پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق جایگاه و حقیقت «مثل افلاطونی» و نسبت آن با مقوله «وجود ذهنی» میپردازند. ایشان با تفکیک میان این دو مقوله، بر این نکته تأکید میکنند که حقایق ذهنی، وجوداتی مجرد هستند که از طریق ارتباط کشفی و شهودی با مثال منفصل حاصل میشوند. در ادامه، استاد با نقد نگاههای سطحی به افعال مادی، تبیین میکنند که چگونه هر فعل خارجی، معلول یک حقیقت مثالین است و چگونه نیت و عزم قلبی، بدون نیاز به مقدمات مادی، میتواند آثار وجودی و ثواب الهی را محقق سازد. در بخش پایانی، با نقد برخی رفتارهای اجتماعی و عبادی که ناشی از غیرتهای تخیلی و تعلقات دنیوی است، بر لزوم خروج از اختیار شخصی و رسیدن به عبودیت حقیقی تأکید شده و ضرورت پرهیز از اشتغالات ذهنیِ بازدارنده از مسیر سلوک، مورد توجه قرار میگیرد.
درس هفتصد و بیست و پنجم
رفع ابهامات مسئلۀ مُثل افلاطونی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
نسبت به مطالبى که در جلسات گذشته خدمت رفقا عرض شد طبعاً یک ابهاماتى باقى مىماند که باید به آنها پرداخت و اینها مسائلى است که نهتنها بر پایۀ شهود بلکه بر پایۀ برهان هم استوار بوده است و صرفاً یک مسئلۀ ادعایى نبوده است و بلکه بر طبق موازین و ضروریات مستفادۀ از ضرورى، ـ نه بهعنوان بدیهى بلکه بهعنوان نتایج واجِبُ الالتزام ـ نسبت به آن قواعد اصلى و اصیل فلسفى استوار شده است که در مسئلۀ اصالت وجود و مراتب تشکیک در وجود و قاعدۀ الواحِدُ لا یَصدرُ مِنه إلاّ الواحِد، خیلى به این مسائل تکیه شده است. مطالبی که عرض شد و سایر مبانى و مباحث در فلسفه، اثباتش دیگر نیازى به تحمل مئونۀ زائد ندارد مثلاً قاعدۀ علیت یا استعداد و فعلیت و اینها از مسائل واضح البرهان هستند!
تأثیر مثل افلاطونى در کیفیت ادراک
روى این اصل نسبت به تأثیر مثل افلاطونى در کیفیت ادراک مسائلی گفته شده است که این قضیه بهواسطۀ تغییر و تبدّل اعیان خارجى است! چون هرچه که دستخوش تغییر و تبدّل قرار مىگیرد، قابل زوال است و یک قاعده و مبناى کلى از آن بهدست نمىآید و براى تصحیح وجود ذهنى و تصورات و تصدیقات ذهنیه چارهاى جز پذیرش یک حقیقت کلى ثابت و لا یَتَغَیَّر نیست. این را بهعنوان یکى از دستاوردهاى مهم مثل افلاطونى ذکر کردهاند که در این قضیه شیخ اشراق هم تصریحات و اشاراتى دارد. من خیلى وقت قبل راجع به این مسئله مطالعاتى در کتب شیخ اشراق داشتم ولى الآن عبارات آن در ذهنم نیست. یکى از مسائلى که ایشان مطرح مىکنند همین بود؛ از نتایج اثبات مثل افلاطونی!
مجرد بودن حقایق ذهنیه
مطلبى که در اینجا بهنظر مىرسد این است که قضیۀ مثل افلاطونى هیچ ارتباطى به وجود ذهنى ندارد و بلکه اصلاً دو مقولۀ خارج از یکدیگر هستند و انکار مثل افلاطونى به حقایق ذهنیه برنمىگردد، یا حقایق ذهنیه به اثبات مثل افلاطونى برنمىگردد. آنچه که ما باید در قضیۀ وجود ذهنى به آن ملتزم باشیم این است که حقایق ذهنیه وجودات مجرده هستند. همین! ما بیش از این مقدار نیازى به احضار دلیل براى وجود ذهنى نداریم یعنى خارج از همین قضیه.
کیفیت ارتباط دو تعیّن خارجى با یکدیگر
همانطوریکه در جلسات گذشته عرض شد ارتباط دو تعیّن خارجى با یکدیگر فقط و فقط براساس علم و ادراک و شهود است و خود آن تعیّنات خارجى از نقطهنظر ظاهر هیچ ارتباطى با یکدیگر ندارند و ربط آنها ربط ادراکى و شعورى و علمى است و بهواسطۀ آن، این اقتران و مصاحبت و معرفت حاصل مىشود. روى این جهت وقتى که ما به یک موجود بهعنوان یک وجود جزئى یا یک وجود کلى نگاه کنیم فرقى در تحقق صورت ذهنى در ما ندارد؛ وقتى که یک صورت جزئیه در ذهن مىآید این صورت جزئیه عبارت از یک حقیقت جزئیۀ خارجیه است که علم و ادراک به نفس او مرتبط است یعنى به خود وجود او مرتبط است حالا چه آن وجود، وجود خارجى باشد بنا بر انکار وجود تجردى و مثالى براى او، یااینکه وجود تعلق به وجود مثالى بگیرد کَما هوَ الصَحیح و الضابِطُ عِندَنا که عبارت از همان وجود برزخی است. قضیۀ کلى یا غیر کلی در این قضیه نقشى ندارد و این به مثال منفصل او برمىگردد که آن مثال منفصل همان ربط مثال انسان با اوست و بهواسطۀ آن ارتباط مثالى و صورت تجردى است که انسان نسبت به این موجود خارجى آشنایى و اطلاع پیدا مىکند. بنابراین آنچه که در صورت ذهنیه باید به او پرداخت و در وجود ذهنى باید به او التفات داشت حقیقتى است که با هر تعیّن خارجى باهم اقتران دارد و بالاتر از اقتران، معیت دارد و بالاتر از معیت، اتحاد دارد و بالاتر از اتحاد، علیت دارد.
فرق ارتباط کشفی با ارتباط حسی
اینهاست که باعث مىشود انسان نسبت به یک شیء خارجى داراى وجود ذهنى بشود، من تا وقتى که چشمم را باز نکردم و در مقابل خود فردى را ندیدم هیچگاه وجود ذهنى براى من حاصل نخواهد شد؛ حالا چه آن شخص خارجی، وجود خارجى داشته باشد یا نداشته باشد. باید در اینجا یک ارتباطى بهوجود بیاید و این ارتباط یا ارتباط حسى و لمسى است همانطوریکه در اعیان خارجى اینگونه است یا ارتباط مِن أول الأمر ارتباط کشفى باشد که این دیگر ارتباطى با ارتباط لمسى و حسى ندارد بلکه انسان از درون خود به این ربط مىرسد؛ حالا چشمش باز باشد یا بسته باشد، مىداند در جلوى او چه کسى هست. گوشش شنوا باشد یا ناشنوا باشد، صدا و الحان را مىشنود. لمسش، لمس آگاه باشد یا غیر آگاه باشد به اشیاء اطراف خود پى مىبرد. این ارتباط را ارتباط کشفی مىگویند.
در این مسئله شکى وجود ندارد و اتفاق هم افتاده است؛ در یک مجلسی شخص نابینایى بود که اصلاً کور مادرزاد بود ولى یک حس غریبى داشت و بنده خودم این شخص را دیده بودم، بهحسب عادى براى او اشیاء خارجى ممثل نبود ولى وقتى که در خود فرومىرفت و بعد از گذشت یک مدتى دقیقاً آنچه را که در مقابل او بود با تمام خصوصیات و جزئیاتش مىگفت. این قضیه چیست؟ اگر قرار بر این است که او چشمش بینا باشد دیگر تأمل کردن چه معنا دارد؟ اگر قرار بر این باشد که این تأمل، او را برساند بنابراین این از طریق حس نبوده است بلکه از طریق خود کشف بوده است؛ یعنى وقتى که به خود مراجعه مىکند آن مثال منفصل خود را که عبارت از همان صورت برزخی است یا مثال متصل خود را به مثال منفصل وقتى متصل کند در آن مثال منفصل حقایق همه موجود هستند و در آنجا دیگر کورى و کرى معنا ندارد، نقص در ادراک و اینها معنا ندارد. شخص کور اینطور نیست که مثال او هم در آنجا کور باشد. نه! خدمت رفقا عرض کردم ـ این قضیه در عبارات اعلام خیلى باعث شبهات شده است ـ مثال در آنجا داراى مراتب متفاوتى است چون هرچه که در اینجا تحقق خارجى پیدا مىکند معلول علت مثالى خودش است. اگر در اینجا شخص أعمىٰ هست باید مثال او هم أعمىٰ باشد والاّ معنا ندارد که در اینجا شیء تحقق پیدا کند؛ به عبارت دیگر هر چیزى که در اینجا هست قبل از توجه به آن تعیّن خارجی باید نظر به اصل و علت او برگردد، نه فقط به این صورتى که در اینجا مورد مشاهده است. اینجاست که ما مىبینیم تمام حقایق خارجیه و تعیّنیه به هر کیفیت که بخواهند بیایند باید آن صورت مثالى در آنها موجود باشد و صورت مثالى است که داراى إعمال و تصرف است.
آن نقاشى که الآن تابلوى بى نقش را در کنار خودش قرار داده و در یک منظرهاى نشسته است و دارد مدام به آن منظره نگاه مىکند و خطوطى بر روى این تابلو مىکشد، هرکدام از این نگاه کردنها نفس تصرف مثال است. دستش را که بالا مىبرد و حرکت مىدهد تصرف مثال است. خطى که دارد مىکشد و نقشى که دارد بهوجود مىآورد تصرف مثال است و اینطور نیست که الآن شما ملاحظه کنید و بگویید که این یک تابلویى از قبل در عالم مثال بوده است و این الآن دارد به آن صورت خارجى مىدهد، نهخیر! این که الآن دارد به او صورت خارجى مىدهد عبارت از تصرف مثالى است که الآن دارد إعمال مىشود. این نکته، نکتۀ بسیار دقیقى است! یک وقت نگویید که پس با آنچه که شما قبلاً مىگفتید بر اینکه این حقایق خارجیه همه موجود هستند و انسان است که محجور و أعمىٰ از ادراک این حقایق خارجیه است، پس در اینجا با این جنبۀ علیت مثال چطور این صحبت جور درمىآید؟! از یک طرف ما مدعى هستیم که نفس حقایق خارجیه در عالم مثال و برزخ وجودشان وجود ثابتات است و وجود ثابتات مشمول تدریجى الحصول زمانیات نخواهد بود و از طرف دیگر خود تحقق اشیاء را در خارج، معلول آن واقعیت مثالى مىدانیم، چطور این قضیه باهم جور درمىآید؟
همانطوریکه عرض کردم این مسئله به یک بینش و تأمل دقیق و عمیق نیاز دارد و وقتى که براى انسان روشن شد که تمام آنچه که در خارج و در اعیان خارجی وجود دارد تمام آنها براى خودشان وجود خارجى دارند، نه براى ما، به این مسئله هم مىرسیم که بنابراین هر چیزى را که داریم مشاهده کنیم که بهطور تدریج حاصل مىشود، این تدریج در وجود ذهنى ما است نه در اصل و حقیقت خود او، اصل و حقیقت خود این شیء خارج دیگر تدریج در او معنا ندارد. تدریج در دیدگاه ما است. فرض کنید در دیدگاه ما بحث بیست دقیقۀ قبل شروع شده و به بیست دقیقۀ بعد یا بیشتر ختم پیدا مىکند. از دیدگاه ما هر کلامى یک ابتدایى دارد و یک وسط و یک انتهایى دارد. از دیدگاه ما هر سخنى که برمىآید این سخن مسبوق به تفکر، اراده، انبعاث شوق و عزم جدى در خلق وجود لفظى است و متأخر از وجود نفسى است. تمام این مراتب در دیدگاه ما هست.
بنابراین در دیدگاه عوام تصور بر این است ـ حالا ما یک مقدارى بحث را به مرتبۀ بین عوام و بین آن مبناى دقیق قرار بدهیم ـ که مىگویند: آنچه که در خارج است فقط همین نفس حقایق لمسیه و مادیه است و چیزى غیر از این وجود ندارد. روى این جهت است آنهایی که ملتزم به یک مبانى هستند و خلاصه از اعتقادات دینى بهره دارند، یک پله پا را بالاتر مىگذارند و مىگویند: اگر مىخواهى براى خودت ثواب کسب کنی پول به فقیر بده، انفاق کن! اگر مىخواهى براى خودت تحصیل ثواب کنى نماز بخوان! یعنى عمل خارج، موجب ایجاد وجود مثالى است! ثواب که معنا ندارد مادى باشد بلکه عمل خارجى ما عمل مادى است! انفاق یک عمل مادى است که دست در جیب مىکنید و انفاق مىکنید و این یک عمل مادی مىشود و ثوابى که بر این مترتب است دیگر مادى نیست.
فعل خارجى مادى، موجب تحقق یک حقیقت مجردۀ مثالى
بنابراین فعل خارجى مادى موجب تحقق یک حقیقت مجردۀ مثالى شده است، این آن چیزى است که مردم مىفهمند و شاید هم یک مقدارى نسبت به این مسئله حق هم داشته باشند و از آنطرف ما اینهمه روایات و آیات قرآن داریم؛ ﴿مَنۡ عَمِلَ صَٰلِحٗا مِّن ذَكَرٍ أَوۡ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَلَنُحۡيِيَنَّهُۥ حَيَوٰةٗ طَيِّبَةٗ وَلَنَجۡزِيَنَّهُمۡ أَجۡرَهُم بِأَحۡسَنِ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ﴾1 یا در آیات و روایات دیگر اینهمه احکامى که مربوط به عبادات و مسائل اخلاقى و مسائل اجتماعى است تمام اینها انبعاث فعل است.
البته با نیت خالص و صفاى باطن [باشد که آن] براى خودش جا دارد اما صرف نیت در اینجا ملاک نیست یعنى همینکه شخص بنشیند و بگوید: من برای چه انجام بدهم؟ من نیت مىکنم! نیت خیر ملاک نیست و معلوم میشود نیت خیر نداری چون اگر نیت داشته باشی دیگر همینطور در آنجا نمینشینی!
علت لعن قاطبۀ بنی امیه در روایات
اگر حتى در همین روایات نگاه کنیم ـ در مباحث اصولیه و کلامیه این بحث مىآید ـ مىبینیم که در مباحث تجرّى خود روایات در اینجا آمدند و ائمه و مبانى ما مباحث وجود نفسى را بر مباحث وجود عینى و وجود خارجی مقدم کردهاند. مىگویند: «اللهم العن بنى امیة قاطبة لِأنَّهم رَضوا بِعملِ آبائِهم»1 این به معناى چیست؟ اینکه بعد از دویست یا سیصد سال آمده است مگر نفس رضایت موجب ذنب است؟! ذنب را کسى انجام داد که تجهیز جیش و جنود براى قتل سیدالشهدا علیهالسّلام کرد، اما فرض کنید کسى که «لِأنَّهم رَضوا بِعملِ آبائِهم» او که کارى انجام نداده بلکه در خانهاش نشسته است و دویست یا سیصد سال بعد آمده است درحالىکه ما مىبینیم مسئله به این کیفیت است.
مکفی بودن نیت فعل خیر، درصورت عدم قدرت انجام آن
یا در روایات داریم: کسى که نیت حج داشته باشد و موفق براى حج نشود خداوند به او ثواب حج را مىدهد یا شخصى که نیت خیر داشته باشد خداوند براى او ثوابش را مىدهد.2 این مسئله خیلى براى انسان موجب امیدوارى است که اینقدر انسان بهدنبال عمل ظاهر براى کسب ثواب نرود بلکه این در صورت امکان و تهیؤ شرایط خارجى است. حالا اگر برای کسى آن شرایط خارجى نیست، خب نیست که نیست، هم راحتتر است و هم دردسرش کمتر است.
طرف به مکه رفته بود و خلاصه خیلى داشت دعا مىکرد، گفت که خدایا به من ثروت بده! گفتند: ثروت مىخواهى چهکار؟! هر کسى اینجا دعا مىکند که خدایا چه کن و به ما بهشت بده و... تو دارى در اینجا مىگویى: خدایا ثروت بده! گفت: تو نمىدانى من چه دعایى دارم مىکنم! ـ حالا خیال کرد دارد چهکار مىکند، چه کشف سرّ مستترى کرده است! ـ گفت: من این ثروتى را که پیدا مىکنم مىخواهم در راه خدا خرج کنم! غافل از اینکه بدون اینکه دعا بکند صرفاً بهخاطر آن نیتى که داشته به پایش مىنویسند، مگر اینهمه از بزرگان و اولیاء بودند گنج قارون داشتند تا به این مطالب رسیدند؟! نه، در نیت ایشان این است که اگر پول داشته باشد انفاق بکند، تمام شد! مثلاً اگر فقیرى را در خیابان مىبینید نیت میکنید تا دست در جیبتان مىکنید و مىبینید که پول ندارید، به پاى شما مىنویسند! همینکه شما احساس مىکنید که شخص مریض است و دلتان براى او مىسوزد که اگر مکنت داشتم براى او کارى انجام مىدادم، تمام شد، براى شما یک ممرضیت و مساعدت با مریض را نوشتند!
ترتب ثواب به نفس اراده و عزم و اهتمام شخص نسبت به استدامۀ عمل
وقتى که اینطور هست حالا دیگر چرا انسان بخواهد بهدنبال مقدماتش بگردد؟! دیگر مقدمات در اینجا نتیجه ندارد، خود ذیالمقدمه در اینجا براى انسان حاصل مىشود. اینقدر مسئله دیگر سهل شده است، دستگاه خدا کار را سهل و آسان کرده است و اینجاست که انسان متوجه مىشود که این آثارى که بر اعمال بار شده است وقتى براى او [غیرقابلباور] مىآید این به چه معنایى است، یعنى چطور ممکن است که شخصى عمل انجام بدهد و ببیند اینقدر براى او ثواب دارد؟ تمام اینها به نفس اراده و عزم و اهتمام او نسبت به استدامه و استمرار آن مسئله برمىگردد و تا جایى که آن نیت در وجود انسان هست خود آن نیت، آثار خارجى مثالى را مىزاید؛ همینطور مدام مىزاید مىزاید مىزاید! لذا مىگویند:
کم مِن صائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن صیامِهِ إلّا الجوعُ و الظَّمَأُ و کم مِن قائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن قیامِهِ إلّا السَّهَرُ و العَناء حَبَّذا نَومُ الأکیاسِ و إفطارُهُم.1
بهبه بزنید برویم دیگر! نه روزه و نه فلان! ما هم جزو اکیاس هستیم دیگر! نیستیم؟! حالا شما نگاه کنید ببینید این آقاى مقدس مىگوید: در ماه رمضان با اینکه روزه بر من جایز نیست ولى من باید روزه را بگیرم تا به دلم بنشیند! این خلاف است! یااینکه افرادى که برخلاف تکلیف کارى را انجام میدهند تااینکه به دلشان بنشیند درحالىکه براى آنها ضرر دارد همۀ اینها خروج از تحت عبودیت است! مولا مىگوید: الآن وضو براى تو ضرر دارد، من مىگویم: در عین اینکه ضرر دارد داشته باشد من باید وضو بگیرم تا نماز بخوانم! اینها همه خروج از عبودیت است!
معنای عبودیت!
عبودیت یعنى خارج شدن از اختیار و ارادۀ خود، خروج از ابراز و اظهار سلیقۀ شخصی، این معناى عبودیت است! مطلبى در جلسات قبل ـ در جلسۀ خانمها بود ـ گفتم: زن به مکه مىرود [آقا غیرتی میشود]، مگر خدا از غیرت بدش مىآید اینهمه راجع به غیرت دارد، ولى خانم خود را به بازار مىفرستد و مىرود با مردها حرف میزند اشکال ندارد! آنجا غیرت او گُل نمىکند اما وقتى زنش را به مکه مىفرستد موقع احرام که مىشود مىگوید: صورتت را بپوشان، صورتت را بپوشان مرد دارد نگاه مىکند! حالا که نمىشود صورت را بپوشاند یک کلاهی چیزى که الآن هم رسم شده است و گاهى اوقات کلاه مىگذارند [بگذار] حالا بهعنوان سایهبان است ولى قبلاً مىگذاشتند که لبۀ کلاه جلو بیاید و بعد [پارچهاى روى] آن مىانداختند. حالا این خانمِ فلان آقا است، مردم بیایند نگاه کنند ببینند خانم فلان آقا به طواف مىآید، بعضىها هم که فى قلوبِهم مرض هست.
مصداقِ قرار گرفتن غیرت درقبال عبودیت
در یک مجلسى بودم و از شخصى که شخص معروفى هم بود و الآن فوت کرده تعریف مىکردند، همین آقایان تعریف مىکردند، گفتند: اینقدر ایشان متعبد بود که اصلاً اجازه نمىداد کسى به عیال او نگاه بکند. چنان محافظت کرده بود که [کسی نبیند]! حالا عیالش یک بدبخت 65 سالۀ قوزی بود، البته بنده ندیده بودم. حالا چه شده آقا؟! مگر شاه پریان داری که حالا اینقدر دور او را گرفتهای؟! چنان گرفته که مبادا چشم نامحرم به او بیفتد. میگفتند که تمام حج ایشان صرف مراقبت از او شده که مبادا... گفتم: خاک بر سرش کنند. او که مىخواست اینطوری حج انجام بدهد چرا از خانهاش بیرون آمد؟! مگر مجبور بود؟! تو بهجاى اینکه حواست آن بالا باشد کجاست؟! کجا تو حج انجام دادی؟! کجا در این حج توجه کردی؟! مگر تو مىتوانستى دیگر در طواف بگردی؟! ذهنت در طواف کجا بود؟! پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هم اینطوری بود؟! آیا وقتى که عایشه با پیغمبر طواف مىکرد پیغمبر هم او را اینطوری گرفته بود تا کسى او را نبیند؟! این مسائل همه کشک است! یعنى آن غیرت را در قبال عبودیت قرار دادن است! این بدبختى ما است! بزرگان و اولیاء مىفرمایند: وقتى که مىخواهى حج انجام بدهى از غیرت تخیلى باید بیرون بیایى، این غیرت را براى جاى دیگر نگهدار! چه کسى به تو گفته است که باید زن خود را از نامحرم بپوشانی؟! خدا مىگوید: اگر من گفتم، اینجا مىگویم که نباید بپوشانی، تو چه مىگویی؟! تو چه مىگویی؟! در اینجا خیلى مسئله و قضیه و مطلب هست! غیرت ما بیشتر است یا غیرت امام حسین یا غیرت حضرت سجاد علیهماالسّلام؟ کدام بیشتر است؟! پس چرا این قضایا اتفاق افتاد؟ چرا؟! چهرۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها را همۀ مردم در قصر ابنزیاد، در چهارراه کوفه، در مجلس یزید دیدند و اگر نمىدیدند نمىگفتند که داراى چه شکل و شمایلى است. اگر آن شخص فاطمه بنت الحسین را نمىدید که به یزید نمىگفت: او را به من بده!1 پس غیرت امام حسین کجا رفت؟! غیرت امام سجاد کجا رفت؟! کجا رفت؟! چرا خدا اینجا ملاحظه نکرد؟! امام حسین مىگوید: من غیرت را در رضاى خدا دارم، آنجا که مىگوید: این غیرت را کنار بگذار سمعاً و طاعتا «إلَهى رِضىً بقَضائِکَ، تَسلیمًا لِأمرِکَ، لا مَعبودَ سِواکَ.»2
| تَرَکتُ الخَلقَ طُرّا فى هَواکا | *** | وَ أیتَمتُ العیالَ لِکى اراکا |
| وَلَو قَطَّعتَنى فِى الحُبِّ اربا | *** | لَما حَنَّ الفُؤادُ الى سَواکا1 |
این چطور در اینجا هست؟ اگر ما بخواهیم غیرت داشته باشیم باید آن غیرت را از امام حسین یاد بگیریم! اگر ما مىخواهیم عبودیت را بهدست بیاوریم باید آن عبودیت را از امام حسین یاد بگیریم! نه عبودیت اختلاقی؛ اختلاق یعنى ساختگی مُختَلَق یعنى از پیش خود ساخته شده، عبودیت اختلاقى بهدرد نمىخورد بلکه عبودیت حقیقى و واقعى که در اینها و در این زمامداران خود مشاهده مىکنیم باید اینها را بهدست بیاوریم. جایى که مىگوید: غیرت به خرج بده، باید غیرت به خرج بدهی و جایى که مىگوید: رها کن، باید رها کنی! زن تو را دیدند که دیدند، تو به مکه رفتى ولى در بند زن خود هستی نهاینکه بیرون آمدى! فقط یک لباس سفید به خودت پوشاندى دوتا حوله بستى و خیال کردى که حج است! نه آقا این حج نیست! حج دوتا لباس سفید بالا و پایین بستن نیست! حج بیرون آمدن از تعلق است، این حج است! وقتى که دارى لبیک مىگویى یعنى از هرچه تعلق است خارج شدم، از زنم خارج شدم، از بچههایى که در وطن گذاشتم خارج شدم، از کسب و کار، دکان، تجارتخانه، دفتر و دستک و اینها همه خارج شدم. این معناى لبیک است. همان جایى که دارى لبیک مىگویى یکدفعه موبایلت زنگ مىزند! آخ آخ اى لعنت بر این موبایل، اى لعنت بر این موبایل، در حج هم این موبایل رها نمىکند! خیر سرت دارى احرام مىبندى؟! زنگ می زند و می گوید که آقا فلان معامله را که کردى شکست خورده و ده بیست میلیون ضرر کردی! اى وای، موبایل را برمىدارى از اینطرف مىدوى و به آنطرف مىدوى ـ حالا بهعنوان اینکه در مسجد مزاحم نباشی ـ با آن تماس بگیر که چه برو آن را ببین، جلوى این را بگیر، دارى لبیک مىگویى حواست در آن ده میلیون است! الاغ! بهتر بود نمىآمدی، آخر با این وضع کجای آن لبیک است؟! کجاى این دیگر لبیک است؟! من زیر ناودان ایستادهام، طرف موبایل را برداشته دارد راجع به مسائلش با طهران حرف مىزند! مرتیکه، همینطورى به او گفتم، گفتم: احمق اینجا جاى صحبت کردن است؟! مىگوید: پس کجا جاى صحبت کردن است؟! همین جا جاى صحبت کردن است! اصفهانى هم بود. آخر مگر جلوى ناودان کسى موبایل دستش میگیرد؟! اینقدر بىشعور! اینقدر نفهم! در حجر اسماعیل هم نتوانست موبایل را از خودش جدا کند! [آن وقت] بلند میشود شش دور میگردد! اقلاً این موبایل را دست شخصی بده!
استفاده از موبایل فقط براى موارد ضرورى
اینها را باید به مردم گفت، یعنى اصلاً الآن فرهنگ، فرهنگ غلطى است؛ تمام فرهنگ مکالمات و ارتباطات ما غلط است! چه کسى گفته که هر کسى موبایل دارد بایستى مدام حرف بزند و جواب زنگش را بدهد؟! یک ساعت خاص دارد در این یک ساعت هر کسى مىخواهد تماس بگیرد. چرا؟ مگر قبلاً مردم که در خانهشان تلفن بود یک تلفن اینقدرى هم روی کمرشان مىچسباندند؟ فرض کنید اگر در خانهاى تلفن بود هروقت بیرون بودند خب بیرون بودند دیگر و خبر نداشتند ولى الآن [تماس میگیرند اگر] پنج دقیقه جواب ندهد، مىگوید: کجا بودی؟! زنگ زدم نبودی؟! زهرمار! زنگ زدم نبودى یعنى چه؟! براى خودش بیرون رفته بود. نه، من باید بدانم کجا رفته بود! آقا دو دفعه تماس گرفتم نبودی! موبایل پیشم نبود دیگر، چرا نبود؟! حالا یک مقدار حسن ظنى هم به انسان داشته باشد میگوید: شاید نخواستید کسى مزاحم شما بشود! بابا اصلاً نمىخواهم کسى مزاحم من بشود! بارها شده خود بنده موبایل جلوى من روى میز بود ـ الحمدلله الآن که دیگر نداریم، خلاص، از خیلى مطالب راحت شدیم ـ مىدانم، ولى نمىتوانم اصلاً بردارم و حرف بزنم حالم بههم مىخورد و از آن حال آرامشم بیرون مىآیم.
موبایل باعث سلب آرامش و ازبین رفتن امکانات نفس
ما براى چه زندگى مىکنیم؟ براى آرامش مىکنیم. این چه زندگى است که انسان باید همیشه در حال انتظار باشد؟! آخ زنگش دربیاید، آخ زنگش دربیاید، اصلاً مسئله اینطور غلط است! موبایل فقط براى موارد ضرورى است ولى همین شده جزو زندگی! چه اشکال دارد وقتى افراد از خانه بیرون مىآیند موبایل نداشته باشند؟! چه اشکال دارد موبایل براى محل کار در منزل باشد و مثل سابق انجام شود؟! شما باور بفرمایید از وقتى که این موبایل وارد زندگى افراد شده است شصت درصد، هفتاد درصد ذهن آنها را به خود مشغول کرده است یعنى ما هفتاد درصد عقب هستیم، شما از سى درصد و بیست درصد امکانات نفستان دارید استفاده مىکنید، متوجه هستید چه دارم مىگویم؟ هشتاد درصد شما تعطیل است و این بزرگترین خطر براى سالک است که هشتاد درصد از آرامش او تعطیل باشد، هشتاد درصد هم تازه کم گفتم، باید بگویم: نود درصد! ده درصد مىماند و در این شرایط انسان رشد نمىکند. اگر آن چوبهاى وسط این مدرسه رشد کردند ما هم رشد مىکنیم! اگر آن تختهای [شهریه دادن] که تا دو یا سه روز دیگر مىآیند اینجا چیده مىشوند و باید چیده شود [رشد کردند ما هم رشد میکنیم]!
یادم هست یک روز مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در مسجد قائم صحبت مىکردند و مىفرمودند: در همان زمانى که در نجف بودند یک روز قبل از ظهر به منزل آقاى خوئى رفتم ـ این را در مسجد مىگفتند ـ و دیدم که ایشان نشستهاند و دارند به بعضى از این نامهها و وجوه و این چیزها مىپردازند. آقاى خوئى رو به من کردند و گفتند: آقا سیدمحمدحسین من دیشب یک خوابى دیدم و گفتم که این خواب را به تو بگویم. ایشان با مرحوم پدر ما غیر از بحث استاد و شاگردى که تقریباً شش یا هفت سالى نزد ایشان اصول مىخواندند یک انس خاصى هم داشتند و به منزل پدر ما در نجف مىآمدند، یک روابط خانوادگى هم بین ایشان بوده و اینها هم به آنجا مىرفتند و تقریباً هر ماهى یک دفعه چنین چیزهایى داشتند. آقاى خوئى هم ـ خدا رحمتشان کند ـ آدم خوشنفسى بود ولى بالأخره خوشنفسى تنها هم کافی نیست و یک تیزى لازم است، یک اهتمام و ارادۀ جدى و عزم راسخ لازم است، صرف خوشنفسی و اینها کافی نیست.
من یک وقتى نزد مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودم و مقایسه بین آقاى خوئى و یکى دیگر شد که حالا اسم او را نمىبرم. ایشان فرمودند: نه، این آقاى خوئی نفسانیاتش، نفسانیات خیلى کمى بود ولى آن شخص دیگر نهخیر ایشان خیلى مشکل داشت. حالا هرچه بود راجع به دو نفرى صحبت بود و منتها دیگر «فاذکروا موتاکم بالخیر».1 دیگر خودشان مىدانند و خداى خودشان.
خلاصه ایشان مىگفتند: من دیشب خواب دیدم که در یک بیابانى هستم و دارند من را بهسمت صحراى محشر حرکت مىدهند، نزدیک صحراى محشر که رسیدیم، من دیدم در مقابل خودم یک کوهى از اسکناس و پول هست؛ یک کوه عظیم از همین سکههای طلا، سکههاى نقره و حتى اسکناس هست و در کنار من مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانى ایستاده است و این کوه مربوط به ایشان است و به ایشان مىگویند که باید از این کوه بالا بروى و پایین بیایى و بعد رد شوی، از روى کوه اسکناس هم که نمىشود رد شد، تا آدم مىخواهد برود روى آن سُر مىخورد و نمىشود! اسکناس که سنگ نیست! این آقا سیدابوالحسن ایستاده و به من خوئى مىگوید: چهکار کنم؟! من راهى ندارم! من هم مىگویم: من نمىدانم که تو باید چهکار کنی! باید اینها را بچسبانى که سفت شود، پول که بههم نمىچسبد و من از خواب بیدار شدم. مرحوم آقا مىفرمودند که ما وقت را مغتنم شمردیم و به ایشان گفتیم که شما نسبت به این خواب چه نظر و تعبیرى دارید؟ ایشان گفتند که من همینطور از صبح تا حالا [متحیّر هستم و ماندهام] که این قضیه چیست؟ ایشان فرمودند: آیا مقصود از این کوه صرف وجوهات امام علیهالسّلام در غیر از موارد مرضیه براى آن حضرت نبوده است؟! آقاى خوئى فکرى کردند و گفتند: پناه بر خدا، ما نمىدانیم این قضیه چیست و به چه کیفیت است!
ظاهر خواب که این را نشان مىدهد، اینکه مىگویند: از این کوه بالا برو، یعنى گیر هستى؛ یعنى راجع به پولهایى که خرج کردى گیر هستی و حالا بیا جواب پس بده. اگر گیر نبود کوهى هم نبود و مىرفت، جاده صاف بود و مىرفت. مرحوم آقا فرمودند که شما نسبت به این قضیه چه نظرى دارید؟! بالأخره شما هم در مظانّ مرجعیت هستید و در آن زمان مقدمات مرجعیت ایشان داشت آماده مىشد؛ اول درس و بعد فلان و کمکم ...
ایشان جواب مىدهد که مسئلۀ من با مسئلۀ مرحوم آقا سیدابوالحسن فرق مىکند؛ ایشان به وکلاى خود اجازۀ تام مىدادند در تصرف بأىِّنحوٍکان ولکن من نسبت به وکلا اینطور نیستم و من در اعطاء وکالت نسبت به موارد خلاف سلب مسئولیت مىکنم لذا اگر آن وکیل خودش کار خلاف و تصرف خلافى کرد و یا مالى را بالا کشید یا به اینوآن داد مسئولیت آن متوجۀ من نمىشود. مرحوم آقا به ایشان فرمودند: این مبرِّر نیست؛ این مبرِّر ذمّه نیست زیرا نفس اعطاء وکالت شما اجازۀ در تصرف است و همینکه شما مىگویید که من شما را براى تصرف در اینها وکیل کردم یعنی مىخواهى صرف کنى دیگر بأىِّنحوٍکان مىتوانی؛ یعنى شما از قِبل من مُجاز هستی و هر تصرفى که او بکند این تصرف به شما برگشت داده مىشود. فرمودند که ایشان این مطلب ما را نپذیرفتند و خلاصه إن قلت داشتند و تصور مىکردند که با آن نحوهای که بیان کردند این مسئولیت را از ایشان سلب مىکند.
اینها چیزهایى است که هست یعنى مسائلى است که واقعیت دارد و آدم بایستى که جواب آن را بدهد. حالا مضافاً به اینکه موجب وهن اسلام و تشیع بشود! موجب وهن حوزههاى علمیه بشود. وهن اسلام فقط به مقاله و مطالب إلحادى نوشتن و این چیزها و بالای چشمت ابرو هست که نیست، این بساطى که الآن هست و افراد مىآیند و مشاهده کنند و عکس بردارند آیا اینها موجب وهن حوزه نیست؟! اگر نیست پس چرا اینهمه از بزرگان تابهحال سعى کردهاند که به بأىِّنحوٍکان این بساط را برچینند؟!
چقدر مرحوم مطهرى در این زمینه رفت و آمد کرد و با اینطرف و با آنطرف صحبت کرد و به نتیجه نرسید و حتى سایر افراد هم مىشنیدم [که تلاش کردند]. چقدر همینطور بنشینیم و دست روى دست بگذاریم و بگوییم که ما آمادگى داریم که قضیه درست شود؟! آمادگى داری، خب برو پیگیرى کن، راه بیفت! اگر یک مسئله غیر از این اتفاق بیفتد شما در خانه نمىنشینى بگویى که این قضیه خلاف است، اگر به جایى بخواهد بربخورد بلند مىشوید عمامه را سرتان و عبا را روى دوشتان مىگذارید و نعلین و گیوه را بالا مىکشید و صبح تا شب این در و آن در مىدوید. حالا این مهمتر است یا آن مهمتر است؟! این قضیه مهمتر است یا آن مسائل دیگر مهمتر است؟! اینها مبرِّر نیست خلاصه! اگر آمادگى دارید، شروع کنید و به دیگران کار نداشته باشید تا کسانى که در این قضیه سنگ مىاندازند مفتضح شوند که چه کسانى دارند سنگ مىاندازد و چه کسانى دارند جلوى رفع نقائص را مىگیرند؛ رفع این موهنها و امور موهنه را مىگیرند. معلوم شود چه کسى صادق است و چه کسى مدعى است. اینها همه باید مشخص شود ولی مىبینیم که نه این مسائل به این نحو و به این کیفیت نیست. علیٰکلّحال در اینجا یک مقدارى به حاشیه رفتیم و دیگر مىبخشید گاهگاهى اینطور مىشود. الآن یک پاسبان یک رفتگر کارش حسابوکتاب دارد، شهریۀ او حساب دارد، سر وقت مىرود پولش را از بانک مىگیرد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد