741

تبیین کیفیت قضا و قدر در عالم هستی

تحلیل نسبت علم الهی با اختیار و تحقق عینی حوادث

13981
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق معنای قضا و قدر و کیفیت تحقق آن در عالم هستی می‌پردازند. بحث با نقد نگاه عامیانه به قضا و قدر آغاز می‌شود؛ نگاهی که در آن قضا به معنای ابهام و قدر به معنای تعین و تشخص در نظر گرفته می‌شود. استاد با بهره‌گیری از مثال‌های ملموس، نشان می‌دهند که این ابهام نه در عالم خارج، بلکه در علم و ادراک محدود انسان ریشه دارد. در ادامه، با عبور از این سطح، به تبیین محققانه علم عِنایی حق پرداخته می‌شود که در آن، علم الهی با عینیت خارجی متحد است. در نهایت، با تأکید بر اینکه قضا و قدر خطی مستمر و مشخص از مشیت الهی تا فعلیت خارجی است، بر ضرورت توجه به مبدأ هستی و پرهیز از دلبستگی به اسباب ظاهری و دنیوی تأکید می‌گردد.

/18
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۴۱

1
  • درس هفتصد و چهل و یکم

  • ترسیم کیفیت قضاء کلى و قَدَر جزئى‌ توسط مرحوم سید میرداماد (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • صحبت در کلام مرحوم سید [میرداماد] در قضیۀ مُثُل افلاطونى به این مطلب ختم شد که مسئلۀ مُثُل را به کیفیت قضاء و قدر توجیه و تصویر کرده‌اند.

  • همان‌طورى‌که عرض شد در مسئلۀ قضاء و قدر دو امر حقیقى و واقعى وجود دارد که تحقق این دو امر موجب مى‌شود که ما در خودِ مشیّت الهى از دریچۀ فهم عوام و غیر خبیرانه معتقد به تغییر و تبدّل باشیم و این مسئله که قضاء به‌واسطۀ سلسلۀ علیت و فعل و انفعالاتى که در عالم ربوبى در کیفیت تحقق خارجى آن مشیّت پیدا مى‌شود متبدّل به یک امر مشخصى مى‌شود که آن امر مشخص قبلاً در مرتبۀ ابهام و اجمال بوده است.

  • بیان مثال برای تصور بهتر قضاء و قدر

  • براى تصور این مطلب مى‌توانیم به یک دانۀ گیاه اشاره بکنیم مثلاً یک دانۀ سیب و یک هستۀ سیب قابلیت براى تبدل به یک درخت و آثار و نتایجش را دارد ولى براى ما هیچ مشخص نیست که این دانه آیا در موقعیت مناسب قرار مى‌گیرد یااینکه زیر دست‌وپا لِه مى‌شود و آن استعداد و قابلیتش ازبین مى‌رود! هیچ براى ما مشخص نیست. چه وقت براى ما این قضیه به یکى از دو طرفِ تبدیل شدن به درخت یا ازبین رفتن و زیر دست‌وپا لِه شدن مشخص مى‌شود؟ آن وقتى که به چشم خود ببینیم و الآن نمى‌توانیم هیچ قضاوتى بکنیم. اگر این دانۀ‌ سیب را در باغچه کاشتیم و بعد آن دانه در شرایط مناسب قرار گرفت، رشد کرد، بالا آمد، سبز شد، آفت به آن نخورد، بچه‌ای نیامد تا آن را از داخل باغچه بکند و به کنار بیندازد و همین‌طور آب‌وهوا و سایر مُعِدّات به‌جاى خود محفوظ بود، آن‌وقت بعد از دو سه سال یک‌مرتبه می‌بینیم که عجب! آن دانۀ سیبى که سه یا چهار سال پیش کاشته بودیم الآن تبدیل به یک درختى شده و میوه‌های سیب‌ هم در آن پیداست. الآن متوجه مسئلۀ قَدَر خواهیم شد. آن امر مبهمى که براى ما معلوم نبود الآن یکى از دو طرفش مشخص شد. این را قَدَر مى‌گویند؛ یعنى این از دیدگاه ما قَدَر است.

جلسه ۷۴۱

2
  • آن‌وقت قضاء چیست؟ قضاء؛ دادن استعداد و آمادگى و تَهَیّو ذاتى و همین‌طور تَهَیّو خارجى براى تبدّل به یک شجرۀ مثمره شدن است. چون ممکن است استعداد ذاتى داشته باشد ولى قابلیت خارجى نباشد. نه! در عالم قضاء کلى این استعداد ذاتى براى رسیدن یک ماهیت به یک تحقق عینى و تشخّص خارجى موجود است و همین‌طور آن آلات، ادوات، معدّات، مؤثّرات و متأثرات در جنبۀ تبدل و تحقق خارجى هم به این داده مى‌شود. حالا فرض کنید که براى شخصى مى‌خواهد یک واقعه‌اى پیش بیاید یااینکه استمرار حیاتى مى‌خواهد پیدا کند، براى استمرار حیات یا براى حدوث واقعه در عالم قضاء هر دو جنبۀ استعداد به این داده شده است؛ اولاً طورى خداوند ما را خلق کرده است که قابلیت فناء در ما هست و مثل آهن نیستیم گرچه آهن هم خب فناء پیدا مى‌کند ولیکن شرایطش یک مقدارى از شرایط ما سخت‌تر است. اما ما نه! دائماً در معرض تلف و در معرض تغییر و تبدلات هستیم. یک آجر به کله‌مان بخورد مى‌افتیم و روى زمین دراز مى‌شویم! یک ویروس یا یک میکروبى در بدن برود، عفونت یا چیز دیگرى در بدن برود دیگر کار تمام می‌شود! اینها همه اعطاء قابلیت ذاتى براى انسانى است که خداوند او را به این کیفیت خلق کرده است. همین‌طور از آن‌طرف قابلیت خارجى براى دفع این مسئله نیز اعطاء شده است. اگر از یک ‌طرف میکروب را داده، از آن‌طرف آنتى‌بیوتیک را هم داده است. اگر از این‌طرف ویروس را داده، از آن‌طرف ضدش را هم داده است. اگر از این‌طرف حوادث خارجیۀ مُمحیۀ1 انسان را داده، از آن‌طرف هم وسایل پیشگیرى‌اش را هم به انسان داده است. ببینید در هردو طرف مطلب هست. حالا اینها نسبت به علل ظاهرى است و راجع به علل باطنى هم همین‌طور است.

  • خیلى چیزها هستند مثل صلۀ رحم دفع بلا مى‌کند، صدقه دفع بلا مى‌کند، کمک به مستمند و قضاء حاجت افراد همه دفع بلا مى‌کند. احترام به والدین دفع بلا مى‌کند. عیادت مریض هم همین‌طور است! انسان برود در بیمارستان از یک مریضى عیادت بکند، برود از رفیقش عیادت بکند، اینها همه مطالبى است که از این‌طرف هم وجود دارد. بنابراین از یک ‌طرف استعداد و قابلیت براى ازبین رفتن را داده است و از آن‌طرف هم استعداد خارجى براى ضدّش را هم داده است که همان استمرار حیات است. این از نقطه‌نظر یک فهم عوامانه تصویر بدى نیست ـ حالا عوامانه نگویم چون عوامانه کمی عبارت تندى است و عامیانه بگویم بهتر است ـ از نقطه‌نظر یک فهم عامیانه تصویر بدى نیست، همان‌طورى‌که تصویر هم دارد مى‌شود و شما مى‌بینید و مى‌نویسند.

    1. لغت‌نامه دهخدا: «ممحی: نبشته و نقش محو شده و پاک کرده شده.»

جلسه ۷۴۱

3
  • مسئلۀ قضاء؛ عالم ابهام

  • مسئلۀ قضاء، عالم ابهام است مثل همان دانۀ سیبى مى‌ماند که در دست شما هست، این سیبى که الآن شما خورده‌اید و هسته‌هایش در دستتان هست نمى‌دانید عاقبت این چه خواهد شد. اگر در آن شرایط قرار بگیرد، تبدیل به درخت خواهد شد. اگر زیر دست‌وپا لِه بشود تبدیل به این تقدیر خواهد شد. الآن براى شما مبهم است اما وقتى این شرایط در خارج به‌نحو تبدّل به یک شجرۀ مثمره و یا به‌نحو اضمحلال تحقق پیدا کرد فرض کنید اصلاً در سطل خاکروبه افتاد و ازبین رفت، روى زمین افتاد و له شد و ازبین رفت، وقتى آن مسئله برایتان روشن شد دیگر می‌فهمید غیر از این، صورت و چهرۀ دیگرى نخواهد داشت و تمام شد. وقتى که این دانه تبدیل به یک شجرۀ مثمره شد، دیگر کارى نمى‌شود کرد. بله! اگر در راه این دانه و در سلسلۀ علل و معالیل خارجى، ازبین رفتن و نابود شدن بود، دیگر در اینجا نیست. این مى‌شود: کشفِ إنّى از تعیّن خارجى و تشخّص خارجى این قضیه!

  • در مسئلۀ قضاء و قدر ما روایاتى از این قضیه داریم که البته منظور ائمه علیهم‌السّلام نمى‌بایست به این کیفیت باشد و بیان افراد در تقریر امام این مطلب را به این کیفیت بیان کرده است! چه‌بسا ممکن است براى انسان شبهاتى در این زمینه پیدا بشود ولى مسئلۀ قضاء این نیست. درمقابلش روایاتى داریم که خب آن روایات حکایت از این مى‌کند که عالم قضاء همان عالم لوح محفوظ است.1 و قضیه با مسئلۀ محو و اثبات تفاوت مى‌کند؛ یعنى قضاء کلى براى ما این‌طور جنبۀ ابهام دارد ولى در عالم خارجى این‌طور نیست.

  • فلهذا اگر بخواهیم به این قضیۀ یک دانۀ سیب دقت کنیم، اینها همه در مقام شعور و ادراک رائى و ناظر مورد ارزیابى قرار مى‌گیرد، نه از نقطه‌نظر تحقق خارجى. لذا وقتى از انسان سؤال کنند آیا مى‌دانید بر این دانۀ سیب چه خواهد آمد؟ مى‌گوییم: نمى‌دانیم. نمى‌گوییم که در خارج هم این مسئله مبهم است. آن ندانستن را به خود نسبت داده و به خارج نسبت نمى‌دهیم؛ مى‌گوییم: باید ببینیم که در خارج چه خواهد شد. صبر کن ببین که در خارج چه پیش خواهد آمد. یک چند صباحى تأمّل کن و ببین که در خارج چه صورتى پیدا خواهد کرد. نمى‌گوییم که صبر کن ببین در ندانستن من چه تغییرى پیدا خواهد شد، چون این قضیه ارتباط به ما ندارد! اینکه یک دانۀ سیب در خارج چطور بشود، به من ارتباط ندارد بلکه این به خودش‌ مربوط است و به خارج و به آنچه که در جوانبش مى‌گذرد مربوط است و من فقط یک ارتباط علمى با این پیدا مى‌کنم، نه ارتباط عینى، علّى و معلولى، مؤثر و متأثّرى! ارتباط ما فقط علمى است. لذا در مسئلۀ تبدّل و تعیّن شخصى نسبت به یک امر مبهم، مسئله هیچ ارتباطى اصلاً به ما ندارد و اگر ما بخواهیم کارى روى این یک دانۀ سیب انجام بدهیم، همین نیز ممکن است در قضیۀ سلسلۀ علیت و معلولیت گنجانده شده باشد ولى در تعیّن مسئله که این به چه تعیّنى خواهد رسید، باز آن‌هم به ما مربوط نیست. حتى ممکن است شما در این مقام برآیید که این را تبدیل به یک شجرۀ مثمره کنید ولى موانع خارجى وجود داشته باشد. این‌طور نیست که شما هر تخمى را کاشتید بعد تبدیل به درخت بشود! نه، ازبین مى‌رود. آب زیاد بدهید خراب مى‌شود، ندهید مى‌پوسد، فلان مى‌شود و هزارتا مانع در اینجا داریم؛ گنجشک مى‌آید و تا جوانه از خاک درمى‌آید نوک مى‌زند و همه را برمى‌دارد مى‌برد. یک چیزهایى که اصلاً در اختیار ما نیست در اینجا قرار مى‌گیرد.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مرآة العقول، ج 2، ص 132؛ المیزان، ج 13، ص 74.

جلسه ۷۴۱

4
  • برگشت تعلق ابهام به عالم قضاء و قَدَر به علم ما

  • بنابراین در مسئلۀ قضاء و قدر ما باید ببینیم آیا این تعلق ابهام به عالم قضاء و تعلق تعیّن و تشخّص به عالم قَدَر به ذات پروردگار برمى‌گردد؟ گفتیم که این قضیه به علم ما برمى‌گردد؛ یعنى ما در مقام عدم اطلاع بر وقایع خارجیه، وقتى که به یک دانۀ سیب نگاه مى‌کنیم، این حکم را مى‌کنیم که ما فعلیت را در این دانه به همین کیفیت مى‌بینیم و دوم اینکه این «چه خواهد شد» را نمى‌دانیم. از شما سؤال مى‌کنند: خب این نمى‌دانیمِ شما به چه چیزى برمى‌گردد؟ به چه علت و حقیقتى برمى‌گردد؟ می‌گویید: از یک طرف مى‌دانیم که در این یک دانۀ سیب یک خصوصیاتى هست که استعداد ذاتى براى تبدّل به یک شجرۀ مثمره‌اى را دارد و همین‌طور استعداد براى ازبین رفتن هم در او هست؛ له شدن در زیر دست‌وپا هم در آن هست. فرض بکنید که به جاى دانۀ سیب اگر مقداری آهن باشد، استعداد ازبین رفتن و له شدن را ندارد. هرچه هم شما پایتان را رویش فشار دهید، صاف مى‌ایستد و مى‌گوید: من همینم! بیخود زحمت نکش!

  • بعضى از آدم‌ها هم همین‌طورى هستند! هرچه در گوششان بخوانید مثل همین سنگ هستند، ماشاءالله! مثل سنگ خارا! گفت: «حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست».1 انگارنه‌انگار که اصلاً دارى در گوشش ﴿أَمَّن يُجِيبُ﴾2 مى‌خوانى! داری قصّۀ حسین‌کرد شبستری می‌خوانی؛ انگارنه‌انگار! خب این اصلاً مصداق آیۀ ﴿ٱسۡتَحۡوَذَ عَلَيۡهِمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ فَأَنسَىٰهُمۡ ذِكۡرَ ٱللَهِ﴾3 است. امام حسین علیه‌السّلام گفتند: فایده‌اى ندارد! این فقط از انسانیت دوتا گوش، یک دماغ، دهان و شکم را دارد. [عقل] یُخ! مافى! ندارد! هرچه نصیحت مى‌کنى فایده ندارد. حبیب بن مظاهر مى‌آید نصیحت مى‌کند فایده ندارد. نصیحت حضرت اباالفضل فایده ندارد. نصیحت امام حسین فایده ندارد! هرچه مى‌گویند، مى‌گوید: بیا با یزید بیعت کن و خودت را راحت کن و غیر از این‌هم راهى نیست. این مثل همان یک مقدار آهن است که آدم مى‌داند که این الآن تشخّص پیدا کرده است، این قلب الآن دیگر تشخّص پیدا کرد منتها تشخّص در ضلالت و تشخّص در جهالت! نعوذبالله! ما هم به اینجاها مى‌رسیم ها! گول این عمامه‌مان را نخوریم ها! آنها هم عمامه داشتند که سر امام حسین را بریدند! عمامه سرشان بود! با عمامۀ بر سر، امام حسین را به قتل رساندند والاّ سبیل دررفته و چه و چه نبودند بلکه خیر سرشان امام جماعت کوفه بودند!!

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل ۷۲:
      نگرفت در تو گریۀ حافظ به هیچ رو***حیرانِ آن دلم که کم از سنگِ خاره نیست
    2. . سوره نمل (٢٧) آیه ٦٢:﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓء﴾روح مجرد، ص ٢٦٧:«یا آن کس که دعای بیچارگان و درماندگان را برآورده می‌کند ـ در صورتی که او را بخوانند ـ و گرفتاری و مضرّت را از آنان برمی‌دارد؟!»
    3. . سوره مجادله (58) آیه 19. عنوان بصری، ج 4، ص 266:«دیگر شیطان بر آنها مسلط شده [و ذکر خدا را از یاد آنان برده است!]»

جلسه ۷۴۱

5
  • خب این حالتى که در این قضیه براى انسان پیدا مى‌شود به علم انسان برمى‌گردد، به اینکه از یک طرف این استعداد ذاتى براى تبدل به شجرۀ مثمره شدن دارد و از یک طرف استعداد ذاتى براى ازبین رفتن را هم دارد.

  • حالا در مسئلۀ قضاء و قدر در علم الهى آمدیم! آیا ما مى‌توانیم این قیاس را در آنجا هم جارى کنیم؟ البته فعلاً ما دربارۀ آن بحثى که خودمان راجع به عینیّت علم عنائى و کیفیت آن کردیم اصلاً حرف نمى‌زنیم و بعد به آنجا هم مى‌رسیم. اصلاً مى‌گوییم که علم خدا نسبت به این مسئلۀ قضاء و قدر مثل علم ما مى‌ماند و یک صورتِ اطلاع بر یک امر خارجى است! مثل اینکه نسبت به این مسائل خارجى که در اطرافم هست یک اطلاعى پیدا مى‌کنم که اینجا چیست و چه شخصى در اینجا هست و به چه کیفیتى است. این مطالبى را که دارم مى‌بینم، آیا علم عنائى نسبت به مسئلۀ قضاء و استعداد نیز آن‌طور‌ که ما مسئلۀ ابهام را در کیفیت قضاء لحاظ کردیم است؟! اینکه محال است و جهل لازم مى‌آید! اینکه خدا نداند این دانۀ سیب به کجا خواهد رسید پس جاهل است دیگر! خدا بگوید: صبر کنیم حالا ببینیم چه مى‌شود! در باغچه این را مى‌کارد یا نمى‌کارد!

  • کیفیت علم عنائى حق نسبت به اعیان خارجى

  • پس کیفیت علم عنائى نسبت به اعیان خارجى حتى اگر بخواهیم این مسئله را بنا بر همین تصور عامیانه و تصور بدوى و نه تصور تحقیقى، ملاحظه بکنیم در آن امتناع حاصل مى‌آید که علم عنائى نسبت به اعیان خارجى مثل ما صرفاً در مرحلۀ ابهام است و باید ببیند و صبر کند و دست روى دست بگذارد که این دانه سیب در خارج تبدیل به شجرۀ مثمره مى‌شود یااینکه ازبین مى‌رود! آن‌وقت هرچه در خارج شد قَدَر مى‌شود! آیا این‌طور است؟! خب اینکه جهل لازم مى‌آید چون خدا نمى‌داند که این چه خواهد شد! خب علم عنائى ناقص خواهد شد و جهل در ذات الهى موجب بطلان صانعیت و بطلان ربوبیت است. پس حتى در تصور عامیانه نسبت به علم عنائى و قضاء کلى و قَدَر جزئى هم باید قائل به این باشیم که علم پروردگار نسبت به مسئلۀ قَدَر، عین علم پروردگار نسبت به مسئلۀ قضاء است و تفاوتى در اینجا نمى‌کند.

جلسه ۷۴۱

6
  • خب تناقض را چطور در اینجا برطرف مى‌کنیم؟ چطور ممکن است یک شیء در عین واحد هم مبهم باشد هم مشخص؟! این محال است! این در آنِ واحد ـ آنِ واحد ها! ـ [باشد]. این شیء که الآن در دست من هست و جنسش از کائوچو و پلاستیک است و به این شکل می‌باشد، خب این یک فعلیتى دارد و ممکن است متبدّل به یک امر دیگرى بشود اما اینکه بعداً چه خواهد شد را نمى‌دانم و اطلاعى از آن ندارم ولى در شرایط فعلى که این فعلیت خودش را ازدست نمى‌دهد؛ یعنى در شرایط فعلى وقتى ما برایش حکم به یک قدر جزئى کردیم دیگر نمى‌توانیم آن حکم را در حال تعلّق از او سلب کنیم و این جمع بین متناقضین مى‌شود! چطور ممکن است علم عنائى بر یک امر مبهم تعلق بگیرد درعین‌حال ما اطلاع داریم که علم عنائى به قَدَر او هم تعلق گرفته است؟! این جمع بین متناقضین مى‌شود که هم مبهم است و هم در عین ابهام تعیّن دارد! اگر برفرض یک صادق مصدَّقى آمد و به ما گفت که این یک دانۀ سیب اگر سه سال دیگر به همین منزل بیاییم مى‌بینیم که در باغچه تبدیل به یک درخت سیب شده و براى ما نسبت به این‌ امر، یقین حاصل شد آیا باز دیگر براى ما ابهامى وجود دارد؟! در ذات ما دیگر مسئلۀ ابهامى هست؟! نیست! چون دیگر داریم مى‌بینیم. حالا فرض کنید آن کمترین ابهام و آن ذره‌اى که در دل هست هم ازبین برود حتى تشویش! حتى کمترین ابهام و تشویشى هم نباشد و آن‌هم ازبین برود و هیچ دیگر نماند، ما دیگر الآن داریم مى‌بینیم. پس الآن براى ما قدر مشخص مى‌شود. وقتى قدر براى ما مشخص شد، پس قضاء چه مى‌شود؟ ابهام در اینجا چه مى‌شود؟

  • بازگشت قضاء و قدر به علم و اطلاع رائى

  • لذا عرض کردم به‌طورکلی مسئلۀ قضاء و قدر به علم و اطلاع رائى و ناظر برمى‌گردد و این قضیه اصلاً ارتباطى به عین خارجى و تحقق خارجى ندارد! این بنا بر این مطلب عامیانه بود. البته خود مرحوم سید هم در اینجا یک‌ اشاراتى دارند منتها حالا تصریح نمی‌کنند ولى اشاراتى دارند.

جلسه ۷۴۱

7
  • نَظرۀ محققانه در کیفیت تحقق علم عنائى به‌صورت عینیت خارجى در ذات بارى

  • آمدیم به سراغ مطلبى که عرض کردیم که آن نَظرۀ محقَّقانه در کیفیت تحقق علم عنائى به‌صورت عینیت خارجى در ذات بارى است که اگر ما علم بارى نسبت به اعیان خارجى را عین عینیت خارجى در عالم خارج بدانیم بنابراین مگر مى‌شود یک تعیّن خارجى متکوّن و متحقق بشود در عین اینکه در او ابهامى وجود داشته باشد؟! شما خودتان دارید مى‌گویید: «تعین»! خودتان دارید مى‌گویید: «تشخّص»! خودتان دارید مى‌گویید: «موجود»! وقتى تشخّص هست دیگر ابهامش چیست؟!

  • مسئلۀ ابهام فقط یک تصور ذهنى و صورت ذهنى

  • لذا خدمتتان عرض کردم مسئلۀ ابهام فقط یک مسئلۀ تصور ذهنى و یک صورت ذهنى است ولى ما در عالم خارج اصلاً مبهم نداریم! مبهم اصلاً یعنى چه؟! شما یک امر مبهم را تصور کنید، یک انسان مبهمى را تصور کنید! مثلاً یک انسانى در خارج تحقق پیدا بکند که از نظر رنگ نه سفید باشد، نه زرد باشد، نه سبزه باشد، نه سیاه باشد و نه قرمز باشد! پس چه رنگى است؟! انسانِ بى‌رنگ که دیگر نداریم. یک انسانى را شما در خارج تصور کنید که آن انسان نه قدش دو متر باشد، نه یک و نیم باشد، نه 170 باشد، نه 180 باشد؛ پس چقدر باشد؟! یک انسانى را در خارج تصور کنید که وزنش نه هفتاد باشد، نه صد باشد و نه... اصلاً نمى‌شود! اصلاً تصورش در خارج ممکن نیست. بله! در مقام ابهام در ذهن، ذهن به‌واسطۀ انتزاع حقیقت طبیعیۀ ماهیات قطعاً باید یک امر مبهمى را که بتواند مصداقیت اصناف مختلفه و اعیان مختلفه را در خود جاى بدهد، تصور کند. اگر انسان این را تصور نکند آن‌گاه چگونه ممکن است که بگوید: هذا انسانٌ و هذا انسانٌ درحالی‌که هرکدام دو رنگ مختلف دارند، دو سایز مختلف دارند، دو وزن مختلف دارند، دو قد مختلف دارند؟! چطور ممکن است‌ انسان بتواند با عدم تصور طبیعى ماهیات آن مصادیق خارجى را براى این درنظر بگیرد؟! این اصلاً امکان ندارد. اما اگر همان امر مبهمى را که فقط به او جنبۀ طبیعى مسئله اعطاء شده درنظر بگیرید، باز خودش نسبت به انواع دیگر مختلف و متعیّن مى‌شود. همین‌که شما وجودى را در ذهن تصور کردید که این وجود قابلیت براى مصادیق متعدّده‌اى را دارد نمى‌توانید یک نوع دیگرى را در این نوع خاص سریان و دخالت بدهید. دیگر گوسفند نمى‌توانید تصور کنید یا گاو نمى‌توانید تصور کنید ـ البته گاو می‌شود ـ یا فرض بکنید آهن نمى‌توانید تصور بکنید. تصور آنها مغایر با تصور انسان است. البته چه اشکال دارد که انسان در ذهنش یک انسان دیگری را تصور بکند که این گاو است؟! اشکال دارد؟! اشکال ندارد! این انسانى که در ذهنش خیلى چیزها مى‌تواند تصور بکند، خب این را هم دیگر تصور مى‌کند! ماشاءالله! خب این دیگر قدرت خداست! در خارج این کار خداست که در عین این انسانیت بعضى‌ها را گاو درست کرده و بعضى‌ها را گاو درست نکرده است! ولى خب بالأخره خود انسان مى‌تواند تصور بکند که... ماشاءالله گاو هم زیاد است! این افرادى که جنبۀ اشتراک جنسى‌شان بر جنبۀ فصلى‌شان غلبه دارد! آخر ما حیوان ناطقیم؛ اول حیوانیم و بعد ناطقیم! مى‌گویند: آقا ما اول ایرانى هستیم ـ الآن این ایرانیّت، ایرانیّت‌هایى که درآوردند ... به‌به! ماشاءالله! بنازم به این‌همه افتخارات! ـ بعد مسلمانیم! باید به آنها گفت: بله! پس قاعدتاً ما اول حیوانیم بعد ناطق! ولى بعضى‌ها آن جنبۀ اوّلشان بر جنبۀ دومشان غلبه دارد! لهذا به‌خاطر وحدت که ما باید با همه وحدت پیدا کنیم، این خوب‌ مى‌شود! منتها اگر قرار است انسان وحدت پیدا کند، با خلایق بى‌گناه خدا وحدت پیدا کند! چرا با افراد گناهکار و اینها وحدت پیدا کند؟! با گاو و خر و... بله! الحمدلله کم هم نیستند! با آ‌نها وحدت پیدا مى‌کنیم که اقلاً آنها گناه نمى‌کنند!

جلسه ۷۴۱

8
  • گاوان و خران بار بَردار***بِه از آدمیان مردم‌آزار
  • مسکین خر اگرچه بى‌تمیز است *** چون بار برد همى عزیز است 1
  • اقّلاً آزارش به کسى نمى‌رسد، ضررش به کسى نمى‌رسد، ولیکن این آدم‌های چهارپا، مرتب مشغول لگدپرانى هستند. این مسئله مسئلۀ قضاء مى‌شود.

  • اگر این جنبۀ علمى و عینى را که در علم عنائى حق، حقیقت علمیه با حقیقت عینیه اتحاد دارد را ببینیم ـ این مسئله را بنده در جلسات گذشته عرض کردم ـ و این مسئله را بدانیم، [می‌فهمیم که] اصلاً یک تعیّن و تشخّص بیشتر نیست و دیگر ابهامى نداریم. چه ابهامى؟! لذا خواجه ـ رضوان الله علیه و قدّس الله سرّه ـ مى‌فرماید:

  • این‌همه عکس مى و نقش مخالف که نمود *** یک فروغ رخ ساقى‌ست که در جام افتاد 2
  • عکس مى یعنى مراتب جمال، مِى یعنى جمال. عکس مى و نقش مخالف که نمود ... منظور افراد مختلفه و انواع مختلفه؛ مادى و مجرد و امثال‌ذلک است. جام یعنى عالم امکان، عالم امکان در مقابل عالم وجوب و عالم ضرورت که فقط به خود ذات پروردگار تعلق دارد. تمام آنچه را که دارید شما از مراتب مشاهده مى‌کنید ... جداً و جداً اگر ما حقیقتى را هم باید پیدا بکنیم آن حقیقت را در شهود اهل معرفت و اولیاء الهى باید پیدا کنیم. بدبخت بیچاره! اى‌ بدبخت! امروز یک حرف مى‌زنیم، هفتۀ دیگر روى دستمان مى‌زنیم که اى داد بیداد! آقا گولمان زدند که ما این حرف را زدیم! ببخشید! خب اگر قرار به این است دیگر بقیه هم همین هستند! اگر قرار به این است که بنده با حرف این‌وآن گول بخورم، پس با بقیه چه فرق مى‌کنم؟! بلند شوم بروم پى کارم دیگر!

  • این‌همه عکس مى و نقش مخالف که نمود؛ الآن شما در تمام این عالم وجود این‌همه اختلافات در انواع، اختلافات در اصناف، اختلافات در مراتب تجردى! اختلافاتى که به فرمایش امام صادق علیه‌السّلام: قیاس عالم ماده با تمام اجرام سماوی‌اش به عالم مثال، قیاس یک قطره به دریاست.3

    1. گلستان سعدى، باب اول، حکایت 10.
    2. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 111.
    3. الکافى، ج 8، ص 153. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به معاد شناسى، ج 2، ص 166.

جلسه ۷۴۱

9
  • ما در همان اوّلى‌اش هنگ کرده‌ایم! حالا دیگر بقیه‌اش را که حضرت مى‌فرمایند: قیاس عالم مثال نسبت به قیاس مثال اعلىٰ که به آن ملکوت اسفل گفته مى‌شود، قیاس یک قطره به دریا [است] و قیاس آن به ملکوت علیا، قیاس قطره به دریا و ...؛ تا هفت بار حضرت مى‌شمرند تا ذات پروردگار که ﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾‌؛1 بعد امام صادق مى‌فرمایند: ما امامِ همۀ اینها هستیم! آن‌وقت شما ببینید این انسانى که حضرت امام صادق مى‌فرماید: شیعه على را هم مى‌توانیم به اینجا برسانیم؛ ما خودمان را به چه چیزهایى مشغول کردیم؛ رأى بیاوریم یا رأى نیاوریم! هِعى هِعى هِعى! اینجا رأى بیاوریم، آنجا رأى نیاوریم! واقعاً چقدر باید بدبخت باشیم! چقدر باید بیچاره باشیم که این دو روز دنیاى غیرقابل برگشت را [این‌طور بگذرانیم]. ﴿قَالَ رَبِّ ٱرۡجِعُونِ * لَعَلِّيٓ أَعۡمَلُ صَٰلِحٗا فِيمَا تَرَكۡتُ﴾2 وقتى به آنجا نگاه مى‌کنى مى‌بینى امام صادق آنجا ایستاده و آنچه را که به أبى بصیر، ابان، زراره و اینها فرموده، الآن دارى مى‌بینى درست بوده است! آن موقع مى‌گویى: ﴿يَٰحَسۡرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِي جَنۢبِ ٱللَهِ﴾3 آن موقع مى‌گویى ها! وقتى در آن دنیا فهمیدى چه کلاهى بر سرت رفت و چه دُرّ گران‌مایه‌اى را ازدست داده‌اى... الآن نه! الآن خیال دیگری مى‌کنى، واقعاً عجیب است! این روزها را دیگر ما داریم مى‌بینیم.

  • من خودم سال گذشته در جایی بودم راجع به همین آقایى که در تونس سرنگون شد فکر مى‌کردم و عکسش را دیده بودم و با خودم ‌گفتم: آیا مى‌شود یک روزى این عکس نباشد و یک روزى این شخص ]رئیس‌جمهور[ نباشد؟! همین‌طورى از دلم گذشت. گفتم: عجب چشم شورى ما داشتیم که هنوز یک سال نگذشته این بدبخت سرنگون شد! آن‌هم چه؟! از آسمان‌خراش؛ نه از یک ساختمانِ چند طبقه! گفتم: نگاه کن من آن شخص را چشم زدم! نمى‌توانیم ببینیم یک آدم دو روز بیاید حکومت کند! چشممان نمى‌تواند ببیند! چشممان نمى‌تواند ببیند اینها دو روز حکومت کنند؛ بابا ببین و رها کن! متأسفانه نمى‌شود! ما الآن هم گاهى چشممان به بعضى از عکس‌ها مى‌افتد که بله آیا مى‌شود مثلاً این شخص یا آن شخص دیگر ]نباشند[! کسانى که واقعاً انسان در تصورش هم به‌حسب ظاهر نمى‌گنجد که یک روزى این قضیه برایش پیدا بشود؛ مى‌بیند وقتى آن مشیّت خدا بیاید، نه صدام مى‌شناسد، نه این را مى‌شناسد، نه تفنگ مى‌شناسد؛ تمام فرت و پرت و هارت‌وپورت ما به یک گلولۀ این‌قدرى بند است! تمام...! به همین یک گلولۀ این‌قدرى است!

    1. . سوره نجم (٥٣) آیه ٩. الله شناسی، ج ١، ص ٩٨:
      «[و پس از آن نزدیک‌تر شد و خود را به حضرت ربّ‌العزّه درآویخت] و در نزدیک‌ترین مقام متصوّر که به‌قدر دو نیمۀ وَتَر کمان تا سرِ کمان (دو ذراع) بلکه نزدیک‌تر از آن بود واقع گشت.»
    2. . سوره مؤمنون (23) آیه 99 و 100. افق وحی، ص 92:
      «[تااینکه مرگ یکی از ایشان را فرا می‌گیرد، فریادش بلند گشته] می‌گوید که پروردگارا، مرا بازگردان شاید بتوانم جبران گذشته و مافات بنمایم!»
    3. . سوره زمر (39) آیه 56. امام شناسی، ج 5، ص 153:
      «(گفتار ستمگران است در روز قیامت که) اى حسرت و ندامت براى من بر آنچه من درباره جنب خدا کوتاهى کرده‌ام.»

جلسه ۷۴۱

10
  • ما که بلند مى‌شویم و پا را از گلیم خودمان جلوتر مى‌گذاریم [این‌طور هستیم] جداً ها! وقتى که اینها حرف مى‌زدند... همین مرتیکه که هنوز در لیبى هست، یک وحشى بیابانى بى‌ناموسى که چیزهایى درباره‌اش مى‌گویند ـ البته من مى‌دانستم و حالا یک چیزهایى پخش مى‌کنند ـ یک بى‌ناموس قسىّ خوک! حیف خوک که انسان اسم خوک را روى اینها بگذارد! یعنى تمام افرادِ ملّتش اگر همه مى‌مردند و لِه مى‌شدند، این باید بماند! از اینجا آن‌وقت ما به کجاها پى مى‌بریم؟! اینجا دیگر... مگر نکرد؟! مگر نکرد؟! مگر نکرد؟! آن شخص مى‌گوید: باید ملت لیبى قیام کند! بابا تمام شدند! همه مردند! کدام ملت؟! اگر یک نفر هم در لیبى هست باید در مقابل تجاوزات بایستد! بابا آن یک نفر هم مُرد! مُرد! بسَ نیست؟! هان؟!

  • به‌جاى اینها اگر بدبخت از همان اول مى‌گفت: مردم مرا نمى‌خواهید، خداحافظ شما باشد، ]حکومت را شما در دست[ بگیرید! مردم هم دوستش می‌دارند. حالا اگر جنایت یا کار دیگری کرده خودش مى‌داند و خداى خودش ولى حداقل همین را که مى‌گوید: آقا مرا نمى‌خواهید، خداحافظ! بعضى‌ها هستند که مسلمان هم نیستند ولى آدم هستند! شیعه هم نیستند ولى یک مقدارى آدم هستند و آدمیت دارند! پیدا مى‌شوند، مردم مى‌گویند: نمى‌خواهیم، می‌گوید که خداحافظ! آ‌ن‌قدر هم مردم بعد دوستشان داشتند! آن‌قدر قربان صدقه‌شان رفتند! گفتند: بیا آقاجان! مرا نمى‌خواهى بیا این حکومت تحویل شما! خداحافظ شما!

  • یک بنده خدایى از ارحام ما هم بود، مسجدى داشت و اتفاقاً خودش هم مسجد را درست کرده بود بعد یک مسائلى اتفاق افتاد ـ خیلى وقت پیش، این قضیه برای بیش از بیست یا سى سال پیش است ـ یک شب به مسجد آمد و یک جریاناتى پیش آمده بود و دودستگی شده بود؛ یک دسته یک طور سلیقه‌شان‌ مى‌گرفت و یک دسته یک طور دیگر سلیقه‌شان مى‌گرفت. این آمد و دید وجودش باعث مى‌شود که مردم مسجد مدام در ناراحتى و عذاب و بگوومگو باشند. آمد، نماز مغرب را خواند و به نماز عشاء هم نرسید. بعد از نماز مغرب گفت: مردم! من خیال مى‌کنم که وجود من، افکارم، سلیقه‌ام، تصرفاتم و طرز کارم باعث اختلاف در مسجد است. آقایان بروند یک فرد دیگرى بیاورند. خداحافظ شما! ما رفتیم! یا الله! عصایش را زمین زد و از آن‌طرف مسجد درآمد و رفت در خانه‌اش نشست. همان‌هایى که مخالفش بودند به در خانه‌اش آمدند و او را بیرون کشیدند و گفتند: باید بیایى! همان‌هایى که خودشان این بلوا را درست کرده بودند و راه انداخته بودند ـ اتفاقاً زمان شاه هم بود. بله، قبل از انقلاب بود ـ خودشان آمدند و گفتند که آقا ما نمى‌خواهیم! دیدند که بهتر از این شخص نیست. دیگر سلیقه‌هایشان را کنار گذاشتند و مسائلشان را کنار گذاشتند.

جلسه ۷۴۱

11
  • حالا اگر مى‌آمد مى‌ایستاد که نه‌خیر! چطورى دست از این مسجد بردارم؟! چطورى دست از این جایگاه بردارم؟! این‌طور که نمی‌شود؛ مگر آنکه جان بدهم! خدا مرحوم آقا سید على لواسانى را بیامرزد، به ما مى‌گفت که اگر یک روز پیش‌نماز مسجد نیامد، تابوت به در خانه‌اش ببرید! چون فقط در صورت مرگ است که پیش‌نماز به مسجد نمى‌آید! یک هم‌چنین پیش‌نمازى که براى جدا کردنش از مسجد فقط باید تابوت درِ منزلش برد، این شخص چطور مى‌شود مسجد را ازدست بدهد؟! آن‌وقت چه مى‌گوید؟!

  • ـ آقا! نمى‌گذارند که در مسجد تبلیغ الهى بشود!

  • ـ نه آقا! تو را نمى‌گذارند باشى. تو برو، تبلیغ الهى خواهد شد!

  • ـ نمى‌گذارند مؤمنین بیایند!

  • ـ نه! قشنگ هم مى‌گذارند!

  • ـ نمى‌گذارند ...

  • ـ به چه کسی مى‌زند؟! مدام ما به خدا مى‌زنیم که هان! «اسلام در خطر است»! اسلام هیچ هم در خطر نیست! اسلام ولىّ دارد و ولىّ‌اش هم امام زمان علیه‌السّلام است، هیچ هم در خطر نیست.1

  • ـ آقا اسلام در خطر است! نمى‌دانم فلان است!

  • درست شد؟! همیشه ‌به بقیه مى‌زنیم و به خودمان نمى‌زنیم. مشکل ما اینجاست که مسئله را به خودمان نمى‌زنیم! قضیه این است.

  • تعریف عالم قضاء کلى

  • خب، از نظر عینیت علم با عینیت خارجى، وقتى که انسان بخواهد ملاحظه کند مى‌بیند که به‌طورکلی در قضاء و قدر دو چیز وجود ندارد بلکه یک چیز وجود دارد منتها براى اینکه آن یک چیز تحقق خارجى پیدا بکند یک سلسله علیتى براى او وجود دارد. اسم آن نقطۀ اول و نقطۀ شروع حرکتِ یک حادثه از مشیّت خدا، آن نقطۀ شروعِ تحقق مشیّت الهى را عالم قضاء کلى مى‌گذارند. همان نقطه‌اى که ارادۀ پروردگار بر یک امر خارجى ـ چه نفس الوجود و چه عوارض الوجود ـ مى‌خواهد در آن موجود خارجى تعلق بگیرد، آن نقطه قضاء کلى مى‌شود که آن نقطه براى تبدّل به عینیت خارجى مراحلى را طى مى‌کند. مثل جنین که تبدّل جنین به یک طفل دفعةًما نیست و این‌طور نیست که همان دفعةً واحدةً آن جنین تبدل به طفل بشود بلکه نُه ماه باید در شکم مادر بماند، شش ماه یا هفت ماه باید بماند تااینکه آن حالات را طى کند. مادر باید غذا بخورد، آب بخورد، هوا استنشاق کند و ویتامین بخورد و همین‌طور چیزهاى دیگر تا جنین کم‌کم ‌کم‌کم تبدیل به آن طفل خارجى با این شمایل، این شکل، دست‌وپا، سروصورت و امثال‌ذلک بشود. از باب تشبیه دارم مى‌گویم. نقطۀ شروع که جنین است که در بستر مناسب براى تحقق آن عینیت قابلیت پیدا مى‌کند، آن مرحله را چه مى‌گویند؟ اسمش را قضاء کلى مى‌گذاریم. قضائى که همۀ احتمالات بالنسبه به ما در آن مى‌رود، حالا طفل که به دنیا آمد، شکلش مشخص شد، دست‌وپا و سر و اندامش همه مشخص شد، اسمش را قدر مى‌گذاریم که دیگر این همین است و فعلیت پیدا مى‌کند. بین آن نقطۀ اول و نقطۀ شروع و آن نقطۀ دیگر که نقطۀ ختم است، سلسلۀ علیت و عوالم ربوبى مى‌گویند که این سلسلۀ علیت براى اینکه از اینجا به اینجا برسد دیگر خدا مى‌داند چه خبر است! چه بالاوپایین‌ها و چه فرازونشیب‌هایى هست و چه این‌طرف و آن‌طرف‌هایى وجود دارد که همۀ اینها علل و معدّات براى این نقطۀ آخر هستند که نقطۀ فعلیت و نقطه تشخّص باشد. این عالم قضاء مى‌شود و آن دیگری عالم قدر مى‌شود. به همین راحتى!

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به حیات جاوید، ص 32.

جلسه ۷۴۱

12
  • بنابراین عالم قضاء و عالم قدر هردو یک خط است و یک خط است که حرکت مى‌کند و این خط کاملاً مشخص است، ایستگاه‌هایش همه مشخص است، سرعتى که پیدا مى‌کند مشخص است، گاهى اوقات سرعتش زیاد مى‌شود، گاهى کم مى‌شود، گاهى تغییر شکل مى‌دهد تااینکه این خط مستمر بدون انفصال به اینجا برمى‌گردد و در این نقطه، مسئله فعلیت مى‌شود. درست شد؟! آیا ما اطلاع داریم که این جنین چه خواهد شد؟! نداریم پس بالنسبه به ما قضاء و قدر مى‌شود. امام رضا علیه‌السّلام بر جنینى که اصلاً هنوز منعقد نشده اطلاع دارد! مأمون مى‌گوید: یا ابن‌رسول الله دعا کن خداوند از فلان کنیز به من فرزندى بدهد، حضرت مى‌فرمایند که خداوند به تو فرزندى به این شکل و به این خصوصیت خواهد داد که «أشبه الناس بِأُمّه»1؛ به مادرش از همه شبیه‌تر است. هنوز اصلاً چیزى نشده و هنوز اصلاً جنینى وجود ندارد اما امام رضا تا نبیند از کجا اینها را مى‌گوید؟! چرا من بلد نیستم بگویم؟! چرا شما بلد نیستید بگویید؟! چرا او بلد است؟! چون او دارد مى‌بیند، چه را دارد مى‌بیند؟! عکس را دارد مى‌بیند یا خارج را دارد مى‌بیند؟! عکس بدون خارج که صورت و حقیقتى ندارد، پس دارد چه‌کار مى‌کند؟! دارد آن خارج را مى‌بیند! چرا او آن خارج را مى‌بیند ولی ما نمى‌بینیم؟! به‌خاطر این است که او در سلسلۀ علیت قرار دارد بلکه به‌خاطر اینکه امام رضا خودش براى همۀ اعیان خارجى علة العلل است! و کلّ شیء أحصیناه فى نفس امام رضا! این آیه را من درست کرده‌ام!!

  • ﴿وَ كُلَّ شَيۡءٍ أَحۡصَيۡنَٰهُ فِيٓ إِمَامٖ مُّبِين﴾2 امام مبین امام رضا علیه‌السّلام است! همۀ اشیاء، نه فقط صورت بلکه تمام تعیّن خارجى را ما در نفس امام رضا گرد آوردیم. پس امام رضا به چه نگاه مى‌کند و مى‌گوید: «أشبه الناس بِأُمّه»؟! به خود نگاه مى‌کند، نه به چیز دیگر! وقتى به خود نگاه مى‌کند این حقیقت را در خود مى‌یابد، این واقعیت را در خود ملاحظه مى‌کند و بعد مى‌گوید. بعد ما خیال مى‌کنیم که این چه شده است! لابد به یک جایى وصل شده و خدا یک‌ خطورى را در سرش آورده و این‌طورى براى ما می‌گوید! خیلی هم با تعجب مى‌گویند: عجب! عجب! مى‌گویند: خدا به ذهن امام رضا علیه‌السّلام این را انداخته که الآن این را این‌طورى بگوید. خب خدایا به ما هم بده!

    1. عیون اخبار الرضا علیه‌السّلام، ج 2، ص 34.
    2. . سوره یس (36) آیه 12. امام شناسى، ج ‌12، ص 322:
      «ما هر چیزى را در امام آشکارا به شمارش و حساب آوردیم.»‌

جلسه ۷۴۱

13
  • علت در ذات خود حائز مرتبۀ معلول

  • امام علیه‌السّلام وقتى به خود مى‌نگرد، در خود ماسوى‌الله را مى‌یابد. ماسوى‌الله یعنى آنچه که بر او اطلاق نفس امکان صادق است؛ آن را در خود مى‌یابد. چرا؟ چون او علت براى افاضۀ وجود به ماهیات امکانیه در همۀ مراتب خود است. پس چگونه ممکن است که علت در ذات خود حائز مرتبۀ معلول نباشد؟! این مستحیل است!

  • کیفیت خبر دادن امام علیه‌السّلام از یک مسئله‌اى

  • پس وقتى امام علیه‌السّلام از یک مسئله‌اى خبر مى‌دهد، از یک قَدَرى خبر مى‌دهد، خبر از قَدَر خبر از تعیّن و خبر از تشخّصِ خود است؛ از نقطۀ اول و نقطۀ شروع به نقطۀ ختم، او از آنجا تا اینجا را خبر می‌دهد که از آنجا شروع شده و مسئله به اینجا در تعیّنات خارجیه ختم مى‌شود.

  • دنیا محل عبرت!

  • عجیب است! دنیا جاى عبرت است ولى ما عبرت نمى‌گیریم! در زمان شاه، با وضعیت ایران و اقتدارى که شاه نسبت به ارتش و امنیت و اطلاعاتش داشت واقعاً به ذهن کسى خطور نمى‌کرد که قضیه‌اى اتفاق بیفتد یعنى آن‌قدر اقتدار بود که براى خیلى از افراد مسئله اصلاً باورنکردنی بود. اما وقتى که آن مشیّت خدا بخواهد تعلق بگیرد یک‌دفعه همه چیز به‌هم مى‌ریزد و استقامت افراد در نفس درقبال وقایع آینده درهم شکسته مى‌شود. چه کسی دارد این کارها را مى‌کند؟! ما یا خدا؟! خدا رعب را به دل مى‌اندازد؛ «و أیَّدَهُ بِالرُّعب»1 امام صادق علیه‌السّلام راجع به امام زمان علیه‌السّلام مى‌فرمایند: «و أیَّدَهُ بِالرُّعب»؛ رعب یعنى همین؛ یک‌دفعه یک ترس مى‌افتد که واى همه چیز ازبین رفت! بگذار و فرار کن! دیگر تمام شد!

  • این «بگذار و فرار کن» را چه کسى در سر آنها مى‌اندازد؟! بگذار دربرو، بگذار فرار کن، واى دیگر چه خواهد شد! این «واى» از کجا مى‌آید؟! ما خیال مى‌کنیم کار ماست. نه آقا کار ما نیست! از یک جاى دیگر است! حالا شاه رفت، آیا موقعیت صدام موقعیتِ ثابت‌ترى بود یا موقعیت شاه؟! صدام از نظر قدرت نفسانى صد برابر شاه بود! اصلاً شاه آدم ترسویى بود و اصلاً قدرت نفسانى نداشت، خیلى آدم بى‌عرضه‌اى بود، خیلى سریع متحول مى‌شد و ترسو بود، اصلاً شاکله‌اش این‌گونه بود و فقط به بادوبود اطرافیانش تکیه داشت والاّ خودش اصلاً شخصیتى نبود ولى صدام موجود عجیبى بود! یک جانورى بود که از نقطه‌نظر قدرت روحى و نفسى شکست‌ناپذیر بود یعنى اگر تانک تا دم در خانه‌اش مى‌آمد همین‌طور مى‌ایستاد و نگاه مى‌کرد! یک هم‌چنین آدمى بود و خب این آدم ازبین نمى‌رود یعنى به‌گونه‌ای نیست که انسان بخواهد با همین سلسلۀ علل ظاهرى او را سست کرده و زیر پایش را خالى کند.

    1. کمال الدین، ج 1، ص 331، با قدری اختلاف.

جلسه ۷۴۱

14
  • من این جمله را از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یادم هست؛ مى‌گفتند: بعضى‌ها تصور مى‌کنند که نفس‌شان مى‌تواند بر نفس صدام غلبه کند ولى اشتباه مى‌کنند! نفس او قوى‌تر است و او غلبه خواهد کرد! بله، این از آن چیزهایی است که من به کسى نگفته‌ام و دیدیم که چه شد. نفس او قوى‌تر است ولى خب در شیطنت و سبعیت و در وحشى‌گرى! یعنى اگر ما حتى یک در هزار و در میلیون احتمال رفتن شاه را مى‌دادیم، آن احتمال را هم در صدام نمى‌دادیم! مگر یک احتمال عقلى که خب آن‌هم به‌خاطر مسئلۀ امکانیتش بود والاّ امکان وقوعى‌اش ابداً ابداً! ولى وقتى که احساس کردیم هان! آن مشیت و آن اراده تعلق گرفت و قرار است بیاید؛ دیگر خودش را به هر آب و آتشى زند ]فایده‌ای ندارد[. دیگر این تانک، توپ، گلوله، فدایى‌ها و امثالهم بی‌فایده است و همه شلوار‌ها را بالا مى‌کشند و گیوه‌ها را می‌پوشند که بگذار و دربرو! بگذار و دربرو که تا حالا هم اینجا ایستادى [زیاد بود] از این به بعد مراقب باش دنبالت نکنند! ما گول همین یک متر جلوى دماغمان را مى‌خوریم و کمی جلوتر را نگاه نمى‌کنیم. اگر قرار است مشیّت الهى بیاید، هزاران برابر اینها را برده است.

  • در همان زمان‌هایى که صحبت این بود که عراق سلاح کشتارجمعی و کشتار فردى دارد ـ از این بازى‌هایى که بالأخره سر مردم باید با آنها گرم شود! ـ من احساس کردم که این حرف‌ها نیست بلکه باید تشریفتان را ببرید! من یادم هست در همان موقع وقتى تحلیل‌هاى محلّلین خودمان را مى‌خواندم؛ خنده‌ام مى‌گرفت! مى‌گفتم که اینها هم مثل اینکه کمی کم دارند! ای بندۀ ‌خدا چه دارى مى‌گویى؟! یکى از اینها داشت تحلیل مى‌کرد: واقعاً صدام بهترین نظام ادارۀ جنگ را ایجاد کرد؛ مملکت را به سه قسمت تقسیم کرد و یک قسمت را به فرزندش داد و یک قسمت را به این وکیل و...، چنان با آب‌وتابى نقل مى‌کرد که انگار حالا این مى‌خواهد پیروز شود! ما که تا حالا باهم دشمن بودیم، حالا رفیق شدیم! رفیق شدیم! چون آمریکا دارد مى‌آید ما رفیق شدیم! به ریشش مى‌خندند که بگو بدبخت! بگو بگو! چند نفر هم بودند! خودشان را سیاست‌مدار هم مى‌دانستند. آقا یک‌دفعه صبح بلند شدیم گفتند: بغداد فتح شد! همه ماندند! همه یک‌دفعه ماندند که چه شد؟! یک‌دفعه چه شد؟! همان آقایى که نیشش باز بود و داشت تحلیل مى‌کرد یک‌دفعه اَبرویش در هم رفت! حالا دیگر بیا تحلیل کن که صدام به سه قسمت تقسیم کرد؛ یک قسمت را داد و... به بهترین وجه دارد اداره مى‌کند! بلند شو باز هم بیا تحلیل کن عَم اوقلى!

جلسه ۷۴۱

15
  • چرا؟! چون قافیه را گم کرده‌ایم! آن مبدأ را فراموش کرده‌ایم. الآن هم همین است، فراموش کرده‌ایم! یک‌دفعه صبح گفتند: آقا بغداد فتح شد! همه دررفتند! مسئول فلان و اینها یک‌دفعه به سربازان گفت: خوش آمدید و بعد هم معلوم شد که یک قراردادى امضا کردند که خود را تسلیم کنند! این: «و أیَّدَهُ بِالرُّعب» چیست؟ این است، می‌بینید که یک‌دفعه تمام شد! دارند مى‌آیند! بلند شوم خودم را خلاص کنم و ملت را هم راحت کنم و این صدام وحشى را هم بزنم برود دیگر! بس است تابه‌حال هرچه خون مردم را خورده است و پدر مردم را درآورده و مردم را کشته و زیر گلوله گرفته و زندانشان کرده و در زندان هم چه و چه و... بس است دیگر تابه‌حال که این کارها را کرد، دیگر برویم تسلیم بشویم و مسئله را تمامش کنیم! یک‌دفعه مى‌بینید تمام شد! بعد آن‌وقت آن جناب صدام مى‌گوید: فرماندهان من به من خیانت کردند! برو جمعش کن بابا! به من خیانت کردند، نه پس! بایستند تا تمام آدم‌ها بمیرند، هان؟! مردم یک جورهایى یک چیزهایى با دستشان نشان مى‌دهند، هان؟! منتظرى که همه بایستند و تا آن نفر آخر بمیرند تا کسى به تو خیانت نکرده باشد! عذر مى‌خواهیم! این یک قلم را دیگر درز بگیرید و از این یکى دیگر صرف‌نظر کنید. بله! تا یک نفر مانده باید از صدام دفاع کند! تا یک خیابان مانده، یک محله، یک خانه، یک اتاق و یک تختخواب باید از صدام دفاع کند. بلند شو برو آقاجان! برو خدا عمرت بدهد! برو پی کارت!

  • آقاجان مشیّت خدا آمد و دیگر این را نمى‌شود کارى کرد. آن‌وقت شما در این جریانات اخیر هم همین را دارید مى‌بینید؛ مى‌بینید که این مسائل وقتى براى انسان پیدا بشود ...، من نمى‌گویم که حالا ما مثل آن اولیاء و آن بزرگان و آنها که همه توجهشان به مبدأ بود و اصلاً غیر از او چیزى را نمى‌دیدند و احساس نمى‌کردند [بشویم] که اصلاً این نشدنى است! زیاد هم زور نزنیم! بالأخره این یک مرتبه از شهود است که آن کیفیت وقتى در انسان حاصل بشود دیگر توجهش به ظاهر و به سلسلۀ اسباب به‌طورکلی ازبین مى‌رود.

جلسه ۷۴۱

16
  • به‌به به‌به! اشعار مولانا اینجا به‌درد مى‌خورد، رضوان الله علیه.

  • از سبب سازیش من سودایى‌ام *** وز سبب‌سوزی‌اش سوفسطایى‌ام 1
  • خب حالا بین این دو چه‌کار کنم؟ خودش دارد:

  • دیده‌اى باید سبب سوراخ کن *** تا حُجُب را برکنَد از بیخ و بُن 2
  • اینها فقط به چه توجه مى‌کنند؟! به مشیّت الهى. خب اینها اصلاً یک عدّه‌اى خاص هستند و ما هم قُمپُز درنکنیم و بى‌خود خودمان را به اینها نچسبانیم! ولى همین‌قدر مى‌دانیم که اگر یک حرف درستى هست در اینهاست، حرف حق در اینهاست، حرف حساب در اینهاست! هزار طور ما حرف از بقیه شنیده‌ایم ولى اینها یک حرف مى‌زنند و حرفشان دوتا نمى‌شود و یکى است اما بقیه نه، امروز می‌گویند: آقا باید این‌طور کرد، باید آن‌طور کرد.

  • ـ إ؟! خب این‌طور کرد؟! دیگر حرفت را پس نمى‌گیرى؟! پشیمان نمى‌شوى؟!

  • ـ نه خیر! مسئله این است‌.

  • ـ یک وقت برنگردى ‌ها؟!

  • ـ نه‌خیر مسئله همین است!‌

  • ـ آقا یک وقت زیرش نزنى ها؟!

  • ـ نه‌خیر همین است.

  • سى‌تا امضا هم از او بگیر ولی فردا که شد می‌گوید: مصلحت این است که فلان! قربان عمه‌ام بروى! باباجان خب همان دیروز مى‌گفتى! سى‌تا از تو امضا گرفتیم که حرفت این است و برنمى‌گردى و پشیمان نمى‌شوى. حالا یک روز مزاجت قبض است، یک روز مزاجت اسهالى مى‌شود! بالأخره یک روز سر حالى، یک روز نیستی!

  • وقتى که وضعیت این است، آدم دیگر چه اعتمادى مى‌تواند به غیر از کلام عارف بالله بکند؟!3 بالأخره دیگر ما هم این چیزها را کم‌وبیش خوانده‌ایم، حالا همه‌اش را هم نخوانده‌ایم، دوسوم آنهایى که عالم‌اند و اعلم‌اند، یا نصفش را که خوانده‌ایم، همان نصفش را هم که خوانده‌ایم بس است؛ یک چیزهایى را مى‌فهمیم!

  • آقایی مشهد پیش مرحوم آقا آمده بود و به آقا مى‌گفت: آقا شنیده‌ام حضرت‌عالی علم جفر دارید! آقا گفتند: بله آقا؟! در زیر زمین نشسته بود و برایش شربت آورده بودند. باهم هم‌سن بودند و در یک مدرسه بودند؛ در مدرسۀ حجتیه بودند. گفت: شنیده‌ایم حضرت‌عالی علم جفر دارید! مرحوم آقا گفتند: نه آقا! اشتباه به عرض‌ مبارک رسانده‌اند! جفرمان کجا بود؟! رملمان کجا بود؟! گفت: مى‌خواستم از حضرت‌عالی بپرسم که عمر بنده چقدر است؟! بنده عمر خودم را هم نمى‌دانم چقدر است! حالا عمر شما را بدانم؟! پاشو جمعش کن ـ حالا من این‌طور مى‌گویم! ایشان که این‌گونه نمى‌گویند! ایشان با ما خیلى فرق دارند ـ (66 البته بعد آقا شروع کردند به نصیحت کردن که این سؤالات چیست؟! البته نه صریح ولى خیلى مؤدبانه! براى چه مى‌خواهى آقا؟! براى چه مى‌خواهى بدانى عمرت چقدر است؟! تو که جنبه‌اش را ندارى که بدانى چقدر است، اگر بدانى کم است که از الآن مى‌روى دَرِ خانه را مى‌بندى و دیگر جواب سلام کسى را هم نمى‌دهى و قبل از آمدن مُحرّم، محرّم به‌پا مى‌کنى و عزادارى راه می‌اندازی! مثلاً اگر بدانى یک ماه دیگر مى‌میرى می‌گویی: اى واى! مى‌زنى بر سرت، چون جنبه ندارى! خب مردم این‌طور هستند. اگر هم بدانى نه آقا؛ بیست سال؛ سى سال؛ چهل سال دیگر هم زنده هستى، مى‌روى به این‌وآن لگد مى‌اندازى و همۀ خلق خدا را درب‌وداغان مى‌کنى! ما جنبه نداریم! همین ندانستن خودش یک نعمتى است براى ما که یک ترسى داشته باشیم و بالأخره همین یک زنگ خطرى است. اینجای ما درد مى‌گیرد می‌گوییم که آى! چه مى‌خواهد بشود؟! این «چه مى‌خواهد بشود» خیلى براى ما خوب است ها! سرمان درد مى‌گیرد، می‌گوییم که نکند مثلاً خبرى است! این خوب است ولى مى‌بینیم نه بابا چیز مهمى‌ نبود. این‌طرف درد مى‌گیرد، آن‌طرف درد مى‌گیرد... اما اگر بخواهند به ما گارانتى بدهند همۀ این مسائل را فراموش مى‌کنیم. آنهایى که برایشان فرق نمى‌کند اولیاء خدا هستند. بگویند: هزار سال دیگر عمر مى‌کنى فرقى برایشان ندارد و می‌گوید: خب دست خودش هست و اگر به آنها بگویند: فردا باید بروى؛ می‌گویند: دَمَش گرم! تازه خوشحال مى‌شوند و مى‌گویند: نُقل بیاورید!

    1. مثنوى معنوى، دفتر اول، بخش 24.
    2. مثنوى معنوى، دفتر پنجم، بخش 63.
    3. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به اسرار ملکوت، ج 2، ص ۳65، شاخصه ششم: در کلام و کردار عارف کامل شک و تردید و احتیاط راه ندارد.

جلسه ۷۴۱

17
  • همین حضرت مولانا یک شبى دارد که به آن شب عروسى مولانا مى‌گویند. ما چند سال پیش که به اتفاق چند نفر از رفقا در آنجا رفته بودیم ـ ده یا دوازده سال پیش بود، یک روز در آنجا مانده بودیم ـ خلاصه بزمى بود؛ یک مراسمى در قونیه هست که خیلى شلوغ می‌شود به‌طوری‌که جاى سوزن انداختن هم نیست! مى‌گویند: آن شب؛ شب عروسى است! مولانا به افرادش مى‌گفت که شب عروسى من نزدیک است مثلاً یک ماه دیگر است، مى‌گفتند: عجب! مى‌خواهد زن بگیرد؟! نکند تجدید فراش کند؟!

  • بابا این به زن خودش هم نمى‌رسد! مى‌خواهد زن بگیرد؟! البته زن مولانا خیلى زن بزرگوارى بود! خیلى! بسیار بسیار زن مجلله، بسیار متقیه، عفیفه و اهل حال بود. تااینکه مولانا مریض مى‌شود و می‌گفتند: او چه مى‌گوید که شب عروسى نزدیک است؟! گفت: سالم بودنت را دیدیم، حالا چه برسد به اینکه حالا مریض هم شده‌اى! عروسى‌ات دیگر چیست؟!

  • طرف آمد از این‌طرف جوى بپرد خلاصه یک مشکلى پیدا کرد. گفت: جوانى یادت بخیر! گفتند: بابا جوانى‌ات هم همین بودى! نمى‌خواهد به حساب جوانى بگذارى!

  • خلاصه مولانا مریض شد و مردم با خود گفتند: اینکه به ما قول شب عروسى داد، قضیه چه مى‌شود؟! تا آن شب موعود رسید و اهلش را گفته بود بیایند؛ گفت‌ امشب شب عروسى من است. گفتند: یعنى چه؟! گفت: امشب شبى است که شب ملاقات من با حبیبم رسول خداست! دیگر فهمیدند که قضیه چیست. شب ملاقات من با حبیبم! اصلاً مى‌گوید: شب عروسى من است! مى‌خندد! در پوست نمى‌گنجد! بعد خلاصه بعضى‌ها شروع کردند به گریه کردن! گفت براى چه دارید گریه مى‌کنید؟!

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به من فرموده بودند که وقتى دارید جنازۀ مرا مى‌برید، گریه را کنار بگذارید، این حرف‌ها چیست؟! با دُهُل و اینها بگویید و بخوانید و خوش باشید! شعر بخوانید و بروید.1 من الآن مى‌فهمم! یعنى آدم گاهى یک تصورات اجمالى از مطالب بزرگان دارد، تصورات ابهامى و اجمالى دارد ولى حالا گذشت زمان و تجربیات یا هرچه مى‌خواهیم اسمش را بگذاریم، گاهى اوقات مطالب براى انسان کمى ملموس‌تر مى‌شود. من واقعاً این مسئله را در ایشان احساس مى‌کردم که آن اواخر و آن ماه‌هاى آخر و سال‌های آخر دیگر براى رفتن لحظه شمارى مى‌کردند. چیزهایى هم به من مى‌فرمودند که دیگر بودنش دردسر است و زیادى‌اش دردسر است. یکى دو سال آخر ایشان به من مى‌گفتند! و مدام زیادتر مى‌شد و زیادتر مى‌شد و مطالبشان و کیفیت مسائل فرق مى‌کردد. خلاصه اینها لحظه شمارى مى‌کنند.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به افق وحى، ص 197 و 198.

جلسه ۷۴۱

18
  • بعد عیال مولانا گفته بود که ای حضرت مولانا خدا باید به شما براى اصلاح نفوس طول عمر بدهد، پس این مردم چه کنند؟! او گفته بود مگر ما شدّاد و عاد هستیم که بخواهیم در این دنیا برای دم‌ودستگاه نیّت خلود داشته باشیم؟! بنده‌اى بودیم از بندگان خدا، آمدیم و چند صباحى در این دنیا بودیم و دوباره به آنجایى که باید برویم برمی‌گردیم. پس خدا اینجا چه‌کاره است؟! پس ارادۀ‌ خدا در اینجا چه‌کاره است و مشیّت خدا چه مى‌شود؟1

  • اینها چیزهایى است که راجع به این بزرگان داریم، اینها را داریم مشاهده مى‌کنیم و داریم مى‌بینیم. اما بقیه در سرشان مى‌زنند! چرا؟! چون دستش خالى است! آینده‌اى را براى خودشان نمى‌توانند ترسیم کنند که به آن آینده دلخوش باشند. همه‌اش با بیا‌و‌برو و بگیروببند و به این بگو، به آن بگو، براى این بزن، براى آن بزن؛ با وقت گذاشتن در این چیزها زندگی‌شان را گذرانند و براى خودشان وقتى نگذاشتند و براى خودشان دیگر کارى نکردند! لذا دستشان خالى است.

  • بله، ایشان به من مى‌گفتند: لازم نیست به افراد بگویید بیایند! براى چه بیایند زحمت بکشند؟! از همان خانه‌شان برایمان فاتحه بخوانند! براى چه به افراد در طهران تلفن مى‌کنید که از این‌طرف و آن‌طرف بیایند؟! چرا بیایند؟! جدى مى‌گفتند به من! همین رفقایى که اینجا هستند با ساز و دهل بزنند و بگویند و بخوانند و خوش باشند! مى‌گفتند: تو خبر دارى ما داریم به کجاها مى‌رویم؟! گفتم: نه آقاجان من خبر ندارم، ـ خودمان را راحت کنیم؛ ما خبر نداریم ـ تو خبر دارى ما داریم به کجاها مى‌رویم؟! آیا این گریه و غم دارد؟!

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. مناقب العارفین، افلاکى، ج 2، ص 579.‌