715

مبانی و حقیقت مُثل افلاطونی

تبیین جایگاه صور کلیه در نظام هستی و علم عنائى

14017
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی و حقیقت «مُثل افلاطونی» می‌پردازند. بحث با بررسی دیدگاه حکما درباره وجود صور مجرده در عالم الهی آغاز شده و ضرورت وجود سنخیت میان حقایق جزئیه مادی و علم عنائى حق به عنوان علت العلل تبیین می‌گردد. در ادامه، با استفاده از مثال‌های ملموس، چگونگی نقش‌آفرینی این صور کلی و معرّا از ماده در شکل‌گیری موجودات عالم شهادت تشریح می‌شود. استاد با نقد دیدگاه‌های سطحی در مواجهه با نظام هستی و تأکید بر لزوم درک صحیح از جایگاه هر پدیده، به تفاوت میان فهم ظاهری و درک عمیق از حقایق عالم می‌پردازند. در نهایت، این نکته مورد تأکید قرار می‌گیرد که هر موجودی در این عالم، صورتی معنوی در عالم بالا دارد و فهم این حقیقت، کلید درک صحیح از نظام خلقت و نحوه اتصال به بارقه‌های الهی است.

/16
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۱۵

1
  • درس هفتصد و پانزدهم

  • مقدمات بحث مُثل‌ افلاطونیه (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • در این جلسه به‌عنوان مقدمۀ بحث مطالبى را خارج از بحث، مربوط به ـ البته مربوط به این بحث نیست ـ مُثل افلاطونى خدمت رفقا عرض مى‌کنیم تا إن‌شاءالله جلسۀ بعد خود بحث متنى را دنبال کنیم.

  • فصل (9) فی تحقیق الصور و المثل الأفلاطونیة.

  • قد نُسبَ إلى أفلاطونِ الإلهى أنّه قالَ فى کثیرٍ مِن أقاویلِه موافقاً لأستاده سقراط إن لِلموجوداتِ صوراً مجردةً فى عالمِ الإله و ربما یُسمّیها المُثل الإلهیة و إنَّها لا تُدثَرُ و لا تَفسُد و لکنّها باقیةٌ و إن الذى یُدثَرُ و یُفسد إنّما هى الموجودات التى هى کائنة.1

  • مطلبى که به‌عنوان مقدمه در شروع بحث مثل افلاطونیه [بیان شد] خیلى مورد نقد و ایراد متکلمین واقع شده است و یکى از اشکالاتى که بر حکماى یونانیین گرفته مى‌شود همین مسئله و قضیۀ مثل افلاطونى است که دلیلى براى اثبات این مسئله پیدا نشده و صرفاً یک ادعا مطرح شده است ـ البته بنا بر زعم متکلمین ـ ولى در غیر حکماى یونانیین، حکماى اسلام مانند میرفندرسک و حتى شیخ اشراق قائل به مثل افلاطونى هستند منتها با یک توضیح بهتر و یک روش قابل پذیرش‌تر.

  • لزوم سنخیت بین حقایق جزئیۀ مادى خارجى و علم عنائى حق

  • صحبت در مثل افلاطونى به این کیفیت است که آنچه را که ما در عالم ماده مشاهده مى‌کنیم عبارت از ترکیب مواد در عالم شهادت است و به‌واسطۀ همین ترکیب طبعاً ماهیات جزئیه در وجودات جزئیه صورت خارجى پیدا مى‌کند. من‌باب‌مثال در انسان طبعاً ترکیب از حیوانیت و همان فصل است و در مورد سایر حیوانات، جمادات، نباتات و آنچه که در عالم ماده مشاهده مى‌شود مسئله به همین کیفیت است و از آنجایى که این مواد و آنچه که در این عالم هست جنبۀ مادى دارند و در وجود بحت و بسیط و اطلاقى پروردگار که از لوازم آن، علم عنائى نسبت به وجودات جزئیه است، وجود مادى راه ندارد و مسئلۀ امکان در آنجا راه ندارد، از این نقطه‌نظر طبعاً باید سنخیتى بین حقایق جزئیۀ مادى خارجى و آن مبدأ اول و علة الاولىٰ و علة العلل که همان علم عنائى حق است وجود داشته باشد و بدون سنخیت، هیچ وجودى در خارج تحقق خارجى نخواهد داشت.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 46.

جلسه ۷۱۵

2
  • تعریف مثل افلاطونی

  • آن حلقۀ رابط بین علم عنائى و وجودات خارجى به‌عنوان یک حقیقت کلیۀ مجرده را مثل افلاطون مى‌نامند؛ یعنى یک صورتى که آن صورت ـ به‌اصطلاح خودشان ـ معرّاى از شوائب مادى باشد و صرفاً در آنجا جنبۀ صورى لحاظ شده باشد که همان جنبۀ عینیت ازلى و عینیت ربوبى است، اگر بخواهد در آنجا ملاحظه شود طبعاً این صورت نمى‌تواند محدود به حدود و قیود عالم ماده باشد و این صورت نمى‌تواند صورتى باشد که همراه با خصوصیات و شوائب ماده باشد، این یک مسئله است.

  • تمایز بین انسان و حیوان و جمادات

  • مطلب دوم که مزید بر این دلیل است و این دلیل را تأیید مى‌کند این است که آنچه را که ما در خارج مشاهده مى‌کنیم حقایق جزئیۀ عینیۀ خارجیه است که اینها در میان مصادیق مختلفۀ خودشان یک مابه‌الاِشتراک دارند یعنى وقتى ملاحظه مى‌کنیم مى‌بینیم که افراد انسان، همۀ اینها انسان هستند و داراى خصوصیات انسانى از جنس و فصل هستند و این‌طور نیست که هر وجودى در خارج براى خودش یک حقیقت نوعیۀ مستقله باشد؛ یعنى فرض کنید همان‌طوری‌که شما بین انسان، حیوان، جماد، نبات و اقسام حیوانات فرق قائل مى‌شوید، این فرق قائل شدن به آن حیثت ذاتیۀ ماهویه برمى‌گردد یعنى ماهیت این افراد که عبارت از جنس و فصل باشد، یک اختلاف ذاتى دارد و اختلاف، اختلاف عرضى نیست و همین نفس اختلاف ذاتی، حقیقت نوعیه را با یک حقیقت نوعیۀ دیگر متمایز مى‌کند آن‌وقت در تحت همین حقیقت نوعیه، مصادیق مختلفةٌ بِالأصناف را مشاهده مى‌کنید که این مصادیق همه در تحت یک حقیقت هستند.

  • عدم تعلق علم عنائى حق به تک‌تک اجزاء خارجى اولاً و بالذات

  • از اینجا استفاده مى‌شود که آن علم عنائى به تک‌تک اجزاء خارجى اولاً و بالذات تعلق نگرفته بلکه به یک واقعیت کلیۀ غیر مادیه تعلق گرفته است و ماهیت اولاً و بالذات در آن حیطه تشکیل شده است که حیوانیت و ناطقیت باشد، بعد آن حیوانیت و ناطقیت که در آن علم عنائى به این کیفیت ترسیم شده است، در عالم خارج به‌صورت وجودات مقیده ظهور پیدا مى‌کند چون آن حقیقت کلیه در خارج معنا ندارد که به کلیت و عینیت خود در خارج ظهور کند چون در خارج باید محدود به حدود امکانى و طبعى باشد. این محدودیت و مقید شدن به حدود امکانى و حدود مادى نمى‌تواند با کیفیت کلى و اطلاقى همان صورت جور دربیاید و باهم تلائم داشته باشند لذا باید یک صورت کلى داشت و بعد آن صورت کلى به این کیفیت دربیاید و در همۀ مسائل و اشیاء به همین کیفیت است.

جلسه ۷۱۵

3
  • ذکر یک مثال برای تفهیم مُثل افلاطونی

  • یک مهندس وقتى که مى‌خواهد نقشۀ ساختمان را بکشد ـ از باب تشبیه مى‌گویم ـ اول باید یک مثل افلاطونى در ذهن خود داشته باشد که بخواهد براساس آن، نقشۀ ساختمان‌ را دربیاورد مثلاً بِنایى که مى‌خواهد ترسیم کند، باید بنایی باشد که در آن چهاردیوارى، اتاق‌ها، هال، آشپزخانه، سالن، سقف، پله و اینها باشد، این مسئله من‌حیث‌المجموع مَثَل و مثالى از آن خصوصیات افراد خارجیه و جزئیاتى است که آنها باهم فرق مى‌کنند. حالا که این به‌عنوان یک صورت کلى و معرّاى از ماده در ذهن او هست، مى‌تواند هزارتا نقشه از این پیاده کند! فرض کنید که یک نقشه می‌کشد که آشپزخانه آن‌طرف است و دستشویى و سرویس این‌طرف است و یک نقشه مى‌کشد که آشپزخانه آن‌طرف و اتاق این‌طرف باشد و یک نقشه مى‌کشد که سالن این‌طرف باشد و ...، می‌تواند هزاران هزار بنا و جزئى خارجى از همان ایدۀ کلى و صورت کلى استخراج کند، اسم این را مثل افلاطونی مى‌گذارند.

  • پس ببیند این مسئله چقدر راحت قابل ترسیم است که از آنجایى که ما مشاهده مى‌کنیم اشیاء خارجى و جزئیات خارجى در عین اختلاف و تمایزشان با یکدیگر، در همان ماهیت مشترکه با همدیگر اشتراک دارند، از اینجا متوجه مى‌شویم که باید یک اصل اوّلى در رأس و فوق تمام این جزئیات خارجى وجود داشته باشد و ارادۀ ازلى در خلق جزئیات خارجى منطبق بر آن اصل کلى باشد. فرض کنید وقتى که ارادۀ پروردگار بر خلقت انسان است نمى‌تواند خارج از آن اصل که حیوانیت و ناطقیت باشد یک انسانی درست کند که با حیوانیت و ناهقیت باشد. البته ظاهراً بر خلاف این، اتفاق افتاده است!! مسائلى را که آدم مى‌بیند، [انگار] گاهى اوقات استثناهایى در خلقت مى‌شود! البته گاهى اوقات استثناء بیشتر از مستثنى‌منه مى‌شود!! گاهى اوقات! مى‌گویند: از نظر ادبى مستثنى باید اقلّ از مستثنى‌منه باشد، فرض کنید این مثالى که ادبا مى‌زنند و مى‌گویند: جاء القوم إلاّ حماراً، طبعاً افراد حمار از آن قوم کمتر است حالا اگر آن قوم بیشترشان حمار بودند چطور مى‌شود؟! یکى دو نفر ته قضیه مى‌ماند! این صحیح نیست یعنى به‌کار بردن این جمله از نظر ادبی صحیح نیست ولی خب گاهى اوقات آدم مى‌بیند مثل اینکه افراد حمار از افراد قوم بیشتر هستند! علیٰ‌کلّ‌حال این ارادۀ ازلی ...

جلسه ۷۱۵

4
  • نشانه‌های مردانگی

  • امیرالمؤمنین می‌فرماید: «یا أشباه الرجال و لا رجال ...»1 یعنى فقط قیافه و بعضی از مسائل دیگر شما به مردها مى‌خورد! ولیکن آنچه را از مردى که عبارت از تعقل، تفکر، تأمل و آثار مردانگى و حریت است، یوخدی؛2 ندارید! خب این مسئله در اینجا باید مورد توجه قرار بگیرد که اگر آن اراده و مشیت بر ایجاد و خلق زید و انسان است، دیگر نمى‌تواند فصل او را فصل دیگرى قرار بدهد! ادخال فصل دیگر غیر از فصل انسانیت که همان تصویر کلى و صورت و مثال کلى در علم عنائى نسبت به حقایق نوعیۀ متفاوته هست، این خروج زید از تحت دایرۀ انسانیت و ادخال او در تحت نوع دیگر است و به انسانیت برنمى‌گردد، به زید برنمى‌گردد.

  • بنابراین این دو جهت، گرچه در اینجا از جهت دوم اسمى آورده نشده و آنچه که هست فقط همان قسم اول است که مرحوم آخوند اشاره کرده‌اند ولى به نظر بنده قسم دوم و دلیل دوم هم مى‌تواند در این مسئله کمک کند و علت براى ترسیم بشود که وقتی مشاهده مى‌کنیم و مى‌بینیم همۀ موجودات و جزئیات خارجیه در تحت یک ماهیت باهم اشتراک دارند بنابراین در آن علم عنائى باید آن حقیقت مشترکه وجود داشته باشد تااینکه بر آن اساس جزئیات بخواهند دور آن محور شکل بگیرند و یکى این‌‌طوری و دیگری طور دیگر درنیاید، فرض کنید این‌طور نباشد که این یکی وقتى از شکم مادرش بیرون مى‌آید گریه کند و آن یکى از شکم مادرش که بیرون مى‌آید عرعر کند! اینکه نمى‌شود که دو نوع باشد و خلقت هم به هردو تعلق بر انسانیت گرفته باشد! در عین تعلق اراده بر انسانیت زید و انسانیت عمرو، ظهورات آنها به‌طورکلی با یکدیگر متفاوت است و کیفیت تعقل ـ او که اصلاً تعقل ندارد! ـ این به یک نحو است و تصورات ذهنى دارد و دیگری به نحو دیگرى تصورات ذهنى دارد.

    1. الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۷۳.
    2. . یوخ به ترکی: نیست، وجود ندارد. (محقق)

جلسه ۷۱۵

5
  • علیٰ‌کلّ‌حال این مسئله هم مى‌تواند مسئلۀ مهمى در تشکل این فرضیه و صورت براى ایشان باشد. حالا ما کارى به وارد شدن به بحث نسبت به این مسئله نداریم و إن‌شاءالله از جلسۀ بعد راجع به این مطالبى که مرحوم آخوند در اینجا ذکر مى‌کنند طبق روال بحثى خودش جلو مى‌آییم و اشکالاتى که ممکن است به آن وارد بشود یا جواب‌هایى که ممکن است به این قضیه داده بشود [را بررسی می‌کنیم]. آنچه که مورد توجه است این است که در باب مثل افلاطونى، بزرگانى به اثبات این مسئله پرداخته‌اند و همان‌طوری‌که عرض کردم ما نمى‌توانیم به این راحتى از مطالب بزرگان بگذریم!

  • مثلاً در بحث گذشته اگر نظرتان باشد مرحوم شیخ شهاب ـ در نظرم هست همین اشکال مرحوم علامه را در اینجا در بحث امکان عرض کرده بودم ـ خودش اهل کشف معانى بودند و خلاصه باید روى مطالبشان حساب کرد و مسئله‌اى که مطرح کردند مسئلۀ خلافى نبوده است، از یک طرف ایشان مى‌فرمایند که تمام نفوس عبارت‌اند از إنیّت صرفه، از یک طرف اینها حقایق نوریه هستند و از طرف دیگر نور عبارت از یک حقیقت بسیطه است. وقتى شما اینها را باهم جمع کنید به‌دست مى‌آید که نفس آدمى و نفس بشر داراى ماهیت نیست بلکه یک حقیقت نوریۀ مجرده است که برحسب مراتب مختلفۀ در تشکیک، به مراتب متفاوتۀ از سعه و اطلاق محدودیت پیدا می‌کند، اطلاق دسترسى پیدا مى‌کند البته نه اطلاق کلى بلکه محدود نسبت به مادون خود، این یک مسئله‌اى است که ایشان مطرح مى‌کنند و مرحوم آخوند هم این مطلب را مى‌پذیرند.1

  • خب اشکالی که در اینجا مرحوم علامه بر مرحوم شیخ شهاب وارد مى‌کنند این است که چطور ممکن است که شما بر یک حقیقت امکانیه حکم به ماهیت کنید و ماهیت را از او بردارید درحالى‌که شما اولاً خودتان اثبات امکان را بر آن حقیقت کردید و ماهیت از لوازم امکان است؟! بنابراین چه بخواهید و چه نخواهید باید براى همین حقایق نوریه یک ماهیت امکانیه تصور کنید که آن ماهیت امکانیه در اینجا بتواند قابلیت صفت امکان را داشته باشد. شما دیگر در اینجا نمى‌توانید بگویید که اینها ماهیت ندارند و اینها حقایق نوریۀ بسیطه هستند.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 46.

جلسه ۷۱۵

6
  • سؤال ما از مرحوم علامه این است که شما در باب قاعدۀ علیت و معلولیت چه مى‌فرمایید؟ آیا معلول را داخل در موارد متصفۀ به امکان مى‌دانید یااینکه نه؟ ما که دو چیز نداریم، ما یا امکان داریم یا وجود داریم و یا امتناع، خب معلول که نمى‌شود نسبت به علت محکوم به امتناع باشد بنابراین از امتناع بیرون است. دو چیز مى‌ماند؛ یا واجب است یا ممکن است، واجب بالذات فقط ذات بارى است، معلول که نمى‌تواند واجب باشد اگر واجب هم بخواهد باشد وجوبش وجوب بالعرض است. وجوب بالعرض، وجوب را از ناحیۀ علت اکتساب مى‌کند و خودش فی‌حدّنفسه امکان دارد. تجلى علت موجب عروض معلول است، تجلى بکند معلول است و تجلى نکند معلول نیست خب هذا نفس الإمکان، پس شما برای این چه ماهیتی درنظر مى‌گیرید؟! شما که در اینجا مى‌فرمایید: معلول عبارت از نفس العلة در مرتبۀ مادون است، آیا مرتبۀ مادونى ماهیت درست مى‌کند؟! ماهیت درست نمى‌کند؛ یعنى شما آن حکمى را که روى علت کردید، همان حکمى که روى علت است روى معلول هم همین است منتها فقط یک رتبه پایین‌تر، زورش کمتر، قدرت او کمتر و اشتداد او کمتر است. فرض کنید که اوّلیت و اولویت آن در آنجا کمتر است و تقدم و تأخر فقط در اینجا مى‌آید و اینها همه لازمۀ علیت و معلولیت است. شما چه ماهیتى را براى معلول به‌واسطۀ تجلى علت تصور مى‌کنید که به‌واسطۀ آن ماهیت به او امکان مى‌دهید؟ در عین اینکه ما هیچ ماهیتى براى او تصور نمى‌کنیم درحالی‌که به او امکان مى‌گوییم و امکان این‌طور ...! هر چیزى که داراى ماهیت است، داراى امکان است لا بالعکس. این‌طور نیست که هر چیزى که متصف به وصف امکان است داراى ماهیت و متصف به ماهیت است! اشتباه مرحوم علامه در اینجا این است که امکان و ماهیت را متساوقین فرض کردند درحالی‌که لازمۀ ماهیت، اتصاف به امکان است اما این مسئله از این‌طرف نیست علیٰ‌کلّ‌حال عام و خاص مطلق است نه‌اینکه مسئله مسئلۀ تساوی باشد.

جلسه ۷۱۵

7
  • ربّ إمکانٍ لهُ ماهیةٌ و بعضُ الإمکانِ لیس لهُ ماهیةٌ و کلُّ ماهیةٍ له إمکانٌ، بله! این مسئله به این کیفیت قابل حل است. لذا در مراتب وجودى و در آنهایى که ماهیت ندارند مثلاً در مورد اشتداد شما چه مى‌فرمایید؟ خورشید داراى ماهیت است و ماهیتش هم مشخص است، حالا ما کارى به ماهیت آن نداریم بلکه به همان نفس نور و به حقیقت نوریه کار داریم، حقیقت نوریه که متفاوت نیست! حقیقت نوریه چیست؟ یک حقیقت واحده است. آن حقیقت نوریه در یک مرتبه داراى این مقدار از اشتداد در فوتون‌هاى نورى است لذا دست شما را مى‌سوزاند، همان حقیقت نوریه در مرتبۀ دیگر وقتى از آن اشتداد فوتون‌هاى او کم مى‌شود دست شما را نمى‌سوزاند. چیزى به او اضافه نمى‌شود تا به‌واسطۀ اضافه شدن داراى ماهیت بشود، از اشتداد وجودى او کم مى‌شود و عدم که ماهیت نیست. عدم، عدم است. شما در ماهیت، ترکب جزئین را مى‌خواهید؛ شی‌ءٌ به‌اضافۀ شی‌ء دیگر، الآن در اینجا یک مرتبۀ وجودى به‌اضافۀ عدم مرتبۀ مافوق است و عدم مرتبه مافوق لیس بِشی‌ءٍ. شما با عدم نمی‌توانید ایجاد ماهیت کنید بلکه به‌وسیلۀ عدم رتبۀ مافوق مى‌توانید مرتبۀ جدیدى را با اشتداد مخصوص به خودش ایجاد کنید و هو لیس‌ بماهیةٍ.

  • بنابراین در حقایق نوریه همان‌طوری‌که نظر مرحوم آخوند و مرحوم شیخ اشراق است، ما در آنجا ماهیت نداریم بلکه اختلاف مراتب به اختلافِ در خود نحوۀ وجود و شدت و ضعف است. اگر شما اسم ماهیت را روی این مى‌گذارید، ما در اینجا اعتراضى نداریم یعنى اگر شما ماهیت را به این نحوه توسعه مى‌دهید بسیار خوب در اینجا دیگر از تقبل ماهیت به این نحو تحاشى نیست. ولى شما در اینجا قائل به ماهیت هستید و امکان را لازم و ملزوم براى ماهیت مى‌دانید، اینجا این اشکال پیش مى‌آید که ما حقایق خارجیۀ غیر ماهویه داریم درعین‌حال که متصف به امکان هستند. شما از آن صادر اول که بگیرید، ممکن‌الوجود است تا این ادنىٰ مراتبى که مراتب عالم ماده و شهادت است.

جلسه ۷۱۵

8
  • بنابراین روشن شد که اشکال مرحوم علامه در اینجا جایى ندارد، اشکال در جایى است که ممکن را مساوى با ماهیت بدانید درحالی‌که ممکن اعم است! حتى نمی‌توانید نسبت به صادر اول حکم به وجوب ذاتى بکنید. صادر اول یا عقل اول بنا بر اختلاف در اصطلاحات، گرچه اینها تجرد تامه دارند ولى بالأخره در مرتبۀ مفاض از علت اولىٰ هستند و این را نمى‌شود کارى کرد، حتى نسبت به صفات لاینفک از بارى که علم و قدرت ـ به استثناء حیات ـ و سایر صفات باشد، همۀ اینها داراى مراتب مادون مرتبۀ ذات هستند. چطور شما یک هم‌چنین مطلبى را مى‌فرمایید؟! پس باید بفرمایید که در آنجا علم اطلاقى حق هم دارای ماهیت است، بالأخره آن‌هم معلول است و معلول براى وجود بحت و بسیط و معلول برای نفس ذات است یعنى آثار ذات به آن حیثیت اقتدار و حیثیت علمى در ذات آن است، لولا ذات، علم مى‌خواهد به چه چیزی تعلق بگیرد؟! لولا نفس ذات، اقتدار مى‌خواهد به چه چیزی تعلق بگیرد؟! لولا ذات، رحمت و عطوفت که در مراتب صفتى است می‌خواهد به چه چیزی تعلق بگیرد؟! به‌ هیچ چیزی.

  • پس تمام اینها گرچه صفات لاینفک ذات هستند ولى در رتبۀ متأخر از ذات قرار دارند و تأخر رتبه جنبۀ معلولى به آنها مى‌دهد ولى درعین‌حال آن جنبۀ معلولى باعث تحقق و اتصاف به ماهیت نمى‌شود، آن از این نقطه‌نظر واجب است به وجوب ذات و بقا دارد به بقاى ذات.

  • بنابراین این نکته که بزرگانى مانند شیخ اشراق، مرحوم میرفندرسک، مرحوم آخوند و مرحوم حاجى سبزوارى در مقام اثبات این مسئله برآمدند، ما باید ریشۀ این مسئله را به‌دست بیاوریم که چه انگیزه‌اى براى طرح این مسئله بود؟! البته به همان دیدگاه اولیّه و ابتدائیه، خب ممکن است مسئله قابل نقاش و قابل نقد باشد که چه دلیلى داریم بر اینکه حتماً... چون جزئیات خارجیه همه به یک صورت و به یک شکل در مابه‌الاِشتراک سهیم هستند بنابراین باید یک حقیقت نوعیۀ معرّاى از ماده داشته باشیم، حتى معرّاى از صورت! چون فرض کنید هر صورتی که یک مهندس براى خلق نقشه‌هاى متعدد در ذهن خودش نقش مى‌کند چه صورتى دارد؟ اصلاً صورت ندارد. شما بگویید چه صورتی است؟ مى‌توانید تصور کنید این چه صورتى است که یک نفر در ذهن خودش آن صورت را بپروراند و در ذهن خودش ترسیم کند و به‌واسطۀ آن صورت نقشۀ خارجى را ایجاد کند؟ این چه شکلى است؟ اصلاً معنا ندارد که شکل داشته باشد؛ درعین‌حال که قطعاً در پرداخت این نقشۀ خارجى آن صورت اولیّه دخالت دارد و شکى در این نیست. اگر دخالت نداشته باشد، به‌جاى صورت یک منزل صورت یک طویله در خارج نشان مى‌دهد یا صورت یک کارخانه [را نشان می‌دهد] درحالی‌که کارخانه با آن بنا تفاوت دارد، کارخانه دو دیوار دارد که این‌طرف است و یک آهن و حلبى [به‌عنوان شیروانى] روی آن می‌اندازند و این کارخانه می‌شود، چیز دیگری ندارد [البته] دستگاه هم می‌آورند و می‌گذارند.

جلسه ۷۱۵

9
  • یا فرض کنید که به‌جای‌ صورت یک بنا، صورت یک سد را تشکیل بدهد درصورتى‌که مطلب به این کیفیت نیست. او در نقشه و خطوطى که مى‌کشد، از آن صورت اول در ذهن خود بهره مى‌گیرد و از آن استفاده مى‌کند، حالا شما به من بگویید که این صورت چه شکلى است؟ اتاقش کجاست؟ دستشویى آن کجاست؟ هالش کجا است؟ اتاق ندارد، دستشویى ندارد، هالش شکل ندارد، یک هال کلى در ذهن او هست، یک اتاق کلى در ذهن او هست، یک مطبخ کلى در ذهن او هست، فقط یک پله و وسایل کلى در ذهن او هست ولى آن پله چند سانت است؟ یک متر است؟ نه. دو متر است؟ نه. آن پله متر و اندازه ندارد، اتاق اندازه ندارد، درعین‌حال این صورت کلى در ذهن او هست و در آن خطوطى که بر روى کاغذ مى‌کشد نقش اساسى دارد، اسم آن را مثل افلاطونی مى‌گذارند.

  • بنابراین در هر چیزى که در این عالم تصور کنید امثال اجناس و انواع، فرض کنید برنج را [درنظر بگیریم]، ممکن است ده‌ها نوع برنج داشته باشیم و هرکدام از اینها یک بو و طعم و عطر خاصی داشته باشند و نسبت به آب و هوا و خصوصیات، خصوصیات خاصى را داشته باشند و قیمت‌هاى آنها هم متفاوت باشد، آثار آنها هم متفاوت باشد و فواید آنها هم متفاوت باشد ولى همۀ آنها در این اسم شریک هستند و اتصاف دارند، آن اسمی که این‌قدر قدرت دارد که بتواند بر هرکدام از جزئیات مختلفةٌ بالأصناف به تمام معنى الکلمه و بدون ذرةٌ مثقالی صدق کند چیست و چه صورتى مى‌تواند داشته باشد؟ آن صورت ندارد، اگر صورت داشته باشد از این قدرت مى‌افتد و سقوط مى‌کند! اگر صورت داشته باشد دیگر آن کمال را ندارد! اگر صورت داشته باشد قابلیت اینکه یک شی‌ء بر او مصداق قرار بگیرد را ندارد! باید صورت نداشته باشد و در همۀ اشیاء خارجى این مسئله را مشاهده مى‌کنید و اینجاست که امثال این بزرگان به این مسئله معتقد شدند و حتى در آن اشعار که مرحوم میرفندرسک مى‌فرماید:

جلسه ۷۱۵

10
  • چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی***صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
  • صورت زیرین اگر از نردبان معرفت***بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی1
  • اشاره به همین است که آنچه که در این عالم هست ... لذا روایتى هم نقل شده است که هر شیء و وجودى که در این عالم ماده هست، یک صورت معنوى در عالم بالا دارد، حتى خروس که وقتى او مى‌خواند، اول آن خروس کلى ندا را بلند مى‌کند و به‌واسطۀ آن شما مى‌بینید که همه خروس‌ها در این عالم شهادت شروع به خواندن مى‌کنند؛2 یکى از آن خانه و یکی از آنجا و یکی از جای دیگر، این به‌خاطر آن مسئله است. البته شاید این قضیه هم توأم با مراتب شهود هم شده باشد و بدون هیچ چیزی هم نباشد.

  • یک وقتى من در احوال شهادت امام سجاد علیه‌السّلام مى‌خواندم که سعید بن مسیب که از اصحاب امام سجاد بود و مرد فقیهى هم بود و به او فقیه مدینه مى‌گفتند و عالم مدینه بود ولى خب شما ببینید که علىٰ‌کلّ‌حال گاهى انسان شَدُرسنا و خرابکارى هم مى‌کند! انسان خیلى باید متوجه باشد که به بیراهه نزند و خارج از آن حدودى که براى او ترسیم شده است قدم برندارد! علیٰ‌کلّ‌حال انسان اشتباهاتی می‌کند.

  • سعید بن مسیب مى‌گوید: من مدت‌ها بود دلم مى‌خواست در مسجد پیغمبر بروم و در حال خلوت و سکوت دو رکعت نماز دبش بخوانم؛ خلاصه با حضور قلب و بدون سروصدا و بدون ازدحام و اینها! هر وقتى که مى‌رفتم مى‌دیدم مسجد شلوغ است و مردم نشسته‌اند و قرآن و دعا مى‌خوانند و با همدیگر حرف مى‌زنند و صحبت مى‌کنند و خلاصه برای ما حالى نمى‌ماند که دو رکعت نماز بخوانیم و همۀ ملائکه را به استخدام بگیریم که بیایید نگاه کنید که من دارم دو رکعت نماز با حضور قلب مى‌خوانم! خلاصه مواظب باشید! نماز من را خوب به ملأ اعلی و بالا ببرید! خلاصه نلغزد و از دستتان بیفتد و تمام زحمات ما [به هدر برود]! نمازى که مى‌خوانیم ملائکه زیر آن را بگیرند و به بالا ببرند و یک وقتى از آن کم نشود و چیزى نشود! نمازى است که ما داریم مى‌خوانیم و در پیشگاه خداوند ایستاده‌ایم نه کسى دیگر! نماز ما کجا و نماز [دیگران کجا]؟! علیٰ‌کلّ‌حال خیال کرده‌اند کشک است!!

    1. . تحفة المراد، شرح قصیدۀ میر فندرسکی، ص ٢١.
    2. التوحید، شیخ صدوق، ص 279:
      عنِ الأصبغِ بنِ نُباتة قال: جاء ابنُ الکوّاءِ إلى أمیرِ المُؤمِنین علیهِ السّلامُ فقال: یا أمیر المُؤمِنین و اللهِ إنّ فی کِتابِ اللهِ عزّوجلّ لآیةً قد أفسدت علیّ قلبی و شکّکتنی فی دینی فقال لهُ علیٌّ علیهِ السّلامُ ثکِلتک أُمُّک و عدِمتک و ما تِلک الآیةُ قال: قولُ اللهِ تعالى: ﴿وَٱلطَّيۡرُ صَٰٓفَّٰتٖ كُلّٞ قَدۡ عَلِمَ صَلَاتَهُۥ وَتَسۡبِيحَهُ﴾* فقال لهُ أمیرُ المُؤمِنین علیهِ السّلامُ: یا ابن الکوّاءِ إنّ الله تبارک و تعالى خلق الملائِکة فی صورٍ شتّى إلاّ أنّ لِلّهِ تبارک و تعالى ملکاً فی صورةِ دیکٍ أبحّ أشهب براثِنُهُ فی الأرضِ السّابِعةِ السُّفلى و عُرفُهُ مُثنًّى تحت العرشِ لهُ جناحانِ جناحٌ فی المشرِقِ و جناحٌ فی المغرِبِ واحِدٌ مِن نارٍ و آخرُ مِن ثلجٍ فإذا حضر وقتُ الصّلاةِ قام على براثِنِهِ ثُمّ رفع عُنُقهُ مِن تحتِ العرشِ ثُمّ صفق بِجناحیهِ کما تصفِقُ الدُّیوکُ فی منازِلِکُم الحدیث.»
      *. سوره نور (24) آیه 41.
      ترجمه: [آیا ندانسته ای که هر که در آسمان ‌ها و زمین است] و پرندگان بال گشوده، خدا را تسبیح می گویند؟! به یقین هر یک نماز و تسبیح خود را می داند؛ [و خدا به آنچه انجام می دهند داناست].» (محقق)

جلسه ۷۱۵

11
  • ایشان مى‌فرمایند که خلاصه ما این آرزو به دلمان بود تااینکه حضرت امام سجاد علیه‌السّلام به شهادت رسیدند و ما دیدیم مردم به تشییع جنازۀ امام سجاد رفتند و دیدیم که الآن وقتش است که ملائکه را به استخدام بیاوریم و برویم در مسجد مدینه دو رکعت نماز بخوانیم، از آن نمازها! از آن نمازهایى که پیغمبر هم نخوانده است! خلاصه ما این‌طوری هستیم و شوخى نداریم، در دلمان نگاه کنیم مى‌بینیم همین است! آنچه را که بزرگان به ما تعلیم دادند مفت به‌دست نیامده است، خلاصه قدر بدانیم! حالا این چه کسى بود؟! او را فقیه مدینه مى‌گفتند و از اصحاب امام سجاد علیه‌السّلام هم بود ولى میزان استفادۀ او از امام سجاد چقدر بود؟! همین‌قدر بود!

  • برخورد بزرگان و اولیا و ائمه علیهم‌السّلام با هر کسى بر طبق ظرفیت و قابلیت خودش

  • امام سجاد اصحاب دیگر هم داشت، از آن حسابى‌ها که هرکدامشان مى‌توانستند آسمان و زمین را به‌هم بریزند و درست کنند! از آنها هم داشت و این‌طور هم داشت. این بزرگان و اولیا و ائمه علیهم‌السّلام با هر کسى بر طبق ظرفیت خودش و بر طبق قبول و قابلیت خودش برخورد مى‌کردند و به‌اندازۀ سعۀ وجودى به او مى‌دادند. خب نظام همین است، نظام خلقت نباید دست بخورد و بزرگان هم باید براساس همین نظام سیر کنند.

  • خلاصه مى‌گفت: در مسجد مدینه آمدم و دیدم کسى نیست و همه رفتند و در اینجا براى سعید بن مسیب مکاشفه مى‌شود و بعداً هم خیلى تأسف مى‌خورد و بلند مى‌شود و به تشییع جنازه مى‌رود و شرکت مى‌کند، نمازش را مى‌خواند و بعد از نماز مى‌رود و خودش را مى‌رساند!1 خلاصه دستش گرفته مى‌شود. جالب اینجاست گفته است که وقتى مى‌خواستم نماز بخوانم دیدم که اول ملائکه از بالا تکبیر مى‌گویند و وقتى که تکبیر گفتند صداى تکبیر پایین بلند مى‌شود! یعنى مردم که به‌دنبال جنازۀ امام لا إله إلا الله یا الله اکبر مى‌گفتند، اول از بالا علیت افاضه مى‌شد و بعد مردم از پایین مى‌گفتند! حالا این مردم نمی‌دانند و دیگر خبر ندارند که از آن بالا دست‌کاری شده‌اند و از آن بالا در آنها تصرف شده است! اینها همه حساب دارد.

    1. رجال الکشی، ص ١١٧.

جلسه ۷۱۵

12
  • تعریف از شخصیت افلاطون

  • اینها همه چیزهایى است که انسان را به این مسائل نزدیک مى‌کند که خلاصه قضیه همین‌طوری نیست و یک خبرى آن بالا هست! افرادی مثل افلاطون هم که قائل‌اند بیخود حرف نمى‌زنند. افلاطون یک حکیم الهى بود و مردى بود که داراى مکاشفات علمیه بود و حتى مى‌گویند که از مکاشفات صوریه هم گذشته بود. مرحوم حاجى یا بزرگان دیگر که قائل به این مطالب هستند یک چیزى دیده‌اند و یک کشفى براى آنها حاصل شده است منتها باید این مسائل را پخته و قابل هضم کرد و از آن صورت ساذجیت ابتدائیه درآورد که بفهمند، والاّ همین‌طوری نیست! اینکه مرحوم میرفندرسکی مى‌فرماید:

  • صورت زیرین اگر از نردبان معرفت***بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
  • صورت زیرین یعنى همین عالم ماده، این اصل چیست که با اصل خود یکتاست؟! این اصل در اینجا چه حیثیتی دارد؟! چه ماهیتى دارد؟! چه خصوصیتى دارد که باعث شده است همۀ صورت‌هاى زیرین وقتی از این مرتبۀ معرفت [بالا بروند] یعنى وقتی بخواهد مراتب تجرد را طى کند ـ نردبان، نردبان تجرد است ـ و جنبۀ مادى در او حذف شود و به جنبه‌هاى صورى و مثالى بالاتر برود و به صورت محض و معرّا و بعد از صورت هم بگذرد و به معنا برسد؟ آنجا دیگر یک مسائلى است که محل حرف و محل بحث ما است که إن‌شاءالله به آنجا مى‌رسیم. اختلاف بین ما و مثل افلاطونى در آنجا براى رفقا مشهود خواهد شد که گرچه این مطالب ممکن است محل [مناقشه] باشد ولى همین‌طوری هم نیست! مسئله واقعیتى دارد.

  • یا فرض کنید وقتى شما مى‌بینید این خروس الآن در این موقعیت و در این وقت شروع به صیحه زدن و خواندن مى‌کند چه احساسى براى او پیدا شده است؟ چه قضیه‌ و چه فکر و چه تصورى براى او پیدا شده است که شروع به خواندن مى‌کند؟! چه اتصالى براى او پیدا شده است؟! یا وقتى که از بقیۀ حیوانات حرکاتى سر مى‌زند که حکایت از یک واقعۀ محتمل الوقوع و قریب الوقوع مى‌کند چه احساسى براى آنها پیدا مى‌شود که آن احساس براى ما پیدا نمى‌شود؟ اینها همه جهات اتصالى است که اینها به‌واسطۀ اتصالشان با همان حقیقت خودشان ـ نه با سایر مسائل و جاهاى دیگر ـ مى‌توانند به این مطالب دسترسى پیدا کنند.

جلسه ۷۱۵

13
  • یک وقتى یادم مى‌آید که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمودند که ما با یک بنده‌خدایى ـ الآن هم زنده است و معمم است و از ارحام است ـ بعد از نماز ظهر یا قبل از آن بود براى تشییع یکى از آشنایان ایشان که فوت کرده بود به بهشت‌زهرا رفتیم. او وسیله داشت و حرکت کردیم و باهم رفتیم. آن شخص که از اقربا بود رو به مرحوم آقا کرد و گفت: من جاى ماشین را درست مى‌کنم و مى‌آیم. از آمبولانس تشییع کردند و تا دم آنجایی که نماز می‌خوانند آوردند و ایشان هم نماز خواندند و دفن کردند و به همان جایى که محل قرار بود برگشتند و وقتى که برگشتند دیدند که او کناری نشسته و تفسیر المیزان در دستش هست! گفتند که آقا شما چرا اینجا هستید و تشییع نیامدید؟! گفت که من گفتم که از فرصت استفاده کنم و مطالعه کنم! ایشان گفتند که آخر مطالعه [وقتی دارد]، هر چیزى جاى خودش را دارد!

  • استجلاب فیض به‌واسطۀ تشییع جنازه و عیادت مریض و صلۀ رحم

  • پیغمبر هم مى‌توانست در خانه‌اش بنشیند و مطالعه کند ولى بلند مى‌شود و در تشییع سعد بن معاذ و اصحاب شرکت می‌کند و در تشییع فاطمه بنت اسد شرکت مى‌کند و خودش داخل قبر می‌رود و مى‌فرماید که ملائکه در این تشییع به‌گونه‌ای حضور داشتند که من مى‌خواستم پایم را جایى نگذارم که ملائکه...!1 این‌قدر که ما بر این مسئله توصیه و تأکید داریم برای چیست؟! به‌خاطر این است که آن حال‌وهوای جنبه‌هاى معنوى را فراموش نکنیم که آنها در سعادت انسان هم نقش دارند و فقط به خواندن نیست! در مجلس امام حسین علیه‌السّلام هم باید رفت. از تفسیر المیزان که دیگر بهتر نداریم ولى خواندن تفسیر المیزان هم جا دارد! شب که مى‌خواهى به خانه بروى مطالعه کن یا روز که وقت مطالعه هست مطالعه کن. به‌خاطر تفسیر المیزان نماز ظهر و عصرتان را ترک مى‌کنید؟! نه. نماز به‌جاى خود، مطالعه به جاى خود، روضۀ امام حسین علیه‌السّلام به جاى خود و رفتن به عیادت مریض هم به‌جاى خود! به عیادت مریض که مى‌روید با او مباحثات فلسفى و عرفانى که نمى‌کنید بلکه مى‌نشینید باهم مى‌گویید و مى‌خندید و مزاح مى‌کنید. آیا این مزاحى که الآن دارید با این مریض مى‌کنید کمتر است؟! وقتتان را هدر دادید؟! وقتتان ازبین رفت؟! یا وقتى که مى‌خواهید یک صلۀ رحم بکنید، شما خیال مى‌کنید که کارت بانک است و مى‌روید مى‌زنید و بعد برمی‌گردید؟! نه، این صلۀ رحم و عیادت مریض در منزل و بیمارستان استجلاب فیض مى‌کند! هر چیزى جاى خودش را دارد. تشییع جنازه استجلاب فیض مى‌کند! لذا این بیچارۀ بدبخت وقتى که در یک هم‌چنین تفکرى باشد نتیجۀ آن چیست؟ نتیجۀ آن خَسرَ الدنیا و الآخرة است که شد! ﴿خَسِرَ ٱلدُّنۡيَا وَٱلۡأٓخِرَةَ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلۡخُسۡرَانُ ٱلۡمُبِينُ﴾.2 ببینید این طرز فکر، طرز فکرى است که انسان را از اتصال به جاذبه‌ها و بارقه‌ها باز مى‌دارد، مطلب این است.

    1. الأمالی، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۳۸4.
    2. . سوره حج (22) آیه 11. نور ملکوت قرآن، ج 1، ص 286:
      «هم در دنیا خسارت دیده است و هم در آخرت خسارت آورده است. و این است همان خسران آشکار.»

جلسه ۷۱۵

14
  • یکى از دوستان ـ خدا رحمتش کند، فوت کردند ـ در یک وقت خیلى سابق می‌گفت؛ آن موقع من شش یا هفت ساله بودم که ایشان این حرف را زدند. گفت: یک روز جمعه داشتم به منزل مرحوم آقا مى‌رفتم. موقع بهار بود و خیلى هوای‌ خوبی بود. آن موقع طهران این‌طوری نبود که دود و فلان باشد خیلى جمعیت نداشت و جمعیت اندکی بود و هوا خیلى سالم بود. خلاصه مى‌گفت: صبح داشتم مى‌رفتم که اول غسل جمعه کنم و بعد پیش ایشان بروم. من پنج یا شش ساله بودم و منزل ما آن موقع در طهران میدان ژاله خیابان حریرچیان بود که الآن میدان شهدا شده است، آن موقع میدان ژاله مى‌گفتند. آنجا بود؛ زمانى بود که مرحوم آقا از نجف برگشته بودند. مى‌گفت: من که داشتم مى‌رفتم یک‌دفعه به این آقا برخورد کردم ـ همین آقا که به‌جاى تشییع، تفسیر المیزان مى‌خواند! ـ البته شاید آن موقع هنوز تفسیر المیزان نوشته نشده بود یااینکه مثلاً مرحوم علامه مقدارى از آن را نوشته بودند. خدا ایشان را رحمت کند، چقدر مرحوم علامه مرد بزرگى بود. مى‌گفت: داری کجا مى‌روى؟! گفتم: دارم مى‌روم غسل جمعه کنم و بعد پیش آقا بروم. گفت: می‌خواهی غسل جمعه کنی؟! بعد سرش را بالا گرفت و نفس عمیقى کشید و گفت: به این درختان و ـ یک‌طوری هم حرف مى‌زد! ـ و این بلبلان و گنجشکان نگاه کن و ببین چه هوایی است! ببین چه صفایی است! آخر آدم بلند مى‌شود این هوا را بگذارد و به حمام گرم برود و غسل کند؟!

  • ببینید یکى چقدر باید پرت باشد! پس این غسل جمعه را براى چه موقعی آورده‌اند؟! براى زمستان و در برف آورده‌اند یا براى چلۀ تابستان آورده‌اند؟! غسل جمعه براى چه موقعی است؟! این غسل جمعه که حتى بعضى فتوای به وجوب دادند و به قول مرحوم آقا که می‌فرمودند: حداقل استحباب قریب به وجوب است، پس این براى چه موقعی است؟! گنجشککان و ...! این‌طور مى‌شود و بعد هم همان مى‌شود که عرض کردم خسر الدنیا و الآخرة می‌شود و بعد به کجا خواهد رسید را خدا مى‌داند! خدا دست همۀ ما را بگیرد. اینجاست که باید متوجه بشویم که قضیه چیست. هر چیزى حساب و جایگاه خودش را دارد و مطلب به‌دست بیاید!

جلسه ۷۱۵

15
  • خلاصه سعید بن مسیب تشییع جنازه‌ای را که جبرائیل می‌‌آید و در سرش‌ مى‌زند را نگاه نمى‌کند بلکه به این دو رکعت نماز نگاه مى‌کند که حالا مسجد مدینه خلوت شده و خوب مى‌توانم حضور قلب داشته باشم و خوب مى‌توانم سکوت خودم را در اینجا رعایت کنم! چقدر آدم باید ... البته خب دستش را گرفتند و به ته‌دیگش رسید! اگر مسافت را طی نکرد، به آن دو قدم آخر رسید! ائمه علیهم‌السّلام دست را مى‌گیرند. ولى خب علیٰ‌کلّ‌حال بین او و آن کسى که متوجه است، چقدر فرق و چقدر فاصله است؟! خدا دستمان را بگیرد.

  • واقعاً این فهم [چقدر مهم است]! همیشه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌گفتند: فهم، فهم ایشان چقدر اضافه شده است؟! من وقتى که گاهى از قم به مشهد مى‌رفتم، وقتى که احوال رفقاى قم را مى‌پرسیدند فقط این سؤال را مى‌کردند که به فهم آنها چقدر اضافه شده است؟! خیلى عجیب بود! من هم مى‌گفتم: از [فهم] ما که بیشتر است! راستش را مى‌گفتم!

  • فهم را سید بحرالعلوم داشت! آدم بعضى چیزها را مى‌بیند [تعجب می‌کند]! سید بحرالعلوم دنبال تبلیغات نبود، دنبال جنجال نبود، به‌به! به‌به! دنبال بیا و بروها و ... نبود! ای ددم وای! از کجا به کجا رسیده‌ایم! همۀ افراد در مسجد کوفه نشسته‌اند ـ واقعاً از کجا به کجا رسیده‌ایم! خب حقش همین است، او سید بحرالعلوم است بالأخره گاریچى که نیست! باید هم یک هم‌چنین اوضاعى داشته باشد! ـ و منتظر نماز مغرب بودند و او دیر مى‌آید. چه کسانی نشسته بودند؟! قاطبۀ علماى نجف بودند نه طلبه‌هاى سیوطى و امثله خوان! قاطبۀ علماى نجف امثال میرزاى قمى که در قم بود و بعد به نجف رفت، اینها نشسته بودند! مى‌آمدند و در صف‌ها می‌نشستند و لابد یک چیزى هم گیرشان مى‌آمد، بیخود که نمى‌آمدند! یک چیزی گیرشان مى‌آمد، حسابى دارد! بالأخره یک هم‌چنین امام جماعتى بى‌حساب و کتاب نیست! ایشان تا بخواهد از نجف بیاید دیر می‌کند و نیم ساعت از وقت نماز مى‌رود و نیم ساعت همۀ مؤمنین و علمای ریش‌سفید با عمامه نشسته‌اند، [می‌گویند:] نیامد نیامد، اى واى چه شده است ملائکه به‌هم ریخته‌اند! نماز [دیر شد]! سید دارد بعد از نیم ساعت با عصایش مى‌آید و مى‌خندد! سلام کرد و نشست و حالا آن خادم ـ اینها را که مرحوم آقا مى‌گفتند، حساب بود و حساب مى‌کردند! ـ براى او قلیان درست‌ کرده است! قضیۀ آن را برای رفقا گفته‌ام. دلش شکسته است که امشب دیر شده است. تا سید بحرالعلوم مى‌آید او هم از خجالت [پیش او] نمى‌آید. سید مى‌گوید: رفیقمان کجاست؟! بابا قلیانت را بیاور خسته هستیم! حالا خلق منتظر هستند! نیم ساعت که دیر کرد و نیم ساعت هم شروع به قلیان کشیدن کرد و شد یک ساعت! [می‌گوید:] مى‌نشینم، هر کسى مى‌خواهد پشت سر من نماز بخواند این‌طور است! اگر نمى‌خواهید، بلند شوید بروید خودتان بخوانید! من این هستم! این مهم است! آزاد بود، حر بود! سید بحرالعلوم نیازى به این دار و دستک و تئاتر بازى نداشت، حر و آزاد بود! من این هستم.

جلسه ۷۱۵

16
  • حالا آمده است و می‌گوید: چرا قلیان نیاوردی؟! خادم می‌گوید: گفتم که دیر شده است. [سید می‌گوید:] بیا بابا قلیان بکشیم. اصلاً به روى خودش نیاورد که من به‌خاطر تو مى‌کشم! این رندی است! مى‌گوید که من خسته هستم، بابا قلیانم را بیاور، عجب آدمى هستی! [خادم] مى‌گوید: تازه به‌جای طلبکار بدهکار هم شدیم! اصلاً حال‌وهوا را عوض مى‌کند و او را شنگول مى‌کند و با او حرف مى‌زند! مردم که نشسته بودند مى‌گفتند: قلیان کشیدنت دیگر چیست؟! نیم ساعت دیر کرده و تازه آقا به نطق هم افتاده است! وقتى که حسابی او را شنگول کرد، [نماز را خواند]! این یک دل شاد کردن، به همۀ آن‌ها مى‌ارزد! به همۀ آن! بحرالعلوم مطلب را گرفته بود و فهم را او پیدا کرده بود!

  • اینکه مرحوم آقا مى‌گویند که فهم چقدر است، [منظور] این است! چقدر فهم پیدا کرده بود؟! بحرالعلوم فهم پیدا کرده بود و مسئله دستش آمده بود و سرّ و رمز کار را به‌دست آورده بود لذا بحرالعلوم بود! خدا به داد ماها برسد.

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد