763

حقیقت زمان و ماهیت گذشت در هستی

تبیین تفاوت زمان اعتباری با واقعیتِ درونیِ استمرار

13956
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی حقیقت زمان و تفاوت آن با مکان می‌پردازند. ایشان با نقد دیدگاه‌های رایج که زمان را صرفاً امری مادی یا وابسته به حرکت اجرام آسمانی می‌دانند، بر این نکته تأکید می‌کنند که زمان در اصل، یک «حس درونی» و «واقعیتِ استمرار» است که انسان در ذات خود آن را درک می‌کند. بحث از اینجا آغاز می‌شود که زمان نه یک امر خارجی مستقل، بلکه عارض بر وجود و بقای اشیاء است. در ادامه، با عبور از تحلیل‌های مادی و فیزیکی، به این نتیجه می‌رسیم که این حسِ «سبق و لحوق» یا همان گذشت، به عالم ماده اختصاص ندارد و در عوالم غیرمادی مانند برزخ و عالم مثال نیز به تناسب خود وجود دارد. در نهایت، این بحث به تبیین روایاتی می‌انجامد که از مقیاس‌های زمانی برای خلقت استفاده کرده‌اند و روشن می‌سازد که این تعابیر، بیانگر حقایقِ وجودی و مراتبِ هستی است، نه صرفاً شمارش سال‌های شمسی یا قمری.

/13
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۶۳

1
  • درس هفتصد و شصت و سوم

  • حقیقت زمان (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • یک بحث راجع به کیفیت تحقق مکان قبلاً عرض شد و روشن شد که مسئلۀ مکان یک مسئله اعتبارى است. و تحقق خارجى ندارد و برحسب اعتبار است که ما به یک فضاى اعتبارى و توهمى اطلاق مکان مى‌کنیم و در جاى دیگر نفى مکان.

  • راجع به این مسئله قبلاً صحبت شد و عرض شد، البته بحث بیشترش در جاى خودش در مباحث اسفار خواهد آمد، منتها براى نیاز بحث قضاء و قدر آن مقدارى که لازم بود خدمت دوستان عرض کردیم.

  • حالا صحبت در زمان است که زمان چطور است؟! آیا زمان هم یک امر اعتبارى و تخیلى است یااینکه یک امر واقعى است؟! [امر واقعی] مثل خود اعیان خارجى که تحقق خارجى دارند، تحقق جوهرى دارند یا تحقق عرضى دارند منتها عرض متأصّل مثل کیف و کم که اینها یک تعیّن و تشخّص دارند. رنگ و الوان، اعراض بر موضوعات هستند یا اذواق، اسماع، مبصَرات، مسموعات که اینها اعراض هستند و همین‌طور حرکات و امثال‌ذلک؛ البته در حرکت یک اختلافى است که بعضى‌ها حرکت را از سنخ وجود مى‌دانند، وجود فی‌حدّنفسه نمى‌تواند موضوع باشد بلکه وجود خودش ایجاب موضوعیت مى‌کند یا ایجاب عرضیت مى‌کند، خودش فی‌حدّنفسه نه موضوع است و نه عرض و نه جوهر.

  • حقیقت زمان یک حقیقت تدریجى و تدرّجى

  • در زمان آنچه که محقَّق هست این است که به‌عنوان یک مسئله و به‌عنوان یک موضوع نمى‌شود روی آن حساب بشود، خب این بحث اول است که موضوع نیست بلکه عارض بر موضوع مى‌شود و لازمۀ زمان و حقیقت زمان یک حقیقت تدریجى و تدرّجى است، یعنى نفس ذاتى خود زمان عبارت از یک عرضى است که در ذاتش تدرّج و تغیّر باید حاصل باشد. اگر شما یک مسئله‌اى را ثابت دانستید، در آن ثبوت دیگر زمان معنا ندارد. باید در زمان یک جنبه‌اى باشد که در آن جنبه، حالت سابق لحاظ بشود و حالت فعل که «آن» است و حالت استقبال، یعنى جنبۀ انتظار و توقّع در زمان باید لحاظ بشود تا ذاتى زمان در اینجا صدق کند. بناءًعلىٰ‌هذا هر حقیقتى که در آن این مسئله باشد یک جنبۀ سابقى دارد و یک مسبوقى و یک توقّع و انتظارى، به آن حقیقت زمان گفته مى‌شود، حالا هرچه مى‌خواهد باشد و به هر کیفیتى مى‌خواهد باشد.

جلسه ۷۶۳

2
  • ارائۀ تعریف غیر جامع از زمان توسط عوام

  • پس زمان به آن کیفیتى که تابه‌حال در بین عوام و در بین اشخاصى که اطلاع بر مبانى ندارند مطرح بوده که عبارت از گذشت ساعات و ایام و لیالى بر اجزاء مادّى است، این مسئله نمى‌تواند یک تعریف جامع و شامل و مانعى باشد زیرا ما احساس مى‌کنیم که فقط زمان اختصاص به یک هم‌چنین مسئله‌اى ندارد. در مادیات مسئله درست است و به این شکل هست که یک زمان گذشته‌اى بر آن فرض است و بعد زمان حال و آینده. الآن که ما در این اتاق هستیم و داریم در اینجا بحث مى‌کنیم خب رفقا و دوستان قطعاً قبل از من به این اتاق تشریف آورده‌اند و این قبلیت یک واقعیتى است که این واقعیت را احساس مى‌کنیم و کسى نمى‌تواند انکار کند درحالی‌که خودِ نفس اشخاص و نفس ذوات واقعیت خاص به خودشان را دارند. صحبت در خصوص آن اجسام و ابدانى که در این اتاق قبل از ما حضور پیدا کرده‌اند نیست بلکه صحبت در سبق آنهاست؛ یعنى صحبت در این است که این اجسام و ابدان در حالت و فضایى بوده‌اند که بنده در آن فضاء نبوده‌ام. پس صحبت در این نیست که این جسم یا این بدن و یا این ماده بوده است یا نبوده است. در بود یا نبود ماده بحث نداریم و این مشخص است و مفروغٌ عنه است که اجسامْ همه هستند، موادْ همه هستند، ابدان همه هستند. صحبت در بود و نبود است، یکى مى‌گوید: آقا من زودتر آمدم، آن یکى مى‌گوید: نه آقا من زودتر آمدم. آن یکى مى‌گوید نه، تو آن‌قدر دیرتر آمدى. در خود آن ذات و بدن و جسم صحبت نیست، آن سر جایش محفوظ هست صحبت در دیر و زود آمدن است، قبل و بعد آمدن است؛ این قبل و بعد چیست؟ در خود ماده دعوایى نیست، اختلافى نیست. در خود جسم اختلاف نیست، پس این اختلاف در چیست که یکى مى‌گوید: آقا من قبل از تو آمدم، آن یکى مى‌گوید: نه من قبل از شما آمدم. آن یکى مى‌گوید: شما آن‌قدر دیرتر آمدى، او مى‌گوید: نه من آن‌قدر دیرتر آمدم، من خیلى دیر نیامدم فرض کن دو دقیقه دیرتر آمدم.

جلسه ۷۶۳

3
  • در خود جسم ایراد و اشکال نیست، صحبت در آن حالتى است که آن حالت بر جسم عارض شد. اسم آن حالت را زمان مى‌گذارند. حالا آن حالت عبارت از یک حقیقت و واقعیتى است که آن واقعیت را احساس مى‌کنیم و به‌خاطر احساس آن واقعیت است که ما در اینجا قرارداد منعقد مى‌کنیم. آن مسئله را انتزاع مى‌کنیم، روى آن واقعیت نمره و شماره و عدد مى‌گذاریم؛ یک دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقه و... ما داریم روى آن واقعیت عدد مى‌گذاریم، حساب روى آن واقعیت باز مى‌کنیم که الآن آن واقعیت ملموس است و همه هم دارند این کار را انجام می‌دهند؛ همۀ افرادى که در اینجا هستند به این قانون پایبند هستند. دستگاه درست می‌کنیم که آن دستگاه نشان بدهد که چند دقیقه این زمان در اینجا تحقق پیدا کرد مثلاً یک ساعت زمان تحقق پیدا کرد و محاکم و دادگاه‌ها و ارتباطات خودمان را براساس ساعت و زمان و این جریانى که انجام مى‌شود حسابرسى مى‌کنیم. مثلاً جنایتى که انجام مى‌شود، در چه زمانى بود؟ قبل و بعد چقدر تأثیر دارد و ... شما نگاه مى‌کنید مى‌بینید که اصلاً تمام زندگى ما همه براساس این جنبه مى‌گردد و براساس همین واقعیت الآن دارد دور مى‌زند. این مسئله پس یک واقعیتى مى‌شود که ما با احساس خودمان اسم آن واقعیت را زمان مى‌گذاریم که آن واقعیت عبارت از گذشت، مضىّ، طىّ، سیر، حرکت و امثال‌ذلک است. این طىّ، حرکت، سیر و گذشت را آن احساسى که براى ما در این گذشت هست، آن احساس را زمان مى‌گویند. اما چیزى ما در خارج سواى آن جسم و سواى آن ماده و سواى آن اجسام و مواد به هر کیفیت نداریم که غیر از آن جسم و ماده و آن موجودیت آن شیء در نوعیت خودش ـ هرچه مى‌خواهد باشد البته جسم مادى ـ ما چیزى نداریم بر اینکه غیر از او یک امر دیگرى باشد که همراه با او و قرین با او و مصاحب با او وجود داشته باشد که اسم این را بدن، اسم آن را زمان بگذاریم. اسم این را حجر، اسم آن را زمان بگذاریم. اسم این را درخت، اسم آن را زمان بگذاریم. چیزى غیر از درخت وجود ندارد، چیزى غیر از انسان وجود ندارد، چیزى غیر از حجر وجود ندارد که به‌خاطر آن این کار را بکنیم.

جلسه ۷۶۳

4
  • اما شما در کیف مى‌بینید که وجود دارد مثلاً شما یک موضوعى دارید فرض کنید الآن یک عبا دارید که رنگش سیاه است بعد این عبا را در آفتاب قرار مى‌دهید و یک ماه از آن مى‌گذرد یادتان مى‌رود بیایید این عبا را بردارید، وقتى نگاه مى‌کنید مى‌بینید رنگش زرد شد. می‌گویید: عبایم که سیاه بود! چون شمس در اینجا بر او عارض شده است، شمس به آن اصابت کرده است کم‌کم این رنگ و لون از سوادى به اصفرارى برمى‌گردد. این مسئله را شما احساس مى‌کنید. این در اینجا دو ماه زیر آفتاب بود و مستقیم آفتاب به آن خورده است. می‌گویید: اینکه اول رنگش سیاه بود، رنگش قرمز بود، الآن چرا این‌طور است؟!

  • خلاصه کاملاً احساس مى‌کنید که این رنگ اول وجود داشت، سواد و سیاهى اول وجود داشت، قرمزى اول وجود داشت ولی الآن آن قرمزى و سیاهى دیگر وجود ندارد و به جایش زردى و اصفرارى یا بیاضیت در اینجا جاى آن را گرفت. آن را که قبلاً بود کاملاً به یاد دارید، آن را که الآن هست کاملاً مشهود شماست. اگر کسی دیگر هم بیاید از او سؤال کنید که آقا این عبایى که الآن در اینجا افتاده رنگش چیست؟ مى‌گوید: زرد است. مى‌گویید: این که زرد نبود، سیاه بود مى‌گوید: من که سیاه نمى‌بینم، این که الآن مى‌بینم زرد است. دیگرى بیاید از او سؤال بکند، مى‌گوید: این که الآن افتاده زرد است. دقت کنید! خب این کسی که الآن دارد مى‌گوید: زرد است، آیا اطلاع دارد بر اینکه چه مدت بر این گذشت؟! اطلاع ندارد! یعنى بدون اطلاع از اینکه دو ماه الآن زیر آفتاب هست دارد مى‌گوید که این رنگش زرد است، بدون اینکه اطلاع داشته باشد از اینکه نسیان عارض شده، غفلت در اینجا عارض شده که این را از روى بند بردارند، دارد مى‌گوید: زرد است.

  • کیف، یک واقعیت خارجى

  • پس کیف یک واقعیت خارجى است که این واقعیت براى همۀ افراد ملموس و محسوس است درصورتی‌که آنها حس لمس را واجد باشند.

جلسه ۷۶۳

5
  • اما یک مطلبى در اینجا مخفى است و آن این است که از شما سؤال مى‌کند: آیا این رنگ زردى که این لباس دارد، این قماش یا این عبا دارد رنگش رنگ اصلى است یا رنگش به‌واسطۀ تبدّل لون است؟ شما مى‌گویید: هان! دو ماه، سه ماه گذشته و این عبا در همین‌جا بوده و فراموش شده که بیایند بردارند، رنگش از سیاهى به قرمزى برگشت. این فرش که در اینجا افتاده است چون آفتاب مستقیم به آن خورده است رنگش از قرمزى به زردى برگشت.

  • این زمان را این شخص نمى‌داند ولى شما مى‌دانید. آنچه که همه مى‌دانند، این لون است آنچه که فقط شما مى‌دانید، غیر از تبدل لون، یک چیز دیگر است که آن عبارت از زمان است. حالا مى‌گویند: چه مدت بود؟! شما مى‌گویید: سه ماه بود، سه ماه چقدر است؟ سه‌تا سى‌ روز است. روز چیست؟ مى‌گویید: صبح نگاه کن چه بود؟ مى‌گوید: این را مى‌دانم. می‌گویید: غروب را هم نگاه کن وضع چطور است، از صبح تا غروب را مى‌گویند: یک روز. نودتا از این حالت گذشت و بعد از او این رنگ به این کیفیت و به این رنگ درآمد.

  • اسم این را زمان مى‌گذارند. پس اینکه مى‌گویند: زمان یک امر نسبى است، همۀ این حرف‌ها چرت‌وپرت است، زمان نه امر نسبى است، نه امر واقعى‌ خارجى است و این مزخرفاتى که درمى‌آورند: اگر یکى به سرعت نور برود و از این‌طرف برگردد، به شکم مادرش برمى‌گردد و همین‌طورى هم به جاى دیگر برمى‌گردد و شاید عروسى بابا و ننه‌اش را هم یادش بیاید! این حرف‌ها همه بازى‌هایى است که فیزیک و متافیزیک آمده مخلوط شده و این بازى را درآورده‌اند.

  • زمان یک امر اعتبارى، براساس احساس شخص

  • زمان یک امر اعتبارى است براساس احساسى که شخص مى‌کند. هیچ فرق هم نمى‌کند. شما الآن با سرعت مورچه از اینجا تا آن‌طرف بروید، یک زمان سیر مى‌کند، اگر با سرعت فوق نور هم از اینجا به آنجا بروید، همان است و تفاوتى نمى‌کند. هردو گذشت است، هردو مضىّ است، هردو سیر است، هردو تغیّر و تبدّل است، نه نور در اینجا دخالتى دارد و نه حرکت صوت در اینجا دخالتى دارد. نه هیچ چیز از اینها. هیچ‌کدام از اینها دخالتى در این مسئله ندارد. آنچه که دخالت دارد، احساس شما بر این است که یک چیزى در اینجا واقع شده است! فقط آن است. چه احساسى است که براى ما حاصل مى‌شود، به‌واسطۀ آن احساس مى‌بینیم که مسئله تفاوت مى‌کند، مى‌بینیم که فرق مى‌کند. به‌واسطۀ آن احساس است که به افراد اعتراض مى‌کنیم! به‌واسطۀ آن احساس است که از یکى خوشمان مى‌آید، به‌واسطۀ آن احساس است که از یکى بدمان مى‌آید.

جلسه ۷۶۳

6
  • الآن این آقایان در مجالسى که مى‌روند، این رجال، شخصیت‌ها، دنیا، اینها آن‌قدر روی آن احساسشان حساب باز مى‌کنند، آن‌قدر روى این اعتباراتشان حساب باز مى‌کنند که چه کسی زودتر مى‌رود و چه کسی دیرتر مى‌رود. فلان شخص یک قسمى وارد مجلس بشود که اول او آمده باشد! الآن در چیزهای بین‌المللى و فلان مى‌بینید که این‌طور هست. مثلاً دو کشور متخاصم مى‌خواهند با همدیگر بنشینند مذاکره کنند. طورى قرار مى‌دهند که دوتا در دارد و یکى پشت آن در و یکى پشت در دیگر مى‌ایستد، تا کنار در مى‌رود و باز می‌شود هردو داخل مى‌آیند! اگر یکى زودتر بیاید آن یکى دیرتر، به او برمى‌خورد که چرا دیر به من اطلاع دادید؟! من دیرتر آمدم! این یعنى تو زودتر آمدى، حکم مستقبل از ما را در اینجا قرار دارى! ببینید دنیا در چه اوضاعى است!

  • همۀ این اعتبارات در ما هم هست، حالا ما داریم به این و آن اعتراض مى‌کنیم ولی ما هم همین هستیم؛ اول او بیاید، بعد من بیایم! شخصیت ما، پرستیژ ما، شأن، مقام و مرتبه که از خدا هم بالاتر زدیم با این قضیه تأمین بشود و با این اعتبارات در جاى خودش قرار بگیرد!

  • الآن یادم آمد در جنگ بین‌الملل دوم وقتى که زدند ژاپن را درب‌وداغان کردند و بمب اتم انداختند و آنها هم صلح کردند یعنى در واقع تسلیم شدند قرار بود که بیایند در یک جزیره‌اى از جزایر ژاپن امضاء کنند و آن ژنرال مک‌آرتور معروف آمریکایى که این جریانات و جنگ و اینها در خاور دور به‌دست او بود قرار بود که بیاید و با رئیس‌جمهور آمریکا که آن موقع ترومن بود ملاقات کنند. اتفاقاً باهمدیگر و در یک زمان به محل رسیدند، یعنى هر دوتا طیاره در یک زمان رسیدند، یعنى هواپیماى این ژنرال، با طیارۀ این جناب آقاى رئیس‌جمهور محترم و مکرّم جناب آقاى ترومن، هردو باهم آن بالا رسیدند! و خب او از یک‌طرف، این ژنرال پیروز و فاتح و اینها بود [و او هم رئیس‌جمهور]! ژنرال مک‌آرتور بزرگ‌ترین مارشال ارتش آمریکایى در خاور دور بود و افتخار شکست ژاپن را به پاى او مى‌نویسند. خب تو نشسته‌اى در کاخت و فقط دستور مى‌دهى! ما آنجا در صحنۀ‌ جنگ در صف اوّل جلوى تیر بودیم! مثلاً این ژنرال‌ها و اینها در صف اوّل ایستاده‌اند، عقب نیستند! همه صف اوّلند و مى‌گویند که پیروزى به‌حساب ماست! تو در کاخت هستى! کاخ سفید، سیاه، قرمز نمى‌دانم چیست! مدام مى‌گویى که برو جلو و نرو جلو! این فقط کار شماست. هنر نکردى! چهار سال آوردنت و بعد تو را مى‌برند! هنر نکردى! هنر را ما مى‌کنیم که در تیر، تفنگ، توپ، خمپاره و فلان و این چیزها [جنگ می‌کنیم] حالا اگر راست بگوید! اگر راست بگوید! خب حالا حداقل سربازهایش که این کار را کرده‌اند! [می‌گویند که] ما این کار را کردیم!

جلسه ۷۶۳

7
  • [خلاصه] مقام و موقعیت من بیشتر از تو است! تو اوّل باید بنشینى، بعد من بنشینم!

  • شاید قاعدتاً هم همین‌طور باشد، خب نمى‌دانیم! ما که چیزهای سیاسى بلد نیستیم، اینها خودشان تعریف مى‌کنند!

  • خلاصه این طیاره‌اش همان بالا بود. آن هم مى‌گفت که مرتیکه من رئیس‌جمهور آمریکا هستم! تو ژنرالى، چه ربطى به من دارد؟! دارى به من دستور مى‌دهى؟! عجب زور مى‌گویى! من رئیس‌جمهورم دارد به من مى‌گوید: تو اول بنشین! ...

  • سه ربع ساعت این دوتا هواپیما بالا مى‌گشت، این به آن مى‌گفت: تو زودتر بنشین، آن به آن مى‌گفت تو زودتر بنشین!

  • آخر بالأخره مجبورش کردند که ژنرال بنشیند! خب خیلى بد است رئیس‌جمهور بنشیند و از او استقبال کند!

  • ببینید این انسان در کجاست! اینها بچۀ ده ساله و دوازده ساله نبودند، پفک و آب‌نبات خور نبودند! یکى هفتاد سالش بود، آن یکى 75 یا هشتاد سالش بود ـ خلاصه پیر بودند ـ اما ببینید افکار چقدر افکار بچه‌گانه است! بچه‌اى که شده هفتاد سال! بچه‌اى که شده هشتاد سال! هنوز بچه است! ماها هم هنوز بچه‌ایم! نه فقط آنها بچه‌اند ماها هم بچه‌ایم. ماها هم در افکار خودمان، در تخیلات خودمان، در توهمات خودمان هستیم؛ این زودتر برود، آن دیرتر برود، آن اول برود در مجلس بنشیند بعد صاحب‌خانه بیاید دیدن کند یا نه، این بیرون بیاید و همراه با صاحب‌خانه داخل بیاید.

  • بله! دیگر بگذریم و خیلى بیراهه نرویم! در راه خودمان باشیم بهتر است. ما همین هستیم! همه در [تخیل] هستیم.

  • اینها مسئلۀ زمان را خوب حس کرده بودند ـ نمى‌دانم جناب آمریکایى‌ها فلسفه خوانده بودند یا نه ـ که زمان چقدر اهمیت دارد! قبلى و بعدى چقدر مهم است! چقدر سرنوشت‌ساز است! شخصیت ما را همین مى‌سازد دیگر!

  • همین‌که قبلاً بنشینی دیگر زمین خورده‌اى و نه شأنى دارى و نه شخصیتى، هیچ ندارى! بعداً بیا! اینکه بعداً مى‌آیى، هان! بالا رفتى! خلاصه وضع و موقعیتت الآن در جاى خودش تثبیت شد!

جلسه ۷۶۳

8
  • پس شما هم این حالتى که هست ... درحالی‌که هردو هستند دیگر! هردو هستند، هرسه هستند، پنج‌تا، ده‌تا، همه هستند اما این حالتى که روى این حالت حساب باز کردند، این چه حالتى است؟ این حالت عبارت از «گذشت» است. بنابراین این‌طور‌ نیست حتماً باید ماه و خورشیدى باشد، حرکتى باید باشد و امثال‌ذلک تااینکه شما زمان را فرض کنید؛ نه! اینها نیست. حالا فرض کنید اگر این زمین یا این عالم ما خورشید نداشت، ما روز و شب نداشتیم، زمان نداشتیم؟! آن احساس در ما نبود؟! آن حسّ قبلیت و بعدیت در ما نبود؟! مگر در شب خورشید هست؟! خورشید نیست. شما در تاریکى زمان را احساس نمى‌کنید؟! شما با یکى قرارداد دارید، وقتى مى‌روید مى‌بینید سر قرار نیامد. صبر مى‌کنید تا برسد، همه‌جا هم تاریک است و یک چراغ هم روشن نیست ولى چطور این قبلیت و بعدیت را حس کردید درحالی‌که سر جایتان هم ایستاده بودید و تکان هم از جایتان نخوردید؟! ساعت هم در جیب شما نیست! نه ساعت دارید، نه از حرکت ستارگان تغییر و تحوّلى را احساس کردید، نه خورشید و ماه درآمد، هیچ چیزی نیست ولى این احساس برایتان هست که او تخلّف کرده است؛ او چه کرده که تخلّف کرده است؟ چه قضیه‌اى در اینجا اتفاق افتاده که این تخلّف کرده است؟! خودش هم که مى‌آید خجالت مى‌کشد و مى‌گوید: آقا ببخشید معذرت مى‌خواهم، فرض کنید فلان مانع پیش آمد نتوانستم بیایم. یعنى خودش هم فهمیده و شما هم فهمیدید. فهمید که شما ناراحت شدید لذا مى‌آید از دل شما درمى‌آورد و می‌گوید: آقا ببخشید، عذر مى‌خواهم، این مانع پیش آمد. مى‌گویید: بسیار خب. پس هردو متوجه شدید. این را مى‌گویند: مضى.

  • بنابراین مسئلۀ زمان این نیست که بسته به یک طیف مغناطیسى حاکمِ بر زمینى باشد که آن طیف مغناطیسى براساس جاذبۀ مغناطیسى‌اى که دارد، ساعت را بتواند در این موقعیت بگرداند یا نگرداند. آن قضیه مربوط به پاندول و فنر و چرخ‌دنده‌هاى ساعت است که آن قضیه هیچ ارتباطى به زمین ندارد، اصلاً ارتباطى به زمان ندارد و اگر در یک شرایط خاص مغناطیسى قرار بگیرد تند مى‌چرخد و اگر در یک شرایط مغناطیسى قرار بگیرد کُند مى‌چرخد. الآن هم که همه چیز دیجیتالى شده و دیگر آن تشکیلات الآن کاربردى ندارند.

جلسه ۷۶۳

9
  • تعریف زمان

  • پس آن حالت سبق و لحوق که براى شما پیدا مى‌شود و آن را احساس مى‌کنید، به آن حالت زمان مى‌گویند و اسمش زمان است. حالا من از شما سؤال مى‌کنم: آیا باید لاجرم و حتماً آن حالت در مادّه و مادیات تحقق پیدا کند یا آن حالت ممکن است در غیر مادیات، در غیر اجسام، در غیر اجزاء مادى و مُلکى هم تحقق پیدا بکند؟! نه! می‌گویید: روشن است، فقط لازم نیست که در مادیات باشد. در مادیات خب مشخص است؛ به نفسِ استقرار یک جسم مادى و همان بقاء جسم مادى زمان گفته مى‌شود. حالا آن بقاء ...

  • تلمیذ: استمرار؟

  • علم و قدرت، دو عارض لاینفک ذات

  • اسم حى، نفسِ بقاء ذات

  • استاد: استمرارِ بقاء؛ منظورم بقاء است. بقاء بدون استمرار که نمى‌شود! یعنى در خود استمرار هم بقاء هست. مثل بحثى که ما در قضیۀ اسامى ذاتیه کردیم؛ علیم و قدیر و حى که در آنجا آقایان مى‌فرمایند: این سه اسم متنازله از ذات است و در مرتبۀ مادون ذات قرار دارند چون مقام ذات با مقام علم ذات متفاوت است؛ همین‌طور این مقام ذات با مقام قدرت متفاوت است و ذات از حیث قدرت و علم سابق بر علم و قدرت است و واقعش هم همین است که علم و قدرت دو عارض لاینفک ذات هستند که همان آگاهى ذات به خود و قدرت ذات به خود و اِعمال رویۀ ذات را قدرت مى‌نامند؛ لذا بر همین اساس قدیر اسم لاینفک ذات است و علیم هم در اینجا اسم لاینفک ذات است اما صحبت در حى است که مى‌گویند: حى هم جزو همین است اما ما گفتیم که حى همان نفس بقاء ذات است یعنى وقتى شما به ذات مى‌گویید: ذات، آن ذات مساوقٌ لِلحیاة، مساوقٌ لِلحىّ نه‌اینکه ذات مساوقٌ لِلعلم. مرتبۀ علم مرتبۀ مادون است چون علم معلول براى ذات است و تا ذاتى نباشد علم معنا ندارد ولى ممکن است فرض کنید ذاتى بدون حى باشد؟ اصلاً نفس حىّ یعنى همان ذات. آیا ممکن است شما یک انسانى را بدون حیاتش تصور کنید؟! خب دیگر انسان نیست! حالا یا مرده یا رماد است و دیگر انسان‌ نیست. همین‌که شما مى‌گویید: رأیتُ زیداً، یعنى رأیتُ حیاً. همین‌که مى‌گویید: رأیتُ عمراً أی رأیتُ حیاً. حیات با خود ذات مساوق است و لاینفک هستند. لذا ما در مورد سه اسم لاینفک ذاتى، در مورد علیم و در مورد قدیر مى‌توانیم قائل به تنزل اسم از مرتبۀ ذات بشویم ولى راجع به حیات نمى‌توانیم.

جلسه ۷۶۳

10
  • مقام واحدیت همان مقام اراده و مشیت در اسماء و صفات

  • مثل همان مسئله‌اى که راجع به مسئلۀ أحدیة الذات قبلاً خدمت رفقا عرض شد که مقام احدیت و مقام واحدیت آن‌طور که مى‌گویند تفاوت دارد، تفاوت دارد اما آن تذییل بیان مرحوم علامه طباطبائى نسبت به تنزّل مقام احدیت از مقام هوهویت که همان مقام ذات است را عرض کردیم که حالا باید تأمّل در آن کرد. مسئلۀ احدیت با مسئلۀ خودِ آن ذات، تساوى دارد؛ در هرجا که احدیت هست در آنجا ذات هست و در هرجا که ذات هست در آنجا احدیت است. به‌طورکلی مسئلۀ ذات را با مسئلۀ احدیت نمى‌توانیم منفک کنیم ولى مقام واحدیت را [می‌توانیم] مقام واحدیت مقام اراده و مشیت در اسماء و صفات است. در مقام واحدیت است که همۀ موجودات جنبۀ تعیّن و تنزّل پیدا مى‌کنند ولى در مقام احدیت فقط خود ذات است و امکان ندارد شما ذات را بدون حیثیت احدیت اصلاً تصور کنید. یعنى همین‌که مى‌گوید: ذات، احد هم همراهش هست، چه بخواهید و چه نخواهید.

  • اما این‌طور نیست که در ذات علم باشد. نه! هیچ نیست! بله، علم لاینفک از ذات هست ولى نه‌اینکه مساوقٌ لِلذات. مى‌گویید که ذات بدون علم محال است. بله، این را قبول داریم. ذات بدون قدرت محال است، هرجا ذات هست آنجا به همراهش ـ به‌نحو علیت، نه به‌نحو تساوى و تساوق ـ به‌نحو علیت در آنجا خود علم و خود قدرت وجود دارد. بعد هم سایر اسماء و صفات و اینها هستند اما هرجا خود ذات بود، به نفس تصور ذات، تصور احدیت هم در آنجا خواهد آمد. به نفس تصور ذات، تصور حیات و حىّ در آنجا خواهد آمد و اینها با همدیگر فرق و تفاوت مى‌کنند.

  • سبق زمان، عارض بر جسم و ماده

  • مسئلۀ سبق یک جنبه‌اى است که عارض بر خودِ جسم و بر خودِ ماده مى‌شود. حالا چه در اینجا شمس و قمرى باشد، ستارگان و سیاراتى باشند یا نباشند دیگر در اینجا تفاوتى نمى‌کند. یعنى همین‌که بقاء یک وجود را شما تصور مى‌کنید، نفس بقاء وجود یعنى عروض زمان بر او والاّ غیر از این قابل تصور نیست. یعنى همین‌که شما این لیوان و استکان و فنجان را تصور مى‌کنید از کارخانه درآمد، همین‌که تصور کردید، زمان بر آن عارض شد چون نفس تصور این بدون تصور مضى ـ این مضى یعنى عروض، یعنى عروضِ گذشت ـ امکان ندارد. حالا بر آن مضى چه قاعده و قانونى بار مى‌کنید، آن یک مطلب دیگر است. یک وقتى بر این مضى یک دقیقه را به‌حساب مى‌آورید و مى‌گویید که من این را نیم دقیقه به‌حساب مى‌آورم. آن دیگر در دست شماست.

جلسه ۷۶۳

11
  • اصلاً چه کسی که گفته شبانه‌روز 24 ساعت است؟! 24 ساعت را خودشان آمدند درست کردند! اصلاً بنده مى‌گویم که شبانه‌روز بیست ساعت است! گفت: دو دو تا هجده‌تا! چه کسی گفت که چهارتا؟! همین است، دلم مى‌خواهد بگویم: هجده‌تا! خب بعضى‌ها این‌طورى مى‌گویند که چهار چهارتا هجده‌تا! خب زور داریم مى‌گوییم: هجده‌تا! تو مى‌گویى: شانزده‌تا؟! حالا ببین شانزده‌تاست یا هجده‌تا! یک شانزده‌ای حالى‌ات کنم تا دیگر یادت برود بگویى: چهار چهار تا شانزده تا! چهار چهار تا مى‌شود هجده‌تا! حواستان باشد!

  • حالا من مى‌گویم که 24 در شبانه‌روز بیست ساعت است. چرا؟! ما آمدیم قرارداد گذاشتیم، ما قرارداد گذاشتیم که شبانه‌روز را تبدیل به 24 ساعت کردیم. حالا یکى مى‌آید مى‌گوید که آقا مى‌خواهم تبدیل به سى ساعت بکنم! باشد! آن درجات را کم مى‌کند، عدد را بیشتر مى‌کند، مى‌شود: سى ساعت.

  • من به یک خانه‌اى در اصفهان رفتم دیدم یک ساعتى هست. هرچه فکر کردم دیدم چرا این عقربه‌اش دارد این‌طورى [به چپ] مى‌گردد؟! گفتم: آقا این عقربه چرا این‌طور است؟! گفت: ما آمدیم یک ساعت درست کردیم که این ساعت اولش اسامى ائمه و فلان و اینها هست و از سمت چپ مى‌گردد مى‌آید سمتِ راست و... گفتم: حالا این چه شد؟! دیدم یک چیزهایى گفت که ... گفتم: مثل اینکه خیلى وقت زیادى دارى! از این وقت زیادى‌ خودت یک‌خرده به ما هم بده، ما آماده‌ایم! آمده ساعتِ برعکس درست کرده که از این‌طرف شروع می‌شود و اینجا اسمش را محمد و على و فاطمه گذاشته و رفته بعد تا به دوازده و...

  • خب حالا این اعتبار است! مى‌گوید: ما این‌طورى کردیم! مگر زورى است؟! اصلاً بنده دلم مى‌خواهد این‌طوری به ساعت نگاه کنم! خب راست مى‌گوید بیچاره! مى‌گوید: من اصلاً دلم مى‌خواهد این‌طور باشد، اصلاً ساعت نصفه مى‌خواهیم درست کنیم فرض کنید عقربه‌اش اینجا بیاید، به‌جاى اینکه یک دور بچرخد دوازده ساعت بیاید تا پایین و تمام‌ بشود. اینها دیگر اعتبارى است.

جلسه ۷۶۳

12
  • حقیقت زمان؛ حس گذشت و استمرار

  • و اینکه ما بخواهیم روى این حساب و کتابى بگذاریم، مسئله‌اى نیست که مسئلۀ واقعى باشد. آنچه که واقعى است این گذشت و بقاء و استمرار است که این استمرار، بقاء، گذشت و مضىّ را خودِ ما در درون خود احساس مى‌کنیم بدون اینکه نیاز به وسیله‌اى باشد. همین‌که شما با شخصى قرار مى‌گذارید که در یک جا بیایید مثلاً در مدرسه بیایید، وارد آنجا که مى‌شوید مى‌بینید نیست، این احساس برایتان پیدا مى‌شود. نه به ساعت نگاه کردید و نه لازم است از شخصى سؤال کنید.

  • یعنى مى‌دانید نیامده یعنى با فرض اینکه نیامده، نه‌اینکه شما تأخیر داشتید. مى‌گویید: آقا این شخص که ما قرار گذاشتیم و نیامده، یعنى نیامده؟!

  • ـ خب نیامده دیگر!

  • ـ یعنى این تأخیر داشت؟!

  • ـ خب بله تأخیر داشت.

  • ـ آقا یعنى این از آن قرار و موعد مقرّر مقصر بود؟

  • ـ بله، مقصر بود.

  • ببینید نیاز نیست از کسى سؤال کنید بلکه در وجود خودتان این مطلب را حس مى‌کنید. این حس را زمان مى‌گویند. به این حس زمان مى‌گویند. دیگر من خیلى توضیح دادم، زیاد توضیح دادم. حالا شما مى‌بینید همین حس را در جایى که ماده نیست دارید. شما مگر خواب نمى‌بینید؟! مگر در برزخ خواب نمى‌بینید؟! مگر در عالم مثال و برزخ نیست؟! مگر در آنجا احساس گذشت نمى‌کنید؟! عیناً آنچه را که در این دنیا برایتان به‌واسطۀ استمرار و بقاء و زمان حاصل مى‌شود، همان را در خواب مى‌بینید. براى ارباب کشف و شهود همان هم در کشف و شهود پیدا مى‌شود، همان هم براى افرادى از بزرگان و اولیاء و آنهایى که اطلاع بر غیب و اینها دارند پیدا مى‌شود؛ یعنى در همان اطلاع بر غیب این مسئله و این حس را دارند منتها آن حس که جنبۀ گذشت دارد، آن حس در طبیعت و در ماده به یک شکل است و همان حس در عالم دیگر وجود دارد. همان گذشت وجود دارد، همان آن وجود دارد، همان توقع و انتظار وجود دارد منتها در آنجا متناسب با خودش فرق مى‌کند. لذا اگر شما بخواهید قوانین و کیفیت گذشت زمان را در آنجا به این دنیا بیاورید یک‌دفعه مى‌بینید پنج دقیقه‌اى که در عالم خواب براى شما پنج دقیقه بود، در اینجا پنجاه سال خواهد بود! مثلاً شما در خواب یک‌دفعه مى‌بینید از یک شهر تا شهر دیگر را در دو ثانیه رفتید و خودتان را یک‌دفعه در آنجا احساس کردید. در خواب و مکاشفات از این مسائل خیلى هست. حالا بفرمایید ببینم اگر پیاده بخواهید از این شهر به آن شهر بروید چقدر طول مى‌کشد؟! سه ماه حداقل طول مى‌کشد، درحالی‌که شما به یک لحظه رفتید، به دو لحظه رفتید؛ یعنى دو لحظه‌اى که در خواب حس کردید اگر دو لحظه بخواهد در قانون فیزیکى اینجا انجام بشود یک‌دفعه پنجاه سال می‌شود. لذا اینجا آیه مى‌فرماید: ﴿وَإِنَّ يَوۡمًا عِندَ رَبِّكَ كَأَلۡفِ سَنَةٖ مِّمَّا تَعُدُّونَ﴾؛1یعنى یوم ربوبى. ﴿كَأَلۡفِ سَنَةٖ﴾ نه‌اینکه واقعاً هزار سال، یک روز کم. نه! یعنى مثل هزار سال مى‌ماند؛ یعنى مقام مقامِ مبالغه است، نه مقام تَعداد. مقام عَدّ نیست. یعنى شاید هم پنجاه هزار سال باشد، شاید هم چهل هزار سال باشد. خدا نمى‌خواهد در اینجا بگوید: یک روزى که در روز قیامت است ﴿كَأَلۡفِ سَنَةٖ مِّمَّا تَعُدُّونَ﴾ یعنى مثل و نظیر آنچه که شما به‌حساب مى‌آورید در این دنیا رویش حساب و کتاب باز مى‌کنید، عدّ مى‌کنید. این تشابه، تشابه دِقِّى نیست که خیلى با دقت و با فرمول و کامپیوترى خدا گفته که دقیقاً هزار سال ـ نه یک دقیقه بیشتر و نه یک دقیقه کمتر ـ با یک یوم ربوبى آمده در اینجا برابرى کرده است.

    1. سوره حج (22) آیه 47. معاد شناسی، ج 6، ص 238:
      «و به‌درستى‌که یک روز در نزد پروردگار تو مثل هزار سال است از سال‌هایى که مى‌شمرید.»

جلسه ۷۶۳

13
  • عدم اختصاص زمان به ماده

  • پس این مسئله هم روشن شد که مسئلۀ زمان این نیست که فقط اختصاص به ماده داشته باشد. زمان یک وضعیتى است که در آن وضعیت ما گذشت را احساس مى‌کنیم، سواءٌ اینکه این وضعیت و این گذشت در ماده باشد که قوانین ماده را دارد، چه اینکه در غیر ماده باشد؛ در عالم برزخ و مثال و ملکوت سُفلى باشد که [قانون] مطابق با آنجا را دارد، چه اینکه بالاتر باشد که بالاتر و اینها فعلاً بماند و نیازى به آن بحث نیست.

  • آنچه را که نیاز به آن داریم این است که در روایاتى که دارد فلان خلقت هزار سال قبل است، فلان خلقت چهار هزار سال قبل است، فلان خلقت دو هزار سال قبل است این دیگر در اینجا براى ما روشن مى‌شود که چرا امام باقر علیه‌السّلام فرمودند: هزار سال یا دو هزار سال اما در یک جاى دیگر مى‌فرمودند: چهار هزار سال، این فقط جنبۀ مبالغه‌اى و تشبیه دارد نه‌اینکه چهار هزار سالى ـ سال شمسى یا قمرى ـ که شما دارید. دقیق چهار هزار سال این‌طورى خلقت انجام مى‌شود. اگر این‌طور باشد اولین اشکالى که در اینجا وارد مى‌شود این است که وقتى هنوز ماده نیست، چطور امام علیه‌السّلام مى‌آید زمان را بر یک امر مادى که هنوز وجود خارجى ندارد حمل مى‌کند؟! پس این در اینجا نمى‌شود به این کیفیت باشد. إن‌شاءالله تتمۀ مطلب اگر خداوند توفیق داد براى بعد باشد.

  • أللهم صلّ على محمد و آل محمّد