿وَإِذۡ تَخۡلُقُ مِنَ ٱلطِّينِ كَهَيَۡٔةِ ٱلطَّيۡرِ بِإِذۡنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيۡرَۢا بِإِذۡنِي﴾1 شما خیال مىکنید حضرت عیسى گِل را در دست مىگرفت و اول نگاه مىکرد [و میگفت:] خدایا یک ارادهاى بکن، دعا مىکرد و بعد از آن دعا ارادۀ خداوند تعلق به خلق مىگرفت؟! نه، همینکه نفس آن حضرت به تحقق خارجى طیر تعلق مىگیرد، آن طیر در خارج تحقق خارجى دارد که پرواز مىکند و مىرود نهاینکه حالا بنشیند فکر کند، دستى بزند، یک اِعمالى بکند و یک فوتى بکند، نه! همان تصور طیر خارج، مساوقٌ لِوجودِ الطَّیر و مساوٍ لِتعیُّنِ الطَّیر. این اراده همان ارادۀ ولىّ است که البته راجع به این قبلاً مطالبی عرض شد و حالا این مطلب را خیلى سریع مىگویم و تمام مىکنم تااینکه جلسۀ بعد به این برسیم.
پس روى این جهت وقتى که علم را در ذات بارى متصور شدیم و تصور علم نسبت به معلوم خارجى کردیم، این نفسِ تصور علم در ذات بارى مساوقٌ لِوجودِ المعلومِ الخارجى. چون هر علمى یک معلومى مىخواهد، چیزى که مقابل ندارد [علم به آن تعلق نمیگیرد]. علم به یک معلومى تعلق مىگیرد. حالا فرض کنید که آن معلوم یا در ذات باشد یااینکه در خارج از ذات باشد. در علوم حصولى، معلوم خارج از ذات است. مثلاً علم به یک شخص، علم به دیوار، علم به درخت، علم به فرش و امثالذلک [تعلق میگیرد]. در آن معلوم بِالعلمِ الحضورى، به خود ذات برمىگردد و به خصوصیت خود ذات برمىگردد. پس وقتى که مىخواهیم به خودمان و غضبى که در خود ما هست علم پیدا کنیم، نیاز نیست کسى را در خارج ببینیم و چشممان را باز کنیم، حتى چشممان را هم ببندیم غضب را در خودمان احساس مىکنیم! حتى اگر چشممان را هم ببندیم، غریزۀ عاطفى و عطوفت را در نفس خود احساس مىکنیم! حتی اگر چشم خود را ببندیم، قدرت براى برداشتن یک بار را در نفس خود احساس مىکنیم و همینطور سایر احساساتى که همۀ اینها در نفس موجود است و وجودش وجود حضورى است، نه وجود حصولى؛ از جایى نیاوردهایم بلکه خودمان داریم و در ذات خودمان هست منتها به او که توجه مىکنیم، علمِ بر علم و اطلاعِ بر اطلاع و علمِ مجدد بر آن علمِ حضورى پیدا میکنیم.
آگاهىِ موجود در علم حضورى مساوى با وجود
بنابراین در علم حضورى که آگاهى هست، آن آگاهى در علم حضورى مساوى با وجود است. خب در میان مردم این مسئله خیلى مأنوس نیست، اینها خیال مىکنند علم همیشه باید حصولى باشد و باید از یک جایى بیاید و در [ذهن] آدم برود! از بیرون بیاید و در [ذهن] آدم برود! آدم چشمش را باز کند و یک عکسى در [ذهن] آدم برود! این علم مىشود. ولى در علم حضورى همانطورىکه الآن در اینجا حضور داریم و وجود ما الآن در این اتاق هست، در علم حضورى به همان وجودُ الشىء معلوم مىگویند؛ یعنى همان حس ما، قدرت ما، رحمت ما، غضب ما، قهر ما، تفکر ما، تعلق ما، تعقل ما، همان شیطنت و پدرسوختگى ما! همۀ اینها در ما وجود دارد و بر آن اطلاع پیدا مىکنیم.
تأکید بزرگان بر مراقبۀ دائمی
حالا بعضىها هستند هر روز خودشان را به محاسبه و اینها مىکشند و مىگویند: اى نفس پدرسوخته! اى نفس متقلّب و فلان و این حرفها، حواست جمع باشد! بعضىها نه! این را فراموش مىکنند و بهواسطۀ فراموشى است که تمام این بلیّات دامنگیر افراد مىشود! اینکه بزرگان مىگویند: دائماً باید مراقبه داشته باشى همین است. فقط به خوبىهایت نگاه نکن، به آن چیزهاى دیگرت هم نگاه کن و متوجه باش که اگر خدا دستى از تو نگیرد، آنها رو مىشود و با آنها با مردم سروکار دارى و امثالذلک!
حالا که دو علم داریم؛ علم حضورى و علم حصولى، ـ اینجا خودتان حساب کنید، دیگر نیاز به گفتن من ندارد ـ علم عنائى به اعیان خارجى از کدام علم است؟! حساب کنید! ما مىگوییم: اصلاً خلقت آدمى نبود، خلقت زمین و آسمان نبود، کهکشانها نبودهاند و دیگر مکان هم نبوده است، هیچ چیزی نبود، خلاص! نه کرۀ زمین بود، نه کرۀ قمر، نه کرۀ شمس، نه کهکشان و نه چیزى بوده است، همینها و چیزهایى که تا جایى سیر مىکنیم همه از آثار پروردگار هست و الآن مشاهده مىکنیم هیچکدام از اینها نبودند، این یک مورد از آن.
سراغ عالم مثال برویم، عالم مثال با خصوصیاتش و عالم برزخ نبوده است! همانکه امام صادق علیهالسّلام مىفرماید که این عالم به این بزرگى که تازه دارند ستارههایى که 350 تا چهارصد میلیون سال نورى با ما فاصله دارند کشف مىکنند [نسبت به عالمِ مثال مثل یک قطره به دریا میماند]!1 حالا تازه این اول راه است! این مغز ما که فقط هنگ مىکند! ستاره را [در فاصلۀ] چهارصد میلیون سال نورى کشف کردهاند! حالا فرض کنید که اینها نبودهاند. این عالم نسبت به عالم مثال مثل یک قطره به دریا مىماند! دیگر بروید بالا که چه خبر است و فلان و این چیزها! فرض کنید که اینها هیچکدام نبودهاند و خداى متعال بود: «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ و الآن کما کان»2 نه عالم ماده بود، نه عالم مثال بود، نه عالم ملکوت بود که مافوق مثال است، نه لاهوت و نه جبروت بود، هیچ نبود! تنها خدا بود! داریم: «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ و الآن کما کان» آیا همان ذات بسیط بالصرافه در همان مرتبۀ صرافت علیم بود یا جاهل بود؟! نمىشود بگوییم که جاهل بود، علیم بود. علمش به چه چیزی تعلق گرفته است؟! بالأخره هر علمى یک معلوم مىخواهد! خب نمىشود که آدم همینطور فقط علیم باشد! مگر این علم به اعیان خارجى تعلق نگرفته است؟! مگر به مظاهر خودش تعلق نگرفته است؟! آیا این تعلق علم عنائى حضرت حق به مظاهر ـ حالا اسم مظاهر هم نمىآوریم و اصلاً مىخواهیم خیلى عامیانه صحبت کنیم و بگوییم: آدمهای خارج از ذات خودش، این خیلى حرف چرند و عالى است! ـ و این عوالم و معلومات، علم حضورى است یا علم حصولى است؟! اگر به علم حصولى است که علم حصولى باید یک امر خارج از ذات باشد! تا یک امر خارج از ذات نباشد که عالم به معلوم علم پیدا نمىکند. قبل از اینکه چشمتان را باز کنید مىتوانید علم پیدا کنید به اینکه الآن در این صحن چه چیزهایى هست؟! اگر باز کردید و چیزى نباشد، آیا اطلاع پیدا مىکنید؟! نه! باید یک درخت، حوض، باغچه و امثالذلک در اینجا باشد تا آن علم حصولى برایتان حاصل بشود. چه چیزی جداى از ذات پروردگار بوده است که پروردگار عالم به او بشود؟! هیچ! چون فرض این است که غیر از ذات چیز دیگرى نبوده است.
علم به ذات مساوی با علم به تمام مظاهر مستجمع در ذات
پس علم پروردگار به چه چیزی تعلق گرفته است؟! این علم حضورى میشود؛ علم به خودش! وقتى که علم به ذات خودش پیدا مىکند یعنى علم به تمام مظاهرى که در ذات خود استجماع کرده است پیدا میکند! آن مظاهر همین اعیان خارجى است.
بنابراین تا خدا خدایى مىکرد، خلق خدا هم وجود داشت، تمام این عوالم وجود داشت؛ عالم ماده و عالم مثال و عالم ملکوت وجود داشت تا یک لحظه و یک برهه از تخلّى بین ذات و معلوم خارجى دیگر مستحیل و ممتنع مىشود، لازمهاش جهل ذات به ذات خودش است که ذات بارى نسبت به ذات و مظاهر خود جاهل است. تا اینجا مسئله روشن شد؟! البته خیلی باید روى این قضیه [دقیق] بشویم. حالا سراغ عالم ألست میآییم که خود پروردگار که اثبات تقدم و تأخّر کرده است، دیگر چگونه مىتواند توجیه پیدا کند؟!
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد