793

اثبات عقل مجرد و حاکمیت نفس بر قوانین ماده

نقش صورت نوعیه در بقای موجودات و غلبه بر طبیعت

13949
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین استدلال‌های حکما برای اثبات عقل مجرد و نفس ناطقه می‌پردازد. بحث با تحلیل صورت نوعیه به عنوان حقیقتی مجرد آغاز می‌شود که مسئولیت قوام و بقای موجودات را بر عهده دارد و مانع از فروپاشی آن‌ها در اثر تغییرات مادی می‌شود. در ادامه، این حقیقت با مثال‌هایی از غلبه انسان بر قوانین طبیعت و تسلط نفس بر بدن تبیین می‌گردد تا روشن شود که چگونه یک حقیقت واحد می‌تواند در مظاهر مختلف و با آثار گوناگون ظهور یابد. در پایان، ضمن نقد نگاه‌های سطحی به مکاشفات و پیش‌گویی‌ها، بر اهمیت تربیت صحیح و تزکیه نفس به عنوان مسیر اصلی کمال تأکید می‌شود. این جلسه با هدف رفع سوءفهم‌ها پیرامون نسبت میان ذات الهی و صفات، و همچنین تبیین جایگاه مدبرات در نظام هستی، به بررسی دقیق مبانی فلسفی و عرفانی این موضوع می‌پردازد.

/13
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۹۳

1
  • درس هفتصد و نود و سوم

  • بیان دلیل دوم مرحوم شیخ اشراق برای اثبات عقل مجرده (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم‌

  • الوَجهُ الثانیأنَّک إذا تأمَلتَ الأنواعَ الواقعةَ فی عالَمِنا هذا، وَجَدتَها غَیرَ واقَعةٍ هاهنا بِمُجرَدِ الاتفاقاتِ و إلا لَما کانَت أنواعُها مَحفوظةً عِندَنا، فأمکَنَ حینئذٍ أن یَحصُلَ مِنَ الإنسانِ غیر إنسانٍ و مِنَ الفَرَسِ غیر فَرَسٍ.1

  • استدلالى كه راجع به وجود عقل مجرد یا به تعبیر دیگر نفس مجرد در همۀ انواع و اصناف از جمادى و نباتى و حیوانى شده بود این بود كه بر اجسام و مواد این انواع به‌واسطۀ اختلافى كه در بین آنها هست و از تركیبات و امزجه یك نوع واحد متولد مى‌شود طبعاً این مواد دستخوش تغییر و تحوّل مى‌باشند و اگر قرار باشد كه قواى نباتیه و حیوانیه كه حاكم بر این مواد هستند خودشان متولد از امر قائم به اینها باشد؛ چون قائم این مواد، مقوّم قواى نباتیه و حیوانیه هستند و آنها دستخوش فناء و زوال و تجدد هستند در نتیجه خود قوه هم موجب فناء خواهد شد و دیگر شیئى كه بتواند آن نوع را قوام ببخشد وجود ندارد.

  • بنابراین خود صورت نوعیه به‌تنهایی براى بقاء مواد انواع كفایت مى‌كند و آن صورت نوعیه است كه ما از او تعبیر به عقل مجردِ نوعى براى آن نوع مى‌كنیم؛ یعنى خود آن صورت نوعیه حقیقتى مجرده است كه باعث قوام اجزاء و امزجۀ مختلفه در نوع هست و از آن تعبیر به نفس مى‌شود هر چیزى داراى نفس و خصوصیتى است كه آن نفس و آن حقیقت مجرده، موجب بقاء مواد شده است. برخلاف آنچه كه گفته مى‌شود، در واقع قدماء هم همین رأى را داشتند اما امروزه چون تعقل و تفكرشان نسبت به مادیات بیشتر است و خبرى از ارتباط ماده با عالم تجرد ندارند ـ البته اغلبشان نه همۀ آنها ـ علت براى بقاء را نفس خود این مواد مى‌دانند، مثلاً مى‌گویند: علت بقاء نوع انسانی عبارت از خود سلول‌ها و موادى است كه در بدن انسان و یا حیوان وجود دارد. به‌عكس قدماء كه علت بقاء و حیات را نفس سلول نمى‌دانند بلكه آن صورتى كه به‌عنوان یك حقیقت مجرده بر این بقاء استیلاء و اشراف دارد، مى‌دانند.

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 56.

جلسه ۷۹۳

2
  • لذا با وجود ازبین رفتن یك سلول شما مى‌بینید كه گاهى از اوقات حیات باقى است، چیزى كه اصلاً امكان ندارد ولی موارد زیادى دیده شده است كه مثلاً به‌طوركلى مغز هیچ‌گونه فعالیتى ندارد ولى آثار حیات در بدن مشهود است یااینكه قلب كار نمى‌كند ولى آثار حیات در بدن مشهود است! این به‌خاطر همان تحفظ صورت نوعیه است. خیلى [از] افراد هستند كه گردش خون بدنشان را متوقف مى‌كنند و وقتى دست مى‌زنید مى‌بینید نبض ندارند درحالى‌كه حیات باقى است یااینكه كبدشان كار انجام نمى‌دهد لذا اگر قرار بر این باشد كه حیات مبتنى بر فعل و انفعالات سلول‌ها و حركت و متابولیسم باشد باید آن حیات هم با عدم فعل و انفعالاتى كه انجام مى‌شود منتفى شود. الآن آن نفس مدبره است كه اینها را در كنترل گرفته است.

  • امکان حكومت انسان بر قوانین ماده

  • ما مى‌بینیم خیلى از مسائل براى افراد و اشخاص در بعضى از حالات اتفاق مى‌افتد كه آنها بدون اینكه چیزى بخورند یا بیاشامند یا خوابى براى آنها مستولى شود روزهاى طولانى همین‌طور به همین كیفیت هستند و هیچ تحلیلى در آنها انجام نمى‌گیرد! نه‌اینكه تصور كنید این مطلب فقط براى افرادى است كه به مراتبى رسیده‌اند، نه این‌طور نیست بلکه اگر شخصى بتواند بر ماده غالب شود و او را تحت كنترل فعل و اراده خودش دربیاورد مى‌تواند او را به همان شكل، در همان موقعیت و مرتبه‌اى كه هست در حال حىّ و فعل و انفعال نگه دارد و این مسئله خارج از این قاعده نخواهد بود براى كسانى كه این مسئله براى آنها روشن شود نه‌اینكه تصور شود فقط این مسئله اختصاص به یك امر غیرعادى و فوق‌العاده دارد كه در همان مرتبه و رتبۀ خودش در حال حیات بدون تحلیل و فساد و بروز فساد انجام شود بلكه به‌طوركلى در كل نظام عالم یك هم‌چنین مسئله‌اى حاكم است منتها در كل نظام گاهى از اوقات شكلش به یك نحو دیگرى تغییر مى‌كند، یعنى مطلبى غیرعادى نیست كه انسان بتواند بر قوانین ماده حاكم شود مثلاً افرادى كه‌ روى آب حركت مى‌كنند حتى لازم نیست شخص به مقامات و عرفان بالایى رسیده باشد بلكه افرادى هستند كه مى‌توانند با تسخیر نمودن خود ماده و بدن عنصرى، آن را بر قانون طبیعت حاكم كنند!

جلسه ۷۹۳

3
  • کیفیت غلبه کردن انسان بر قوانین ماده

  • البته نه‌اینكه بر قانون طبیعت حاكم كنند بلكه موافق با قوانین طبیعت در شرایط خاص دربیاورند، نه در شرایط عادى، چون در شرایط عادى یك جسم تخلل در جسم دیگر پیدا نمى‌كند بلكه جسم دیگر مانع از نفوذ و تخلل و تعلل این اجسام خواهد بود ولى شما بعضى از اجسام را مشاهده مى‌كنید كه اینها تخلل دارند و از اینجا به آنجا رد مى‌شوند مثل بعضى از امواج و امثال‌ذلك. اگر انسان بتواند خود را بر ماده غلبه دهد ـ غلبه بر ماده به معناى همگون ساختن و هم‌طراز قرار دادن و سنخیت و تسانخ با خود مواد هست ـ مى‌تواند این جسم را همراه با جسم دیگر دربیاورد مثلاً وزن مخصوص را از بدن خود بگیرد و روى آب حركت كند. این شخص كه الآن روى آب مى‌رود پس چرا زیر آب نمى‌رود؟! نه‌اینكه در آن موقع وزن ندارد بلكه در آن موقع وزن دارد، یعنى اگر همان موقع آن شخص را در آنجا وزن كنند وزنش تغییر نكرده است. اگر ترازویى در آنجا باشد مى‌بینید كه همان وزن را دارد و یك گرم هم كم یا زیاد نشده است اما این غلبۀ وزن مخصوص بر آب را كه باعث مى‌شود این به زیر آب برود را مى‌گیرد و در روى آب حركت مى‌كند. همین وسیله براى حركت افراد در هوا هم هست! مسئلۀ طى‌الأرضى كه خیلى معرّف حضور هست و افراد انجام مى‌دهند آنها هم بر همین اساس است منتها هر چه شخص خودش قدرت بیشترى داشته باشد، غلبۀ بر قوانین مادى به شكل ظاهر و به صورت ظاهرِ بیشتر خواهد بود یعنى مانعیت اجسام نسبت به فعل و انفعالات خود را برمى‌دارد و خود را همگون با آن شرائط خارجى مى‌كند طبعاً ادراك این مسئله یك‌قدرى مشكل است ولى براى افرادى كه داراى ریاضات خاصى هستند این مسئله بسیار قابل قبول و خیلى پیش پا افتاده است و از نقطه‌نظر تجربى هم به ثبوت رسیده و دیگر نیازى‌ به بحث راجع به این مطلب نیست كه چطور انسان این مسئله را مى‌تواند انجام بدهد.

جلسه ۷۹۳

4
  • بنابراین اگر ما این مطلب را در مسئله‌اى كه قدماء در مقام اثباتش هستند پیاده كنیم روشن مى‌شود كه اینها از این راه وارد مى‌شوند كه نمى‌شود اجزاء مختلف كه داراى خصوصیات مختلف هستند مثلاً یكى رنگش سیاه است و آن یكى سفید است و یا اجزاء بدن كه اینها همه داراى الوان و خصوصیات و آثار مختلف هستند، همۀ اینها در تحت سیطره و اشراف یك نفس كلى باشند و این طبیعى است كه هر شخصى و هر چیزى متأثر از یك مؤثر واحد است و معلول یك علت واحده است و یك علت واحد و مؤثر واحد نمى‌شود كه این‌همه داراى اختلاف در اثر و نتیجه باشد، لذا باید یك امر كلى و یك امر مجرد و یك امر خارج از قواى مادى باشد كه بتواند نافذ باشد و تأثیرات خودش را داشته باشد. این مطلبى است كه اینها در مقام اثبات آن هستند. البته نسبت به این مطالب بعداً مرحوم شیخ نظرهایى دارند كه بیان مى‌كنند.

  • اما من‌حیث‌المجموع ما مى‌توانیم به شكل كلى بپذیریم كه چطور این مسئله تحقق پیدا مى‌كند؟! آخر چطور ممكن است وجودى كه ما آن وجود را داراى صرافت مى‌دانیم و هیچ نوع محدودیتى براى حقیقت وجود قائل نیستیم یعنى آن وجود كم و كیف ندارد؛ چون این كیف معارض با كیف دیگر است و كمّ یک‌متری با كمّ یك متر و بیست‌سانتی تفاوت مى‌كند، اینها با همدیگر فرق مى‌كنند و هردو باهم جمع نمى‌شوند. كیفى كه داراى سواد است با كیفى كه داراى بیاض است باهم جمع نمى‌شوند و قابل اجتماع نیستند، چطور ممکن است وجودى كه داراى صرافت و بساطت محضه است و كیف و حدّ و خصوصیت ندارد ما آن را به صورت ظهورات مختلفه و متضاده مشاهده كنیم؟! همین وجود بالصرافه، سیاه شده است، سفید، قرمز، سبز و امثال‌ذلك شده است، همین وجود داراى صلابت، رعونت، حموضت و حلاوت است چطور وجودى كه منبع و منشأ واحدى دارد تبدیل به این مى‌شود؟! ما همین قضیه را نسبت به ارباب انواع پیاده مى‌كنیم که قبلاً مباحثش گذشت كه این خاصیت وجود و اطلاقى بودن وجود همین است.

جلسه ۷۹۳

5
  • مسئله‌اى را در مقاله‌اى دیدم که راجع به قضیه هوهویت و مسئلۀ احدیت بود كه مسئلۀ احدیت حقیقتى غیر از جنبۀ جامعیت واحدیت و مرتبۀ ظهور و بروز در مظاهر مختلف است و این [مرتبه، مرتبۀ] اثبات خصوصیت ذاتى و تقیّد براى ذات پروردگار در مرتبۀ هوهویت است و ما ذات پروردگار را در مرتبۀ هوهویت مقید كرده‌ایم و او را از اسماء و صفات جدا كرده‌ایم و به او قید زده‌ایم.

  • مقاله‌اى بود كه مدتى قبل از بعضى از بزرگان آورده بودند البته بنده این قضیه را در حاشیه و تذییلاتى كه بر توحید علمى و عینى مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ دارند نسبت به مرحوم علامۀ طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نوشته‌ام و یادم هست كه این بزرگان امثال مرحوم علامه نسبت به تقیید ذات به مرتبۀ هوهویت و واحدیت اشاره دارند كه آیا ما مى‌توانیم با تقیید خودمان مرتبۀ هوهویت را تثبیت كنیم و ذات را بشرط‌لا از ظهور و بروز درنظر بیاوریم و یااینكه این یک تصور و تخیل ماست یعنى ما هستیم كه یك شى‌ء را منقسم مى‌كنیم به شى‌ءِ با لحاظ اعراض و خصوصیات و عوارض و اینها و یك شى‌ء را لحاظ مى‌كنیم بدون لحاظ اینها. یك وقتى شما این كیف را بدون عوارض از كم و خصوصیات و الوان و كیف و وضع ملاحظه مى‌كنید و یك وقتى فقط همان جنس و متریال را درنظر مى‌گیرید و اینها را درنظر نمى‌گیرید بلکه آن متریالش را در مرتبۀ ذات تصور مى‌كنید و بعد مى‌خواهید خصوصیات خارجى را به این قضیه مقید كنید.

  • صحبت در این است كه شما اصلاً نمى‌توانید متریال بدون عوارض را درنظر بگیرید، یعنى شما هرچه را كه درنظر بگیرید و بخواهید اسم ماده روى آن بگذارید، مادۀ بدون عارض در خارج كه نداریم، بالأخره آن ماده‌اى كه در خارج هست یا سیاه است یا سفید است، شما نمى‌توانید ماده‌اى نشان دهید كه داراى عرض نیست و عَرَضش نه داراى عرض و طول است و نه داراى خصوصیات دیگر. اگر ما ذات بارى را درنظر مى‌گیریم نمى‌توانیم ذات بارى را جدا و منحاز از زوال درنظر بگیریم، اگر بخواهیم درنظر بگیریم به این معناست كه در یك برهه ـ حالا ما زمان نمى‌آوریم كه اشكال بشود كه مجردات مشمول زمانیات نیستند ـ ذات بارى جدا و منحاز از ظهور و بروز باشد یعنى یك فاصله‌اى بیفتد، اگر فاصله باشد پس اینها از كجا آمدند؟! اگر شما ذات بارى را تنها و بدون ظهور در یك برهه داشته باشید این ذات بارى دیگر از كجا آمده است؟! یعنى چطور ما مى‌توانیم فاصله‌اى بین این و بین آن، در اینجا معتقد باشیم؟! آیا شما مى‌توانید ذات بارى را درنظر بگیرید بدون اینكه علم را نسبت به او لحاظ كنید؟! یعنى ذات بارى وجود دارد، حیات و بقاء دارد ولى فاقد علم است پس جاهل است؟! وقتى ما مقام هوهویت را درنظر مى‌گیریم باید علم را كنار بگذاریم، باید قدرت را هم كنار بگذاریم، باید حیات را هم كنار بگذاریم، همۀ اینها را كنار بگذاریم و فقط همان مرتبۀ هو بماند، تازه آن هو را هم كه الآن داریم اشاره مى‌كنیم این‌هم یك تقیدى است كه به آن مرتبه زده‌ایم.

جلسه ۷۹۳

6
  • در واقع خودِ هو در ارائۀ آن ذات یك لفظ ناقصى است و تامّ نیست اصلاً شما نمى‌توانید آن ذات را بدون علم تصور كنید، یعنى ذات بارى كه همان حقیقت بالصرافۀ فاقد علم است، فاقد حیات است و... همان مطالبى كه بین اعلام در همین كتب رایج هست و صحبتش هست. توجه كردید؟! این ذات را تا وقتى به آن ذات مى‌گویید یعنى مساوى با علم است و قابل انفكاك نیست وقتى مى‌گویید: «ذات»، خود همین یعنى مساوى با قدرت و با قدیر. وقتى مى‌گویید: ذات یعنى خود همین ذات مساوى است با حیات. ذات بدون حیات را تصور كردیم و در یك مرتبۀ حاقّ هوهویتى خود آن ذات قرار دادیم بعد علم و قدرت و حیات را بعداً به او اضافه مى‌كنیم. علم و قدرت از كجا آمدند كه شما به او اضافه كردید؟! از خانه خاله‌اش آمده است؟! ما این علم و حیات و قدرت را از كجا آوردیم به آن ذات چسباندیم، از كجا درآوردیم؟! اگر علم و حیات و قدرت را از جاى دیگر درآوردیم پس اصل كارِ مسئله آنجاست پس اینجا كلاه سر ما رفته است و اگر علم و حیات و قدرت را از خود ذات درآوردیم شما كه انفكاك بین آنها قائل شدید و گفتید كه آن جداست و آن ذات یك مرتبۀ بالاتر است، آیا مرتبۀ بالاتر به معناى مرتبۀ انفكاكى است؟! یااینكه نه، آن مرتبۀ حاق و جوهر است.

  • ذات بارى، ریشۀ علم و حیات و قدرت

  • آن را قبول داریم و مى‌دانیم كه علم و حیات و قدرت ریشه‌اش در ذات بارى است و در همان ذات بحت و وجود بالصرافه آن اصل و ریشه براى علم است، به این معنا كه در هر جا آن حقیقت وجود باشد در آنجا علم وجود دارد اگر به این معناست ما اصلاً نمى‌توانیم قائل به انفكاك بین ذات با علم باشیم تااینكه بگوییم: آن ذات مرتبۀ بالاتر است و این مرتبۀ پایین‌تر است، اصلاً قابل براى انفكاك نیستند انفكاك خارجى كه مستحیل است و انفكاك رتبى را كه انفكاك نمى‌گویند بلكه رتبه مى‌گویند لذا انفكاك در اینجا معنا ندارد رتبه باشد كه قبول داریم كه رتبۀ ذات، مقدم است چون علت است، ذات علت براى علم است ولى جدا نیست یعنى در هیچ برهه از برهه‌ها شما نمى‌توانید ذات بدون علم را تصور كنید در عین اینكه ذات وجود دارد درعین‌حال فاقد علم باشد پس این علم از كجا آمد؟! پس این قدرت از كجا آمد؟! ذاتى كه علم ندارد این ذات به درد نمى‌خورد و فایده ندارد. آن ذاتى كه قدیر نیست پس چطور مى‌تواند اعمال رویه و اراده كند. إنّما اراد1 از كجا نشئت مى‌گیرد؟!

    1. . سوره یس (36) آیه 82:
      ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾معاد شناسی، ج 6، ص 51:
      «این است و جز این نیست كه امر خداوند براى ایجاد چیزى را كه اراده كند، این ست كه به او بگوید: بشو! و به مجرّد این گفتار، می‌شود.»

جلسه ۷۹۳

7
  • روى این جهت در تقسیمى كه بزرگان كرده‌اند، تمام تقسیمات در مقام تصور است، نه در مقام تحقق عینى و تحقق خارجى، در مقام تحقق عینى و خارجى یك حقیقت واحد بیشتر نیست كه آن حقیقت واحد هم مقام احدیت است و هم مقام هوهویت است و هم مقام جامعیت است كه مقام واحدیت باشد كه هم مقام ذات است و هم مقام بروز و ظهور. پس یك واقع و حقیقت هست و یك واقع ظهور و بروزش همین است كه ما به این كیفیت مشاهده مى‌كنیم. اگر ما بتوانیم همین مطلب را تصور كنیم دیگر در اینجا قضیه به همین كیفیت روشن خواهد شد كه یك نفس جامع، یك عقل مجرد، یك حقیقت مجرده مى‌تواند به این صورت دربیاید و مى‌تواند به آن صورت دربیاید؛ مى‌تواند در این بدن به این شكل و این سلول دربیاید. سلول‌ها هم مختلف هستند؛ سلول مغز یک نحو است و سلول قلب نحو دیگر است؛ بعضى از سلول‌ها كم هستند و بعضى سلول‌ها زیاد هستند، ظاهراً مثل اینكه سلول مغز از همه كمتر است چون هیچ خبرى از آن نیست حالا به جایش سلول‌هاى دیگر روده و از اینها إلى ماشاءالله زیاد است ولى ما سلول مغز ندیدیم زیاد باشد!

  • خلاصه این سلول‌ها گاهى به شکل سلول قلب درمى‌آید كه كارش پمپ‌كنندۀ خون است و گاهى اوقات به‌صورت سلول كبد درمى‌آید و كارش تجزیه و تحلیل غذا و مواد و صد و بیست و چند نوع كار انجام مى‌دهد، گاهى اوقات به‌صورت سلول كلیه درمى‌آید و كارش تجزیه و تحلیل و دفع سمومات است. هركدام از اعضا كه مشاهده مى‌كنید در تحت همان نفس و عقل حیوانى این امور را انجام مى‌دهند و دیگر نیازى نیست به اینكه هركدام از اینها یك علت خاص داشته باشند مثلاً براى كلیه یك علت جدا بگیریم و براى كبد یك علت جدا و براى طحال یك علت جدا و براى رودۀ بزرگ و كوچك هم علت‌هاى جدا باشند همان نفسى كه حاكم بر این جسم كه جزئى براى نوع هست؛ همان نفسِ‌ نوعى مى‌آید و بدون نیازى به امر دیگر همۀ این امور را انجام مى‌دهد.

جلسه ۷۹۳

8
  • الوَجهُ الثانی: أنَّک إذا تأمَلتَ الأنواعَ الواقعةَ فی عالَمِنا هذا وَجَدتَها غَیرَ واقَعةٍ بِمُجرَدِ الاتفاقاتِ و إلا لَما کانَت أنواعُها مَحفوظةً عِندَنا و أمکَنَ حینئذٍ أن یَحصُلَ مِنَ الإنسانِ غیرُ الإنسانٍ و مِنَ الفرس غیرُ الفرس و من النَخلِ غیرُ النَخلٍ و مِنَ البُرِّ غیرُ البرٍّ و لیس کذلک بَل [نَجِدُ هذه الأنواعَ دائمةَ الوجودِ] هی مُستمرّة الثباتِ [أزلاً و أبداً] على نمطٍ واحدٍ مِن غیرِ تَغیّرٍ و لا تَبَدُّلٍ فالأمور [الدائمة] الثابتة على نهجٍ واحد لا یبتنی ...1

  • این انواعى كه ما مى‌بینیم از این آسمان‌ها و امثال‌ذلك، اتفاقى و گتره پیدا نشده‌اند. اگر این اتفاقات بود دیگر انواعش نزد ما محفوظ نبود، همان‌طورى‌كه به‌نحو اتفاق به‌وجود مى‌آیند به‌نحو اتفاق هم فنا پیدا مى‌كند. اگر به‌نحو اتفاق بود از انسان مى‌بایست کره‌خر دربیاید! چرا فقط از انسان، انسان درمى‌آید و از فرس، فرس درمی‌آید؟! یك‌دفعه فرض كنید كه از فرس گربه دربیاید.

  • تمام این نظام براساس حركت یكنواخت، سلسلۀ علیت و تأثیر و تأثر در همۀ اینها به یك شكل و به یك نحو خواهد بود.

  • پیش مرحوم آقا شیخ حسنعلى نخودكى رفته بودند، افرادى كه هنوز هم هستند و حیات دارند، براى مرحوم پدر ما تعریف مى‌كرد بنده هم بودم آقایان اطباى مشهد هم نشسته بودند روز 28 صفر بود منتها در این حیاط بودند. یكى از اینها كه ایشان هنوز در قید حیات است مى‌گفت: یكى از فامیل‌هاى خانوادۀ ما مى‌گفتند: یك پسر و دختر جوانى بودند ازدواج كردند و بچه‌دار نشدند یعنى خود دختر مشكلى داشت و اینها بچه‌دار نمى‌شدند تااینكه كار مشكل شد و احتمال جدا شدن هم بود خانوادۀ دختر خیلى متأثر شدند و این قضیه را نزد مرحوم شیخ حسنعلى گفته بودند و ایشان هم یك انجیر داده بود و گفته بود كه به دختر بدهید بخورد إن‌شاءالله خدا به او یك پسر مى‌دهد. این را فراموش كردم؛ این دختر مریض بود و به‌طوركلى رحمش را درآورده بودند و این جهت باعث شده بود كه به‌طوركلى پسر نسبت به انجاب2 مأیوس شود یعنى مشكلى پیدا شده بود و این دختر رحم نداشت. اینها گفته بودند كه آقا این دختر اصلاً رحم ندارد، گفت: شما از من بچه مى‌خواهید یا رحم مى‌خواهید؟! بدهید بخورد بابا چه‌كار دارید؟! بقیه هم به‌عهدۀ خودشان، خلاصه انجیر را خوردند و كم‌كم این دختر حامله شد حالا كجایش حمل برمى‌دارد؟! اصلاً این دختر رحم ندارد، بعد از نُه ماه یك پسر كاكل‌زرى هم برایشان آورد و آنها مى‌گفتند: هنوز هم این پسر وجود دارد و ازدواج كرده و زن و بچه دارد. ما چطورى مى‌توانیم این مطلب را با این حساب‌و‌كتاب توجیه كنیم؟! اینكه اصلاً علل و اسبابش آماده و مهیا نیست، دیگر اینها جزء چیزهایى است كه شما باید در حواشى بنویسید كه همه چیز علل ظاهرى نمى‌خواهد اما این همین است. آن حقیقت مجرده و نفس قاهره وقتى كه اراده مى‌كند، خود ماده را بر طبق ارادۀ خودش درمى‌آورد، یعنى همان‌جا یك جایى براى بچه پیدا و ایجاد مى‌كند، همان‌جا شرائط براى رشد بچه را فراهم مى‌كند، همان‌جا آن امور لازمه براى بقاء و حیات را پیدا مى‌كند.

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 56.
    2. لغت‌نامه دهخدا: «انجاب: فرزندان گرامی آوردن.»

جلسه ۷۹۳

9
  • باز همان‌ها گفتند كه الآن یكى هست كه ما او را مى‌شناسیم در همین بیمارستان هم آمده بود و الآن هم هست. خود همان چشم‌پزشک‌ها مى‌گفتند كه این بنده خدا عصبش را ازدست داده بود. عصب چشم كه ماكولا هست كه به آن نقطۀ زرد مى‌گویند به‌طوركلى فاسد و خشك شده بود، یعنى دیگر هیچ‌گونه عصبى نداشت و این دیگر خیلى [مشكل‌] شده بود و خیلى از حضرت [طلب شفا] مى‌كردند و امام رضا هم شفا داده بود و این شخص چشمش مى‌دید. طرف مى‌گفت: بابا بالأخره ما دیدیم امام رضا كور را شفا مى‌دهد اما كورى كه عصبش كار نمى‌كند را ندیده بودیم. عصب كار نمى‌كند ولى دارد مى‌بیند! گفتیم: امام رضا علیه‌السّلام ورژن‌هایش فرق مى‌كند گاهى اوقات آن‌طورى و گاهى اوقات ورژن پیشرفته را رو نمى‌كند. امام رضا گاهى مى‌گوید: بابا ما این‌طورى هم بلد هستیم و فقط این نیست كه عصب را و حركت عصبى و نرون‌ها و فعالیت‌هاى سلول عصبى را درست كنیم بلكه بدون اینكه كار هم بكند قرنیه را راه مى‌اندازد، توجه مى‌كنید؟! بالأخره از این مسائل هم هست دیگر كه براى ادراك این مسائل یك مقدار باید از این حرف‌ها بیرون آمد تا انسان به این مطالب برسد.

  • فالأمور الثابتة على نهجٍ واحد لا یبتنی على الاتفاقات الصرفة.

  • این امور، صرف اتفاق نیست بلكه هركدام علل و شرائط مختلف دارد. إن‌شاءالله بقیه برای جلسۀ آینده باشد.

  • تلمیذ: در این روایت كه مى‌فرمایند: «کَمالُ التَّوحیدِ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ»1 تعریفى را كه مشهور مى‌كنند كه [منظور] نفى صفات زائد بر ذات است، با تعریفى كه شما مى‌كنید چگونه جمع مى‌شوند؟!

  • منظور از روایت «کَمالُ التَّوحیدِ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ»

  • استاد: حضرت مى‌فرمایند: شما كه خدا را تصور مى‌كنید چه خدایى را تصور مى‌كنید؟! شما كه مى‌گویید: این خداست و این خداست و همۀ اینها خدا هستند و همۀ اینها را به او منتسب مى‌كنید درحالى‌كه همه محدود هستند چون این سیاه است و خدا سیاه نیست، این سفید و قرمز است، این كمّ براى این است و این خصوصیاتش این‌چنین است هركدام از اینها داراى یك خصوصیت كمّى و كیفى و محدودیت وجودى هستند و آنچه را كه ما در عالم مى‌بینیم این‌طور هستند و از آن‌طرف مى‌بینیم كه این شى‌ء به‌تنهایى نمى‌تواند كار انجام بدهد چون فعل و انفعال ندارد و باید مستند به یك امر دیگرى باشد پس خدا در كجاى این نظام قرار دارد؟! آیا اسم این را خدا بگذاریم یا اسم این را خدا بگذاریم و آیا مانند گاوپرست‌ها به اینها خدا بگوییم و یا مانند ستاره‌پرست‌ها سراغ ستاره برویم و یا مانند خورشید و قمر پرست‌ها سراغ قمر و خورشید برویم و یا مانند سایر افرادى كه هزارتا خدا در ذهن و سر‌هایشان قرار دادند اینها را ما خدا بدانیم و یااینكه آن خدا را یك حقیقتى بدانیم كه آن حقیقت، واحد است و همۀ اینها بروز و ظهور او هستند؟! حالا اینكه‌ مى‌گوییم: بروز اوست یعنى «نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ». آن مُظهر و این مَظهر است و آن مُبرز و این بروز است. بروز با نفس الشى‌ء تفاوت دارد لذا كمال توحید در این است كه انسان بداند كه این حقیقت یك حقیقت واحدى است كه ظهورات و بروزاتش همین‌ها هستند و اینها جداى از خدا نیستند. نه این، اوست و نه جداى از اوست به‌ عنوانى كه بگوییم که پس از كجا آمده است.

    1. التوحید، شیخ صدوق، ج ۱، ص 56.

جلسه ۷۹۳

10
  • بعضى از همین تفكیكى‌ها روایاتى را كه در این زمینه آمده است مثل «إنَّ اللهَ خِلوٌ مِن خَلقِهِ و خَلقَهُ خِلوٌ مِنهُ»1 را به معناى انفكاك بین خالق و مخلوق تعبیر مى‌كنند كه در اینجا مرتبه، مرتبۀ اختلاف رتبى است نه مرتبۀ انفكاك خارجى. همین‌كه شما منفك كنید و بگویید: خدا آن بالاست و همۀ اینها موجودات هستند، فاصلۀ بین اینكه خدا آنجاست و بقیه موجودات هستند، این فاصله را چه چیزى پر مى‌كند؟! اگر قرار باشد ما خدا را آن بدانیم و بقیه را جداى از خدا، پس اینها از كجا آمده‌اند؟! آیا خود خدا هم مى‌تواند خارج از ذات خودش چیزى را تعیّن بدهد؟! نه، خود او هم نمى‌تواند از یك امر عدمى جداى از ذات خودش چیزى را تعیّن بدهد چون وجود بالصرافه كه خودش هست و جداى از آن وجود بالصرافه مگر ما شى‌ء ثانى داریم كه خدا از آن كیسه فرض كنید زید را درست كند؟! لذا آنچه هست بروز از خود ذات مى‌شود. لذا این وجود بالصرافه و حقیقی و اطلاقى، نفس اطلاقى بودنش و تصور بالصرافه بودنش این است كه بتواند با ظهورات جمع شود؛ همین‌كه شما تصور بالصرافه مى‌كنید یعنى مى‌تواند این وجود در حد بیاید، اگر در حد نیاید كه دیگر بالصرافه نیست، اگر نتواند در حد بیاید شما نقض اعتراف بالصرافه بودن را كرده‌اید. آن اعترافتان را نگه دارید و رهایش نكنید همین‌كه شما مى‌گویید: این وجود بالصرافه و صرف الوجود و وجود اطلاقى، یعنى مى‌تواند خودش را با ظهور تطبیق كند و اگر نتواند تطبیق كند پس صرافت ندارد و خودش مقید است.

  • تلمیذ: این مدبرات كه فرمودید، گاهى اوقات به نفوس كلیه تعبیر مى‌شود و

  • گاهى اوقات تعبیر به عقول و مفارقات كلیه مى‌شود، اینها یكى هستند؟

  • استاد: تقریباً یكى هستند و گاهى اوقات هم به ملائكه تعبیر مى‌شوند.

  • تلمیذ: اینكه گفته مى‌شود نفوس کلیه در عالم ملكوت هستند و عقول كلیه هم همان حیث فاعل در جبروت هستند که دو مرتبه دارند آیا مى‌شود آنجا تطبق داد یا نه؟!

    1. . الکافی، ج ۱، ص ۸۳. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به توحید علمی و عینی، ص ٣١٢.

جلسه ۷۹۳

11
  • استاد: بله، منظورم از یكى بودن نه‌اینكه هیچ تفاوت ندارند بلكه جنبۀ تدبیر در همۀ اینها هست. شما مى‌توانید جنبۀ تدبیر را از همان مقام مشیت تا عالم مثال لحاظ كنید و در سلسلۀ طولیه همۀ اینها مدبرات هستند و هركدام تدبیر در معلول خودش دارد تا به عالم مثال مى‌رسد كه در عالم مثال، صورت نوعیه مواد در عالم شهادت هست و این صورت نوعیه هم تودرتو هست، این‌طور نیست كه فقط یكى باشد.

  • علت اشتباه در آمدن مکاشفۀ بعضی افراد

  • لذا وقتى كه شما خواب مى‌بینید گاهى اوقات خوابتان اشتباه است و گاهى اوقات رؤیا، رؤیاى صادقه است اینهایى كه مكاشفه مى‌بینند گاهى اوقات مكاشفه خلاف است. واقعاً مكاشفه مى‌بینند نه‌اینكه دروغ بگویند ولى كشف، كشف خلاف است و كشف صورتى را مى‌كنند كه آن صورت منتفى و منمحى است اما از آنجایى كه اصل همۀ اشیاء باقى است این نمى‌تواند به آن صورت باقى برسد، آن صورتى كه فناء پیدا كرده است و وقتی به سلسلۀ علل و معلولات دیگرى که كارى از آن برنمى‌آید مى‌رسد مى‌گوید: دو هفتۀ دیگر فلان اتفاق مى‌افتد درحالى‌كه نمى‌افتد. این قضیه رفت جزو بایگانى شد اما تو رفته‌اى و پروندۀ بایگانى را نگاه مى‌كنى نه آن پرونده‌اى را كه الآن روى میز است. لذا مى‌گوید كه سال 1316 امام زمان ظهور مى‌كند. كجایى بابا؟! آن در بایگانى رفت ـ اگر تازه بر فرض چیزى هم باشد ـ آن پرونده‌اى كه الآن روى میز است گیر هر كسى نمى‌آید، آن فقط گیر اولیاء و آن افراد و اشخاص مى‌آید. آنچه که در بایگانی رفته است، هر كسى می‌گوید: آقا سال دیگر این اتفاق مى‌افتد و ده سال دیگر این‌طور مى‌شود و بعد هم همه كشك و پشم و چرت‌و‌پرت و این حرف‌هاست بعد كه نمى‌شود مى‌گویند كه بداء حاصل شد، بداء حاصل نشد بابا تو هنوز به آن مطلب نرسیده‌اى چرا تقصیر خدا مى‌اندازى؟! خدا خیلى مظلوم است و از این خدا مظلوم‌تر دیگر ما نداریم مدام گردن خدا یا مردم مى‌اندازند.

جلسه ۷۹۳

12
  • یك نفر در طهران بود مى‌گفت كه فلان سال در طهران زلزله مى‌آید. گفتیم: نه زلزله مى‌آید و نه چیز دیگرى، سفت و محكم سر جایتان بنشینید و هر چه هم مى‌خواهید خانه بسازید بسازید. وقتى هم كه نشد می‌گویند: بعضى از مؤمنین دعا كردند و رفع شد. آخر تو از كجا مى‌گویى؟! عمه و خالۀ من هم مى‌توانند بیایند هر چیزى را بگویند و فردا هم وقتى نشد بگویند: دیشب یكى دعا كرد! بیاییم دوتا حدیث به مردم بگوییم، آخر این چه چیزى هست؟! چرا با این حرف‌ها سر مردم را گرم كنیم. آقا به مردم صداقت یاد بدهید، رعایت امانت یاد بدهید، ترحم یاد بدهید، نوع‌دوستى یاد بدهید، ما هزارتا مسئله داریم. می‌گوید: این، این مى‌شود و آن، این مى‌شود. وقتى هم كه نشد مى‌گوید: یك قضیه‌اى اتفاق افتاده و یك مؤمنى نماز شب خوانده و خدا برطرف كرد، آن یكى خلاف كرد و خدا ظاهرش كرد. سر مردم را با این چیزها گرم كردن فایده‌اى ندارد.

  • خدا بزرگان را رحمت كند. گفت: «ره چنان رو كه رهروان رفتند.»1

  • راه همان است كه بزرگان نشان دادند. من به‌عنوان شخصى كه از نزدیك شاهد اعمال و رفتار بزرگان هستم اینجا اقرار مى‌كنم كه ما یك بار در طول حیاتِ این بزرگان، از این مسائل یك كلمه‌اى نشنیده‌ام. یك بار نشنیده‌ایم. اگر هم بوده است عینى بوده است یعنى عیناً ما مطالب را دیده‌ایم اینكه بیاییم با این‌ امور براى خودمان كسب وِجهه كنیم، آنها نیازى به این چیزها نداشتند. آنچه را كه ما دیدیم تربیت صحیح و درست بود و به‌خاطر همین وقتى كه مى‌بینیم این‌طرف و آن‌طرف از این حرف‌ها زده مى‌شود اعصابمان به‌هم مى‌ریزد. آخر این‌هم حرف شد؟! ما صحت كلام آنها را دیدیم، آنها كارشان درست بود. این را چه‌كارش كنیم؟! دیدیم كه حرف آنها درست بود، حرف آنها واقعیت داشت و حرف آنها تربیت‌كننده و مربى و مزكّى بود این حرف‌ها انسان را تربیت نمى‌كند اما آن حرف‌ها فقط انسان را در یك انتظار و در یك توقعِ متوقف‌كننده نگه مى‌دارد، انسان را در یك مرتبه نگه مى‌دارد و صرف یك دل‌خوشى و توجه نفس به یك مسئله و بعد هم كه اتفاقى نیفتاد یأس و سردى و عدم توجه و اعتناء نسبت به اصل قضیه پیش مى‌آید. اینكه نشد، دو سال هم گذشت این‌هم نشد، پس رهایش كن بابا هر وقت شد كه شد، چه‌كارش دارى؟! درحالى‌كه در آن نوع تربیت و تزكیه و روش، انسان حركت مى‌كند و به مقصود و به مطلوب مى‌رسد لذا هیچ‌وقت بزرگان این‌طور نبودند، اگر هم یك وقتى یك چیزى گفتند فقط به یك محرم سرّى و یا كسى كه استعداد داشته است گفته‌اند نه‌اینكه بیایند این‌طرف و آن‌‌طرف پخش كنند.

    1. مثنویات شاه نعمت الله ولی، شماره 56:
      ره چنان رو كه رهروان رفتند***راه رفتند و ناگهان رفتند

جلسه ۷۹۳

13
  • اینجاست كه مى‌بینیم مطالب و كتاب‌هایى را كه راجع به بزرگان مى‌نویسند و در آن از این قبیل چیزهاست چقدر با آنچه را كه آنها بودند فاصله دارد، چقدر فاصله دارد! آنها كجا و این حرف‌ها و مسائل كجا! علىٰ‌كل‌ِّحال دیگر آنچه را كه باید بگویند گفتند و دیگر نیازى به اینها نیست انسان خودش باید بگردد و راه‌وروش آنها را پیدا كند.

  • أللهم صلّ على محمد و آل محمّد