738

تبیین حقیقت قضاء و قدر الهی

تفاوت علم حصولی انسان با علم عنائى پروردگار

14049
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق حقیقت قضاء و قدر الهی و انطباق آن با مبانی فلسفی می‌پردازند. بحث با بررسی جایگاه مُثل افلاطونی و حقیقت ربطیۀ مجردیه آغاز شده و به این پرسش کلیدی می‌رسد که آیا قضاء و قدر دو امر متمایز هستند یا در حقیقت وجودی واحدی با هم تساوق دارند. در ادامه، تفاوت ماهوی میان علم عنائى پروردگار که عینِ تحقق خارجی اشیاء است با علم حصولی و اعتباری انسان تشریح می‌شود. استاد با نقد قضاوت‌های بشری که غالباً معلول حالات نفسانی و هواهای درونی است تا قوای عاقله، بر ضرورت مراقبه و اتصال به مبدأ تأکید می‌ورزند. در نهایت، با تحلیل روایات و آیات مربوط به قضاء و قدر، این نتیجه حاصل می‌شود که قدر در شکم قضاء نهفته است و بسیاری از تصورات بشری درباره تغییر قضاء و قدر، ناشی از جهل نسبت به فعلیت‌های خارجی است که تنها برای اولیاء الهی و معصومین علیهم‌السّلام به علم حضوری معلوم است.

/26
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۳۸

1
  • درس هفتصد و سی و هشتم

  • انطباق مطلب مرحوم میرداماد با مُثل افلاطونى‌

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • صحبت در مطلب مرحوم سید و انطباقش به مُثل افلاطونى به اینجا رسید که ایشان در بیان قضاء کلى و قدر جزئى، آن حقیقت علمیۀ اشیاء را به‌عنوان یک حقیقت کلى که می‌تواند قابل انطباق بر مصادیق متعدده قرار بگیرد، قضاء کلى مى‌شمرند و طبعاً تقدیر و جزئیت و مصداق آن را که به‌ صورت عینى خارجى واقع مى‌شود به‌عنوان قدر و به‌عنوان مشیتِ حتمیّه که وقوع خارجى و عینى دارد به‌حساب مى‌آورند. در نتیجه آن‌ قَدَر خارجى و آن‌ قَدَر عینى مصداق آن حقیقت کلیه و حقیقت علمیه مى‌شود که مى‌تواند قابل صدق بر کثیرین باشد ولى هنوز به مرتبۀ جزئیت و مصداقیت نرسیده است.

  • ایشان راجع به مُثل هم همین مطلب را مى‌فرمایند که افلاطون هم در واقع همین را مى‌گوید که مسئلۀ مُثل عبارت از یک واقعیتى است که آن واقعیت اصل و ریشه براى مصادیق خارجى است و به‌واسطۀ همان حقیقت و واقعیت عینیۀ غیر مشخصه هست که مصادیق هم باید از نقطه‌نظر نوعیت و همین‌طور از نقطه‌نظر خصوصیات خارجى و خصوصیات عینیه با آن حقیقت منطبق باشند و نمى‌شود بین مصداق‌ و آن حقیقت مبهمه و کلیه تنافى وجود داشته باشد بلکه منافات با سنخیت معلول با علت خودش دارد.

  • این مطلبى است که تا حدودى مى‌توانیم با کلیات این مسئله موافقت داشته باشیم و همان‌طورى‌که در صحبت‌های سال گذشته عرض شد، مسئلۀ مُثل عبارت از یک حقیقت ربطیۀ مجردیه است، نه عینیۀ خارجیۀ شهودیه و مُلکیه و طبیعیه. یک حقیقت ربطیه‌اى که موجب تعیّن و تقیّد و تحدّدِ اعیان خارجى مى‌شود، بِأشکالِها و بِصورِها و بِعوارضِها المُختلفة و آثارِها المُتفاوتة که قبلاً راجع به این مسئله مطالبى عرض شد.

  • آنچه که در اینجا نسبت به کلام مرحوم سید به‌نظر مى‌رسد فقط این نکته است و شاید هم خود مرحوم سید همین معنا را قصد کرده‌اند منتها عبارتشان تا حدودى نسبت به بیان این مطلب نارسا باشد ولى علیٰ‌کلّ‌حال این مسئلۀ خیلى مهمى است و واقعیت مسئله این است که ما هیچ‌وقت عقلاً نمی‌توانیم امرِ مبهمِ متعینِ خارجى داشته باشیم یعنى اگر شیئى در خارج تحقق پیدا مى‌کند قطعاً باید از مرتبۀ ابهام خارج شده باشد. مرتبۀ ابهام مرتبۀ ذهن است و فقط یک تصویر ذهن و یک اعتبار است. همین‌که شما مى‌گویید: خارج، این خارج یعنى وجودٌ خارجىٌ و الوجودُ مُساوقٌ لِلتشخُّص، شکى در این نیست حتى وجود بحت و بسیط و بالصرافۀ حضرت حق هم وجود مبهم نیست بلکه وجود سِعى است! سعى چه ربطى به ابهام و اجمال دارد؟! وجود سعى و وجود بالصرافه و وجود لا یتنهى باز هم متشخّصٌ! تشخّص یعنى غیر مبهم بودن و معیّن بودن، حالا یا قابل اشارۀ حسیه هست یا نیست و فقط به اشارۀ معنویه و عقلیه مى‌توان به او اشاره کرد. مانند وجود بارى تعالى که قابل اشاره نیست چون در هرجا که مورد اشاره‌ قرار مى‌گیرد این مسئله در خودِ مُشیر تحقق پیدا مى‌کند فَکیف به آن مورد اشاره و به سایر انواع؛ یعنى نفس اشاره خودش حکایت از حضور و وجود عینى وجود بالصرافه مى‌کند پس شما به چه چیزى مى‌خواهید اشاره کنید؟!

جلسه ۷۳۸

2
  • تو چشم عکسی و او نور دیده است***به دیده، دیده را هرگز که دیده است1
  • ما با دیده، خارج را مى‌نگریم ولى با دیده، خودِ دیده را نمى‌نگریم. دیدن خودِ دیده محال است! این لحاظ آلیت و لحاظ استقلالى در عین واحد و در [ذات] واحد امکان ندارد.

  • بنابراین همین‌که شما یک حقیقت و واقعیتى را به نام عالم قضاء فرض مى‌کنید که یک وجود سعى و مبهم است که مى‌تواند در مرتبۀ تنزل به اعیان خارجیه تشخّص پیدا بکند، به‌محض اینکه وجود خارجى براى این فرض کردید دیگر از مرتبۀ ابهام خارج است! منتها باید دید که این نحوۀ وجود چه نحوه‌اى هست؟ ابهام ندارد بلکه تشخّص و تعیّن دارد ولى صحبت در همان میزان و سعۀ وجودى اوست که سعۀ وجودى در بعضى از اوقات قابل سریان نسبت به خود موجود نیست مانند وجود ما و وجود این کتاب و دفتر و امثال‌ذلک که قابل سریان نسبت به وجود دیگر نیست. یک وقت نه، وجود سعى یک وجود قابل سریان است و مى‌تواند نسبت به اشیاء دیگر سریان پیدا بکند و جارى بشود.

  • اگر بخواهیم یک مثال عادى بزنیم مثل موج است؛ این موج‌هاى‌ رادیو و تلویزیون و امثال اینها، وقتى که این موج در این اتاق مى‌آید این گیرنده‌اى که در این اتاق است آن موج را مى‌گیرد و این‌طور نیست که فقط در این اتاق بایستد. نه! در آن اتاق مى‌رود و گیرندۀ آن اتاق هم آن را مى‌گیرد. باز انحصار [ندارد] یعنى تا وقتى که قدرت و قوّت دارد و این تناوب در آن وجود دارد، این موج به امکنه و به فضاهاى مختلفه سریان پیدا مى‌کند و در یک جا توقف پیدا نمى‌کند.

  • مبهم نبودن مسئلۀ وجود قضاء کلى

  • همین مسئلۀ وجود قضاء کلى هم یک وجود ابهامى نیست بلکه یک وجود خارجى است که این وجود خارجى یک واقعیت عینیه است و در این واقعیت عینیه همۀ آنچه را که باید در ظرف خارج تحقق پیدا بکند موجود است. خیلى عجیب است! چطور انسان مى‌تواند تصور این موضوع را بکند که یک شیئى مشخص باشد ولى درعین‌حال داراى خصوصیت انعطافى باشد که بتواند به صور مختلفه‌ دربیاید؟! این مسئلۀ قضاء کلى خیلى مسئلۀ عجیبى است! همین قضیه است که بزرگان را در اینجا به یک نوعى تشکیک در تعیّن واداشته که اصلاً به‌طورکلی این مسئلۀ قضاء و قدر یک امر متعیّن است یا فقط تعیّن در مرتبۀ قدر پیدا مى‌شود؟!

    1. گلشن راز، شیخ محمود شبسترى، ص ١٤؛ توحید علمی و عینی، ص 300.

جلسه ۷۳۸

3
  • یکی بودن مسئلۀ قضاء با قدر با توجه به اصل کلىّ تساوقِ وجود با تشخص

  • روایاتى که در مباحث شب قدر و یا مسائل مربوط به ولایت و نفس امام علیه‌السّلام و امثال‌ذلک هست، همه به این مسئله و به این نکته برمى‌گردد. با توجه به اصل کلىّ تساوقِ وجود با تشخص، قطعاً مسئلۀ قضاء با مسئلۀ قدر یکى خواهد بود برخلاف آنچه که ممکن است مطرح بشود و همان‌طورى‌که عرض کردم آن جنبۀ ابهام و اجمال در اینجا نسبت به قضاء کلى و جنبۀ تشخّص و تعیّن نسبت به قدر خارجى ملاحظه بشود.

  • تفاوت علم پروردگار با تحقق علمی ما

  • براساس مطالبى که در سال گذشته خدمت رفقا عرض شد مسئلۀ علم عنائى حق، شیئى جز همان حضور تعیّن خارجى اشیاء در نفس علمىِ ربوبى نیست. علم در ذات پروردگار با تحقق علمیِ در ذات ما متفاوت است؛ آن علمى که ما نسبت به معلوم داریم یا به‌نحو حضور یا به‌‌نحو حصول است یعنى یا یک اعتبار است که ذهن این اعتبار را به‌واسطۀ ارتباط با یک مسئلۀ خارجى در خود به‌وجود مى‌آورد مانند صور اشیائى که این صور اشیاء در ذهن تحقق پیدا مى‌کند. در یک موقع هست و در یک موقع نیست. در یک موقع احضار است و در یک موقع نسیان است. این مربوط به آن معلومى مى‌شود که به‌واسطۀ اعتبار ـ اعتبار در اینجا به معنای مجاز نیست بلکه به معنای إعمال نفسانى و تعمّل نفسانى ـ براى انسان حاصل مى‌شود. این [علم] عبارت از همین صور اشیاء است و ما کارى به اشیاء نداریم. اشیاء در خارج براى خودشان دارند راه مى‌روند و براى خودشان وجود دارند و ارتباطى هم به ما ندارند. ما فقط یک صور علمى نسبت به اینها داریم که البته همان‌طور‌که عرض کردم این به جنبۀ برزخ و مثال منفصل برمى‌گردد و به‌واسطۀ ارتباط با مثال منفصل، براى ما این صور خارجى به‌وجود مى‌آید یعنى صور ذهنى در اینجا به‌وجود مى‌آید. این علمى است که ما داریم.

جلسه ۷۳۸

4
  • البته علم حضورى هم داریم که عبارت از همان احساس و نفس الوجود این حقایق نفسیه است که انسان نسبت به آن، احساس علمى ندارد بلکه احساس وجودى دارد. الآن که شما صبحانه‌تان را خورده‌اید و به اینجا تشریف‌ آورده‌اید احساسى که نسبت به سیرى دارید، احساس علمى و اعتبارى و احضارى نیست بلکه یک احساس خارجى است و یک احساس وجودى است که این را در خودتان احساس مى‌کنید و وقتى هم که گرسنه شدید طبعاً خلافش براى ما پیدا مى‌شود و همین‌طور در سایر صفات و ملکاتى که داریم و در خود مشاهده مى‌کنیم.

  • توصیه بزرگان نسبت به مراقبه و آزمایش انسان نسبت به حالات سابقه

  • به همین جهت است که بزرگان فرموده‌اند که انسان باید هفته‌ای یک بار خود را در بوتۀ مراقبه و آزمایش نسبت به حالات سابقه دربیاورد و ببیند آن احساسى که نسبت به حقایق مى‌کند با آنچه را که در هفتۀ گذشته داشت چقدر تفاوت کرده است؟ براى او چه مطلب جدیدى حاصل شده است؟ چه تجربه‌اى در این یک هفته براى او پیدا شده است؟ این فقط یک صورت علمى ذهنى نیست بلکه یک احساس است! اینکه شما؛ ـ چرا بگویم: شما؟! خودم! ـ اینکه من بلند مى‌شوم و نسبت به نماز کسالت دارم فقط یک صورت ذهنى نیست بلکه یک امر وجودى خارجى است و یک امرى است که با من هست یااینکه نسبت به حضور در مشاهد مشرّفه حالت انبساط دارم، این چه حالتى است؟ آیا فقط صرفاً یک اعتبار ذهنى و یک تأمل وهمى است یااینکه یک حقیقت خارجى و حقیقت عینى است که من در خود مشاهده مى‌کنم؟! رفتن من در آنجا و برداشت من از آنجا و حالتى که برای من پیدا مى‌شود، هیچ‌کدام از اینها صورت ذهنى نیست بلکه عبارت از حضور یک امر است که آن حضور احساس مى‌شود! تصورى که نسبت به افراد دارم و تصورى که نسبت به اشیائى که در اطرافم هست دارم، هیچ‌کدام از اینها عبارت از علم حصولى نیست! آن حالى که دارم، آن برداشتى که دارم، آنچه که مرا مى‌کشاند و آنچه که مرا باز مى‌دارد...

جلسه ۷۳۸

5
  • خیلى باید دقت کنید! اینها چیزهاى خیلى مهمى است هان! که حتى وجود اینها [در تغییر مؤثر است] تا دیروز مى‌بینیم آقا یک طرز تفکر داشت درحالی‌که هیچ‌چیز عوض نشده است و آسمان همان آسمان است و ابر هم همان ابر است و گردش خورشید و ماه هم به همان منوال است ولی امسال مى‌بینیم طرز تفکر یک طور دیگر است. چه بوده و چه شده است؟! چه تغییرى پیدا شده است؟! چه مسائلى اتفاق افتاده است؟! اگر امروز فلان مطلب را مى‌بیند، همین مطلب را پارسال هم مى‌دید! خب چرا پارسال این نظر را نداشت؟! چرا پارسال این‌گونه قضاوت نمى‌کرد؟!

  • نه‌اینکه بخواهد چشم بپوشد، حالِ او در آن موقع او را به تفکر دیگرى وامى‌داشت و حال او الآن او را به تفکر مخالفى وامى‌دارد. بسیارى از مسائلى که به آن مبتلا مى‌شویم چه در زمان ائمه علیهم‌السّلام و یا بعد از ائمه و کیفیت تفکر ما، به حال ما برمى‌گردد. این هفته مورد لطف افراد قرار مى‌گیریم یک‌طور فتوا مى‌دهیم و یک‌طور طرز تفکر براى ما پیدا مى‌شود اما هفتۀ بعد مورد بى‌لطفى قرار مى‌گیریم هیچ چیزی عوض نشده است فقط همین یک لطف تبدیل به بى‌لطفى شده است. یک «بى» به اولش اضافه شده است! لطفى، بى‌لطفى! شفقت، بى‌شفقت! هان! یک «بى» آمده اول این کلمه اضافه شده و هیچ چیزی هم عوض نشده است فقط کم‌لطفى شده است! آمده، آدم به او سلام نکرده است یا یادش نبوده یا حوصله نداشته است مثلاً نرفته حتماً بگوید که آقا، پشت در کیست و فلان و این حرف‌ها... هیچی تمام شد! عَلى الاسلامِ السَّلام! الفاتِحة! این حال عوض مى‌شود. چیزى و مسئله‌اى تغییر پیدا نمى‌کند. نه طرف کفر گفته و نه خلاف شرع انجام داده است. هیچ! حال عوض مى‌شود و تصورات برمى‌گردد. بعد دوباره که مورد لطف قرار گرفت و سلام علیکم شروع شد و به خانه‌اش رفتیم و یک‌خرده‌ [مورد لطف قرار گرفت] که عجب آقاى خوبى است و ..! این دوباره به همان [حال قبل برمی‌گردد].

جلسه ۷۳۸

6
  • اکثر قضاوت‌ها، معلول حال انسان

  • پس تمام قضاوت‌هاى ما ـ حالا نگوییم تمام ـ اکثر قضاوت‌هاى ما معلول حال ماست نه معلول طرز تفکر ما! تفکر که قبلاً هم بوده است. پارسال هم که همین بوده است، هفتۀ پیش هم که همین بوده است!

  • این زبیر و طلحه‌اى که تا دیروز فدایى على علیه‌السّلام بودند، براى چه فدایى بودند؟! چرا بعد برگشتند؟! على که تارک نماز نشد که اینها برگردند؟! على که امر حرام و خلاف شرع انجام نداد که شما برگشتید و آن غائله را راه انداختید! قضیه چه بود؟ آمدند گفتند که به ما استاندارى بده. گفت که بلند شوید پى کارتان بروید! همین، تمام شد! على غیر از این چه‌کار کرد؟! گفتند که حق ما را بده، گفت: چه حقى؟! پاشو برو به‌دنبال کارت! برو ببینیم بابا حال داری! هر کسى یک جایى دارد و... بلند شوید بروید نمازتان را بخوانید، زراعتتان را بکنید، گله‌دارى‌تان را بکنید، زندگى‌تان را بکنید، عاقبت به خیر بشوید و سعادت پیدا کنید. استاندارى چیست؟! مگر دیوانه‌اى آنجا بروى به‌کار مردم برسى؟! اگر من فرستادمت که على هستم، یک حرف دیگر است و خودم پشتش را دارم والاّ مگر بى‌کارى و به مخت زده است؟! به قول معروف مگر مخت تاب برداشته که مى‌خواهى بروى استاندار بشوى؟! مخ‌هایتان تاب برداشته است؟! آدمى که درد دارد، به‌دنبال این حرف‌ها نمى‌گردد! آدمى که هزار بدبختى دارد به فکر آخرتش و درد بى‌درمانش هست و به‌دنبال اینها نمى‌گردد! على به آنها مى‌گوید که مگر مختان تاب برداشته که آمده‌اید آن‌هم نصف شب مخفیانه [یک عباء] روى سرتان کشیدید که کسى نبیند [و می‌گویید] که به ما استاندارى بده؟! بابا بلند شوید جمع کنید و بروید!

  • این على که تا دیروز خلیفۀ پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بود حالا قاتل عثمان مى‌شود! عجب! بابا یواش ‌یواش! اگر سرعت را مى‌خواهى زیاد کنى یک‌دفعه از سرعت صفر کیلومتر به سرعت سه ماخ و شش ماخ نبر! یواش یک کیلومتر را بیست کیلومتر بکن بعد ... یک‌دفعه از خلیفۀ پیغمبر بودن زدند به قاتل عثمان! آخرِ خط! چرا آدم این‌طور مى‌شود؟! این چه قضیه‌اى است؟! حال! حال عوض مى‌شود! توقع، خلاف توقع مى‌شود. خلاف توقع که شد، تمام شد! آن‌وقت نفس می‌آید این فکر و عقل را در قدرت خودش مى‌گیرد.

جلسه ۷۳۸

7
  • اینکه مى‌گویند که فلانى درس خوانده ولی فایده ندارد برای چیست؟! برای همین است! اینکه می‌گویند: فلانى تجربه دارد ولى به تجربه‌اش نگاه نکنید براى همین است. اینکه مى‌گویند: فلانى راه رفته است ولى به راهش نگاه نکنید براى همین است چون تفکرات و تعقل انسان و به‌کارگیرى قواى نفسانى، اکثر اینها معلوم نیست که معلول قواى عاقله و قواى منطقیۀ نفس باشد بلکه معلول هواهاى نفسانى است! هواهاى نفسانى مى‌آید قوا را در اختیار مى‌گیرد و بعد نتیجه و خروجى‌اش کشتن امام حسین علیه‌السّلام مى‌شود! درحالی‌که فقیه بوده است! همین شریح فلان بوده ولى خروجى‌اش کشتن امام حسین است! این خروجى‌اش است!

  • زبیر چه کسی بود؟! این‌همه تجربه و این‌همه مجاهدۀ در راه خدا و بودن در کنار رسول خدا مگر کم چیزى است؟! آقا در جنگ اُحد یکى از افرادى که مانده بود زبیر بود! همان موقع‌هایى که همۀ از ما بهتران فرار کردند که مبادا یک سرسوزنى بر این بدن مبارکشان حتى یک خراش وارد نشود و مبادا از همان نوک سوزن یک میکروب و ویروس وارد بشود، چون اینها باید براى اسلام بمانند!1 باید خودشان را نگه دارند و خدا نکند یک وقتى یک خدشه‌اى حتى وارد بشود! کار درست هم همین است باید بمانند!! امیرالمؤمنین نه، برود سرش بشکند و شکاف بردارد و بمیرد! مسئله‌اى نیست، طورى نیست! آن‌ موقعى که آنها رفتند که براى اسلام خودشان را نگه دارند و خودشان را بسازند و بدنسازى کنند، آن‌وقت این زبیر در جنگ بود و حاضر بود ولى صحبت در این است که هیچ‌کدام از اینها باعث عبور نمى شود! تا وقتى که انسان از نفس نگذرد و از مرتبۀ نفس عبور نکند و قواى عاقلۀ او نفس او را به تسخیر درنیاورد [عبور نخواهد کرد] تا آن زمان! چه کسی [این‌طوری هست]؟! الآن بروید یک نفر را پیدا کنید و برای من بیاورید که قواى عاقلۀ او نفسش را مسخر کرده است. فاعل بِالتسخیر؛ قواى عاقله بر نفس! اگر [هم چنین انسانی را] پیدا کردید سلام من را هم به او برسانید! آن‌وقت همین می‌آید چه‌کار مى‌کند؟! خرابکارى مى‌کند! مشخص است دیگر! فکرش مسخّر است! به همین روایت و حکایات و شخصیت‌هاى صدر اسلام استدلال مى‌کند و خودش را با آنها منطبق مى‌کند. خب چرا خودت را با آنها منطبق مى‌کنى؟! برو با آن دیگرى خودت را منطبق کن! شخصیت که یکى و دوتا نداریم! چطور شد شما خودت را با آن منطبق کردى؟! اگر قرار باشد منِ طهرانى منطبق کنم، خودم را با آن شخصیت منطبق نمى‌کنم. ابداً! با یکى دیگر می‌روم و [منطبق می‌کنم]. چون مى‌ترسم و به خودم شک دارم! یقین ندارم! چه کسى مى تواند یقین داشته باشد و یقینش هم منطبق بر واقع باشد؟! هان!

    1. المغازی، ج ۱، ص ۲4۰.

جلسه ۷۳۸

8
  • نهی از وارد شدن در امور درصورت عدم اتصال به مبدأ

  • اینجاست که کلمات بزرگان به داد ما مى‌رسد که تا متصل به مبدأ نشدى، کارى انجام نده! اینها اموری است که مى‌آید و [دست ما را می‌گیرد]. تا متصل نشدى کارى انجام نده و به‌دنبال این مسائل و این قضایا و مطالب نرو؛ همین دستگیرى‌ها و مطالبى که امروزه مشاهده مى‌کنید که اینها بحمدالله کم هم نیست [به‌دنبال اینها نرو]!

  • خب صحبت ما در همان مسئلۀ قضاء کلى بود. این علم باری در ما این دو صورت را دارد ولى در ذات پروردگار چطور است؟ دو قسم بیشتر نداریم؛ یک حقیقت علمیه داریم آن‌هم حقیقت علمیه است و دروغ نیست، همین صورتى که اشیاء خارجى در ذهن ما ایجاد مى‌کند، نفس این را به‌واسطۀ ارتباطِ [با خارج] ایجاد مى‌کند و این صورت واقعیت است. قبلاً نبوده و الآن هست و شما براساس این صورت ترتیب‌اثر مى‌دهید و براساس این صورت کارهایتان را انجام مى‌دهید و تفکرتان را عوض مى‌کنید و چه مى‌کنید و چه مى‌کنید. تا دیروز حکم به عدالتش مى‌کردید و امروز با دیدن یک صورت، حکم به فسقش مى‌کنید این از کجاست؟ از همین صورت‌هاست! تا دیروز حکم به فسقش مى‌کردید الآن حکم به عدالت مى‌کنید! تا دیروز پشت سرش نماز مى‌خواندید [الآن] مى‌گویید که از امروز دیگر نمى‌شود نماز خواند. همۀ افراد که یک‌طور نیستند. اینها به‌خاطر چیست؟ به‌خاطر همان حقیقت علمیه است که براى انسان حاصل شده است این‌هم حقیقت است منتها آیا صورت خارجى اشیاء در علم بارى ـ به‌عنوان یک علم عنائى در ‌اصطلاح اهل حکمت ـ مستقر است و براساس آن صورت خارجى خدا در وقتش تعیّن خارجى مى‌دهد؟ این است؟ عرض کردم صورت خارجى باید یک مابإزاء خارجى داشته باشد. مابإزاى خارجى این صورت علمیۀ در علم عنائى چیست؟ اینکه هنوز وجود پیدا نکرده و عدم است. صورت که به امر عدمى تعلق نمى‌گیرد و هر کسی [مى‌خواهد باشد،] خدا هم می‌خواهد باشد، باشد. صورت وقتى به امر عدمى نمى‌تواند تعلق بگیرد پس به چه چیزى مى‌تواند [تعلق بگیرد؟] حالا بر فرض محال، فرض کنید نفس خدا هم مانند نفس ماست. خب فرض مى‌کنید دیگر! فرض کنید نفس خدا هم مانند نفسِ ما مى‌آید صورت خارجى ایجاد مى‌کند. شما بگویید ببینم برفرض که آمدید یک حیوانى را در ذهنتان تجسم کردید و این حیوان وجود خارجى ندارد. مثلاً یک گوسفند شش سر که صورت خارجى ندارد ولی شما آمدید و در ذهن تصور کردید. حالا علم و اینها آمد با همین چیزهایى که درست کرده‌اند، یک گوسفند شش سر هم این‌وسط درست کردند. این صورتى که بر ذهن شما پیدا شده از کجاست؟ شما مى‌گویید که وجود خارجى ندارد، درست است اما مبادى آن چه؟ آن که آمده و آن را از اینجا گرفته، چطور آن کسی که به هیچ‌چیز اطلاع ندارد و از هیچ‌چیز خبر ندارد، نمى‌تواند درست کند، شما مى‌توانید چون شما ارتباط داشتید. شما گوسفند را دیدید و آمدید مانند آن یک کله [سَر] کنار آن چیدید. اول دیدید! آیا مى‌شود به چیزى اطلاع نداشته باشید و بردارید مانند او کپى بزنید و مونتاژ کنید و امثال‌ذلک؟! امکان ندارد! یک وجود خارجى دارد حالا آن وجود خارجى یا عین اوست یا مبادى اوست، تفاوت نمى‌کند. در علم بارى نسبت به اشیاء، وجود خارجى چیست؟! برفرض که این اعیان خارجى در خارج نیستند خیلى خب نیستند! خدا خودش مانند نفس ما آمده صورت‌سازى و مونتاژ کرده ‌است. براى زید دست، کله، پا و چشم درست کرده است. چشم این را این‌طورى درست کرده و آن یکى را بادامى کرده، آن یکى را بزرگ کرده، آن یکى را سیاه کرده، آن یکى را آبى کرده و آن یکى را سبز کرده است، اینها درست است ولکن آن مبادى براى این صورت‌گرى چیست؟ اینکه امر عدمى است و امر عدمى که نمى‌تواند مبدأ براى یک حقیقت علمیه قرار بگیرد!

جلسه ۷۳۸

9
  • تلمیذ: وجود عینى هم که شما مى‌فرمایید بالأخره این مسئله پیدا مى‌شود. در وجود عینى هم درست است که سبق نداریم اما در وجود عینی همین اشکال وارد می‌شود؛ ما می‌گوییم که در وجود عینى حضرت بارى حق چطورى این را بدون سبق صورت انشاء کرده است؟

  • استاد: خب نیاز به سبق صورت ندارد.

  • تلمیذ: اگر در وجود عینى سبق صورت نیاز نیست، در صورت ذهنى هم که ذهن انشاء مى‌کند نیازى نیست.

  • استاد: خب او دارد عین خارج را درست مى‌کند.

  • تلمیذ: فرق نمى کند!

  • استاد: از خودش [عین خارجى را خلق مى کند].

  • تلمیذ: آن را هم مى‌گوییم از خودش [درست کرده است]!

  • استاد: صحبت در خود صورت است. یعنى این صورت از یک عین در خارج که بعداً مى‌خواهد بیاید حکایت مى‌کند. صحبت این است.

  • تلمیذ: شما فرمودید که صورت در خارج هم عینیت واقعى دارد. چه فرقی می‌کند؟ صورت در هردوتا یکى است.

  • استاد: ببینید صورت با خود وجود فرق مى‌کند. در وجود وقتى که مى‌خواهد عینیت بدهد، در همان موقعِ عینیت ...

  • ببینید! صحبت راجع به ما و قدرت و ضعف و تکامل ما نیست بلکه صحبت در باری است. یعنى وقتى که شما دربارۀ بارى صحبت مى‌کنید نفس ارادۀ او بر یک تعیّن خارجى، این انشائى که دارد آیا الزاماً باید قبل این یک صورتى باشد یا نه؟ بنده این را مى‌گویم. صحبت در این است که ما در اینجا داریم الزام مى‌آوریم. آنهایى که قائل به علم عنائى هستند مى‌گویند که چون تحقق عینى اشیاء باید در بستر زمان باشد امکان ندارد خودِ آن تعیّن در آنجا باشد والاّ مسئله در آنجا اصلاً به جهل برمى‌گردد؛ یعنى جهل بارى نسبت به تعیّن خارجى. خب بالأخره وجود ندارد پس جاهل است! اگر وجود داشته باشد این چیست؟ پس معلوم است که هست. پس اینکه الآن علم بارى دارد به تعیّن قرار مى‌گیرد، اینکه مى‌گویند: الزاماً باید خود آن صورت قبلاً وجود داشته باشد، مى‌گوییم که این الزام با خودِ این مسئله منافات دارد زیرا اگر بخواهیم به‌حسب ظاهر نگاه کنیم خود صورت علمیه معلوم بالذات مى‌شود. در هر صورت علمیه‌اى که معلوم بالذات است یک معلوم بالعرض هم باید باشد. طبق چه؟ اگر بخواهیم علم را این علم قرار بدهیم؛ یعنى با درنظر گرفتن اینکه علم بارى نسبت به اشیاء مانند علم ماست، خب این اشکال پیدا مى‌شود. صورت علمیه در ما معلوم بالذات است و معلوم بالذات معلوم بالعرض مى‌خواهد. معلوم بالذاتى که معلّقٌ علیه‌اش امر معدوم است چطور امر معلوم بالذات معلّق بر یک امر عدمى مى‌شود؟! این حرف ماست!

جلسه ۷۳۸

10
  • همین اشکال در مورد علم عنائى هم هست. چطور ممکن است در علم پروردگار که مثل نفس ماست، صور اشیاء باشد ولى آن معلوم بالعرض خارجى نباشد؟! صحبت ما در این است! پس آن چیزى که در ذات پروردگار هست و انشاء به او تعلق مى‌گیرد، چیست؟ آیا صرفاً صرف صور است یااینکه نه، همان معلوم خارجى است؟ اینجا ما این را گفتیم که اگر آن معلوم خارجى نباشد و آن معلوم خارجى امر معدوم باشد، نفس بارى تعلق علمیه‌اش به امر معدوم موجب محالیت است و موجب جهل در ذات بارى مى‌شود.

  • معنای ﴿لَمَّا يَعلَمِ﴾ در آیۀ ﴿لَمَّا يَعلَمِ ٱللَهُ ٱلَّذِينَ جَٰهَدُواْ مِنكُم وَيَعلَمَ ٱلصَّٰبِرِينَ﴾

  • بنابراین یا باید قائل باشیم که ذات بارى نسبت به اعیان خارجى که در بستر زمان مثل همین مادیات قرار مى‌گیرند و زمان شرط براى وجود خارجى آنهاست یا بارى نسبت به اینها باید جاهل باشد، همان‌طورکه در بعضى از این تفاسیر در این آیات قرآنى که دارد: ﴿لَمَّا يَعۡلَمِ ٱللَهُ ٱلَّذِينَ جَٰهَدُواْ مِنكُمۡ وَيَعۡلَمَ ٱلصَّٰبِرِينَ﴾1 در آنجا براى تفسیر این را گفته‌اند که معنا ندارد که علم معلول براى وجود خارجى افراد باشد و معلول براى مجاهده باشد و معلول براى جهاد فى سَبیلِ الله باشد. خب قبل از جهاد فى سَبیلِ الله خدا عالم نیست دیگر! مى‌گوید که این کار را بکنید تا خدا بداند! پس اگر نکند یعنى نمى‌داند! ﴿لَمَّا يَعۡلَمِ ٱللَهُ﴾ یعنى علم خدا معلول براى جهاد شماست! انکشاف این حقیقت خارجیه مترتب بر خود آن حقیقت خارجى است. آیات قرآن این را مى‌گویند! خب چه توجیهى مى‌کنند؟! آقایان این را مى‌گویند که منظور تعیّن خارجى است گرچه علم بارى نسبت به این تعلق گرفته است اما تعیّن خارجى که هنوز نیست، آن تعیّن خارجى یعنی ظهور پیدا بکند؛ ﴿لَمَّا يَعۡلَمِ ٱللَهُ﴾ یعنى آن علم بارى ظهور خارجى پیدا بکند. این معناى ﴿لَمَّا يَعۡلَمِ ٱللَهُ﴾ است! خب صحبت در این است که این علم بارى نسبت به این ظهور خارجى مسبوق به سابقه هست یا نیست؟! اگر مسبوق به سابقه است، علم که نسبت به امر عدمى تعلق نمى‌گیرد! اگر مسبوق به سابقه نیست پس خدا جاهل است! آن جهل سابق مى‌شود و آن علم بارى هم مسبوق مى‌شود. علم بارى هم که مسبوق مى‌شود پس شما در ذات‌ خدا جهل روا داشتید. در اینجا این اشکال وجود دارد!

    1. سوره آل عمران (3) آیه142. امام شناسى، ج ‌2، ص 162:
      «... بدون آنکه امتحان الهى شما را فراگیرد، و بدون آنکه مقام مجاهدین در راه خدا و صبر کنندگان در برابر مشکلات و حوادث معلوم و مشهود گردد؟!»

جلسه ۷۳۸

11
  • حقیقت علم باری

  • در اینجا حلّ این آیات و نظایر این آیات به همین قضیه است که علم بارى به معناى صورت ذهنیۀ نفسیه در ما نیست! آن به معناى همان وجود خارجى است که آن وجود خارجى در ذات بارى به‌عنوان اطوار وجود بالصرافه و آثار وجود بالصرافه در علم بارى به علم عنائى تعبیر مى‌شود که آن ثابت است؛ یعنى وقتى که ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾1 معنایش این نیست که ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ﴾ هنوز امر خدا به خیلى از چیزها تعلق نگرفته است و هروقت امر خدا تعلق بگیرد، آن حقیقت «کنِ» تکوینیه، کلمۀ تکوینیه موجب یَکون خارجیه است و موجب همان تعیّن خارجیه است.

  • معنای امر در آیۀ ﴿إِنَّمَا أَمرُهُۥٓ إِذَا أَرَادَ شَي‍ئاً أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾

  • نه! امر خدا این است، حالا این امر خدا تحقق پیدا کرده یا نه؟ آیه این را نمى‌گوید و نسبت به این مسئله ساکت است. امر خدا این است؛ امر یعنى مقام امر و مقام انشاء و جعل. جعل خدا این است، انشاء و القاء خدا این است، إعمال خدا این است و فاعلیت خدا این است. این جعل و انشاء و إعمال به این کیفیت است که نفس «کُن» مسبوق به یک صورت قبلى نیست. همان نفس «کُن» هم وجود خارجى است و هم آن ماهیتى که بر او مترتب است همه باهم است. به‌خلاف ما که اگر بخواهیم چیزى در خارج درست کنیم باید مسبوق به علم باشد و طبق نقشۀ ذهنى خارج را درست بکنیم. بالأخره یک فرق کمى باید بین ما و خدا باشد! ما که همه چیز را براى خودمان برداشتیم و خدا شدیم! اقلاً یک‌خرده‌اش را براى او نگه داریم! این نفس وجود عینى عبارت از همان ظهور است. ﴿لَمَّا يَعۡلَمِ ٱللَهُ ٱلَّذِينَ جَٰهَدُواْ مِنكُمۡ﴾؛ معنایش این است که تا براى شما ظاهر بشود. این ظهور خارجى در بستر زمان براى شما پیدا بکند ولى براى خدا ﴿لَمَّا يَعۡلَمِ ٱللَهُ﴾ به عبارت دیگر اصلاً معنا ندارد!

    1. . سوره یس (36) آیه82. امام شناسى، ج ‌1، ص 132:
      «این است و غیر از این نیست که امر خدا آن‌ است که زمانى ‌که اراده کند چیزى را، به او مى‌گوید: هست شو، پس هست مى‌شود.»

جلسه ۷۳۸

12
  • معناى عالم قضاء کلى و عالم قدر

  • پس معناى عالم قضاء کلى و عالم قدر این است که قضاء کلى علم عنائى مى‌شود و در علم عنائى حق اصلاً امر مبهم نداریم چون گفتیم که امر مبهم مساوى با امر معدوم و امر توهمى است. اگر شیئى بخواهد وجود داشته باشد باید تشخّص داشته باشد چون وجود مساوى با تشخّص است ولى چون ما معناى تشخّص را معناى محدود مى‌گیریم، نمى‌توانیم خوب تصور کنیم که چطور یک تشخّص مى‌تواند آن قابلیت سعى را داشته باشد. آن به تشخّص ارتباط ندارد بلکه به خود آن ذات موجود برمی‌گردد که آیا موجود در ذات سعه و استعداد توسّع را دارد یا ندارد. این قابلیت به این ذات برمى‌گردد. کتاب استعداد توسّع را ندارد و همین است. از اینجا این‌طرف‌تر نمى‌رود آن‌طرف‌تر هم نمى‌رود ولى موج استعداد توسّع دارد و به اینجا مى‌خورد و در آن اتاق مى‌رود آن اتاق را هم مى‌گیرد و هزارتا گیرنده هم بگذارید همۀ گیرنده‌ها مى‌گیرند. این قابلیت توسّع دارد! آب قابلیت توسّع دارد و اگر شما اینجا خالى‌اش بکنید آنجا مى‌رود ولى کتاب این قابلیت را ندارد. این به ذات خود اشیاء و به خودِ نفس موجودیت اشیاء برمى‌گردد. این شیئى که در ذات بارى به‌عنوان علم عنائى وجود دارد، این شیء لاجرم همان عینیت خارجى است و همان خصوصیت خارجى است که تحقق پیدا مى‌کند بالأخیر. این همان است ...

  • عدم تفاوت بین قضاء و قدر

  • تلمیذ: پس بین قضاء و قدر هیچ تفاوت نیست؟

  • استاد: هیچ تفاوت نیست! منتها تفاوت فقط به علم ما برمى‌گردد! مثل بداء. در مسئلۀ قضاء و قدر هیچ‌گونه تفاوتى وجود ندارد. این روایاتى که ما داریم در اینکه دعا قضا را برمى‌گرداند، دعا موت حتمى را برمى‌گرداند، دعا فلان چیز را برمى‌گرداند، اینها مراتب وصول به تعیّن است یعنى وقتى که در علم بارى یک حقیقت عینیۀ خارجیه ثبت مى‌شود، این حقیقت عینیۀ خارجیه مراتبى را طى مى‌کند که تااینکه به آنجا برسد و یک‌مرتبه که به‌وجود نمى‌آید بالأخره این حالاتى را طى مى‌کند، خصوصیاتى را طى مى‌کند. یک نطفه که در رحم مادر قرار مى‌گیرد، یک‌دفعه که فردا بچه درست نمى‌شود، نُه ماه طول مى‌کشد. غذاهایى که مى‌خورد، کارهایى که انجام مى‌دهد، غیبت‌هایى که مى‌کند، مسائلى که به گوشش مى‌رسد، خلاف‌هایى که مى‌کند، کارهاى درستى که انجام مى‌دهد، تمام اینها در شکل‌گیرى شخصیت و آن عینیت خارجى دخالت دارد. تمام این کارهایى که انجام مى‌دهد [دخالت دارد]. شما مى‌دانید که این چه خواهد شد؟ نمى‌دانید. مکلف هستید به اینکه این نحوه عمل کنید. ما به این تکلیف داریم اما خود قرآن مى‌گوید: ﴿هُوَ ٱلَّذِي يُصَوِّرُكُمۡ فِي ٱلۡأَرۡحَامِ كَيۡفَ يَشَآءُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ﴾1 ببینید! به آنجا برمى‌گرداند. آنچه که او بخواهد؛ ﴿يُصَوِّرُكُمۡ فِي ٱلۡأَرۡحَامِ كَيۡفَ يَشَآءُ﴾؛ هرطورى که او بخواهد. حالا آنچه که او بخواهد آن چیست؟ آنچه که او بخواهد، آیا یک خواست بدون ملاحظات و مسائل خارجیه است؟! این شرک مى‌شود! آیا یک خواست، جداى از سلسلۀ علل و معلولات خارجیه و معدّات خارجى است؟! یااینکه نه، ﴿هُوَ ٱلَّذِي يُصَوِّرُكُمۡ﴾ و براى این تصویر امروز آن مسئله در خارج انجام مى‌شود. ببینید! اینها همه یکى است. حالا تمام این مسائل و شکل‌گیرى تا آخر، همه در آن‌ قضاء، علم عنائى هست.

    1. . سوره آل عمران (3) آیه 6.
      ترجمه: «خداست آنکه صورت شما را در رحم مادران می‌نگارد، هرگونه که اراده کند...». (محقق)

جلسه ۷۳۸

13
  • شما فیلمى را درنظر بگیرید که گاهى تلویزیون نشان مى‌دهد شما نگاه مى‌کنید یک غنچه هست که یک‌دفعه باز شد یعنى در عرض پنج ثانیه یک گل بزرگ شد! حالا فرض کنید چهار روز طول کشیده تا این کم‌کم باز بشود و یک گل بزرگ بشود ولى این دوربین را گذاشته‌اند و از هر لحظۀ این یک عکس برداشتند؛ فرض بکنید امروز دوثانیه و فردا هم دو ثانیه و پس‌فردا هم [دو ثانیه] هرکدام در طول روز [دو ثانیه عکس برداشتند] یک‌دفعه در عرض هفت هشت ثانیه شما مى‌بینید که این غنچه باز شد. این هفت هشت ثانیه چهار روز بوده است! این چهار روز در هفت هشت ثانیه با این کیفیت رفت! این اطوارى که بر اعیان خارجى تعلق مى‌گیرد و بعد آن عین خارجى به آن شکل درمى‌آید تمام این اطوار نه به‌صورت فیلم بلکه به‌عنوان نفس تعیّن در علم عنائى هست.

  • حالا اینکه الآن دارد برمی‌گردد با سلسلۀ عللى که دارد و همۀ اینها، قَدَرِ آن عبارت از همان است که بالأخیر در آنجا خواهد شد. آن‌ قَدَر، این مى‌شود. پس آیا براى خود ذات بارى قدر معنا دارد یا نه؟ آیا باید بنشیند و نگاه کند و ببینید که بالأخره این سلسلۀ علل باهمدیگر چه‌کار مى‌کنند یا نه؟! ﴿هُوَ ٱلَّذِي يُصَوِّرُكُمۡ﴾! من که خودم دارم این را انجام مى‌دهم نمى‌دانم که صورت خارجی‌اش چیست و به چه شکلى در مى‌آید؟! منی که برای این کار فاعل هستم، منِ انسان مى‌دانم، آن‌وقت بارى نمى‌داند که این صورت خارجى چه خواهد بود؟! پس آیا مى‌شود که مسئلۀ قدر مجهول علم بارى باشد و به‌دست حوادث و مسائل خارجى سپرده شده باشد و فقط آن مسئلۀ قضاء کلى را درنظر گرفت؟! این محال است!

  • پس هم‌ قضاء به‌عنوان تمام این اشیاء و سلسلۀ علل در ذات بارى به حضور خارجى هست و هم قدر. پس قدر در شکم قضاء هست! نه در رتبۀ بعد که اول قضاء هست و پایین مى‌آید و قدر مى‌شود، نه! مثل پوست پیاز که آن پیاز داخل در آن پوستۀ قبلى هست و آن پوسته هم در کنار این هست، آن حقیقت قدر داخل قضاء قرار مى‌گیرد. پس براى اینکه انسان نسبت به تکلیف و مآل و آیندۀ خودش بداند چه‌کار باید بکند این دو مسئله مطرح شده که در امسال این را انجام بده که سالت به این کیفیت باشد و براى رسیدن به آنجا این کار را بکن. صبح از خانه بیرون مى‌آیى صدقه بده، صلۀ رحم عمر را زیاد مى‌کند، عاق والدین عمر را کم مى‌کند، رسیدگى به اینها چه مى‌کند و دفع بلا مى‌کند. این مسائلى که به انسان مى‌گویند که انجام بده براى این است که به آن‌ قدَری برسد که الآن هست! آن ‌قدر الآن هست ولی از دید ما پنهان است اما امام زمان علیه‌السّلام علم به قدر ندارد؟! اگر علم به قدر ندارد پس علم به چه چیزی دارد؟!

جلسه ۷۳۸

14
  • مفهوم علم عنائی

  • این معنای وجود عینى حقیقت قدر در قضاء پروردگار را علم عنائى مى‌گویند.

  • تلمیذ: به قضاء کلى علم عنائى نمى‌گویند؟

  • استاد: همان! آن قضاء کلى در دید و نسبت به دید ما بله، این هست که فرض بکنید یک موتى مى‌خواهد اتفاق بیفتد بعد به آن ‌قدر مى‌رسد ولى آن موتى که در حکم الهى هست که اتفاق بیفتد آیا قدرش هم همین الآن، همین الآن نیست؟! هست! اگر بگوییم که نیست پس خدا جاهل است!

  • تلمیذ: پس این روایتى که از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام داریم که فرمودند: «أفرّ من قضاء الله إلى قدر الله عزّوجلّ»1

  • استاد: خب همین است. یعنى حضرت مى‌گوید که من دارم به تکلیف عمل مى‌کنم. قضاء الهى آن است که در وراء من در اینجا یک مسئله‌اى براى من قرار داده شده است و یک امرى از امر سماوى الآن براى من مقدر است. من نسبت به آن امر سماوى که چیست [علم ندارم] و برای من مجهول است. حالا حضرت دارند به ما مى‌گویند والاّ [برای او] معنا ندارد. آن امر سماوی برایم مجهول است. آیا امر سماوی این است که دیوار روى من خراب بشود؟! مى‌دانم؟! اگر مى‌دانی دیوار خراب مى‌شود پس چرا دارى فرار مى‌کنى؟! آیا حضرت این مسئله را راجع به ابن‌ملجم فرمود که من از قضاء به قدر فرار مى‌کنم؟ نه! حضرت خودش گفت که این قاتل من خواهد بود. راجع به ابن‌ملجم نگفت که به‌خاطر این مسئله فرار کنم و کوفه را رها کنم و به یمن بروم. قضاء قضاء هست، تمام شد! راجع به امور اختیارى این حرف را مى‌زند ولى راجع به ابن‌ملجم به حضرت گفتند که او را بکش. حضرت فرمودند که من چطور قاتل خودم را بکشم؟! چطور آنجا حرف قضاء و قدر را نزد؟! خیلى حرف عجیبِ حکیمانه‌ای است! حضرت فرمودند که مگر من مى‌توانم قاتل خودم را بکشم؟! اگر بکشم که دیگر قاتل من نبوده است!2

    1. التوحید، شیخ صدوق، ص ٣٦٩؛ آموزه‌های معرفت، ج 1، ص 226.
    2. بصائر الدرجات، ص ٨٨؛ افق وحی، ص 192.

جلسه ۷۳۸

15
  • اگر کشتم پس معلوم است از قضاء به قدر فرار کردم! یعنى یک صورتى براى یک امر حادثى است که آن صورت را من با اختیار خودم تبدیل به یک صورت دیگر مى‌کنم. الآن این دیوار دارد خراب مى‌شود، بلند مى‌شوم و به آنجا می‌روم که دیوار روى من خراب نشود؛ آیا شما علم داری بر اینکه قضاء الهى این است که دیوار روی تو بیفتد؟! نه، علم ندارى بلکه احتمال مى‌دهى که اگر بمانى به‌عنوان قضیۀ شرطیه این قضیه اتفاق بیفتد. خب نمى‌مانیم بلند مى‌شویم و به یک‌ جاى دیگر مى‌رویم! وقتى که به یک جاى دیگر رفتیم، قَدَر شد. یعنى حالا دیگر دیوار یک‌دفعه زمین افتاد و من هم پشت آن نیستم. حالا که فعلیت پیدا کرد پس حالا قدر شد. درحالی‌که همین فعلیت بوده اما براى من مجهول بوده است.

  • برگشت مسئلۀ قَدَر به جهل انسان

  • پس مسئلۀ قدر یک مسئلۀ جهل است! فقط به جهل و عدم اطلاع ما نسبت به آن تعیّن و فعلیت خارجى برمی‌گردد! اما نسبت به خود ذات بارى و نسبت به آن افرادى که این جریان فیض از نفس آنها هست مانند معصومین علیهم‌السّلام و نسبت به آن اولیاء الهى که واقف هستند، هم قضاء و هم قدر معلوم است، همه معلوم است! قضاء معلوم است که یک قضیه‌اى قرار است بیاید و آن قضیه هم موت است و موت هم به این کیفیت است و در این آمدن به اینجا با موانعى برخورد مى‌کند و مسائلى اتفاق مى‌افتد و علل و عوامل همدیگر را دفع مى‌کنند بالأخره آن صورت خارجى پیدا کردنش رخ خواهد داد.

  • آگاهی ائمه نسبت به قدر

  • امام رضا علیه‌السّلام وقتى که به مأمون مى‌فرماید که یک بچه‌اى از زن تو یا کنیز تو براى تو پیدا مى‌شود که در یک انگشت دست چپ او زائده به‌وجود مى‌آید،1 ـ بچه‌هایشان هم مثل خودشان قراضه بودند! ـ این بچه که هنوز شکل نگرفته و شاید کنیز هنوز حمل هم برنداشته است، حضرت چه را مى‌بیند؟! آیا حضرت در خودش جعل مى‌کند یعنى این صورت را جعل مى‌کند؟! این‌طور نبوده است بلکه حضرت الآن همان قدَر را دارد مى‌بیند نه قضاء؛ یعنى این قضاء که مى‌خواهد اتفاق بیفتد از اول سیر آن که چطور او حمل برمى‌دارد ـ خب خیلی کار خراب شد! ـ تمام این سیرِ حمل و گذشت یک هفته و دو هفته و بعد مسائلى که اتفاق مى‌افتد و نُه ماه مى‌گذرد و چه خصوصیاتى در این انجام مى‌شود، همه را به‌عنوان قدر، قدر، قدر [می‌بیند]. هر لحظه [می‌بیند] که چه قَدَرى هست چون هر لحظه براى خودش یک قدر و یک وجود دارد و توهمى نیست! تمام این ‌قدر قدر قدر همه را دارد مى‌بیند و آخرش هم آن‌ قدر این است. آهان این! یعنى آن نقطۀ آخر چیست. به این سیر، قضاء کلى مى‌گویند که براى ما مجهول است.

    1. عیون اخبارالرضا علیه‌السّلام، ج ٢، ص ٢٢٤؛ منتهى الآمال، ج ٢، ص ٤٨٤.

جلسه ۷۳۸

16
  • علم امام به اشیاء علم حضورى

  • اما براى امام رضا علیه‌السّلام [مجهول است؟! نه!] امام رضا خودش واسطه است چطور ممکن است نفهمد و نداند؟! وجود این‌ قَدَر در نفس امام رضا وجود عینى هست. این عجیب است! براى همین مى‌گویم که علم امام به اشیاء علم حضورى است و علم حصولى نیست. این‌طور نیست یک تابلویى را ببیند یا صبح بلند بشود کتاب جفر فاطمه را ورق بزند [و بگوید:] ببینیم امروز چه چیزهایى اینجا نوشته است تا یک وقتى یادمان نرود، صفوان اینجا بیاید ندانیم چه بگوییم، امام صادق [اینها را می‌گوید]! ابان اینجا مى‌آید مدام ورق بزنیم آهان امروز ابان اینجا مى‌آید ساعت ده در را مى‌زند و این سؤال را هم مى‌کند! حضرت عینکش را هم خوب بگذارد و نگاه بکند که یک‌ وقتى جملات باهم اشتباه نشود! بگویند که یا ابن‌رسول الله شما امامى پس چرا اصلاً [اطلاع نداری]؟! یا مثلاً امروز أبى‌بصیر مى‌آید و در نیتش این است که این را به شما بگوید، شما پیش‌دستى کن و به او بگو تا بگویند که آهان این امام بود! ببین! این را به من خبر داد! امام صادق صبح که بلند مى‌شود بعد از نماز به‌جاى تشهد و ذکر و وردى که باید بخواند این کتاب را ورق مى‌زند و یکى‌یکى ملاقات‌هایش را چک مى‌کند و حرف‌هایی که باید بزند را بخواند! این مزخرفات چیست که به ما مى‌گویند؟! صبح که امام بلند مى‌شود یعنى چه؟! شب که مى‌خوابد یعنى چه؟! نفسِ آمدن أبى‌بصیر و سؤال کردن الآن در وجود امام به‌عنوان قَدَر هست! چه می‌گویید؟! ورق مى‌زند یعنى چه؟! اطلاع پیدا مى‌کند یعنی چه؟! «إذا أرادَ الإمامُ أن یَعلمَ شَیئاً أعلمهُ اللَهُ ذَلکَ.»1

  • نفس وجود أبى‌بصیر در علم امام هست! این حرف‌ها چیست؟! و اما آن اولیائى که بر این مسئله اشراف دارند آنها هم به این مسئله مى‌رسند منتها در تحت ولایت امام می‌رسند. بنابراین این قضایا و مسائلى که ما از افراد مى‌بینیم که راجع به ظهور وقت تعیین مى‌کنند و وقت تعیین کردند و راجع به علائم و فلان [صحبت کردند] همۀ اینها ناشى از جهل است! همه جهل است. بیچاره جاهل است. همه هم دروغ درمى‌آید، تا حالا که همه دروغ درآمد چون شما که اطلاع ندارید و شما که به علم حضورى نرسیده‌اید. آنها که به علم حضورى رسیده‌اند مثل‌ مرحوم والد و امثاله که حرف نمى‌زنند. اصلاً حرف زدن اینها مثل حرف زدن خود امام است. امام که حرف نمى‌زند و بیان نمى‌کند و نباید هم بیان کند. اینها از مسائل اسرار الهى است. امام همه چیز را نمى‌تواند براى مردم بگوید. عالَم به‌هم مى‌خورد و نظام عوض می‌شود و تکالیف همه چیز مى‌شود. آنهایى هم که می‌آیند این چرت‌وپرت‌ها را مى‌گویند مردم بدبخت را سرِ کار مى‌گذارند! می‌گویند: دو سال دیگر [امام ظهور می‌کند، بعد که] نشد می‌گویند: خب فلانى گناه کرد و دو سال تأخیر افتاد!

    1. الکافی، ج 1، ص 258؛ افق وحی، ص 203.

جلسه ۷۳۸

17
  • مرتیکه تو خودت نمى‌فهمى چرا گردن مردم مى‌اندازى؟! مگر مجبورى این حرف‌ها را بزنى و مردم را سر کار بگذارى؟! بعد هم بى‌اعتقادى [می‌شود] و باورها ازبین مى‌رود [ و مردم می‌گویند که] پس چه شد؟! پس چه شد؟!

  • آقا شما مردم را درست کن؛ آقا غیبت نکنید! فلان نکنید! کارهاى اخلاقى و مسائل اخلاقى بگویید. این چیزها چیست؟! سه سال دیگر، سه سال و نیم دیگر، شش ماه دیگر ... نه‌خیر! فلان‌جا گناه شد و تأخیر افتاد! تو از کجا مى‌دانى تأخیر افتاد؟! تأخیر افتاد، بگو پشت این دیوار چیست؟!

  • یک وقتى شخصى به بنده ‌گفته بود که بنده بر نفوس اطلاع دارم و از نفوس مى‌دانم. گفتم که من الآن چه نیت کردم؟! بگو ببینم چه نیت کردم؟! همین‌طور ماند! گفتم که بگو دیگر! خب بالأخره من باید یک راهى پیدا بکنم بنده که علم غیب ندارم که ببینم حضرت مولانا چه اراده فرمودند و در چه رتبه‌اى هستند! بنده که خبر ندارم. بگو ببینم چه نیت کردم؟! گفتم که چرا دروغ به مردم مى‌گویى؟! مگر ما کم داریم؟! خب راست بگوییم و حد خودمان را نگه داریم. آنچه را که بر قامت ما زیبنده نیست خود را به آن نیاراییم. قضیه لو مى‌رود! طرف رفته و به‌جاى امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بالاى منبر نشسته است! بر قامت او رفتن به آنجا زیبا نیست و نامناسب است، لو مى‌رود و آبرویت مى‌رود. همیشه که این گوسفندها این پایین نیستند! یک یهودى عالم هم از بیرون مى‌آید. یک نصرانى مطّلع هم مى‌آید. یک آدم بافهم می‌آید، نه این گوسفندها! بع بع بع! همه بع! در سقیفه رفتند و بع بع راه انداختند اگر بدانى چه بع بع‌ای! همه که این‌طور نیستند! مى‌آید و مى‌گوید که خدا کجاست؟! [خلیفۀ اول] مى‌گوید که خدا بالاست.1 مى‌گوید که پس پایین خدا ندارد؟! مى‌گوید که بزنید بیرونش کنید! [می‌گوید که] اِ اِ بابا مگر چه گفتم؟! گفتم که خدا کجاست! مگر این خدا را عبادت نمى‌کنى؟! مگر از آنجا پایین تشریف نمى‌آورى که در آن محراب بایستى؟! خب کدام خدا را دارى عبادت مى‌کنى؟! خدایى که وجود ندارد؟! خدایى که در آسمان است به تو چه مربوط است؟! خب برو در آسمان عبادت کن! [گفت که] بزنید بیرونش کنید!2 خب این‌طور نمى‌شود! بیا پایین حد خودت را نگه‌‌دار و قشنگ پایین بنشین و بگذار على بالا برود. بدبخت! هم خودت گرفتاریت کم‌تر است هم دیگر وزر و وبال مردم گردنت نیست بعد هم به سعادت مى‌رسى و بهشت مى‌روى و به مسائل ... چون اندازۀ خودت را نگه داشتى، به فلاح مى‌رسى. چرا الآن به جهنم مى‌روى؟! چون اندازۀ خودت را نگه نداشتى و لباسى که باید على بپوشد تو پوشیدى. خب این چیست؟ همه‌اش به‌خاطر این قضیه است.

    1. . سوره طه (٢٠) آیه ٥: ﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ﴾.
    2. الإرشاد، ج ١، ص ٢٠١؛ الاحتجاج، ج ١، ص ٢٠٩، متشابه القرآن و مختلفه، ج ١، ص ٧٠؛ آموزه های ولایت، ج 1، ص 194.

جلسه ۷۳۸

18
  • بنابراین در مسئلۀ قضاء کلى با قدر جزئى هیچ تفاوتى مشاهده نمى‌کنیم و بر این اساس روایات را باید حمل کنیم. إن‌شاء‌الله جلسۀ بعد از روی متن کتاب می‌خوانیم.

  • تلمیذ: در رابطه با تفاوت بین قضاء و قدر فرمودید که امام در اختیار دارد، اما نسبت به شهادتشان اختیار ندارد و ...

  • استاد: در قضیۀ ابن‌ملجم حضرت در آنجا نسبت به ...

  • تلمیذ: چون هردوتا قضاء است و هردو در علم الهى هست.

  • استاد: خب بنده عرضم همین است. همان‌طورى‌که شما مى‌فرمایید مطلب یکى است منتها مقام تکلیف تفاوت مى‌کند. آن زمانى که ابن‌ملجم پیش امیرالمؤمنین علیه‌السّلام مى‌آید و در ضمن آن ده نفرى هست که از یمن مى‌آیند و سخنرانى مى‌کند و همه از سخنرانى‌اش تعجب مى‌کنند، حضرت مى‌فرمایند که اسمت چیست و بعد مى‌فرمایند: «اُرید حیاته و یرید قتلى».1

  • در آن زمان حضرت در آنجا به همان حیثیت قدر اشاره مى‌کنند که قدر او و من این است و به اینجا خواهیم رسید. هرجا بروم همین است. یعنى «هرجا بروم» اصلاً به‌طورکلی غلط است یعنى حضرت از یک واقعیت فعلیه و عینیۀ خارجیه پرده برداشتند و در همان شب نوزدهم هم صحبت‌های حضرت به همین مسئله اشاره داشت. گفتند که با شما بیرون بیاییم؟! حضرت فرمودند که چه را مى‌خواهید عوض کنید؟! اگر از قضاء حتمى مى‌خواهید مرا نجات بدهید ـ قضاء حتمی یعنی همان قدر ـ اگر حتم شده باشد به‌جاى شما دوتا اگر یک لشکر بیاید هم نمى‌تواند مرا نجات بدهد و [اگر] حتم هم نشده [باشد] شما دوتا هم زیاد هستید! چون حتم نشده و مسئله انجام نشده است. در آنجایى که از زیر آن دیوار بلند می‌شود و به آنجا مى‌روند، حضرت در اینجا بلند شدن و در آنجا رفتن را قدر مى‌دیدند یا نه؟ قدر مى‌دیدند دیگر! یعنى اگر به همان امامت رجوع بکنند مى‌دانند که ایشان باید به آنجا بروند و از این مکان جایشان را تغییر بدهند و به آنجا بروند. این قَدَر مى‌شود. حضرت هم همین کار را کردند پس قضیه فرقى نکرده است منتها در اینجا به آن‌‌طرف این‌طور گفتند که من از آن قضاء که حادث است به قدر رفتم.

    1. امام شناسى، ج 12، ص 200 آمده است: «اریدُ حِباءَهُ و یریدُ قَتلِى عَذیرَک مِن خَلیلِک مِن مُرادطبقات ابن سعد، طبع بیروت، ج 3، ص 33. و این روایت را نیز سبط ابن جوزى در تذکره ص 101 از طبقات آورده است و ابن شهرآشوب در مناقب ج 2، ص 80 آورده است، و ابن‌أبى‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه طبع مصر، دار الاحیاء، ج 9، ص 118 ذکر کرده است.»

جلسه ۷۳۸

19
  • تلمیذ: یعنى بیان فرمودند؟

  • استاد: بله. ولى اگر فرض کنید که آن شخص مى‌گفت که یا على شما چه کردید؟ حضرت می‌فرمودند که من دارم به‌سمت قدرم مى‌روم. دیگر تفاوت نمى‌کند. دیگر از قضاء به قدر فرار مى‌کنم ندارد! قدرم این است که بروم و آنجا باشم. دیگر آنجا مى‌نشینم و بعد باد مرا بلند مى‌کند و در آنجا مى‌گذارد نیست. یعنى اراده، اختیار، رفتن و حرکت کردن، همۀ اینها قدر، قدر، قدر مى‌شود همان‌طور که گفتم همۀ اینها قدر مى‌شود که اینها را وقتى جمع بکنید، این قدر مى‌شود و تا این انجام شد یک‌دفعه دیوار از این‌طرف مى‌افتد. عین بچه که آن مراتب نطفه، علقه، مضغه، ﴿فَكَسَوۡنَا ٱلۡعِظَٰمَ لَحۡمٗا ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ﴾1 اینها همه قدَر مى‌شود و درنتیجه آن موقعى که به دنیا مى‌آید همان‌ قدر فعلى مى‌شود که براى ما مشهود است اما براى امام رضا علیه‌السّلام هم که دارد به او مى‌گوید که بچه‌ات این‌طور مى‌شود چیز مجهولى وجود دارد که حتماً باید آن بچه به دنیا بیاید و بعد بلند شوند و او را بیاورند به حضرت نشان بدهند و امام رضا بگوید که دیدید گفتم که یک انگشتش زیاد است؟! نه! به دنیا آمدن بچه و به دنیا نیامدن، نطفه منعقد شدن و نشدن، چهار ماه شدن و نشدن همه براى امام رضا یکى است و هیچ تفاوت نمی‌کند. آیا شما الآن مى‌دانید که خصوصیت دست من چیست؟ نه! چون دست من بسته است هیچ کارى نمى‌توانید بکنید. چه وقت مى‌توانید؟! الآن که دستم را باز کردم تازه الآن هم نه! آنهایى که چشمشان ضعیف‌تر است جلو بیایند و خوب نگاه کنند و این انگشت‌ها را ببینند اما براى خود من که الآن دارم نگاه مى‌کنم چیز مجهولى هست؟! براى شما مجهول است تا وقتى که دست من بسته است. براى مأمون مجهول است تا وقتى که [بچه] به دنیا نیامده است. براى امام رضا علیه‌السّلام مثل این دست من است و هیچ تفاوتى نمى‌کند.

    1. . سوره مؤمنون (23) آیه14. امام شناسى، ج ‌11، ص 234:
      «... و روى آن استخوان‌ها گوشت پوشانیدیم؛ و سپس او را به خلقت دیگرى إنشاء کردیم‌.»

جلسه ۷۳۸

20
  • تلمیذ: فرمایشى که قبلاً نسبت به ابن‌ملجم فرمودید که آن‌وقت که امیرالمؤمنین علیه السّلام به اینکه تو قاتل منى إخبار کردند ایشان گفت که پس من را بکشید. بعد حضرت‌عالی فرمودید که اینجا ابن‌ملجم باید به امام رو کند و [بگوید] که چه‌کار کنم؟ نه‌اینکه بگوید که مرا بکشید. باید بگوید: چه خاکى بر سرم کنم.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: بنابراین امام مى‌تواند دوباره قضاء را عوض کند؟! بنابراین بحث ثابتات چه مى‌شود؟!

  • استاد: دیگر «مى‌تواند» نداریم چون قدر است.

  • تلمیذ: خب پس الآن فرمایش شما دیگر چه معنایى دارد؟

  • استاد: ببینید اینکه من مى‌گویم باید بُکشید، من چه زمانی این حرف را مى‌زنم؟ وقتى که دیگر ابن‌ملجمى نیست! حالا اگر ابن‌ملجم مى‌گفت که من چه کنم؟ مى‌دانید حضرت در آنجا چه به او مى‌فرمودند؟ یااینکه اگر قدرش این بود که در تحت اطاعت امام دربیاید و مطیع بشود و شیعه بشود آن‌وقت حضرت از اول نمى‌گفتند که تو قاتل من هستی، مى‌گفتند که احتمال اینکه تو قاتل من باشى هست. نمى‌گفتند که تو هستى. کلام امام فرق مى‌کند! وقتى که مى‌گوید: احتمال، در سرش مى‌زند که یا على چه کنم؟ حضرت مى‌فرمایند که واقعاً تسلیم هستی؟ بیا و این کار را انجام بده و آن احتمال ـ چون حضرت به‌عنوان احتمال بیان کردند ـ مى‌رود اما اگر حضرت بگویند که تو قطعاً قاتل من هستى، پس من چه کنم دیگر در اینجا معنا ندارد! اگر واقعاً حضرت گفتند که قطعاً تو قاتل هستى و به‌نحو انشاء هم گفتند، نه به‌نحو استعاراتى که حمل بر عنایات و این حرف‌ها! واقعاً به‌عنوان اخبار گفتند، دیگر معنا ندارد که اصلاً بگوید [که من چه کنم] و او هم بگوید که من چه کنم؟ بسیار خب، حضرت هم مى‌گویند که تو این کارها را بکن بلکه قضاء الهى برگردد و به‌نحو دیگری بشود، تو این کارها را بکن و این‌هم نخواهد کرد! چون حضرت گفتند که تو قاتل من هستى و این نخواهد کرد! بالأخره حضرت قدر را گفتند نه قضاء. گفتند که قَدَر تو این است.

جلسه ۷۳۸

21
  • تلمیذ: یعنى راه نجات ندارد؟

  • استاد: نه دیگر تمام شد. تو همین هستى و این کار را خواهى کرد و به اینجا خواهى رسید و این افکار در تو پیدا خواهد شد و این کارها را انجام خواهى داد.

  • تلمیذ: یعنى جبراً نتوانسته بگوید؟

  • استاد: نه خودش نخواسته است.

  • تلمیذ: نتوانسته بگوید: من چه‌کار کنم. جبراً نتوانسته بگوید.

  • استاد: جبراً نه، با اختیار خودش نگفت. کسى مجبورش نکرد.

  • تلمیذ: قدرش این بود.

  • استاد: من هم همین را مى‌گویم. چون قدرش این است پس خودش هم‌ این سؤال را نمى‌کند نه‌اینکه کسى گردنش را گرفته که نکند. سؤال را نمى‌کند مگر اینکه نحوۀ بیان فرق بکند یا کیفیت ...

  • تلمیذ: اعمالى هم که انسان انجام بدهد همین است. انسان را به آن قدر مى‌رساند. یعنى تغییر قدر می‌دهد؟

  • استاد: هر عملى و هر فکرى و هر خطورى! تمام این اعمال مربوط به این است. چرا مى‌گویند که باید در نماز این‌طورى بکنید؟! اینها شوخى نیست یعنى یک واقعیات است! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمودند که ما خیال مى‌کنیم اینکه مى‌گویند که مثلاً فلانی سه‌تا امتحان دارد خب مثلاً چه و چه و... ما فقط همین به‌دنبال این هستیم که به فلان امتحان برسیم و بعد از عهده بربیاییم. ایشان مى‌فرمودند که این حرف غلط است. هر لحظۀ ما و هر ارتباط ما یک امتحان است! منتها یک مسائلى هست که آن مسائل در زندگى مهم‌تر است. یک حوادث و مسائل و پدیده‌هایى هست که آنها مسائل مهم‌تر است. آن حوادث و مسائل به نقاط ضعف ما مى‌خورد. اگر ما در این امتحاناتى که برایمان در هر لحظه پیش مى‌آید موفق باشیم، آن را مى‌گذرانیم. اگر در این مسیر نسبت به این مطالب بى‌توجه باشیم به آنجا که برسیم بار زمین مى‌گذاریم! لذا مى‌گویند که در امتحان ماند. اینکه در امتحان ماند نه‌اینکه آنجا یک‌دفعه [بار را زمین گذاشت]. بابا این راهى که طى کردى راه خرابى بوده است! این راهى که طى کردى آمادگى اینکه تو را از آنجا بگذراند [به تو نداد] و این آمادگى را نداشتى! مثل آدمى مى‌ماند که باید به جایى برسد و یک نهر یا یک رودخانه‌اى است. آیۀ قرآن هم داریم: ﴿إِلَّا مَنِ ٱغۡتَرَفَ غُرۡفَةَۢ بِيَدِهِۦ﴾.1 شما مى‌خواهید به یک رودخانه‌اى برسید. رودخانه موج دارد و کمی مسافت طولانى است و نیاز به انرژى دارید و باید انرژى را در خودتان نگه دارید لذا مى‌گویند که وقتى مى‌خواهى به آنجا برسى آهسته حرکت کن، غذایتان سبک باشد، غذاى سنگین نخورید، آهسته حرکت کنید و استراحت کنید، آن‌وقت وقتى به سر رودخانه مى‌رسید قبراق هستید و انرژى‌تان ذخیره است و سرحال و پُر هستید و بعد وقتى که وارد رودخانه مى‌شوید ـ رودخانه‌هایى هست که اینها حرکت دارد ـ توان براى گذشتن از آب در شما هست.

    1. . سوره بقره (2) آیه 249.
      ترجمه: «...مگر آن کسی که با مشت خود کفی بردارد...» (محقق)

جلسه ۷۳۸

22
  • حالا اگر آمدید موقع ظهر شش‌تا چلوکباب خوردید و شکم تا اینجا آمد خودِ همین کشاندن تا دم رودخانه را خدا باید به داد برسد! حالا مى‌خواهى [رد شوی؟!] نه، سه‌تا چلوکباب و شش‌تا فلان همه را خوردی و دوتا هندوانه و خربزه هم روی آن [خوردی] و افتادی خب بالأخره هم باید بروى. بعد هم بلند شدى آمدى و به رودخانه که رسیدى به‌جاى اینکه بایستى مى‌افتى! توان و آمادگى ندارى. تا مى‌رسى می‌افتی! نرفته به تَه آب رفتى! اینکه الآن این‌طور است نه به‌خاطر این است که این رودخانه شما را این‌طور کرد بلکه شما آمادگى‌اش را ازدست داده‌اید. لذا همیشه بزرگان مى‌فرمودند که در هر لحظه‌تان امتحان است! اینجا امتحان است، برخورد با این شخص امتحان است، فلان صحبت کردن امتحان است، همۀ اینها امتحان است، امتحان است. خدا به دادمان برسد. واقعاً این مسئله است!

  • بعد یک‌مرتبه یک قضیه‌اى بالأخره باید انجام بشود و یک برخوردى باید بشود. این دیگر چاره‌اى نیست. حالا آمادگى براى آن برخورد را دارى؟! باید در دل و در نفست هضم بشود؛ خب بالأخره چیزى نیست، مسئله‌اى نیست، نفس بلند مى‌شود و چیز [عبور] مى‌کند.

  • این مسئله براى همه بود، براى خود من هم بوده است. ما که تافتۀ جدا بافته نیستیم. ما مثل همه هستیم. بالأخره اینکه مى‌گویند که امتحان است پس چیست؟ نفس مدام شروع مى‌کند به تمهید کردن و تعمیم کردن و اطمینان ایجاد کردن تااینکه از آن شدت برخورد و آن قضیه و آن حادثه کم می‌کند و کم مى‌کند و کم مى‌کند مثل آن گُلى که اول [غنچه] است بعد [بزرگ] مى‌شود، حالا برعکس! اول به این بزرگى است ولى مدام کم مى‌کند و کم مى‌کند تااینکه یک غنچه مى‌شود! یعنى‌ مدام از آن فشار و از آن ثقل پایین مى‌آید. من نمى‌گویم که آسان است بلکه مشکل است، در بعضى از قضایا و حوادثى که خلاف توقع انسان پیش مى‌آید مسئله شوخى نیست ولى بالأخره پیش مى‌آید.

جلسه ۷۳۸

23
  • بعد از زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ من این مطلب را احساس کردم که یک مسئله‌اى دارد اتفاق مى‌افتد و خیلى براى من سخت بود. با توجه به آن حال و روحیه‌ و احساسم نسبت به افراد خیلى براى من مشکل بود. فقط تنها چیزى که باعث شد خیلى سهل باشد [این بود که] گفتم: تمام اینها در مرآی و منظر خدا هست یا نیست؟! در مرآی و منظر امام زمان علیه‌السّلام هست یا نیست؟! و بعد هم [مگر] این فقط براى ماست و ما از دماغ فیل افتادیم؟! نه، همه بودند! همۀ افراد، اشخاص، بزرگان، اینهایى که فوت کردند و قضایایی که [اتفاق می‌افتد] خب این‌هم که استثناء برنمى‌دارد، بسیار خوب، این‌هم یکى از آنهاست!

  • یکی بودن طریق امتحان و حرکت برای همه

  • وقتى این‌طور شد گفتیم که هرچه بادا باد! دیگر گفتم که بادا باد! لذا اینهایى که بود که سهل است، هزار برابرش هم اتفاق مى‌افتاد آن بادا باد را ما زدیم و الآن هم مى‌زنیم و از این به بعد هم خواهیم زد؛ بادا باد! حالا دیگر همه حساب خودشان را بکنند! یعنی خود ما هم مثل بقیه، فرقى نمى‌کند. جریان و تکلیفى هست آدم باید انجام بدهد! منتها باید چیز کنیم [بخواهیم] دستمان را بگیرند و ارتباط را حفظ کنند. محبت و مودّت را بیشتر کنند! همۀ اینها به‌جاى خودش هست. آن‌وقت که گفتم: بادا باد، بالأخره چیزى بود. هنوز مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ فوت نکرده بودند و یکى دو ساعت مانده بود. این اصلاً به‌طورکلی نشان داد که ما همه در یک سلک هستیم و همه یک‌طور امتحان مى‌شویم. نوعش فرق مى‌کند ولى آن طریق امتحان یکى است و طریق براى حرکت یکى است.

  • لذا الآن گاهى اوقات یک مسائلى که اتفاق مى‌افتد حتى در مورد خودمان، خیلى برایتان تعجب مى‌آورد که بله چطور مثلاً این آقا این‌طور با این کیفیت ... نه، تعجب ندارد، دیدیم بابا! مشکل نیست! برو خوش باش! صفایت را بکن! دیگران مشکل دارند، مشکل‌شان را حل کنند چرا ما خودمان را به در و دیوار بزنیم؟! مشکل‌شان را حل کنند.

جلسه ۷۳۸

24
  • چندى پیش مشهد بودم، والده بود و یک مسئله‌اى اتفاق افتاد. گفتم که بابا ما با همه آشتى هستیم حالا آنها با ما آشتى نیستند بروند مشکل‌شان را حل کنند. من چه‌کار کنم؟! چرا من بیایم خودم را ناراحت کنم که فلانى به ما اخم کرد و آن یکى ابرویش را آن‌طور کرد و آن یکى فلان کرد؟! نه! تا حالا چند سال گذشته است؟! بقیه‌اش هم رویش بیاید! ما خلاف نکنیم و از آن مسیرى که گفتند تجاوز نکنیم! چرا بیاییم بیخود اعصاب خودمان را خراب بکنیم؟! چرا حالا شخصى که یک مدتى با ما بود و حالا به یک افکار دیگرى افتاده چرا ما بیاییم خیلى [خودمان را درگیر] کنیم؟! خودشان مى‌دانند. إن‌شاءالله خود او هم بالأخره یک تغییر تفکراتى در او پیدا بشود.

  • یکی از فرق‌های مؤمن با منافق

  • روایت داریم که پیامبر یا امام صادق علیه‌السّلام ـ یکى از این دو، نمى‌دانم ـ فرمودند که وقتى یکى وارد جمع کافر و منافق بشود خوشحال مى‌شوند و وقتى از میانشان برود ناراحت مى‌شوند! ولى مؤمنین نه، وقتى یکى وارد جمعشان بشود خوشحال مى‌شوند و اگر بروند نه، طورى نیست!1 آب‌شان را مى‌خورند بابا! دعا مى‌کنیم. دعا کردن هم خوب هست. دعا کنیم که خدا ...

  • و این را هم باید بدانیم که مبادا غرور ما را بگیرد! من به خودم مى‌گویم. واقعاً من گاهى اوقات این مسائل را مى‌بینم و گاهى اوقات احتمال مى‌دهم یک مطالبى در شرف تکوین است اول خودم مى‌لرزم! خدایا ما را در این فتنه و این جریان نگه‌دار! در این قضیه‌اى که مى‌خواهد اتفاق بیفتد و اتفاق خواهد افتاد یعنى مى‌بینم دیگر یک جریانى است که به اینجا خواهد رسید و دست من هم نیست و بالأخره این خواهد شد. اول خودم مى‌ترسم که خدایا در این قضیه ما را کلّه نکنى! حالا که مشیتت [بر این است‌].

  • امام سجاد علیه‌السّلام مى‌فرماید: «خدایا به هر میزانى که مرا در میان مردم سربلند کردى در نفس خودم پست بگردان»2 عجب دعاى عجیبى است! معجزۀ ائمه اینها و این حرف‌هایشان است والاّ خورشید برگرداندن که معجزه نیست. می‌فرماید: به همان‌مقدار در نفس خودم پست بگردان؛ یعنى من به مرتبۀ عبودیت واقف بشوم و خودم این‌وسط نلرزم! واقعاً آدم مى‌ماند و فقط باید شکر کنیم! خدا را شکر کنیم که الحمدلله که تو لطفت شامل حال ما شده والاّ در بین افراد پیش خدا به‌اندازۀ سرسوزنى فرق نیست. هیچ تفاوت نمى‌کند! لذا این مطلب هست. کافر چرا خوشحال مى‌شود؟! به‌خاطر اینکه احساس کمبود در خود مى‌کند! این احزاب سیاسى را دیده‌اید؟! بلند مى‌شود مى‌رود صحبت مى‌کند تا یک نفر از آن حزب را در حزب خودش بیاورد. می‌گوید: فلان حاجى بازارى در حزب ما آمده است. ظهر که مى‌رود ناهار بخورد، یک‌طور دیگرى در خانه را باز مى‌کند. امروز حاجى فلان از حزب مخالف در حزب ما آمد! با زنش که حرف مى‌زند ابرویش را بالا مى‌اندازد! برو بابا! چه خبره یابو؟! امروز آمده، فردا مى‌رود! این چیزها آب إماله است تقریباً! اینکه آن داخل مى‌رود که نمى‌ماند، اینجا که خزانه نیست! بالأخره یک روزى [می‌رود]. امروز اینجا آمد فردا با یک قضیه دوباره در یک حزب دیگر مى‌رود و پس‌فردا در یک حزب دیگر مى‌رود! خوشحال مى‌شود! هان! آمدند! آن یکى را مى‌بیند؛ بلند شو برویم و لابى کنیم و صحبت کنیم و آن را در حزب خودمان بکشیم. خوشحال هستند و فلان ...! تقّى به توقّى که مى‌خورد همۀ آنهایى که آمدند هیچ، به‌اضافۀ دو برابر رفتند! همۀ کلّه‌ها پایین مى‌آید! چه شده بابا؟! مگر کشتى‌ات غرق شده است؟! آمدند و رفتند! به خودش نگاه نمى‌کند! کافر به خود نگاه نمی‌کند! ما کافریم ها! همه کافریم! منافق به خود و به درد خودش نگاه نمى‌کند، فقط به اعتباریات و اوهام و توهمات نگاه مى‌کند. یک جایى مى‌رویم سخنرانى کنیم به‌به جمعیت آمده، یک‌خرده هم‌چنین تبسمى هم مى‌کنیم الحمدلله الحمدلله! حالا به یک جایى برویم [که جمعیت کم است می‌گوییم که] چرا این‌طور است؟! چرا آن‌طور است؟! اینها همه برای این است که به خودمان نگاه نمى‌کنیم. به تکلیف‌ و وظیفه‌مان نگاه نمى‌کنیم.

    1. تفسیر العیاشی، ج ١، ص ٣٧٢؛ رجال الکشّی، ص ٤٤٥؛ آموزه های ولایت، ج 1، ص 275.
    2. . الصحیفة السجادیة، ج ۱، ص ۹۲، فقره‌ای از دعای مکارم الاخلاق.‌

جلسه ۷۳۸

25
  • وقتى که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به مسجد مى‌رفتند مخصوصاً روزهاى جمعه که [مردم] خیلى نبودند. اول ظهر خادم مى‌رفت اذان مى‌گفت. خودم بودم که در اول ظهر یک نفر نبود، فقط ما بودیم! همان‌جا [می‌گفتند]: الله اکبر! مى‌خواهد کسى پشت سرش باشد مى‌خواهد نباشد! حالا بقیه چه‌کار مى‌کنند؟ می‌گویند: یک‌خرده قرآن هم بخوان! سورۀ جمعه بخوان! نیامدند؟! خب سورۀ صف را هم پشت سرش بخوان! بابا ساعت سه بعد از ظهر شد دیگر چقدر بخوانم؟ مردم نمى‌آیند پاشو برو! بنده بودم، طرف مى‌خواست در همین قم نماز جمعه بخواند، حالا اسمش را نمى‌آورم الآن مُرده است، ما هم به نماز جمعه رفتیم هنوز نماز شروع نشده بود. خب افراد کمی آمده بودند [گفت:] سورۀ جمعه بخوان! آن شخص شروع به خواندن سورۀ جمعه کرد و تمام شد، باران مى‌آمد و آن‌قدر کسى نیامد تااینکه بلند شد و تازه به خدا غر زد و [گفت:] بحمدالله امروز رحمت الهى باعث شده است که جمعیت کم بشود! چه شده؟! تو دارى نماز جمعه براى جمعیت مى‌خوانى؟! حرفت را بزن و پایین بیا تمام شد. آن‌وقت آن خطبه اثر دارد والاّ این خطبه که تو بخوانى هرچه هم بالا و پایین بپرى اثر ندارد و فیلم است منتها یک فیلم را آن‌طورى بازى مى‌کنند و یک فیلم را هم بالاى منبر بازى مى‌کنند! آن خطبه‌اى اثر دارد که وقتى خطیب مى‌آید نگاه به جمعیت مى‌کند بااینکه یک صف جلویش باشد، فرقى برایش نکند! اینها چیزهایى ا‌ست که براى ما بیان کرده‌اند و ما باید به همین‌ها ترتیب‌اثر بدهیم! اگر ترتیب‌اثر دادیم آن‌وقت بر سر امتحان‌ها و همان‌جاهایى که بار زمین مى‌گذاریم، برسیم خدا دستمان را مى‌گیرد! اگر ترتیب‌اثر ندادیم بار زمین مى‌گذاریم! اگر گفتند که آقا شما دیگر این مسئله را انجام نده، [می‌گوییم که] اِ این‌همه ما زحمت کشیدیم و جمعیت را ما اینجا جمع کردیم! برو کنار! به عمه‌ات می‌دهی؟! خودم باید اینجا بایستم و فلان کنم. جمعیت را ما اینجا آوردیم آن‌وقت مى‌گویى که برو کنار؟! نفس آن موقع مدام شروع مى‌کرد به اطمینان دادن و سکینه دادن و آرامش دادن ولى این برعکس مدام نفت را زیاد مى‌کند! مدام شروع مى‌کند به نفت ریختن و ریختن و ریختن تا بعد به یک جایى مى‌رسد که شروع به حرف زدن و به غیبت کردن مى‌کند و از غیبت هم می‌گذرد و شروع به تهمت زدن مى‌کند. اینها همه به‌خاطر چیست؟ درست نکرده است! وقتى که مى‌بینى موقع ظهر جمعه است و هشت نفر هستند؛ بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم الحمدلله آن‌وقت مى‌فهمى این خطبه نه‌تنها روى بقیه تأثیر گذاشته است، تأثیر در خودت گذاشته است، این مهم است! حالا بقیه را چه‌کار دارى؟! به بقیه کارى نداریم. مردم هرکاری [می‌خواهند بکنند]. این تأثیرى که در خودت گذاشته اگر هزارتا خطبۀ با صد هزار جمعیت مى‌خواندى این اثر را نداشت! اینکه هشت نفر نشسته‌اند دارند خطبه را گوش مى‌دهند. واجب چقدر است؟ هفت نفر یا حتى پنج نفر واجب است.1 تو وقتى که مى‌خواهى نماز را شروع کنى به روایت پیغمبر و شرع باید نماز جمعه را شروع کنى یا به سلیقه و تفکر خودت؟! آنچه که در شرع داریم این است که اگر مؤمنین به هفت نفر رسیدند که یک نفر بتواند خطبه بخواند ـ در رسالۀ صلاة جمعه [آمده است] ـ باید خطبه بگوید، بسیار خب!

    1. تهذیب الأحکام، ج ٣، ص ٢٣٩؛ وسائل الشّیعة، ج ٧، ص ٣٠٤، با قدری اختلاف در هردو مصدر. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مصباح الفقیه، ج ٢، ص ٤٤٠. ترجمۀ صلاة الجمعة، ص 72.

جلسه ۷۳۸

26
  • ما در یک جایى مسافرت بودیم، ایران نبودیم. گفتند که آقا مگر خودت نمى‌گویى که نماز جمعه باید خوانده شود؟! البته در سفر بودیم و در سفر هم اشکال ندارد [خوانده نشود] گفتم که بله. گفت: پس بسم الله! گفتم: بسیار خب! هفت هشت نفر بودیم بلند شدیم و خطبه خواندیم و بعد هم نماز جمعه را قشنگ خواندیم و سرجایمان نشستیم. مى‌گفتند که خودت که مى‌گویى چرا عمل نمى‌کنى؟! عالم بى‌عمل به تو مى‌گویند! گفتم که بسیار خب ولى ما یک مسائلى داریم ولى خب حالا چشم. البته خب خودم قصد داشتم بگویم ولى آن شخص زودتر گفت! خودم مى‌خواستم بگویم.

  • پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گفتند که هفت نفر شدند شما خطبه بخوان. آیا فرمودند که هفتاد هزار نفر بشوند؟! یا چون نه اینجا مسجد است و گنبد دارد و دوتا مناره مثل سیخ بالا رفته و چون این فضاء هست، هفت نفرِ در روایت را هفتاد هزار نفر کرده است! نه بابا! مناره آجر است و آجر که اضافه نمى‌کند! روایت همان است. روایت هفت نفر است. آجر و آهن چیزى را اضافه نمى‌کند عزیزم! ما مى‌بینیم هر آجرى که بالا مى‌رود یکى باید اینجا اضافه شود! روایت را باید درست معنا کرد! إن‌شاءالله خدا دست ما را بگیرد.

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد