751

حقیقت وحدت در هستی و واقعه عاشورا

تبیین جایگاه تجرد و وحدت در افعال الهی و انسانی

14171
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی فلسفی پیرامون حقیقت وحدت در موجودات و ارتباط آن با عالم تجرد می‌پردازند. ایشان با نقد نگاه‌های سطحی به پدیده‌های مادی، بر این نکته تأکید دارند که کثرت‌های ظاهری در عالم ماده، در مراتب باطنی و تجردی به یک حقیقت واحده بازمی‌گردند. در ادامه، این مبنای فلسفی به تحلیل واقعه عاشورا پیوند می‌خورد؛ به‌گونه‌ای که قیام سیدالشهدا علیه‌السلام نه صرفاً یک کنش سیاسی یا مبارزه با ظلم، بلکه تجلی کامل اسماء و صفات الهی و عینِ حقیقتِ ربوبی دانسته می‌شود. استاد با نقد تفاسیر تقلیل‌گرایانه از نهضت حسینی، بر ضرورت فهم عمیقِ حریت و عبودیت مطلقه در این واقعه تأکید کرده و هشدار می‌دهند که غفلت از این مراتبِ باطنی، انسان را به ورطه شک و انحراف در مسیر بندگی و شناخت اولیاء الهی می‌کشاند.

/26
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۵۱

1
  • درس هفتصد و پنجاه و یکم

  • ماحاصل بحث مثل افلاطونى

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • عدم تنافی حیثیت مادى با حیثیت مجردى موجودات

  • عدم افتراق بین موجود مادى و ملکوتى و مجرد

  • حاصل مطالبى که در بحث مُثل افلاطونى گفته شد این بود که تمام موجودات از نقطه‌نظر حیثیت مادى با حیثیت مجردى خودشان خیلى تنافى ندارند و آنچه که براى اذهان عامى ما موجب شبهه و اشکال در این قضیه مى‌شود این است که ما بین موجود مادى و موجود ملکوتى و مجرد افتراق قائل هستیم. این قضیه باعث مى‌شود که نتوانیم بین این دو یک خطّ ارتباطى ایجاد کنیم. این خطّ ارتباط ارتباطى است که افراد مشخصۀ مادى را به آن افراد و شخصیت‌هاى مجرده ربط مى‌دهد و فاصله را از میان برمى‌دارد! اما آنچه که برای ما دانستن آن در درجۀ اولِ اهمیت قرار دارد این است که باید بدانیم که مسئلۀ وحدت در مسئلۀ حقائق مادیه، ـ فقط اختصاص به حقائق مادیه ندارد ـ طبعاً آن موجودات داراى خصوصیات وُحدانى مى‌شوند و از یکدیگر تمایز پیدا مى‌کنند ولى در مسئلۀ تجرد و اشیاء مجرده قضیه کم‌کم به یک حالت وحدتى تنازل پیدا مى‌کند.

  • براى ادراک بهتر این مسئله مى‌توانیم به خود صفات شخصیۀ انسان و افعال خارجى منبعثۀ از این صفات اشاره کنیم. هر شخصى در وجود خارجى خودش یک حقیقت وُحدانى است که‌ آن حقیقت وُحدانى ارتباطى با حقیقت و تشخص دیگر ندارد! زید خارجى با عمرو خارجى دو فرد خارجى است و هردو داراى دو شکل و دو وزن و دو آثار مادى خارجى هستند. ولى وقتی که ما از این مرتبه به یک مرتبۀ عمیق‌تر که عبارت از صفات و امثال‌ذلک است برویم، مى‌بینیم که یک جنبۀ اشتراک قوى‌ترى بین زید و عمرو وجود دارد و آن عبارت از اوصاف و ملکاتى است که آنها دارند؛ مى‌بینیم این بخشنده است و آن‌هم بخشنده است و این بخیل نیست و آن‌هم بخیل نیست یعنى دو صفت بخشندگى در میان این دو وجود دارد که این دو صفت بخشندگى حکایت از یک ظهور خارجى مى‌کند. در ظهور خارجى این، حاتم طائى مى‌شود به‌طوری‌که بذل و بخشش و جود در او کاملاً محسوس است. اما آن جهتى که در ظهور خارجى مورد لحاظ قرار مى‌گیرد براى ما قابل رؤیت نیست، ما آن نفس ظهور را مى‌بینیم که دست در جیب کرده و اعطاء مى‌کند یا فرض کنید که برای شخصى ]بذل و بخشش[ دیگر عادت شده است! این حالت و آثار خارجى را که مى‌بینیم، با آن حالت خارجى که مشابه با حاتم طائى است [در مقام مقایسه قرار مى‌دهیم]! چون افرادى در آن زمان غیر از حاتم طائى هم بودند که به جود و سخاء و اینها معروف بودند و فقط او نبود و گاهی از اوقات در مقام مقایسه مى‌آوردند و ذکر مى‌کردند و آن آثار خارجی را در مقام مقایسه قرار می‌دادند.

جلسه ۷۵۱

2
  • مثلاً امام حسن علیه‌السّلام از نظر جود و بخشش در کلّ مدینه و حتى سایر جاها معروف بوده است ولى افراد دیگرى هم بودند که آنها را در مقام مقایسۀ با امام مجتبى قرار مى‌دادند که آیا امام حسن اجوَد است یا او اجود است، و بعد خصوصیاتشان را ذکر مى‌کردند.

  • خصوصیاتى که چند نفر در یک شهر به جود و بخشش معروف هستند را از کیفیت ظهور خارجى آن تشخیص مى‌دادند که این الآن ظهور خارجى‌اش کم‌ است یا زیاد است؟ مقدارش کم است یا زیاد است؟ آثارش به چه نحوه است؟ در چه خصوصیاتى بخشنده است؟ آیا در رفاه بخشنده است یااینکه در حالت ضیق و مضیقه و صعوبت هم این بخشندگى را حفظ مى‌کند؟ از اینجا می‌توان به یک صفت داخلى و باطنى پى برد چون کسى همیشه معیار را خودِ کمى و زیادى درهم و دینار قرار نمی‌دهد، آن معیار عبارت از آن حالت نفسانى است که ممکن است ظهور خارجى در موارد مختلف و در کمیات مختلف از حسب کمیت و کیفیت حکایت از آن کیفیت و کمیت کند. اما وقتى که شما نگاه کنید مى‌بینید که آن حیثیت جود و بخشندگى دیگر دوتا نیست و یک حقیقت واحده است؛ ظهورى که الآن در خارج است دوتاست، من‌باب‌مثال این شخص الآن صد درهم اعطاء مى‌کند و آن شخصى که در فلان محله است پنجاه دینار اعطاء مى‌کند. اولاً درهم با دینار تفاوت مى‌کند و ثانیاً کمیتش نیز در اینجا متفاوت است! آن شخص در آن وضعیت اعطاء مى‌کند و دیگری در یک وضعیت دیگر اعطاء مى‌کند! باز مى‌بینید ظهور خارجى تفاوت مى‌کند یعنى وقتى این قضیه در مسئلۀ مادیت مطرح مى‌شود کاملاً این تفرقه را احساس مى‌کنیم که بین اشیاء خارجى و ظهورات خارجى تفرقه وجود دارد و قابل براى وحدت نیست! حتى اگر یک نفر در چند ثانیۀ متوالى دو مرتبه اعطاء کند باز ما در اینجا این دوئیت را ادراک مى‌کنیم گرچه از شخص واحد و به مقدار واحد و به شخص واحد باشد، همۀ اینها وجود تفرقه را اعطاء مى‌کند.

جلسه ۷۵۱

3
  • اما وقتى که در کیفیت بخشش می‌رویم مى‌بینیم کیفیت صفت نفسانى دوئیت ندارد بلکه همان حالتى که در این شخص هست و او را وادار به اعطاء مى‌کند، نفس همین حالت در شخص دیگر هم هست که او را وادار و مجبور براى اعطاء مى‌کند. نمى‌خواهم بگویم که در آنجا جنبۀ دوئیت به‌طورکلی ازبین مى‌رود و هیچ چیزى باقى نمى‌ماند بلکه شما باز هم در آنجا یک تفرقه‌اى را مى‌بینید؛ بخشش و حالت جود و سخاء در زید و حالت جود و سخاء در عمرو، هردو حالت را احساس مى‌کنید ولى اگر دقت کنید مى‌بینید که نفس و کیفیت آن حالت یکى است! خود آن حالت یکى است ولی به دو شخص تقسیم شده و به دو مصداق ظهور پیدا کرده است! یک مصداق آن زید و یک مصداق آن عمرو شده است بااینکه اینجا هردو از صفات و ملکات نفسانى است ولى در آن حالت تجرد، ترسیم و تصور وحدت خیلى راحت‌تر است که بتوانیم این وحدت را ترسیم کنیم که چطور این وحدت در دو مصداق ظهور پیدا کرده است که یکى مصداق زید و یکى هم مصداق عمرو است.

  • ذکر برخی مراتب و مصادیق رحمت در انسان

  • همین‌طور این مسئله را بالاتر ببریم تا ‌برسیم به یک جایى که یک حقیقت واحده به نام سخاء و جود را تصور ‌کنیم که آن اصلاً یکى از صفات و اسماء الهى مى‌شود. یا أجوَد الأجوَدین، صفتى از اسماء الهى است یا یا أرحم الراحمین، صفت رحمت صفتى از اسماء الهى است. شما عطوفت را در دو شخص ملاحظه کنید که فرض کنید یک شخص وقتى نگاه مى‌کند مى‌بیند یک بیمارى هست که نمى‌تواند به خودش برسد، این فرد کار و زندگی‌اش را به‌خاطر این بیمار رها مى‌کند تااینکه بیمار را به صحت و سلامتى برساند. خب این چیزى که عامل و باعث برای این عمل شده چیست؟ آن عبارت از همان صفت رحمتى که بر این انسان مستولى است! همین‌طور یک شخص دیگرى را نگاه مى‌کنید و مى‌بینید که این صفت رحمتش به‌نحوى است که بیمارى خودش را رها مى‌کند و بیمارى دیگرى را مى‌چسبد و او را [برای درمان] می‌برد! ببینید این خصوصیت در او بیشتر است و این مسئله در او قوى‌تر است تااینکه به یک جایى مى‌رسید و مى‌بینید که در احوال و اوصاف او مى‌گویند: «بَذَلَ مُهجَتَهُ فیکَ لیَستَنقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَةِ1 خون خودش را در راه تو داد تااینکه بندگان تو را از عبادت شیطان بیرون بیاورد! این دیگر به چه مرتبه‌اى مى‌رسد؟! این از نقطه‌نظر رحمت به چه مرحله‌اى مى‌رسد که نه‌تنها پول خودش را مى‌دهد و خود را با این خصوصیات به صعوبت مى‌اندازد و مشکلات را براى خودش ایجاد مى‌کند بلکه حتى خون خود، بستگان نزدیک خود، فرزند، برادر و اطرافیان خود را مى‌دهد، «لیَستنقذَ عبادک»!

    1. إقبال الأعمال، ج ۲، ص 5۸۹.

جلسه ۷۵۱

4
  • این عبارت خیلى عبارت عجیبى است! من یک وقت جمله‌اى را از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ راجع به این زیارت [اربعین] که خیلى از همین افراد و آقایان مى‌گویند یک زیارت واهیه است شنیدم! می‌گویند: این زیارت معلوم نیست سند داشته باشد! واقعاً چقدر باعث خجالت و شرمندگى است که ما این‌طور مبانى خودمان و مبانى تشیع را به‌خاطر عدم فهم خودمان زیر سؤال ببریم!

  • هدف سید الشهداء علیه‌السّلام از قضیۀ عاشورا

  • من تصورم این بود که سید الشهداء علیه‌السّلام به‌خاطر مقاماتى که پیدا مى‌کند قضیۀ عاشورا را به‌وجود آورد، خب مسئله مسئلۀ کمى نیست! قضیه و داستان عاشورا و اسارت و کشته شدن براى اقامۀ دین، اقامۀ عدل، احیاء شعائر و سیرۀ نبوى و اماتۀ ظلم مسئلۀ کمی نیست! و طبیعى است که امام احقّ به این مسئله است که قیام کند! «إنَّ لَکَ فی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لا تَنالُها إلاَّ بِالشَّهادَةِ»1 خب درقبالش به حضرت بشارت این مطلب داده شده بود و حضرت هم به‌دنبال این قضیه رفت و این وضعیت پیدا شد. اگر تصور ما از قضیۀ کربلا خیلى بالا باشد، نهایتش این است که این مسئله را به این کیفیت ترسیم مى‌کنیم. من شنیده‌ام که خیلى‌ از آقایان و منبرى‌ها که مسئلۀ سیدالشهداء را بررسى و تفسیر کرده‌اند، نهایت به این رسیده‌اند که یک مقامى دارى که بدون مایه گذاشتن به آن مقام نمى‌رسیدی؛ ﴿وَمِنَ ٱلَّيۡلِ فَتَهَجَّدۡ بِهِۦ نَافِلَةٗ لَّكَ عَسَىٰٓ أَن يَبۡعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامٗا مَّحۡمُودٗا﴾2 اگر کسى مى‌خواهد به آن مقام برسد باید بلند شود و تهجد داشته باشد! خب این یک چیز طبیعى است. این عمل [را انجام بده و] درمقابلش هم این [مقام] است؛ بى‌مایه فتیر است! هر قدر پول بدهى آش مى‌گیرى! «إنَّ لَکَ فی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لا تَنالُها إلاَّ بِالشَّهادَةِ» در اینجا مربوط ‌به این قضیه است که شما اگر بخواهى به این مرتبه برسى باید براى رسیدن به این مرتبه، این فداکارى را داشته باشى! باید جان خود را بدهى! باید جان عزیزترین افراد در روى زمین که فرزندانت هستند و یک تار موی هر یک از اینها تا قیامت پیدا نمى‌شود را بدهى! برادرى دارى که تا روز قیامت دیگر هیچ برادرى مثل او نخواهد آمد؛ باید این را هم بدهى! باید فرزند شیرخواره‌ات را هم بدهى! باید [اهل بیت خود را] در اسارت ببینی! رفقایى مانند حبیب بن مظاهر داری ـ به تعبیر مرحوم والد رضوان الله تعالی علیه وقتى حبیب بن مظاهر روى زمین افتاد، تازه آن موقع آثار جنگ در امام حسین علیه‌السّلام پیدا شد! ـ باید بدهى! این چه رابطه و علقه‌اى بوده است که وقتى حبیب بن مظاهر ازبین مى‌رود، آثارِ جنگ در حضرت پیدا مى‌شود؟! حضرت راجع به برادرش دارد: «ألآن انکَسَرَ ظَهرى و قَلَّت حیلَتى3 این شوخى نیست! حضرت نمى‌خواهد شوخى کند که حالا بخواهد برای برادرش مرثیه بخواند! آیا مثل روضه‌خوان‌هاى ما هستند؟! فرد گریه مى‌کند اما بعد که به چشمشان نگاه مى‌کنیم مى‌بینیم نه یک قطره اشک است و نه متأثر است؛ هیچى‌شان نیست! این چیست؟ اینها فیلم اشک ریختن را درمى‌آوردند! اصلاً چنان گریه مى‌کنند آدم خیال مى‌کند الآن عین ناودان اشک از چشمشان مى‌آید ولى وقتى نگاه مى‌کنى مى‌بینى فقط صداى گلو بود! این خودش هم یک نوع فیلم بازى کردن است! بعد از آن‌طرف هم هرهر مى‌خندد، اصلاً انگارنه‌انگار!

    1. الأمالی، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۱5۰.
    2. . سوره اسراء (17) آیه 79. انوار ملکوت، ج 1، ص 113:
      «(و اى رسول ما) پاسى از شب را به بیدارى و شب زنده‌دارى بگزار كه این تهجد و نماز شب از خصائص تو است، امید است كه پروردگارت تو را به مقام محمود مبعوث گرداند!»
    3. مقتل خوارزمی، ج ٢، ص ٣٠؛ بحار الأنوار، ج ٥٨، ص ٢٣٣، با قدری اختلاف.

جلسه ۷۵۱

5
  • معنای «ألآن انکَسَرَ ظَهرى» در کلام امام حسین علیه‌السّلام

  • امام حسین علیه‌السّلام فیلم درنمى‌آورد! امام حسین وقتى مى‌گفت: «ألآن انکَسَرَ ظَهرى»، واقعاً در آن موقع کمر حضرت شکست! یعنى آن تعلق الهی او به برادر ازبین رفت! خب تعلق، تعلق الهى است، شیطانى که نیست. برادر به برادر تعلق ندارد؟! برادر به پدر تعلق ندارد؟! به مادر تعلق ندارد؟! به فرزند تعلق ندارد؟! اینها همه تعلق الهى است، شیطانى که نیست. ولى این تعلق الهى که به این برادر دارد و او را در این حرکت‌ پشت و پناه خودش مى‌داند، مى‌بیند او الآن رفت! یعنى از الآن دیگر آینده روشن است و آینده دارد خودش را نشان مى‌دهد و صحنۀ جنگ دارد نمایان و مشخص مى‌شود. اصلاً با وجود حضرت اباالفضل علیه‌السّلام کسى جرئت نمى‌کرد به خیمه‌ها نزدیک بشود، نزدیک شدن مساوى است با مرگ! مگر کسى دیوانه است بیاید؟! مگر شخص دیوانه است که بیاید در‌حالی‌که بداند آمدنش در اینجا قطعاً مساوى با مرگ است؟! ولى وقتى حضرت اباالفضل رفت، مى‌گویند در میان لشگر دشمن هلهله پیدا شد! چون آن مانع براى [پیروزى] دیگر برداشته شد! این «ألآن انکَسَرَ ظَهرى» که حضرت مى‌فرمایند، جنبۀ واقعى دارد. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمودند که همین مسئله در جنگ صفین هنگامى که عمار روى زمین افتاد براى امیرالمؤمنین علیه‌السّلام اتفاق افتاد! من در چند مورد دیدم که یکى این بود و دیگری قضیۀ حبیب بن مظاهر بود و خب راجع به حضرت اباالفضل هم که اصلاً مسئله‌ به‌طورکلی فرق مى‌کند.

  • «إنَّ لَکَ فی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لا تَنالُها إلاَّ بِالشَّهادَةِ»، مشخص است که کسى که یک هم‌چنین مراتب و مسائلى را طى کند، عوضش باید چه باشد! خب این چیزى است که ما مى‌فهمیم. اما تابه‌حال به این مسئله فکر کرده‌اید که اگر خدا به سیدالشهداء علیه‌السّلام نمى‌گفت که «إنَّ لَکَ فی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لا تَنالُها إلاَّ بِالشَّهادَةِ» و هیچ مرتبه و درجه‌اى هم بر این واقعۀ عاشورا مترتب نمى‌کرد، امام حسین باز همین عمل را انجام مى‌داد؟! این آدم را گیج مى‌کند که انسان می‌تواند چه برداشتى از عالم وجود و عالم خلقت و حقیقت داشته باشد و چه نوع خلوص و اخلاص و صداقت می‌تواند در شخصى تحقق پیدا کند که اگر هم بگویند که نه آقا مقام تو همین است، باز این‌ کارها را انجام بدهد!

جلسه ۷۵۱

6
  • زیرا اگر ما باشیم می‌گوییم که خب اگر همین است چرا براى خودمان این‌همه مصیبت ایجاد کنیم؟! خب خدا که مى‌گوید همین است، چرا براى خودمان این‌همه مصیبت ایجاد کنیم؟! اگر به آن حجره بروید همین حلوا را مى‌دهند و اگر کوه خضر بروید هم ـ بالای کوه خضر که معلوم نیست اصل و نسب دارد یا نه و یک چیز چرت و پرتى است چقدر خرج کرده‌اند و آن بالا درست کرده‌اند و خلق‌الله هم به آن بالا می‌روند که خضر را زیارت کنند! ـ همین حلوا را مى‌دهند، خب مگر آدم دیوانه است [که بالای کوه برود]؟ بیا دو قدم راه برو و حلوا را از آنجا بخور، رفتن به بالای کوه ندارد! از اینجا یک ساعت تا بالاى کوه برویم و سرما و هزارتا خطر را برای خود بخریم که دو قاشق حلوا بخوریم؟! صد سال نخواستیم! بیا همین‌جا بخور!

  • معنای روایت «بَذَلَ مُهجَتَهُ فیکَ لیَستَنقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَةِ»

  • خدا به امام حسین علیه‌السّلام مى‌گوید که من درجه و ثوابی بر این کار تو در روز عاشورا نمى‌دهم! تکلیف خودت است، مى‌خواهى انجام بده و مى‌خواهى انجام نده، مسئله این است! در مدینه هم باشى همین است و امام هستی و قیام هم بکنى و براى ازبین بردن و برچیدن بساط یزید و ظلم، خدعه، کلک، نیرنگ، دروغ و حقه‌بازى ـ هرچه خوبان همه دارند، بعضى‌ها به تنهایی دارند! ـ بروی باز هم امام هستی! امام حسین چه‌کار مى‌کرد؟! در مدینه مى‌نشست یا حرکت مى‌کرد؟! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمودند: همین عمل را بدون یک سر سوزن [کم‌وزیاد] انجام مى‌داد!! این چه برداشتى است؟! مى‌توانیم اصلاً راجع به این قضیه فکر کنیم. حالا بروید فکر کنید مگر قرار است همه را ما بگوییم؟! بروید فکر کنید که باید شخص چه چیزى را در ذهنش تصور کند که حتى اگر خدا بگوید: آقا این قضیه براى تو پاداش ندارد و همین‌که الآن هستى، همین هم خواهى بود [باز این کار را انجام بدهد]؟! قضیۀ «لیَستَنقِذَ عِبادَک» این است! این عبارت «بَذَلَ مُهجَتَهُ فیکَ لیَستَنقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَةِ» جواب این سؤال است! مسئله مسئلۀ درجه نبود! مسئله مسئلۀ مقامات نبود!

جلسه ۷۵۱

7
  • امام حسین علیه‌السلام؛ رحمت واسعه و باب نجات امت

  • اینها یک چیزهایی‌ است که خدا داد و خدا خودش مى‌داند که چه چیزی بدهد! مسئله یک حیثیت و رحمتى بود! «السَّلامُ عَلَیکَ یا رَحمة الله الواسِعة» و «بابُ نَجاةِ الأمة»1 که دربارۀ امام حسین علیه‌السّلام داریم یعنى وقتى که خدا بندگان خودش را هدایت مى‌کند چه درجه‌اى براى خودش قرار مى‌دهد؟ خدا که دیگر درجه ندارد. یعنى خدا بالاتر مى‌رود؟! مثلاً این‌طور است که خدایا تو که به این بندگانت رحمت مى‌کنى، امید است که به مقام محمود برسى! گفت: بابا ما حامدش را نخواستیم چه برسد به محمودش! حامد و محمودش برای مظاهر ماست! من حقیقة الأشیاء هستم و حقیقة الأشیاء نه حامد مى‌خواهد، نه محمود مى‌خواهد، نه حمید مى‌خواهد و نه احمد مى‌خواهد، هیچى نمى‌خواهد! وقتى که من حقیقة الحمد هستم دیگر اوصاف و صفات خارجى آن حقیقه الحمد از من تراوش مى‌کند و من خودم به چیزى نمى‌رسم!

  • علت دست توسل دراز کردن ماسو‌ی‌الله به امام حسین علیه‌السلام

  • خب وقتى خدا این‌طور هست، پس چرا امام حسین نباشد؟ اینجاست که همۀ انبیاء از آدم تا روز قیامت دستشان باید به دست امام حسین باشد! مسئله این است! دست توسل و التجاء تمام ماسوی‌‌الله باید به این سمت باشد یعنى همان حقیقت ربوبى!

  • روز عاشورا، روز تجلى همۀ اسماء و صفات

  • تجلى نفس حقیقت ربوبى در روز عاشورا

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمایند که روز عاشورا روز تجلى همۀ اسماء و صفات است! کمی راجع به آن فکر کنیم که منظورشان چیست؟! همان حقیقت ربوبى در روز عاشورا تجلى کرده است! دیگر مقام محمود چیست؟! «إنَّ لَکَ فی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لا تَنالُها إلاَّ بِالشَّهادَةِ» چیست؟! اینها هم در اینجا هست نه‌اینکه نباشد اما قضیه عمیق‌تر است! عمقش این است یعنى همان نفس حقیقت ربوبى تجلى کرده است! آن‌وقت این کربلا مثل بقیۀ کربلاها مى‌شود؟! کربلاى هویزه، کربلاى طهران، کربلاى مشهد، کربلاى کالیفرنیا، کربلاى استرالیا، کربلاى فلسطین و کربلاى غزه! بالأخره همه‌جا کربلاست!

    1. . الأمالی، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۱۱۲:
      «[قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم]:وَ أمّا الحُسَینُ: فَإنَّهُ مِنّی ... و بابُ نَجاةِ الأُمَّةِ.“»

جلسه ۷۵۱

8
  • گفتنش آسان است اما از پس برآمدن مشکل است! دست بردن در کربلا، پا روى دم شیر گذاشتن است، باید حواسمان باشد!

  • آن رحمت، این مى‌شود. خب شما نگاه کنید ببینید آمد و در یک جا متحد شد و یک وحدت در اینجا پیدا شد و دیگر سید الشهداء علیه‌السّلام از مصداقیت بیرون آمد و عین حقیقت ربوبى در نزول وحدت، رحمت، عطوفت، صدق، صفا، حمیت، مردانگى و حریت شد. حرّتر از خدا چه کسى را در دنیا سراغ دارید؟! هیچ کسی! گردنش از همه کلفت‌تر است و از همه زورش بیشتر است و از همه غالب‌تر است! موشک و صاروخ و شهاب یک و دو و سه و اینها نمى‌تواند به خدا برسد که بخواهیم خرجش را زیاد کنیم و به هوا بفرستیم که ببینیم می‌توانیم خدا را بزنیم یا نه؟! نه، سوختش تمام مى‌شود و از همان بالا به پایین برمى‌گردد! نه بمب‌هاى اتمى و نه هیدروژنى و نه موشک‌هاى قاره‌پیما، هیچ‌کدام از اینها به قدرت بمب و موشک خدا نمى‌رسد!

  • لذا از همه آزادتر و حرّتر است. ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ﴾1 قداره‌بند کیست؟! جلو بیاید! چه کسی موشک مى‌سازد که ما را بزند؟! موشک مى‌سازید که ما را بزنید؟! این موشک‌هایى که دول کفر مى‌سازند به‌خاطر چیست؟! به‌خاطر این‌ است که مى‌خواهند به جنگ با خدا بروند! به‌خاطر این است ‌که مى‌خواهند به جنگ با اسلام بروند! این موشک‌ها و این چاشنى‌ها که بعضی از آنها هنوز به هوا نرفته منفجر مى‌شود! این دول کفر که موشک مى‌سازند به‌خاطر این است که مى‌خواهند به جنگ خدا بروند! خدا هم مى‌گوید: خیلى خوب بیا بالا بیا بالا آن‌وقت همین‌که مى‌خواهد از لایۀ اوزون رد بشود همه پودر مى‌شود و به زمین مى‌ریزد! این حریت مطلقه است! این حریت در امام حسین هم هست! در روز عاشورا این حریت آمد و حاکم شد؛ حریت ربوبى!

  • از تمام دنیا سى هزار نفر آمدند، حضرت اصلاً مى‌گوید: سه میلیارد جلو بیایید و ده میلیاردش بکنید و بیایید! وقتى من از این بدنم گذشتم حالا چه یک نفر جلویم باشد و دستم را ببندید و گردنم را بزنید و چه سه میلیارد باشد، هردو یکى است! به تقابل ]نیاز[ ندارد! حالا جمعیت را هم زیاد کنید، خودتان را خسته کرده‌اید!

    1. . سوره غافر (40) آیه 19. الله شناسی، ج 2، ص 221:
      «پادشاهى و اختیار بر نفوس امروز براى چه كسى مى‌باشد؟!»

جلسه ۷۵۱

9
  • دلیل اشک ریختن اولیاء الله برای روز عاشورا

  • این حریت که حریت ربوبى است و این حق که حق ربوبى است و این رحمت که رحمتِ ربوبى است، هرچه ربوبى هست در روز عاشورا تجلى پیدا کرد! لذا بزرگان و اولیاء و عرفاء الهى که به قضیۀ عاشورا نگاه مى‌کنند و اشک از چشمشان درمى‌آید اینها را مى‌بینند، تیر خوردن را نمى‌بینند! مگر مى‌شود کسى ادراک کند و اشک از چشمش نیاید؟!

  • علت اشکال کردن افراد به اولیاء الله

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در آن صحبتشان در آن جلساتى که با یکى از رفقا و دوستان راجع به سیر و سلوک داشتند و رفقا باید شنیده باشند مى‌فرمایند که یعنی تا این حد یک نفر جلو مى‌آید که زن و بچۀ خودش را فداى ما کند؟! تا این حد؟! اصلاً قابل تصور نیست و ما نمى‌فهمیم! ما که در اینجا نشستیم یک محدودیتى در رحمت، عطوفت، تصور و ادراک داریم و آن محدودیت نمى‌گذارد و به‌خاطر همین محدودیت خودمان است که ما به کار اولیاء خدا اشکال مى‌کنیم نه به‌خاطر اشکال در آنها! اینکه مى‌گوییم که اگر کسى در کار اولیاء خدا شک کند آن شک، به نفس خودش برمى‌گردد! چون تو ناقص هستی شک مى‌کنى، اگر آدم ناقص نباشد و ادراکش بالا برود دیگر شک نمى‌کند. وقتى امام صادق علیه‌السّلام مى‌فرمایند که در تنور برو،1 اگر من بخواهم شک کنم این شک به امام صادق برمى‌گردد یا به من برمى‌گردد؟! او که امام است، امام که شک کردن ندارد! این شک به من برمى‌گردد که ناقصم، بالا می‌آیم و دیگر شک نمى‌کنم. آن خراسانى اندازه‌اش تا اینجا بود و کوتوله و یک سانتی متر بود، شک مى‌کرد! همۀ خراسانى‌ها را نمى‌گویم! حالا اگر بگویم مى‌گویند که منظورتان فلانى است! می‌گویند که گفته خراسانى ولى منظورش شخص دیگری است! حالا هرچه مى‌خواهند بگویند. شخصی مى‌گفت که من نمى‌دانم چرا این‌قدر در این محله دزدى مى‌شود؟! تعجب می‌کنم! همه این دزدى را به من نسبت مى‌دهند و عجیب اینجاست که همۀ اجناس دزدیده شده هم در خانۀ من پیدا مى‌شود! این باعث تعجب است! حالا ما هرچه مى‌گوییم، این مى‌گوید که به من گفتى و آن دیگرى مى‌گوید که به من گفتی! آقا به خدا و به پیر و پیغمبر منظورم یک نفر نیست بلکه منظور من هرکسى است که مصداق است. می‌گویم که نیست نیست، به خدا نیست! می‌گویند که‌ هست. خیلى خوب هست که هست بگذار باشد! حالا که این‌طور است بگذار باشد!

    1. مناقب آل‌أبی‌طالب علیهم السّلام، ج 4، ص 237؛ آموزه‌های ولایت، ج 2، ص 267.

جلسه ۷۵۱

10
  • بیان مطلبی راجع شک به استاد

  • چون اندازۀ من یک سانت است شک مى‌کنم که الآن این کلام امام علیه‌السّلام منطبق با حق است یا نه؟! کلام پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم منطبق با حق است یا نه؟! در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم خیلى از افراد بودند که ایشان هرچه مى‌گفتند شک مى‌کردند و از من مى‌پرسیدند: حرف ایشان صحیح است یا نه؟ از من مى‌پرسیدند! پیش من مى‌آمدند! نه یکى و دوتا، خیلى‌ها [می‌آمدند]! مى‌گفتم که اگر غلط است پس چرا پیش ایشان آمدى و دستور مى‌گیرى؟! اینجا چه‌کار مى‌کنى؟! خب بلند شو برو! نه دل رفتن داشت و نه دل [ماندن] داشت! خب بلند برو! مگر نمى‌گویى که شک دارم؟! خب بلندشو برو! [وقتی] آدم شک بکند باید برود. اگر به صحت کلام استاد شک نکنی که دیگر خودت استادى! یعنى وقتى که به یک مرتبه‌اى برسى که شک نکنى و آن حقیقت را بفهمى، حقیقت دیگر برای تو فعلیت پیدا کرده است. پس تو اصلاً نباید به شک خودت توجه کنى و باید دائرۀ شک را از خودت دور کنى! این ارتباط با مسئلۀ ولایت مى‌شود که امام علیه‌السّلام و آن عارف و ولىّ‌اى که متصل است ...! بنده الآن در این زمان کسى را نمى‌شناسم که به یک هم‌چنین مسئله‌اى متصف باشد.

  • این را هم از این نظر عرض کردم که امروز خیلى از تعابیر دیگر جایشان را عوض کرده‌اند و هر کسی هرچه دلش مى‌خواهد مى‌گوید! واقعاً طرف پایش را از روى بیل برداشته و پشت میز آمده است و براى ما اعلامیه مى‌نویسد و برای ما خط‌ونشان مى‌کشد و براى ما برنامه مى‌نویسد! بابا تو برو همان شلغم و چغندرت را بکار! بگذار هر کسی در همان مسئله و حیطۀ تخصص خودش صحبت کند! تو که مى‌گویى: باید این و آن را گفت، حالا تو خودت چه کسى هستى؟! آخر تو که اگر جمجمه‌ات را باز کنند به‌اندازۀ سر گنجشک هم در آن مغز پیدا نمى‌شود و بقیه‌اش چیزهاى دیگر است چه کسى هستى که دارى چیز مى‌نویسى و این حرف‌ها را می‌گویی؟!

جلسه ۷۵۱

11
  • این مسائل به‌خاطر این است که ما حدود خودمان را فراموش کرده‌ایم! حد را فراموش کرده‌ایم. سابق براى خط‌کشى خیابان متخصص مى‌آوردند! الآن همه در مسائل تخصصى شرع و فقه و عرفان دخالت مى‌کنند، همه دخالت مى‌کنند! آن شخصى که یک ورق فلسفه نخوانده دارد مسائل فلسفى را رد مى‌کند! آخر عمه جان! احادیثى که مربوط به حیض و نفاس است چه ربطى به فلسفه و عرفان نظرى دارد که انسان بخواهد در همه چیز اظهارنظر کند؟! خب اگر خواندى، پیش چه کسى خواندى؟! چه چیزی خواندى؟! بیا جلو بنشین و صحبت کن! وقتى نخواندى بگو من نمى‌دانم! [از او] سؤال مى‌کنند که آقا نظر شما راجع به عرفان محی‌الدین چیست؟ [می‌گوید که] اینها را قبول ندارم! خب ندارى چون نخواندى که قبول ندارى آقاجان! تو که نخواندى؛ تو که این درس‌ها را نگرفتى و تو که فلسفه و عرفان نظرى را نخواندى، والله و بالله این مباحث ده‌ها مرتبه از آن دروس اصول و فقهى که ما ارائه مى‌دهیم مشکل‌تر و عمیق‌تر است! خب این نیست که ما از پشت کوه آمده باشیم! ما هم اینها را خواندیم و هم آنها را خواندیم، سال‌های سال [خواندیم]. پانزده سال درس خارج این و آن را رفتم، نه یکى و نه دوتا بیش از پانزده بیست‌ یا بیش‌تر از اساتید درس خارج از بزرگان را این‌طرف و آن‌طرف دیدم. از پشت کوه که نیامدیم! با این مطالب اصول و فقه که قضایا حل نمى‌شود! آخر انسان بنشیند و هرچه‌ دلش مى‌خواهد بگوید؟! [می‌گوید:] من این را قبول ندارم! خب تو چه کسى هستى که قبول ندارى؟! تو که اطلاع ندارى! نمى‌توانى بگویى که من اطلاع دارم چون نخواندى! اگر خواندى اساتیدت چه کسانی بودند؟! پرونده‌ات که مشخص است! درس‌هایت که مشخص است! مسائلت که مشخص است!

  • چرا ما باید از حدّ خودمان پا فراتر بگذاریم؟! چرا باید در مسائلى که متخصص نیستیم وارد شویم و نظر بدهیم؟! همان‌طورى‌که نباید اجازه بدهیم کسى که فقیه نیست در مسائل فقه دخالت کند و این احکام را براى مردم ابراز و اظهار کند، همین‌طور هم نباید اجازه داد تا کسى که نسبت به مسائل فلسفى و عرفان نظرى تخصص ندارد دخالت کند، نباید اجازه داد و افراد نیز نباید اجازه بدهند! خودِ اشخاص نباید اجازه دهند و مجامع علمى هم نباید اجازه دهند که اشخاص دخالت کنند و مطالب را به این نحوه بگویند که بعد به‌واسطۀ صیت و شهرت آنها این مطالب دستخوش [انحراف] شده و موجب وهن بشود! افراد سیزده، چهارده، پانزده و هفده ساله که وهن را نسبت به دین ایجاد نمى‌کنند، وهن را افرادى که بالاتر از هستند و هفتاد و هشتاد سال سن دارند ایجاد مى‌کنند! این افراد هستند که اعتقادات مردم را به‌واسطۀ ندانم‌کارى‌هاى خودشان و مطالبى که در تخصص آنها نیست زیر سؤال مى‌برند!

جلسه ۷۵۱

12
  • مسئلۀ رحمت به یک قضیۀ واحد برمى‌گردد پس در این ظهور خارجى که قطعاً در دیدگاه ما متعدد است تفرقه است اما این ظهور خارجى به یک حقائق نفسانى برمى‌گردد. می‌بینید که آن حقائق نفسانى نزدیک‌تر مى‌شود و این زاویه به هم‌ نزدیک‌تر مى‌شود، مى‌شود مى‌شود تا به یک سرچشمه مى‌رسد که عبارت از یک رحمت الهى است. آن یکى عبارت از سخاء و جود الهى است! آن یکى عبارت از عدل الهى است! آن یکى عبارت از حریت الهى است که مقام عزت و کبریائیت است که ما از آن تعبیر به حریت مى‌کنیم.

  • معنای «عزیز» در قرآن

  • هو العزیز، عزیز یعنى شخصى که داراى عزت است و اجازۀ ورود به حریم خود را نمى‌دهد، این را عزیز مى‌گویند. عزیز یعنى کسى که اجازۀ ورود به حریم را نمى‌دهد! در یک مرتبه‌اى قرار دارد که در آن مرتبه غیر نمى‌تواند وارد حریم او بشود. این جنبه جنبۀ وحدت است.

  • هدف افلاطون از بیان مُثل افلاطونى

  • مُثل افلاطونى مى‌خواهد این را بگوید یعنى افلاطون مى‌خواهد در مقام تشبیه به مُثل به این مرتبه برسد که همۀ حقائق اشیاء در خارج ...

  • شما دربارۀ صفات دیده‌اید حالا دربارۀ خود ذوات این مسئله را مشاهده کنید. گرچه همۀ این ذوات از نقطه‌نظر خارجى بروز و ظهورات متفاوته‌اى دارند؛ هرکدام یک رنگ دارند، یک شکل دارند، یک چشم و ابرو دارند، یک وزن دارند و یک خصوصیت و آثار خارجى دارند ولى وقتى که این ذوات در مرحلۀ ذاتى خودشان ـ نه در مرتبۀ صفاتى که گفتیم ـ عمیق و مجرد و اینها شدند، همه به آن حیثیت و قضیۀ ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾1 برمى‌گردند. آن قضیۀ ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ چیست؟ یک حیثیتِ واحده است. ولى وقتى که همین پایین مى‌آید و پایین مى‌آید مى‌بینیم دائماً انشعاب پیدا مى‌کند انشعاب پیدا مى‌کند و یکى عبدالرحمن بن ملجم مرادى مى‌شود و یکى هم على بن أبى طالب هاشمى می‌شود! اصلاً دو ظهور مختلف که بین زمین و آسمان بین آنها فرق وجود دارد! یکى عمر بن سعد و عبیدالله بن زیاد مى‌شود و یکى هم حسین‌ بن على و افراد و حواریون او می‌شود! اینها همه در مقام بروز و ظهور به آن حیثیت مى‌رسند.

    1. . سوره ص (38) آیه 72. مطلع انوار، ج 13، ص 141:
      «زمانى كه از جهت خلقت مادى و معنوى او را استوار نمودم و به مرتبۀ استواء تام رسانیدم و از روح و ذات خود در آن دمیدم، [آنگاه در برابر او سجده آرید].»

جلسه ۷۵۱

13
  • نتیجۀ تحت تربیت اولیاء و امام قرار گرفتن

  • افلاطون در مُثل مى‌خواهد به این حقیقت واحده اشاره کند که همۀ موجودات در آن اصل و حقیقت خودشان به یک نقطۀ واحد مى‌رسند که در آن نقطه [یکی می‌شوند] در عبیدالله بن زیاد هم ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ وجود دارد منتها حالا چه مى‌شود که او از این حیثیت استفاده نمى‌کند و آن را باطل مى‌کند و عمر خودش را به لهو، لعب، تعلق به دنیا و بُعد از [خدا] مى‌گذراند، او دیگر دستِ خودش است. در عمر سعد هم این قضیه وجود دارد؛ عمر سعد از اول که به دنیا آمد، دندان [خیلی بلند] و دُم تا کجا که نداشت! یک بچه‌اى مثل بچه‌هاى معمولى بود، مثل افراد دیگر! از مادرش شیر خورد و فلان و بزرگ شد و اتفاقاً در میان افراد هم موجه بود و خیلى‌ها به او توجه داشتند و پشت سرش نماز مى‌خواندند! این خودش را تحت تربیت قرار نداد! اگر عمر سعد مى‌آمد و خودش را در تحت تربیت قرار مى‌داد، یکى از اصحاب امام حسین علیه‌السّلام می‌شد و به‌جاى اینکه در شب عاشورا در مقابل حضرت تیغ و شمشیر بکشد، این‌طرف مى‌آمد. حر آمد، زهیر بن قین بجلی آمد، آن جنبۀ خودش را تربیت کرده بود و یک پوششى قرار داده بود، حضرت آن پوشش را برداشت و او آمد. همۀ اینها به آن جهت وحدت آمدند و خودشان را وارد در صفّ وحدت کردند؛ صفى که صف جدا بود.

  • خب من خیال مى‌کنم که این مسئله و این مطلب تا اینجا نسبت به قضیۀ مُثل افلاطونى روشن شده باشد حالا کتاب را مى‌خوانیم، این چند خط را می‌خوانیم.

  • و حاصُلها أنَّ جمیعَ المادیاتِ و الزمانیاتِ و إن کانَت فی أنفسِها و بقیاسِ بَعضِها إلى بعضٍ مفتقرةٌ إلى الأمکنةِ و الأزمنةِ و الأوضاعِ الموجبةِ لحجابِ بَعضِها عن بعضٍ.1

  • این مسائل مادى و این ظهورات مادى خودش موجب تفرقه و جدا کردن و جدا شدن است.

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 51.

جلسه ۷۵۱

14
  • لکنَّها بِالقیاسِ إلى إحاطةِ عِلمِ اللهِ تَعالى إلیها عِلماً إشراقیاً شُهودیاً و انکشافاً تامّاً وجودیاً فی درجةٍ واحدةٍ مِن الشُّهودِ و الوجودِ لا سَبقَ لِبعِضها عَلى بعضٍ مِن هذهِ الحیثیةِ فَلا تَجَدُّدَ و لا زوالَ و لا حدوثَ لها فی حضورِها لَدَى الحقِّ الأولِ.

  • [لکن این] با قیاس به احاطۀ علم خدا [این‌گونه است] یعنى اینکه همه به‌واسطۀ اسماء و صفات او در زیر چتر علم الهى قرار دارند که این علم عبارت از یک علم اشراقى است یعنى آنها به‌واسطۀ افاضه و اضافۀ اشراقى در تحت علم الهى قرار گرفتند نه‌اینکه آنها یک موجودات خارجى باشند و خدا بر آنها اطلاع داشته باشد، نه! این جنبۀ وحدت را در اینجا لحاظ نمى‌کند. و انکشافاً تامّاً وجودیاً ... در یک درجۀ از شهود و وجود قرار دارند یعنى در یک درجۀ از ربط قرار دارند، یک ریسمان بین خدا و همۀ این موجودات برقرار است نه‌اینکه هر کسی یک ریسمان جدا داشته باشند و این ریسمان با آن ریسمان تفاوت داشته باشد.

  • لا سَبقَ لِبعِضها عَلى بعضٍ ... از نقطه‌نظر این حیثیت، یکى بر دیگرى سبقتى ندارد و همه در یک لحظۀ دهرى نشئت پیدا کرده‌اند و نه تجددى براى آنها حاصل خواهد شد و نه زوال و نیستی و حدوثى در حضور حق اول؛ در این کیفیت حضور، اول و آخر ندارد! من‌باب‌مثال وقتى که مى‌خواهید این کتاب را در کتابخانه‌تان بگذارید، اول و آخر ندارد که اول صفحۀ اول این کتاب در کتابخانه مى‌رود و بعداً صفحۀ دوم می‌رود، نه! خود این کتاب داراى صفحات اول و دوم هست ولى وقتی این کتاب را در کتابخانه گذاشتید، همه باهم در کتابخانه مى‌رود. این‌ موجودات هم لَدَى الحقِّ الأول به این حیثیت هستند؛ همۀ این موجودات به یک عنایت الهى خلق شده است منتها خود آنها رتبۀ اول و دوم دارند؛ خودشان در رتبۀ خودشان اول و دوم دارند اما نه‌اینکه ... مثلاً الآن من دستم را اینجا مى‌گذارم، اول کدام یک از انگشتانم روى زمین آمد؟! همه باهم آمدند. نگاه کنید، این پنج انگشت را گذاشتم و هیچ‌کدام بر دیگرى تقدم و تأخر ندارند ولى اگر بخواهید از یک ‌طرف به طرف دیگر بشمارید، یکی بر دیگری مقدم مى‌شود؛ اولی مقدم بر دومی و سومى مقدم بر چهارمی و چهارمى مقدم بر پنجمی می‌شود؛ خودشان باهم در وضع فرق مى‌کنند ولى از نقطه‌نظر تعلق اراده یکى است.

جلسه ۷۵۱

15
  • این خیلى مثال ساده بود که برایتان زدم که این تعلق اراده، اول و دوم دارد اما خودش از نقطه‌نظر انتسابش به مرید هیچ فرق نمى‌کند! آخرى مثل اول و اولى مثل وسط و وسطى مثل آخر است. بنابراین اراده متعدد نشد، مراد متعدد است ولى مرید واحد است و ارادۀ او هم ارادۀ واحد خواهد بود.

  • فلا افتقارَ لها فی هذا الشهودِ إلى استعداداتِ الهیولانیةِ و أوضاعٍ جسمانیةٍ.

  • دیگر در این شهود احتیاجى براى خلق این اشیاء به استعداد هیولانى [و وضع‌های جسمانی] نیست که اینها مستعد باشند، خدا نیاز به استعداد و اوضاع جسمانیه ندارد، اصلاً اوضاع و استعدادات را او ایجاد مى‌کند نه‌اینکه اینها [ مستعد باشند].

  • فَحُکمُها مِن هذهِ الجهةِ حُکمُ المجرداتِ عَن الأمکنةِ و الأزمنةِ فالأقدمونَ مِن الحکماءِ ما راموا بالمثلِ المفارقةِ إلاّ هذا المعنى دونَ غیرِه لئلا یَرِدَ علیهم المحذوراتُ‌ الشنیعةُ المشهورةٌ.

  • حکم این اشیاء خارجى یعنى مادیات و زمانیات از این جهت، حکم مجردات از ازمنه و امکنه هستند یعنى هیچ تفاوتى بین اینها و ازمنه و امکنه نیست. واقعاً و انصافاً مرحوم سید که همین صاحب افق مبین باشد در اینجا حق مطلب را ادا کرده است! پس منظور قدماء از حكماء از مثل افلاطونى فقط این جهت بود و غیر از این نبود، براى اینکه محذورات شنیعۀ مشهوره براى اینها نیاید.

  • و لک‌ أن تَقول بَعدَ تسلیمِ أنَّ الأشخاصَ الکائنةَ التی وجودُها لَیس إلاّ وجوداً مادیاً صَحَّ کونُها مجردةً باعتبارٍ آخرَ لِکنَّ لا ریبَ فی أنَّها متعددةٌ فی وجوداتِها.1

  • شما مى‌توانید این‌طور بگویید که بعد از اینکه ما این مطلب را بپذیریم که آن اشیاء خارجى که وجودش غیر از وجود مادى نیست به اعتبار دیگر مى‌توانند مجرد باشد لکن شکى نیست که در وجودش متعدد است. اما به یک اعتبار دیگر اینها مى‌تواند مجرد باشد. این عبارت عبارات دقیقى است و در اینجا باید ملاحظه کنیم که مى‌فرماید خود اینها به یک اعتبار دیگر مجردند نه‌اینکه یک امر مجردى در کنار اینها هست! نه، صَحَّ کونُها مجردةً؛ خود اینها مجردند. یعنى یک حیثیت ربطیه بین ماده و تجرد وجود دارد که آن حیثیت ربطیه را ما نمى‌بینیم و از آن غفلت مى‌کنیم و جنبۀ مثالى را ـ همان‌طورى‌که در جلسات گذشته عرض کردم ـ یک چیز جدا مى‌بینیم و جنبۀ مادى را هم یک چیز جدا می‌بینیم و بعد خیلى زور بزنیم بین این دو یک ربطى برقرار مى‌کنیم و مى‌گوییم آن بر این تسلط دارد نه‌اینکه بخواهیم هردو را یکى ببینیم! وقتى یکى مى‌بینیم که چشم باطن ما بتواند با چشم ظاهر ما یکى بشود! اگر این شبکیه، قرنیه، زجاجیه و عینیه ـ مثل حوریه! نمى‌دانم چرا همۀ اینها را این‌طور درست کرده‌اند؟! ـ با چشم باطن ما یکى بشود، وقتى یکى شد آن‌وقت ما هم بین آن چشم باطن و این چشم ظاهر دیگر تفاوتى نمى‌بینیم. با چشم ظاهر چیزى را مى‌بینیم که دیگرى با چشم ظاهر نمى‌بیند! خیلى عجیب مى‌شود که انسان با همین چشم چیزى را مشاهده مى‌کند که کسى که کنارش نشسته است نمى‌بیند! [مثلاً] این مى‌گوید: این آمد و رد شد! او مى‌گوید: من ندیدم! چه چیزی رد شد؟! من که اینجا نشسته بودم چیزی ندیدم، خواب دیدى؟! حواست پرت است؟! صبحانه‌ات [دچار تغییر] شده است؟! کمی هم‌چنین ثقل پیدا کرده‌اى! مى‌گوید: بابا من دیدم. مى‌گوید: من ندیدم، مالیخولیایى شدى! ببرید و به او قرصش بدهید! ولى [چشم‌های] او یکى شده است! وقتى هردو چشم یکى بشود دیگر مسئله براى او تفاوتى نمى‌کند.

    1. همان.

جلسه ۷۵۱

16
  • و المنقولُ عَن أفلاطونیین مِن أنَّ لِکلِّ نوعٍ جسمانی فرداً مجرداً أبدیاً دالٌ على وحدتِها کما یدلُّ على تَجردِّها، کَیفَ و التجرد أیضاً مستلزمٌ لِلوحدةٍ کَما بُرهِنَ علیه فَحملُ کلامِهم على ذلک المعنى فی غایةِ البعدِ.

  • وحدت شدیدتر، معلولِ تجردِ شدیدتر

  • آنکه از افلاطون نقل شده است بر وحدت این اشیاء ‌دلالت مى‌کند همان‌طورى‌که بر تجرد این موجودات دلالت مى‌کند. کَیفَ و التجرد أیضاً ... تجرد مستلزم وحدت است همان‌طورى‌که برهان بر آن اقامه شده است که وقتى که دو شیء از آثار و از خواصّ ماده، مجرد باشند باید در آنجا وحدت حاکم باشد. لذا در آیات قرآن هم [در مورد] این قضیه مثال آورده شده است: ﴿قُلۡ يَتَوَفَّىٰكُم مَّلَكُ ٱلۡمَوۡتِ ٱلَّذِي وُكِّلَ بِكُمۡ﴾1 در آنجا جنبۀ تجرد است. بااینکه در آنجا جمع است، ولى ﴿ٱللَهُ يَتَوَفَّى ٱلۡأَنفُسَ حِينَ مَوۡتِهَا﴾2 به آخرین مرتبۀ تجرد می‌رسد که در آن دیگر هیچ نوعى از محدودیت نیست. ببینید هرچه تجرد شدیدتر بشود، جنبۀ وحدت در آنجا شدیدتر مى‌شود! این ﴿ٱلَّذِينَ تَتَوَفَّىٰهُمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ﴾3 یک حیثیت وجودى در ازهاق است. همان را به ملک‌الموت نسبت مى‌دهد چون در آنجا عالم، عالم تجردات است و آن حیثیت علّى همان است که بروزات و فروعاتش در حیثیات معلول به نحو ازهاق روح برمى‌گردد و آن حیثیت علّى در وجود بارى به‌نحو أقوى و لایتناهى خواهد بود.

  • بنابراین در اینجا هم خدا این مثال‌ها را براى ما بیان مى‌کند. یعنى شما مى‌بینید که همین مبانى فلسفى در قرآن هست منتها حالا در آنجا حمل مى‌کنند که الله یتوفى و الله آمرٌ بِالتوفّى! امر مى‌کند! مثل اینکه یک پادشاهى نشسته است و امر مى‌کند که ببرید و بگیرید و بزنید! خودش نشسته است و به خلق‌الله مى‌گوید که برو لنگش کن! برو بزن! این امر مى‌کند، او که خودش نمى‌رود! خب نمى‌شود که او برود جنگ کند! این‌هم هم همین‌طور است، خدا امر به ملائکه مى‌کند و هیچ کاری نمى‌کند. خدا که نمى‌آید جان بگیرد! خدا که از آن بالا در این اتاقى که اینها نشسته‌اند و در سرشان مى‌زنند نمی‌آید که جان مرده را بگیرد بلکه خدا امر مى‌کند. همۀ افرادى که هیچ حظ و نصیبى ندارند هم بلد هستند این‌طورى معنا کنند! یا ملک‌الموت حکمِ حاکمى را دارد که به سربازان خودش امر مى‌کند!

    1. . سوره سجده (32) آیه 11. الله شناسی، ج 3، ص 140:
      «بگو اى پیغمبر! شما را قبض روح مى‌كند آن فرشتۀ مرگى كه بر شما گماشته شده است.»
    2. . سوره زمر (39) آیه 42. معادشناسی، ج 1، ص 157:
      «خداست كه جان‌ها را در وقت مرگ آنها مى‌گیرد.»
    3. . سوره نحل (16) آیه 32.

جلسه ۷۵۱

17
  • اینهایى که مى‌گویم شوخى نمى‌کنم! با بسیارى از بزرگان و علماء در بلاد که صحبت مى‌کردم، اینها این آیات را این‌طور تفسیر مى‌کردند. اینکه مى‌گویم باید عرفان و فلسفه خواند براى این است که ما یک معنا و یک هم‌چنین چیزهایی را که یک دهاتى هم یک هم‌چنین معنایى نمى‌کند، به معناى قرآن و کلام وحى نچسبانیم! مى‌گویم: پس فرق بین توفى الله و توفى ملائکه چیست؟! مى‌گوید: خب معلوم است خداوند امر مى‌کند، آن‌ها صبح مى‌آیند و در پرونده نگاه مى‌کنند! گفتم: پس از خواب بلند مى‌شوند و اول نمازشان را مى‌خوانند و بعد می‌بینند که خدا ‌زیر متکای آنها چه کاغذی گذاشته است! این را بیرون مى‌آورند [و مثلاً در آن نوشته شده است که] برو امروز جان این را بگیر و فردا جان آن را بگیر! این‌طورى است؟! [می‌گوید:] باید همین‌طور باشد! باید همین‌طورى باشد! نمى‌دانم به حالت گریه کنم یا بخندم! مثل آن آقایى که مى‌گفت: ﴿وَٱلسَّمَآءَ بَنَيۡنَٰهَا بِأَيۡيْدٖ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ﴾،1 ﴿أَيۡيْدٖ﴾ در اینجا ظهور در «أیدی» دارد. حالا أید این این‌قدر است و أید خدا نمى‌دانم چقدر است!! دست او نیم متر است و دست خدا کهکشان است!! جداً مى‌گفت: ﴿وَٱلسَّمَآءَ بَنَيۡنَٰهَا بِأَيۡيْدٖ﴾ یعنی همین، ظهور آیات حجت است! گفتم: عجب! پس شما ببین دست خدا که اینها را مى‌سازد [باید] خیلى تماشایى باشد! یک روزى معلوم بشود که دست خدا چطورى است و پاى خدا چطورى است، خیلى تماشایى است! واقعاً هم از این‌همه درایت باید در سرمان بزنیم!

  • فَحملُ کلامِهم على ذلک المعنى فی غایةِ البعدِ؛ اینکه کلام اینها را بر این معنا حمل کنیم، خیلى در غایت بعد است که منظور این است که هرکدام از اینها در مرتبۀ تجرد ـ اینکه مى‌گوید، یک جنبۀ مثالِ تنهایى داشته باشند ـ به یک نقطۀ وحدت مى‌رسند گرچه در عالم ماده و شهادت مختلف و متفرق هستند اما رسیدن به آن مرتبه، ازدست دادن تفرق و جذب کردن وحدت و تجرد خواهد بود.

    1. . سوره ذاریات (51) آیه 47.

جلسه ۷۵۱

18
  • تلمیذ: این مطلبى که دربارۀ جملۀ مشهور کلُّ أرضٍ کربلا و کلُّ یومٍ عاشوراء فرموده بودید که به آن مضمون خاصش برمى‌گردد، با این مطلبى که امروز فرمودید در تعارض است!

  • بیان دو تحلیل برای جملۀ مشهور «کلُّ أرضٍ کربلا و کلُّ یومٍ عاشوراء»

  • استاد: این جمله را به دو معناى مختلف مى‌توانیم ترجمه و معنا کنیم یعنى برایش مصداق درست کنیم. یکى اینکه کلُّ أرضٍ کربلا و کلُّ یومٍ عاشوراء به این معناست که کربلا یک واقعۀ اختصاصى نبوده است و [برای] هر کسی در هر نقطه‌اى و در هر جایی از نقطه‌نظر جهت مادى بخواهد شبیه یک هم‌چنین قضایایی اتفاق‌ بیفتد و [شخصی] مورد ظلم قرار بگیرد، این براى او در آنجا صدق کربلا بودن مى‌کند و عاشورا در همان‌جا تحقق پیدا مى‌کند. خب همان‌طور که عرض کردم در آنجا دو مرتبه مى‌توانیم این مسئله را ارزیابى کنیم. اگر بخواهیم از یک جهت ارزیابى کنیم، اولاً اگر دید خودمان را از عاشوراء و کربلا یک دید عادى و پایین و ظاهرى دربیاوریم بنابراین تمام زمین‌ها کربلا و تمام وقایع هم واقعه عاشورا مى‌شود! یعنى هر کسى در هر جاى دنیا، کمونیست یا نصرانى هم باشد همین‌که مورد ظلم قرار بگیرد و یک ناحقى در آنجا انجام بشود، مصداق براى عاشورا بودن در آن واقعه و کربلا بودن در آن سرزمین در اینجا صدق مى‌کند گرچه دانمارک باشد، خب باشد! فرض کنید که نهضت‌هاى مختلف ضدّ [ظلم] باشند [مثلاً] برای ژاندارک هم عاشورا و کربلایى بود. حالا [برای] چهره‌هاى مختلف [هم همین‌طور است]. یعنى وقتى ما بخواهیم توسعه بدهیم [این‌گونه می‌گوییم]، مثلاً فرض کنید که ژنرال تیتو هم با همان آلمان‌ها و نازى‌ها مبارزه کرد و برای آنها هم همین مسئله بود! چگوآرا هم [همین‌‌طور] بود.

  • اینکه عرض مى‌کنم به این‌ خاطر است که الآن بعضى‌ها نسبت به این عقیده دارند نه‌اینکه ندارند! بنده حتی از خیلى از سخنرانان سابق در زمان شاه سخنرانى‌هایى شنیدم که اینها همه را در یک خط ذکر مى‌کردند منتها حالا کمی بالا و پایین دارد! نوارهایشان را گوش دهید و صحبت‌هایشان را نگاه کنید و ببینید تحلیل و توجیهى که از نهضت امام حسین علیه‌السّلام مى‌کنند، یک نهضت ضد ظلم است! خب ظلم همیشه هست! یزید که فقط آن زمان نبوده است، در زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ابوسفیان، ابوجهل، عتبه و شیبه بودند! در زمان امیرالمؤمنین معاویه بود و در زمان امام حسن و امام حسین و امام زین‌العابدین علیهم‌السّلام هم بودند و قبلش از هابیل و قابیل شروع مى‌شود و همین‌طورى جلو مى‌آید، برای ابراهیم هم‌ یک عاشورا و کربلایى بود! و یا افرادى که در مقابل ظلم ایستادند گرچه پیغمبر یا اولیاء خدا نبودند و از افراد عادى بودند، برای آنها هم یک هم‌چنین مسئله‌اى بود. افرادى که الآن هم حتى زنده هستند و پیر هستند و یک زمانى هم آنها آن کارها را انجام دادند، در یک عاشورا و کربلایى بودند و همیشه این بوده است.

جلسه ۷۵۱

19
  • روى این حساب مازیار و بابک خرم‌دین و اینهایى که در برابر خلفاء در ایران قیام کردند هم عاشورا داشتند! گرچه اینها زرتشتى بودند هم این ‌کار را انجام دادند و الآن هم همین‌طور است. فرض کنید اینهایى که در فلسطین با یهودى‌ها مى‌جنگند، الآن هم تمام فلسطین عاشورا و کربلاست! این یک تحلیل است یعنى تحلیلى که فقط یک گروه مظلوم تحت سلطه و تحت یک گروه سلطه‌گر و ظالم قرار مى‌گیرد گرچه این کافر باشد و آن‌هم کافر باشد، از این نقطه‌نظر تفاوتى نمى‌کند.

  • حالا بگذریم از اینکه اگر این گروه در تحت ارتباطات سیاسى ما یک تعارضاتى پیدا کرد، دیگر عاشورا و کربلا آنجا ازبین مى‌رود! چون طبعاً در آن موقع ملاحظات سیاسى غلبه خواهد کرد! حالا ما به این کار نداریم، [منظور] کسانى است که این ملاحظات سیاسى را ندارند و هرجا به هر کیفیتى ظلم و ستم باشد، آنجا را کربلا و عاشورا مى‌دانند، این یک [تحلیل است]!

  • اگر این‌طور بدانیم خیلى اشکال وارد مى‌شود و در این‌صورت دیگر عاشورا را یک عاشورایى که در آن یک حیثیت خاص است درنظر نگرفتیم بلکه فقط عاشورا را از این دیدگاه درنظر گرفتیم که یک گروه مظلومى در تحت سلطۀ یک گروه ظالمى قرار گرفته است! خب ظالم که همیشه هست و مظلوم هم همیشه هست، دیگر چرا اختصاص به امام حسین علیه‌السّلام و آن زمان داشته باشد؟! نه! همیشه بوده است! همیشه ظالم و مظلوم بوده است! خب [قضیۀ عاشورا] روز دهم محرم بوده است حالا یکی هم ممکن است پانزدهم ربیع بشود! حالا آن موقع تابستان بوده است و یک روز هم ممکن است وسط زمستان باشد، تفاوتى ندارد.

  • فرق عاشورا با دیگر جریانان مشابه تاریخی

  • پس این عاشورا، عاشورایى که مى‌گوییم نیست! ما یک عاشورایى را مى‌گوییم که در آن عاشورا مدیریت و تدبیر با امام معصوم است! قضیه این است! اگر در این مسئلۀ گروه تحت ظلم و ستم فقط این ملاک باشد که اسم عاشورا را روی آن بگذاریم، دیگر نباید امام حسین علیه‌السّلام به لشکر حر بن یزید ریاحى آب بدهد! در آنجا باید مبارزه کند. مبارزه به این مى‌گویند که انسان راه نفوذ بر حریف را به هر کیفیت و به هر طریقى ایجاد کند و راه نفوذ حریف به خود را به هر کیفیت مسدود کند؛ سیطره و جلوگیرى از سیطره! این را به هر طریقى ببندد! چرا امام حسین به لشکر حر آب داد؟! وقتى معاویه فرات را بست و حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام باز کرد، چرا حضرت گفت: بیایید آب بخورید؟!1 چرا امیرالمؤمنین وقتى به عمروعاص غلبه کرد او را نکشت؟! چرا؟! این چراها خیلى زیاد است که ما را به این وامى‌دارد که داستان صفین داستانى است که تحت رهبرى یک امام معصوم بوده است! داستان کربلا داستانى است که تحت رهبرى یک امام معصوم بوده است! همان امام معصوم اجازۀ جهاد مشترک را به اباالفضل و حضرت علی‌اکبر علیهما‌السّلام نمى‌دهد!

    1. بحار الأنوار، ج 44، ص 266.

جلسه ۷۵۱

20
  • حضرت اباالفضل و حضرت علی‌اکبر در صبح روز عاشورا تصمیم داشتند که نگذارند حتی یکى از اصحاب بیرون بیایند؛ گفتند: هردوى ما باهم و مجتمعاً بدون اینکه جدا بشویم مى‌رویم ـ حالا کسی دیگر هم خواست بیاید، بیاید ـ و بساط اینها را برمى‌داریم! یک مشت شپش و جوجه به ما افتاده‌اند و مى‌خواهند ما را چه‌کار کنند! و این کار هم از آنها برمى‌آمد که بروند و بزنند و قضیه را تمام کنند! مثل همان کارى که پدرشان مى‌کرد! امیرالمؤمنین علیه‌السّلام چه‌کار مى‌کرد؟! وقتى یک تنه مى‌رفت، همه را به هم مى‌مالاند و مى‌رفت! گفتند که برویم این کار را بکنیم. چرا امام حسین اجازه نداد و گفت که نه بایستید؟! قضیه چه بود؟! چه مسئله‌اى در کار بود؟! و ما در روز عاشورا و قضیۀ عاشورا از این چیزها خیلى مى‌بینیم که مسئله را از یک مبارزۀ عادى جدا مى‌کند. خود لشکر امام حسین علیه‌السّلام مى‌توانستند با افراد و اصحاب بیایند و یک حمله بکنند و بگیرند و آن شریعه را ببندند و نگذارند کسى آب بخورد! مى‌توانستند این کار را بکنند. چرا حضرت این کار را نکردند؟! تنها نگرانى ابن‌زیاد و عمر سعد و اینها وجود حضرت اباالفضل علیه‌السّلام بود! گفتم که وقتى که حضرت کشته شد هلهله به پا شد و گفتند کار حسین دیگر تمام شد!

  • اینها چیزهایی است که واقعیت‌ها و قضایاى دیگرى را براى انسان کشف مى‌کند که مسئله فقط یک مسئلۀ کشته شدن نبوده است بلکه یک قضیه‌اى بوده که خیلى بالاتر و عمیق‌تر از این مسائل بوده و آن روح حریت و اینها در این قضیه بوده است! اگر منظور امام حسین یار و یارکشى بود، چرا شب عاشورا به همه گفت که بروید و من بیعتم را برداشتم؟! الآن در کدام‌یک از این صحنه‌هایى که شما این صحنه‌ها را عاشورا مى‌نامید ـ عاشوراى استرالیا، عاشوراى آفریقا، عاشوراى غزه و عاشوراى کجا و ...! ـ این قضیه بوده است که به افراد بگویند بروید؟! آیا شما سراغ دارید؟! در این مطالبى که شما تابه‌حال شنیده‌اید و ما شنیده‌ایم، موردى بوده که حاکم و فرمانده به همه بگوید که شما بروید، اینها فقط و تنها با من کار دارند؟! اگر شنیده‌اید به من هم بشنوانی! یا نه، همه در هر کجاى دنیا با چنگ و دندان و به هر وسیله خواستند غلبه کنند ولى تقدیر خدا جور دیگرى رقم زده است!

جلسه ۷۵۱

21
  • غلبۀ تقدیر خداوند بر تدبیر ما

  • ما مى‌خواهیم تدبیر خود را بر تقدیر خدا غالب کنیم! تقدیر خدا را در زیرمجموعۀ خودمان دربیاوریم! خدا مى‌گوید: ما در کارمان این یک قلم جنس را نداریم! اگر تدبیر تو با تقدیر من مخالف افتاد، آنکه غلبه مى‌کند تقدیر من است نه تدبیر تو، بنشین سر جایت و مواظب مقام عبودیتت هم باش و پایت هم در کفش منِ خدا نکن! همیشه تقدیر من بر تدبیر تو غلبه مى‌کند! از اول تابه‌حال که خلق کرده‌ام یک مورد هم نشده است که تقدیر من مغلوب تدبیرى بشود! تابه‌حال اتفاق نیفتاده است و براى تو هم اتفاق نخواهد افتاد! صحبت در این است. ولى در قضیۀ عاشورا می‌بینید که امام حسین به برادرش اباالفضل علیهما‌السّلام هم مى‌گوید: برو و شوخى هم نمى‌کند! به علی‌اکبر هم مى‌گوید: برو! این چه داستانى است؟! مسئله چه بوده است؟! مسئله فقط مسئلۀ یک ظلم عادى و یک خون ریختن عادى و یک صحنۀ عادى بوده است یا نشان دادن یک عظمت لایتناهى و یک عزت لایتناهى و یک تسلیم عبودیت محضه درقبال معبودیت مطلقه بوده است؟! اگر براى عاشورا این معنا را فرض کنیم آن‌وقت دیگر «کلُّ أرضٍ کربلا و کلّ یوم عاشورا نخواهد بود!

  • بله! از آنجایى که قضیۀ عاشورا یک سمبل است و همه باید خودشان را نسبت به آن نزدیک کنند و از آن باید الگو بگیرند، از این نقطه‌نظر مى‌توانیم بگوییم که در هر صحنه‌اى از صحنه‌هاى دنیا که در آنجا مى‌خواهد حقى اماته بشود و باطلى احیا بشود و یا خونى ریخته بشود، یک نشانه‌اى از عاشورا هم در آنجا هست! چرا که عاشورا یک قضیه شخصیه و مصداقیه است. یک قضیۀ کلى است که این قضیۀ کلى ذومراتب است؛ مرتبۀ اعلاى آن همان است که خودش اتفاق افتاده و مراتب پایینش [همین چیزهای دیگر است]. شما در زندگى خودتان هم عاشورا و کربلا دارید؛ به زنتان زور بگویید، جزو دستۀ یزید شدید! حق بگویید، در دستۀ امام حسین مى‌روید! اینکه چیز مهمى نیست. یعنى انسان همیشه باید همین واقعه و حریت و آزادگى را حفظ کند! انسان همیشه باید حر باشد! همیشه باید آزاد باشد! در ارتباط با رفیقش باید حر باشد! در ارتباط با شریکش باید حر باشد! باید همۀ آن لحاظ و ملاحظات را داشته باشد!

جلسه ۷۵۱

22
  • امام حسین علیه‌السّلام چگونه بود؟! با رفقایش رفیق بود، واقعاً رفیق بود! با حبیب بن مظاهر مى‌نشست و باهم روى خاک غذا مى‌خوردند، آبگوشت مى‌خوردند! داشت مى‌گذشت و می‌دید او نشسته است. او می‌گفت: بیا بنشین بابا! از اسب پیاده مى‌شد، مى‌نشست. همان وقتى که در مدینه آمده بود. یا در مکه حضرت حرکت مى‌کرد و مى‌دید یک فقیرى نشسته است، از حضرت خوشش مى‌آمد. داریم که حضرت در آنجا مى‌نشست و با او غذا مى‌خورد. امام حسن علیه‌السّلام را نگاه مى‌کنید مى‌بینید که اینها با مردم همین‌طور بودند1 و خودشان را نمى‌گرفتند و دم‌ودستگاه براى خودشان درست نمى‌کردند! بیاوبرو و وقت بگیر و بالا و پایینت را بگرد و از این مسائل و این چیزها در آن قضایا نبوده است! چیزهایى که ما داریم خودمان به خودمان اضافه مى‌کنیم که دائماً خودمان را بگیریم و فلان کنیم و مسخره‌بازی‌های مهوع و واقعاً تهوع‌آور نبوده است! بعد هم خودمان مى‌گوییم که امام حسین! کجا امام حسین این‌طور بوده است؟! کجا امام حسن این‌طورى بوده است؟! کجا امام سجاد این‌طورى بودند و وضعشان این‌طور بوده است؟! خلاصه علیٰ‌کلِّ‌حال، اینها مسائلى است که در اینجا باید مورد توجه قرار بگیرد.

  • پس اگر دیدگاه ما نسبت به عاشورا یک دیدگاه فقط توجه به ظاهر باشد، خب بله این کلّ أرض کربلا واقعاً عاشورا مى‌شود چون یک واقعیت در همه مصداق واحد پیدا کرده است. اگر دیدگاه ما یک دیدگاه خیلى متعالى باشد «بَذَلَ مُهجَتَهُ فیکَ لیَستَنقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَةِ» اگر این قسم باشد، دیگر در این‌صورت عاشورا و کربلا اعلى مرتبۀ از نزول ارزش‌ها و مصداق براى آن ارزش‌هاى الهى مى‌شود. این بالاترین مرتبه مى‌شود و پایین‌ترین مرتبه‌اش هم دیگر هر کسى در هرجایى و هر چیزى مى‌تواند در همان موقعیت براى این قضیه و واقعه مصداق بشود، یا این‌طرفى یا آن‌طرفى!

  • نفست اژدرهاست او کى مرده است؟!***از غم بى آلتى او افسرده است2
    1. تفسیر العیّاشی، ج 2، ص 257.
    2. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر سوم، ص 228.

جلسه ۷۵۱

23
  • واقعاً این اشعار مولانا میخ بر مغز آدم مى‌کوبد و بر این حلقه‌هایى که با زنجیر خودمان را به‌واسطۀ این حلقه‌ها به دنیا و شهوات و خواست‌ها وصل کرده‌ایم! و به آن تعلقاتى که به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ با این منقاش‌ها و یک چیزهایى بود که آهن را له مى‌کردند و در تنور مى‌گذاشتند و قرمز مى‌شد، با اینها نمى‌شود اینها را کند! حالا شما نگاه به دوتا جوان مى‌کنید، یک دختر جوان که موهایش پیداست و آن یکى ریشش را تراشیده است، مى‌گویید: اینها کافرند! کجا اینها کافرند؟! اینها از هر مسلمانى مسلمان‌تر و از هر شیعه‌اى شیعه‌تراند! کافر ماییم! کافر ما هستیم که با هزار انبر، گاز انبر، دشنه و درفش نمى‌شود آن هواهاى نفسانى و خواست‌هاى نفسانى و انانیت‌ها را از قلب ما بیرون کشید! جوان است، خطا و گناه و لغزش است و چیزى نیست که آدم بخواهد اینها را به‌حساب بیاورد!

  • خب الحمدلله حداقل دیگر این صف‌هاى کذایى و این آبروریزى‌هایى که تابه‌حال انجام مى‌شد و هرچه هم گفته مى‌شد فقط حمل بر مخاصمه و عناد مى‌شد، [دیگر انجام نمی‌شود]. همین حرف‌ها را ما همان موقع‌ها مى‌زدیم و مى‌گفتند فلانى با حوزه مخالفت مى‌کند! همین‌که الآن دارند انجام مى‌دهند، بنده بیست سى سال پیش اینها را مى‌گفتم و بعد مى‌گفتند: فلانى با جریان حوزه مخالفت مى‌کند! معمولاً همیشه همین‌طور است! آدم یک حرفى را که مى‌زند، آن موقع به خیلى چیزها متهم مى‌شود و بعد مى‌فهمند که این در خانه‌اش بوده است! [گفتم که] طرف مى‌گفت: آقا من نمى‌دانم چقدر در این محله دزدى مى‌شود؟!

  • تاریخ همیشه همین‌طور بوده است‌! واقعاً این جریانات بعد از فوت مرحوم والد ما خیلى براى من سازنده بود! خیلى! من این مطالبى را که در تاریخ و در سیره و در اصحاب مى‌خواندم را ادراک نمى‌کردم، واقعاً ادراک نمى‌کردم و نمى‌فهمیدم چیست! جداً الآن کاملاً برایم ملموس است! الآن دیگر کاملاً ملموس است! یعنى اگر الآن امام زمان علیه‌السّلام ظهور کنند، ـ همین شرائطى که الآن داریم، البته الآن شرائط ظهور را نداریم ـ اولش یک سروصدایی خواهد شد چطور اینکه دیدید سى سال پیش چه سروصدایی شد! دیدید دیگر! انقلاب و فلان و این حرف‌ها! اگر امام زمان الآن ظهور کنند، یک هم‌چنین سروصدایی خواهد شد، ما اولش را قبول داریم. یک سال که بگذرد، چهار نفر دور او نمى‌مانند! چهار نفر! از همین‌هایى که الآن دارند سر و سینه و شکم خودشان را جر مى‌دهند و یا ابن الحسن یا ابن الحسن می‌گویند! چهارتا نمى‌مانند! درست شد؟! چرا؟! چون او مى‌خواهد به امام زمانى خودش عمل کند! نه به خواست‌هاى مردم؛ و من و شما. چهارتا نمى‌مانند!

جلسه ۷۵۱

24
  • من این زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و امیرالمؤمنین علیه‌السّلام و این اوضاع را نمى‌فهمیدم، مگر مى‌شود پیغمبر سرش را زمین بگذارد و بعد سه چهارتا دور این على بمانند؟! اصلاً نمى‌فهمیم! نمى‌فهمیم! کلۀ ما نمى‌کشد! مغزمان نمى‌کشد! ما بعد از فوت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این را فهمیدم. شخصی که تا دیروز به من مى‌گفت که اگر ما بخواهیم یک چیزى از آقا بفهمیم باید به تو بگوییم آن‌وقت این شخص مى‌گوید که این از اول آدم منافقى بوده است که پدرش با او همراهى می‌کرد و هوایش را داشت به‌خاطر اینکه بیشتر از این به ضلالت و گمراهى نیفتد! آخر این چطور مى‌شود؟! خودت مى‌گفتى! آخر این را که خودت مى‌گفتى را چه بگویم؟! آن اشکى که از آن چشمت مى‌آید هنوز در ذهن من هست! آخر این آدم مرا در خانه‌اش دعوت مى‌کند و خورشت بِه هم به من مى‌دهد و ظهر به من مى‌گوید: تو را به آن روح پدرت قسم مى‌دهم پشت این فرد را رها نکن که اگر رها کنى دیگران مى‌آیند دور او را مى‌گیرند! به این عبارت! اشک هم از این ریش‌هایش مى‌ریخت و مثل الآن من ریش‌هاى سیاه و سفیدى هم داشت! اشک مى‌ریخت. این اشک از کجا مى‌آمد؟! الآن همان شخص مى‌گوید که جلد آخر اسرار ملکوت که نوشته است از اول تا آخر دروغ است! این خیلى عجیب است که آدم چطور باید به یک هم‌چنین قضیه‌اى برسد! یعنی باید چه تحولى در او پیدا بشود که از آن به این برگردد! خب من که همینم! الآن اگر پدر من زنده بشود و به من بگوید که آقا سید محسن این حرف‌ها چه بود که گفتى؟! مى‌گویم حرف را زدم و درست هم زدم و به این دلیل هم زدم! همین الآن هم مى‌گویم. انگارنه‌انگار، هیچ! اگر هم اشتباه کردم مى‌گویم آنجا را اشتباه کردم همان‌طورى‌که آن موقع اشتباه مى‌کردم، الآن هم همین‌طور! هیچ ابایى ندارم که بخواهم چیزى را مخفى کنم. اما تو چطور؟! هیچ ابایی ندارم. الآن هیچ چیزی به نظرم نمی‌رسد که باید می‌گفتم و نگفتم یا نباید می‌گفتم و گفته باشم، هیچ!

جلسه ۷۵۱

25
  • این شخص به چه چیزی مى‌رسد که این‌طور گریه مى‌کند و اشک از ریش‌هایش مى‌ریزد و مى‌گوید که شما را به حق پدرت پشت این فرد را رها نکن که اگر رها کنى دیگران مى‌آیند دور او را مى‌گیرند! تو که این را قبول دارى پس این حرفت چیست؟! تو که این مسئله را قبول دارى این حرف چیست؟! مى‌گویى که این را رها نکن که اگر رها کردى دیگران مى‌آیند و دورش را مى‌گیرند! این خیلى عجیب است! اشک هم از چشمش مى‌آید و شاید هم آن بیچاره راست مى‌گفت نه‌اینکه [دروغ و ... باشد]! اما چطور مى‌شود که آدم متحول مى‌شود؟!

  • این یک‌دفعه نمى‌شود، حواسمان باشد! آرام‌آرام!‌ اینکه این کار را مى‌کرد یک‌دفعه صبح از خواب بلند نشد ببیند عوض شده است! عین آن موریانه‌اى که مى‌رود شروع به خوردن می‌کند! گاهى اوقات من جایى که موریانه داشته [چوب را] مى‌خورده بوده‌ام و صداى خِرخِر موریانه را مى‌شنیدم که دارد در و آن چوب را مى‌خورد! یک دهى رفته بودیم و یک دو سه شبى [آنجا بودیم]. گفتم: آقا این خانه‌ات موریانه دارد! باور نمى‌کرد. بعد که برداشتند، دیدند اوه آن زیر چه خبر است! گفتم که من صداى خِرخِر این را که داشت می‌خورد فهمیدم.‌ این آرام‌آرام شروع به خوردن مى‌کند و یک‌دفعه مى‌بینى پایه رفته است!

  • کیفیت استدراج انسان

  • این‌طورى دین انسان را مى‌گیرند! تعریف‌ها، تمجیدها، روى قضایا فکر نکردن‌، شبهاتى را که براى آدم پیدا مى‌شود را مطرح نکردن و در دل نگه داشتن، مطلب حقى که برایش پیدا مى‌شود را زیر پا بگذارد و به آن توجه نکند، یک پله براى یک نزول و تخریب مساعد مى‌شود! خیلى از این جریانات را بعد نگاه مى‌کنیم و می‌بینیم که این قضیه در زمان پیغمبر هم همین بوده و بعد پیغمبر هم همین بوده و یک واقعه است که همین‌طورى تکرار مى‌شود و الآن هم همین است! همان فرمول‌ها، همان حرف‌ها، همان اصطلاحات و همان تعابیر، همه یکى است و فقط مصداق عوض شده است! دیگر پناه بر خدا یا على!

جلسه ۷۵۱

26
  • أللهم صلّ على محمد و آل محمّد