پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین و نقد دلیل دوم شیخ اشراق برای اثبات عقول مجرده و حقایق نوعیه میپردازد. بحث با بررسی تفاوت میان مفهوم ذهنی و حقیقت خارجی آغاز شده و به این پرسش میرسد که آیا برای هر نوع از انواع جسمانی، یک حقیقت مجرد و نوری در عالم ملکوت وجود دارد یا خیر. استاد با تأکید بر لزوم اتصال حقایق عالم ماده به عوالم غیبی، به پیچیدگیهای ادراک این مراتب اشاره کرده و بر اهمیت عرفان نظری و شهود در فهم کیفیت نزول فیض تأکید میورزد. در ادامه، ضمن نقد تصورات رایج درباره عالم مثال و پیشگوییهای زمان ظهور، بر ضرورت توجه به حقیقت ولایت و تربیت معنوی بهجای پرداختن به حواشی ظاهری تأکید شده است. در نهایت، با ذکر نمونههایی از سیره اولیای الهی، بر لزوم اخلاص در وظیفه و پرهیز از بازیهای تبلیغاتی در مسیر بندگی تصریح میشود.
درس هفتصد و نود و دوم
بیان دلیل دوم مرحوم شیخ اشراق برای اثبات عقل مجرده (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فالحقُّ عِندَ ذلک ما قالَهُ القُدماء: إنَّهُ یَجبُ أن یَکونَ لِکلِّ نَوعٍ مِن الأنواعِ الجسمیة جوهرٌ مجردٌ نوریٌ قائمٌ بِنفسِه هو مُدبرٌ لَه و مُعتَنٍ بِه و حافظٌ لَه، و هو کُلیُّ ذلکَ النوع.1
دلیل دومى كه مرحوم شیخ براى اثبات مُثُل نقل كردند اختلاف در انواع بود چونکه بالأخره در اینجا انواع مختلفى مىبینیم و این اختلاف در انواع دلالت مىكند بر اینكه باید یک حیثیت متمایزهاى بین اینها از باب سنخیت بین علت و معلول وجود داشته باشد كه آن حیثیت، حیثیت جامعى باشد نه مثل كلى که منظور ایشان این است که ما یَصدقُ على کَثیرین باشد یعنى صرفاً یك مفهوم باشد زیرا وعاء مفهوم، ذهن و نفس است و هیچوقت وعاء مفهوم، خارج نیست. آنچه كه در خارج هست هویت مفهوم است نه خود نفس المفهومیه. وعاء خود مفهومیت، ذهن است حالا آن مفهوم چه مابإزاء خارجى دارد یااینکه مصنوع و ساخته و پرداختۀ ذهن باشد هویت آن مفهوم در خارج یا بهصورت ماده است كه از انواع مشاهده مىكنیم یا بهصورت مجرد است كه در عالم اعیان وجود دارد بلکه منظور از این كلى معناى سِعى است؛ یعنى یک حقیقتى است كه همۀ آن افرادى را كه در تحت آن نوع هستند شامل مىشود و به یک وجود سِعى همۀ آنها را دربرمىگیرد.
تشخص منحصر به فرد هر موجود
این مسئله بهجهت همان ارتباط بین حادث و قدیم در سنخیت مثالیه و بالاتر از مثالیه در سنخیت ملكوتیه است چون در مثال جنبۀ صورت است گرچه آن صورت نسبت به ماده مجرد است ولى به هر جهت خود آن صورت داراى یک تشخّص فردیه است. هر شخصی و هر موجودى در عالم مثال، یك تشخّص مثالى دارد كه آن مثال او در این دنیا و در عالم شهادت است. این تشخّص مثالى در تحت یك تشخّص ملكوتى كه جنبۀ سِعى دارد قرار دارد. آن جنبۀ ملكوتى از نقطهنظر صورت فرق میکند با آنچه كه در صورت مثال تشخّص پیدا مىكند و یك جنبۀ سِعى و یك جنبۀ كلى دارد، كلى نه به معناى مفهومى بلكه كلى به معناى یك حقیقت كلیه كه همۀ این افراد را در تحت آن حقیقت كلیه نشان مىدهد.
البته همانطورىكه قبلاً خدمت رفقا عرض شد نسبت به اینكه واقعاً یك وجودى جدا و منحاز از بقیه باشد و یک نوعى باشد كه از انواع متمایز باشد، بر یک همچنین مسئلهای به این نحو نمىتوانیم دلیلى براى این قضیه قائل شویم. بله، از نقطهنظر آن حقیقت مجرده كه نازلۀ آن صورت انسانى یا حیوانى هست، مىتواند بهعنوان یك حقیقت علمیه در اینجا مصداق پیدا كند. من راجع به این قضیه بهتر دیدم وقتى که بحث تمام شد به آن مسئله بپردازیم چون این مسئله یک مقدارى هم به عرفان نظرى ارتباط دارد. اینكه در خارج یك نوعى باشد كه آن نوع مشخص باشد طبعاً اثبات همچنین مسئلهاى یکقدرى مشكل است.
فرق كیف نفسانى با یک هویت خارجى
حالا مطلبى را كه ایشان مىفرمایند این است كه این یك مفهوم بهعنوان طبیعت نوعیه نیست چون طبیعت نوعیه داراى استقلال وجودى و هویتى نیست و برگشت این به همان وجود ذهنى است و وجود ذهنى یک كیف نفسانى است. این كیف نفسانى با یک هویت خارجى فرق مىكند، آن از مقولۀ وجود است و این از مقولۀ كیف است و همینطور آن حقیقت نوعیه یك جوهر وجودى و جوهر عقلى است و این یك وجود خارجى است، اینها از این نقطهنظر با همدیگر تفاوت میکند بلكه در اینجا مقصود همان هویتى است كه مىتواند متفرقات مصادیق نوعیه را در خود داشته باشد بدون اینكه خود این هویت بخواهد به یك تشخّص فردیه كه موجب اختلال در اندراجِ مصادیق در تحت آن حقیقت خودش است برسد، گرچه خود او با یك مفهوم دیگر متفاوت و متمایز است؛ یک حقیقت نوعیه اسدیت با حقیقت نوعیۀ فرسیت تفاوت مىكند گرچه متفرقات و متمایزات مصادیق را در خود دارد و در خود هضم مىكند و باعث اجتماع همۀ مصادیق فرس و اسد در وجود خود مىشود ولى درعینحال خود او با آن حقیقت نوعیۀ فرسیت متفاوت است و همینطور فرسیت با سایر انواع دیگر. و از قبیل این، انسان است که آنهم همینطور است منتها آن انسانى كه همۀ اینها را دربردارد، چه انسانی است؟ آیا او همین وجود حضرت ختمیمرتبت است كه آن حقیقت ربالنوعی مصادیق انسانى است؟ یااینكه یك رتبۀ پایینتر است و این حقیقت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم در یک مرتبۀ علیاى از او قرار دارد؟ یااینكه نه، همۀ این مطالب و مسائل در تحت یك هویت واحد بالمآل قرار مىگیرد كه آن هویت واحده همان نفسِ ولایت رسول الله است؟ این مطلب جاى صحبت و امثالذلک دارد كه نسبت به این قضیه ارباب شهود هم مطالبى در این زمینه بیان كردهاند. علىٰكلّحال ادراك این مسئله بسیار مشكل است و تا شخصى خودش به همچنین مرتبهاى نرسد و حقیقت مطلب را نیابد نمىتواند به این قضیه از نقطهنظر عقلى [برسد] بلکه بهعنوان یک اجمالی بتواند نسبت به این مسئله ادراك كند و یك مفهوم مبهمى را بخواهد نسبت به این قضیه ادراك كند.
لذا در این قضیه، كلمات و مسائل بزرگان مىتواند خیلى كمك باشد. اشعار تائیۀ كبراى ابنفارض مصرى که ایشان بسیار بسیار در این زمینه مطالب خیلى عجیب، عالى و راقى دارند و همینطور مطالب محىالدین عربى در فتوحات. همانطور كه گفتیم برگشت مقدار زیادى از مطالب به عرفان نظرى است و از همینجاست كه خود مرحوم شیخ اشراق هم چون مشرب اشراقى دارند مىتوانم بگویم که ایشان هم براى اثبات این مسئله مقدارى از مسائل و مراتب شهود كمك گرفتهاند لذا براى افراد یك مقدارى ادراك این قضیه مشكل است.
لذا مىبینیم در بعضى از مسائل، تقریرات، خصوصیات و مطالبى كه نقل مىشود نسبت به قضیه اشكال شده و هضم آن براى افراد مشكل است به این جهت كه تا انسان در این مسئله در همان مجراى فیض الهى قرار نگیرد و كیفیت نزول فیض را از عالم تجرد به عالم مُلك و شهادت، حساً و شهوداً و وجداناً درنیابد ادراك این قضیه براى او مشكل است گرچه انسان شاید از نقطهنظر عقلى بتواند به بعضى از مسائل دست پیدا كند ولى از نقطهنظر حاقّ واقع این مطلب، مطلبى است كه بهنظر مشكل مىآید. روى همین جهت است كه مىبینیم بزرگان حتی نسبت به مطلب شیخ اشراق تأمل كردهاند در اینكه باید یك حقیقت نوعیهاى و یك ارتباط تجردى بین مصادیق عالم شهادت و اعیان خارجى و عالم مجرد برقرار شود اینها مىگویند که این ایراد ندارد و این مطلب را مىپذیریم چون بالأخره هرچه كه در شهادت و در عالم ملك اتفاق مىافتد یك سرى بدان سو دارد و یك طرفش به عوالم مجرده مربوط مىشود اما اینكه خود آن عالم مجرد و آن حقیقت مجرده باید با همین مصادیق خارجى سنخیت نوعیه داشته باشد، این قضیه از یك همچنین استدلالى بیرون نمىآید.
بله، همینقدر كه این حقایق عالم خارجی، حقایق نوعیه، اسد، فرس، حمار، غنم و امثالذلک ازجمله انسان در بقاء خودشان حدوثاً و بقائاً و استمراراً باید متصل به غیب باشند، در این شكى نیست بالأخره هر چیزى متصل به مثال خودش است و آن مثال است كه خود او هم در اتصال با ملكوت تشخّص پیدا مىكند تااینكه به آن علة العلل مىرسد و حقیقت فیضِ منبسط از آن نقطۀ اولىٰ میآید و در همۀ عوالم انتشار پیدا مىكند تا برسد به....
قبلاً هم خدمت رفقا عرض كردیم كه در مسئلۀ اشتداد وجودى، تصور ما بر این است كه این قضیۀ اشتداد وجودی در عالم شهادت به نهایت خود مىرسد و اینهم بهخاطر غلبۀ احساس و حواس ماست چون ادراك ما از واقع، ادراك ضعیفى است و ارتباط ما نسبت به مجردات و عالم غیب ارتباط ضعیفى است و ما دچار غلبه و حكومت حواس ظاهر هستیم از این نقطهنظر اشتداد وجودى را در عالم ملك و ماده احساس مىكنیم درحالىكه اشتداد وجودى در مراحل علیاى از وجود، بالاتر از مثال حتى در ملكوت و امثالذلك ظهور دارد چون هرچه وجود از نقطهنظر تجرد و از نقطهنظر لطافت قوىتر باشد طبعاً اشتداد وجودى در آنجا بیشتر است.
این مطلب بهواسطۀ این جهت است لذا بعضىها ایراد و اشكال كردهاند بر اینكه این مطلب این را نمىرساند و دلیلى هم نیست بر اینكه هرچه كه در اینجا هست حتماً باید از نقطهنظر سنخیت و علیت یك حقیقت مسانخ با این مصداق، وجود داشته باشد كه آن حقیقت مسانخ بیاید و این مسئله را وجود خارجى بدهد و از نقطهنظر اعیان خارجى باید كه حقیقت مسانخى وجود داشته باشد. این دلیل، این مطلب را بیان نمىكند.
البته تا حدودى مىتوانیم در این دلیل دوم از كلام مرحوم شیخ اشراق دفاع كنیم چطور اینكه در دلیل اول كه اشكال مرحوم علامه را نسبت به شیخ اشراق عرض كردیم، آنجا گفتیم كه اشكال وارد نیست و چه اشكالى دارد بر اینكه یك حقیقت نوعیهاى وجود داشته باشد كه آن حقیقت نوعیه بر تمام آن مصادیق خارجى كه در اینجا هستند اشراف علمى داشته باشد و حتى مثال هم در تحت آن حقیقت نوعیه قرار دارد.
تصور غلط از عالم مثال
و در اینجا خیلی مسئلۀ دقیق و ظریفى مىشود كه تصور ما بر این است كه مثال یك چهره دارد همان چهرهاى كه ما او را در خواب مىبینیم كه همان مثال منفصل است یا ارباب كشف آن را در مكاشفه و شهود احساس مىكنند، درحالىكه مثال عوالم تودرتویى است و ما نسبت به آن جنبۀ اخیر آن عوالم اطلاع داریم اما از آن جنبههاى غیر اخیر و باطن كه از نقطهنظر ظهور و بروز به مرتبۀ ظهور مثالىِ اخیر درمىآید، خبر نداریم.
اگر یادتان باشد در یکی از كتابها آن قضیهاى را آوردهام كه بین مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و مرحوم آقاى بهجت اتفاق افتاد،1 این قضیه مربوط به مثال اخیر و مثال باطن مىشود كه ایشان در مثال اخیر دیده و متوجه شده است كه یک شخصی بااینکه شخص بزرگى است اما نماز شب نخوانده است ولى آن مثال باطن یا آن مثال اعمقى كه وجود دارد و جنبۀ حقیقت صلاتیه بدون اداء ركعات و اجزاء، امكان دارد كه تحقق داشته باشد خب ممكن است كه دست ما از رسیدن به آن مطلب و شهود این قضیه خالى باشد.
علت عدم وقوع پیشبینیهای زمان ظهور
لذا مسائلى را كه مشاهده مىكنیم میآییم این مسائل را اطلاع مىدهیم. گاهى اوقات هم مىگویند که فلان قضیه اتفاق خواهد افتاد، برگشت این به مثال اخیر است كه نسبت به این مثال اخیر اطلاع داریم اما از آن مثال بعدى كه در عمق هست و آن بعد مىآید و این مثال اخیر را كنار مىزند و مثال دیگرى را جایگزین مىكند، خبر نداریم. لذا مىگویند: امام زمان عجّل الله تعالی فرجه در سنۀ فلان ظهور پیدا مىكند، خیلى از آقایان كه فوت كردهاند و به رحمت خدا رفتهاند این مطلب را به خود بنده گفتهاند، درحالىكه سالهاى سال است که از این قضیه مىگذرد و خبرى از ظهور هم نیست! نهاینكه این بندۀ خدا دروغ گفته است. نه! کسی که دروغ نمىگوید بلکه اشتباه مىكنند یعنى تصور بر این است كه تمام قضایا و حال در همین مثال اخیر تحقق پیدا مىكند درحالیکه بین مثال واقع و مثال اخیر، ما بَین الارضِ و السَّماء فاصله دارد! فقط آن ولىّ الهى كه حقیقت ملكوت را ادراك مىكند وقتى كه به همان مسائل و به ثابتات دسترسى پیدا مىكند مىداند كه این پردهها یكىیكى باید كنار برود و حتى این جدا بشود و آن جدا بشود و اگر آن ولىّ الهى هم بفهمد که به كسى نمىگوید. آنهایى كه حرف مىزنند خبر ندارند و آنهایى هم كه خبر دارند حرف نمىزنند و ساكت نشستهاند و نظاره مىكنند!
دلیل تأکید بر صحبت نکردن از زمان ظهور امام
به همین جهت است كه فرمودهاند: كسى از این ظهور دم نزند، بهخاطر این قضیه است یعنى یكى از عللش این است و علل مختلف دارد. دلیل ندارد انسان بفهمد حالا حضرت چه وقت مىخواهد ظهور پیدا كند. اگر من بفهمم كه امام زمان بعد از فوت من ظهور مىكند مىگویم که بابا برو پى كارت، من كه ظهور را نمىبینم بنابراین كار خودم را بكنم درحالىكه بود و نبود [حضرت] یكى است و تفاوتى نمىكند. اینهمه اولیاء آمدند و رفتند مگر ظهور اتفاق افتاد؟! همۀ آنها هم با حضرت، معیت و اتحاد داشتند. بعد هم آوردن مردم در این فضاها درست خلاف فضاى تربیتى و تزکیۀ اسلامى و تضحیۀ تشیع است بلکه یك مُبلّغ دین و شرع باید مردم را در فضاى تربیت معنوى و ولایى امام علیهالسّلام سوق دهد نه به این مسائل ظاهر، لذا مىبینیم مشتریان این مسائل هم همین افراد عادى هستند و آنهایى كه سرشان به تنشان مىارزد بهدنبال این مطالب نمىروند.
ناموس خدا
حالا اصلاً این آقا، صادق مصدق است و گفت که حضرت سال دیگر ظهور مىكند خب من باید چهكار كنم؟! یکدفعه دست و پایم مىلرزد و میگویم: واى واى واى، حضرت مىخواهد ظهور كند حالا چهكار كنم؟! نه آقا! این حرفها ندارد خب ظهور میكنند، تشریف بیاورند قدمشان روى چشم! اگر لایق باشیم كه هستیم و اگر لایق نباشیم مىگویند که برو پى كارت مرتیكه تو خودت چه كسى هستى؟! تو با كدام چشمت مىخواهى من را ببینى؟! با آن چشمى كه گناه كردى و به غیر نظر انداختى؟!
واقعاً این اشعار عجیب است! مثلاً مجنون یك شعرى دارد كه از او سؤال مىكنند كه با چه چشمى مىخواهى لیلا را ببینى؟! این چشمى كه الآن نظر به غیر لیلا انداخته و سایر زنها و دخترها را دیده آنوقت تو الآن مىخواهى با آن چشمت به لیلا نگاه كنى؟!1 واقعاً اشعار خیلى عالى است! این مطلب براى زمان ظهور است؛ حالا امام زمان عجّل الله تعالی فرجه ظهور پیدا كرد بسیار خب، حضرت ظهور پیدا كرد خب به من چه؟! من كه سراپا همه غرق در كثرات و قاذورات توغّل در دنیا هستم حالا امام زمان بیاید و هزار دفعه هم بگویم: اللهمَّ عَجل لِولیکَ الفَرج، و اجعلنا مِن أعوانهِ و أنصاره، آره تو بمیرى!! بفرمایید: اللهمَّ عَجل لِولیکَ. همۀ ما همین هستیم و همۀ ما در همین عوالم هستیم و داریم ارزشها را مسخره مىكنیم. ائمۀ ما ناموس خدا هستند! امام علیهالسّلام ناموس خداست و خدا غیرتش اجازه نمىدهد كسى بخواهد به ناموسش تعدّى و دستدرازی كند! آقا بلند شو هزار نفر هستند به آنها بگو که فلان، به امام زمان علیهالسّلام چهكار دارى؟! خیال مىكنم از این امام زمان مظلومتر در دنیا نباشد! هر كسى هر كارى مىخواهد میكند و به او مىچسباند، آقا نمىدانم چه هستیم، امام زمان پشتوپناه ما است، ما كه نوكر امام زمانیم و ما كه چه هستیم و... وقتى كه حضرت بیاید آنوقت معلوم مىشود كه سوراخ موشها هركدام به میلیاردها مىخرند و خلاصه چه كسى وسط مىآید و خودش را [فدا] مىكند. امام زمان میآید و مىگوید که آقا اول كسى كه باید در راه من فدا شود تو هستى، هستى یا نیستى؟! اگر هستى بسم الله! اگر باشى كه این كارها را نمىكنى! اگر باشى كه این مسائل را انجام نمىدهى! همهمان داریم بازى مىكنیم و او هم مىداند كه داریم بازى مىكنیم لذا مىگوید که بازیتان را بكنید. بله، اگر زمینه كمكم آماده شود و استعداد در افراد پیدا شود، آنهایى كه مىتوانند و مستعد هستند آن موقع كمكم حضرت فتیله را زیاد مىكند زیاد مىكند، همانطوریکه [الآن] دارد مىكند! فتیله را كمكم و آرامآرام زیاد میکند و انسان یك چیزهایى مىفهمد و یك مطالبى را ادراك مىكند كه قبلاً نبوده؛ قبلاً یك همچنین احساسى نبوده و یك مسائلى مىفهمد تااینكه موقع ظهور بشود و خود حضرت را دیگر بىپرده [ببیند] خلاصه اینها باید انجام بشود.
این بهخاطر همین مسئلهاى است كه ما بر آن مثال واقع، اطلاعى نداریم لذا بلند مىشویم و مىگوییم که امام زمان عجّل الله تعالی فرجه این موقع ظهور مىكند و آن موقع ظهور مىكند. خب بهجای اینکه بگوییم که این موقع ظهور میکند و بعد ظهور نشود آنوقت مدام باید پاسخ بدهیم و توجیه كنیم [بیاییم مردم را به ولایت آن حضرت متوجه کنیم]. من به یكى از همین آقایان گفته بودم كه آقا شما خودتان به بنده و شخص دیگرى که [آنجا] بود گفتید كه در سال 1416 [حضرت ظهور میکند!] الآن 1435 هستیم، نوزده سال [قبل] مىشود. ـ 1414 یا 1416 گفتند نمیدانم ـ او گفت که نه، نه من نگفتم! گفتم که آقا من خودم از شما شنیدم! تو روى من نگاه مىكنى و مىگویى نگفتم؟! مىگویم که بنده خودم شنیدم، این دوتا گوشم شاهد هستند. مىگفت: ما تقریب را گفتیم! بابا نوزده سال دارد از آن قضیه مىگذرد! اگر 1414 بوده كه21 سال میگذرد و اگر 1416 بوده كه نوزده سال دارد از این قضیه میگذرد. خودشان هم رفتند و هیچ خبرى نشد. خب این روش غلط است و صحیح نیست که انسان [بخواهد زمان ظهور را بگوید].
نهی ائمه از پیشگویی زمان ظهور
ما همان را كه ائمه به ما گفتهاند باید انجام بدهیم. اگر گفتند كه بیا به مردم بگو برفرض اگر اطلاع داشتى! اینکه خب بفرمایید اینهم اطلاع ما! اگر برفرض اطلاع و یقین داشتى و روی آن قسم حضرت عباس مىخوردى، اگر اینطور بود و اگر میگفتند که آقا بیا به مردم این حرف را بگو، آدم مىگفت که چشم، ولى خودشان گفتند که آقا این حرفها را نزنید و این مطالب را نگویید! واقعاً چه دلیلى دارد كه انسان بیاید و مردم را به این سمتوسو بكشاند؟! ما میبینیم که عرفا و بزرگان اصلاً در مجالسشان از این حرفها نمىزدند، اسم امام زمان عجّل الله تعالی فرجه را مىآوردند ولی نمىگفتند که چه زمانی ظهور مىكنند. اسم امام زمان را مىآوردند و برافروخته مىشدند و اشكشان هم جارى مىشد و همه را به همان سمت و به همان باطن و به همان حقیقت حضرت متوجه مىكردند. حضور ولایى او را در مجلس مىآوردند و مىكشاندند! نگاه كنید و ببینید چه قِسم اشراف و سیطره و هیمنه از آنجا بر این وجود شما، شراشر وجود شما، لحظات شما، خطورات شما و تمام مسائل شما وجود دارد همۀ اینها را مىآوردند و مىدیدند و نشان مىدادند. خب اینها بود كه آدم را عوض میکرد، آدم را و فكر و ذهن انسان را طور دیگرى مىكرد، نشاط مىآورد، انسان احساس مىكرد که تنها نیست و احساس میکرد یک حقیقتى همراه با اوست، حالا اگر نگوییم که متحد با او [چون] اصلاً فهممان نمىرسد، حداقل مقارن با او وجود دارد.
بعضیها یک صندلی میگذاشتند و میگفتند که این صندلی امام زمان است یا چایی میگذاشتند [و میگفتند که این چایی امام زمان است!] یک شخصی بود یک جا تعریف میکرد و میگفت که شخصى مدعى ارتباط با حضرت بود بعد وقتى که مستخدمها براى مهمان چایى مىآوردند مىگفت که یك چایى هم براى ایشان اینجا بگذارید!! ـ آن شخص این را برای خود من نقل کرد ـ از این افراد که همیشه زیاد هستند ـ و مىگفت که خودم پشت در رفتم و نگاه کردم و گفتم كه قضیۀ این چایى چیست؟! بعد از چند دقیقه كه گذشت، خوب اینطرف و آنطرف را نگاه كرد و چایى را برداشت و نیابتاً خورد! نیابتاً كه چه عرض كنم باید ولایتاً بگوییم! اینها بر امام زمان ولایت دارند، نیابت كه مادون شأن اینهاست!! چایى را خورد و گذاشت و بعد از یك مدت صدا كرد فلانى بیا این چایىها را ببر. وقتی آمدیم یک نگاهی به من کرد ـ حالا این شخص این قضیه را دیده بود عجب آدمهایى هستند! مىگفت که حالا من خودم پشت در داشتم مىدیدم که این چه کرده بود ـ بعد مىگفت: الحمدلله نیّت ما مورد قبول حضرت واقع شد! بله، با دستش اشاره مىكرد الحمدلله چایى را بالا كشیدیم و بعد هم نیّت مورد قبول حضرت قرار گرفت!!
واقعاً این بازىها چیست؟! آیا ما در این دنیا نیاز به این كارها داریم؟! جداً ما نیاز به این داریم؟! اولیاء خدا دارند به ما یاد مىدهند كه از این بازىها و كلكها دست بردارید و از این شیره مالیدن سر مردم با این حرفها دست بردارید، اولیاء دارند به ما یاد مىدهند متولّى دین، تو نیستى كه دارى این بازىها را درمىآورى! متولّى دین همان یكى است، او یكى دیگر است. تو وظیفهات را باید انجام بدهى. به تو مربوط نیست! فضول چه هستى؟! به تو چه ربطى دارد كه مردم قبول مىكنند یا نه؟!
من در طهران به یک مجلسى رفته بودم، مجلس سؤال بود و عدهای و افرادى بودند. گفتم که آقایان یک مطلبى را از اول بین خودم و شما تسویه كنم بعد آنوقت اگر خواستید سؤالاتتان را [مطرح كنید].
مطلب این است که من یك آدمى هستم كه سطح اطلاعاتم محدود است و ممكن است چیزى را بدانم و ممكن است چیزى را ندانم. این یک مطلب است.
مقدمۀ دوم این است که بنده متولّى دین نیستم، متولّى دین كسی دیگر است، لذا مطالبى را كه مىگویم بهعنوان دفاع از دین و بهعنوان اینکه من متولّى دین هستم نیست بلکه بهعنوان نیابتاً هست از طرف آن شخص حالا آیا مطالب من به او برسد یا نرسد.
مطلب سوم این است كه حرفى را كه مىزنم نگاه نمىكنم به اینكه آیا كسى قبول مىكند یا نمیکند. من وظیفهام را انجام مىدهم، آنچه را كه به عقل و فهم و علمم مىرسد مطلب را بیان مىكنم، حالا مىخواهید قبول كنید و مىخواهید قبول نكنید. حالا سؤالاتتان را بگویید. قشنگ [حساب] خودم را با آنها تسویه كردم و همۀ سؤالاتشان را هم جواب دادم و بندگان خدا هم خیلى خوشحال شدند.
به من ربطى ندارد، متولّى دین كسی دیگر است، قبول نكنید به جهنم! خب قبول نکنید. ما منتظر نیستیم حرفى را كه مىزنیم كسى قبول كند، اینهمه تابهحال حرف زدیم و كسى گوش نداده است اینهم روى آنها! ما ناراحت نیستیم از اینكه حرفى كه مىزنیم را كسى گوش نمىدهد نه آقا! این تجربه را زیاد كردهایم. ما كه هیچ، بابای ما هم از ما بیشتر [این تجربه را کرد]. اولین كسى كه حرفش را گوش نداد خود بچۀ ناخلفش بود كه گوش به حرفهایش نمىداد و بقیه كه جاى خود دارند، همانهایى كه الآن مدعى فلان هستند.
متولّى دین، یكى دیگر است و بنده بهاندازۀ فهم خودم باید بیایم صحبت كنم. اگر گوش مىدهند، بدهند و اگر گوش نمىدهند، ندهند! وقتى كه بنده داشتم كتاب نوروز را مىنوشتم در همان موقع نوشتن، یک بنده خدایى آمد ما را نصیحت کرد ـ از طهران به قم آمده بود و با ما سوابقی داشت ـ و گفت که آقا این کتاب نوروز كه الآن دارید مىنویسید آیا فكر جامعۀ امروز و اجتماع را كردهاید؟! گفتم که تو را به خدا از این حرفها نزن كه الآن هرچه ظهر غذا خوردهام را برمىگردانم! از این حرفها نزن، جامعۀ امروز و اجتماع امروز و مردم امروز و دیروز نداریم! یک مطلبى است که به نظر من صحیح است و مرحوم پدر من هم بسیار بسیار روى این مسئله حساس بود اما عمرش كفاف نداد [بنویسد] حالا من مىگویم که ما یك چند درصدى از آنچه كه قرار بود ایشان بنویسد، مطالبى بنویسیم.
گفت: این مطالبى كه تابهحال نوشتهاید و این مسائلتان دارد در دنیا جا پیدا مىكند و شما با نوشتن كتاب نوروز، مطالب دیگر خودتان را زیر سؤال نبرید! گفتم که صد سال سیاه... اصلاً مىخواهم همهاش زیر سؤال برود و اصلاً همهاش نابود بشود! بنده دست از وظیفه و تكلیف و بینشم بردارم بهخاطر اینكه حرفهایم زیر سؤال مىرود؟! به جهنم! بگذار همۀ این چیزهایى كه نوشتیم زیر سؤال و روی سؤال برود!! زیر سؤال و روى سؤال و وسط سؤال، هر سهتای آن براى ما تفاوتى نمىكند!!
من كتاب را مىنویسم، آن کسی كه باید بگیرد مىگیرد و آن كه نباید بگیرد هزار و یك اشكال به كتاب وارد مىكند. نعوذبالله كتاب من بالاتر است یا قرآن؟! مگر به قرآن اشکال وارد نمیکردند؟! مگر به كلام پیغمبر صلّى الله علیه و آله و سلّم ـ نعوذ بالله كه بخواهیم مقایسه كنیم ـ اشكال وارد نمىكردند؟! مگر به حرف امام حسین علیهالسّلام در روز عاشورا نمىخندیدند؟! حضرت دارند حرف مىزنند، هه هه هه مىخندند و شروع مىكنند به داد و بیداد كه صدا نرسد! پیغمبر دارد حرف مىزند طرف پنبه در گوشش مىكند! یك انبار و یك كامیون و تریلى پنبه دم مسجدالحرام گذاشته بودند هر كسى مىآمد مىگفتند که اینها در گوش خود بكن تا نشنوى!1 اینها در تاریخ بوده و همینطورى هست.
من كتاب را ننوشتم براى آن كسى كه مىخواهد مسخره كند، بگذار او مسخرهاش را بكند. من این كتاب را نوشتم براى كسى كه بهجاى كاه و گچ و سیمانِ درود، سلول مغزى داخل سرش هست! من براى او اینها را نوشتهام. او هم مىفهمد كه منظور من چیست. او هم میفهمد وقتى كه من مىگویم که این سنت، سنت جاهلى است و از آن سنت پیغمبر و ائمه علیهمالسّلام فاصله مىاندازد، منظور من چیست. اگر نیت، صادق باشد خدا آن فهم را در سر آدم مىاندازد اما اگر نیّت صادق نباشد و مسائل دیگرى باشد شروع به توجیه مىكند كه آقا چه اشكال دارد، جشن است و بیاوبرو و صلۀ رحم و دید و بازدید است. همین چرت و پرتها كه همه داریم مىشنویم و از این حرفها!
نگاه اسلام به نوروز
جشن است؟! شما سالى 365 روز را هم مىتوانید جشن بگیرید بروید بگیرید! چرا آدم بیاید یک چیزی را قرار بدهد؟! وقتى كه موسى بن جعفر علیهماالسّلام مىفرمایند: این سنتِ فُرس است و اسلام این سنت را محو كرده است و من نمیآیم [آن را احیا کنم]1 آن موسى بن جعفر است كه فهمیده این نوروز چیست! چون امام است و دین و شریعت دست اوست، ارتباط با خدا دست اوست، نه دست من و امثال من! لذا مىفهمد این جریان در خلاف و ضدیت با این ارتباط قرار دارد.
مىخواهى قوم و خویشها را ببینى؟! بسیار خب، برو ده روز براى عید غدیر تعطیل كن! بگویید، بخندید، جشن بگیرید و به دیدن هم بروید. هر كارى هم بخواهید، بكنید. ثواب بیشترى هم دارد! چند روز عید فطر تعطیل كن که هم با اهلتسنن و هم با تشیع همه باهم اتحاد برقرار مىكنید الآن آنها تعطیل مىكنند و بسیار كار خوبى مىكنند. عید قربان تعطیل مىكنند و یك روز، دو روز به دیدن هم مىروند. چرا ما نكنیم؟! چرا ما انجام ندهیم؟! حتماً باید علف براى بزه دربیاید كه جشنش را من بگیرم؟! علف را بز دارد مىخورد پس چرا من جشن بگیرم؟! گوسفند دارد در بیابان علف مىخورد ـ حالا آنهم در بعضى از مناطق، نه در همۀ مناطق، چون در بعضى از مناطق که برف هست اینکه دیگر جشن گرفتن ندارد ـ چرا من بیایم این كار را انجام بدهم؟! اگر حساب این حساب است آدم باید که [گوش بدهد و عمل کند].
این براى كسانى است كه مىخواهند بفهمند اما آنهایى كه نمىخواهند بفهمند مىگویند که آقا ما همین نماز و روزه را مىخوانیم و اینها را نمىخواهیم، حالا آنها براى تو باشد. ما اصلاً براى او کتاب ننوشتهایم كه حالا بخواهد راجع به او با من صحبت كند. ما اصلاً این را برای کسی نوشتیم که [میخواهد بفهمد] لذا این بندۀ خدا آمده بود و ما را نصیحت میکرد بر اینكه ما دیگر نوشتن را ادامه ندهیم و این قضیه را رها كنیم. ما فقط به او مىخندیدیم چون مىدیدم كه ظاهراً اینهم جزو آنهایى است كه باید با او یكقدرى مدارا كرد و فقط خندید و تبسمى كرد و گذشت!
خدا مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را رحمت كند، راجع به این افراد به من مىفرمودند: ﴿ذَٰلِكَ مَبۡلَغُهُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ﴾1 اصلاً اینها بیش از این نمىفهمند مىخواهى چهكارشان كنى؟! دیگر با هاون كه نباید در سر این بیچارهها بزنى! خب نمىفهمد وقتى نمىفهمد چهكارش بكنیم؟! هرچه استدلال كنى باز هم مثل دیوار نگاهت مىكند. [ما هم مىگوییم که] مخلص و چاكریم، باشد، إنشاءالله حالا راجع به آن فكر و تأملى بكنیم و... بعد هم کار خودمان را بکنیم و بگذاریم و برویم!! خیلى نباید سربهسر گذاشت إنشاءالله هردو به آن دنیا مىرویم و در آن دنیا مىفهمیم! در این دنیا كه حرف در سرمان نرفت! اقلاً در آن دنیا شاید چیزهایى را متوجه بشویم و آن دنیا بفهمیم كه اوضاع و مسائل از چه قرار است. خلاصه خیلى از داستان دور نیفتیم که آنهایى كه در هر زمانى به این مطالب رسیدند خیلى زیاد نبودند. در هر برههاى عدۀ خاصى بودند كه به این مطالب رسیدند و فهم و ادراك و شعورشان این مطالب را گرفت و جلو رفتند و بقیه در حواشىِ مسئله و دورتادور قضیه بودند.
الآن كتابى در دست داریم که اگر توفیق پیدا کنیم [بنویسیم] چون مدتی نتوانسته بودیم [چیزی بنویسیم] حالا دوباره اگر خدا توفیق بدهد به نام سیماى عاشورا، غیر از آن ارتداد كه مشغول هستم این را هم مشغول هستم که تا آن حدودى كه وسعمان مىرسد و آنچه که مىشود گفت، نسبت به دیدگاههاى بزرگان و اولیاء خدا راجع به قضیۀ عاشورا بنویسم. علتش هم این بود كه دیدم افراد به مسئلهاى كه در این كتاب روح مجرد آمده، واقعاً دارند ظلم مىكنند و مطلبى را كه خود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ گفتهاند و نوشتهاند را میآیند میگویند و مسخره مىكنند كه اینها از روز عاشورا خوشحال هستند! خب بابا در دهۀ محرم و روزهاى عاشورا به مشهد مىآمدید و خود باباى ما را مىدیدید كه چه وضعى داشتند! آن مجالس به جای خود اما چه منظورى در این قضیه داشتهاند؟ تمام هدف و مقصد و نیتى كه اینها داشتند بهخاطر این بود كه بیایند یك ذره از آن ظهور شخصیت سیدالشهداء علیهالسّلام در عاشورا را به ما بفهمانند! یك سر سوزنش را ما بفهمیم نهاینكه فقط بنشینیم عزادارى كنیم که اینطوری کردند و آنطوری کردند. خب هرچه بود کردند، گذشت و تمام شد. اگر مصیبتى برایشان بود گذشت، خوشى هم برایشان بود گذشت. من بیایم بر یک مسئلهاى كه قبلاً گذشته و اتفاق افتاده است بنشینم گریه كنم؟! این چه چیزى دارد؟!
اینكه امام مىفرماید: «رَحِمَ اللهُ عَبداً أحیا ذكرنا»1 یا «أمرَنا»2 و اینكه امام صادق علیهالسّلام مىفرمایند: مسائل عاشورا را زنده نگه دارید و مجالس تشكیل بدهید. كسى كه یك قطره اشكى بریزد بهاندازۀ بال [یك مگس] خدا همۀ گناهان او را مىبخشد.3 آیا منظور همین روضههایى است كه بیاییم بگیریم و اینطرف و آنطرف بنر بچسبانیم که مداح حاجی فلان است یا علی و سخنران آقاى فلان؟! یعنى همین بساط است که هر كارى دلمان مىخواهد بكنیم و بعد داخل روضه مىآییم و روضه هم كه تمام شد دوباره هر كارى دلمان بخواهد انجام بشود؟! نه آقا! اگر این باشد این ظلم است و امام حسین علیهالسّلام هم ظلم مىكند و خدا هم ظلم مىكند! این چه قضیهاى است كه مىگویند: وقتى که یك قطرۀ اشكی از چشم بریزد تمام گناهان پاك مىشود؟ این بهخاطر همین است که انسان وقتى که در این مجالس و مسائل مىآید به آن حریم ورود پیدا كند، خودش را در عاشورا ببیند، خودش را در آن فضا ببیند و بیاید آن جریانات را بر خودش حمل كند! بسم الله! تو خیلى دارى در سرت مىزنى كه ﴿يَٰلَيۡتَنِي كُنتُ مَعَهُمۡ﴾4 همین الآن عاشورا است بسم الله! در این معامله سر كسى كلاه مىگذارى؟! در این معامله غش مىكنى؟! حرفى را نمىزنى و آنچه را كه به نفعت هست مىگویى و آنچه را كه به نفعت نیست نمىگویى؟! خب همین الآن عاشورا است و همین الآن مسائل هست. اگر در این روضه آمدى و بعد تصمیمت عوض شد و قرار را بر این گذاشتى كه برگردى و آنچه را كه سیدالشهداء علیهالسّلام مىگوید [عمل كنى] این حالا یك چیزى شد! حالا اگر یك قطره اشك بریزى گناهانت [ریخته میشود] همینكه نفست آماده مىشود یعنى گناهانت ریخته شد چون با گناه كه نفس نمىتواند یک مطلبى را بپذیرد و نمىتواند که حق را بپذیرد! شما همینكه توانستید یك حق را ولو اینكه به ضررتان است بپذیرید، یعنى [گناهانتان] ریخته شده و این دیگر توبه نمىخواهد! تمام شد. همین حال تو در این مجلس عوضت كرد و امام حسین علیهالسّلام آمد تغییرت داد و امام حسین آمد فضایت را برگرداند. دیگر نیازى به توبه ندارد از چه میخواهی توبه کنی؟ [همۀ گناهانت] ریخت! آن حالى كه تو قبل از این مجلس داشتى و حاضر نبودى یك قِران از حقت بگذرى حقى كه اصلاً براى تو نبود اما الآن حاضرى میلیون میلیون هم از این رد شوى این یعنى همینکه گناهانت ریخت، دیگر بهدنبال چه چیزى مىخواهى بگردى؟! پس امام صادق علیهالسّلام راست و درست مىگویند. امام رضا علیهالسّلام درست مىگویند، كسى كه بیاید یك قطره اشك [برای امام حسین] بریزد [گناهانش بخشیده مىشود]5 اما اگر نه، بلند شدی و در مجالس بنرى و اعلانى و فیلمى رفتی [دیگر اینگونه نیست].
در سوریه میدیدیم که طرف داشت دعاى كمیل مىخواند مىگفت كه آقایان جمع شوید الآن دارند شما را در ایران مىبینند!! در صحن حضرت زینب سلاماللهعلیها داد مىزد: آى بیایید اى ایرانىها! بعد كه دید كسى نمىآید آخوندها را به زور آورد. گفت: دم كد خدا رو ببین و ده را ... بله! دیدیم آخوندها یكىیكى دارند عقب کاروان میآیند و خلق الله هم دارند مىآیند. میگفت که بروید بروید عكستان را در دوربین آنجا مىاندازند قشنگ برو جلوی دوربین بنشین مثل این دوربین که الآن جلوی من است، میگفت که الآن مىبینند! حالا همه پشت به قبله نشستهاند و آن شخصی که بود حالا اسم او را نمیگویم [با صوت] مىگفت: آی گرچه باید دعاى كمیل را رو به قبله خواند اما چون دوربین در جاى مناسبى نیست از همینجا دلها را روانه كنید، معلوم است دیگر به كجا مىخواهى روانه كنى!! دعاى كمیلى كه پشت به قبله باشد معلوم است دلها به كجا روانه مىشود! دلها همان ایران روانه مىشود در خانواده و ...
«اللَهمَّ إنّى أسئلکَ بِرحمتک [وَسِعَت کُلَّ شَیءٍ]»1 ما این هستیم، ما همین هستیم! حالا در این دعاى كمیل این قطرۀ اشك مىآید؟! در این دعاى كمیل حال آدم عوض مىشود؟! ها؟! این دعاى كمیلِ دوربین است، دعاى كمیل نیست! آن دعاى كمیلى حالت را عوض مىكند كه بروی همان گوشۀ حرم حضرت زینب بنشینى و هیچ كسی هم تو را نبیند و قشنگ عمامهات را هم بردارى و كنار بگذارى كه كسى تو را نشناسد بعد بنشینى و براى خودت حال كنى و دعاى كمیل بخوانى حالا آن دعاى كمیل را مىتوانیم بگوییم كه بىهیچ چیز نیست! آن دعاى كمیلى هست كه چراغ را خاموش كنند و خودت هم در حال خودت بروى و بنشینی یكىیكى این فقرات را براى خودت معنا و توجیه كنى، این فقراتى كه امیرالمؤمنین علیهالسّلام گفته است را براى خودت [معنا کنی] آن را مىشود بگوییم كه [بیهیچ چیز نیست] ولى اینها كه چیزى نیست!
این بزرگان مىخواستند آن عاشوراى واقعى را بیاورند و به ما ارائه بدهند. آن عاشوراى واقعى، گریه كردن و این مسائل نیست مگر ما غیر از این كوفىها هستیم؟! آمدند امام حسین علیهالسّلام را كشتند و بچههایش را [اسیر] كردند و بعد هم آمدند گریه كردند كه رفتیم و این كار را كردیم.1 ما هم همان هستیم و در همان فضا هستیم! آنها هم نماز مىخواندند، روزه مىگرفتند، در مسجد كوفه بودند، پشت سر امام حسن علیهالسّلام و پشت سر امیرالمؤمنین علیهالسّلام بودند. مگر امیرالمؤمنین نفرمودند كه مىبینم روزى را كه تو از این باب الفیل در جیشى براى كشتن پسر پیغمبر بیرون مىروى.2 گفت: یا على من، من؟! حضرت فرمودند که بنشین بابا بنشین، عجله نكن شب دراز است، بنشین بابا صبر كن!
اینها مگر پشت سر همین ائمه نماز نمىخواندند؟! در مسجد كوفه نماز نمىخواندند؟! خدا نیاورد روزى را كه بخواهد ورق بگردد و مسائل بخواهد عوض شود! همین کسی كه پشت سر على نماز مىخواند میآید شمشیر به روى پسرش مىكشد! همین مىآید و شمشیر روى پسرش مىكشد! جداً ما در این دنیا دیدیم که كسانى كه آدم به آنها محبت کرده و به آنها لطف كرده و چه و چه كرده و بعد همان او ـ حالا اى كاش یک شخص غریبه باشد و ارتباط و آشنایى با انسان نداشته باشد ـ چه مسائل و چه مطالبى [بهوجود میآورد]!
این جریان یك جریانى است كه این [بزرگان] مىخواهند نشان بدهند و مىخواهند بگویند که بابا این كربلا كه انجام شده و اینهمه در این کربلا خون مظلوم ریخته شده، اینهمه مسائل، فراز و نشیبها، گَرد و غبارها، اسارتها و زنجیرهایى كه به پا و بدن امام سجاد علیهالسّلام زده شده تمام اینها براى امروز تو بوده است! والاّ امام حسین علیهالسّلام مىتوانست از همان اول برود با خیال راحت بیعت كند و شاید یزید حكومت مدینه را هم به امام حسین مىداد و از امام حسین چه كسی بهتر بود؟! چرا از مدینه بیرون بیاید؟! چرا كوه و دره و دشت و اینها را طى كند؟! چرا زن و بچهاش را به اسارت بدهد؟! چرا اینهمه را به كشتن بدهد؟! چرا؟! اینها همه بهخاطر ما در امروز بوده است كه الآن در 1435 هجرى قمرى هستیم! این بزرگان گفتهاند: زحماتى كه امام حسین براى تو كشیده این زحمات را با سینهزدنهای همینطوری عادى و بعد هم خداحافظ هدر نده! این هدر دادن است! آنها كه مقام و جایگاه و موقعیت خودشان را داشتند اما آنها بهخاطر ماها از مدینه بیرون آمدند، بهخاطر ماها زن و بچهشان را با خودشان راه انداختند، بهخاطر ماها غل و زنجیر به گردن و دست و پاى خودشان بستند، بهخاطر ماها خرابۀ شام و غیر خرابۀ شام را به جان خریدند، بهخاطر ماها على اكبرشان را تكهتكه كردند مثل اینکه با ساطور [چیزی را تکهتکه کنند]. بهخاطر ماها این كار انجام شده است.
این بزرگان گفتهاند كه بیا این عاشورا را بفهم كه در این عاشورا چه بوده و چه قضایا و مسائلى اتفاق افتاده است و فقط آن تیرى كه آمد به گلوى علیاصغر علیهالسّلام خورد را نگاه نكن بلکه نگاه كن ببین پشت این قضیه چه بوده است؟ چه اهدافى و چه نیتهایى و چه مسائلى بوده است؟! آیا تو پیام عاشورا را گرفتى یا نه فقط با سینه زدن و زنجیر زدن حرامش كردى؟! كدامیك از اینها بود؟!
لذا گفتیم: حالا كه اینطور هست بیاییم [این کتاب را] شروع كنیم و ببینیم كه چه مىكنیم و به كجا مىرسیم إنشاءالله.
تلمیذ: این مطلبى كه فرمودید در مورد فردی که به مرحوم آقا برای نماز شب تذکر داده است، در دستورات مرحوم علامۀ طباطبایى به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ در سال 1400 هجرى قمرى اهتمام به نماز شب وارد شده است و بالأخره حساب مرحوم علامه طباطبایی را نمیشود با افراد دیگر یکی گرفت.
استاد: بله، دستور مرحوم علامه اشكال ندارد.
تلمیذ: آیا [دستور] ایشان مثلاً فراتر از مثال اخیر بوده است؟!
استاد: بله، حالا دستورات علامه جاى خود دارد یعنى در ارتباط با مرحوم علامه بنده نمىتوانم بگویم كه این مراسلات یك طلب و قضیۀ واقعى بوده است چون در یك همچنین سنواتى كه شما دارید این مطلب را متذكر مىشوید ایشان در تحت تربیت و اشراف فردى بودهاند كه به تعبیر خودشان «وقتى كه ما به این فرد رسیدیم دیگر به همه چیز رسیدیم» بهنظر مىرسد كه این قضیه یك احترام و ادب شاگردى بین ایشان و علامه بوده است كه یك همچنین تقاضاهایى بوده و ایشان هم به همان لحاظ مسائل گذشته و ارتباطى كه در گذشته بینشان بوده و دستوراتى مىدادند بر همان اساس هم ایشان مشى كردند.
علىٰكلّحال مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ خیلى رند و زرنگ بوده و ایشان خیلى با رعایت، [رفتار] مىكردند. من در یک قضیه كه خودم شاهد بودم و بعداً شنیدم كه در بعضى از جاها این مطلب را رد كردهاند و یااینكه به سخره گرفتهاند یا هر چیزی، در آن مباحثات شش جلسهاى كه بین ایشان در آخر عمر راجع به مسئلۀ فنا مىشد، بنده خودم حضور داشتم البته در بعضى از جلسات، نه در همۀ آن و در جلسۀ آخر كه خودم دوربین آوردم و این عكسهایى كه هست را من گرفتم، بلد هم كه نبودیم دوربین یکی دیگر را گرفتیم بعد دیدم که بعضى از عكسها درست درآمده است. جلوی آفتاب میگرفتم و نمىدانستم كه اصلاً نباید جلوى آفتاب گرفت، از پنجره نور مىآمد و خلاصه آن جلسۀ آخر این عكسها را گرفتم و در آن جلسۀ آخر مرحوم علامه به مرحوم آقا فرمودند: الحمدلله که شما ما را از این اشتباه درآوردید و خداوند شما را باعث هدایت ما قرار داد! چقدر این مرد بزرگ است! بنده بَیننى و بَینَ الله و اللهُ عَلى ما أقولُ شَهید که این را شنیدم كه ایشان در آن آخر به حقیقت مسئلۀ فناء و تشخّص در وجود اعتراف كردند و مشخص بود كه مسئلۀ تعارف نبوده است، ما داشتیم مىدیدیم اینطور نبود که تا اینجا بحث بكنند بحث بكنند و بعد یكدفعه تغییر پیدا بكند منتها مرحوم آقا با مرحوم علامه ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ خیلى با لطافت و با ادب خاصى صحبت مىكردند. بالأخره ایشان استادش بوده است و به قول خودشان همه چیزش از علامه بوده است و براى انسان هم اتفاق مىافتد بالأخره یك قضیه و مطلبى به ذهن یكى مىرسد وقتى قرار باشد ما مطالب را از آنجا بدانیم [پس فرقی نمیکند که به چه کسی میرسد] حالا بنده خودم نمیخواهم چیز کنم حتی مىخواهم بگویم كه مطلب چیزی نیست و ممكن است براى خود انسان هم اتفاق بیفتد نسبت به افرادى كه حق نعمت و حق ارشاد و حق استادى بر او دارند، مسائلى به ذهن خطور كرده است و آدم بیان مىكند.
علىٰكلّحال بنده خیال مىكنم كه مرحوم علامه در همان مقام بیان ارشاد خودشان بودند و مرحوم آقا هم كه تأدباً و تتلمذاً خواستند که رعایت موقعیت و حال ایشان را داشته باشند. كارهای اولیاء و بزرگان خیلى قابل تأمل است و انسان به همین راحتى نمىتواند اظهارنظر كند.
اگر رفقا یادشان باشد در لابهلاى صحبتها و نوشتهجات گاهى یك چیزهایى را [میگویم] مثلاً آن داستان نرفتن ایشان به سبزوار یادتان هست؟ در [مهر فروزان] آوردهام.1 خب در این قضیه خیلى نكته هست! یا وقتی که به من مىگویند: كسى كه بهسمت امام رضا علیهالسّلام مىآید بین راه نباید [به زیارت] بزرگانى كه هستند برود، ببینید اینها اصلاً چه بودند؟! اینها ائمه را شناختند! اگر شناختی هست واقعاً اینها ائمه را شناختند! حاجى سبزوارى مرد بزرگ! بایزید، شیخ ابوالحسن خرقانى و عطار نیشابورى در نیشابور! مگر اینها از عرفا و بزرگان نبودند؟! مىگوید: وقتى كه دارى بهسمت حرم امام رضا مىآیى نباید فكرت هیچجا برود! اصلاً نباید به این فكر كنى كه در سبزوار حاجى هست یا نیست که حالا برویم یا نرویم! بله، یك وقتى در سبزوار توقف دارى و مىخواهى بروی ناهار بخورى و استراحت بكنى، خب آنجا سر قبر حاجى برو و فاتحه هم بخوان، این عیب و اشكالى ندارد ولى نهاینكه در ذهن این باشد كه داریم به مشهد مىرویم در سبزوار هم مزار حاجى را زیارت بكنیم یا حالا نیشابور برویم و آنجا عطار را هم زیارت کنیم. ایشان مىفرمایند: وقتى كسى بهسمت امام رضا علیهالسّلام مىآید اصلاً نباید فكرش به غیر از امام رضا ببیند و فقط باید [امام رضا باشد.] بله، در برگشت عیبى ندارد که آدم برمیگردد و دارد به طهران میرود عیبى ندارد این بزرگان را هم ببیند و زیارت كند و فاتحه بخواند، ایراد ندارد. امام رضا علیهالسّلام همه چیز ماست! هزارها میلیارد مثل عطار ریزهخوار سفرۀ امام رضا هستند و فقط گوشۀ سفره همۀ اینها را جا داده است و بقیۀ سفره براى بقیه است! گوشهاش فقط برای هزار میلیارد نفر مثل عطار است! هزار میلیارد نفر مثل سلمان است و هزار میلیارد نفر مثل بایزید است! گوشۀ یك سانت سفرۀ امام رضا همۀ اینها را پر مىكند و همه را حسابى مست مىكند! بقیۀ آن را امام رضا براى خودش نگه داشته است!
اینها را مىخواهند به ما یاد بدهند! این مسائل را مىخواهند به ما یاد بدهند!
حالا آقا مىخواهد فلانجا برود، پیشنهاد مىكنند كه نه، فعلاً نروید! این قضیه براى مرحوم آقاى بروجردى است. گرچه مرحوم آقاى بروجردى نپذیرفتند ولى صحبت اطرافیان است! خدا مرحوم آقا شیخ اسماعیل ملایرى را بیامرزد ایشان برای ما مىگفتند كه گفته بودند: آقا شما كه الآن مىخواهید مشهد به زیارت امام رضا بروید هنوز اول مرجعیتتان است و هنوز در میان مردم جا نیفتادهاید و این استقبالى كه شایسته و بایسته است از شما در شهرها [نخواهد شد] مثلاً مىخواهند از اینجا تا سمنان بروند، یکدفعه [مردمان] سمنان بیرون بریزند این استقبال [نخواهد بود] بعد به دامغان مىرسند و [مردم بیرون بریزند] این استقبال هنوز از شما نمىشود، بگذارید یك چند سالى بگذرد و مرجعیت شما جا بیفتد.
این بزرگان مىخواهند سر ما را از این حرفها دربیاورند. استقبال و بیا و چند ماه تدارك استقبال ببینید و... عرایض بنده را التفات مىفرمایید؟! مثلاً آقاى بروجردى مىخواهد به زیارت امام رضا برود حالا نرود و چند سالى بماند تااینكه خوب براى مردم جا بیفتد تا به استقبال بیایند، خب اینكه امام رضا نشد!
خدا استادمان را مرحوم آقاى حاج شیخ مرتضى حائرى را بیامرزد و رحمت كند، یادم هست آن بندۀ خدا عبایش را روى سرش مىانداخت و [به حرم امام رضا] مىرفت. ما پیشش درس مىخواندیم تا چهارشنبه میشد ظهر چهارشنبه ترانسفورت مولوى در قم بود و دوتا صندلى هم مىگرفت ـ ماشاءالله از نظر جسم [قوی بود] ـ و به مشهد مىرفت و یك شب جمعهاى مىماند و دوباره بعد از ظهرش راه مىافتاد كه به درس شنبه برسد. هروقت هم حرم مىرفت عبایش را روى سرش مىكشید و نصف شب هم مىرفت، یعنی كسى را نبیند. خب ایشان در حالوهواى خودش میرفت و حالا ما نمیگوییم که ... ولی در راه شعر هم مىگفت و شعرهایش را هم براى ما مىخواند، خیلى هم به ما محبت داشت، خیلى زیاد! شعرهاى دیگرش را هم مىخواند خیلى شعرهاى خندهدارى هم بود.
گاهى اوقات به ایشان مىگفتیم: آقا یك دستورالعمل بدهید. مىگفت: همان دستورالعملى كه به بقیه دادم به تو هم بدهم؟! گفتم: نه آقا آن را بنده مىدانم و خودم به آن عمل مىكنم!! باشد یك وقت دیگر. ایشان دستورالعملهاى خیلى سلوكى هم داشت و اذكار خاصى داشت كه فقط بر خود ایشان نازل مىشد سُبوحٌ قدوسٌ و فلان و فلان!! هم جنبۀ ربوبى در آن بود و هم جنبۀ خلقی، خلاصه هردو را میگفت روزى صد مرتبه بگو. گفتم که آقا این را خودم مىگویم غیر از این بگویید اینها را خودمان بلدیم!!
اگر مىخواهى امام رضا بروی اینطورى برو! دوتا بلیط ترانسفورت بگیر و سوار ماشین شو و صاف آنجا برو و عبایت را هم بینداز و حرم برو و با امام رضا عشق و حالت را بكن و بعد هم برگرد. خدا رحمتش كند این الآن برایش مانده است! آن چیزى كه الآن برایش در آن دنیا مانده است همین زیارت امام رضا به این نحو است.
حالا برو و مردم بیایند و پلاكارد بزن و چه بکن که مرجعیت جا بیفتد و ... بله! این اطرافیان، انسان را به راههاى دیگرى مىبرند!
أللهم صلّ على محمد و آل محمّد